رمان صرفا جهت اینکه خرفهم شی31
مسافران محترم به باند فرودگاه نزدیک میشویم لطفا کمربند خود را بسته و صندلی خود را به حالت اول برگردانید.
به ارومی چشممو باز کردم.کل سفرو خوابیده بودم.عجیب هم بهم چسبیده بود.کش و قوسی به بدنم دادم.پناهی لب تابشو جمع کرد و گذاشت تو کیفش.کسری هدفون تو گوشش بود و دستاشو بقل گرفته بود.پناهی برگشت طرف من که بیدارم کنه اما وقتی دید بیدارم منصرف شد و بدون حرف برگشت.همون مهمانداره که خدا الهی هرچی میخواست بهش بده با یه لبخند دل گرم کننده اومد پیشم .
-بهتری جیگر؟
خجالت کشیدم …
-بله …مرسی
-خوب خداروشکر .نمیخواستم بیدار شی ولی بسته ی خوراکی رو برات اوردم .
-دستتون درد نکنه …میل …
-هیس حرف نباشه اینو که دیگه همه مسافرا باید بگیرن.
-ممنون خیلی لطف کردین راستش بدون قرصه واقعا بد میشد.
صداشو کمی اورد پایین :اوهوم تو هم یه جورایی مثل منی خوشگله …من دیگه باید برم.
نذاشت چیزی بگم و رفت.فاصله ی هواپیما داشت با زمین کم میشد.کسری رو کرد به پناهی…
-اهنگ جدید ساختم
پناهی : به سلامتی
-یعنی تو روح بی فتوحت ارمان !
پناهی نسبتا بلند خندید.کسری محکم زد پس گردنش .مات و مبهوت نگاهشون میکردم که چطور با شوخی و خنده داشتن همدیگرو تو هواپیما اونم در حال فرود میزدن و میخندیدن!!!یکی از مهماندارا سمتشون اومدو گفت :اقایون !!!اروم بشینین لطفا !داریم فرود میایم !اینجا هواپیماست!
این دوتا هم خودشونو عین دوتا بچه جمع و جور کردم و منم با صدای خیلی کمی خندیدم.پناهی متوجه شد و برگشت جوری با اخم نگاهم کرد که خودمو جمع کردم و صاف و صوف نشستم
-حال حضرت علیه خوب شده انگار !من هردفعه لی لی به لالات نمیذارم اینطوریا!
-ارمان بیخیال !چیکارش داری ؟
-تو نمیخواد واسه من بشی طرفدار حمایت از …
-عهه چته تو ؟
-کسری با پشت دست میزنم تو دهنتا !
-غلط کردی!
-عمت غلط کرده !
-جونت برسه به جونش با عمه ی من چیکار داری؟
-جون خودت !
-چرت نگو ارمان !من اصن نمیتونم با تو تو یه اتاق باشم !(رو کرد به من )اصن میام تو اتاق تو
حالا منو میگی چشمام عین هو وزغ زد بیرون !!!با صدای ناله مانندی گفتم :((نه !!))پناهی و کسری باهم زدن زیر خنده
پناهی :ههه ایول ایول بزن قدش !
تو دلم هرچی فحش بلد بودمو نثارشون کردم.دوتاخرس گنده خجالتم نمیکشیدن !!
بالاخره هواپیما رضایت داد فرود بیاد.مهمانداره که بهم گفت اسمش نسیمه با خوشرویی ازم خداحافظی کرد.پامو که از هواپیما بیرون گذاشتم هوای متفاوت کیش وارد ریه هام شد.خیلی وقت میشد که نیومده بودم…اخرین بار هفت سالم بود…با مامان و بابا …یه لحظه مکث کردم که یه خانم نه چندان لاغر به بازوم زد
-ای دختر این وسط وایسادی واسه چی ؟؟؟راتو برو !
بازوم هنوزشم خیلی درد میکرد.خدا ازت نگذره الهی پناهی …هه چه قافیه ای !
