با صدای قطرات بارون که سفت و محکم به پنجره ضربه میزد چشمای تب دارم

و باز کردم چراغا خاموش بود و همه ی اطرافم تاریک بود چشمام زق زق

میکرد و به علت ترشحات حالت چسبناکی و بدی پیدا کرده بود سرم تیر

میکشید تو جام نیمخیز شدم و چشمام و بستم تا یادم بیاد کجام با خودم

مرور کردم اومدم شمال ...... رفتم کنار دریا ... حالم بد شد افتادم ....... یه

دفعه چشمام و باز کردم من که کنار دریا افتاده بودم پس .... پس تو اتاق رو

تخت چیکار میکردم ؟؟ تو اتاق ؟؟پتو رو زدم کنار و از جام بلند شدم سر درد

بدی داشتم و تمام بدنم درد میکرد ولی اونا در برابر ترسی که تو دلم بود

هیچ بود رفتم پشت پنجره که شیشه اش خیس خیس بود به بیرون نگاه

کوتاهی کردم  ولی به خاطر تاریکی شب و بارون شدید چیزی معلوم نبود

تو چشمام حلقه ی اشک جمع شده بود چراغ و زدم و اتاق و از نظر

گذروندم ولی همه چیز فقط وسایل خودم بود موبایلم و از تو ساکم در آوردم

و به ساعت نگاه کردم دوازده و ده دقیقه دستم رفت سمت شماره ی پری

ولی قبلش نگاه کوتاهی به در کردم میترسیدم رفتم سمتش و کلیدش و

چرخوندم تا قفل شه رو تخت نشستم و گیجگاهام و فشار دادم تا از درد

شدیدش کم شه گوشیم و دوباره برداشتم و پشت پنجره ایستادم و نگاه

نگرانم و به بیرون دوختم و تماسم و با پری برقرار کردم سرفه های

خشداری کردم و تلفن و کنار گوشم گرفتم میدونستم گرفته عین خرس

قطبی خوابیده بالاخره بعد یک دقیقه صدای خواب آلودش گفت : بله

بفرمایید؟ با صدای ضعیفم گفتم : پری منم .... تابان - تابان ؟؟؟ چیزی شده؟

حالت خوبه اصلا ؟؟؟ چیشده این موقع شب زنگ زدی ؟؟ دختره ی دیوونه

چرا دیروز هرچی زنگ میزدم موبایلت خاموش بود ؟؟.... برگشتم و پشتم

و به پنجره کردم - پری خواهش میکنم بعدا وقت هست همه ی این چیزارو

توضیح بدم فقط الان ازت یه سوال دارم ....- سوال ؟؟ من که نمیفهمم تو

چی میگی .... چرا صدات گرفته ؟؟ - پری ..... کسی قرار بوده بیاد ویلای

شما ؟؟ یک دقیقه ای سکوت بینمون برقرار شد - الو پری ؟؟ گوشی

دستته؟ با صدای ضعیفی گفت : نه قرار نبوده کسی بیاد مشکلی پیش

اومده تابان ؟؟ صداش تو سرم اکو کرد نه قرار نبوده کسی بیاد قرار نبوده ...

