رمان فقط من فقط تو 8
جلوی در دستگیره به دست خشک شدم. هنوز دارم مبهوت به در اتاق بسته شیدا نگاه می کنم.
شیدا چی گفت؟ گفت امروز عالی بود؟ گفت صدام و آهنگ معرکه بود؟
یعنی ممکنه که فهمیده باشه؟ که حرفهامو از نگاهم خونده باشه؟ یعنی میشه؟ شاید برای همین بود که سرش پایین بود. شاید برای همین بود که حرف نمی زد.
کاش می دونستم حسش بهم چیه. کاش مطمئن می شدم. کاش ....
با اینکه حس می کردم که اونم دوستم داره اما هنوزم شک داشتم.
به خودم اومدمو دیدم 10 دقیقه است که دارم به در بسته اتاقش نگاه می کنم. خل شده بودما. با چشمهای باز میرم تو خواب و رویا.
با یاد آوری دوباره حرف شیدا لبخند اومد رو لبم. خوشحال و سرخوش بشکن زنان رفتم تو اتاقم. امروزم واسه خودش روز معرکه ای بود.
رفتم یه دوش گرفتم و اومدم بیرون. خیلی خسته شده بودم. کلی راه رفته بودیم. اما همه خستگی یه طرف جمله آخر شیدا یه طرف. تا وقتی که چشمام گرم بشه و بخوابم 10000 بار جمله اش اومد تو ذهنم و این لبخندم که منتظر بود. خودش باز میشد.
****
فقط سه روز دیگه مونده تا برگشت. منم شدم ثانیه شمار ساعت. دارم شمارش معکوس می کنم. اما شمارشی که این بار زیاد دوستش ندارم. کاش زمان کش میومد. کاش ساعت می ایستاد. اما هیچ وقت زندگی به کام آدم کار نمیکنه.
می خوام این چند روز آخر و برای شیدا خاطره انگیز کنم. می خوام براش خاطره هایی بسازم که هر وقت یادش افتاد بگه وای چقدر خوب بود. که دلش تنگ بشه برای این روزها .... برای این سفر ... برای این ساعت ها ... برای من .....
یکم فکر کردم. این چند وقته به قدر کافی شهر و گشتیم. بس که خرید رفتیم همه سوراخ سنبه های شهر و دیدیم. بهتره بریم یه جای دیگه. یه جایی که یکم به گردش بیشتر شبیه باشه.
یکم فکر کردم. آهان ... فهمیدم. .... از خودم خوشم اومد. اونجا بهترین جاست.
نزدیک استانبول یه جزیره است به اسم بیوک آدا. از اینجا تا اونجا باید با این کشتی تفریحیا بریم. بابا بگو لنج خودمون.
ساختموناش و خونه هاش خیلی قشنگن. من خودم که عاشق خونه های اونجام. دیدن جزیره هم خالی از لطف نیست.
خوشحال بلند شدم و رفتم در اتاق شیدا. یعنی انقدر که اومدم اینجا هر جای استانبولم ولم کنن چشم بسته راهمو کج می کنم میام جلوی در اتاق شیدا.
در زدم. یه دقیقه بعد شیدا در و باز کرد. یه تیشرت سفید و یه شلوار خاکستری پاش بود.
انگاری اماده بود. مرتب و شیک جلوم ایستاده بود. حالا نه که من با پیژامه باشما نه.
از صبح که بیدار شدم کلی به خودم رسیدم و لباس پوشیدم و قد چند ساعته که دارم به مغزم فشار میارم که چه جوری بیام جلوی در اتاق شیدا و صداش کنم. یا چه جوری و به چه بهانه ای از اتاقش بکشمش بیرون و ببرمش بیرون. تا الان که این مغز آکبندم روشن شد.
سعی کردم به روی خودم نیارم که تعجب کردم. یه نگاه به صورتش کردم. منتظر ایستاده بود جلوی در و با نگاهش بهم میگفتم دِه بنال دیگه.
البته من که از نگاهش می خوندم میگه: خوب حرف بزنم عزیز دلم.
خوب اینو بیشتر دوست داشتم. با فکرم یه لبخند اومد رو لبم. یکی از ابروهای شیدا رفت بالا.
سریع دهنمو جمع کردم و گفتم: چیزه ... میگم میای بریم جزیره؟ جای خیلی معرکه ایه. قول میدم پشیمون نشی.
یه لبخند زد. به نظر خوشحال شد. گفت: باشه الان حاضر میشم میام.
متعجب یه ابروم رفت بالا. خیلی دوست داشتم بگم دیگه چی می خوای تنت کنی که می خوای بری حاضر شی؟ اما جلوی خودمو گرفتم.
به دیوار رو به روی اتاقش تکیه دادم و منتظر که بره و شیدا رو یه نیم ساعت دیگه ببینم. برا دیدنش باید وقت گرفت. وگرنه مجبور میشی اینجوری یه لنگه پا جلوی در اتاقش بایستی که خانم والا آلاگارشون کنن.
داشتم زیر لبی برای خودم غر می زدم اما در کمال تعجب و ناباوری من، به یک دقیقه نکشید که در اتاقش باز شد و شیدا با همون تیپ به همراه یه کیف و یه عینک آفتابی اومد بیرون.
-: من حاضرم.
وای که چقده این دختره خوب بود. بی خود نبود چشممو گرفته و می دوستمش. ببین چقدر به فکرمه. از صبح که از خواب پا شده آماده است که نکنه یه وقت من بیام دنبالش و بعد برای حاضر شدنش منتطرش بمونم.
نمی دونم چرا انقدر به چیزای الکی پلکی فکر می کردم. با شیدا دوتایی رفتیم بیرون از هتل و تاکسی گرفتیم و رفتیم لنگرگاه که برای کشتی تفریحی بلیط بگیریم.
آرتین
سوار کشتی شدیم. دوتایی رفتیم کنار هم یه گوشه رو صندلی نشستیم.
آفتابش بد چشمو اذیت می کرد حتی با عینک بازم رو مغز بود آفتابش. برگشتم که شیدا بگم ببینم اونم کلافه شده یا نه که دیدم نیست.
تعجب کردم. این دختره تا همین یه دقیقه قبل کنارم نشسته بود. متعجب بلند شدم که بگردم دنبالش. یکم این ور اون ور و نگاه کردم که دیدم تکیه اشو داده به نرده های کشتی و داره به آب نگاه می کنه. باد هم می پیچید تو موهاش.
آروم رفتم کنارشو مثل خودش تکیه دادم به نرده ها. با حس حضورم سرشو برگردوند و نگام کرد. دوباره به آب نگاه کرد.