در حالیکه یه دستمو به بازوم گرفته بودم راه افتادم.فرودگاه کیش از تهران خیلی بهتر بود.ساعت ۲و نیم بود.عین یه جوجه که دنبال مرغ راه میره افتاده بودم دنبال کسری و پناهی …یه جورایی از اون غربت خیلی میترسیدم.هرچند اون دوتاهم غریبه بودن.کولمو برداشتم.پناهی بقیه ی بار هارو هم برداشت.نگاهی بهم انداخت و خواست چمدونو بده دستم که با دیدن صحنه ای که بازومو با دستم گرفته بودم پشیمون شد و فقط نفسشو با صدا داد بیرون.
-ارمان!من میرم یه کم چیز میز بخرم بیام.
-غلط کردی!وای میسی همینجا همین الانم میریم یه تاکسی میگیرم من خستم!
-عه !بیخیال یه ربعم طول نمیکشه!
ودیگه منتظر جواب پناهی نموند و رفت.چی میخواست بخره؟؟؟
-منم میشه برم ؟
-کجا؟
ملتمسانه نگاهش کردم که فقط بفهمه نباید سوال کنه !میخوام برم دسشویی دیگه !
-اوووف !
کولمو رو دوشم جابه جا کردمو راه افتادم.
-با اون ؟؟؟نمیخورمش!خوراکم نیس!
-نه میخوامش
بعدم دیگه وانسادم و با قدمای تند تری رفتم.
کسری با فاصله ازم تو ماشین نشسته بود و با گوشیش ور میرفت.منم مستاصل و با دلشوره با ناخنام ور میرفتم.استرس زیادی داشتم…اگه های زیاد تری..اگه اصلا به کنکور نمیرسیدم ؟اگه یه بلایی سرم میومد ؟اگه اینا میخواستن….نگاهی به کسری و بعد به پناهی که سرشو گذاشته بود رو پشتی صندلی انداختم.اب دهنمو با صدا قورت دادم.به گمونم کسری یه چیزایی فهمیده بود چون زیر میزی داشت نگام میکرد.ولی بازم از استرس من چیزی کم نشده بود که هیچ زیادم شده بود.دلم میخواست همون لحظه درو باز کنم و بپرم بیرون…دستمو بردم سمت دستگیره ی ماشین ….!
-پخخخ!
به اندازه ی دومتر با جیغ پریدم.شوک بدی بهم وارد شد.نفس کم اوردم…به سختی میتونستم صدای خنده های کسری رو بشنوم .با دست لرزون اسپری رو از کیفم دراوردم هرچند دلم نمیخواست دیگه جلوی اونا اسپری لازم بشم اما خوب کاریش نمیشد کرد!کسری وقتی دید قضیه جدیه ساکت شد و برگشت سمتم نشست.سرمو تکیه دادم به پشتی صندلی و بعد از اینکه یه کم حالم جا اومد چشمامو باز کردم که با ۳ جفت چشم متعجب و ترسان روبه رو شدم!پناهی و کسری و راننده !ماشین حرکت نمیکرد!
راننده: خوبی دخترم ؟؟؟
سرمو تکون دادم و بدون اینکه به کسری نگاه کنم سرمو برگردوندم سمت پنجره …لعنتی ….نباید اینطوری میشد …چه قدر ضعیف شده بودم.!بغضی گلومو چنگ زد …چه قدر بی پناه …چه قدر محتاج محبت بودم…چه قدر غریبه …
کنترل کردن اون بغض خیلی سخت بود.پناهی داشت از توی اینه واسه کسری خط و نشون میکشیدو کسری هم حواسش بهم بود.خودشم انگاری که ترسیده بود.
مسیر فرودگاه تا هتل خیلی خیلی به نظرم طولانی اومد.از ماشین پیاده شدم .باید یه جوری خودمو جمع میکردم به اندازه ی کافی گند زده بودم.وقتی راننده در صندوقو زد و چمدونارو گذاشت رو زمین خودم با همون بازوی شلم دسته ی چمدونو گرفتم.کسری همچنان نگاهم میکرد و نگاهش ازارم میداد…داشتم ازشون به شدت بدی متنفر میشدم.نه اینکه قبلشم خوشم بیاد نه ولی دیگه خیلی خیلی احساسات بدی و برای اولین بار داشت توم به وجود میومد.بازوم درد میکرد اما چمدونو کشیدم و لبم رو هم گاز میگرفتم که یه وقت صدای ناله ای چیزی ازم در نیاد.دم در هتل پناهی یکی از پادو هارو صدا زد و اون هم چمدون من ساک پناهی و کسری رو گذاشت تویه چرخ دستی …اخه باری نبود که!
