یک ساعت بعد ...
صدای زنگ در باعث شد شمیم ازجا بپرد ...حتما دکتر فرجام آمده بود...فوری لباسی مرتب پوشید وبیرون رفت ...روبه ملوک خانم گفت :
- درو بازکن
- بازکردم خانوم
- پس کو دکتر؟
- دکترنبودن خانوم ...
شمیم سرش را چرخاند ...بادیدن ارمیا که روی مبل نشسته بود وسرش را به پشتی مبل تکیه داد بود...وارفت ..! اصلا چه موقع آمدن بود ! آن وقت صبح ! سعی کرد به بی موقع خانه آمدن ارمیا اصلا فکرنکند ...ارمیا هنوز داشت خیره به او نگاه می کرد...شمیم نگاهش کرد وچشم درچشمش خیره شد...سلام نداد...وظیفه اش نبود...کوچکتربود..اما دیگر وظیفه اش نبود...هرکس بی منطق بود احترام هم لازم نداشت ! یک هفته ازآن اتفاق شوم گذشته بود وارمیا همیشه ساکت بود!!! حتی یک سوال کوچک وخشک وخالی ازشمیم نپرسیده بود واین موضوع شمیم را تاسرحد مرگ می برد ...خودش که اول می ترسیدحرف بزند حالا هم که ترسش ریخته بود لجبازی را پیش گرفته بود وسعی داشت انقدر سکوت کند تا خود ارمیا طاقتش را ازدست بدهد ! همیشه که نباید شمیم پا پیش بگذارد ! حتی اگر به ضررش هم تمام میشد باید تا ارمیا سکوت می کرد اوهم سکوتش را نگه می داشت !
ارمیا وقتی دید شمیم با جسارت ،جدی وخیره درچشمان او نگاه می کند گفت :
- سلام ...
شمیم بدون اینکه جواب دهد سرش را به سمت دیگری چرخاند ..دلش خنک شد !می فهمید که حسابی دُزحرص ارمیا بالا زده بود...روبه ملوک خانم گفت :
- ملوک خانوم ...هرموقع دکتر فرجام اومد منو خبرکن
ملوک خانوم سرش رابه سمت شمیم برگرداند ...این پاو اون پامی کرد...انگارکه می خواست چیزی به شمیم بگوید ..اما شمیم دیگر نایستاد وبازهم به داخل اتاقش رفت ...تا می خواست دررا ببندد ...پای شخصی میان در وچارچوب قرارگرفت ...سرش را بالا کرد..بادیدن چشمان عصبانی ارمیا دررا ول کرد ویک قدم عقب رفت ...
ارمیا داخل آمد ودررا محکم ترازشمیم بهم کوفت ...شمیم گوش هایش را گرفت ...ارمیا پالتویش را بیرون آورد وبر روی تخت دونفره شان پرت کرد...چند قدم نزدیک آمد...شمیم عقب رفت ...بازهم ارمیا نزدیک شد وشمیم باترس عقب رفت ...سعی می کردترس را درخود راه ندهد...با جسارت به ارمیا نگاه کند...مثل همان نگاهی که ارمیا را تامرز آتش گرفتن برده بود!
- کارت به جایی رسیده که جواب سلاممو هم نمی دی دیگه !
شمیم سرش را بالا کرد وطوری که انگار نمی ترسدوبا صدایی که تلاش می کرد نلرزد گفت :
- نمی دونستم براجواب سلام دادن باید ازتو اجازه بگیرم !
ارمیا پوزخند زد ...سرش را نزدیک صورت شمیم برد وگفت :
- داری زیرپاهات لهم می کنی شمیم ...!
شمیم با تعجب به چشمان خاکستری ودرشت ارمیا خیره شد...ارمیاهم ساکت به مشکی چشمان شمیم نگاه می کرد...شمیم باصدایی که این بارازتاثیر حرف ارمیا بود گفت :
- من همون کاری رو کردم که دوسال قبل باید می کردم ...فک کردی اگه زندانیم کردی تو خونه بازم مث دوسل قبل میام به پات می افتم ؟!نه ارمیاخان...نه جناب رییس...نه...دیگه توی خونه واسه من رییس نیستی ! من اون دیگه اون دختربچه بی عقل نیستم که تا ارمیا خان اخم کرد...قربون صدقه قد وبالاش برم .نازشو بکشم !..دیگه نمی خوام ارمیا...نمی خوام کوچیک بشم ! اینوهم تو مخت فرو کن ...اگه زندانیم کردی...دوروزه ..دوماهه..دوساله...ولی آخرش ازاین خونه می رم !
وخواست ارمیا را کناربزند که برود..اما ارمیا محکم ایستاد وشمیم را گرفت وخودش هم صورتش را جلو برد...طوری که نفس هایشان روی هم بود...ارمیا لحظه ای سکوت کرد وگفت :
- توخیلی بی جا می کنی که ازاین جا می ری! توهیچ جانمی ری ..می فهمی ؟هیچ جا!!!
سکوت کرد .شمیم را ول کرد...نفس عمیقی کشید وکمی بعد گفت :
-لعنتی...چی برات کم گذاشتم که این جوری با قلبم بازی می کنی ؟ من که گفتم تاآخر عمرم به پات می مونم..من که گفتم جونمو برات می ذارم ..من که ثابت کردم می خوامت ...من که هزاربار خودمو برات شکستم !!!
وداد زد :
- پس دردت چیه ؟!!!هان ؟چی می خوای بازم ؟! عشق ؟ ندادم ؟!!! غرور؟....ندادم ؟قلب ؟؟!!! ندادم ؟؟ دل ؟ ...ندادم ؟؟؟چی می خوای شمیم...جونمو؟!!!
پورخند تلخی زد وادامه داد:
- داری می گیری...باهمین دستای خودت اونو هم داری می گیری غصه نخور!
صدای دراتاق آمد...ارمیا همان طورکه نفس نفس می زد گفت :
- بله ؟
ملوک خانم ازپشت درگفت :
- آقا...تلفن باشما کارداره
- بگوبعدا تماس می گیرم
- نمیشه آقا می گن ضروریه !
- خیلی خب برو بگو الان میام
- چشم
روبه شمیم کرد وآرام گفت :
- آماده شو بریم مطب دکترفرجام ...امروز نوبت داری
ودستی به موهای لختش کشید وبدون هیچ حرف دیگری بیرون رفت...شمیم همان جاروی زمین وارفت ...یعنی ارمیا هنوزهم دوستش داشت ؟مثل قبل؟! هنوزهم عاشقش بود؟!...لبش رابه دندان گرفت...لعنتی...بازهم حرفی نزد..بازهم ازامید ..ازآمدن اوبه خانه..بازهم نه سوالی پرسید ونه توضیحی خواست...کاش اگرشمیم را کتک می زد می زد ولی اورابازخواست می کرد!
صدای دراتاق آمد...
شمیم باصدای گرفته اش گفت :
- بله ؟!
- خانوم اجازه دارم بیام داخل؟!
- بیاتو
ملوک خانوم داخل اتاق شد ...بادیدن شمیم درآن وضعیت با نگرانی گفت :
- خانوم...چرا اونجا نشستین..توروخدا پاشین سرامیکاسرده یخ می کنینا..
- حرفتو بزن ملوک خانوم
- چشم..همکارآقا دم درخونه ان...آقا رفتن بیرون...گفتن تا ربع ساعت دیگه که برمی گردن حتما آماده باشین برا دکتر
شمیم سرش را به نشانه "باشه "تکان داد وگفت :
- می تونی بری
ملوک خانوم دررابازکرد که برود شمیم فوری صدایش زد..ملوک خانوم برگشت وگفت :
- بله خانوم ؟!
- توبه ارمیا گفتی من نوبت دکتردارم ؟!
- نه به خدا خانوم ..به جون پنج تا بچم قسم من کلام نکردم..خانوم جسارت می کنم توزندگیتون..اذیتتون می کنم ولی خبرچین نیستم به والله ..
- خیلی خب باورمی کنم ..برو به کارت برس
ملوک خانم رفت وشمیم بازهم درفکرفرو رفت...ارمیا خودش می دانست شمیم نوبت دکتردارد؟!!! اوحواسش به همه چیز بود!!!همه چیز!!!.......

ازجایش بلندشد وبه سمت کمد لباسهایش رفت ...مانتوی خفاشی سفید رنگش را به تن کرد ویک مقنعه مشکی نخی هم روی آن !آرایش خفیفی روی صورتش بود...حوصله بیشتری هم نداشت. چادردانشجویی اش راروی آن مانتوی گشادش پوشید وباکیف دستی مشکی رنگش بیرون رفت .
ملوک خانم بادیدنش فوری گفت :
- خانم آماده شدین ؟! خانوم آقاگفتن بیرون منتظرتونن!
شمیم سری تکان داد وگفت :
- باشه خدافظ ...
- به سلامت .خدابه همراتون ...
ازخانه بیرون آمد ویکی یکی پله هارا به آهستگی طی می کرد....صدو خورده ای پله ! برای یک زن حامله کم نبود! یک طبقه را به بدبختی طی کرد...این اواخر حس می کرد حسابی سنگین شده است ...شش هفت ماه بیشتر نداشت ! امابه اندازه یک زن نه ماهه احساس سنگینی می کرد...هرچند شکمش هم خیلی دردست وپا نبود! دستش را به نرده ها گرفت وبه پایین رفتنش ادامه ادامه داد...فوق العاده می ترسید که یک وقت چیزیش نشود..این باردیگر حوصله بیمارستان را نداشت !بسکه رفته بود ازهرچه بیمارستان بود چندشش می شد ! ارمیا ازپایین پله ها سرش را چرخاند ...وقتی شمیم را دید که به سختی پایین می آید ...درماشینش را بهم زد ودوان دوان به سمت او دوید...خودش را با چند پله بالا رفتن به شمیم رساندوبازویش را به آرامی گرفت :
- چرا خبرم نکردی خب؟!
شمیم ایستاد وبدون اینکه به ارمیا نگاه کند دستش را محکم ازدست ارمیا بیرون کشید وگفت :
- چون خودم می تونم کارامو انجام بدم !
ارمیا دندون قروچه ای کرد وگفت :
- شمیم بازشروع نکنا
شمیم بدون اینکه به ارمیا جوابی دهد به پایین رفتنش ادامه داد...ارمیا که نمی خواست بازهم بحثی پیش آید ازپشت سر بدون اینکه به شمیم دست بزند یواش یواش درحالی که مراقبش بود پایین رفت ...بعدهم درماشین را برای شمیم بازکرد وخودش پشت فرمان نشست ...شمیم بدو اینکه به دربازشده جلو توجه کند ...درعقب ماشین را بازکرد وهمان جانشست !ارمیا ازداخل آینه نگاهی به چشمان معصوم اما گستاخ شده ی شمیم کرد وگفت :
- پاشو بیا جلو
شمیم شانه ای بالا انداخت وگفت :
- نمی خوام !
ارمیا یک هو داد زد:
- گفتم پاشو بیا جلو
شمیم هم مانند او کم نیاورد وداد زد :
- منم گفتم نمی خوام !
ارمیا باخشم برگشت ...دهانش را بازکرد تاهرچه حساب هس کف دست شمیم بگذارد...امایک لحظه با دیدن وضعیت شمیم ...مانند بادکنک خالی شد ! نفسش رافوت کرد وزیرلب گفت :
- خدا ازشون نگذره ...
وبازهم پیاده شد ورفت تادرسمت شاگردرا ببندد...شمیم باخود فکر می کرد..منظور ارمیاازاین جمله آخری اش چه بود؟!!" خداازشون نگذره "
ازکی ؟!! روژان ؟ کریمی ؟ المیرا ؟ ملیسا ؟خود شمیم ؟ارمیا؟..ازچه کسی...؟برای چه ؟ برای این که زندگی شان را بهم ریخته بودند ؟!!! شمیم آه عمیقی کشید ...کاش همین باشد واقعا!ارمیا درراکه بست سوارشد وگازش را گرفت ... عصبانیتش همیشه روی کارهایش تاثیرمی گذاشت وشمیم هم خوب می دانست دست فرمانش حرفه ایست..!اما درحدی که یک زن حامله رابترساند...!پشت یک چراغ قرمز ایستاده بودند...ارمیا دستش را به سمت کنترل کوچک برد وسیستم پخش را روشن کرد...لحظه ای بعد صدای دلنشین ارمیا درماشین پخش شد...شمیم با خود فکرکرد...صدایش صدبرابربهترازقیافه اش است ..وبعد بانگاهی زیرچشمی به قیافه ی مردانه او..پشیمان شد وبه خود گفت :نه قیافه اش بهتره ! لبش را گازگرفت ...لعنتی...همه چیزش میزان بود..ازصدا وقیافه وغیره ...

حتی عکستم ندارم که بذارم روبرم
انقَدَر نگاش کنم تابشکنه بغض گلوم !

خیلی وقته ازتودورم،کاش صدامو بشنوی
کاش تلسم این سکوت ِپرغروروبشکنی !

انقَدَر تنم گرفته که می خوام گریه کنم
این علاقه ی شدیدو به تومن هدیه کنم !

تورو باغریبه دیدم بگو اون یار تونیست !
اون همه دروغ ! می دونم کارچشمای تو نیست !
......