آروم گفت: دریا بهم آرامش میده . صدای موجهاش صدای مرغهای ماهی خوارش همه و همه اش. خیلی وقته که دیگه این آرامش و ندارم.
اما الان احساس می کنم آرومم.
داشتم نگاهش می کردم. واقعا" آروم بود. فقط تونستم بهش لبخند بزنم.
به جزیره که رسیدیم پیاده شدیم. شیدا اونقدر هیجان زده بود که اصلا" نمی تونست آروم بگیره . مدام ورجه وورجه می کرد. هی از این ور می رفت اون ور . انقدر تند تند جاشو عوض می کرد که می ترسیدم آخرش گم بشه برای همینم منم دنبالش می دوییدم این ور می دوییدم اون ور.
شیدا با دیدن خونه ها و معماریشون و گلهایی که تو بعضی از خونه ها بود اونقدر ذوق می کرد که بی اختبار لبخند و به لبم مباور. خیلی عجیب بود که من تا حالا این تیکه از شخصیت شیدا رو ندیده بودم. من همیشه یه دختر خانم و مبارزو سخت کوش و جدی و می دیدم که همیشه و در همه حال پرستیژشو حفظ میکنه .
ولی الان دختر بچه ای جلوم بود که از زور شیطونی و ورجه وورجه همچین عرق کرده بود که موهای روی پیشونیش به صورتش چسبیده بود. و لبهاش به خاطر هیجان و فعالیت زیادش گل انداخته بود. دختری و می دیدم که یه لحظه لبخند از رو لباش کنار نمی رفت و با خنده هاش منم به خنده می نداخت.
الان می فهمیدم که من واقعا" این دختره و دوست دارم. هر قسمت از روحش برام جذاب و شیرینه.
از ساعت 11 که اومدیم جزیره همه اش داریم این ور اون ور میریم. این شیدا یه لحظه آروم نمیگیری. فقط موقع ناهار تو رستوران آروم نشست. ولی به محض اینکه غذاش تموم شد از جاش پرید و شروع کرد مدام گفتن: بریم بریم.
منم ناچار بلند شدم که بریم. شده بودم مثل این باباها که بچه شیطونشون و میارن گردش و تو کل روزم باید به ساز بچه جونشون برقصن . من که عاشق رقصیدن به ساز شیدا شده بودم. چون هیجانش هیجان زده ام می کرد. خند ه هاش دلم و شاد می کرد. شیطنتش به وجدم می آورد.
دیگه کم کم باید برگردیم. باید بریم که به کشتی برسیم. یه ساعته کنار ساحل نشستم و به شیدا نگاه می کنم که رفته رو سنگها و از اون بالا پاشو می زاره تو آب.
سرمو بلند کردم که به شیدا بگم بسه دیگه کم کم راه بی افتیم بریم. کشتی 20 دقیقه دیگه راه می افته.
سرمو بلند می کنم اما شیدا رو نمی بینم. چشمهام گرد شده . این دختر باز کجا غیبش زده؟
به خدا بچه دو ساله همراهم بود این جور دنبالش نمی دوییدم که حالا دارم دنبال شیدا می دوام.
از فکرمک خنده ام گرفت. بند شدم که برم باز بگردم دنبال شیدا که چشمم خورد به بالای یه تخته سنگ بزرگ.
شیدا رفته بود او سنگه ایستاده بود. سرشو گرفته بود کمب بالا و دستهاشم از هم باز کرده بود.
باد هم تو اون ارتفاع با سرعت بیشتری از سمت دریا می وزید و می خورد به صورتش و می چرخید لای موهاش. موهای بازش تو باد می رقصیدن و مثل بالهای موغ دریایی موج می گرفتن و بالا و پایین می شدن.
محو تماشاش شدم. محو وجودش. خیره به اون تندیسی که جلوم بود. نمی دونم چقدر نگاهش کردم.
زمان و مکان از دستم در رفت اما با تکونی که شیدا خورد به خودم اومدم.
شیدا تو همون حالت یهو چشمهاشو باز کرد. سرشو چرخوند و درست تو چشمهای من خیره شد. از این نگاه تیز و ناگهانیش یکه ای خوردم.
نگاههامون تو هم قفل شد. تو یه لحظه شیدا حرکتی کرد که باعث شد تعادلش بهم بخوره. دستهاش تو هوا برای حفظ تعادل تکون تکونی خورد و نفهمیدم چه طور شد که یدفع سر خورد رو تخته سنگها و پرت شد پایین و افتاد تو آب.
سریع دوییدم سمت دریا. داشتم سکته می کردم. همه اش صحنه استخر و شیدای در حال غرق شدن تو ذهنم میومد.
تند خودمو رسوندم کنار سخره ها و زل زدم به آب تا شیدا رو پیدا کنم. با دیدن شیدا چشمهام از تعجب گرد شد و زبونم بند اومد.
شیدا خیلی شیک تو آب تکون می خورد و خیلی حرفه ای شنا می کرد. یکم رو سطح آب موند و بعد شنا کنان اومد سمت من که بیاد بیرون از آب. هنوز هنگ شنا کردنش بودم.
دستشو که دراز کرد شمتم با همون گیجی خم شدم و دستشو گرفتم و کشیدمش بالا.
همه اش داشتم فکر می کردم شیدا که انقدر خوب بلده شنا کنه چه طور اون روز تو اون استخر فکستنی داشت غرق میشد؟؟؟؟؟
یاد گریه ها و التماسهام به خدا افتادم. یاد حرفهایی که بلند بلند می گفتم. یاد عزیزم و شیدای من و اینا ...
یه وری مشکوک نگاهش کردم. یعنی ممکنه اون موقع هم ....
خوب آره دیگه اون موقع هم شنا بلد بود ناقافلی تو این یه هفته که استاد شنا نمیشه که.
مشکوک با چشمهای ریز شده به شیدا که موهاشو یه وری آورده بود رو شونه اشو داشت با چلوندنش آب موهاشو می گرفت نگاه کردم و با همون صدای مشکوک گفتم: تو شنا بلدی........
شیدا
از کل هیکلم آب می چکید. موهامو گرفتم تو دستمو چلوندمشون تا آبش گرفته شه.
آرتین: تو شنا بلدی؟؟؟؟؟ ......
دستم در حال پیچش موهام خشک شد. تو جام ثابت شدم. چشمهام گرد شد. وای خدایا پاک یادم رفته بود که باید خودمو بزنم به خنگی تو شنا. خیر سرم مثلا: اون دفعه داشتم غرق میشدم و این آرتین خان فدا کاری کرد و جونمو نجات داد. اگه بفهمه همه اش سیا بازی بود می کشتم. آبرومم میره.