پناهی اخم کرده بود و کسری بازهم منو نگاه میکردو من هم از نگاهش فراری بودم.
-وایسید اینجا من برم کارت اتاقارو بگیرم.سرمو انداخته بودم پایین.چه قدر الکی شرمنده بودم.الان کسری باید شرمنده میشد !کمکش بخوره تو سرش …من واقعا هم دلشوره داشتم و هم میترسیدم…اونا به معنای واقعی غریبه بودن.اسانسور همینطوری به سمت بالا حرکت میکرد…دلم میخواست فقط هرچه زودتر برسم به یه جایی که بتونم خودم باشم و خودم …اونوقت …
-بیا این کارت اتاقته !اگه چیزی شد شماره اتاق ما ۸۷ افتاد ؟
نفسم سنگین بود …کاش انقدر رو سر تکون دادن حساس نبود.همونطوری که سر به زیر کارت اتاقو میگرفتم بله ی ریزی هم گفتم.دوتا اتاق درست کنار هم بودن.پادوی هتل چمدونارو کنار در اتاقا گذاشت و پناهی هم بهش انعام داد اما سرم درست مماس سینم بود و نمیتونستم ببینم چه قدر بودو اصلا مهم هم نبود.کارت اتاقو وارد جاش کردم دسته ی چمدونو گرفتم و سریع تر از اونچه فکرشو میکردم فقط برای فرار ازون نگاها و رسیدن به یه خلوت خودمو انداختم تو اتاق …به ثانیه نکشیده بغضم حتی اجازه نداد خودمو بندازم رو تخت و …
از ته دل گریه میکردم..دلم واسه مامان اینا تنگ شده بود…واسه بچگیام تنگ شده بود…دلم ترسیده بود …غرورم شکسته بود…میترسیدم …از همه چی…از ادمای دوروبرم …بد داشتم گریه میکردم..نفس کم اوردم …اهه لعنت به این مریضی که سر باز کرده بود…نیم خیز شدم برم سمت کولم تا اسپریمو بردارم که در اوج ناباوری به سمتم دراز شد!!!کوپ کردم اما چون به سرف افتاده بودم اسپری رو گرفتم.کسری بازم با همون نگاه جلوم نشسته بود!
-این افتاده بود تو ماشین !
عروسک کوچولویی که مامان درست کرده بود برام.بغضم شدت گرفت !
-ببین من نمیدونستم اوضات حاده !
عروسک قشنگ من ….قرمز پوشیده …بخند سارا جان …دوربینو ببین …این چیه دستت …((عروسک ))کی برات خریده ؟((مامانم برام درست کرده …))صدای خنده ….
وای خدا نه نباید جلوی این غریبه میزدم زیر گریه اما اشکام سرازیر میشدن بیخیال حضور کسری…
فکم میلرزید…با اینکه اشک میریختم اما باید جلوی هق هقمو میگرفتم…!باید!نگاه کسری شرمنده بود.بعد از چند دقیقه با پشت دست اشکمو پاک کردم و نگاهش کردم.
-مرسی
-….
-یعنی ….من ….یعنی …شما …هروقت دلتون خواست …میتونین بیاین …
-نه
بریده بریده حرف میزدم.سرمو تکون دادم.
-الان اوکیی؟؟؟
-نه
-چرا؟؟؟
-من ….میترسم …!
شده بودم عین بچه های ۴ ساله …صدام یه بغضی داشت که نگو
-ببین من بهت حق میدم بترسی…یعنی اینکه …
نگاهش کردم.یه جوری شد.سرشو انداخت پایین و با صدای اروم ولی محکمی گفت :ببین هرکس دیگه ای هم بود میترسید.منم خیلی بچه شدم ارمانم خیلی بد تا کرد ولی اصلا خیال بد نکن …یعنی سعی کن نکنی …خوب ؟
یه جوری نگاهش کردم که بفهمه خیلی احمقانه داره دلگرمی میده !
