رمان لالایی بیداری15
شراره: ببینم مگه تو چند روز پیش با پژمان دعوات نشده بود؟
السا لبخند گشادی تحویلش داد و گفت: چرا.....
شراره چشم غره ای بهش رفت و گفت: پس واسه ی چی داری براش کلاه می بافی اونم به این مشقت؟
السا لبخند شیرینی به شیرینی یادآوری یه حس قشنگ زد و گفت: خوب پژمان اومد باهام حرف زد...
شراره: تو هم سریع خر شدی؟
السا براق شد بهش و گفت: یعنی چی خر شدی؟ حرفاشو قبول کردم و آشتی کردیم. یه جوری میگی خر شدی انگار دوست پسرمه که می خواد سرم کلاه بزاره بهم نارو بزنه. بابا نامزدمه، به قول خودش نشون کرده و شیرینی خورده ی همیم، دیگه همه میدونن.
دهن شراره باز موند و من تکیه به دیوار و نشسته رو لبه ی پنجره به این فکر کردم که چه اتفاقی برای السا، خواهر کوچیکم افتاده که داره انقدر بزرگونه حرف میزنه و درک کرده فرق بین شوهر و دوست پسر و فهمیده ساده گذشتن و بخشیدن یعنی چی؟ و بزرگ شدن چه جوریه.
شراره: خوب حالا بگو پژمان چی کار کرده که روی تو انقدر تأثیر گذاشته که یه نموره خانم شدی؟
السا کاموا رو دور انگشتش پیچید و گفت: راستش و بخوای کار خاصی نکرد. یعنی یه روز بین کلاسام اومد دنبالم و رفتیم رستوران ناهار خوردیم و اونجا باهام حرف زد. حرف زدنش فرق می کرد. میدونی همیشه مثل یه دختر بچه ی شیطون و کوچولو باهام حرف میزد و من همیشه حس می کردم که مثل یه بچه ام که اگه زمین بخورم باید صبر کنم تا بابام بیاد کمکم کنه. یا اگه کار بدی هم بکنم و بابام دعوام کنه و من قهر کنم بازم اون باید بیاد از دلم در بیاره. وقتی باهاشم حس می کنم باید یه دختر بچه باشم و بزارم همهی چیزای سنگین و فکرهای بزرگ و اون انجام بده. یه جورایی بهش تکیه کنم. وقتی نیست همه ی این کارها به عهده ی خودمه.
برای اولین دفعه پژمان باهام اون جوری برخورد نکرد و حس اینکه یه دختر بچه ام و بهم نداد.
اومد و نشست رو به روم و زل زد تو چشمهام و جدی گفت: السا می خوام بدونی که تو همیشه برای من همون دختر بچه ی شیطون و بازیگوشو سر به هوایی که همیشه زمین میخورد و من کمکش میکردم و عاشقش شدم.
در عین حال میبینم وقتهایی که من کنارت نیستم چقدر بزرگ رفتار می کنی، مثل یه خانم و منو به تعجب میندازی که آیا این همون السای خودمه؟
فکر می کنم من زیادی دارم برای زندگیمون تنهایی تصمیم می گیرم و تو واقعاً بزرگواری میکنی که به روم نمیاری و من واقعا ازت ممنونم و حس می کنم وقتشه که زندگیمونو و تصمیماتش و با هم شریک بشیم و با هم انجام بدیم.
السا من بی غرور بهت میگم که همه جوره عاشقتم و عاشقت میمونم. چون تو عشق جای هیچ غروری نیست.
شراره با دهن باز خیره شده بود به السایی که تو یادآوری اون روز و اون لحظه و حرفهای پژمان غرق شده بود.
شراره: پژمان این حرفو از کجاش در آورد؟ " تو عشق جای هیچ غروری نیست؟"
این حرف شراره السا رو از تو رویا بیرون آورد نگاهش و به بافتنیش دوخت و گفت: جمله اش خیلی قشنگ بود نه؟ البته فکر کنم این حرفو آیدین بهش یاد داده بود چون یه بار که دعوا کرده بودیم شنیدم که داشت نصیحتش می کرد و این جمله رو بهش گفت.
ثابت خیره شدم به دهن السا. این پسر اگه از این حرفها بلده چرا خودش عمل نمی کنه؟
نگاهمو ازشون گرفتم و از پنجره به بیرون دوختم.
شراره پوفی کرد و گفت: من که آخرم نفهمیدم دعوای شما سر چی بود و چی شد پژمان یهو متحول شد. ولی انگار این آیدینه روش تأثیر مثبت داره.
یهو انگار چیزی یادش اومده باشه هیجان زده گفت: راستی چه خبر از این پسره آیدین؟ خیلی وقته پیداش نیست. قبلنا چند روز در میون تو پله ها و بین راه میدیمش اما یه 2 ماهی میشه که نیست شده کلاً. انقدر دلم می خواد از آیدا بپرسم.
شراره بود و فضولیش.
السا: نمیدونم والا فقط میدونم زیاد تو خونه اشونم نیست. بیشتر با دوستاش میره مسافرت، یا خونه ی دوستاش میمونه یکی دو ماهی میشه که خیلی کم خونه است.
نفس عمیقی کشیدم.
شراره کمری صاف کرد و گفت: وای چقده خسته ام. دلم لک زده برای یه نشست دورهمی دخترونه. این چند وقته فقط شماها رو میبینم. دلم برای مهرانه و مینا و آیدا تنگ شده. این مینای نفله کجاست پیداش نیست؟
السا هیجان زده گفت: مگه خبر نداری؟
شراره مشکوک گفت: نه چیو خبر ندارم؟ چی شده؟
السا خودشو رو تخت جلو کشید و گفت: بابا جریان مینا رو میگم. یادته که برای عید عموش اینا اومدن خونه اشون نتونست بیاد خونه ی آیدا اینا.
شراره کنجکاوتر گفت: آره .. آره...
السا: همون دیگه اومدنشون بی علت نبود. مینا میگفت چند وقته زیاد میان خونه اشون نگو پسر عموش گلوش پیشش گیر کرده.