هول شده بودم. دستپاچه خیلی سریع گفتم: من ؟؟؟؟!!!! نه شنا بلد نیستم.
آروم سرمو بالا آوردم و بهش نگاه کردم. یکی از ابروهاش یه وری کج رفته بود بالا دست به کمر ایستاده بود. قیافه اش داد می زد که بهم میگه: خر خودتی.
آرتین: اگه بلد نبودی پس چه جوری از آب اومدی بیرون؟؟؟؟
من: همین جوری. یککم دست و پا زدم تا رسیدم این گوشه. بعدم که خودت دستمو گرفتی.
آرتین چشمهاشو ریز کرد: که دست و پا زدی من بودم شنای قورباغه می رفتم؟ یا رو آب می خوابیدم.
یهو صاف ایستاد و گفت؟ک ببینم نکنه اون بار تو استخر حالت خوب بود و خودتو زده بودی به بد حالی؟؟؟؟
قیافه اش ترسناک شده بود. داشت می رفت که عصبانی شه . قیافه اش مثل آدمهایی بود که فهمیدن سرشون کلاه رفته و الان حسابی شاکین.
تند تند گفتم: نه به جون خودم( جون خودم برگ چغندر بود) دیدی که اون دفعه چه جوری پرت شدم تو آب. بیهوش شدم اصلا" هم چیزی نشنیدم.
یهو دستش سریع اومد بالا و انگشت اشاره اشو گرفت طرفم و گفت: آهان ببین اگه تو بیهوش بودی پس چه طور میگی چیزی نشنیدی؟؟؟ حتما چیزی شنیدی که میگی.
ای بابا اینم چه پیله ای می کردا. برای اینکه از دستش خلاص بشم. تندی گفتم: نخیر نشنیدم.
چرخیدم که برم تا این سوال پیچم نکرده که یهو با چرخشم یه درد بدی تو زانوی پای راستم پیچید.
یه دفعه خم شدم و بلند گفتم: آخخخخخخخخخخخخ ...........
آرتین که داشت هنوز با اصرار می گفت یه چیزی شنیدی با صدای ناله ام هول شد و دویید جلو و بهم که رسید خم شد کنارم.
دستپاچه گفت: چی شده؟ جاییت درد میکنه؟؟؟؟
با چشمهای ریز شده از درد سرمو تکون دادم و آروم گفتم: زانوم ....
آرتین سرشو پایین آورد و به زانوم نگاهی انداخت. دستشو جلو آورد و یه دستی به زانوم زد که جیغمو برد هوا.
ناراحت گفت: ببین با خودت چی کار کردی. احتمالا" موقعی که داشتی می افتادی زانوت خورده به سنگی ، سخره ای چیزی. تنت گرم بود نفهمیدی. الان تازه متوجه شدی.
بلند شد و زیر بغلمو گرفت و کمکم کرد تا برم رو یه تخته سنگ بشیتم. پای راستمو بالا و بی حرکت نگه داشته بودم و لی لی می کردم. بیشتر وزنم رو |آرتین بود.
منو نشوند و گفت: من میرم یه دارو خونه برات پماد و باند بگیرم. تو همین جا بمون و تکون نخور تا برگردم.
مثلا" اگه تو نمی گفتی من از جام تکون می خوردم؟؟؟؟ اصلا" می تونم از جام پاشم که تکون بخورم عقل کل؟
آرتین رفت. منم همون جور که نشسته بودم به زانوم نگاه کردم. شلوارم از رو زانو پاره شده بود و از زانوی زخم و زیلی و خراشیده شده ام خون میومد و شلوارمم کثیف کرده بود.
7-8 دقیقه بعد آرتین با یه نایلون توی دستش برگشت. داشتم نگاهش می کردم که رسید بهم. زانو زد کنار پاهام. پامو پرفت تو دستهاشو یکم آوردش بالا و دقیق به زخمم نگاه کرد.
آرتین: اینجوری نمی تونم زخمتو زد عفونی کنم و ببندم. شلوارت نمی زاره. شلوارتم که خیلی تنگه نمیشه ببریش بالا.
سرشو بلند کرد و بهم نگاه کرد.
آرتین: تنها راهش اینه که ؟؟؟؟؟
اخم کردم: من شلوارمو دوست دارما نمی خوام پاره اش کنم.
آرتین یه اخمی کرد و گفت: پس می خوای درش بیاری؟
چشمهام در اومد. بی تربیت یعنی چی این حرف.
با همون اخم گفت: اونجوری چشماتو گرد نکن. یا باید شلوارتو تا رو زانو پاره کنی یا شلوارتو در بیاری که بتونم زانوتو ببندم.
اخم کردم. دستهامو فشار دادم به سنگی که رو ش لبودم و با یه حرکت از جام بلند شدم. پای زخمیمو صاف نگه داشته بودم. کمی هم بالا بود.
با اخم گفتم: نخیر نمی خواد کاری بکنید. بهتره برگردیم هتل اونجا زخممو تمیز می کنم.
تا این و گفتم یهو آرتین سریع دستشو بالا آورد و به ساعت نگاه کرد. با دیدن ساعت یهو وارفت.
آرتین: وای .....
رو کرد به من و بی تفاوت گفتک بهتره بی خیال هتل بشی و همین جا یه فکری کنی چون امشبه رو تو این جزیره مهمونیم. آخرین قایق 5 دقیقه پیش حرکت کرده.
وار فتم. آروم نشستم رو سنگ. یعنی چی؟؟؟ ما جا مونده بودیم از قایق؟؟؟ همه اش تقصیر من بود اگه من هوس باد خوردن به سرم نزده بود پرت نمی شدم نو آب که بعدشم زخمی بشم و الانم اینجوری اینجا گیر کنیم.
حالا چی کار کنی؟؟؟ شب کجا بمونیم؟؟؟؟ شبا سرد میشه از سرما یخ نزنیم؟؟؟؟
این فکرهای آخریمو انگار بلند گفتم. چون آرتین کنار پام نشست و گفت: نگران نباش یه جا پیدا می کنیم.
من که نمی زارم تو از سرما یخ بزنی.
صداش هم دلداری دهنده بود هم توش خنده بود. برگشتم نگاهش کردم که بهم لبخند زد.
آرتین
از قایق جا مونده بودیم دیگه غصه خوردن فایده نداشت. به شیدا کمک کردم که از جاش بلند شه و بعدم از ساحل اومدیم بیرون. چشمم خورد به یه لباس فروشی. هنوز دستم زیر بغل شیدا بود چون تنهایی نمی تونست راه بره.
رفتم سمت لباس فروشی و شیدا رو هم دنبال خودم کشوندم. رفتیم داخل مغازه.
