سیل اشکامو با پشت دستم پاک کردمو و گفتم:کیارش آخه چه جوری دلت میاد؟همونطور که داشت نزدیک تر میشد گفت:همونطور که تو دلت اومد دل منو بشکنی....منم میتونم پارلا

خواستم دوباره جیغ بکشم که یه دستشو جلوی دهنم گرفت وبا دست دیگه اش دستای منو مهار کرد و گفت:تو مال منی پارلا....مال منی...دستشو گاز گرفتمو وطعم خون تمام دهنمو پر کرد.زود تف کردم روی زمین.دستشو کشید کنار و گفت:لعنتی!

صورتشو نزدیک تر کرد.قلبم داشت می ایستاد.نگاهش روی لبام خیره مونده بود.نزدیک شد..نزدیک تر و همین که خواست لباشو روی لبام بزاره با آخرین رمقی که داشتم جیغ کشیدم:نههههههههههههههههههه!!

با صدای بلند جیغ خودم از خواب بیدار پریدم.تمام بدنم خیس عرق شده بود.زبونم بند اومده بود و قلبم شدید میتپید.کابوس وحشتناکی بود...مرز واقعیت و خواب از بین رفته بود.من هنوز هم باور نمیکردم که این فقط یه خواب بوده..بلند شدم و به اطراف نگاهی انداختم...آباژور رو روشن کردمو تو اتاق قدم زدم کسی نبود....زیر تخت هم نگاه کردم.بعد رفتم پذیرائی و چراغ رو روشن کردمو با دقت همه جای خونه رو گشتم ولی کسی نبود....یه لیوان آب خنک برداشتم وخوردم.بعد رفتم جلوی پنجره و بیرونو نگاه کردم..کیارش رفته بود.همونجا روی یکی از مبلا نشستم و دیگه خوابم نیومد.ذهنم قفل کرده بود.....ذهنم واقعا قفل کرده بود فقط تونستم بگم:ای تو روح رفته گانت وزندگانت کیارش که آرامشمو ازم گرفتی...

نه خوابم اومد نه دلم میخواست بخوابم.تا صبح صلوات فرستادم تا اتفاقی نیفته.بعد اذان صبح نمازمو خوندم و از خونه زدم بیرون.احتمال میدادم که مثله هرروز کیارش بیاد تا بیفته دنبالم.راه خونه ی عمه رو در پیش گرفتم.خیابونا خلوت بود و من خیلی زود به خونه ی عمه رسیدم.تنها چیزی که به ذهنم میرسید این بود که خودمو بندازم تو بغل عمه و گریه کنم.همه با تعجب و چشمایی پف کرده به استقبالم اومدن.شوهر عمه ام اولین کسی بود که دیدمش.در رو باز کرد وگفت:پارلا جان چیزی شده؟

سرمو تکون دادمو گفتم:نه

پریا وپوریا از پله ها اومدن پایین تا به من رسیدن پرسیدن:چی شده؟چه اتفاقی افتاده؟زبونم بند اومده بود.جوابشونو ندادم.با نگاهم منتظر عمه موندم.عمه از پله ها آروم پایین اومد.به سمتش رفتم.همه مات ومبهوت نگاهم میکردن...خودمو تو آغوشش جا دادم وزدم زیر گریه.دست خودم نبود باید خالی میشدم.عمه سکوت کرده بود وفقط گاهی میگفت:آروم باش....عزیزم آروم باش

یه کم که گذشت پوریا اومد برای تغییر حال وهوا گفت:ای بابا..مامان حسودیم شد...یه بار منو اینجوری تو بغلت نگرفتی!

عمه از روی گونه ام بوسید وگفت:پوریا برو اتاقت

پوریا:خفقان که میگن اینه ها...حق اعتراضم نداری!عجب زندگی شده

حالا کم کم داشتم امنیت و آرامشو حس میکردم.کم کم از آغوش عمه بیرون اومدم.شوهر عمه ام دستشو گذاشت رو شونه ی پوریا و گفت:پسر مگه نشنیدی مادرت چی گفت؟برو اتاقت

پوریا:آخه چرا؟پارلا من میگم اینا منو از تو جوب پیدا کردن باور نمیکنی...

پریا زد زیر خنده.پوریا گفت:هه هه..چی خنده داره الان؟

پریا همونطور که میخندید به پاهای پوریا اشاره ای کرد وگفت:اون پاهای پشمالوی تو خنده داره...شلوارکشو نگاه...