شراره با بهت گفت: نــــــــــــه همون که همش با هم کل کل می کردن و به خون هم تشنه بودن؟
السا پوفی کرد و پشت چشمی نازک کرد و دستی برای شراره تکون داد و گفت: برو بابا کجای کاری پسره از قصد مینا رو حرص میداد که توجهش و جلب کنه. که بتونه 4 کلام باهاش حرف بزنه. نه که مینا آدم بخوری نیست نمیزاره حرف تو دلش بمونه. ولی در حالت عادی میشینه کنارت و لام تا کام باهات حرف نمیزنه. اونم حرصش میداد که مجبور شه باهاش حرف بزنه.
شراره دوباره با دهن باز گفت: نـــــــــــــــــه ملت چه حَربه هایی به کار می برن. خدا شانس بده. مگه نه آرام؟
برگشت و به منی که تو تمام مدت فقط نظاره گر حرف زدنشون بودم نگاه کرد. تو جوابش یه سر جزئی تکون دادم.
شراره چشمهاشو ریز کرد و یه نگاه سرتاپایی بهم انداخت و متفکر گفت: میگما... تو چه لاغر شدی؟ رژیم گرفتی؟ از تو بعیده؟
السا هم نگاهی بهم انداخت و گفت: آره منم فهمیدم که لاغر شده یه چند وقته خودش رعایت می کنه غذاش کمتر شده. هله هوله ی قایمکی هم نمی خوره. فکر کنم باشگاه هم روش تآثیر گذاشته.
لبخند محزونی بهشون زدم و رومو دوباره برگردوندم سمت پنجره.
اینا چه میفهمن بی میل غذا خوردن یعنی چی؟ چه میفهمن هر لقمه رو به زور فرو دادن یعنی چی؟ چه میفهمن هر قاشقو با یه غده تو گلو بلعیدن یعنی چی؟
اینا چه میفهمن، هر روز پشت این پنجره بشینی و از خودت متنفر بشی برای انتظار کشیدن دیدن یه قامت یعنی چی؟
اینا چه میفهمن؟..
من: آخه من تازه اومدم خونه خسته ام.
-: زود باش دیگه بهت میگم بیا خبر مهمیه. بابا همه اینجا جمع شدیم. نیای صحنه و توصیف زنده از دستت میره ها از من به تو گفتن بود. بدو بیا. تا 5 دقیقه منتظر میمونیم نیومدی تعریف می کنه.
من: خیله خوب الان لباس میپوشم میام. مامان کجاست؟
السا: مامان با عزیز بانو و فاطمه جون رفتن بیرون. زود بیا. منتظریم.
من: باشه.
تماس و قطع کردم و گوشیو گذاشتم تو جیب شلوار جینم. دکمه های پالتومو که باز کرده بودم و دوباره بستم و از تو کمد یه شال گرم برداشتم و انداختم رو سرم و کلید و برداشتم و محض احتیاط کیف پولمم فرو کردم تو جیب پالتوم. میدونم السا به روی خودش نمیاره که با خودش پول ببره ولی من روم نمیشد.
این جور وقتها که یهو خراب میشدیم رو سر یکی و چند ساعتم میموندیم معمولا یخچال خونه ی طرف و خالی می کردیم و وقتی کم میاوردیم زنگ میزدیم یکی برامون هله هوله بیاره یا قرعه کشی میکردیم یکیمون میرفت خرید و باید دنگمونو میدادیم.
و السا معمولا کیف همراه خودش نمیبرد و می افتاد تو قرض. اما من ترجیح میدادم همون موقع حساب کنم تا بعد.
از خونه بیرون اومدم و در و بستم. دستم و گرفتم به نرده ها و از پله ها بالا رفتم. به طبقه ی دوم که رسیدم بی اختیار قدم هام کند شد و آروم آروم خیره به در خونه ی آیدا اینا از پله ها بالا رفتم.
نگاهم مدتهاست که روی درها خشک شده. رو پاگرد که رسیدم کمی مکث کردم و دوباره به در نگاه کردم. نفسی کشیدم و خواستم بچرخم که در باز شد و آیدین لباس گرم پوشیده از تو خونه بیرون اومد.
یه لحظه خشک شدم. نفسم رفت و به زور برگشت. انگار اونم از دیدنم غافلگیر شده بود. چون نتونست عکس العملی نشون بده اونم تو جاش ثابت ایستاده بود و دستش به دستگیره ی در پشت سرش خشک شده بود.
به زور سرمو انداختم پایین و سلام آروم و خشکی گفتم و چرخیدم و از پله ها بالا رفتم. رو پله ی دوم صدای بسته شدن در و شنیدم. با اینکه خودم رو پله ها قدم بر می داشتم اما منتظر شنیدن صدای پاش بودم.
صدایی نیومد. دوتا پله ی دیگه هم رفتم بالا و منتظر صدای پاش موندم اما هیچ...
تو یه لحظه به جای صدای پا صدای کوبیده شدن یه چیز سنگین به در و بعد اون صدای برخورد و افتادن یه چیزی رو زمین اومد.
بی اختیار هول برگشتم سمت در خونه تا ببینم چی شده. جلوی در هیچکی نبود آیدین نبود اما ...
خشک شده رو پله ها بدون اینکه حتی قدرت پلک زدن داشته باشم مبهوت خیره شدم به جسم سنگین بزرگی که چند دقیقه پیش مثل یه سرو ایستاده بود.
به زور از بین لبهای به هم دوخته شده ام با صدایی که از ته چاه بیرون میومد صدا کردم.
من: آیدین...
بدنم لمس شده بود و نمیتونستم حرکت کنم. انگار بدنم به خواب رفته بود.
تو یه لحظه همه ی حواس بدنم فعال شد.
با صدای بلندی صداش کردم و با حداکثر سرعت از پله ها پایین اومدم و خودمو رسوندم بهش.
کنارش زانو زدم و دوباره صداش کردم.
اما جواب نمیداد.
با صورت افتاده بود رو زمین و جواب نمیداد.
قلبم مثل طبل محکم کوبیده میشد و اون جواب نمیداد.