حتی عکستم ندارم که بذارم روبرم
انقَدَر نگاش کنم تابشکنه بغض گلوم !


تورو باغریبه دیدم بگو اون یار تونیست !
اون همه دروغ ! می دونم کارچشمای تو نیست !...

شمیم غمگین چشم ازخیابان ومناظربیرون برداشت وبه ارمیا چشم دوخت...چشمان خاکستری ارمیا ازآینه برروی چشمان شمیم مانده بود...شمیم یک لحظه حس کرد چشمان ارمیا رابارانی دیده است !اما دفعه بعد که سرش را بالا آورد تا ازحرفش مطمئن شود ..دیگردیرشده بود..ارمیا دست چپش را که یک سیگاردربین انگشت های اشاره ووسطش قرارداشت را ازپنجره ماشین بیرون داده بود وسرش راازجلوی آینه می دزدید! هرلحظه ای یک پک عمیق به سیگارمی زد ودودش را ازدهانش به بیرون می داد...نگاه می کرد..اما دور ازچشم شمیم ...باغم وعشق ! حسرت وشاید ندامت !هنوز صدای غمگین وآهنگ دلنشین ارمیا درماشین پخش بود وهردو درخلسه !شمیم سرش را زیر انداخته بود که ارمیا پای رو ترمززد !شمیم با تعجب سرش رابالا کرد..ناخوداگاه نگاهش برروی آینه وچشمان ارمیا ثابت ماند..ارمیا گفت :
- پاشو بیا جلو
جوری این حرف را به شمیم زد که دیگر جای شک باقی نماند...باچشمان جدی اما غمگینش تمنایی را ازشمیم داشت که باعث شد شمیم بی اختیاردستش رابه سمت دستگیره برد ودررا بازکرد وپیاده شد وجلو نشست ...انگارخودش هم با آن آهنگ وصدای ارمیا ازخرشیطان پیاده شده بود! ارمیا پایش را روی گاز گذاشت وآهنگ دیگری ازارمیا درماشین پخش شد ...

اگه یه وقت توهم بری می میرم دیگه
زانوی غم بغل می گیرم دیگه

نگات که می کنم آروم میشه دلم !
وقتی توپیشمی ازگریه غافلم ،کم میشه مشکلم ...

می میرم برات !موندی هنوز ...
مگه میشه که نبینمت یه روز..
یه وقت نگی که باتنهاییات بسوز...!

تاریکه ...خونه بی تو! همیشه سرده
توی قلبم یه دنیا درده
می ترسم یه روز ،سرم بیاد آخر
بمونه رو دستم یه دل پرپر
سخته که برسم من یه روز به این باور!

بمونه رو دستم یه دل پرپر
سخته که برسم من یه روز به این باور!

ارمیا نگاهش رابه شمیم که سرش رابه سمت دیگری چرخانده بود دوخت...آه عمیقی کشید ودستش را آرام به سمت دست شمیم برد...بلافاصله بعد ازگرفتن دست شمیم ،شمیم مثل فنر ازجا پرید وبه ارمیا نگاه کرد..اما ارمیا بی خیال وبدون اینکه به شمیم نگاه کند دست شمیم را دردست راستش گرفته بود وبا انگشت شصتش اورا نوازش می کرد...! شمیم احساس می کرد داغ کرده است ...نگاه حیرت زده وخیره اش را ازارمیا گرفت وبه جلو چشم دوخت ..دستش هنوز دردست ارمیا بودوارمیا...
همان طورکه دست شمیم را نوازش می کرد..مانند عادت همیشگی اش ..دست شمیم را هرچند یک باربالا می برد وبوسه ای برروی آن می زد ! هرچند شمیم همه ی این رفتارهایش را ازبربود ! امابازهم ...بازهم مانند دختربچه ها رنگش به سرخی می زد ودستانش به سردی...!
هیچ حرفی میانشان رد وبدل نشد...جز همان صدای سیستم پخش ماشین وبوسه های ارمیا!
نزدیک مطب دکترفرجام ارمیا ماشین رابه داخل پارکینگ عمومی برد ازهمان جابه شمیم درپیاده شدن ،راه رفتن وبالا رفتن ازپله های مطب کمک کرد...داخل مطب کسی نبود...ساعت ازیک گذشته بود ومطب دکتر انگار که خلوت شده بود وهمه ی بیماران رفته بودند...حتی منشی دکترهم سرجایش نبود! ارمیا شمیم را روی صندلی نشاند وپشت دراتاق دکتر ایستاد ودرزد:
- بله ؟
- عذرمی خوام ...دادفرهستم ..
- بفرمایین
ارمیا به سمت شمیم رفت وبه او کمک کرد وباهم به داخل اتاق رفتند..بعد ازسلام واحوال پرسی های کامل دکترفرجام شمیم برای معاینه روی تخت آخر اتاق خوابید...دکترفرجام درحالی که لباس های شمیم را برای معاینه کنارمی زد وگوشی اش رابین شکم وسینه ی شمیم می چرخاند روبه ارمیا که کناری ایستاده بود گفت :
- جناب دادفر ازشما دیگه توقع نبود!
ارمیا لبخند ملیحی زد وگفت :
- چیزی شده دکتر؟!
- شنیدم خانومت ضربه بدی خورده ! شماکه ازاون باباهای خوب خوبش بودی چرادیگه ؟! والله من می گفتم اون دهاتیای بدبخت پامیشن تک وتنهاراه می افتن میان شهر...آخرشم بچشون براشون نمی مونه ! شماکه توشهرهستین دیگه چتونه ؟!بابا رو زمین صاف صاف دارین راه می رین نمی تونین دونفر ! یه بچه رو درست ودرمون بزرگ کنین ؟!
ارمیا سرش راپایین انداخت وگفت :
- حرف شما درست ...من اشتباه کردم ..! اما اون ضربه همش تقصیرمن نبود!
- حالا تقصرهرکی بود! شما مسئول نگه داری زن وبچتی ! شماباید بهشون برسی..همه ازتوتوقع دارن..!
ارمیا سرش رابالا کرد ونگاه جدی وکنترل شده ای به دکترفرجام کرد وچیزی نگفت ! باخودمی گفت :زنیکه فوضول! همتون سرتاپایه کرباسین ! مدرک که می گیرین عالم وآدمو می خورین یه آبم روش!!!
- اگه می خوای نی نی خوشکتوببینی بیا جلو
ارمیا باشنیدن این حرف...درواقع به سمت تخت شمیم پروازکرد... کنارتخت شمیم ایستاد وبه ال سی دی چشم دوخت...تصویر نامفهوم یک سرگردن ویک جفت دست وپای کوچک وگرد درون ال سی دی نمایش داده می شد وارمیابادیدن آن شگفت زده درمیان غمگینی لبخند تلخی زد ...سرش راازروی ال سی دی به سمت شمیم چرخاند ..شمیم خیره به تصویربچه اش اشک درچشمانش جمع شده بود ولبخند می زد...دکتر فرجام درحالی که چیزی راروی شکم شمیم چرخش می داد وتصویرنمایان می شد گفت :
- حال واحوال خوبی داره ...میشه گفت اون ضربه آسیب جدی بهش نرسونده ..درواقع آسیب جسمی رو مامی تونیم بگیم صد دردصد نخورده..اما آسیب مغزی ،فکری ویا روحی رو هیچ قولی بهتون نمی دم ! خیلی ازاین آسیب ها روخانوما موقع حاملگی به بچشون می رسونن وفکرمی کنن بایه معاینه وآزمایش تمومه..اما فردا پس فرداکه بچه هه به دنیا اومد..می بینن ای دل غافل! عقب موندگی ذهنی داره ! انشالله که بچه ی شما جزهیچ کدوم ازاین دودسته ای که گفتم نباشه وازهرلحاظ سالم باشه..اما منی که می گم آقای دادفر ازشما بعید بود یه حرفی دارم که می گم !
وعینک طبی اش را درآورد وبه ارمیا نگاهی سرزنش بارکرد...شمیم غمگین اشک می ریخت ..ارمیا دردرون حرص می خورد ودکترفرجام درحالی که به سمت میزش می رفت گفت :
- گریه نکن دخترجون...چیزی که شده ...آش کشک خالته ! نه می تونی سقتش کنی نه توسالم وناسالم بودنش شریک باشی! جزاینکه دعاکنین که ایشالله سالم سالم باشه ! شما ازقبل باید فکرمی بودین که نبودین !
وروی صندلی چرخ دارش نشست ودرحالی که برگه آزمایش های شمیم را بررسی می کردگفت :
- واما بریم سراغ جنسیت ! ازاون جایی که خانوم شما اصرار داشت بهتون نگم جنسیت بچه چیه من چندماهه که چیزی به شما نگفتم آقای دادفر وبه حرف خانومتون مثلا می خواستیم موقع تولد بچه سوپرایزشین !اماالان صلاح کارو می دونم که همه وضعیت خانومتونو بهتون گزارش کنم تااین دوسه ماهه آخرو خوب ازش نگه داری کنین ...بچتون دختره...
ارمیا به دنبال این حرف چشمان خندانش رابه شمیم گریان دوخت وبعد گفت :
- بعله ...وبعد..
دکترگفت :
- نتیجه آزمایش های بیمارستان هم خوب بوده وطبق معاینات من مطمئن باشین که بچتون ازنظرجسمی سالمه ...اما روحی..!
شانه ای بالا انداخت وگفت :
- خدابزرگه...فقط می مونه مراقبت های ویژه وغذاهای ویژه ....

نزدیک نیم ساعت دکترفرجام ارمیاوشمیم را درمورد همه چیز راهنمایی کرد..حرف زد وارمیاهم چندین سوال پی درپی ازاومی پرسید واو جواب می داد...وبالاخره بعد ازیک الی یک ساعت ونیم بعد هرسه ازمطب بیرون آمدند وشمیم وارمیا به سمت پارکینگ ودکترفرجام به سمت ماشینش رفت !

******

ارمیا درخانه را با کلید بازکرد وکنارایستاد...شمیم بدون اینکه تامل کند داخل خانه شد وارمیاپشت سرش دررابست ...
- ملوک خانوم
ملوک خانم فوری با صدای ارمیا ازآشپزخانه بیرون آمد :
- سلام آقا..اومدین به سلامتی ؟
- سلام ...نارهارآماده اس؟
- بله آقا ...تالباساتونو عوض کنین میزو می چینم
ارمیا سری تکان داد وبه سمت اتاقشان رفت ...شمیم همان جاروی کاناپه ای نشست وفقط چادرش را کنارانداخت...نای بلند شدن هم نداشت ...ارمیا لحظه ای بعد با یک تیشرت آستین کوتاه سفید وشلوارپارچه ای همان رنگ ازاتاق بیرون آمد ..داشت برای شستن دست هایش به دستشویی می رفت که با دیدن شمیم که روی مبل وا رفته ایستاد...
- حالت خوبه ؟!
شمیم سرش رابه زور ازپشتی کاناپه بلند کرد وچشمانش را بازکرد وسری به نشانه مثبت تکان داد...ملوک خانم بادیدن این وضعیت زود جلو آمد وگفت :
- بذارین کمکتون کنم خانوم
بازوی شمیم را گرفت که اورابه اتاق ببرد اما ارمیاروبه ملوک خانم گفت :
- توبرو ناهاروآماده کن ..خودم می برمش...
ودستش را دور کمر شمیم حلقه کرد واورابه اتاقشان برد...کمکش کرد روی تخت بنشیند...بعدخودش مقنعه ومانتوی شمیم را ازتنش بیرون آورد...به سمت کمد شمیم رفت ویک دست لباس برایش انتخاب کرد ..یک بلوز وشلوار قرمزرنگ که مخصوص خانم های حامله بود...بلوزی بلند وشلواری برمدا وکوتاه !
ارمیا درکمد را بست وجلو آمد تا دکمه ی لباس شمیم را بازکند اما شمیم دستش را روی دست ارمیا گذاشت ...
- خودم می تونم لباسمو عوض کنم ...
ارمیاهم با جدیت گفت :
- ولی من می خوام خودم این کارو انجام بدم
شمیم با سماجت گفت :
- توفقط لطف کن برو بیرون
ارمیا یک لحظه چشمانش را خیره درچشمان شمیم انداخت..شمیم نمی فهمید...درک نمی کردنگاهش را...چه بود درآن نگاه زلال خاکستری ؟!!! عشق یا نفرت ؟! خشم یا ندامت ؟!!
سرش راپایین انداخت وهردوساکت...ارمیا هنوزهم به او خیره وساکت بود...کمی بعد باصدایی آرام گفت :
- قدیما صدای خندت خونه رو پرمی کرد...اماالان...!
پوزخندی تلخ زد وازجایش بلند شد...شمیم در دل فریاد زد :"نـــــــــــــه" اما ارمیا چند قدم برداشت ...به سمت دررفت وشمیم بازهم می خواست فریاد بزند"نرو ارمیا" ...ارمیا دررابازکرد ..شمیم ناامید شد ..دردل گریه می کرد"بمون وبازم ..." ارمیا دررابهم کوفت وشمیم تنها ماند..........