-من میترسم !!!من از پناهی میترسم !از شما میترسم …الان که روبه روم نشستین قلبم داره از تو دهنم درمیاد !
-خدایی؟
-اوهوم !!
-من که کاری ندارم !!
-بله خوب دیدم !!
-ببین نیگا کن …حالا که اومدی…
-ولی من دارم واقعا …دوباره بغضم گرفت …قطره اشکی از چشمم سر خورد پایین …حالا شما ببین …فک کن من خواهرتم…
نگامو دوختم تو چشاش ….!
-فک کن خواهرت …تنها با دوتا غریبه زوری اونم با کتک کاری اومده یه شهر غریب …!خوب چیکار میکنی؟
منتظر جوابش موندم اما هیچی نگفت …فقط یه جور خاصی نگاهم میکرد…
-چیکار میکردی؟
-هواشو …داشتم
-خوب !الان مسله …اینه که …من …
-ببین قرار نیس کسی بهت اسیبی برسونه
-جدی ؟مثه تموم این مدت ؟؟؟
-خیلی خوب…خیلی خوب!ممنون …اصن …خعلی قانع شدم…مرسی …بابت …
اما نه قانع شده بودم و نه اروم.
-ببین …دختر غریب تنها …هواتو دارم !خوب ؟
با تعجب نگاهش کردم.
-اره خیلی سخته …اصن خیلی مردی تا اینجاشم دووم اوردی …!من !(دستشو به صورت اشاره رو سینش گذاشت ))کسری قربانی ضمانت میکنم که دراین سفر غریبانه هوای این دختر غریبو داشته باشم …!حله
عههه دیگه انقدر با چشم ور قلمبیده منو نگاه نکن !خدا وکیلی وقتی حرف میزنم پاش وایمیسم !
-اخه…یعنی
-خیلی تعجب بر انگیز نیست!بیا اینو بگیر فعلا داشته باش دیر وقته منم بدنم اینا کوفتس خودتم بگیر بخواب دیگه …!شب بخیر …
به ارومی چشممو باز کردم.کل سفرو خوابیده بودم.عجیب هم بهم چسبیده بود.کش و قوسی به بدنم دادم.پناهی لب تابشو جمع کرد و گذاشت تو کیفش.کسری هدفون تو گوشش بود و دستاشو بقل گرفته بود.پناهی برگشت طرف من که بیدارم کنه اما وقتی دید بیدارم منصرف شد و بدون حرف برگشت.همون مهمانداره که خدا الهی هرچی میخواست بهش بده با یه لبخند دل گرم کننده اومد پیشم .
-بهتری جیگر؟
خجالت کشیدم …
-بله …مرسی
-خوب خداروشکر .نمیخواستم بیدار شی ولی بسته ی خوراکی رو برات اوردم .
-دستتون درد نکنه …میل …
-هیس حرف نباشه اینو که دیگه همه مسافرا باید بگیرن.
-ممنون خیلی لطف کردین راستش بدون قرصه واقعا بد میشد.
صداشو کمی اورد پایین :اوهوم تو هم یه جورایی مثل منی خوشگله …من دیگه باید برم.
نذاشت چیزی بگم و رفت.فاصله ی هواپیما داشت با زمین کم میشد.کسری رو کرد به پناهی…
-اهنگ جدید ساختم
پناهی : به سلامتی
-یعنی تو روح بی فتوحت ارمان !
پناهی نسبتا بلند خندید.کسری محکم زد پس گردنش .مات و مبهوت نگاهشون میکردم که چطور با شوخی و خنده داشتن همدیگرو تو هواپیما اونم در حال فرود میزدن و میخندیدن!!!یکی از مهماندارا سمتشون اومدو گفت :اقایون !!!اروم بشینین لطفا !داریم فرود میایم !اینجا هواپیماست!
این دوتا هم خودشونو عین دوتا بچه جمع و جور کردم و منم با صدای خیلی کمی خندیدم.پناهی متوجه شد و برگشت جوری با اخم نگاهم کرد که خودمو جمع کردم و صاف و صوف نشستم
-حال حضرت علیه خوب شده انگار !من هردفعه لی لی به لالات نمیذارم اینطوریا!