شیدا با اعتراض بهم نگاه کرد و گفت: اینجا چرا اومدیم؟؟؟؟
شیدا رو بردم سمت اتاق پرو و همون جور که می فرستادمش تو گفتم: برو تو تا برات یه لباس بگیرم . با این شلوار پاره که نمی تونی راه بری. همه لباسهاتم که خیسه.
شیدا رو فرستادم تو و در و بستم. رفتم سراغ لباسها. یه تاپ قهوه ای آستین کوتاه گرفتم که جنس لطیفی داشت. با یه دامن سفید بلند که کمر می خورد و پایین دامن حاشیه قشنگی داشت به رنگهای قهوه ای و سبز. کمر دامنم دوتا روبان قهوه ای و سبز داشت که جلوی دامن سمت چپش گره کوچیکی خورده بود.
یه ژاکت سفیدم گرفتم که اگه سردش شد بپوشه.
رفتم دم اتاق پرو و در زدنم. در و باز کرد. لباسها رو بهش دادم و گفتم بپوشه.
یه چند دقیقه بعد در اتاق باز شد و شیدا اومد بیرون. لباسها فیت تنش بود و خیلی بهش میومد. خیلی خوشگل شده بود. جوری که دوست داشتم همه اش نگاهش کنم. مخصوصا" با اون موهای بازش که دورش ریخته بود و به خاطر خیسی یکم موج دار شده بود.
رفاتم لباسهای خیسشو از دستش گرفتم و بردم دادم به فروشنده گذاشت توی نایلون و پول لباس ها رو حساب کردم.
برگشتم زیر بغلشو گرفتم و اومدیم بیرون.
من: خوب اینم از لباس. حالا باید بریم یه جایی برای شب پیدا کنیم.
کنار ساحل پر بود از اتاقکهای کوچیک که ظاهرا" به مسافرها اجاره می دادن.
رفتیم اونجا و از یکی که مسئول بود در موردشون پرسیدیم. گفت الان فقط یه اتاق خالی داریم. اگه دو تا می خوایم تا فردا باید صبر کنیم.
آخه فردا به چه دردمون می خورد؟ برگشتم به شیدا نگاه کردم. با دستهاش خودشو بغل کرده بود. باد میومد. انگار سردش شده بود.
گفتم: چی کار کنیم؟؟؟؟؟
شیدا یکم اخم کرد و گفت: بگیرش دیگه بهتر از اینه که شبو تو خیابون بخوابیم. داره هوا سرد میشه. می ترسم دست دست کنیم اینم بپره.
چشم ازش برنداشتم. انگار واقعا" سردش بود که این حرف و زده بود. شایدم خیلی به من یا خودش اطمینان داشت که براش مهم نبود که شب و با من تو یه اتاق بمونه. هر چند بار اول نبود. اون روز که از استخر اوردمش بیرونم شب تو یه اتاق خوابیدیم.
بی خیال فکرهای دیگه شدم و اتاق و اجاره کردم. به شیدا کمک کردم و بردمش تو اتاق. نایلونای توی دستمو گذاشتم تو اتاق و به شیدا گفتم: تو بمون من میرم بیرون یه سری وسیله بگیرم. یه چیزی هم برای شام می گیرم میام.
یه سری تکون داد. در و بستم و رفتم.
شیدا
آرتین که رفت تازه تونستم به دور و برم یه نگاهی بکنم. رو زمین نشستمو پاهامو دراز کردم. یه اتاق مربع شکل بود که یه سرویس کوچیک و یه آشپزخونه فسقلی و یه کمد توش بود. همه چیزی که تو اتاق بود همین بود.
آروم از جام بلند شدم و رفتم دستشویی. بیرون که اومدم رفتم سمت کمد. بذار یه نگاهم به این تو بندازم. تو کمد دو دست رختخواب بود. خدا روشکر که حالا دو تاست.
یه لحظه به خودم اومدم. یه نگاه دیگه به کل اتاق انداختم. من اين جا چی کار می کنم؟؟؟؟ قراره من امشب تو این اتاق کوچیک تنها با یه مرد باشم. با آرتین.
تازه به خودم اومدم و فهمیدم چی به چیه. با دست یکی زدم تو سرم. بمیری شیدا اون موقع که آرتین ازت پرسید چی کار کنیم اصلا" به فکر تنهایی و شب و اینا نبودی. فقط به فکر سرما و بادی بودی که میومد و تنت و دون دون کرده بود.
همیشه عجولی و زود تصمیم می گیری. حالا امشب و چی کار کنم؟؟؟؟
نشستم گوشه اتاق و تکیه دادم به دیوار و پاهامو دراز کردم. زانوم می سوخت. دامنم و تا بالای زانوم کشیدم بالا. بد جوری زخمی شده بود. یه لخته خون بزرگم روش بسته بود. اه دلم بهم خورد. طاقت دیدن خون و نداشتم. رومو برگردوندم یه سمت دیگه.
شب شده. من اینجا تنهام. صدای باد میاد. دارم کم کم می ترسم. به زور و به کمک دیوار بلند میشم و می رم سمت در. در و قفل می کنم. دوباره بر می گردم سر جام میشینم. صدای باد بیشتر میشه. رعد و برق میزنه. کم کم صدای بارش بارون هم میاد.
داره بارون میاد. چرا آرتین برنگشت؟؟؟ من می ترسم. کاش زودتر بیاد. اه اصلا" کجا رفت؟؟؟ ....
با شنیدن کوبیده شدن در یه جیغ کوتاه کشیدم و خودمو کشیدم سمت گوشه دیوار. رسما" سکته رو کردم.
با ترس گفتم: کی ... کیه ؟؟؟؟
صدای آرتین و از چپشت در شنیدم: شیدا منم آرتین در و باز کن.
یه نفس راحت کشیدم و از جام بلند شدم و رفتم در و باز کردم. آرتین پشت در بود. خیس .... از سر و روش آب می چکید.
از جلوی در رفتم کنار. اومد تو. امروز چه ما دوتا به طور مداوم با آب سرو کار داشتیم.
تو دستش دو تا نایلون بود. با دیدنش انگار ترسم تموم شد. از برگشتنش خوشحال بودم.
یه نایلون و داد دستم.
آرتین: بیا بگیر برات مسواک و صابون و اینا گرفتم. داشتم بر می گشتم که دیدم داره بارون میاد و تا برسم احتمالا" موش آب کشیده میشم برای همینم رفتم برای خودم لباس خریدم.