******
بعد ازتعویض لباس هایش ازاتاق بیرون رفت ...دست هایش راشست وبه سمت میز ناهاررفت ..ارمیا صندلی کنارش را بیرون کشید وگفت :
- بیا اینجا
شمیم بدون هیچ حرفی کنارارمیا نشست ..وقبل ازاینکه ملوک خانم بخواهد دست به غذاکشیدن بزند ..ارمیا خودش کف گیر رابرداشت وبرای شمیم کشید ..
- بسه زیادنمی خوام
- هرقدرمن می گم باید بخوری...ازبس ضعیفی جون حرف زدن هم نداری دیگه!
شمیم که بحث راجلوی ملوک خانم صحیح نمی دانست به ظاهر حرف ارمیارا قبول کرد وچیزی نگفت...! ارمیا بشقاب غذارا جلویش گذاشت ...ازدونوع خورشی که داشتند ارمیا هرپنج دقیقه یک قاشق به بشقاب شمیم می ریخت...ازشمیم انکار وازارمیا اصرار ..انگارنه انگارکه دیگر شمیم وبچه اش درحال ترکیدن بودند! ملوک خانم بالبخند هردفعه ای نگاهی به ارمیا ومحبت هایش می کرد وباساده دلی آهی می کشید ومی گفت:
- خدابراهم نگهتون داره ایشالله ...چقدرخدابزرگه...عین دوتاتیکه جواهر...چقدربهم میان !
- ارمیا!
شمم بانازناخوداگاه بدون اینکه خودش بفهمد ارمیا را مثل قبل صدازد ...واین حرکت اوارمیا را تا اوج برد...چشمان مشتاق ارمیا برروی شمیم ثابت ماند ...نزدیک چندهفته بود که انقدرشمیم ارمیارا زیبا ومثل قبل صدانکرده بود! برایش نازنکرده بود...درآغوشش نخوابیده بود...حتی بوسه ای هم به اونداده بود!وحالا...
شمیم که خودش فهمیده بود چه گندی زده است فوری درپس جبرانش برآمد وبه تندی گفت :
- خب دارم می پکم دیگه ...اِ...خیلی سریشی!
ارمیا سرش راپایین انداخت وچیزی نگفت...فقط ازجایش بلند شد وروبه ملوک خانم گفت :
- دست دردنکنه ملوک خانم ..
- نوش جونتون آقا...
به سمت اتاقش رفت ..لحظه ای بعد با پالتو وشال گردن وعینک آفتابی اش بیرون آمد وخانه را ترک کرد...واین شمیم بود که خودرا صدباره برای رفتارمزخرفش لعنت می کرد...امروزی راهم که به خاطرشمیم شرکت را ترک کرده وزود آمده بود! شمیم برای هردو زهرکرده بود!!!

*****
- خانوم ...الهی قربونتون برم...یه وقت سرما می خورین ..بذارین بیام کمک
- گفتم می خوام تنها باشم همین !
- اگه آقا اومدن...
شمیم ازداخل حمام داد زد :
- صدبارگفتم انقدبرامن آقاآقا نکن!
- چشم روچِشَم! شما دروبازکنین
- نمی خوام بروبه کارت برس...
ملوک خانم خسته روی مبلی نشست وباخود گفت :
- الله اکبر...چیکارکنم بااین دختره لجباز؟ اگه یه بلایی سرش بیاد چی ؟!
غرغر کنان به سمت تلفن می رفت که ارمیارا خبرکند...هنوز شماره اول را نگرفته بود که صدای چرخش کلید درآمد..با خوشحالی گوشی را سرجایش گذاشت ...
ارمیا وارد خانه شد ..ملوک خانم سریع خودش را به او رساند:
- سلام آقا
ارمیا متعجب درحالی که پالتویش را درمی آورد ودسته کلیدهایش را به جاکلیدی آویز می کردگفت :
- سلام !
- آقادستم به دامنتون ...خانم ...
ارمیا فوری به سمت ملوک خانم برگشت وسخن اورا قطع کرد..
- خانم چی ؟!چیزی شده ؟!
ملوک خانم که ازجدیت وعصبی شدن ارمیا کمی ترسیده شده بود با دستپاچگی گفت :
- نه نه..فقط..به خدا من ..آقا من هرچی اصرارکردم خودشون قبول نکردن...باورکنین ..
ارمیا که طاقتش را ازدست داده بود بانگرانی دادزد:
- چه اتفاقی افتاده خب؟!
ملوک خانم لحظه ای ازصدای فریاد ارمیا ساکت شد وسرش را زیرانداخت ..ارمیا که به اشتباهش پی برده بود..دستش را داخل موهای لختش فروبرد ولب به دهان گرفت...باصدای آهسته وکنترل شده گفت :
- عذرمی خوام ملوک خانم ...نباید صدامو بالا می بردم...این روزا نه توشرکت اوضاع خوبیه نه توخونه ! اون ازکارمندام اینم ازشمیم !دارم دیوونه می شم....!
روی مبلی نشست وسرش راداخل دستهایش گرفت...ملوک خانم به آشپزخانه رفت ویک لیوان گل گاوزبان ازقبل آماده شده برای ارمیا آورد..ارمیا لیوان را ازاوگرفت وتشکرکرد...ملوک خانم روی مبل روبروی ارمیا نشست وگفت :
- خانوم ازعصرتاحالا پاشونو کردن تویه کفش که می خوان برن حموم...منم گفتم بذارن همراشون برم کمکشون باشم ...اما انگارخانوم لج کردن باهام..انقده داد وبیداد کردن که آخرش دورازچشمم رفتن حموم!من حتی درحموم روقفل کرده بودم اما ایشون بایه کلید دیگه بازش کرده بودن..هرچی ام پشت درصدازدم که دروبازکنن انگارنه انگار...
ارمیا بدون این که حتی جرعه ای ازگل گاوزبان رابخوردازجایش بلند شد وگفت :
- تومی تونی بری ملوک خانم ...
ودرحالی که به سمت اتاقش می رفت ملوک خانم گفت :
- آقاشامتونو درست کردم روگازه...هروقت خانوم اومدن بیرون بکشین بخورین
ارمیا وارداتاقش شد وازهمان جاگفت :
- باشه ممنون..
ملوک خانم چادرش را پوشید ازارمیا خداحافظی کرد وکلید درحمام رابه ارمیا داد ورفت ...
ارمیا کلید درحمام را داخل قفل کرد...بازنمی شد...ازآن طرف درشمیم کلید رادرقفل گذاشته بود که کسی نتواند وارد شود...درزد ...
- شمیم ..شمیم دروبازکن ببینم
ودوباره درزد...صدای شرشرآب می آمد اما صدای جواب دادن ازشمیم نه...!شاید صدای ارمیا رانمی شنید ! ارمیا محکم تردستش رابه درچوبی کوفت وداد زد :
- شمیم ...شمیم بازکن این درو...
سکوت...!
چیزی داشت درون ارمیا رخنه می کرد...چیزی که دراین دوران زیاد تجربه اش کرده بود! ترس!!! کلمه ای که همیشه برای ازدست دادن شمیم همراهی اش می کرد...دستانش می لرزید...چندقدم عقب رفت...با شتاب جلو آمد...تنه ی قوی اش رابه درکوفت..درتکانی خورد وبازنشد...ارمیا بازهم عقب رفت ومحکم خودرابه درکوفت ..بازهم بازنشد..دفعه ی سوم محکم تر .واین بازباصدای شکستن قفل دربازشد...ارمیا باشتاب خودش راداخل حمام انداخت..حمام پربود ازبخار های سفید ودروپنجره بسته وتهویه خاموش!!!
به دنبال شمیم جلو تررفت وبادیدن بدن نیمه عریان شمیم درون وان که بی هوش افتاده است ...! باصدای دردناکی فریادزد:
- یاخدا...
شمیم را بلند کرد وبه آرامی درحالی که مراقب شکمش بود اوراروی کاشی های لیزکف حمام گذاشت ودهانش رابه آرامی به دهان شمیم نزدیک کرد..همان طورکه گریه اش گرفته بود لب هایش راروی لب های گرم شمیم گذاشت...تنش آتش گرفت...چقدر دلش برای بوسیدن این لب هالک زده بود! نفس داد...آرام وبدون عمق...می دانست ازتنفس مصنوعی درحدی که فردی را نجات دهد می دانست ...نفس داد وآرام آرام هواراوارد ریه های شمیم کرد..سرش رابالاآورد وبااشک دادزد:
- خدایا کمکم کن...
ودوباره نفس داد...صدای زجه مردانه اش بلند شده بود وشمیم نفسش بالا نمی آمد...برای دفعه چهارم درحالی که اشک های گرمش روی صورت شمیم می ریخت صورتش را جلو برد ونفس داد...این باربعدازیک نفس احساس کرد یک هرم گرمابه دهانش خورد..فوری سرش را عقب کشید...شمیم آهسته چشمانش را بازمی کرد وسرش راکمی تکان داد...بعدهم ابروهایش رادرهم کشید...ارمیا بابغض گفت :
- شمیم ...شمیم ببینم چشماتو..جون بچمون بازکن رنگ چشماتوببینم
شمیم صدای ارمیا را می شنید...باورنمی کرد..ارمیا بود که این طوربااو حرف می زد؟! ...شاید خواب می دید!چشمانش رابازکرد...آهسته وهمان موقع تصویر صورت مردانه ارمیا جلویش ظاهرشد...موهایش لختش نیمه خیس بود وبه پیشانی بلندش چسبیده بود...صورتش قرمز شده بود وچشمانش اشکی وخیس!باصدای آرامی شمیم گفت :
- ارمیا
ارمیا بادیدن به هوش بودن شمیم مردانه زد زیرگریه ...باصدایی آرام وریز...اشک هایش می ریخت...قطره قطره ..
- توکه جون به لبم کردی شمیم ...شمیم ...
وشمیم رادرآغوش کشید ...شمیم درحالی که نفسش هنوزهم بالا نمی آمدروبه ارمیا گفت :
- گرمه ارمیا...نمی تونم نفس بکشم ...
ارمیا فوری اوراازجایش بلند کرد وحوله ای به دورش پیچید وبیرون برد...شوفاژاتاق را روشن کرد وپنجره هارابست ...شمیم راروی تخت گذاشت وبه دورش یک پتوی گلبافت نرم وگرم پیچید...سشواری برداشت وبه برق زد ...شروع به خشک کردن موهای شمیم کرد...شمیم درحالی که حسابی گرم شده بود وموهایش به دست فشارسشوار به هواپرت می شد ...به ارمیا نگاه کرد...ارمیاکه سنگینی نگاه شمیم را حس کرد لبخندی ازروی عشق زد وبه کارش ادامه داد...انگارنه انگارکه چندمدت پیش شمیمی وجودداشته وبه ارمیا مثلا خیانت کرده! وانگارنه انگارکه آن امید بدبخت هنوز درزندان بلا تکلیف بود!
وقتی کارارمیا تمام شد سشواررا ازبرق کشید وسرجایش گذاشت ..برس را برداشت وموهای شمیم رامثل همیشه با ظرافت ونرمی وبه آرامی شانه کرد وبست.بعد یک دست لباس برایش آورد واین باربدون اینکه اصراری درپوشیدن لباسهای شمیم داشته باشد لباس هارا روی پاهای شمیم گذاشت وگفت :
- تالباساتوبپوشی یه شیرقهوه گرم برات میارم
وخواست که بیرون برود ..شمیم صدایش زد:
- چی شد فهمیدی من بی هوش شدم ؟
ارمیا برگشت ..سرش رازیر انداخت وگفت :
- مهم نیس...مهم اینه که ازحالا به بعد درس بگیری بادیگرون لجبازی نکنی!
- وازاتاق بیرون رفت...

