ردای اون روز پریسا از خواب بیدارم کرد و تا پتو رو کنار کشیدم چشمم افتاد به کیانا و ویدا که داشتن با خنده و شوخی همو از جلو آینه هول می دادن تا بتونن آرایش کنن .. سارا هم روی کاناپه نشسته لمیده بود و با گوشی ش ور می رفت . پریسا از روی تخت پایین پرید و گفت : تو دیشب دیر خوابیدی دختر ؟؟ کش و قوسی به بدنم دادم و به بچه ها سلام کردم ویدا که انگار زیادی باهامون صمیمی شده بود گفت : آره .. نیکا دیر خوابید چون تازه ساعت یازده و ربع با سهیل اومده بودن تو محوطه یه چرخی بزنن .. متعجب نگاهش کردم و نگاه خیره ی پریسا و کیانا و سارا رو هم رو خودم حس کردم . نمی تونستم انکار کنم چون حتی اگه می گفتم که اتفاقی همو دیدیم هم باز جلوی ویدا ضایع می شدم واسه همین لبخندی زدم و گفتم : آره .. دیشب خوابم نمی برد گفتم یه گشتی بزنیم .. کیانا که چشم هم ازم بر نمی داشت به خودش اومد و لبخندی پر شیطنت زد و گفت : خب چطور بود ؟؟ اخمی کردم و گفتم : چطور باید باشه ؟؟ ویدا با نهایت ظرافت خط چشم می کشید و بعد از جلوی آینه کنار اومد و به آرومی مانتوی فیروزه ای رنگی رو برداشت و به سمت کیفش رفت موهامو از تو صورتم کنار زدم و با یه گیره بالای سرم بستم . نگاهی به پریسا کردم و گفتم : ساعت چنده ؟؟ پریسا که تقریبا حاضر بود گفت : نه و بیست دقیقه .. زود حاضر شو که هم به صبحانه برسیم هم ساعت یازده با اتوبوس ها می ریم حافظیه .. دست هامو به هم کوبیدم و گفتم : آخ جونمی .. بعد از این که دست و صورتم رو شستم کمی کرم ضد آفتاب به صورتم مالیدم و رژ گونه ای آجری به گونه هام کشیدم که خیلی بی حال نباشم . رژ لب ساده ی نارنجی کم حالی زدم و شلوار جین یخی مو همراه با مانتو ی کوتاه سفیدی به تن کردم . شال کرمی ساده ای رو هم روی سرم انداختم و چند تار موهام رو توی صورتم ریختم . خیلی زود آماده شدم . کلا همین جوری بودم و بعضی وقتا که می دیدیم دوستام یا خیلی ها سر حاضر شدن کلی وقت می ذارن تعجب می کردم که چی کار می کنن . مثلا نگاهم افتاد به ویدا که دوباره داشت با خط چشمش ور می رفت . کمی بعد وقتی همه مون حاضر بودیم به سمت رستوران رفتیم و اون جا پسرارو هم دیدیم . نمی دونم چرا با دیدن سهیل کمی هول شدم و خجالت کشیدم . شاید چون دیشب جلوی کاوه خیلی با من صمیمی گرفت . دور میز بزرگی نشستیم و کاوه رو به روی من قرار گرفت و ویدا کنارش نشسته بود و تند تند یه چیزی رو براش تعریف می کرد . بهداد هنوز نیومده بود و پریسا از سهیل پرسید : بهداد کجاست سهیل ؟ سهیل لبخندی زد و گفت : دیر از خواب بیدار شد و گفت که زود میاد . پریسا آهی کشید و گفت : بهش نمی خورد اینقدر شلخته باشه . همه خندیدیم و کیانا گفت : هنوزم دیر نشده ها ... پریسا خندید و گفت : تو این سفر آنالیزش می کنم ... سهیل در حالیکه با شیطنت پسرانه ای سوت می زد گفت : الان بهش خبر می دم .. همه از چهره ی شیطون و با نمک سهیل خندیدیم و بهداد وارد رستوران شد و تا ما رو دید اومد و در کنار پریسا جای گرفت . صبحانه رو با همون خنده و شوخی خوردیم و بعد رفتیم داخل اتوبوس خودمون همون جاهای قبلی مون نشستیم وقتی رسیدیم حافظیه به علت اینکه تعدادمون زیاد بود و دو تا اتوبوس آدم بودیم همه طور خاصی مثه توریست ها نگاهمون می کردن و کیانا در حالیکه دستاشو دور شونه ی من و پریسا انداخته بود گفت : بچه ها یه احساس مهم بودن بهم دست داده اینا این جوری نگامون می کنن.. پریسا خندید و گفت : من که یه لحظه فکر کردم از انگلیس اومدم .. کیانا با شیطنت گفت : تو از ژاپن اومدی .. پریسا مشتی نمایشی بهش زد و گفت : چشمای خودت ریزه .. کیانا غش غش خندید و به طرف بنیامین رفت و پریسا به من گفت : دیشب ... واقعا با سهیل رفتی چرخ بزنی ؟؟ از پریسا خجالت کشیدم و خیلی آروم گفتم : آره .. پریسا با دلخوری گفت : چطور چیزی به من نگفتی ؟؟ اینقدر با هم غریبه شدیم ؟ اخمی کردم و گفتم : من رفتم یه کمی ورزش کنم و بعد سهیل رو دیدم .. سهیل این طوری به اون دوتا گفت .. پریسا با سردی گفت : نه که سهیل خیلی هم از تو خوشش میاد که بیاد این طوری بگه .. مجبور بودم اعتراف کنم که داشتم اون دو تا لعنتی رو دید می زدم . با لبخند کجی موضوع رو براش تعریف کردم و پریسا بعد از شنیدنش باهام آشتی کرد و حتی گونه م رو هم بوسید یکی دو ساعتی اونجا بودیم و کلی عکس با دوربین سهیل گرفتیم و بعد برای ناهار برگشتیم همون رستورانی که تو اُردوگاهمون قرار داشت . البته بماند که تو راه برگشت بچه ها کلی تو اتوبوس شلوغ کردن و رقصیدن ناهار رو که خوردیم لیدر توضیح داد که ساعت چهار همه باید آماده باشیم که به تخت جمشید بریم . بعد از ناهار کمی با گروه توی محوطه نشستیم و مامان بهم زنگ زد و احوالمو پرسید و با بابا و بابک هم حرف زدم بعد به اتاق هامون رفتیم . روی تخت دراز کشیده بودم و چون دیشب کم خوابیده بودم زود خوابم برد . وقتی بیدار شدم دیدم دخترا دارن با هم حرف می زنن و می خندن . فقط کیانا نبود که پریسا گفت رفته با بنیامین یه چرخی تو محوطه بزنه . کم کم حاضر شدیم و بیرون رفتیم اون بعد از ظهر هم خیلی بهمون خوش گذشت و بعد از کلی عکس دسته جمعی و عکس تکی و دو نفره و سه نفره خلاصه همه جوره که گرفتیم باز برگشتیم به اوتوبوس ها و حدود ساعت نه شب بود که به اُردوگاه رسیدیم . یه راست رفتیم و شام خوردیم و بعدش قرار شد چون هوا خوب بود کمی توی محوطه بشینیم . روی دو نیمکت که در کنار هم قرار داشت و لبه ی حوضچه ای که رو به روش بود نشسته بودیم و هر کس حرفی می زد . نگاهم جای تاب و سرسره هایی بود که دیشب اونجا ایستاده بودم . حس می کردم کسی رو اونجا دیدم اما بعد که مستقیم نگاه کردم دیگه چیزی ندیدم . تاب به آرومی تکون می خورد و من به خودم دلداری دادم :اگه کسی اونجا بود می تونستی ببینی ش .. بعد از تصور اینکه آقا ریشو عجب روح بی کاریه که تا شیراز اومده لبخندی زدم . نگاهم به بچه ها افتاد و باز از گوشه ی چشم چیزی رو دیدم مثه حرکت سریع یه آدم و با هیجان چرخیدم و باز هم تو همون سکوت و خلوتی زیر اون نور افکن هیچی ندیدم تو اون هوای مطبوع و خنک احساس گرما می کردم تنم عرق کرده بود . بچه ها کم کم پاشدن تا برای خوابیدن برن پریسا دستم رو کشید و گفت : کجایی تو ؟؟ تو باغ نیستی ؟ لبخندی زدم و گفتم : شما برین .. من می خوام یه کم تنها باشم .. پریسا با تعجب نگاهم کرد و من لبخند احمقانه ای زدم و گفتم : می دونی که من شبا دیر می خوابم و چقدر هم دوست دارم شبو .. سرشو تکون داد و گفت : می خوای منم پیشت بمونم ؟؟ گونه شو یه بوس محکم کردم و گفتم : نه عزیزم .. برو بخواب . وقتی بچه ها رفتن اول یه زنگ به صدف زدم و بعد احوالپرسی گفتم : صدف من اینجا .. احساس می کنم اون مرد ریشو اینجاست .. صدف جیغ کوتاهی کشید و گفت : از کجا می دونی ؟؟ دیدی ش ؟ با صدایی که می لرزید گفتم : نه ... می خوام مطمئن شم که هست یا نه .. صدف که صداش می لرزید گفت : نیکا از بچه ها جدا نشو .. پیششون بمون تا پیشت نیاد .. سرفه ای کردم و گفتم : الان تنهام .. صدف جیغ کشید : مگه مغز خر خوردی ؟؟ برو پیش بچه ها .. زمزمه کردم : فقط خواستم تو بدونی که اگه اتفاقی واسم افتاد .... صدف پرید وسط حرفم : غلط می کنی واسه من ماجراجو شدی .. برو پیش دوستات .. گفتم خدافظ و گوشی رو قطع کردم . به آرومی قدم بر می داشتم و به پشت سرم نگاهی انداختم . هیچ کس تو محوطه نبود . همه اونقدر خسته بودن که به اتاق هاشون رفته بودن . صدای جیر جیر کها و صدای قدم هام روی آسفالت محوطه تنها صدایی بود که به گوش می خورد . می تر سیدم . بدون اینکه دیگه نگاهی به پشت سرم بندازم خیلی مصمم به سمت اون مکان بازی که با سنگریزه فرش شده بود رفتم . نزدیک تر که رسیدم صدای قیژ قیژ تابی که به نرمی عقب جلو می رفت به گوش می رسید داشتم فکر می کردم هیچ کس اینجا نیست ببین ... بعد یه هو فکری از سرم مثه برق گذشت . چرا این تاب یه ساعته داره همینجوری واسه خودش تکون می خوره ؟؟؟ تمام بدنم به لرزش افتاد . اگه قرار بود باد تکونش بده رفته رفته کم می شد و ساکن میشد . بدون اینکه بدونم دارم چه غلطی می کنم به طرف تاب رفتم و برای اینکه به خودم ثابت کنم دچار توهم شدم رفتم و روی تاب نشستم . کمی به نرمی تکون خوردم و بعد گفتم : بفرما نیکا خانوم ... هیچ کس اینجا نیست .. اما تو همین لحظه بود که دیدم تاب کناریم به شدت به عقب کشیده و رها شد با چشم هایی گرد شده و وحشت زده تاب رو نگاه می کردم که تاب کناری اون هم همین اتفاق براش افتاد ... نفهمیدم چی کار می کنم جیغ کشیدم و از رو تاب پایین پریدم و همون طور که رو سنگریزه ها می دویدم ناگهان با شدت روی زمین پرتاب شدم و با ترس به پشت سرم نگاه کردم که اون مرد ریشو رو دیدم که در حالیکه پشت تاب ایستاده بود و هولش می داد با لبخند نگاهم می کرد جیغ کشیدم و با عجله بلند شدم و همونطور که می دویدم چند جیغ دیگه هم کشیدم . برگشتم پشت سرم رو نگاه کردم هنوز هم ایستاده بود تاب رو هول می داد تا چرخیدم به طرف رو به روم به یه چیزی خوردم و جیغ کشیدم و تا به خودم اومدم بوی عطر تلخی تو بینی م پیچید و متوجه شدم تو بغل کسی ام .. همون طور که تند تند نفس می کشیدم و گلوم می سوخت نگاهی به اون فرد کردم و با دیدن سهیل تپش قلبم زیاد شد . خودمو از تو بغلش بیرون کشیدم و با نفرت نگاهش کردم . حالا که خیالم راحت بود که تنها نیستم نیم نگاهی به قسمت وسایل بازی کردم و دیدم که فقط تاب تکون می خوره و خبری از اون مرد نیست . با گندی و بد اخلاقی گفتم : تو هم اون تاب رو که تکون می خوره می بینی ؟؟ سهیل نگاهی به اون سمت انداخت و گفت : آره می بینم .. چطور ؟؟ نتونستم خودم رو کنترل کنم و بغضی که به شدت تو گلوم بود به نرمی با قطره های اشک روی صورتم ریخت . از کنار سهیل رد شدم و سهیل دنبالم اومد وگفت : چی شد نیکا ؟؟ اولین بار بود که اسمم رو اینقدر صمیمی صدا می کرد هم شوکه شده بودم هم نمی دونستم باید چیکار کنم . با خشم به سمتش برگشتم و با خشونت گفتم : تو چی گفتی ؟ سهیل هول شد و گفت : پرسیدم چی شده ؟ جلوش ایستادم و از بین لب هام غریدم : منو تعقیب می کردی ؟؟ سهیل با نرمی گفت : خوردی زمین ؟؟ یا کسی مزاحمت شده ؟؟ چرا لبت خونی شده ؟؟ من که انگار اصلا هیچ دردی حس نکرده بودم دستم رو روی لبم کشیدم و با دیدن انگشت خونی م تازه سوزش بدی گوشه ی لبم حس کردم . سهیل دستمالی از جیب گرم کنش در آورد و به دستم داد روی نیمکتی که همون جا بود نشستم و بدون اینکه با دستمال لبم رو تمیز کنم برگشتم و به تاب نگاه کردم هنوز تکون می خورد سهیل کنارم نشست و دستمال رو از دستم گرفت و به آرومی گوشه ی لبم گذاشت و فشار داد نگاهم به چهره ش افتاد که داشت با دقت و جدیت کارش رو انجام می داد. بوی عطر تلخش تمام بینی م رو پر کرده بود . دستم رو روی دستمال گذاشتم و با آرنجم دستش رو هول دادم که یعنی دستتو بردار . این چطور به خودش اجازه می ده به من نزدیک بشه یا باهام صمیمی بگیره ؟ این همونیه که تو اون اُردو منو جلو همه مسخره می کرد سهیل در سکوت نگاهم می کرد و من با اخم زل زده بودم به کفش هام راستی من چقدر این کفش هامو دوست داشتم .. سهیل زمزمه کرد : دستتم که خونی شده نگاه کردم و دیدم که ساعدم خراشیده شده چون روی سنگ ها کشیده شده بود . به سردی گفتم : مهم نیست .. سهیل بی تفاوت نگاهم کرد و چیزی نگفت . دست خودم نبود دوباره نگاهم افتاد به همون قسمت و باز هم تاب در حال تکون خوردن بود با صدایی که می لرزید گفتم : چرا اون تاب هنوز داره تکون می خوره ؟؟ سهیل برگشت و اونجا رو نگاه کرد بعد گفت : نمی دونم .. واقعا چرا ؟؟ بینی م رو بالا کشیدم و با صدایی که می لرزید گفتم : من فکر می کنم یکی اونجا بود .. سهیل پقی زد زیر خنده بعد یه هو ساکت شد و گفت : منظورم اینه که امکان نداره .. تو ذهنم یه نتیجه گیری کردم که چقدر سهیل بی شعوره .