نایلون به دست رفت سمت دستشویی. مونده بودم که می خواد تو دستشویی لباس عوض کنه؟؟؟ آخه خیلی کوچیک بود. به زور خودت توش جا میشدی. دیگه جایی برای تکون خوردن و تعویض لباس نمی موند. آرتین در دستشویی و باز کرد و یه نگاه بهش انداخت. اخماش رفت تو هم. فهمیدم که اونم فهمیده نمی شه اون تو لباس عوض کرد.
آروم بهش گفتم: همین جا لباستو عوض کن. خیسن سرما می خوری. من رومو بر می گردونم و قول میدم نگاهت نکنم.
اصلا" نفهمیدم جمله آخر چه جوري از دهنم پرید. بد ضایع کرده بودم. آرتین هم با حرفم خنده اش گرفته بود. همون جور که سعی می کرد جلوی خنده اشو بگیره بهم نگاه کرد.
چشم ازش برداشتم و رفتم سر جای خودم نشستم. رومو کردم سمت دیوار و دستهامم گذاشتم جلوی صورتم.
من: می تونی عوض کنی چشمهامو بستم.
این و گفتم ولی به شدت دلم می خواست از لای انگشتهام نگاهش کنم. هنوزم هیکلش وقتی کنار استخر بغلم کرده بود و بعدم بردم تو اتاقش یادمه. خوب چیزی بود.
تو همین فکرها بودم که صدای آرتین و از نزدیکم شنیدم.
-: تموم شد. دستتو بردار.
ترسیدم. سریع خودمو کشیدم کنار. برگشتم دیدم یه نایلون دستشه نشسته کنار من. این پسره چقده امروز نایلون داره. هر بار می بینمش یه نایلون دستشه.
آرتین نشست کنارمو به پام و دامنم نگاه کرد. سرشو بلند کرد و نگاهم کرد و گفت: اجازه می دی؟؟؟؟
گیج پرسیدم: اجازه چی؟؟؟؟
یه لبخند کوچیک زد و گفت: می خوام زخم پاتو زد عفونی کنم و ببندم. اجازه می دی؟؟؟
با دست به دامنم اشاره کرد. منظورشو فهمیدم. پای سالمم و جمع کردم. اما خوب بازم باید دامنم و می زدم بالا تا برسه به زانوم حداقل یه پامو می دید نه هر دورو اینم غنيمت بود.
بهش نگاه کردم. فعلا" باید بش اعتماد می کردم. تنها کسیه که تو این شهر و کشور غریب می شناسم. تنها پناهم اینجاست.
تو چشمهاش هیچی جز کمک نبود. هیچ حس بدی توش نبود. آروم سرمو به نشونه موافقت تکون دادم. آروم دستشو پیش آورد و دامنمو یه دوسانت از رو پام بلند کرد و آروم آروم جمعش کرد تا یه زره بالای زانو جوری که کامل قسمت زخمی پام پیدا بود.
چشمم بهش بود. به هیچ جا غیر زانوی زخمیم نگاه نمی کرد. هنوز زخم پام تازه بود. دستشو برد زیر زانومو یکم بلندش کرد. آخم در اومد.
بهم نگاه کرد. یه اخم کوچیک داشت. ناراحت و متاسف گفت: ببخشید ولی ورم کرده و کوفته شده ولی خدا رو شکر چیز دیگه ای نیست. یکم تحمل کن تا تمیزش کنم.
با سر گفتم باشه. از تو نایلونش الکل سفید و بتادین و باند و پنبه و چسب و اینا در آورد. اول یکم پنبه جدا کرد و بهش الکل زد. بهم نگاه کرد و گفت: یکم می سوزه.
بی حرف نگاهش کردم. سرشو انداخت پایین و به زانوم نگاه کرد. آروم پنبه رو رو زانوم کشید.
با اولین تماسش پام به چنان سوزشی افتاد که حس کردم دارم میمیرم. یه جیغ کشیدم و چنگ زدم به پاش. در واقع می خواستم دستشو بگیرم که دیگه پنبه رو به پام نکشه اما چون موقع جیغ کشیدن چشمهام بسته بود دستم رفت رو پاش و هر چی درد سوزش بود با انگشتهام به پاش وارد کردم.
آرتین
پنبه رو الکلی کردم و آروم کشیدم به پاش. یه جیغی از درد کشید و چنگ زد به پام.
نفسم بند اومد. هم از تماس دستش هم از فشاری که به پام وارد می کرد. انگار همه دردشو داشت سر پای من خالی می کرد.
هیچی نگفتم. خودمم از اینکه مجبور بودم یه همچین درد و سوزشی و بهش وارد کنم ناراحت بودم. پس اگه با له کردن پای من دلش خنک و دردش آروم می گرفت من راضی بودم به تحمل این درد.
آروم آروم پنبه رو کشیدم رو زخمش. با هر تماس پنبه با زخم فشار دست شیدا رو پام زیاد می شد. به روی خودم نمی آوردم.
در واقع دیگه فشار دستش و حس نمی کردم بلکه گرمی که از دستش به پام منتقل می شد همه وجودم و پر کرده بود و باعث شده بود که له شدن پامو فراموش کنم. عرق کرده بودم.گرمم شده بود. تحمل گرمی دستشو نداشتم.
تحمل ناله هاشو دردی که می کشید و نداشتم. دوست داشتم بغلش کنم و آرومش کنم.
یه لحطه حتی می خواستم خم شم و هی زانوشو فوت کنم تا دردش کمتر شه.
اگه می دونستم تاثیر داره و شیدا هم به عقلم شک نمیکنه این کارو می کردم.
اما خوب باید خودمو نگه می داشتم. نباید کوچترین حرکت ناجوری می کردم. اونم اینجا امشب. اونم وقتی که قراره شب و با شیدا تو یه همچین اتاق کوپیکی بگذرونیم.
دلم نمی خواد در موردم فکرای ناجور بکنه. که فکر کنه فرصت طلبم و از هر موقعیتی برای .....
بی خیال مهم اینه که شیدا حس آرامش داشته باشه و از تنها بودن باهام نترسه.
من این و. نمی خوام . نم یخوام بهش حس بدی بدم. نم یخوام فکر بدی بکنه در موردم. نم یخوام منو آدمی که نیستم ببینه.
نه برای شیدا.
برای راحتی اون حاضر بودم خودم اذیت شم. خودمم گیج بودم از این همه حسی که در عرض چند وقت درم ایجاد شده بود.
از این تغییر گیج بودم. از این به تکامل رسیدن. از این مسئولیت پذیری. از این مرد شدن.
شاید نیاز داشتم که یکی بهم تکیه کنه که بدونم می تونم پناه کسی باشم.
اتلان اینجا تو این کشور تنها. شیدا به من تکیه کرده و من برای اون مقاومم براش پناه میشم براش می خوام کوه باشم.