دستهام از نگرانی قندیل بسته بود و صداش می کردم و اون جواب نمیداد.
به زور بدنش و چرخوندم و سرشو گرفتم تو بغلم و باز هم....
چند ضربه به صورتش زدم. صداش کردم اما ...
تقریباً داد میزدم. باز هم یه چیزی تو گلوم گیر کرده بود و صدام و خش دار می کرد.
من: آیدین..... آیدین بلند شو... آیدیــــــــــــن.....
به نفس نفس افتاده بودم. نمیدونستم باید چی کار کنم. با دستم موهای رو پیشونیش و آروم کنار زدم. خیره شدم به چشمهایی که دوستشون داشتم اما بسته بود. لب پایینمو به دندون گرفتم.
اسمش مثل ورد رو لبهام بود اما جواب نمیداد.
صدای باز شدن چند در و شنیدم و بعد اون صدای قدمهایی که تند تند به سمت منی که آیدین و به بغل گرفته بودم و زجه وار صداش می زدم میومدن.
صدای پاها به من رسید و در عرض چند ثانیه کلی آدم دوره امون کردن.
تو حال و هوای خودم نبودم که بدونم کی کجاست.
به صورت آیدین دست می کشیدم و صداش می کردم.
من: آیدین... بلند شو... خواهش می کنم... چشماتو باز کن.... آیدین تروخدا نگام کن.... پاشو....پاشو...
صداهای گنگی میشنیدم. زمزمه هایی.
-: چی شده؟
=: آیدین چرا افتاده؟
+: چی شده بابا جان؟
دو نفر نشستن کنارم. یکی دست آیدین و گرفت.
از دنیا جدا بودم تو حال خودم بودم و مدام به آیدین التماس می کردم که چشمهاشو باز کنه. صداهای اطرافم گنگ و محو بود.
تو یه لحظه صدای فریاد و زجه ی کسی که من نبودم منو به این دنیا برگردوند.
-: آیدین... داداش... داداش جون...
تو یه آن مغزم فرمان داد....
سرمو بلند کردم و چشمم به شراره افتاد که کنار آیدین نشسته بود و نبضشو می گرفت.
من: شراره... آمبولانس... یکی زنگ بزنه به آمبولانس... زود باشید.
سرمو بلند کردم و به دخترا و بابا حسین و همسایه هایی که دورمون بودن نگاه کردم. به السا و مینایی که به زور آیدا رو نگه داشته بودن تا نیاد سمت آیدین.
به آیدایی که مثل ابر بهار گریه می کرد. تلخ ...
و زجه میزد و برادرشو صدا می کرد.
دوباره گلوم فشرده شد و باز چشمهام خشک موند و اخمهام تو هم رفت.
همه یه جورایی قفل کرده بودن.
با فریاد گفتم: مگه با شما نیستم یکی زنگ بزنه به اورژانس. زود باشید. با داد من بقیه به خودشون اومدن.
بابا حسین گوشیش و برداشت و زنگ زد و حدود یک ربع بعد آمبولانس اومد.
آیدین و رو برانکارد خوابوندن و بهش سرم وصل کردن و گفتن باید منتقلش کنن بیمارستان.
السا به پژمان زنگ زد و اسم بیمارستان و گفت و شراره رفت لباس بپوشه و خودشو برسونه بیمارستان و بابا حسین خواست با آمبولانس بره که جلوشو گرفتم و گفتم: بابا حسین شما پاهاتون درد میکنه شما بمونید من میرم. فقط اگه مژگان خانم اینا اومدن بهشون خبر بدین.
بدون اینکه منتظر تایید یا تکذیبش باشم چرخیدم سمت دخترها و گفتم: مراقب آیدا باشید.
گونه ی آیدا رو بوسیدم و گفتم: عزیزم نگران نباش چیزی نیست احتمالا فشارش افتاده.
دروغ محض بود چون خودمم نمیدونستم که چی میتونه بشه که یه آدم سالم تو یه لحظه از حال بره.
تا شراره بیاد دنبال برانکارد رفتم و نشستم تو آمبولانس کنار آیدین و بی توجه به نگاه های بقیه دستشو تو دستم گرفتم و به آر وم صدا کردنش ادامه دادم به امید اینکه چشمهاشو باز کنه و دوباره بهم نگاه کنه.
شراره هم جلوی آمبولانس نشست.
بعد زمانی که به نظرم خیلی طولانی بود و من تمام این مدت خیره موندم به چشمهایی که بسته بود رسیدیم بیمارستان. در آمبولانس باز شد و آیدین و بیرون بردن و با تختهای چرخدار بردنش به سمت اورژانس و تو اتاق و در و بستن و برای آرامش مریض حتی اجازه ندادن وارد اتاق بشم.
من موندم و یه در بسته و پاهایی که داشت سست میشد و دلی که مثل پروانه ی در حال سوختن بال بال میزد.
*****
عقب عقب میرم و میشینم رو صندلی چسبیده به دیوار و خم میشم رو زانوهام و چشمهامو میبندم.
دستم میره سمت جیبم و حلقه میشه دور جسم سختی و از جیبم بیرون میارمش.
چشمهامو باز میکنم و خیره میشم به سکه ی یک تومنی که کف دستم برق میزنه.
با انگشته شست و اشاره ام از این رو به اون روش میکنم تا استرسمو کم کنه.
گلوم فشرده مشه و صدام خش دار.
زمزمه میکنم: گفتی نگرانت نکنم ... پس چرا خودت مدام نگرانم میکنی؟ برگرد... خواهش می کنم... این یکیو بهم مدیونی....
صدای دوییدن کسی تو راهرو می پیچه و با صدای همهمه ی تو اتاق قاطی میشه.
یکی میشینه کنارم رو صندلی و دستهاش حلقه میشه دور کتفمو سرش میاد رو شونه ام.
-: آرامم غصه نخوریا حالش خوب میشه نگران نباش...
لبخند میزنم و امیدوار چشم میدوزم به در بسته.
من: باید خوب بشه. من برای اون اینجا منتظرم... همیشه هستم...