شمیم خیره به درلحظه ای ماند ...نمی فهمید !ارمیا ورفتارهای چندگانه اش را نمی فهمید! لباسهایش را پوشید...ارمیا با لیوانی بزرگ ازشیرقهوه داخل شد وکنارشمیم نشست ولیوان رابه سمت اودرازکرد:
- بخورگرم شی
- گشنمه !
- اینو بخور غذاهم هس
- اشتهام می سوزه خب!
- بایه قلوپ شیر که اشتها نمی سوزه !معدت خالیه ...یه ذره بخورلااقل جون بگیری!
شمیم با بی اشتهایی لیوان شیررا گرفت وکمی ازآن رانوشید...داغ وشیرین ! طعم عالی داشت ...اشتهایش تحریک شده بود...ارمیا همانطور نگاهش می کرد ...شمیم بیشتر نوشید...یک آن در دل هوس یک شکلات کاکائوی خوشمزه را کرد که با این شیرقهوه بخورد ! به یاد روزهای اول زندگی اش ،آن موقع هایی که ارمیا دم به دقیقه برایش می خرید...
"- شمیم ... تنبل پاشو من صبحونه می خوام
چشمهایش را به زور باز کرد و به ساعت رومیزی اش نگاه کرد. باز هم سرش را زیر پتو کرد و خوابید. صدای ارمیا نگذاشت راحت بخوابد:
- خیلی خب مث اینکه خودت دوس داری، پا نمی شی نه؟!
به سمتش رفت و شروع به قلقلک کردن او کرد، شمیم از حرص جیغ می کشید و می خندید:
- ارمیا ... ارمیا نکن ... اِ ... خوابم می یاد ... وای چه زوری داری؟ اون چیه دستت؟ ... آخ جون کاکائو شکلاتی .... "
- تاتهشو بخور...
شمیم غمگین به ارمیا نگاه کرد ونخورد..درعین تلخی روزگارشان، چقدرخاطره های خوشی داشتند!سرش رازیر انداخت ...شاید رویش نمی شد ...شاید هم دلش نمی خواست خودش ازارمیا درخواست کند...ارمیا که نگاه شمیم رامی شناخت گفت :
- صبرکن الان میام ...
وازاتاق بیرون رفت ...شمیم باخود فکرکرد دیگر مثل آن موقع ها دلش به دل ارمیا راه ندارد! دراتاق بازشد وارمیا برگشت ..شمیم نگاهش نکردوفقط به لیوان شیرقهوه دردستش چشم دوخته بود...ارمیا لبخندی زد وکنارش نشست ...
- چرا نخوردی پس؟
شمیم شانه ای بالا انداخت وگفت :
- گفتم نمی خوام
- ولی اولش که خوب رفتی بالا!
شمیم سکوت کرد ...ارمیا دستش را جلو آورد وبسته ای را جلوی شمیم گرفت :
- هنوزم شیرقهوه بدون شکلات برات مزه نمی ده ...
شمیم سرش راباتعجب بالا کرد وبادیدن بسته شکلات های همیشگی اش چشمهایش برق زد...ارمیاگفت :
- تاتوبخوری من شام رو می کشم ...
شمیم شکلات را گرفت وارمیا بیرون رفت ...شمیم در دل قربان صدقه اش می رفت ...! لحظه ای بعد پشیمان شد که به خاطرشکلات قربان صقه ارمیا می رفت !ولی به خود حق داد...این روزها عجیب عوض شده بود....باولع یکی ازشکلات هارا بازکرد وخورد...ازخوش طعمی آن دلش غش می رفت ...!
صدای زنگ خانه آمد...شمیم به ساعت نگاهی انداخت ...هشت شب را نشان می داد..شاید مهمان بود..شاید هم المیرا یا مادرشوهرش آمده باشند...! بی خیال به خوردنش ادامه داد...ازصداهای بیرون می شنید ارمیا دررابازکرده وباکسی حرف می زند..کنجکاوبود بداند کیست اما کنجکاوی اش به اندازه شکموبودنش نبود! بیرون نرفت وبعد ازخوردن کامل شیرقهوه وشکلاتش پتوی جمع شده به دورش را برداشت ...تاکرد وروی تخت گذاشت ...لباسهایش خوب بود...موهایش را مرتب کرد تاجلوی مهمانی که شاید درخانه شان باشد ژولیده نباشد ...چادرسفید ونازکش را روی سرانداخت وبیرون رفت :
- ارمیا
سرش را چرخاند ...ارمیا روی مبل نشسته بود وتنها ! با تعجب گفت :
- کی بود پشت در؟!
ارمیا دودستش رابه داخل موهای سرش فروبرده بود وبرروی میز مبلها چشم دوخته بود...شمیم چندعکس را روی میز می دید اما نمی فهمید چیست ...
- اوناچیه اونجا؟!
ارمیا بازهم سکوت کرده بود وخیره به عکسها مانده بود...شمیم با کنجکاوی جلو رفت ...خم شد ویکی ازعکسهارا برداشت...................................... ............
دهانش بازمانده بود....صدای سکشتن چیزی را درونش می شنید...انگارکمرش شکسته بود...خورد شد...دستش رابه دسته ی مبلی گرفت تاروی زمین نیفتد...نفس هایش ریتم نامنظم به خودگرفت..انگارخفگی داخل حمام برایش بهتربود...کاش همان جاارمیا به حال خود رهایش می کرد ومی رفت ..می رفت تااین همه درد نبیند..نکشد! آبروریزی ازاین بدتر...آبروریزی...؟!!! هه ..! آبرو که خوب است ...باآن عکسها همه وجودش به فنارفته بود...اصلا آنهاچه بود...چه کسی آورده بود...؟!!! دست ارمیا چه می کرد؟!! ارمیا ! به او نگاه کرد...اشک چشمهایش جوشید...نمی توانست حرف بزند ..دهانش بازنمی شد...حتی توان یک کلام گفتن هم نداشت ...چرا ارمیا داد نمی زد ؟ چرا اودیگر عصبانی نمی شد ؟؟! مگر این زنش نبود که درعکسهای رومیز بود؟! مگراین شمیم نبود که بدون لباس وعریان عکسهایش را روی میز پخش کرده بودند...همه اش شمیم بود...دروغ که نبود...خودش بود..چطور این هارا انکارمی کرد...! هنوز قضیه ی امید بازنشده بود ! بسته نشده بود وحالا !!! این عکسها چه بود آخر........؟!!! چطور؟! شمیم چطور این عکسهارادست دیگران داشت وخودش نمی دانست !!!

یک قدم برداشت ... پاهایش هم سست شده بود ...روبروی عکسها قرار گرفت ...بدون اینکه بخواهد چادرش لیزخورد وازسرش افتاد...چه راحت ! آبرویش هم مانند چادرش یا مانند ماهی لیز خورد وازدستش رفت ! اما چراخودش نفهمید !؟!!!
تبری برداشته بودند وبه ریشه زندگی اش می کوبیدند...می کوبیدند ونهال زندگی اش را ازجا درمی آوردند...واین میان شمیم وارمیا بودند که ازهرطرف ضربه می خوردند ! روی دوزانو نشست ..روبروی میز وکنارعکسها...همه را دردست گرفت ..ارمیا سرش رابالا کرد...شمیم بااشکهایی که می ریخت ..ازپشت نگاه تارش اورادید...ارمیا وچشمهای به خون نشسته اش...صورت قرمز ازخشم و لبهای وارفته ! ارمیا دیگر ارمیا نبود...انگارکه سالها اورا شکسته بودند...! شمیم به عکسها چشم دوخت...خدای من ! شمیم واین عکسها..فاحشه بودند فاحشه !!!
ارمیا نگاه بی جانش را به شمیم دوخت وباصدایی پرازبغض ودردمردانه اش گفت :
- دروغه شمیم..دروغه..همش دروغه ...شمیم من پاک بود...شمیم من اومدمنو ازبی بندوباری نجات داد...شمیم من یه پا خانوم بود..شمیم من مرد بود مرد !!!!
کلمه آخرش را بادرد وفریاد گفت واشکهای شمیم بیشترفرو ریخت ...ارمیا بادودستش سرش گرفت وسرگردون ادامه داد:
- می دونی وقتی یه مرد شکست عشقی می خوره چی میشه ؟!! نه نمی دونی ! می دونی اون دیگه مرد نیس...می شکنه..فرو می ریزه ..اصلا برا لا جرز دیوار خوبه ! می دونی چرا ؟! نه نمی دونی ! چون وقتی یه مرد عاشق میشه همه وجودشو برا اون عشق می خواد..می فهمی شمیم همه وجودش ! وقتی شکشت بخوره همه وجودش شکشت می خوره ! هوس نیس که فقط پای خواسته هاش وسط باشه وتمام ! من دارم ازعشق می گم ..ازعشق ...عشق...
صدایش کم کم خاموش شد ودوباره بعدازیکی دوثانیه گفت :
- من ازاون مردا بودم ..ازاونا شکست خوردم ..وجودم شکست ،ریخت...داشتم نابود می شدم که...
نگاهش را به شمیم دوخت وگفت :
- تواومدی...می دونی چیکارکردی برام ؟! نه نمی دونی ..نگو صدباربهم گفتی ارمیا!!! نگو می دونم که نمی دونی ! برام گره زدی...نه بهتر بگم ..وصله زدی...قلبمو...جونمو...دلمو..