کار الکل زدن به پاش که تموم شد. چند تا دستمال گذاشتم زیر پاش.
پاشو یکم بلند کردم و بتادین ریختم روش. بازم فشاری بود که با دستهاش به پام وارد می کرد.
بعد از اون با یه گاز استریل زانوشو بستم و چسب زدم تا فیکس بشه. کارم که تموم شد. دستمالهای کثیف و برداشتم. به شیدا نگاه کردم .
چشمهای بسته اشو از درد رو هم فشار می داد و لب پایینش و به دندون گرفته بود. رنگشم پریده بود.
محو صورتش شده بودم. آروم دستمو گذاشتم رو دستش که روی پام بود.
دستم داغ بود جوری که دست شیدا رو خنک احساس می کردم.
یهو چشمهاش باز شد و تو چشمهام قفل شد.
شیدا
با تماس دستی روی دستم مثل برق گرفته ها چشمهام باز شد. با باز شدن چشمهام نگاهم رفت تو چشمهای آرتین. یه نگاه دقیق، آروم ، مهربون، آرامش بخش ....
دستش گرم بود گرمتر از دستهای ملتهب من. تو چشمهاش و آرامشی که با نگاهش بهم می داد غرق شدم. یهو به خودم اومدم دستمو کشیدم. آروم سرشو آرود پایین و به دست تنهاش نگاه کرد. دوباره سرشو بلند کرد و به من نگاه کرد.
یه لبخند زد و گفت: گشنت نیست؟؟؟ بیا ساندویچ خریدم.
رفت و از تو نایلونش دوتا ساندویچ در آورد با دو تا نوشابه. یگیشو داد دست من. یه بطری بزرگ آب مهدنی هم بیرون آورد.
تازه فرصت کردم به لباسهاش نگاه کنم. یه تیشرت سفید یقه هفت تنش رود با یه شلوار سورمه ای نایک. طاهرا" با هر لباسی خوشتیپ بود.
اومد کنارمو بی حرف ساندویچها رو خوردیم. غذامون که تموم شد از جاش بلند شد. رفت سمت کمد. در کمد و باز کرد و دوتا تشک و دوتا پتو در آورد و پهن کرد. یه راه باریک ... یه فاصله هم بین دو تا تشک گذاشت.
بی اختیار از اینکه انقدر با فکره و مراعات میکنه یه لبخند اومد رو لبم. با اینکه آرتینم مرد بود. حس داشت با اینکه الان تنها بودیم تو یه جایی که هیچ احدی نبود هیچ کسی که بخوام ازش کمک بگیرم. اگه می خواست می تونست خیلی کارها بکنه اما نمی کرد. مرد بود مراعات می کرد. بدون تذکر خودش درک می کرد.
از این کاراش خوشم میومد. وقتی این جوری با درک بود وقتی این جوری حسش می کردم که می تونم بهش تکیه کنم که هر جوری باشه ازم حمایت میکنه یه حس خوبی تو وجودم می پیچید یه حس گرم ، داغ، شیرین.
جاها رو انداخت و خودش نشت رو تشک سمت راستیه و به تشک دوم اشاره کرد و گفت تو اونجا بخواب. یه نگاه به تشک کردم. یه نگاه به دامن. دلم می خواست برم و همون شلوار پاره امو بپوشم آخه دامنم شد لباس برای خواب اونم جلوی یه پسر نامحرم؟؟؟
آرتین داشت منتظر نگام می کرد. بارون شدید تر شده بود و هوا هم سردتر.
آروم رفتم جلو و خزیدم زیر پتوم. یه غلط زدذم و خودمو با پتو قنداق کردم. پتو رو تا زیر چونه ام بالا آوردم. نکنه که یه وقتی یه درزی تو پتو ایجاد بشه و خدایی نکرده زبونم لال عفت ما مورد دار بشه.
آرتین یه ذره با تعجب بهم نگاه کرد. مطمئنم به عقلم شک کرد. از جاش بلند شد و چراغو خاموش کرد. از بیرون کماکان صدای بارش میومد. به پهلو خوابیدم و دستمو گذاشتم کنار سرم رو بالش.
به آرتین نگاه کردم. اومد رفت زیر پتوش و تاق باز دراز کشید. دستشو گذاشت زیر سرش. پتوشو تا رو شکمش بالا آورده بود. داشت به سقف چوبی اتاقکمون نگاه می کرد.
منم تو تاریکی زل زده بودم بهش. از زور بیکاری.
و از ترس افراد بیگانه. به شدت توهم مهاجم ها رو زده بودم. همه اش فکر می کردم هر لحظه ممکنه در باز بشه و یکی بخواد بیاد بهمون حمله کنه.
آخه باد خیلی شدید بود و همچین در و پیکر این اتاقک چوبی و تکون می داد که هر لحظه احتمال می دادم که تیر و تخته هاش از هم باز بشن و آوار بشن رو سر ما. از اون طرف می گفتم نکنه یه شبگردی یه آدم ناجوری فهمیده ما دو تا غریب شب تو این کلبه چوبی هستیم بخواد بیاد به هوای پولای آرتین بزنه سرمونو ببره. من که پول نداشتم اگه میومد برای پولای آرتین می اومد.
تو فکرام غرق بودم که با یه باد شدید در اتاقک به شدت تکون خورد. منم که توهم حمله داشتم. یه چیغی کشیدم و چشمهامو بستمو با دست چنگ زدم به بالشتم.
-: شیدا چی شده می ترسی؟؟؟؟
ترسیده گفتم: آره می ترسم یکی بیاد بهمون حمله کنه.
منتظر بودم که بخنده تا برم بزنمش و دق و دلی ترسیدنمو سرش خالی کنم. اما نخندید. حتی لبخندم نزد.
تو جاش نشست و بهم نگاه کرد.
-: نترس شیدا من اینجام. کی ممکنه بخواد بهمون حمله کننه. من که نمی زارم به تو آسیبی برسه دختر خوب. الانم بی ترس بگیر بخواب.
یکم تو تاریکی و نور ضعیفی که از بیرون میومد بهش نگاه کردم. صورتش آؤوم و مطمئن بود. بهم آرامش داد.
بی حرف بلند شدم و تشکمو کشیدم سمت تشکش. جرات حرف زدن نداشتم . می ترسیدم یه چیزی بگم . آرتین بگه خیلی پررویی.
اما با نزدیکتر بودن بهش احساس امنیتم بیشتر میشد.
چاره داشتم میرفتم بغلش می خوابیدم که کسی نتونه بهم حمله کنه اما خوب شرم و حیایی گفتن.