خیره میمونم به سفیدی در و چشمهام که سیاهی رفت در باز شد. دکتر از تو اتاق بیرون میاد در حالی که با پرستاری حرف میزنه و دستوراتی بهش میده.
سر پا می ایستم. چشمش به من می افته. منو میشناسه.
لبخندی میزنه. نگرانی از کل هیکلم فریاد میزنه. قبل اینکه چیزی بپرسم دهن باز میکنه و جواب سوال نپرسیده امو میده.
دکتر: خدا رو شکر خطر رفع شده. وضعیتش ثابت شده. میتونید ببینیدش.
دستهامو مشت میکنم سکه کف دستم فشرده میشه.
آب دهنمو قورت میدم و نا مطمئن با کمی امیدواری بالاخره می پرسم.
من: چشمهاشو باز کرد؟
دکتر نگاه غمگین و ناراحتی بهم می ندازه و با تأسف سری به طرفین تکون میده و بی کلام به راهش ادامه میده و دور میشه.
بازوهام توسط شراره فشرده میشه.
نمیدونم تأسف دکتر و ناراحتیش و فشرده شدن بازوم توسط شراره به خاطر ناراحتی برای حال و روز و امید منه یا برای کسی که تو اتاق خوابیده؟?!!
شراره: عزیزم دیگه انقدر نگران نباش دکترا گفتن وضعیتش خوبه و وضعیتش ثابته همین.
نیم نگاهی بهش انداختم و گفتم: پس چرا هنوز بی هوشه؟
شراره سری تکون داد و مستعصل از جواب دادن به سوالم فقط خیره شد به من.
صدای قدمهای سریعی تو راهرو پیچید و متعاقب اون صدای کسی که منو به اسم صدا می کرد.
-: آرام....
به پشت سر شراره نگاه کردم. پژمان...
با دیدنش نور امیدی تو دلم روشن شد.
بهمون رسید و هول سلامی کرد.
پژمان: حالش چه طوره؟
قبل از اینکه شراره جواب بده گفتم: خوبه فقط هنوز بیهوشه.
اه از نهادش در اومد بدن صافش کج شد و یه دستش رفت رو پهلوشو دست دیگه اش کلافه کشیده شد به چشمش و با تأسف گفت: دوباره خوابید...
متعجب به شراره نگاهی انداختم که اونم گیج تر از من بود. هر دو به پژمان نگاه کردیم.
انگار بیهوشی آیدین روی اونم اثر گذاشته بود فرق بین بیهوشی و خواب و تشخیص نمی داد.
من: منظورت چیه که دوباره خوابید؟
دستی به پشت لبش کشید و خسته رفت و نشست رو صندلی کنار دیوار و تکیه داد به پشتیش و گفت: یعنی اینکه نمیشه گفت بیهوشه، بیشتر مثل اینه که خوابیده.
متعجب تر از قبل به سمتش رفتم و گفتم: یعنی چی؟ اگه خوابه چرا بیدار نمیشه؟
سری از روی تأسف تکون داد و گفت: چون نمیتونه. به اختیار خودش نخوابیده که به اختیار خودش بیدار بشه.
گیج دستی به شقیقه هام کشیدم. شراره که رسما" هنگ کرده بود و فقط مات به حرفهای پژمان گوش می داد.
عصبی گفتم: اصلاً درک نمیکنم که چی میگی. ببینم تو که تازه اومدی از کجا میدونی چه خبره؟
نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و گفت: فکر می کنی این مدتی که آیدین تو خونه پیداش نمیشد کجا بود؟ یا اینکه چرا در عرض چند ماه ریزه ریزه لاغر میشد و رنگ و روش همیشه پریده بود؟
همزمان من و شراره جوابش و دادیم.
من: خونه ی دوستاشه؟
شراره: معتاده...
با بهت و تعجب و ناباور از برداشت شراره چشمهام و گرد کردم و خیره نگاش کردم.
شونه ای بالا انداخت و گفت: خوب چی کار کنم علائمش و داشت.
چشم غره ای بهش رفتم و دوباره نگاهمو چرخوندم سمت پژمان.
پژمان: ببینید حرفهای الانم نباید تو ساختمون درز پیدا کنه فهمیدید؟ حتی آیدا هم درست نمیدونه آیدین چشه.
هر دو سری به نشونه ی موافقت تکون دادیم.
پژمان: اولش از سردرداش شروع شد. همچین درد می گرفت که چشمهاش سرخ میشد و نمیتونست جائی و ببینه و به شدت عصبی میشد. بعد یه مدت این سردردا اونقدر شدید شدن که به تهوع و بستری شدن رسیدن.
بعد چند وقت از زور سر درد بیهوش میشد.
یک ساعت... سه ساعت... نصف روز... یک روز کامل و چند روز....
هر بار که این اتفاق دوباره می افتاد مدت زمان بیهوشیش بیشتر میشد. دکترا نمیدونستن چرا بیهوش میشه برای اونا این حالت آیدین بیشتر مثل خوابیدنه.
انگار می خوابه و باید بیدار بشه ولی هیچ کدوم به اختیار خودش نیست.
شراره: خوب دکترا نگفتن مشکلش چیه؟ شاید مغز...
پژمان سری تکون داد و گفت: نه فعلاً چیزی تو مغزش پیدا نکردن. تشخیصشون اینه که مویرگهای عصبی مغزش نازک و حساس شدن و هر وقت بهشون فشار بیاد بی اختیار آیدین به خواب میره. مثلا روز عاشورا هم دیر رسید به مراسم نذری چون تو بیمارستان بود. شب قبلش حالش بد شده بود و من بردمش بیمارستان. موقع فقط در حد تهوع و سرم وصل کردن بود برای همین تونست فرداش بیاد خونه و به اصرار منو زودتر فرستاد. خوابیدناش از چند وقت بعدش شروع شد.
شراره: یعنی چند وقت بعدش؟
پژمان فکری کرد و گفت: دقیقاً نمیدونم فکر کنم دو سه روز بعدش.
لب پایینم و به دندون گرفتم و گلوم فشرده شد و اخمهام تو هم رفت.