همه وجودمو ازنوساختی...یه آدم جدید مقابل آدم قبلی...همه چیزم باقبلی فرق می کرد...یادته ؟!...
یکی ازعکسهارا ازدست شمیم کشید وبا تمسخربه تصویرعریان شمیم نگاه کرد...شمیم حس کرد سرخی چشمان ارمیا بیشترشد...فکرکرد الان است که چشمهایش ازجادرآید ..اما ارمیا هنوزهم با درد به آن عکس خیره بود..
- یک ماه پیش توشرکت ازیه آدم بی شرف شنیدم زنم با یه پسردرارتباطه ..! نمی گفت پسره کیه..فقط می گفت من مطمئنم..من برات قسم می خورم ...من نشونت میدم ..اصلا ثابت می کنم که زنت ...!نذاشتم بقیه حرفاشوبزنه...باهمین دستم زدم تودهنش...
پوزخندی حرصی زد وعکسهاراروی میزپرت کرد..
...داد زد :
- باهمین دستم ...زدم زیرگوش خالم ! می بینی شمیم ..زدم تودهن خواهرمادرم !!! اونی که احترامش مث مادرم می مونه..به خاطرتو...زدم تودهنش که بفهمه چی می گه!
صدایش را پایین برد وگفت :
- گریش گرفت...انقدرکه نمی تونست حرف بزنه...نفرینم نکرد اما گفت واگذارت می کنم به همون خدا...می گفت من خوبیتو می خواستم که اومدم اینارو بهت گفتم..یه خورده هم عکس ازتوو ملاقات هات باامید رو ریخت جلوم .بازم منتظربود من یه واکنش نشون بدم...که مثلا غیرتی شم ازش معذرت خواهی کنم...!امامن اول، همه عکسهارو جلوش پاره کردم وبعدم مث سگ ازشرکت انداختمش بیرون..می دونستم اشتباه کردم..می دونستم زیادی پیش رفتم..اما لااقل مطمئن بودم که بااین کارم روشونو کم کردم!احسان همه چیزو فهمید...نمی تونستم ازش پنهان کنم ..اون زنیکه اومده بود تویه جای عمومی ! تومحل کارم واون آبروریزی رو راه انداخت !برام مهم نبود..بی خیالش شدم...مخصوصا که احسان ازم خواست اگه دفعه دیگه یه غلطی ازشون ببینم شکایت کنم ...منم قبول کردم...اون قضیه گذشت... داشتم فراموش می کردم...اصلا با خودم قرار گذاشته بودم نه به اون عکسهایی که ازتووامیدبود فکرکنم نه به این که ممکنه عکسای تو دست مردم باشه فک کنم !گذشت تااین که یه شب وقتی می خواستم ازشرکت بیام خونه گوشیمو توشرکت جاگذاشتم ...نیمه های راه بودم که دیدم نیس..برگشتم ..برگشتم شرکت ونگهبان بیچاره رو زابه راه کردم وگوشیم رو دوباره برداشتم...دیدم یه تماس ویه پیغام داشتم...گفته بودی دیربیام خونه ..نه نه...گفته بودی اگه دیرهم بیام عیب نداره..اگه مثل همیشه اضافه کاری داشتم وموندم عیب نداره..هنوز شام درست نکردی..اتاق بچه رو داشتی می چیدی نه؟!..
سری به طرفین تکان داد ...شمیم همانطورخیره ومبهوت گوش می داد..ارمیا گفت :
- اون شب بدون توجه به پیغامت فکرکردم حالا شام هم که درست نکرده ،نکرده باشه ! فوقش یه نون وپنیرمی خوریم ..اصلا یه چیزی حاضری ..یه شب که هزارشب نمیشه..نمی میرم که...! فقط می خواستم نه تو غذادرست کنی وخسته ترشی..نه من ببرمت تواون رستورانای بی خود...باسرعت اومدم...سرراه چندبارزنگ زدم خونه...فکرمی کنم یکی دوبار...می خواستم بپرسم اگه چیزی لازم داری برات بخرم...اما هردوبارو..خوب برنداشتی...باخودم گفتم حتما دستشوییه..شایدم حموم! همچنان بدون اینکه فکر دیگه ای به سرم بزنه اومدم...اومدم خونه و...
نگاهی به دهان باز وچشمهای اشکی شمیم کرد وگفت :
- می دونی چیا پشت درخونم شنیدم؟!!!...اومدم زنگ بزنم ...اما دستم موند...دستم توهوا معلق موند! صدای یه پسره بود..هرچند آشنا اما من دقت نکردم..مهم نبود...مهم حرفاش بود اون گفت :
- خیلی خب ...خیلی خب..من میرم ...به خدا نمی ذارم شوهرت بفهمه من خونتون بودم ...تو فقط قبول کن ...بابا فقط یه جمله اس...زبونتو یه چرخ بده وبگو باشه !
ودرجوابش گفتی :
- ارمیا...می ترسم اون بفهمه...!
امید با دلداری به توگفت :
- من نمی ذارم شمیم...کارمون یه هفته بیشترنمیشه...تویه هفته می تونیم همه چیزو تموم کنیم ...این فقط به تو بستگی داره..اگه قبول کنی...من بهت احتیاج دارم !
شمیم ...خیلی راحت ..راحت گفتی :
- بهم فرصت بده فکرکنم ...
بعدازاین حرفت..صدای خندش اومد..قهقهه مزخرفش رفت به هوا وگفت :
- یعنی...یعنی قبوله دیگه...شمیم من فقط تورو دارما...قبوله خب؟!
گفتی :
- برو خواهش می کنم ..برو ...
یادته..یادته چی گفت شمیم ..من یادمه..من دونه دونه کلمه هاشو یادمه...حفظ کردم..اصلا همیشه باهامه..توخوابم..توبیداریام ..تو کابوسام !اون گفت :
- باشه...پس بهت زنگ می زنم..همین سیم کارت جدیدت دیگه ؟
وتوگفتی :
- خدافظ..
شمیم سیم کارت جدید !!! سیم کارتی که من عوضش کردم برات ! اونی که گفتی دیگه مزاحم نداره ؟!! نداشت ؟!!! واقعا مزاحم همیشگیتو نداشت ؟!! می دونم داشت ..می دونم بااین که سیم کارتتوهم عوض کردم امابازم اون شماره مزاحمت شد وبهم نگفتی...دروغ گفتی ..هه ! اولین دروغ توزندگیمون شمیم...اولین هیزم آتیش زندگیمونو توگذاشتی !وقتی خودت اون روز پشت تلفن یک هو گوشی برداشتی وروبه من ،اشتباهی ! گفتی :میشه لطف کنین دیگه مزاحمم نشین ؟!! فهمیدم یه خبرایی هس ...شک کردم ...توخونه ازت سوال کردم..اما با نازو ادا گفتی :توبه من اعتماد نداری ؟!! منم که...نمی گم خرشدم...شمیم من خرهیچکی نیستم...هیچ وقت هم پیش هیچکی نمی شم ...اما پیش تو..
ارمیا به این جا که رسید ازجایش بلندشد ...پنجره ی سالن را بازکرد...لب آن نشست وسیگاری را ازپاکتش درآورد وبا فندک نقره ای وفلزی اش آتش زد..درهمان حال که کامی ازسیگارمی گرفت گفت :
- می بینی ! قبلنا یه سیگارکه می کشیدم جیغ می زدی...اماالان انقد کارم ازبیخ خرابه که همین سیگارکشیدنموهم بی اعتناشدی دیگه!
شمیم لب به دندان گرفت واشکهایش راازروی گونه اش پاک کرد...می خواست بگوید توهنوزهم مهمی ارمیا...توهنوزهم همان ارمیایی که بایک پک سیگارت انگارکه جان شمیم رابه هوا می دهی ! اما ارمیا همان موقع گفت :
- اون شب پشت درخونه..نفهمیدم چطوری دستم رفت به سمت کیفم..نفهمیدم چطوری کلیدو برداشتم ودرو بازکردم...حتی بودن تو وامید رو توی خونه اونم تنها نمی فهمیدم ! فقط اون موقع یه چیز جلوی چشمم بود..حرفای خالم وعکسایی که دیده بودم...پیغامی که توگذاشته بودی و منی که برخلاف میلت اومده بودم خونه ! ودرآخر اون سیم کارت لعنتی که من خریده بودم وتو دروغ گفته بودی مزاحم نداری...خون جلوچشماموگرفت..باخودم عهد کردم اول اونو بکشم بعد خودمو وخودتو!!! این جوری نگاه نکن شمیم...جای من نبودی بدونی وقتی بااین همه مدرک بازم زنتو توی خونه ی خودت تنها باکی ؟!! با خواستگار قبلیش ..یا..یاشایدم نامزد قبلیش توی خونه ببینی چه حالی میشی! دستم به طرف تو نرفت...اصلا بعد ازاین که اعتراف کردم می خوامت...واقعا می خواستمت...هیچ وقت دیگه دستم به زدنت نرفت شمیم..من هنوزم اون سیلی های ناروایی که توی گوشت خوابوندمو...
یک دست راداخل موهایش کرد وموهایش رامحکم کشیدوزیرلب گفت :
- لعنت به من ... اون شب تاتونستم امیدو زدم وقتی ام دوتامون آش ولاش افتادیم یه کناری صدای آژیرپلیس روشنیدم...باکله پریدم بیرون ببینم چه خبره...وقتی تورو دیدم که افتادی رو زمین...انگار آسمون روسرم خراب شد...همونجازنگ زدم به اورژانس ودو روبه پلیساباز کردم...امیدوگرفتن بردن...منم دستبند زدن...من ازامید شکایت کردم ..امید هم ازمن چون بد زده بودمس...احسان منوباوصیغه آزاد کرد ..اما امید رفت بازداشگاه...اومدیم بیمارستان ..وقتی فهمیدم حالت خوبه با خودم گفتم دیگه نمی ذارم کارت به بیمارستان بکشه...به خودم قول دادم دروغتوببخشم...همه چیو نادیده بگیرم تادیگه خارتوپات نره...نمی تونستم باهات رابطه برقرار کنم...نمی تونستم حرف بزنم...اگه صدبارغرورمو جلوت می شکستم عیب نداشت ..اما نمی تونستم بیام بهت بگم چرا ؟!!چرا توبایه پسرغریبه توی خونه ی من ! خونه ی من تنها بودی ؟!! مگه زن من نبودی تو؟!!...
آوردمت خونه..درسته نگاه همدیگه هم نمی کردیم ...اما دلم هنوز برات...
نگاهی به شمیم کرد وبعد نگاهی به خیابان زیرپایش وگفت :
- برات پرستار و خدمتکارگرفتم..زندانیت کردم..اما مراقبت بودم شمیم..فقط به خاطرخودت...به خاطراینکه دوباره نری بیرون یه انگ خیانت بهت بچسبونن..به خاطراین که دوباره نیان زندگیمونو بهم بریزن ..به خاطراین که بدون من نری بیرون یه وقت خدای نکرده بازم پات به بیمارستان بکشه !اما توبه بد گرفتی...مثل همیشه بد بین! فک کردی من توروبه خاطر گناه کاربودنت زندانی کردم..فک کردی ازت متنفرشدم...فک کردی به خاطر بچم !نه شمیم بچم نه ! بچمون ! تورو زندانی کردم ...!نمی دونم چرا...اما ازحرفایی که ملوک خانوم می زد می فهمیدم لج کردی...نمی خوای توهم زبون باز کنی وبگی که گناه کارنبودی ! اما بازنکردی..دفاع نکردی...سکوت کردی..لج کردی...نمی دونم چرا ..اما اشتباه کردی شمیم !
شمیم با صدای داد ارمیا کمی بالا پرید وخیره درچشمان اوماند وارمیا ادامه داد:
- احسان والمیرا که همه چیو می دونستن راهنماییم می کردن...باهام مخالفت می کردن هی می گفتن امید گناهی نداره..آزادش کنم ..ببخشمش..شمیم پاکه ...شمیمو زندانی نکن..اذیتش نکن...اما توگوشم فرو نمی رفت که نمی رفت...! اونا چه می دونستن ازمن وزندگیم ..ازمن واتفاقای جزبه جزیی که توزندگیم افتاده بود اونا چه می دونستن ! با صراحت کلام بهشون فهموندم دخالت نکنن وهمه چی رو به خودم واگذار کنم..هرچنددوتاشون توقع بیشتری ازم داشتن وحتی قصدشون کمک بود اما بااین حال دیگه کارم نداشتن ومن موندم وتو...
ارمیا به اینجاکه رسید کامی ازسیگارش گرفت ودودش را برای اینکه به شمیم نرسد به بیرون فوت کرد وگفت :
- بعدازیکی دوهفته دوری ازت...دوباره داشتم رام می شدم...بخشیده بودمت..همون اول ...جرمت یه دروغ بود ...که ازنظرمن خیلی کوچیک ترازبزرگی عشقمون بود...فقط می خواستم خودمو خودتو تنبیه کنم که دیگه هیچ وقت این اتفاقات روازیاد نبریم وتکرار نکنیم...اون روز وقتی نذاشتی لباساتوخودم تنت کنم دلم یه خورده..فقط یه خورده شکست..امابعدش گفتم زمان لازم داری...تااین که دوباره منو پیش خودت قبول کنی وکارمو ببخشی...اومدی سرمیز ناهارو بانازصدام کردی...مثل قبل...شمیم! نمی دونی تودلم چه غوغایی به پاکردی...بماند...اما آتیشش جوری بود که تمام گناه های کوچیک وبزرگمونوپیشم سوزوند...شد یه عشق...یه شمیم وفقط یه ارمیا! گور بابای هرچی وهرکی که چشم نداره زندگیمونوببینه! دوباره امیدوار شدم...که عاشق هم نباشی همون شمیم عاشق رو برمی گردونم به شرط فراموشی همه چیز..! هرچندبازم سکوت کردی وچیزی نگفتی..اما منم گفتم بذار چیزی گفته نشه ..بذار سکوت باشه تا باشه ! اصلا خاک شه بره جهنم این قضیه نحس! منم حرف نمی زنم که نمی زنم...روز بعد بازم توحموم یه اتفاق دیگه برات افتاد...ازلجبازیات عصبی شده بودم...حرصم دراومده بود امابازم ازاین بدبختی گذشتم وچیزی نشد...حس می کردم خداداره امتحانم می کنه توزندگی...که همه رو می دونستم باختم...نمره امم صفر! ناامید نشدم گفتم بازم ازنو...
نگاهش را خیابان گرفت وبه شمیم وعکسها دوخت وگفت :
- ببین ...همین که من گفتم بازم ازنو..دوباره بدبختیام هم بازم ازنو...

شمیم لب به دندان گرفت وسرش رازیر انداخت ...عکسهارا روی میز گذاشت وبه ارمیا نگاه کرد...ارمیاهم به او...شمیم ساکت بود اما چشمانش حرف می زدند...شاید هنوزهم درشوک عکسها وحرفهای ارمیا بود...دهانش خشک شده بود ...ازجایش بلندشد ...ارمیا فوری گفت:
- بشین ...
شمیم همان طور ایستاده بود...ارمیا نگاهش کرد...انگارنه انگار...بازهم حرفش را تکرار کرد :
- بشین شمیم ...بشین
شمیم باصدایی که خودش وارمیا به زورمی شنیدندگفت :
- می خوام..برم شام بکشم !
ارمیا دستی راسیگارش بین دوانگشتان آن بود را تکان داد وگفت :
- شام توسرم بخوره..بشین حرفاتو بزن.نمی خوام دفاع کنی نه ..فقط خودتو خالی کن شمیم ...لجبازی بسه به خدا...!
شمیم همانطور خیره به ارمیا مانده بود وارمیا آرام ترگفت :
- نمی خوام زندگیمون بهم بریزه !
شمیم سرش را پایین انداخت وگفت :
- تو..تو..این ..این عکسهارو..
سرش را بالا کردوادامه داد:
- باور داری؟!
ارمیا آخرین پک سیگارش را زد واز لب پنجره پرید پایین وسیگارش رادرجا سیگاری خاموش کرد...شمیم ازهرثانیه سکوت ارمیا بیشتر می ترسید وضربان قلبش بیشتر می شد..ارمیا با آرامش به طرف عکسها رفت ..همه آن هارا دردست گرفت بادودستش همه راباخشمی آشکار ریز ریزکرد وبه هوا پرتاپ کرد...تیکه تیکه های عکس ها مانند باران برسرشمیم وارمیا فرود می آمدند وآن دوخیره بهم مانده بودند...ارمیا عاشقانه با لبخندی محزون شمیم را می نگریست وشمیم ناباورانه به چشمان او چشم دوخته بود...باورش نمی شد ارمیا آنهارا نادیده گرفته باشد...
- فقط تو وحرفای تو ،برا من سندن !
شمیم گفت :
- برات مهم نیس اگه این عکسها پخش شده باشه ؟! اگه دست یه مردی غیرازتو باشه نه ؟!! مهم نیس ارمیا ؟!!
ارمیا سرش رازیر انداخت وشمیم با جسارت جلو رفت ...دستش را به زیر چانه او گرفت ومحکم چانه شوهرش را بالا آورد :
- هان ؟!! باتوئم... مهم نیس عکس لخت زنت توگوشی ولپ تاپ های مردم بلوتوث بشه ؟! نه دیگه اینجا هم عشق مهمه نه ؟! گور بابای آبرو ..بگو ارمیا..بگو عاشقیم ..غیرت هم به کنار..توی عشق همه کور وکرن ! باداباد نه ؟! نمی گی فردا که عکسای زنم پخش شد چی میشه ! نه فقط می گی عشق مهمه ! نمی گی فردا که راه افتادم بازنم تو خیابون نگاه های هیز ودرنده پسرا چیه ! نه فقط می گی عشق مهمه..
یک هو صدای آرامش را بالا برد ودادزد :
- حرف بزن خب...فردا که آبروی زنت رفت می خوای چی بگی ؟! بازم بگی عشق مهمه ؟!! نمی گی چه بی ناموسی بوده که این پاپوشو برا زنم درست کرده ؟! نمی گی کیه که داره تیشه به ریشم می زنه ؟!!! ارمیا باتوئم !
ازصدای فریاد هایش اشکهای خشک شده اش بازهم جوشید وباصدای بلند گریه کرد...ارمیا سکوت کرده بود تا او حرفهایش را بزند...می خواست او خوب داد بزند..اشک بریزد تا همه بغض های یک ماهه اش خالی شود..اما شمیم سری تکان داد وباگریه به سمت اتاقش رفت...تاارمیا متوجه شود وبه دنبالش برود او داخل اتاق رفت ودررابست .پشت درنشست وباصدای بلند درآن تاریکی گریه کرد...ارمیا اصراری برای داخل رفتن نکرد همان جانشست ودرحالی که تکیه به درداده بود به صدای گریه های او گوش می داد...گریه هایش درد داشت ! اویی که طاقت گریه های شمیمش را نداشت حالا به وضوح یکی دوماه بود که هرروز وهرشبشان باگریه سرمی شد ...صدای گریه های زنانه شمیم دلش را بیش ازبیش نمک به زخمش می پاشید ..دستانش را ازحرص مشت کرد وچشمانش را روی هم فشارداد...نه ! نمی توانست ...اگر کمی دیگر می نشست وبه گریه هایش گوش می کرد یا دیوانه می شد یا آخر کنترلش را ازدست می داد وبرای آرام کردنش به داخل اتاق می رفت...! فوری ازجایش بلندشد و به آشپزخانه رفت ...فکرکرد بایک شربت گلاب اعصابشان بهترمی شود...به دنبال گلاب داخل کابینت هارا می گشت ودرهارا بازو بسته می کرد ...درآن موقع واقعا به ملوک خانم نیاز داشتند! کابینت های بالا چیزی نیافت دراولین کابینت پایین را که باز کردبطری شیشه ای گلاب را دید ...با خوشحالی آن را برداشت که درکابینت را ببندد..همان موقع صدایی شنید...قلبش یک لحظه ازترس ایستاد...صدابلندتر وشدیدترشد...صدای جیغ شمیم !!! دیگر نفهمید...هیچ چیز وهیچ جارا ...بدون این که بفهمد شیشه را روی سرامیک های آشپزخانه ول کرد ...بطری با صدای نهیبی شکست و تیکه تیکه های کوچک وبزرگش کف آشپزخانه ریخت...ارمیا باعجله ازکنارآنهارد شد که برود..امایک هو..پایش برروی چندتکه بزرگ پرت شده ازبریده شیشه هارفت ..صدای فریادش به هوا رفت ...ایستاد وپایش را بالا اورد...عین تیغ پایش را خراش داده بود...خون بود که ازدست وپایش روان شده بود...صدای جیغ های ممتد شمیم می آمد ...بدون توجه ،پایش رابالا گرفت وهمانطورکه خون ازجاری بود وکف خانه وسرامیک های سفید را قطره قطره قرمز می کرد به سمت اتاق شمیم رفت ..دررابا شتاب بازکرد...
- شمیم ...شمیم جان
شمیم روی جلوی در وروی زمین افتاده بود..مانند ماربه خود می پیچید وازدرد می نالید...ارمیا لنگ لنگان خودش را به او رساند...سرش رادرآغوش گرفت
- شمیم ...شمیم حالت خوبه ؟!
شمیم درحالی که هریکی دوثانیه یک بار جیغ می زد درمیان نفس نفس زدن هایش به سختی یقه ارمیا راکشید...طوری که سر ارمیا به سمتش خم شده بود...
- ار..ار...م...میا..د..دا..دارم...م� �..میمی ..رم..ت..تو روخدا..به دادم...برس...