پوریا نگاهی به خودش انداخت و وقتی متوجه شد انقدر شتابزده از اتاقش اومده بیرون که یادش رفته لباس عوض کنه سریع  از پله ها بالا رفت و در همون حال می گفت:پارلا همه اش تقصیر توئه ها....

همه با هم خندیدیم.داشتیم صبحانه می خوردیم که آیدا زنگ زد.با دهن پر جوابشو دادم:بله؟

-درد و بله....مرض و بله...کجائی؟

-خونه عمه ام

-نیم ساعت دیگه امتحان شورع میشه خانوم رفته خونه عمه اش مهمونی

تازه یادم افتاده بود که امروز قراره آخرین امتحانو بدیم.گفتم:خودمو میرسونم..

-اومدیااااا

گوشی رو قطع کردمو به پوریا گفتم:پاشو منو ببر دانشگاه

-چرا؟

-چی چرا؟دانشجو میره دانشگاه دیگه...امتحان دارم

--بعله..این دختر دایی ما انقد سرخوش و بی خیال تشریف داره تازه الان فهمیده امتحان داره

-زود باش ببینم

پوریا تند آماده شد و با هم راه افتادیم.ته دلم خوشحال بودم که عمه زیاد اصرار نکرد تا خوابمو براش تعریف کنم.فقط همین قدر گفتم که خواب بدی دیده بودمو میترسیدم.پوریا همونطور که سعی داشت سریعتر رانندگی گنه وسبقت بگیره گفت:آخرش نگفتی چی شده...الان مامان هزار تا فکر وخیال میکنه...

-گفتم که چیز مهمی نیس...یه کابوس بود که تموم شد

-چرا هست

-خب...به تو میگم ولی به کسی نگو

-حالا تو بگو

-کیارش یه مدته همش میفته دنبالم..دیشب هم چن بار تهدیدم کرد و من یه ریزه ترسیدم و بعدشم که خودت میدونی

-غلط کرده پسره ی الدنگ...مگه شهر هرته..چرا به من نگفتی؟

خندیدمو گفتم:می اومدم به توی یه الف بچه میگفتم؟هان؟

-خب میتونستم جوابشو بدم...

-نه تو نباید کاری بکنی پوری

-ولی پارلا..

-هیس!!!همینجا تموم شد...اون کله خرابه.دوس ندارم اتفاق بدی بیفته

-باشه...بدو که رسیدیم.بچه جون امتحانتو خوب بدیا...

-باشه پسرشجاع

-بمونم یا برم؟

-مگه اومدم کنکور بدم که بمونی....ماشینم هم خونه شماس...خودم میام برو...

خداحافظی کردمو تا سر جلسه دویدم.خیلی دیر کرده بودم.وقتی رسیدم نفس نفس میزدم.روی صندلی نشستم و نگاه کردم تا آیدا رو ببینم.اون طرف سالن بود ومنم این طرف....داشتم باایما واشاره بهش علامت میدادم که رسیدم..سنگینی نگاه تیلاو رو چند تا صندلی جلوتر از ایدا نشسته بود حس کردم.تا خواستم اخم کنم سرشو انداخت پایین.سعی کردم تمرکز کنم و همه دیشبو فراموش کنم تا امتحانمو خراب نکنم.

بیرون که اومدیم آیدا نفس عمیقی کشید وگفت:آخییییشششش....یه ترم دیگه هم فرت...یه ترم دیگه تا خوشبختی

-مگه نمیخوای برای ارشد بخونی؟

-چهارساله داریم دست و پا میزنیم به کجا رسیدیم؟حیف مغزم نیس...

-نمی خوای کار کنی؟

-نه بابا....کی حوصله داره صب خروس خون پاشه بره سر کار

-عقل کل من جای تو بودم نظرمو عوض میکردم....دارم میرم خونه عمه ام

-نه خیرم..باید با من بیای بریم خرید

-حوصله خرید رفتنو خرید کردن ندارم

-غلط میکنی نداری....مثلا خواستگاریمه ها.....باید یه چیزی بخریم که بپوشم

-آخه خوابم میاد...از شب تا صب چشم روی هم نزاشتم آیدا

-چرا؟

همه اتفاقات دیروز و شب گذشته رو برای آیدا تعریف کردم....آیدا که دقیق به حرفای من گوش میداد و به فکر فروفته بود گفت:پس بگو چرا امروز صبح تیلاو با این پسره دعواش شد...

-مگه بازم اومده بود؟

-آره...صب جلوی دانشگاه جولون میداد...تیلاو همین که کیارشو دید رفت سمتش اولش باهاش کلی حرف زد ولی اثر نکرد

-نرود میخ آهنی در سنگ...