پژمان گفت "هر وقت عصبی بشه". شب تاسوعا حالش بد شد. شبی که اون شعر و برام فرستاد.
چشمهام می سوخت و نفسم تنگ بود.
دوئ سه ر.وز بعدش وقتی اون حرفها رو در مورد برداشت غلطم از شعرش بهم گفت.
قلبم فشرده شد.
و امروز خوابید؟
قبلش.. قلبش منو دیده بود.
نفسم بند اومد دهنم و باز کردم و مثل ماهی چند بار بازش کردم و بستمش و سعی کردم نفس بکشم اما هوا نبود.
با شنیدن صدای نگران شراره که اسمم و میگفت به خودم اومدم و بالاخره راه گلوم باز شد و هوا پیدا شد و تونستم نفس بکشم.
سرم پر بود از فکر و خیال و چشمم به دری بود و ذهنم پیش ایدینی که اون طرف در خوابیده بود و خبر نداشت چه به حال همه امون آورده.
نمیتونستم اونجا بایستم و باز هم زل بزنم به در بسته.
بدون اینکه حرفی بزنم چرخیدم و راه خروج و پیش گرفتم. نیاز به هوا داشتم.
شراره دنبالم دویید.
شراره: آرام کجا میری؟ حالت خوبه؟ بزار منم بیام.
ایستادم. سرمو بلند کردم و مصمم تو چشمهاش نگاه کردم و به تمام نگرانیهاش گفتم: من خوبم نیاز دارم تنها باشم. خواهش می کنم.
نگران بود اما چیزی نگفت. شاید درکم می کرد که سری به نشونه ی باشه تکون داد و همون جا ایستاد و اجازه داد تنها باشم.
اجازه داد تو تنهاییهام به همه چیز فکر کنم به روز اول دیدن آیدین تا روزی که به خاطر حرفهاش از خودم متنفر شدم.
چرا هیچ وقت به این فکر نکردم که اگه اون شعر قشنگ بود اگه شعر و دوست داشتی چرا برای من فرستادی؟ چرا بین این همه آدم من تو اون لحظه تو ذهنت بودم و تو خواستی که من هم حس قشنگ شعرو درک کنم؟ چرا من و نه کس دیگه؟
چرا هیچ وقت به این چرا ها و سوالاتی که تو تخمام لحظاتمون بود و منو خاص می کرد و آیدین هیچ وقت مستقیم به زبون نیاورد و در آخرم با یک کلمه انکارش کرد فکر نکردم؟
چرا به جای متنفر شدن از خودم و حس شیرینم به حرفهاش شک نکردم؟ به نگاهش که برخلاف حرفهای محکم و جدیش ته رگه هایی از تزلزل توش بود شک نکردم.
چرا وقتی راهمو کشیدم و رفتم و همه ی سعیمو کردم تا خورد شدنمو نشون ندم چرا هیچ وقت برنگشتم و یه نگاه کوتاه به اون کسی که پشت سرم تنها گذاشتم و رفتم ننداختم؟ به اون چیزهای مشترکی که با هم داشتیم.
شاید اگه همون موقع به همه ی اینها فکر کرده بودم انقدر از خودم و از تنهاییم متنفر نمیشدم و میتونستم درک کنم پشت اون چهره ی خونسرد چی میگذره.
تو حیاط بیمارستان قدم زدم و به تک تک لحظه هامون فکر کردم.
به دلخوشیم به یه "سلام و حالت چه طوره ی ساده".
به یه زنگ کوتاه شبانه.
به یه جفت گوش شنوا.
به یه دل ساده و بزرگ که شده بود همدم تمام تنهاییم.
به تک تک روزهای انتظارم.
فکر کردم و راه رفتم و سخت نفس کشیدم و بغض کردم و گلوم فشرده شد و چشمهام خشک موند و دستهام مشت شد و باز.... فکر کردم.
هوا تاریک شده بود و من هنوز تو حیاط بیمارستان در حال قدم زدن بودم و از دنیا جدا شده بودم.
صدای قدمهایی که تو نزدیکیم متوقف شد و صدای کسی که صدام می کرد باعث شد سرمو بلند کنم و به شراره و پژمان نگاه کنم.
شراره: آرام جان بهتره دیگه بری خونه. پژمان میرسونتت. من میمونم، شیفت دارم.
منتظر و نا مطمئن نگام کرد. چشمهامو ازش گرفتم و به ساختمون بیمارستان نگاه کردم.
چه جوری دلم آروم می گرفت که آیدین و خوابیده رو تخت بیمارستان ول کنم و برم خونه؟
پژمان خودشو کشید جلومو راه نگاهمو سد کرد و گفت: آرام جان باید بریم خونه. مامانت اینا نگران میشن. السا... نگرانته.
چشم دوختم تو نگاهش و خوندم هر چی که باید میفهمیدم و اون نمیتونست به زبون بیاره...
نفس عمیقی کشیدم و سرمو به نشونه ی باشه تکون دادم.
شراره لبخند مهربونی زد و بغلم کرد. وقتی ازم جدا شد گفت: غصه نخوریا، خودم حواسم بهش هست مدام بهش سر میزنم. بی خبر نمیزارمت.
لبخندی به این همه محبتش و درکش زدم و آر وم چشمهامو بستم.
دهنم باز نمیشد که حرفی بزنم. سکوت و بیشتر دوست داشتم.
با پژمان از بیمارستان بیرون رفتیم و سوار ماشینش شدیم.
هوا سرد بود و بدن منم یخ کرده بود از درون و بیرون. هم به خاطر سردی هوا و هم به خاطر یخ زدگی وجودم.
پژمان بخاری ماشین و روشن کرد و تنظیم کرد روی من. نیم نگاهی بهش انداختم. وجودم با هیچ گرما و بخاری گرم نمیشه فقط یه نفره که میتونه ذوبم کنه.
چشم دوختم به سیاهی جاده که با نور چراغهای مختلف روشن شده بود و سرمو تکیه دادم به شیشه.
این سکوت و دوست داشتم اما انگار پژمان و نگران و ناراحت می کرد.