همزمان با افتادن گوشی موبایل از دستم دستگیره ی در اتاق بالا و پایین

شد نگاه هراسانم به سمت در رفت به موبایلم که دوتکه شده بود نگاه

کردم دستگیره مداوم بالا و پایین میشدم و استرس و اظطراب من هرلحظه

بیشتر فردی که پشت در بود شروع به ضربه زدن کرد ضربه های محکم و

قویی که قصد شکستن در و داشتن پاهای سست و لرزانم و به سختی

حرکت دادم و چاقوی میوه خوری که تو ساک داشتم و در آوردم دودستم و

دور دسته ی چاقو محکم کردم و خودم از پشت به دیوار چسبوندم و تمام

حواسم و متمرکز دری کردم که بالاخره تاب ضربات محکم و نیاورد و با صدای

محکمی به در خورد و باز شد با باز شدن در فاصله ی چشمای طوسی من

با یه جفت چشم سبز برداشته شد و نگاه من با نگاه کسی که ازش

گریزان بودم گره خورد کسی که انتظار دیدنش و حتی برای یک درصدم

نداشتم نمیتونم بگم با دیدنش ترسم کم نشد احساس امنیت کردم

احساس آرامش / احساس آرامش کردم از این که در کنار کسی بودم که


برای نجات دادن زندگی من برای دور کردن من از یک کینه ی قدیمی از


زندگیش زد و با من اومد ... اما من یه چیز و فراموش کرده بودم که چشمای

کسی که با من اومد / چشمای کسی که زندگیم و نجات داد این قد سرد

نبود این قدر بی احساس نبود تنها چیزی که سکوت بینمون و شکسته بود

صدای نفس نفس زدناش و قطرات محکم بارون بود مشتش و محکم روی

چارچوب در کوبوند و با گفتن یه کلمه از جلوی چشمام محو شد - لعنتی

بعد از رفتنش زانوهای سستم رو زمین افتادن دستام و با صورتم پوشوندم

و اجازه دادم قطرات گرم اشک راه خودشون و پیدا کنن و رو گونه هام بریزن

نمیدونم دقایق چطوری گذشتن و من چه مدت گریه کردم / گریه کردم واسه

سرنوشت نامرد که ما آدمارو بازیچه میدونست و مثل مهره های شطرنج

مارو حرکت میداد و براش مهم نبود که آخر بازی میبازه یا میبره با سرم که

به خاطر گریه ی زیاد سنگین شده بود از جام بلند شدم و به پنجره نگاه

کردم بارون هنوزم شدتش زیاد بود روسری نخی سرم کردم و پولیورمم

پوشیدم و با دودلی از اتاق خارج شدم تصمیمم و گرفته بودم اون بهترین

فرصت بود میخواستم صحبت کنم به هر قیمتی از پله ها رفتم پایین اما

قبل از اینکه در ویلارو باز کنم پالتوی مشکی رنگی رو مبلای پارچه ای

توجهم و جلب کرد سری به نشانه ی تاسف تکون دادم و پالتورو برداشتم

به بینیم نزدیکش کردم بوی تلخ و خنک آشنایی تو بینیم پیچید پالتورو پایین


آوردم و از در ویلا خارج شدم سرعت قدمام و تند کردم تا زیر بارون خیس

نشم دور و اطراف و نگاه کردم زیر سایبون به ماشین تکیه داده بود و دریا

رو نگاه میکرد از پشت بهش نزدیک شدم و پالتورو رو شونه هاش انداختم

با حالتی عصبی برگشت طرفم و پالتورو از رو شونه هاش کشید و رو زمین

پرت کرد دلم شکست بااین حرکتش سرم با سینه اش برابری میکرد سرم و

نگرفتم و بالا تا با اون نگاه سرد روبرو نشم سنگینی نگاهش و رو خودم

حس میکردم حتی صدای نفسای عصبیش از کنارم رد شد و در ماشین و

باز کرد ناخودآگاه دستم و دراز کردم و بازوش و گرفتم سرش و با کمی

تامل به طرفم برگردوند لبام و با زبونم تر کردم و گفتم : کجا میری ؟؟ دستش و رو دستم گذاشت و از بازوش جدا کرد و سوار شد مانع بستن

در شدم - گفتم کجا داری میری ؟؟؟ منقبض شدن فکش تو تاریکی هوا

مشخص بود از ماشین پیاده شد مچ دستم  محکم گرفت و به سمت داخل

ماشین هل داد اینقدر سریع اینکار و کرد که متوجه نشدم خودشم سوار

شد و ماشین و روشن کرد با قیافه ی بهت زدم بهش نگاه میکردم .......