آرتین
با صدای جیغ شیدا تندی برگشتم سمتش. بیچاره از ترس خودشو به تشک میخ کرده بود. همچین بالشتشو چنگ می زد که گفتم الانه که پاره بشه.
آروم گفتم:شیدا چی شده می ترسی؟؟؟؟
ترسیده گفت: آره می ترسم یکی بیاد بهمون حمله کنه.
طفلی ..... با تمام وجودم با حس جلو رفتن و به آغوش کشیدنش مبارزه کردم. تو جام نشستم و یکم تو اون تاریکی به شیدای ترسیده ام نگاه کردم.
آروم گفتم:نترس شیدا من اینجام. کی ممکنه بخواد بهمون حمله کننه. من که نمی زارم به تو آسیبی برسه دختر خوب. الانم بی ترس بگیر بخواب.
یکم نگاهم کرد. سعی کردم همه آرامشمو جمع کنم تو صورتم تا بهش اطمینان بدم که خطری تهدیدش نمی کنه. یه خورده که نگاه کرد از جاش بلند شد. با تعجب نگاهش کردم. کجا می خواست بره نصف شبی؟
یکم تشکشو کشید سمتمو تشکشو چسبوند به تشکم. قلبم فرو ریخت. باز هم یه آرزو که تو قلبم و تو مغزم فریاد می کشید.
کاش می تونستم بغلش کنم.
می فهمیدم که بریا چی تشکشو چسبونده بهم می خواست نزدیک تر باشه. که ترسش کمتر شه.
یه لبخند اطمینان بخش بهش زدم.
دوباره رفت زیر پتوش خوابید و خودشو تو پتوش پیچیدو دستشم گذاشت رو بالشتش و سرشو رو بالشت جابه جا کرد.
چشم ازش برنداشتم. تو همون حالت خودمو سر دادم روی تشک و دراز کشیدم.
به سمت شیدا دراز کشیدم. می تونستم صورتشو ببینم. چشمهایی که رو هم فشار می دادن تا آروم بمونن و باز نشن.
دوباره یه باد تند اومد و در و به شدت تکون داد. دست شیدا دوباره به بالشتش چنگ زد.
آروم دستمو پیش بردم و گذاشتم رو دستش. چشمهاشو باز کرد. تو چشمهام دقیق شد.
آروم گفتم: تا تو بخوابی من بیدار می مونم. پس بی ترس بخواب.
یه نگاه به دستهامون کرد و دوباره تو چشمهام نگاه کرد. آروم سرشو رو بالشت تکون داد و این بار آروم چشمهاشو بست. دیگه چشمهاشو رو هم فشار نمی داد. دیگه از ترس نمی لرزید. دیگه خودشو تو پتوش نمی پیچوند و پنهون نمی کرد.
نگاهش کردم. به آرامشی که پیدا کرده بود. خوشحال شدم که تونستم بهش آرامش بدم. کاش می تونستم بغلش کنم. کاش می تونستم حرفهای دلمو بهش بزنم. کاش می تونستم از احساسم بگم و از احساس اون بدونم.
اما الان وقتش نبود. وقت این نبود که این حرفها رو بگم. اونم اینجا. تو این تاریکی و ظلمات شب. تو این تاریکی و تنهایی.
دوست داشتم باهاش حرف بزنم و ازش بخوام بهش فکر کنه. که با خودشو احساسش صادق باشه. بهش بگم که چه تغییراتی در من ایجاد کرده.
چشمم بهش بود. نفسهاش آروم شد. منظم شد. تو خواب سرشو جابه جا کرد و تو یکی از این جابه جایی ها دستشو همراه دست من کشید و برد سمت صورتش و چسبوند به صورتش. تنم گر گرفت. دستمو کشیدم عقب که با دستش نگهم داشت.
گیج بودم. یعنی بیداره؟ یعن یتو بیداری این کارو کرده؟
آروم صداش کردم.
-: شیدا ....
با اون یکی دستش خوابالود یه دستی به صورت و موهاش کشید و دوباره دستشو با دستم کشید برد روی بالشتش.
رفتم جلوش. نفسهاش هنوز منظم بود. صورتمو بردم نزدیک تو فاصله خیلی کم.
نفسهام به صورتش می خورد. اگه بیدار بود یک عکس العملی نشون می داد. نمی تونست اسن حالتو حس کنه و کاری نکنه نه الان که تنها بودیم.
پس خواب بود. خودمو کشیدم عقب. بی اختیار لبخند زدم.
زیر لب گفتم: شیداست دیگه. تو خوابم حس امنیت نمیکنه. اگه با دست من این حس و می کنه بیا دستم مال تو.
دوباره دراز کشیدم و چشمهامو بستم. یکم بعد خوابم برد.
شیدا
یه نفسی کشیدمو یه تکونی تو جام خوردن. نوری که ا پنجره می تابید تو صورت و چشمهام بود و اذیتم می کرد.
آروم چشمهامو باز کردم. اولین چیزی که دیدم صورت آروم و چشم بسته آرتین به فاصله 2-3 وجبی صورتم بود.
یه باز چشمهامو باز و بسته کردم. همه اتفاقات دیشب یادم اومد. چشمم خورد به دستهای گره شدمون رو بالشتم نزدیک صورتم. چشمهامو ریز کردم.
وقتی می خوابم عادت دارم که دستمو بزارم زیر صورتم. این جور که پیداست انگاری دیشبم عادتم و ترک نکرده بودم. لبخند زدم. چقده دیشب خوب خوابیده بودم. با حس امنیتی که از حضور و دست آرتین بهم منتقل چقدر آروم خوابیدم.
آروم دستموکه زیر دست آرتین بودو آوردم سمت صورتم. چشمهامو بستمو آروم گونه امو گشیدم به دستش. مثل نوازش بود. یه حس قشنگی بهم دست دا. یه لحظه تو دلم آرزو کردم که کاش صاحب این دستها مال من بود. برای همیشه.
تنها پناه من بابام بود که اونم بعد از سکته اش زمین گیر شد بعد اون من شده ام بزرگ خونه. دیگه پناهی نداشتم. پناهم خودش نیاز به یه حامی داشت. باید رو
پای خودم می ایستادم. باید مقاوم می بودم. باید تکیه گاهی میشدم برای بقیه. برای بابام. مامانم. نیما.
دیگه جایی برای ضعیف بودن نمی موند.
اما من اینجا کنار این مرد حس حمایت شدن و درک کردم. حس شیرین اینکه یکی ازت حمایت کنه رو چشیدم. مگه یه دختر چه بیشتر از این می خوای. چی بیشتر از یه حامی یه پناه.