اما کاوه منو درک کرد وقتی داستان رو براش تعریف کردم و حرفم رو قبول کرد با نفرت نگاهش کردم و گفتم :اصلا تو اینجا چی کار می کنی .. ؟ دستمال رو روی زمین پرت کردم و گفتم : کی از تو کمک خواست ..؟ بلند شدم ایستادم و گفتم : شما پسرا فقط می خواین قهرمان بازی در بیارین ... برو . سهیل ایستاد و خیلی جدی گفت : چرت و پرت نگو ... تو چرا اینقدر پر توقعی ؟؟ حالا که کمکت کردم سرم هم داد می زنی ؟؟ زل زدم تو چشم هاش و گفتم : من از تو کمک نخواستمممممممممممممممممم.. . سهیل دندوناشو به هم فشرد و گفت : باشه به درک که کمک نمی خوای .. برگشتم تا به سمت ساختمون برم که هنوز دو قدم بیشتر برنداشته بودم چرخیدم و گفتم : ازت بدم میاد .. ازت بدم میاد که هر روز یه رنگی .. یه بار می خوای سر به تنم نباشه .. یه بار مثه یه روح هر جا می رم میبینم اونجایی ... ازت بدم میاد که منو هول دادی . بدم میاد ازت که جلو همه مسخره م کردی و بهم خندیدی .. خیلی ازت بدم میاد .. نه محبتتو می خوام .. نه اون اذیت کردناتو .. از اون نوع حرف زدنتو اون موهای کج زشتت ... بعد انگشتم رو به نشونه ی تهدید جلوش تکون دادم و گفتم : دیگه به من نزدیک نشو .. و خیلی زود از پیشش رفتم وقتی رفتم تو اتاق دیدم که همه شون خوابن . خودمو بین پریسا و کیانا جای دادم و در حالیکه احساس امنیت می کردم کم کم خوابم برد صبح وقتی بیدار شدم کلی اس ام اس از صدف داشتم . برای اینکه نگرانش نکنم زنگ زدم بهش و کمی باهاش حرف زدم و گفتم که دیشب داشتم اذیتش می کردم و اون بی جنبه هم کلی خندید و خوشش اومد. بعد یه زنگ به بابا زدم و بعد هم مامان و بابک . پریسا بالشی به طرفم انداخت و گفت : چقدر وراجی کردی .. پاشو وسایلت رو جمع کن که تا نیم ساعت دیگه راه می افتیم .. لبت چی شده ؟؟ بی تفاوت گفتم : هیچی هیچی .. خوردم زمین .. وسایلم رو جمع می کردم که ویدا اومد کنارم ایستاد و گفت : دیشب خوش گذشت ؟؟ پرسشگر نگاهش کردم که گفت : گفتی که می خوای قدم بزنی ؟؟ حس کردم زیادی داره صمیمی می شه . لبخند تلخی زدم و گفتم : آره بد نبود .. ویدا لبه ی تخت نشست و گفت : تو و سهیل با هم دوستین ؟؟ چپ چپ نگاهش کردم و سارا به جای من گفت : نه .. باز مجبور شدم سارا رو هم چپ چپ نگاه کنم که گفت : مگه با هم دوستین ؟؟ سرمو تکون دادم و گفتم : معلومه که نه ... هر کی ندونه شما ها می دونین من و سهیل چه جریاناتی با هم داشتیم .. سارا قهقه ای زد که باعث شد تو دلم بهش بگم : جلف .. و بعد گفت : آره بابا بینشون یه چیزایی هست که حتی اگه بخوان هم نمی تونن دیگه با هم دوست بشن .. تو دلم یه دهن کجی خوشگل بهش کردم و بی حوصله بلند شدم و جلو آینه ایستادم و موهامو که روی شونه هام ریخته بود رو بالای سرم بستم و بعد از یه آرایش ملایم دخترونه مثه همیشه تند لباس هامو پوشیدم و منتظر بقیه نشستم وقتی رفتیم بیرون هنوز پسرا نیومده بودن . اتوبوس که آماده شد ما دخترا رفتیم عقب و سر جاهامون نشستیم . لحظاتی بعد دیدم که کاوه وارد اتوبوس شد و پشت سرش بقیه پسرا . نگاهم افتاد به سهیل ... نتونستم نگاهمو ازش بگیرم باورم نمی شد ، چیزی که می دیدم رو نتونستم درک کنم سهیل در حالیکه موهاش رو به سمت بالا شونه کرده بود تو قاب نگاهم بود و بیرون نمی رفت ضربه ای به پهلوم خورد و صدای پریسا تو گوشم پیچید : او لا لا ... سهیل چه تغییری کرده .. چه جنتلمن شده .. 