-ارمان بیخیال !چیکارش داری ؟
-تو نمیخواد واسه من بشی طرفدار حمایت از …
-عهه چته تو ؟
-کسری با پشت دست میزنم تو دهنتا !
-غلط کردی!
-عمت غلط کرده !
-جونت برسه به جونش با عمه ی من چیکار داری؟
-جون خودت !
-چرت نگو ارمان !من اصن نمیتونم با تو تو یه اتاق باشم !(رو کرد به من )اصن میام تو اتاق تو
حالا منو میگی چشمام عین هو وزغ زد بیرون !!!با صدای ناله مانندی گفتم :((نه !!))پناهی و کسری باهم زدن زیر خنده
پناهی :ههه ایول ایول بزن قدش !
تو دلم هرچی فحش بلد بودمو نثارشون کردم.دوتاخرس گنده خجالتم نمیکشیدن !!
بالاخره هواپیما رضایت داد فرود بیاد.مهمانداره که بهم گفت اسمش نسیمه با خوشرویی ازم خداحافظی کرد.پامو که از هواپیما بیرون گذاشتم هوای متفاوت کیش وارد ریه هام شد.خیلی وقت میشد که نیومده بودم…اخرین بار هفت سالم بود…با مامان و بابا …یه لحظه مکث کردم که یه خانم نه چندان لاغر به بازوم زد
-ای دختر این وسط وایسادی واسه چی ؟؟؟راتو برو !
بازوم هنوزشم خیلی درد میکرد.خدا ازت نگذره الهی پناهی …هه چه قافیه ای !
در حالیکه یه دستمو به بازوم گرفته بودم راه افتادم.فرودگاه کیش از تهران خیلی بهتر بود.ساعت ۲و نیم بود.عین یه جوجه که دنبال مرغ راه میره افتاده بودم دنبال کسری و پناهی …یه جورایی از اون غربت خیلی میترسیدم.هرچند اون دوتاهم غریبه بودن.کولمو برداشتم.پناهی بقیه ی بار هارو هم برداشت.نگاهی بهم انداخت و خواست چمدونو بده دستم که با دیدن صحنه ای که بازومو با دستم گرفته بودم پشیمون شد و فقط نفسشو با صدا داد بیرون.
-ارمان!من میرم یه کم چیز میز بخرم بیام.
-غلط کردی!وای میسی همینجا همین الانم میریم یه تاکسی میگیرم من خستم!
-عه !بیخیال یه ربعم طول نمیکشه!
ودیگه منتظر جواب پناهی نموند و رفت.چی میخواست بخره؟؟؟
-منم میشه برم ؟
-کجا؟
ملتمسانه نگاهش کردم که فقط بفهمه نباید سوال کنه !میخوام برم دسشویی دیگه !
-اوووف !
کولمو رو دوشم جابه جا کردمو راه افتادم.
-با اون ؟؟؟نمیخورمش!خوراکم نیس!
-نه میخوامش
بعدم دیگه وانسادم و با قدمای تند تری رفتم.
کسری با فاصله ازم تو ماشین نشسته بود و با گوشیش ور میرفت.منم مستاصل و با دلشوره با ناخنام ور میرفتم.استرس زیادی داشتم…اگه های زیاد تری..اگه اصلا به کنکور نمیرسیدم ؟اگه یه بلایی سرم میومد ؟اگه اینا میخواستن….نگاهی به کسری و بعد به پناهی که سرشو گذاشته بود رو پشتی صندلی انداختم.اب دهنمو با صدا قورت دادم.به گمونم کسری یه چیزایی فهمیده بود چون زیر میزی داشت نگام میکرد.ولی بازم از استرس من چیزی کم نشده بود که هیچ زیادم شده بود.دلم میخواست همون لحظه درو باز کنم و بپرم بیرون…دستمو بردم سمت دستگیره ی ماشین ….!
-پخخخ!