اشک تو چشمهام جمع شد. ولی این دستها مال من نیست. این مرد مال من نیست. من حتی نباید بهش فکر کنم. آروم دستمو از زیر دستش بیرون کشیدم و از جام بلند شدم.
زانوم بهتر شده بود. هر چند با هر قدم یکم درد می گرفت اما می تونستم تنهایی راه برم. رفتم دستشویی و دست و صورتمو شستم. از کلبه رفتم بیرون. رفتم کنار ساحل رو ماسه ها نشستم و به دریا خیره شدم.
گلایه امو باید به کی می کردم؟؟؟؟ به خدا؟؟؟ خدا سرش شلوغه. حرفهای مهمتری دارم که به خدا بگم. که خدا گوش کنه که جوابمو بده. دردو دلمو به کی بگم؟؟؟
دریا تو گوش میدی؟؟؟ برای یه روزم که شده سنگ صبورم میشی؟؟؟؟
می خوام گله کنم از خودم. از زندگیم. از این مسافرت که همه زندگی و آرامش ظاهریمو بهم ریخت. تنهایمو ازم گرفت. فکر و خواب راحتمو ازم دزدید.
دریا مگه من چی کار کردم؟؟؟ مگه من چی خواستم؟؟؟
مگه غیر از این بود که همیشه کار کردم. همیشههمه تلاشمو کردم که خانواده ام تو آرامش باشن. که بتونم قرض بابا رو بدم. که از دست محمودی خلاص شیم. دریا من یه دخترم. با کلی احساسات دخترونه که همیشه تو خودم کشتمش. تو خودم خاموشش کردم.
این انصاف نبود .... این انصاف نبود که بیام اینجا و تو این کشور غریب پیدا کنم حس کنم هر اونچه که این همه سال تو خودم خفهه کرده بودم.
حس آرامشی که یه مرد بهم میده رو چرا گذاشتی تجربه کنم؟؟؟ چرا یه دست حمایتگر یه نگاه مهربون و بهم نشون دادی؟؟؟ چرا بهم فهموندی که تو دنیا آدمهای خوبم هستن؟
چرا گذاشتی درک کنم که دوست داشتن چه حس قشنگیه. که آرزو کنی کسی دوست داشته باشه. که مننتظر یه نگاه یه حرف قشنگ از طرف مردی باشی که بهش احساس داری.
دریا خیلی بی انصافی بود. زندگیم خیلی نامردی کرد. نباید می زاشت. نباید چشمهامو باز و گوشهامو تیز می کرد. نباید می زاشت که ببینم. که حس کنم. که بشنوم.
حالا من با این نگاهی که تو چشمهای آرتین می بینمو دلمو می لرزونه چی کار کنم؟؟؟ با هر لبخندش که قلبمو میفشارونه چه کنم؟؟؟
دریا سهم من از زندگیم حسرت یه خاطره از یه سفر کوتاه نبود. این حق من نبود.
سرمو گذاشتم رو زانوهامو زدم زیر گریه. گریه کردم تا آروم شم. گریه کردم تا غمهام یادم بره. تا احساسی که داشتم سرکوب بشه.
گریه کردم .... گریه کردم .....
آرتین
یه خمیازه ای کشیدم و آروم چشمهامو باز کردم. بر و بر به تشک خالی نگاه کردم. یه دقیقه طول کشید که مغزم دیده هامو پردازش کنه.
مثل فنر از جام پریدم و نشستم تو جام. شیدا .....
یه نگاه سریع به کل کلبه انداختم. شیدا نبود. برای اطمینان صداش کردم.
-: شیدا .... شیدا اینجایی ؟؟؟؟؟
چه سوالی اگه تو کلبه بود می دیدمش مورچه که نیست دیده نشه.
از جام بلند شدم و نگران از کلبه زدم بیرون. چشمهام دور تا دوره کلبه رو سیر کرد. از شیدا خبری نبود. نگرانی تو وجودم هر لحظه بیشتر میشد. خواستم بدوام برم دنبالش بگردم که چشمم خورد به کنار ساحل. یه دختری رو به دریا نشسته بود.
شیدا بود.
ولی یه جوری بود. انگار با یکی دعوا داشت. دستهاش مشت بود و ازشون شن می ریخت. مشتهاشو کوبید کنارش و یهو سرشو آورد پایین.
نامطمئن رفتم جلو. به کنارش که رسیدم دیدم سرش پایینه. سرش رو زانوش بود و شونه هاش می لرزید.
یعنی داشت گریه می کرد؟؟؟ چرا؟ اونم اول صبحی؟؟؟؟
نکنه ... نکنه اتفاقی براش افتاده باشه.
سریع صداش کردم.
-: شیدا ....
با صدام سرشو از رو زانوش بلند کرد و با چشمهای اشکی و عصبانی بهم نگاه کرد. یه اخم عمیق تو صورتش بود. از نگاهش ترسیدم انگار باهام دعوا داشت.
فقط نگاهم می کرد و هیچی نمی گفت.
آروم گفتم: اتفاقی افتاده؟
یکم همون جور نگاهم کرد و بعد از جاش پرید و گفت: کی میریم؟؟؟؟
تعجب کردم.
-: هر وقت حاضر شی میریم.
-: من حاضرم.
نمی فهمیدم این همه عجله برای چیه. اما هیچی نگفتم. بی حرف برگشتیم تو کلبه و وسایلمون و جمع کردیم. من لباسهامو عوض کردم و رفتم حاصل. برای یک ساعت دیگه بلیط کشتی گرفتیم. تو ساحل بی حرف به دریا نگاه کردیم.
تو فکر بودم. نمی فهمیدم چشه. نه حرف می زد نه حتی لبخند. دیگه از هیجان دیروز خبری نبود.
سرد بود . سرد و عصبانی. دلیلی برای کارهاش نداشتم. برای همین ترجیح دادم چیزی نگم. سوار کشتی که شدیم. تمام مدت خیره به موجهای دریا بود که با حرکت کشتی تو آب ایجاد میشد.
ازش فاصله گر فتم و رو صندلی نشستم و آروم نگاش کردم.
برگشتیم هتل و هر کدوم رفتیم تو اتاقمون. نه حرفی. نه تشکری. نه خداحافظی ..... هیچی .... حتی صبح سلامم نکرد. کلافه و عصبی تو اتاقم قدم رو می رفتم و به این تغییرات فکر می کردم.
هر چی فکر می کردم که ببینم کجای کارم مشکل داشت و چی کار کردم که باعث این همه عصبانیت شیدا بشه هیچی پیدا نمی کردم.
شیدا تمام روز و شب و تو اتاقش موند و حتی برای نهار و شام هم باهام همراه نشد.