نگاهم روی سهیل خشک شده بود .. فکر نمی کردم چون بهش گفتم که از موهای مدل کجت خوشم نمیاد بره و مدل موهاشو تغییر بده .. با لبخند بهم سلام کرد و پشت سرمون جای گرفت . اون لحظه حواسم به هیچی جز سهیل نبود . . به آرومی برگشتم و یواشکی نگاهش کردم . واقعا مدل موهاشو عوض کرده بود . اونم به خاطر من .. !! سهیلی که چشم نداشت منو ببینه ..گفتم : پریسا ؟؟ نگاهم کرد و گفت : جونم ؟؟ کشیدمش طرف خودم و آروم تو گوشش جریان دیشب رو تعریف کردم . پریسا هم مثه من از این موضوع خیلی تعجب کرد و چند بار با حیرت سهیل رو نگاه کرد و بعد گفت : از کی تو نخ سهیلی ؟؟ تو پهلوش ضربه ای زدم و با هم خندیدیم .. تو همین لحظه دیدم که ویدا بلند شد و اومد جای صندلی ما ایستاد و پلاستیکی که توش پر از مغز پسته و بادوم و فندق بود رو جلومون گرفت و تعارف کرد و وقتی من تشکر کردم و گفتم نمی خوام .. دو مشت کف دستم ریخت و گفت : اینارو خودم تفت دادم دوست دارم بخوری .. مجبوری گرفتم و تو دلم غریدم : حالا چه از منم خوشش اومده گاگول .. مسیر زیادی رو تو راه بودیم تا به بوشهر و بعد بندر رسیدیم . چون برای ناهار هم توقف کرده بودیم خیلی دیر رسیدیم و تا جایگاهمون مشخص شد دو ساعتی طول کشید . اون شب رو در هتلی نزدیک ساحل مستقر شدیم و بعد از دوش گرفتن و کمی جا به جا کردن وسایل برای صرف شام رفتیم پایین . پسرا زودتر از ما اونجا بودن . موقع صرف شام گه گاهی نگاهم به سهیل می افتاد که شاد و خندون با بقیه صحبت می کرد .. چهره ش با مدل موی جدیدش مردونه تر شده بود . اما با مدل موی قبلی ش جذاب تر و با نمک تر بود .. سهیل هرچی می پوشید هم بهش میومد . . پیرهن اسپرت یقه فرنچ خوشگلی به تن داشت که رنگ خاکستری ش خیلی به پوستش میومد . . همین طور که نگاهم به سهیل بود فکر کردم : چرا از اون روز اینقدر سهیل رو زشت می دیدم ؟؟ لبخندی زدم و با شوخی های بچه ها همراه شدم ..بعد از شام همه با هم به ساحل رفتیم و توی آلاچیقی که تو ساحل قرار داشت نشستیم .. همون لحظه مامان بهم زنگ زد و بعد از کمی صحبت کردن در مورد آب و هوا و چیزای دیگه از هم خدافظی کردیم ..بچه ها دوباره بحثشون هول و حوش جن و روح و چیزای ترسناک بود و ویدا که از این جور بحث ها می ترسید خودشو تو بغل کاوه جای داده بود و اینجوری از بادی هم که می وزید در امان بود .. اینجوری که ویدا به کاوه تکیه داده بود چقدر کاوه رو قوی نشون می داد.. چقدر به نظر محکم میومد .. لبخندی تلخ زدم و نگاهم رو ازشون گرفتم .. کیانا که یکسره خمیازه می کشید گفت که بریم بخوابیم .. و چون تنها می ترسید و هم اتاقی هاش من و پریسا بودیم قرار شد ما هم بریم و کم کم همه گفتن که بریم .. اما من ناراضی بودم . خیلی دوست داشتم که بیشتر بمونم و بنیامین که این رو متوجه شد گفت : من با کیانا می رم و تا شما بیاین پیشش می مونم .. شما که اومدین بعد می رم اتاق خودم .. پریسا با شیطنت گفت : نه اگه می خوای ما هم اومدیم بمون .. بنیامین لبخندی زد و گفت : نه دیگه می رم که شما ها راحت باشین .. ما سه تا خندیدیم و بنیامبن با اخم به کیانا زل زد و کیانا در حالیکه دستش رو دور شونه ی بنیامین می نداخت : باشه بریم قربونت بشم .. بعد با اخم به ما ها نگاه کرد و گفت : اذیتش نکنین .. من و پریسا براش شکلک در آوردیم و من گفتم : بنیامین کیانا می خواد بخوابه ها ... کیانا گفت : بِنی یه دقیقه واستا الان میام .. بعد با سرعت به سمت من دوید و من از دستش فرار کردم و همونطور که می دویدیم کیانا گفت : نیکا بذار بگیرمت .. آبروم جلو بچه ها رفت .. غش غش خندیدم و کیانا از پشت مانتوم رو کشید و با هم افتادیم رو ماسه ها و همون طور که می خندیدم کیانا آروم گفت : تا تو لباس زیرام ماسه ای شد .. خندیدم و گفتم : می خوای اگه روت نمی شه من به بنیامین بگم یه ربع بعد توبیاد .. همونطور که می خندید مشتی ماسه از یقه ی مانتوم ریخت تو لباسم و من هم کارشو تلافی کردم .. همو ول نمی کردیم و همونطور نشسته بودیم تا اینکه بنیامین و پریسا جلو اومدن و بلندمون کردن .. بعد وقتی کیانا و بنیامین رفتن ما هم قدم زنان تو طول ساحل قدم بر می داشتیم و کاوه و ویدا جلوتر از ماها بودن و من و پریسا و بهداد هم با هم قدم می زدیم و سارا و سهیل هم پشت سر ما می اومدن .. ویدا به عقب چرخید و گفت : کاوه من نیکا رو خیلی دوست دارم تو دوستات .. لبخندی بهش زدم و گفتم : دل به دل راه داره عزیزم .. لبخندی زد و کاوه گفت : ویدا می خوای تا جای اون سنگه بدویم ؟؟ قیل از اینکه ویدا چیزی بگه بهداد گفت : ما هم هستیم هر کی آخرین نفر رسید می ندازیمش تو آب .. سارا از اون عقب گفت : وایییی .. منم پایه ام .. قیوله ؟؟ همه موافقت کردیم و با یک ، دو ، سه ای که کاوه گفت همه دویدیم ..خوشبختانه من که آخر نبودم و نگاه کردم دیدم ویدا از همه دیر تر رسیده .. بهداد جلو اومد وگفت : خب ویدا جون موبایل داری بده کاوه که باهات کار داریم .. ویدا که معلوم بود ار باختش حسابی ناراحت شده گفت : نه من از خیس شدن خوشم نمیاد .. بهداد با شیطنت گفت : بازی اشکنک داره دیگه ... ویدا نگاهی به کاوه کرد تا ازش دفاع کنه و کاوه هم با لبخند گفت : موبایلتو بده به من عزیزم .. ویدا مجبوری موبایلشو داد به کاوه و بهداد جلو اومد وگفت : بندازیمت تو آب یا خودت می ری ؟؟ سارا گفت : نه دیگه قرار شد بندازیمش تو آب .. کاوه جلو اومد و دستی زیر زانوهای ویدا انداخت و اون دست دیگه ش رو هم زیر شونه ش گرفت و بردش لب آب و تا زانو که تو آب رفت ویدا رو به آرومی تو آب رها کرد .. ما هم تا مچ پامون تو آب ایستاده بودیم و تماشاشون می کردیم که دیدم صدایی از پشت سر اومد : یه .. دو .. سه .. و تا برگشتم دیدم که افتادم تو آب و پریسا و سارا هم همین طور و بهداد و سهیل دارن از خنده غش می کنن .. تا خواستم بلند شم پریسا چشمکی بهم زد و من مچ پای سهیل رو که بالای سرم ایستاده بود رو کشیدم و پریسا هم پای بهداد رو کشید و با کلی زور زدن سهیل رو هم تو آب کشیدم .. حالا سهیل با موهای خیس جلوم تو آب نشسته بود و در حالیکه می خندید گفت : عجب زوری داری تو .. لبخندی پر شیطنت زدم و گفتم : قرار نبود بهم نزدیک بشی ها .. سهیل تو صورتم آب پاشید و گفت : فعلا که تو داری نزدیک می شی .. آبی که سهیل تو صورت من پاشید باعث شد که بینمون یه جنگ صورت بگیره و همه تو صورتای هم آب می پاشیدیم .. قیافه ی سهیل موقعی که چشم هاشو می بست و با وحشی گری کامل مقدار زیادی آب بهم می پاشید فوق العاده بود .. جیغ می زدم : یکی بیاد کمک این خیلی وحشیه .. سهیل از ته دل می خندید و همون طور آب می پاشید بهم .. ملاحظه مو نمی کرد و تا تو نست بهم آب پاشید .. دیگه تمام لباس هام خیس شده بود .. سارا هم اومد پیشمون و شروع کردیم با هم به سهیل آب پاشیدن ..بعد که کاوه صلح داد .. نگاهم افتاد بهشون که بدون هیچ تنشی داشتن به آرومی و با ملایمت به هم آب می پاشیدن .. حالا که فکر می کنم می بینم با کاوه بودن هیچ هیجانی نداره ... با کاوه بودن خیلی آروم و یکنواخته .. درسته که قشنگه اما کاوه اونقدر هوای آدمو داره که دیگه حوصله ی آدم سر می ره ..وقتی از آب رفتیم بیرون باد سردی که به بدنم می خورد باعث می شد کمی تنم بلرزه .. بهداد همون طور که با لباسای خیس به سمت هتل می رفتیم گفت : بچه ها سرمای شهر خودمون رو تصور کنین .. ویدا گفت : وااایییی نگو .. اینجوری خیلی احساس سرما می کنم .. و به کاوه چسبید و کاوه دست دور شونه هاش انداخت ..تا به خودم اومدم دیدم که سارا کنار سهیل راه می ره و پریسا و بهداد هم که با هم می اومدن .. پیش خودم خندیدم و گفتم : عجب آدم اضافه ای بودم خودم نمی دونستم .. وقتی به اتاقمون رسیدیم که دیدیم کیانا رو تخت دو نفره ای خوابیده و بنیامین کنارش نشسته و سرش تو لب تاپشه ..پریسا در حالیکه تو همون لحظه ی اول شالش رو از سرش در میاورد رو به بنیامین گفت : بِنی این واقعا خوابیده ؟؟ بنیامین لبخندی زد و گفت : آره دیگه .. گفت که خوابم میاد .. من و پریسا خندیدیم و من گفتم : ما چه فکرایی در موردتون نکردیم .. بنیامین سرشو با تاسف تکون داد و گفت : از بس که منحرفین دیگه .. بنیامین مردونه خندید و گفت : من دیگه می رم دخترا .. خوب بخوابین .. تا دم در همراهی ش کردم و بعد برگشتم پیش پریسا و گفتم : من اول می رم حموم .. پریسا در حالیکه حوله شو با عجله بر می داشت گفت : نه نه .. خودم اولم ... منم با عجله دویدم و قبل از پریسا حوله مو پیدا کردم و به سمت حموم می دویدم که پریسا مانتوی خیس توی تنم رو کشید و من با جیغ بلندی افتادم روش .. پریسا هم جیغ کشید و تو همین لحظه کیانا که از خواب پریده بود بالش به طرفمون پرتاب کرد و گفت : آمازونی های بدبخت هتل ندیده .. من و پریسا نگاهمون افتاد به کیانا با موهای ژولیده و لباس خواب خرسی احمقانه ش و زدیم زیر خنده ... وقتی بعد از دوش گرفتن و خشک کردن موهامون با هم کنار کیانا روی تخت دو نفره دراز کشیدیم و پریسا به سمت من دراز کشید و گفت : چقدر تنهایی مسافرت اومدن باحاله .. از گوشه ی چشم نگاهش کردم و گفتم : آره .. پریسا یه چیزی بگم نمی خندی ؟؟ مسخره م نمی کنی .. پریسا دستشو زیر سرش حایل کرد و گفت : معلومه که نه دوستم .. گفتم : سر همون قضیه ای که تو ویلا واسم اتفاق افتاد ... پریسا با هیجان گفت : خب ؟؟ با مِن مِن گفتم : من احساس می کنم هنوز اون مرده که دیدم رو می بینم ... می شه صبر کنی تا با هم بخوابیم .. ؟ پریسا لبخندی زد و گفت : معلومه .. اونقدر با هم حرف می زنیم تا خوابت ببره .. واقعا هم همین طور شد ..اون قدر با هم حرف زدیم از همه جا که هم صدای کیانا در اومد و هم دیگه چشم هام سنگین شد و خوابم برد ..صبح که بیدار شدم دیدم کیانا تو سکوت جلو آینه نشسته و داره موهاشو می بنده ..از تو آینه که دید من نیم خیز شدم به طرفم چرخید و گفت : چه عجب .. شما دو تا دیشب تا کی بیدار بودین ؟ دستی تو موهام کشیدم و گفتم : تا 3 .. 4 .. نمی دونم .. کیانا گفت : خیلی خب .. اون خرسی خانومم بیدار کن .. من که هر چی صداتون کردم نفهمیدین .. به طرف پریسا برگشتم که روی شکم خوابیده بود و موهاش روی بالش ریخته بود .. داشتم فکر می کردم اگه پسر بودم حتما می گرفتمش ... کنار گوشش گفتم : پری .. پر پریی .. بیدار شو .. پریسا ناله ای کرد و گفت : خوابم میاد .. نگاهم به ساعت افتاد که 10 بود .. تکونش دادم و گفتم : آب می ریزم روت ها ... پریسا غرید : خب بریز .. کیانا مثه برق گرفته ها از جاش پرید و گفت : من می خوام روش آب بریزم نیکا .. من که خنده م گرفته بود گفتم : نخیر به خودم اجازه داد .. کیانا با ذوق بچه گانه ای به طرف سرویس بهداشتی رفت و با یه لیوان آب برگشت و قبل از اینکه بتونم لیوان رو ازش بگیرم تمام محتویات لیوان رو روی سر پریسا خالی کرد .. پریسا که انگار برق گرفته بودش یه هو بلند شده بود و نشسته بود با چشم هایی گرد شده نگاهمون کرد و دستی به صورت و موهای خیسش کشید و گفت : مگه شماها مرض دارین ؟؟؟ کیانا گفت : خودت گفتی ... پریسا مات شده نگاهمون کرد و گفت : من غلط بکنم بگم .. من گفتم : گفتم اگه بیدار نشی روت آب می زیم .. گفتی بریز .. پریسا با حرص بالش رو چند بار تو سر کیانا زد و گفت : من بگم .. شما اینقدر گاو هستین که اینجوری بیدارم می کنین ؟؟ کیانا حرصی خندید و زبون درازی کرد و به طرف آینه می رفت که ناگهان بالشی از سوی پریسا خورد تو سرش و بعد در حالیکه می خندیدیم کف دستش رو رو هوا گرفت و گفت : بزن قدش ... لیدر اون روز برنامه ی خاصی نداشت البته به پیشنهاد بچه ها قرار شد که اون روز رو به خودمون اختصاص بده تا هر کس هر جا که می خواد بره ..ما هم موقع صرف صبحانه با بچه ها تصمیم گرفتیم که به یکی از بازا های محلی لب ساحلی ش بریم و عصر رو هم تا شب بریم لب ساحل .. سارا و ویدا بیشتر با هم صمیمی شده بودن و این به خاطر هم اتاقی بودنشون بود ..به یکی از بازا هایی رفتیم که محلی بود و حالت دست فروشی داشت ..صنایع دستی شون و لباس های محلی و چیزای خاصی داشتن و همین باعث می شد که برامون خیلی جالب باشه ..