ی..میمی ..رم..ت..تو روخدا..به دادم...برس...
ارمیا دست پاچه شده بود..نمی دانست چه کاری درست است وچه کاری غلط ! با آن پای زخمش !بی خیال راه می رفت ودردش را به جان می خرید...فقط به خاطرشمیم ...
زود بالشی زیرسرشمیم گذاشت که سرش روی زمین نماند...فقط سرسری پیراهنی سورمه ای را به تنش کرد وباهمان شلوار پارچه ای سفیدی که به پاداشت راه افتاد..باهمان دمپایی های چرم روفرشی اش!پایین رفت وسریع ماشینش را روشن کرد ..درآن را قفل کرد وبازهم بالا رفت شمیم را روی دودستش گرفت وازخانه بیرون زد...باهرپله ای که پایین می رفت هردو درد می کشیدند..شمیم از بچه اش و ارمیا ازپای بریده ای که فشارسهمگینی به آن وارد می شد..اما شمیم جیغ می زد وارمیا باعرق های سردی که ازپیشانی بلندش می ریخت...باآن همه درد صدای مردانه اش هم درنیامد...!
به هرنحوی بود شمیم را به بیمارستان رساند ... شمیم رابعد ازمعاینه متخصصش ،بلافاصله بابرانکارد به داخل بخش زنان وزایمان بردند... وارمیا دوان دوان همراه پرستارها وشمیمی که روی برانکارد داد وهوارمی کرد می رفت ..! دست یخ زده شمیم را دردستهای گرمش گرفت وروبه چشمهای نیمه بازشمیم گفت :
- شمیم ...توروخدا طاقت بیار...شمیم تو هنوزحرفاتو نزدیا...قول بده وقتی اومدی همه چیو برام تعریف کنی...شمیم من منتظرتما...شمیم جانـ....
هنوز حرفهایش تمام نشده بود که شمیم را وارد اتاق عمل کردند وارمیا را بیرون کردند...دستش ،دستی که دردست شمیم بودهنوز معلق درهوا مانده بود...به درهای بسته اتاق عمل نگاه کرد...خدای من ! او مانده بودو یک دربسته بزرگ ،یک علامت ورود ممنوع قرمز ویک راهرو طویل سرتاسرسفید ویک ساعتی که دردناک ترین ثانیه های عمرش را نشان می داد! روی صندلی کناردیوار نشست و گوشی اش رابیرون آورد...بی رمق شماره احسان راگرفت وهمه چی رامختصرگفت وقطع کرد...
نیم ساعت بعد احسان والمیرا وآقای دادفر وهمسرش درحالی که دوان دوان ازته راهرو نزدیک می شدند،ارمیا را وارفته برروی صندلی دیدند...کنارش رفتند وارمیا که سرش رادردستانش گرفته بود..سرش رابادیدن آنهابالاکرد وباصدایی خسته سلام کرد...زهره خانم بادیدن حال زار پسرش گفت :
- الهی دورت بگردم مادر..چرا غمبادک گرفتی...؟! چیزی که نشده ..توباید الان دعا کنی بایدخوشحال باشی...
ارمیا چشمان سرخش رابه مادرش دوخت وگفت :
- مامان...مامان هنوز خیلی زود بود...شمیم قبلا ضربه خورده بود...حال خوبی نداشت...می ترسم ...
صدای جیغ المیرا مانع از حرف زهره خانم شد..همه به المیرا نگاه کردند..المیرا بااشاره به پای خونی وزخم ارمیا که ازتوی آن دمپایی های چرم به خوبی معلوم بود گفت :
- پات چی شده ؟!!
وفوری جلوی برادرش زانو زد...زهره خانم هم بانگرانی جلو آمد...المیرا پاچه ی شلوار سفید رنگ ارمیارا که قرمزشده بودرا بالا زد..صدای جیغش هوا رفت...ارمیا فوری گفت :
- اِ مرض ! بیمارستانه ها!
احسان بی خیال گفت :
- می گیم چرا شمیم خانوم انقد زود دارن بچه دار می شن ! خب وقتی شوهرگرامیشون زده پاشوباشیکم خانومشو نصف کرده ..توقعی نیس دیگه!
ارمیا والمیرا چپ چپی به احسان نگاه کردند وآقا فرید لبخندی زد وگفت :
- پات چی شده ارمیاجان ؟!
- باشیشه بریده..چیزی نیس...
احسان آرام نزدیک گوش ارمیا گفت :
- ای بسوزه پدر هرچی عشقه !
ارمیا باهم نگاه جدی به احسان انداخت وزهره خانم گفت :
- یعنی چی چیزی نیس مادر؟! پاشو پاشو بااحسان برو تو بخش اورژانس برات پانسمان کنن..هنوز تاشمیم رو بیارن دوسه ساعت طول می کشه
ارمیاهرچه بی اعتنایی کرد ونمی خواست که برود اما آخر احسان والمیرا اورا با زور بردند وپایش را اول چندبخیه وبعد پانسمان کردند...مسکنی هم برای تسکین دردش به او زدند وارمیا چنددقیقه بعد روی تختی به خواب رفته بود...


******

صدای نق ونقی را می شنید...چشمانش را بازکرد..اما نور سفید رنگی فوری چشمانش را زد...چشمانش را بست و چندبارپشت سرهم بازوبسته کرد...انگارکسی بالای سرش بود..صدای نق ونق ..صدای مبهم ..یک صدای بامزه...شایدهم ..صدای نوزادی توی گوشش بود...
- بابایی...بابا ارمیا...نمی خوای پاشی منو ببینی ؟!!! انقده خوشملم ...مث خودت !
ارمیا چشمانش را سریع بازکرد...بادیدن المیرا که بچه به دست بالای سرش ایستاده بود ...فوری ازجایش بلندشد ...ارمیا یک قدم عقب رفت وبااخمی گفت :
- چه خبره بابا...بچه می ترسه
ارمیا باهیجان گفت :
- شمیم ..شمیم حالش چطوره ؟!!
المیرا ابروهایش رابالا داد وگفت :
- ارمیا این بچته ها!
ارمیا صدایش رابالا برد:
- می گم شمیم حالش چطوره ؟!!
پرستاری ازصدای ارمیا فوری به اتاق آمد روبه ارمیا گفت :
- آقای محترم اگه می خواین دعواکنین بفرمایین بیرون ...این جا مکان هوارکشی نیس!
وبانگاه بدی به المیرا وارمیا بیرون رفت ..المیرا درحالی که بانگاهش پرستاررا دنبال می کرد روبه ارمیا گفت :
- بیا..همینو می خواستی ! آخه دیوانه..اگه شمیم طوریش بود من باخیال راحت این خوشکله رو دست می گرفتم بیام پیش توی بداخلاق؟!!
ارمیا باشنیدن این سخن المیرا..وقتی فهمید که شمیم واقعا خوب است..وقتی خیالش راحت شد لبخندی ازته دل زد ودستانش رادراز کرد تاالمیرا بچه رابه اوبدهد..المیرا کمی عقب رفت ،اخم کرد وباصدای بچگانه ای وگفت :
- نخیرم ...تا بابایی هدیه تولدمو نده من نمیام ...!
ارمیا درحال خنده ابروهایش رادرهم کشید وگفت :
- لوس نشو ...بیارش نی نیمو...
المیرا که می دانست دردل برادرش چه غوغایی است دیگر او را اذیت نکرد وجلو رفت ونوزاد را درآغوش پدرش گذاشت ....


ارمیا محکم اوراگرفت ...باورش نمی شد!!! مهمان ناخوانده ! اصلا فکرش راهم نمی کرد انقدر زود ازراه برسد! به دست های کوچک وسفیدش نگاه کرد ...خنده ای کرد ورو به المیرا گفت :
- چقده کوچیکه...
المیرا دست به سینه ایستاده بود ...گفت :
- پ نه پ ! فک کردی رستم برات میارن ؟!! من موندم همین توپولوئه هم چه جوری تو شیکم زن تو جاشده !
ارمیا درحالی که انگشت اشاره اش رادردست کوچک نوزادش قرارداده بود با نگاه چپی روبه المیرا گفت :
- یه ماشالله ای ! چیزی ! چشمای تو فیل و ازریشش درمیاره !
المیرا زد روی صورتش وگفت :
- وای راس می گیا...چشش نزدم ملوسمو...بسم الله الرحمن الرحیم ..وان یکاد...
وشروع کرد به خواندن آیه چشم زخم ...ارمیا همانطور به بچه نورسیده اش چشم دوخته بود وبا لبخند با دست ها وصورت او بازی می کرد...چشمهایش درشت بود ..با آن که تازه پابه این دنیاگذاشته بود اماانگار هیچ گریه کردنی درکار نبود..! آرام بود وبا آن چشمان رنگی درشتش به ارمیا چشم دوخته بود..ارمیا ازآن صورت گرد دلش غش می رفت وفقط می خندید...المیرا که می دانست اگرتاصبح هم آن جابایستد ارمیا دیگر دست ازسر آن بچه برنمی دارد گفت :
- می گم زنت هم برگ چغندرشد دیگه نه ؟!!
ارمیا با اخم سرش رابالا کرد وگفت :
- المیرا توامروز دلت کتک می خواد نه؟!!
- خب بابا! دوساعته بس نشستی رواین تخته جُم نمی خوری...پاشو برو زنت چشم به راه توئه ها!
- مگه به هوش اومده !؟
- به اوسارو باش ! ببخشید پس رییس بیمارستان به این خوشکلتون شیرداده آروم شده ؟!!
ارمیا که ازحرفهای بی سروته المیرا خنده اش گرفته بود سری تکان داد وازجا بلندشد ...
- پس من میرم خونه وبرمی گردم
- خونه براچی دیگه ؟!
- کاردارم ..برمی گردم ..
وراه افتاد که ازاتاق بیرون برود...المیرا همان طوربه رفتن اوکه با بچه می رفت خیره شده بود..دست به سینه ایستاد وازپشت سرارمیارا صدازد :
- ارمیاجان !
ارمیا برگشت ..
- هان ؟!
- هان و...الله اکبر..بچه رو بارکردی کجا می بری؟!!
المیرا نگاهی به نوزاد روی دستش انداخت وباتعجب نگاهی به المیرا کرد وزد زیرخنده ...
- نمیدمش...بچه خودمه !
المیرا سری به طرفین تکان دادوجلو آمد ..دستهایش رابه سمت ارمیا دراز کرد وگفت :
- بدش به من عزیزم بدش...
ارمیا کمی این پا واون پا کرد والمیرا گفت :
- بابا یک ساعت دیگه برمی گردی می بینش ..بده بچه رو ...
ارمیا سرش راجلو برد ودستهای نوزادش را بوسه باران کرد ..درهمان حال المیرا بچه را به زور ازدست اوگرفت ودورشد...