من من کنان گفت: خواهر جون میشه خواهش کنم در مورد آیدین به کسی نگی؟
نگاش کردم. از پشت رل نگاه سریعی بهم انداخت. خوب معنی نگاهمو میفهمید.
درست مثل همون وقتی که با توپ زد و شیشه ی خونه ی همسایه ی بد اخلاقمونو شکوند و اونم شب اومد دم در خونه ی همه ی ما تا بفهمه کار کی بود چون تنها دختر جمع من بودم و من لام تا کام حرف نزدم.
یا وقتی که تو دعوا زد و صورت پسری که مزاحم السا میشد و پر خون کرد و اونم در به در دنبال این بودن که ببینن کی یهو از ناکجا پیداش شد و پسره رو داغون کرد و من باز هم هیچی نگفتم.
خوب میدونست در مورد این موضوع هم هیچی نمیگم.
لبخند محوی زد و گفت: آیدین خودش اصرار داشت کسی نفهمه برای همینم وقتی حالش بد میشد این بیمارستان نزدیک خونه امون نمیرفت. میگفت شراره اونجا کار می کنه و ممکنه ببینتش و بفهمه. حاضر بودب ا اون حال بدش 4 تا خیابون اون طرفتر بره بیمارستان اما نزدیک نباشه که کسی بفهمه.
خیره موندم به جاده و جوابی بهش ندادم.
دم در خونه آروم پیاده شدم. سپاسگذار نگاش کردم اما بازم حرفی نزدم. یه لبخند نصفه بهم زد که یعنی خواهش می کنم.
در و بستم و وارد خونه شدم. زنگ زدم. در سریع باز شد.
مامان بود. تا چشمش بهم افتاد شروع کرد.
مامان: وای آرام کجا بودی دختر دلم هزار راه رفت. هیچ کسم نمیدونست چه خبره. از هر کی میپرسیدم فقط میگفتن ما صدای جیغ آرامو شنیدیم اومدیم دیدیم آیدین افتاده کف زمین و آرام بغلش کرده و داره داد میکشه.
وارد شدم و کفشهامو در آوردم. مامان به اینجای حرفش که رسید مکثی کرد و بهم نگاه کرد تا تاییدیه ازم بگیره.
بی جواب راهی اتاقم شدم و اونم دنبال من راه افتاد. تن صداشو پایین آورده بود انگار نگران بود کسی بشنوه. السا هم با شنیدن صدای مامان از تو آشپزخونه بیرون اومد و نگران نگام کرد اما حرفی نزد. آرمین خونه نبود و بابا ظاهراً دستشویی بود.
هر دو دنبالم تا تو اتاق اومدن و مامان باز هم حرف زد.
مامان: ببینم دختره ی خنگ تو با خودت چی فکر کردی؟ اصلاً گیریم که اون پسره ی طفلی غش کرده باشه که خدا برای کسی نیاره. تو چرا بغلش کردی؟ ببینم اصلا تو اونجا چی کار می کردی؟ بعدم کسی به غیر تو اونجا نبود؟ هیچ مرد و بزرگتری نبود که پسره رو ببره بیمارستان؟ توی دختر بچه باید میبردیش بیمارستان؟
هر دو دنبالم اومدن توی اتاق. السا مداخله کرد و گفت: اِه مامان جان این چه حرفیه که میزنی. تنها که نبوده شراره هم باهاش بوده. بعدم کسی نبود جز بابا حسین اونم که نمیتونست دنبال مریض راه بی افته.
مامان چشمی گردوند و با حرص گفت: اصلاً من می خوام بدونم به آرام چه؟ همین مونده بود بیام خونه و کل همسایه ها بگن دخترت پسره ی مردم و بغل کرد برد بیمارستان. شانس آوری به هزار زور و زحمت نذاشتم به گوش بابات برسه که آیدین و بغل کردی. وگرنه معلوم نبود چه قشقرقی راه بنداخت. تو نمیدونی بابات چقدر حساسه؟
بی حوصله و بی حرف دکمه های پالتومو باز کردم و از تنم در آوردمش.
السا معترض به حرف مامان گفت: وای مامان جان این چه حرفیه. همچین میگی آرام بغلش کرد که یکی ندونه فکر می کنه چی کار کرده. باباجان پسره مریض بود از حال رفته بود اینم از سر خیر خواهی کمکش کرده. خود شما بودی این کارو نمی کردی؟
مامان پشت چشمی نازک کرد و گفت: من اگه انجام میدادم مهم نبود فرق داشت.
چشمهای السا گرد شد و دهنش باز.
مامان برای راست و ریست کردن حرفش گفتک یعنی منظورم اینه که من جای مادرشم من کمک کنم اشکال نداره اونم برای من مثل آرمینه ولی آرام یه دختر جوونه براش بده زشته. بابا پسره نامحرمه.
السا چشمهاشو گردوند و گفت: مادر جان بحث مرگ و زندگیه دیگه محرم و نامحرمی مهم نیست.
مامان کلافه دستی تو هوا تکون داد و گفت: اصلاً به من چه فقط شانس آوردین باباتون نفهمید هر چی باشه غیرت داره. حالا این پسره چش بود؟
به جای من السا سریع گفت: هیچی فشارش افتاده بود.
مامان: خوب خدا رو شکر. ببینم آرام شام می خوری؟
سری به نشونه ی نه تکون دادم.
مامان از اتاق رفت بیرون. لباسهامو عوض کردم و السا فقط نگران و دلسوز نگام کرد و بیحرف از اتاق رفت بیرون. از تخت بالا رفتم و دراز کشیدم رو تخت و چشمهامو بستم و ذهنمو خالی کردم. از هر چی دیده و شنیده بودم....
هر روز به بیمارستان سر میزدم. پشت در بسته می نشستم و خیره میشدم به در به امید اینکه باز بشه و یکی بیرون بیاد و بگه اونی که منتظرشم بیدار شده، اما انگار این خواب شیرینترین رویاها رو براش داشت که دلش نمیومد چشمهاشو باز کنه.