به اندازه ی دومتر با جیغ پریدم.شوک بدی بهم وارد شد.نفس کم اوردم…به سختی میتونستم صدای خنده های کسری رو بشنوم .با دست لرزون اسپری رو از کیفم دراوردم هرچند دلم نمیخواست دیگه جلوی اونا اسپری لازم بشم اما خوب کاریش نمیشد کرد!کسری وقتی دید قضیه جدیه ساکت شد و برگشت سمتم نشست.سرمو تکیه دادم به پشتی صندلی و بعد از اینکه یه کم حالم جا اومد چشمامو باز کردم که با ۳ جفت چشم متعجب و ترسان روبه رو شدم!پناهی و کسری و راننده !ماشین حرکت نمیکرد!
راننده: خوبی دخترم ؟؟؟
سرمو تکون دادم و بدون اینکه به کسری نگاه کنم سرمو برگردوندم سمت پنجره …لعنتی ….نباید اینطوری میشد …چه قدر ضعیف شده بودم.!بغضی گلومو چنگ زد …چه قدر بی پناه …چه قدر محتاج محبت بودم…چه قدر غریبه …
کنترل کردن اون بغض خیلی سخت بود.پناهی داشت از توی اینه واسه کسری خط و نشون میکشیدو کسری هم حواسش بهم بود.خودشم انگاری که ترسیده بود.
مسیر فرودگاه تا هتل خیلی خیلی به نظرم طولانی اومد.از ماشین پیاده شدم .باید یه جوری خودمو جمع میکردم به اندازه ی کافی گند زده بودم.وقتی راننده در صندوقو زد و چمدونارو گذاشت رو زمین خودم با همون بازوی شلم دسته ی چمدونو گرفتم.کسری همچنان نگاهم میکرد و نگاهش ازارم میداد…داشتم ازشون به شدت بدی متنفر میشدم.نه اینکه قبلشم خوشم بیاد نه ولی دیگه خیلی خیلی احساسات بدی و برای اولین بار داشت توم به وجود میومد.بازوم درد میکرد اما چمدونو کشیدم و لبم رو هم گاز میگرفتم که یه وقت صدای ناله ای چیزی ازم در نیاد.دم در هتل پناهی یکی از پادو هارو صدا زد و اون هم چمدون من ساک پناهی و کسری رو گذاشت تویه چرخ دستی …اخه باری نبود که!
پناهی اخم کرده بود و کسری بازهم منو نگاه میکردو من هم از نگاهش فراری بودم.
-وایسید اینجا من برم کارت اتاقارو بگیرم.سرمو انداخته بودم پایین.چه قدر الکی شرمنده بودم.الان کسری باید شرمنده میشد !کمکش بخوره تو سرش …من واقعا هم دلشوره داشتم و هم میترسیدم…اونا به معنای واقعی غریبه بودن.اسانسور همینطوری به سمت بالا حرکت میکرد…دلم میخواست فقط هرچه زودتر برسم به یه جایی که بتونم خودم باشم و خودم …اونوقت …
-بیا این کارت اتاقته !اگه چیزی شد شماره اتاق ما ۸۷ افتاد ؟
نفسم سنگین بود …کاش انقدر رو سر تکون دادن حساس نبود.همونطوری که سر به زیر کارت اتاقو میگرفتم بله ی ریزی هم گفتم.دوتا اتاق درست کنار هم بودن.پادوی هتل چمدونارو کنار در اتاقا گذاشت و پناهی هم بهش انعام داد اما سرم درست مماس سینم بود و نمیتونستم ببینم چه قدر بودو اصلا مهم هم نبود.کارت اتاقو وارد جاش کردم دسته ی چمدونو گرفتم و سریع تر از اونچه فکرشو میکردم فقط برای فرار ازون نگاها و رسیدن به یه خلوت خودمو انداختم تو اتاق …به ثانیه نکشیده بغضم حتی اجازه نداد خودمو بندازم رو تخت و …
از ته دل گریه میکردم..دلم واسه مامان اینا تنگ شده بود…واسه بچگیام تنگ شده بود…دلم ترسیده بود …غرورم شکسته بود…میترسیدم …از همه چی…از ادمای دوروبرم …بد داشتم گریه میکردم..نفس کم اوردم …اهه لعنت به این مریضی که سر باز کرده بود…نیم خیز شدم برم سمت کولم تا اسپریمو بردارم که در اوج ناباوری به سمتم دراز شد!!!کوپ کردم اما چون به سرف افتاده بودم اسپری رو گرفتم.کسری بازم با همون نگاه جلوم نشسته بود!