ارمیا کمی ایستاد ورفتن خواهرش را نگاه کرد وبعد به خانه رفت ...
المیرا ازدر اتاق وارد شد ...بلافاصله چشمهای شمیم به سمت اوچرخ خورد...منتظربود..که پشت سرالمیراهم ..اما المیرا تنها وارد اتاق شد وشمیم نفس عمیقی کشید وسکوت کرد ...المیرا بچه را آرام توی گهواره ی کنارتخت شمیم گذاشت وگفت :
- قراره بیان نی نیو ببرن !می دونستی ؟!!
شمیم سرش را به نشانه مثبت تکان دادوگفت :
- آره ..امروز که بچه روازدست پرستاره دزدیدی دیگه بهمون بدبین شدن...! المیرا باورکن دیگه کل بیمارستان بااین کارت شناختنت!
المیرا ریز ریزی خندید وگفت :
- برن بمیرن ..خو نمی ذارن آدم دودقه مث بچه آدم نی نیشو دید بزنه..یه ریز می خوان این بیچاره هارو هم زندانی کنن! ازتوزندان دراومدن باز می افتن توزندان !مامان خیلی سرزنشم کرد اما بابا وارمیا که دیدنش خیلی خوشحال شدن !
شمیم ازشنیدن صدای ارمیا یک هو قلبش پایین ریخت..شده بود عین دخترهای عاشق هجده ساله !باحالتی که سعی کرد کنجکاوی ولرزش صدایش را پنهان کند گفت :
- ا..ارمیا وقتی...بچه رو دید چیکارکرد؟!!!
المیرا خنده ای ازته دل کرد وبا آب وتاب همه قضیه ی ساعت قبل را به شمیم تعریف کرد ...شمیم گاهی می خندید وگاهی اشک چشمانش را پرمی کرد...درعین غمگینی خوشحال بود...بالاخره او وارمیا! بالاخره پدرو مادر شدند..وبالاخره میوه عشقشان رادیدند...
- راستی حالت چطوره ؟! درد نداری ؟!
شمیم لبخند غمگینی زد وگفت :
- ای ...یه نفسی میاد ومیره دیگه
المیرا دستش را به کمرش زد واخمی کرد و باقیافه ای بامزه وصدای تغییر داده شده ادای شمیم را درآورد:
- یه نفسی میاد ومیره !!!
وبعد باصدای خودش سرش را تکانی داد وگفت :
- زر نزن بابا...! حالا ننه شدی واسه ما تاقچه بالا نذاردیگه !
شمیم لبخندی زد وگفت :
- مامان وبابات رفتن ؟!
- اوهوم..
- احسان کجاس؟!!
- بمیرم براش...بیرون توماشین !
- خب چرا نذاشتی بره خونه ؟!!!!
- آخه قراره ارمیا بیادببینتت!
شمیم چشمانش گشاد شد وگفت :
- نمی ذارن که بیاد توبخش...
المیرا به میان حرف شمیم آمد وگفت :
- می دونم بابا...باسرپرستارهماهنگ کردم...قراره بیاد ازاین پشت شیشه نگات کنه وبره...منم تواین مدت میرم خونه ومیام
المیرا خندید وشمیم دستان یخ کرده اش را درپتویش مشت کرد...
- المیرا
المیرا درحالی که سرش رادرگهواره نوزاد شمیم فرو برده بود وبااو بازی می کرد گفت :
- هوم ؟!
- نگفتن کی مرخصم می کنن؟!!
- فک کنم فردا صبح...
- ساعت چند؟
- نمی دونم
- تونباید می پرسیدی ؟!!
المیرا سرش رابه سمت شمیم چرخاند وگفت :
- چته تو؟!! حالا گیریم تافردا ظهر...اصلا فردا عصر..مرخص میشی دیگه..چه عجلیه !
شمیم گفت :
- عجله ندارم...فقط حالم دیگه ازاین بیمارستانا بهم می خوره ...! دلم می خواد فقط زود مرخص شم ...
- یه کم تحمل کنی فردا صبح زود کارای مرخصیتو انجام میدیم می بریمت خونه...
- تو پیشم می مونی امشب؟!
- آره..مامان خیلی اصرار کرد بمونه ولی من نذاشتم ..زور فرستادمش خونه..
شمیم گفت :
- خوب کاری کردی...پس به احسان بگو امشب بره خونه ما خب؟!! ارمیا تنهاس!
المیرا نگاهی مرموز به شمیم کرد وباادایی خاص گفت :
- آخی...! لولو می خورتش!
شمیم لبخند زد والمیرا سری به طرفین تکان داد ونچ نچ کنان گفت :
- بدبخت شوهر زلیل !
شمیم بازهم لبخندزد والمیرا گفت :
- ببینم اسم این ملوس خانومو چی می خواین بذارین ؟!
شمیم گفت :
- قراره اگه بچمون دختربود ارمیا اسمشو انتخاب کنه !
المیرا سوتی آرام زد وگفت :
- اونوقت ماهم شلغمیم دیگه ؟!
- هرجور خودت دوس داری!
المیرا با حرص به شمیم نگاه کرد وبعد ازیکی دوثانیه هردو زدند زیرخنده....


یک ساعت بعد صدای زنگ گوشی المیرا بلند شد...المیرا فوری تماس را جواب داد:
- اومدی ارمیا؟!
شمیم باشنیدن نام او سرش رابه سمت المیرا چرخاند..المیرا می گفت :
- باشه باشه بیا جلوی بخش زنان وزایمان خودم الان میام می برمت داخل
وگوشی را قطع کرد وروبه شمیم گفت :
- من برم ارمیا رو بیارم ...
شمیم سری تکان داد والمیرا رفت...ضربان قلبش بالا گرفت...انگارکه تازه می خواست خواستگار غریبه ای راببیند...دستان یخ کرده ورنگ پریده اش را زیر پتویش برد تاگرم شود...نگاهی به گهواره خالی نوزادش کرد ...کاش نبرده بودنش! نمی خواست فکرش را منحرف فردا کند...امابازهم نمی شد...! لعنتی...هرکارمی کردآخرش به این فکرمی افتادکه فردا روز بدبختی اش است..!فردا خودش رابا دستهای خودش درچاه می اندازد...! فردا...فردا...
لب به دندان گرفت ..چشمانش را بست...کاش تاتنهامی شد انقدرزود به عذاب وجدان فردایش دچارنمی شد...اوتصمیمش را گرفته بود..دیگرشکی درآن نبود...همانی می شدکه می خواست..ارمیا ونوزادش...تصویرهردورا جلوی چشمانش مجسم کرد...خدای من! آنها واقعا بهم می آمدند..ارمیا واقعا پدر شده بود؟!!...خنده ای کرد وبه صورت نوزادش فکرکرد...هنوزکه معلوم نبودشبیه کیست..اما کاش به ارمیابرود...صورتی گرد و زیبا!
- شمیم جون...خوابت برده ؟!!
شمیم باشنیدن صدای المیرا ازجاپرید ...المیرا فوری گفت :
- اهه..توکه تافردا صبح هم رواین تخت بدبخت دووم نمیاری...کم وول بزن!
شمیم نگاه حرص داری به المیراکرد وگفت :
- تواومدی منو دق بدی یا مراقبم باشی ؟!
المیرا شانه ای بالا انداخت وگفت :
- آش کشک خالته دیگه!!! ببین ارمیا دم دره..الان پشت این پنجرهه وایساده داره بال بال می زنه پرده رو بکشم کنارکه ببینتت..فقط توروخدا تاهمو دیدین یه وقت جوگیرنشی ازرو تخت شیرجه بزنیا...هنوز بخیه هات خشک نشدن !
شمیم خنده اش را کنترل کردوگفت :
- خفه شو المیرا...مگه تونمی خواستی بری پیش احسان بیابرو
- اون که مطمئن باش می رم..فقط بذاراول این پرده سینمارو بزنم کنار...داداشم جمال منور بادکرده زنشو ببینه بعد...
شمیم کمی تکان خورد وسعی کرد درست بنشید وروسری آبی روی سرش رادرست کرد وکلاهش رامرتب...المیرا پرده آبی رنگ روی شیشه بزگ اتاق راکنارزد وتصویر ارمیاپشت به شیشه وبایک دسته گل بزرگ وزیبا آنجا ایستاده بود نمایان شد...ارمیا سرش راچرخاند وبادیدن شمیم ازداخل اتاق چشمانش برقی زد وکامل به سمت اوچرخید...شمیم آب دهانش راقورت داد ودستان یخ کرده اش را مشت کرد..هردو درچشم هم خیره بودند ...ارمیا دست چپش راکه خالی بودروی شیشه گذاشت وپیشانی اش رابه شیشه چسباند...شمیم ازنگاه خیره اوآب می شد امابازهم نگاهش می کرد...می دانست که باید سیراب شود..ازنگاه وعشقش انقدر بنوشدکه سیراب شود...ایم سیرابی را لازم داشت !
ارمیا لبخندی زد ودستش را مشت کرد وبه سمت سینه اش برد..بعد دست مشت شده اش راروی قلبش گذاشت ..بازبان بی زبانی..وبا یک اشاره کوچک به شمیم فهمانده بودکه هنوز عاشقشش است...شمیم هم به تقلید ازاو دست راستش رامشت کرد وروی قلبش گذاشت وروبه ارمیا لبخندزد...! باید جوابش رامی داد...وگرنه می دانست که اگربه ارمیا بی اعتنایی می کرد ..دلش تاعمرداشت اوراسرزنش می کرد..!
المیرا بیرون رفت ودسته گل راویک بسته را ازارمیا گرفت وفوری داخل آمد...
- وای صدای سرپرستاره دراومده...برم ارمیارو بیرون کنم که الان بیمارستانوروسرم خراب می کنه..
شمیم نگاه آخرش رابه ارمیا کرد ولبخند زد..ارمیاهم درجواب او به اضافه لبخند زیبایش چشمکی زد وچال گونه اش رابه نمایش گذاشت...چیزی دردل شمیم فرو ریخت...چال گونه ارمیا!! چشمک هایش...اشک چشمانش را نادیده گرفت وچشمانش را بست...همه رادرذهن سپرد......
~Gisoyeshab~
۳ شهريور ۱۳۹۲, ۰۷:۳۸ بعد از ظهر
بابا انقد جوش نزنین ...همتون اومدین نقد دارین مثل اسپند رو آتیش جزو ولز می کنین ! هررمانی بالا وپایین داره...اوج ودامنه داره!!! نمیشه که همش خوب وعشقی باشه ! اونجوری خودتون میاین میگین گیسووووووووووو برو بمیر بااین قلمت!:-2-09-: این رمانه که همش لوس بازیه..:-2-35-:.عشق بازیه !:-2-28-: هیجان نداره! :-2-31-:موضوع نداره !:-119-: یک نواخته! :-2-33-:حوصلمون سررفت ! :-2-15-:خسته کننده شده:-2-36-: و.......... این حرفا دیگه...حدساتون خوبه..بیاین بگین ولی انقدر حرص نخورین ..رمانه دیگه!:-2-27-:


وقتی چشمانش را بازکرد...دیگر نه ارمیا بود ونه خنده ای...نه چال گونه ای ونه چشمکی ...! خیره به دیوار شیشه ای روبروش مانده بود...شاید به دنبال ارمیا...که یک باردیگر...فقط یک باردیگر اورا ببیند...نگاهش را به دسته گل روی میز کنارتختش دوخت...دسته گل بزرگ پراز غنچه های گل رز سرخ و گل های لیلیوم و مریم ...رویش یک کارت کوچک زده بودند ونوشته شده بود:
- تقدیم به بهترین مادر دنیا
شمیم لب به دندان گرفت...نگاهش رابه بسته مخمل سورمه ای چشم دوخت..ازظاهرش پیدا بود که طلا وجواهر است...نمی توانست زیاد تکان بخورد وبسته را بازکند...دلش پرپر می زد بداند داخل آن جعبه چه هدیه ای است..اما به دستور پزشک تا فردا صبح شمیم حق نداشت تکان بیش ازحد بخورد...!
حوصله اش سررفته بود...کاش بچه اش را می آوردند...المیراهم که احتمال می داد بااین دیرکردنش به خانه رفته باشد..نمی توانست منتظرآمدن المیرا بماند.هم خوابش می آمد وهم اضطراب داشت ..سرش راروی بالش گذاشت وپتوراتاروی شانه هایش بالا کشید...چشمانش را بست ...باوجودی که چراغ های داخل اتاق چشمانش را می زد اما خوابش برد...فردا روز خوبی را پیش رو نداشت...مطمئن بود!
******
باسروصدای داخل اتاق چشمانش را به زور بازکرد...خداروشکر کردکه کنار پنجره نبود که چشمانش از نور ورودی اذیت شود...به دور وبرش نگاه کرد...یکی ازخانم هایی که مثل خودش بچه دارشده بودند درحال مرخص شدن بودند و یکی دوهمراه کنارش بودند تابه او کمک کنند...نگاه خیره اش را به آنها دوخت...اگر امروزش روزی عادی بود مسلما اوهم تایکی دوساعت دیگر مانند همین زن مرخص می شد...آهی کشید وساعت روی دیوار رانگاه کرد...هشت صبح را نشان می داد...المیرا نبود..اصلا نمی دانست دیشب برگشته بود یانه...او فقط ازشب را دردهای بی پایانش را به یاد داشت و پرستارهایی که دوروبرش یک ریز به او مسکن می زدند...! اصلا المیرا را ندیده بود...!
همان موقع المیرا وارد اتاق شد و بایک سینی پرازمحتویات صبحانه بادیدن شمیم که بیداراست خوشحال سلام بلند وبالایی به شمیم کرد وکنارتختش ایستاد:
- صبح بخیر..مامانی زر زرو...
شمیم لبخندی زد ...به یاد روزهایی افتاد که درخانه ارمیا یک موجود اضافی بود ...وقتی به گریه می افتاد وارمیا به او می گفت : زر زرو !!! چقدر خواهر وبرادر مثل هم بودند ! روبه المیرا گفت :
- میری بچه رو بیاری شیرش بدم ؟!
- من برم ؟ بابا حالا گفتیم بلدیم یکی دوبار قاپش بزنیم ...ولی نه دیگه تااین حد...!خودشون میارنش غصه نخور
- خب توبرو به یکی ازپرستارا بگو...دیشب اصلا نیاوردنش شیربخوره...
وزیر لب گفت :
- بمیرم براش...
المیرا لبخندی زد وگفت :
- بابا بچه دوست ...فداکار...مامان گلی...مهربون..بااحساس...! مث اینکه یادت نیس دیشب تاصبح اینجارو روسرت گذاشته بودیا! دیگه بچه رو هم می آوردن باهم نق می زدین هممون بهره می بردیم به خدا!
شمیم باتعجب گفت :
- من ؟!
- نه پس عمه من ! خواب برامون نذاشته بودی...کل این زنای بدبخت به خاطرتو تاصبح احیا داشتن!
شمیم لب به دندان گرفت وگفت :
- یادمه درد داشتم ولی نمی دونستم انقد اوضام خرابه...
- حالا اخم نکن...گذشت دیگه...دکترفرجام می گفت به خاطرضربه ای که خوردی انقد درد وخون ریزی داری...امروز دیگه می برمت خونه راحت میشی...
شمیم به المیرا خیره شد وچیزی نگفت...المیرا سینی صبحانه را روی پاهای شمیم گذاشت وشمیم آرام آرام شروع به خوردن کرد...
المیرا بیرون رفت تا کارهای ترخیص شمیم را انجام دهد...شمیم تانیمه های صبحانه اش را خورد وسینی اش را کنارگذاشت ..دیگرنمی توانست...همان حرص خوردن ها برایش بس بود!
نگاهی به ساک پایین تختش انداخت...خداراشکرکرد المیرا شب قبل لباس هایش را برایش آورده بود...کمی تکان خورد...درد داشت ولی مجبوربود..خودش را جلو کشید ولب تخت نشست...به خانم های دور وبرش نگاه کرد...بیچاره ها!!! به خاطر بی خوابی های شبانه شان همه خواب هفت پادشاه را می دیدند...بازهم به ساک نگاه کرد...حالاچطور آن را بردارد؟!!؟!
هنوز دراین فکربود که پرستاری با گهواره ی بچه وارد اتاق شد...شمیم دقت کرد...پرستارداشت به سمت اومی آمد...درست کنارتخت شمیم قرارگرفت وبادیدن شمیم درآن وضع گفت :
- جایی می خواستی بری عزیزم ؟!
شمیم سری به نشانه منفی تکان داد وگفت :
- قراره مرخص شم..خواستم لباسامو بپوشم !
پرستارخندید وگفت :
- چه عجول! هنوز نی نی خوشکلت که صبحونه نخورده !
وبچه را ازجایش به آرامی برداشت ونزدیک شمیم آورد وگفت :
- درست بشین تا بذارمش توبغلت
شمیم به بالشی که پرستارپشت کمرش گذاشت تکیه داد وگفت :
- ببخشید میشه اون ساک پایین تخت روهم بذارین نزدیکم ..نمی تونم خم شم !
پرستارسری تکان داد وبچه را دردست شمیم گذاشت وساک راهم روی تخت جلوی شمیم ! گهواره را هل داد وکناری گذاشت وروبه شمیم گفت :
- خوب سیرش کن...شاید مجبورشین بذارینش توبیمارستان بمونه...زردی داره!
شمیم درحالی که بچه اش را شیرمی داد بابهت به پرستارنگاه کرد:
- یعنی نمی ذارین ببرمش ؟!!!
پرستارباخوش اخلاقی گفت :
- تاسه چهارروز نه !
شمیم احساس کرد یک پتک محکم را برسرش کوبیدند...! همین یکی راکم داشت !...حالا که همه چیز جورشده بود...چرا حالا؟!!...
پرستاربی توجه به حال شمیم بالبخندی گفت :
- نترس...اگه بذاری بمونه خیلی خطری نداره..ولی اگه ببریش خونه خدایی نکرده ممکنه سلولای مغزبچت عقب مونده بشن !
شمیم چشمانش را ازترس گرد کرد وگفت :
- ی...یعنی ...هیچ..هیچ راه دیگه ای نداره ؟!!
پرستارگفت :
- وای چه مامان خوبی ! یعنی به این دوروز انقد وابسته نی نی شدی ؟!!
شمیم ازشدت ناراحتی به دخترکوچکش نگاه کرد وسکوت کرد..پرستاربازهم گفت :
- می تونی بیای بهش سربزنی ..یابرا شیردادنش ببینیش..اما تاچندروز باید زیر نور باشه...نگاش کن چه رنگی کرده...!
شمیم چشمانش را روی هم فشارداد تا اشک درون چشمانش جلوگیری کند...یعنی چه ؟!! این زردی گرفتن چه بود آخر؟!! آن هم درست درآن روزی که.....
صدای پرستارباعث شد زود چشمانش را بازکند:
- سینتو محکم بگیر...یه وقت شیرت می پاشه بچت خفه میشه !
شمیم فوری همان کاری را که پرستارگفت را کرد ...پرستارگفت :
- قبل اززایمانت آموزش ومشاوره نرفتی ؟!!
شمیم نگاهی به بچه اش کرد وگفت :
- هفت ماهه بودم...یهویی شد..قراربود تونه ماهگیم برم آموزش که نشد!
- آهان...پس بگو چرا بچت انقد زود زردی گرفته !...حالا عیب نداره...توبیمارستان هم فیلم آموزشی می ذارن براتون...خبرت می دن..
شمیم در دل پوزخندی زد وچیزی نگفت...وقتی خوب بچه اش را شیرداد پرستارنزدیک آمد تااورا ازدست شمیم بگیرد...شمیم محکم بچه را گرفت..پرستارگفت :
- میارمش دوباره..نترس..هروقت خواستی بری میارمش ببینیش!
- نمیشه بذارین بمونه؟من هنوز درست وحسابی ندیدمش!
- ببین عزیزم همین یکی دوساعت هم بچتومیاریم بیرون خودش خیلی براش ضررداره..بچه ای که زردی داره کل روز رو باید زیر مهتابی باشه! ولی دکترت گفت چون مادرش نمی تونه ازجاش تکون بخوره بیاریمش اینجا...
- خب من تانیم ساعت دیگه مرخصم..نیم ساعت...یه خدا نیم ساعت بمونه بیاین ببرینش..
پرستارکلافه پوفی کرد وگفت :
- من اینجا کاره ای نیستم ..باورکن برام مسئولیت داره..توبه فکربچت باش..بیرون موندن ازاتاق مخصوصش براش خطرجدی داره !
شمیم بالاخره اشک داخل چشمانش را پایین ریخت وگفت :
- خواهش می کنم...لااقل ده دقیقه اینجاوایساخوب ببینمش!
وزد زیرگریه...پرستارکمی عصبی شده بود اما باصدایی کنترل شده گفت :
- خیله خب...خیله خب...گریه نکن توروخدا..بقیه خوابنا..! وایمیستم ..ولی فقط چنددقیقه..بعدش باید بدی ببرمش...
شمیم بالبخنددرمیان اشک هایش سری به نشانه باشه تکان داد وبه دخترش چشم دوخت...اشکهای آرامش تمومی نداشت...حالاکه تازه حس ناب مادرشدن را چشیده بود باید آن را کنارمی گذاشت! چقدر مزخرف ! مادرشدن فقط برای دو روز...! حس مادری...لمس دستان نرم ومخملی وسفید وکوچک بچه فقط برای چندبار! این چه سهمی بود که شمیم ازمادربودن می برد؟! باپشت دستش نوازش گونه برروی صورت تپل وسفید وگرد بچه اش کشید وفکرکرد مجبورکه نیست !هست ؟!! می توانست بماند..بماند وهمه بدبختی هارابه اضافه داشتن بچه اش به جان بخرد...همه آن بی آبرویی هارا..همه آن توطئه وحسادت های کمین شده برای زندگی اش..! می توانست..اما می شد ؟!..لبهایش راروی پیشانی نوزادش گذاشت وآرام تر ازهمیشه اشک ریخت...! یعنی ارمیا اسمش راچه می گذاشت ؟! کاش دردوران بارداری اش ازارمیا پرسیده بود..کاش انقدر سهل انگارنبود و می دانست لااقل اسم بچه اش چه می شود...کاش همه ی نقشه هایش برآب نشده بود وبچه اش را باخود می برد...می برد بهتربود تاازغم دوری اش دیوانه شود..لااقل یک یادگاری ازارمیاراداشت...می دانست تنهایی که درانتظارش است به اندازه کافی پراز نبود ارمیا ودلتنگی اش است...اگربچه اش رامی گذاشتند..اگرمی شد ومی بردش..حتما دردش کمتربود..! سرش را ازروی پیشانی بچه اش برداشت ودستهای کوچکش را بوسه باران کرد..دردل ازکاری که می خواست انجام دهد استغفارمی کرد وبه نوزادش می گفت :
- خوشکل مامان....دخترکوچولوی مامان...منوببخش...من مامان خوبی نبودم برات...من ظالمم..می دونم، مامان مث من برا مردن خوبه...همون بهترکه ترکت کنم..بذارمت پیش بابایی...بابایی خوبه..خیلی خوب...خوب ترازخوب...اون دوست داره...بهت میرسه.. بابات نمونه اس.. مطمئنم دختری هم که زیردست ارمیا تربیت شه یه دخترنمونه س...من می رم..اما همیشه به یادتم..همیشه یادم می مونه که یه روز مامان بودم برات..یه روز ونصفی! شایدم دو روز...اما همین دوروز به اندازه دوسال بهم خوش گذشت...یادم می مونه که منم دوروز مامان بودم..برایه کوچولوی تپلی ...یه مامان بدبودم !خدامنوببخشه...فقط خداازم بگذره ...شاید صلاحت همین بوده عزیزم ..که مریض شی و توپیش بابات باشی...شاید اون واقعا شایسته نگه داشتن توبوده...من که هرکاری کردم نتونستم ببرمت..حاضرنیستم داشتنو با یه عمرزجر وبدبختی خودت عوض کنم ...خیلی دوست دارم..اینو یادت باشه...یه مامان تنهاداری که خیلی دوست داره...
- خب دیگه بسه...مگه کجامی خوان ببرنش که انقدگریه زاری راه انداختی ! من که گفتم می تونی بعدابیای ببینیش!
ودستش رادرازکرد تابچه رابگیرد..شمیم بچه اش رانداد ودستش راعقب کشید..پرستارعصبانی اما آرام گفت :
- اگه این دفعه لجبازی کنی به خدامی رم رییس بیمارستانو برات میارم ...
شمیم غمگین گفت :
- یه کم دیگه..فقط..
پرستاربه میان حرفش آمد وتندگفت:
- نمیشه..برا من مسئولیت داره وبرای بچت خطر..لااقل به خاطربچت قبول کن
شمیم نگاهی به بچه اش کرد وغمگین دستش رابازهم بوسه ای زد وبویش کرد...بوی عشق می داد! بوی ارمیا...! بوی عشق شمیم وارمیا!
خودش درحالی که بانگاهش بچه اش را همراهی می کرد اورادردست پرستارگذاشت وگفت :
- توروخدا خوب مواظبش باشینا
پرستاربچه راداخل گهواره گذاشت وگفت :
- هستیم..مااینجامراقب همه ی بچه هاهستیم ...خیالت راحت
شمیم خیره به گهواره مانده بود واشک هایش خشک شده...! پرستارآرام آرام باگهواره بیرون رفت وشمیم مات ومبهوت ماند که ماند....

******
- المیرا برو دیگه
المیرا چندتراول راازدست ارمیا گرفت وبابی حوصلگی گفت :
- ای بابا...چلم کردی بسکه گفتی برو برو..خب دودقه دندون رو جیگربذارببینم پوله درسته یانه!
وشروع به شمردن کردن وبعد ازاین که دید از حساب بیمارستان هم بیشتراست باخیال راحت سرش را ازپنجره داخل ماشین کرد وروبه احسان وارمیا گفت :
- پس شما بمونین اینجامن میرم میارمش
ارمیا گفت :
- مامان وبابادارن میان...نمی خوای مامان بیادکمکتون؟!!
المیرا سرس تکان دادوگفت :
- حالا تامامان بیادمنم تسویه حساب کردم..بفرستش داخل ...
ارمیا باشه ای گفت والمیرا داخل بیمارستان شد...