نظاره گر تمام این انتظار و خیره به در موندنم شراره بود و پژمان. گاهی سعی می کردن ساعتی کنارم بشینن و باهام همراهی و شاید همدردی کنن اما عجیب بود که نه طاقت این همه انتظار بی پایان و داشتن و نه حتی دلیل درست منتظر موندنم و میدونستن.
و السا....
مطمئن بودم که میدونه هر روز بین کلاسهام و ساعات بیکاریم، روزهایی که دیر تر به خونه بر می گردم کجا میرم و چی کار می کنم اما ترجیح داده بود تو یه سکوت بی کلام بمونه و اجازه بده که من با خودم و تنهایی هام خلوت کنم.
هیچ وقت درست نفهمیدم که چرا اون شب خانواده ی آیدین بیمارستان نیومدن و یا چرا فردای همون روز مژگان خانم به طور کاملاً ناگهانی یه مسافرت ضروری به جنوب براش پیش اومد و مجبور شد از تهران بره.
نفهمیدم چی شد که آیدا در مورد برادرش ازم سوال نپرسید یا چرا پدر آیدین تنها از طریق پژمان جویای حال آیدینه و به گفته ی شراره فقط آخر شبها یا صبح های زود به دیدن پسرش میره.
یک بار از بین حرفهای السا با پژمان شنیدم که میگفت: "بیچاره مژگان خانم به خاطر قلب مریضش حتی نمیتونن بهش بگن پسرش تو چه وضعیتیه".
و اونجا بود که تا حدودی فهمیدم که این مادر بیچاره حتی خبر نداره پسرش تو بیمارستانه و ظاهراً فکر میکنه از طریق باشگاه با گروهی از ورزشکارها یی که باهاشون کار میکنه رفته مسافرت.
و دلم سوخت برای مادری که خبر از حال جگر گوشه اش نداشت و خواهری که برای مغشوش نکردن ذهنش و تحمیل نکردن یک بار سنگین رو شونه هاش اونو تو بی خبری گذاشته بودن و پدری که برای پنهان کردن بزرگترین راز زندگیش از همسر و دخترش باید از پسرش می گذشت و تنها در خفا به دیدارش می رفت.
و دلم سوخت برای خانواده ای که چقدر مستحکم بودن و حالا برای حمایت از هم مجبور به پنهان کاری و تحمل تنهایی در دهاشون شده بودن.
اینو میدونستم که آیدا تو دوره ی بیماری مادرش خیلی اذیت شده و خیلی تحت فشار بوده و به پدرش حق می دادم که نخواد باز هم اونو درگیر یه همچون شرایطی کنه. بارها از زبون خود آیدا شنیدم که اگه تو اون موقعیت آیدین نبود مطمئنن اون داغون میشد و حالا بدون آیدین اون باید برای تحمل دردهاش به کی تکیه می کرد؟
یه جورایی کل ساختمون بیهوشی آیدین و به فراموشی سپرده بودن. هیچ کسی در موردش حرف نمیزد و همه به زندگی عادیشون برگشته بودن غیر از دخترایی که خیلی نردیک تر از بقیه همسایه ها صحنه ی اون روز و دیده بودن و میدونستم باور نمی کردن آیدین با اون حالش تونسته باشه خیلی زود خودشو جمع کنه و بره مسافرت.
و جالب تر ابن بود که میدونستم و از نگاهشون می خوندم که کلی سوال دارن و نمیدونستم چرا هیچ وقت هیچ کدومشون هیچ سوالی در مورد اون روز ازم نپرسیدن.
روزی که آیدین بی هوش بین بازوهام بود و من نمی تونستم کاری بکنم و فقط زجه میزدم و ناباور صداش می کردم.
هیچ وقت نفهمیدم کی تو تعریف داستان دخالت کرد و اصل موضوع و تحریف کرد و جوری جلوه داد که انگار من فقط به قصد کمک به آیدین با آمبولانس رفتم.
شاید همه ی این سکوت و کناره گیریها از دخالت و فهمیدن اصل ماجرا بر می گشت به رفتار گذشته ی من که همیشه بی سوال کنار همشون بودم و هیچ وقت نخواستم سر از کارشون در بیارم مگر اینکه خودشون بخوان برام بگن.
و شاید همه اشون تو یه توافق نامعلوم خواسته بودن با سکوتشون ازم حمایت و محافظت کنن.
هر چی که بود من از همه ممنون بودم و از السا خواهری که همیشه فکر می کردم باید هواشو داشته باشم و الان میفهمیدم که به وقتش اون می تونه یه پشت محکم باشه برام.
بی صدا، بی حرف، حمایتگر و قابل اطمینان.
روزها برام زیادی طولانی شده بود و شبها زیادی تاریک بود.
کم حرفتر از قبل شده بودم. جوری که صدای مامان هم بلند شد بود و از اخلاق و سکوتم گله می کرد.
تو جواب همه ی اینها من خیره نگاهش می کردم و السا کسی بود که آرومش می کرد و ازش می خواست بهم گیر نده و مامان هیچ وقت نفهمید چرا السا انقدر مراعات من و می کنه و من چرا انقدر آروم شدم.... آروم تر شدم.
و من باز هم پشت پنجره ی اتاقم می نشستم و به در و حیاط و آلاچیق خالی نگاه می کردم و منتظر بودم.
26 روزی از خوابیدن آیدین می گذشت، 26 روز بود که منتظر بودم، 26 روز بود که ندیده بودمش.
آره ندیده بودمش.
با اینکه هر روز میومدم، هر روز منتظر بودم، اما عین 26 روز و پشت در بسته نشسته بودم و حتی توی اتاقشم نمی رفتم.
باز هم مثل هر روز و روزهای دیگه بعد از تموم شدن کلاسهام به جای برگشت به خونه به سمت بیمارستان حرکت کردم. از درهای باز گذشتم و از راهروی سفید منتهی به اتاقش پیچیدم و دونه دونه صندلیهای انتظار کنار دیوارها رو شمردم تا رسیدم به صندلی همیشگی خودم.
درست رو به روی در اتاقش...
با نزدیکتر شدنم به انتهای سالن و صندلی همیشگیم صداهای گنگ و محوی که از سر راهرو شنیده میشد بلند تر شد.