-چی؟

-هیچی ادامشو بگو....

-آره آخرش دس یه یقه شدنو جات خالی یه دعوای حسابی....چه کیفی هم داد!

-خاک تو سرت...مردم دعوا میکنن تو خوشت اومده؟

-تو خودت تو خیابون وقتی دونفرو میبینی دارن میزنن تو سروکله هم نمیری تماشا؟حال میده دیگه....منم که خیلی وقت بود دعوایی ندیده بودم...

-حالا تیلاو که چیزیش نشد؟

-چرا کیارشو نپرسیدی؟

-اه ه ه ه

-چرا کیارش دست چپشو پیچوند...فک کنم یه جورایی مصدوم شد حیوونی...

-نه!!!جیگی میگی؟؟؟

تا اینو گفتم دیدم تیلاو پرهام دارن با هم میان.تیلاو دست چپشو با دست راستش ماساژ میداد.وقتی رسیدن به ما پرهام گفت:سلام..امتحان خوب بود؟

لبخند رضایت زدمو گفتم:عالی

آیدا گفت:عالی خراب کردم

تیلاو هنوز سکوت کرده بود.مثل همیشه نبودانگار از چیزی ناراحت بود.آیدا پرسید:آقا تیلاو شما هم که بزنم به تخته دیگه پرسیدن نداری....حتما راضی هستین

تیلاو یه نگاه به من انداخت و با اخم های همیشگی گفت:من امروز باید زودتر برم...با اجازه

و رفت.ته دلم گفتم:الهی ننه ات قربونت بشه که به خاطر من دعوا کردی...ولی بعد گفتم:خفه!اگه الان کیارش اینجاس زیر سر خودشه.پرهام سرشو به نشونه ی تاسف تکون داد وگفت:چن تا سوالو نتونست جواب بده

آیدا با تعجب گفت:چرا؟؟؟؟اون که همه چی دونه!!!

پرهام:تیلاوچپ دست الانم دستش خیلی درد داشت.به زور چن تا سوالو جواب داد

آیدا:بیچاره.....

با پرهام خداحافظی کردیم و رفتیم خرید.آیدا همونطور که به ویترین ها نگاه میکرد گفت:خوشحال شدی؟؟؟

-از چی؟

-خودتو نزن به اون راه....از اینکه تیلاو نتونسته چن تا سوالو جواب بده

-نه..من که بخیل نیستم

-گم شووووو...من تو رو بزرگت کردم..الان دل تو دلت نیس که اونم مثه تو گند زده به یه امتحانش.

-تو هر جور دوس داری فک کن

-پس فک میکنم از شادی داری پر میگیری..خوبه؟

-آیدا شروع نکن....

به یه  کت ودامن قرمز اشاره کرد و گفت:اون خوبه؟

-همون که قرمزه

-آره...خیلی خوشگله  چی میگی؟

حوصله ی بیشتر چرخیدنو نداشتم پس گفتم:آره...بریم ببینم چنده؟

داخل مغازه شدیمو آیدا کت ودامن رو از فروشنده گرفت تا پرو کنه.داشتم به تیلاو فک میکردم.به اینکه به خاطر من مجبور شده با کیارش گلاویز بشه...با اینکه پسرداییش بوده.آیدا در پرو رو باز کرد و گفت:چه طوره...

-اوکی شدی....اوللا

-پس همینو میخریم

وقتی اومدیم بیرون فرشته به من زنگ زد...گوشیو جواب دادمو گفتم:سلام...فرشته خانوم چه خبرا؟موفق شدی؟

-تا حدودی

-نه...چی میگی؟

-جواب اس ام اسمو داد...

-نه بابا!

-جون تو دارم راس میگم..

-فرشته دمت گرم...چی میگفت حالا؟

-فعلن که ارشاد میکنه

-پس هنوز تو مشتت نیس

-چرا....یکی دو روز دیگه هم بگذره آقا تیلاو میشه مال خودم

وقتی فرشته این جمله رو گفت لبخندم روی لبم خشک شد...تیلاو مال کس دیگه ای بشه؟یه حس متفاوت نسبت به تیلاو و فرشته وجومود گرفت.آیدا گوشی رو از دستم قاپید وگفت:فرشته....تو دیگه کی هستی؟!باریک.. خوشم اومد

حالا آیدا و فرشته داشتن با هم حرف میزدن ولی من تو حال خودم نبودم.نمی دونم چرا اما ته دلم شاید ناراحت هم بودم...