-این افتاده بود تو ماشین !
عروسک کوچولویی که مامان درست کرده بود برام.بغضم شدت گرفت !
-ببین من نمیدونستم اوضات حاده !
عروسک قشنگ من ….قرمز پوشیده …بخند سارا جان …دوربینو ببین …این چیه دستت …((عروسک ))کی برات خریده ؟((مامانم برام درست کرده …))صدای خنده ….
وای خدا نه نباید جلوی این غریبه میزدم زیر گریه اما اشکام سرازیر میشدن بیخیال حضور کسری…
فکم میلرزید…با اینکه اشک میریختم اما باید جلوی هق هقمو میگرفتم…!باید!نگاه کسری شرمنده بود.بعد از چند دقیقه با پشت دست اشکمو پاک کردم و نگاهش کردم.
-مرسی
-….
-یعنی ….من ….یعنی …شما …هروقت دلتون خواست …میتونین بیاین …
-نه
بریده بریده حرف میزدم.سرمو تکون دادم.
-الان اوکیی؟؟؟
-نه
-چرا؟؟؟
-من ….میترسم …!
شده بودم عین بچه های ۴ ساله …صدام یه بغضی داشت که نگو
-ببین من بهت حق میدم بترسی…یعنی اینکه …
نگاهش کردم.یه جوری شد.سرشو انداخت پایین و با صدای اروم ولی محکمی گفت :ببین هرکس دیگه ای هم بود میترسید.منم خیلی بچه شدم ارمانم خیلی بد تا کرد ولی اصلا خیال بد نکن …یعنی سعی کن نکنی …خوب ؟
یه جوری نگاهش کردم که بفهمه خیلی احمقانه داره دلگرمی میده !
-من میترسم !!!من از پناهی میترسم !از شما میترسم …الان که روبه روم نشستین قلبم داره از تو دهنم درمیاد !
-خدایی؟
-اوهوم !!
-من که کاری ندارم !!
-بله خوب دیدم !!
-ببین نیگا کن …حالا که اومدی…
-ولی من دارم واقعا …دوباره بغضم گرفت …قطره اشکی از چشمم سر خورد پایین …حالا شما ببین …فک کن من خواهرتم…
نگامو دوختم تو چشاش ….!
-فک کن خواهرت …تنها با دوتا غریبه زوری اونم با کتک کاری اومده یه شهر غریب …!خوب چیکار میکنی؟
منتظر جوابش موندم اما هیچی نگفت …فقط یه جور خاصی نگاهم میکرد…
-چیکار میکردی؟
-هواشو …داشتم
-خوب !الان مسله …اینه که …من …
-ببین قرار نیس کسی بهت اسیبی برسونه
-جدی ؟مثه تموم این مدت ؟؟؟
-خیلی خوب…خیلی خوب!ممنون …اصن …خعلی قانع شدم…مرسی …بابت …
اما نه قانع شده بودم و نه اروم.
-ببین …دختر غریب تنها …هواتو دارم !خوب ؟
با تعجب نگاهش کردم.
-اره خیلی سخته …اصن خیلی مردی تا اینجاشم دووم اوردی …!من !(دستشو به صورت اشاره رو سینش گذاشت ))کسری قربانی ضمانت میکنم که دراین سفر غریبانه هوای این دختر غریبو داشته باشم …!حله
عههه دیگه انقدر با چشم ور قلمبیده منو نگاه نکن !خدا وکیلی وقتی حرف میزنم پاش وایمیسم !
-اخه…یعنی
-خیلی تعجب بر انگیز نیست!بیا اینو بگیر فعلا داشته باش دیر وقته منم بدنم اینا کوفتس خودتم بگیر بخواب دیگه …!شب بخیر …
یه بسته شکلات گذاشت کف دستمو بدون اینکه منتظر شنیدن جوابی از من بشه از اتاق رفت بیرون و منو در اوج گیجی و گنگی ممکن تنها گذاشت.....
ادامه دارد...
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۲/۱۰/۲۲ ساعت 10:57 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|