تو جام ایستادم و اخم کردم. صداها از تو اتاق آیدین میومد. با یه اخم غلیظ برگشتم سمت در اتاق و با تمرکز خیره شدم به در بسته.
کم کم تونستم صداها رو از هم تفکیک کنم و تشخیص بدم.
تو یه لحظه قلبم از کار ایستاد و پاهام سست شد. لب پایینمو به دندون گرفتم. چشمهام متزلزل شد.
صداها نامفهوم بود از بین تمام حرفها و صداها و اصوات گنگی که میشنیدم چند کلمه ایو فهمیدم.
" لعنتی... اطمنان کرده بودم... قرار نبود... حق نداشتی... نمی خوام.... آرام... دیدن...نیاد".
چشمهامو آروم بستم و یه لبخند محو نشست روی لبهام. یه نفس عمیق پر آرامش کشیدم و چشمهامو باز کردم. قلبم آروم گرفته بود.
نگاهی به صندلی خالیم انداختم؛ امیدوارم دیگه نبینمش. برگشتمو نگاهی به در بسته ی اتاق کردم و دوباره چرخیدم و راه اومده رو برگشتم.
درسته که آیدین نمی خواست منو ببینه و در هر حال منم قصدی برای ورود به اتاق و عبور از در بسته و دیدنش روی اون تخت نداشتم.
سر پیچ راهرو شراره رو با روپوش سفید دیدم که به سمتم میومد و لبخندی به پهنای صورتش رو لبهاش بود.
با سرخوشی خودشو بهم رسوند و گفت: دیدش آرام؟ فهمیدی بیدار شده. نمیخواستم بهت خبر بدم. می خواستم خودت بیای ببینی و سورپرایز بشی.
فقط نگاش کردم و به گفتن: "آره ای" بسنده کردم و به راهم ادامه دادم و شراره رو مات و مبهوت تنها جا گذاشتم.
صداشو کمی بلند کرد و با همه ی تعجبش گفت: اصلاً رفتی تو اتاق؟ ببینم داری کجا میری؟ مگه نمیومدی که ببینیش؟
بدون جواب با یه لبخند محو رو لبم از در بیمارستان بیرون اومدم.
آیدین وقتی آیدینه که خودش باشه استوار و پا بر جا.
من اون آیدینو شناختم و مطمئناً اونم نمی خواد چیز دیگه ای جای اون ذهنیتمو اشغال کنه.
****
السا برای اولین دفعه تو زندگیش بدون اینکه کلاس ساعت 8 صبح داشته باشه از خواب بیدار شده و این عجیبه چون یه جورایی نشون میده که یه شرایط خاص و ویژه ای در کاره.
و از اونجایی که حدود یک ساعتی هست که تلفنش 5 دقیقه یک بار زنگ می خوره و اونم با استرس جوابش و میده پس حتماً خبری هست.
بی توجه به السا و بی توجه به استرس و چیزهایی که از حرفهای یواشکیش با پژمانی که پشت خط بود فهمیده بودم لباسمو پوشیدم تا برای کلاسم آماده بشم.
کیفمو از توی کمد برداشتم و برگشتم و چشم تو چشم السای نگران که با چشمهای وحشت زده بهم خیره شده بود شدم.
متعجب از عکس العملش نگاش کردم. نگاهمو که دید لبخند عجولی برای پنهان کردن استرسش زد و گفت: داری میری خواهری؟
یه ابروم رفت بالا. نمیدونم پژمان چی بهش پشت خط گفته اما هر چی که گفته مطمئنن خوب نیست که باعث شده السا از لفظ خواهری استفاده کنه.
کلمه ای که فقط برای نرم کردن و بیشتر خر کردن من استفاده میکنه.
سری به نشونه ی "آره خوبم: تکون دادم و یه قدم به سمت در اتاق برداشتم.
السا سریع اومد جلوی راهمو گفت: داری میری؟ کجا؟ بمون با هم صبحونه بخوریم.
دوباره یه ابروم رفت بالا نه این دختر مطمئنن چیزیش شده بود.
من: السا جان کلاس دارم باید برم. بعدم من حدود نیم ساعت پیش همون موقع که تلفنت برای بار 15 هم زنگ زده بود و تو اومدی تو اتاق تا جوابش و بدی صبحونه امو تموم کردم. الانم باید برم دیرم میشه.
نمیفهمیدم السا چرا این جوری میکنه و چرا با ترس تا دم در دنبالم اومد و سعی کرد با بهانه و بی بهانه تو خونه نگهم داره اما واقعاً نمیتونستم بمونم دیرم شده بود و باید به کلاسم می رسیدم.
تو این شرایطی که الان داشتم کار کردن برام بهتر از هر چیزی بود.
به زور السا رو تو خونه هول دادم و در و روش بستم و پوفی به این همه پافشاریش کردم و از پله ها پایین اومدم و در ورودی و باز کردم. پامو از در بیرون گذاشتم و همزمان کیفمو به صورت کح رو شونه ام انداهتم.
دستم به بند کیفم بود که در حیاط باز شد و ....
آیدین لاغر تر از همیشه با سری پایین و موهای پریشون رو پیشونیش وارد شد و پشت سرش پژمان.
یه نگاه کلی از سر تا پاش انداختم و جز جزء تغییراتش و ثبت کردم.
سرشو که بلند کرد نگاهمو ازش گرفتم. بند کیفمو درست کردم و دستهامو پایین آوردم.
با قدمهای محکمی به سمتشون رفتم. با دیدن من هر دو ایستادن، آیدین جلوتر و پژمانِ نگران عقب تر.
بدون نگاه کردن به هیچکدومشون خشک و جدی از کنارشون گذشتم و یه سلام سرد به آیدین کردم و دستی بدون لبخند برای پژمان تکون دادم و سرد تر و محکم تر و جدی تر از همیشه به راهم ادامه دادم.
از در گذشتم و از خونه بیرون اومدم.
مصمم تر از همیشه بدون فکر به آیدین به سمت محل کارم رفتم و به خودم قول دادم که بهش فکر نکنم...
ادامه دارد....
نظر فراموش نشه...