وقتی مکالمشون تموم شد ایدا رو کرد به من وگفت:همین الان میریم اون کیفه رو برام میخری

-کدوم کیف؟

نیشگونی از دستم گرفت وگفت:حالا که خرت از پل گذشت همه چیو فراموش کردی....

-آها..اون...اونو برای تولدت میخرم

-بیخود...میخوای برای تولدم پایان تحصیلاتم....ازدواجم...کلا هر مناسبتی که به ذهنت میرسه اونو برام بخری..نه اینجوری ضرر میکنی

-باشه.یه روز دیگه میایم برات میخرم.خوبه؟

-میسی

هر کدوم به سمت مقصد خودمون راه افتادیم.ازکیارش خبری نبود.معلوم بود تیلاو بدجوری حالشو گرفته که تاحالا سر وکله اش پیدا نشده.

++++

از پله ها اومدم پایین و به عمه وپریا کمک کردم تا میز شامو بچینن.مشغول خوردن غذا شدیم.لرزش گوشیم رو که توی جیب شلوار جینم گذاشته بود حس کردم.ولی اهمیتی ندادم.بازم زنگ میزد.معلومه آدم گیریه ها!!!تنها کسی که به ذهنم میرسید آیدا...بالاخره با هزار مصیبت گوشی رو برداشتمو بدون اینکه به شماره و اسمش نگاه کنم جواب دادم:میزاری یه لقمه از گلوم بره ایین یا نه؟

-خانوم ادهمی مزاحم شدم؟

خدای من!صدای تیلاو بود.غذا تو گلوم گیر کرد...به سرفه افتادم.پریا زود یه لیوان آب داد دستمو گفت:بخور...

لیوان آبو سر کشیدمو گفتم:بله بفرمایین

-چیزیتون که نشد؟

-نه امرتون

-بعدا مزاحم میشم

ای بابا من داشتم به خاطر تو خفه میشدم الان میگی بعدا زنگ میزنم نه نمیشه..گفتم:یه لحظه

از جام بلند شدمو رو به عمه گفتم:عمه جون دستت درد نکنه..خوشمزه بود

به سمت پله ها رفتمو گفتم:خب بفرمایین

-میخواستم درباره کیارش باهاتون صحبت کنم.کیارش از امروز دنبالتون نمیاد.فعلن هم باید بره سفر...تا یه مدت نیس

-چرا؟

پوزخندی زد وگفت:چرا؟تا دیروز میگفتی چرا هست امروز میگی چرا نیس؟رفته سفر کاری

خواستم بپرسمو ببینم دستش خوب شده یا نه ولی با این حرفش بی خیال همه چی شدمو گفتم:من خودم از پسش بر می اومدم ..لازم نبود دخالت کنی

-اگه میخواستی کاری بکنی تا حالا کرده بودی

یاد کنایه اش بعد امتحان فیزیک فضائی افتادم که گفت امتحانو عالی داده گفتم:راستی امتحان امروز عجب امتحانی بود....آسوووون بود.نه؟

و یه کم خندیدم.تیلاو که منظورمو فهمیده بود گفت:دو هفته دیگه معلوم میشه کی اوله...

-آره...و مطمئن باش اون شخص تو نیستی

-میبینیم..خداحافظ

زود قطع کرد.من باید ازش تشکر میکردم؟فعلن که ما فقط رقیب هم بودیم.

++++

آیدا زنگ زد وتمام ماجرای خواستگاریشو برام تعریف کرد.طبق قول وقراری که گذاشته بودن قرار بود جمعه ی هفته ی بعد مراسم عقد رو برگزار کنن.تو این یه مفته هم باید میرفتن آزمایش و خرید و دنبال کارای دیگه....به آیدا گفتم:از بچه های دانشگاه کیا رو میخوای دعوت کنی؟

-تو و نازی

-پسرا چی؟

-آهان مثلا میخوای به تیلاو برسی...اونم دعوته

-خب پس فرشته رو هم دعوت کن

-کی میخواد خرجشو بده هان؟نه خیر..خرج بابای من میره بالا تو به هدفت میرسی...

-آیدا میخوام ببینم نقشه ام داره به کجا میرسه...تو رو خدا

-باشه...پس خودت هیچی نمی خوری عوضش فرشته میخوره

-خسیس!من اصلا اون روز روزه میگیرم...خوبه؟

-باشه

++++

بعد یه هفته اومد خونه ی خودم.تو این مدت واقعا از کیارش خبری نشده بود.حالا دیگه حالم کمی بهتر بود.فردا مراسم عقد آیدا و پرهام بود.باید خودمو آماده میکردم.