نگاهم به پیرمردی افتاد که لبه ی باغچه ای نشسته بود و در حال انجام دادن کاری با دو تا دستش بود .. جلوش ایستادم و دیدم که کنارش دستبند ها و گردنبند و جا سوئیچی های رنگارنگی با نخ های رنگی خوشگلی درست شده که بدون استثناء داخل همه شون یه مهره ی کوچیک آبی که ما بهش چشم زخم می گیم و در کنارش یه سنگ کوچک که تو هر کدوم از دستبند ها انواع و رنگ های مختلفی داشت بود که اون سنگ ها هم بسته به ماه تولد هر کس متفاوت بود ..همونطور که به دستهای پیر مرد نگاه می کردم که در حال بافتن یکی دیگه از همون دستبند ها بود دیدم که سرشو بلند کرد و با نگاه مهربونی گفت : از این دستبند ها واسه عشقت بخر .. خندیدم و گفتم : عشق ؟؟ یعنی واسه خودم نمی تونم بخرم ؟ پیر مرد با مهربونی لبخند زد و گفت : واسه خودت باید کسی که عاشقته بخره .. این دستبند عشقه . من خودم اسمشو این گذاشتم .. برگشتم و دیدم که کیانا و سهیل و سارا هم همراه با من ایستادن و دارن دستبند ها رو نگاه می کنن ..با دقت نگاه کردم و گفتم : پس حالا که واسه خودم نمی تونم بخرم .. واسه سه تا عشقم می خرم .. پیر مرد با تعجب نگاهم کرد و من با خنده گفتم : هه .. مامان و بابا و داداشیم .. پیرمرد بهم لبخند زد و من جلوتر رفتم و از بین اون همه چیزای خوشگل که با ظرافت و زیبایی رنگ هاش کنار هم قرار گرفته بود و خیلی تمیز بافته شده سه تا جا سوئیچی شو انتخاب کردم و با توجه به سنگ ماه تولدشون گرفتم و پولش رو حساب کردم .. دیدم که سارا هم داره بین اونا چیزی رو انتخاب می کنه و بعد گفت : یه دونه شو می خوام که ماه تولدش فروردین باشه .. پیرمرد چیزایی که مال ماه فروردین بود رو نشونش داد و شنیدم که سهیل گفت : اِه منم فروردینی ام که ... و بعد کیانا دستم رو کشید و با هم رفتیم سمت بقیه که منتظرمون ایستاده بودن .. بعد از چرخی که تو بازار زدیم به یه رستوران دریایی رفتیم و همه ماهی سفارش دادیم و بعد هم به هتل برگشتیم تا استراحت کنیم ..توی هتل که بودیم پریسا داشت خرید هامون رو یکی یکی آنالیز می کرد که دیدیم بنیامین اومد دنبال کیانا . و کیانا چون خسته بود گفت که بیاد تو و کمی استراحت کنیم بعد عصر بریم بیرون ..کیانا کلا خیلی خوابالو بود .. بنیامین لبه ی تخت نشسته بود و به من پریسا و خرید هامون نگاه می کرد . پریسا هم همونطور مشغول بود .. کیانا به آرومی سرشو گذاشت رو پای بنیامین و اونم داشن نگاه می کرد که کم کم چشم هاش بسته شد و خوابش برد . و بعد دیدم که بنیامین داره به آرومی موهاشو نوازش می کنه .. لبخندی روی لبم اومد و حس کردم که چقدر از با هم بودنشون آرامش دارن .. چیزی که من با سامان نداشتم .. چیزی که می تونستم با کاوه به دست بیارم .. اما اونو که به دست میاوردم حتی کاوه رو هم از دست دادم ..وقتی کارمون تموم شد بنیامین به آرومی کیانا رو کاملا روی تخت کشید و ملافه ی سفیدی که اونجا بود رو روش کشید و پریسا در حالیکه به مسخره گریه می کرد گفت : یعنی مُرد ؟؟ بنیامین با لبخندی که نمی تونست کنترلش کنه گفت : خدا نکنه .. پریسا خندید و گفت : بنیامین تو خوابت میاد ؟؟ سرشو به نشونه ی منفی تکون داد و گفت : بیاین یه کم بازی کنیم .. گفتم : چه بازی ؟؟ پریسا خم شد و کیف کوله ش رو کشید و گفت : حُکم سه نفره خوبه ؟؟ ما موافقت کردیم و حدود یه ساعتی مشغول بازی کردن بودیم تا اینکه کیانا بیدار شد و کم کم بازی ما هم تموم شد .. بازی که تموم شد بنیامین رفت رو تخت پیش کیانا نشست و منم رفتم تا یه دوش بگیرم وقتی برگشتم دیدم که بنیامین و کیانا رفتن .. جلو آینه ایستادم و همون طور کو موهامو خشک می کردم گفتم : اینا کجا رفتن پر پر جونی ؟؟ پریسا در حالیکه می خندید جلو اومد و یقه ی حوله مو که باز شده بود و روی هم کشید و گفت : اینقدر واسه من دلبری نکن .. غش غش خندیدم و گفتم : مرده شورتو ببرن که اینقدر هیزی .. خندید و گفت : رفتن لب ساحل .. گفتم : تو چرا با بهداد نمی ری ..؟ پریسا زود گفت : ول کن تو رو خدا .. نمی خوام تا قبل از اینکه مطمئن شم باهاش صحنه های اکشن داشته باشم .. از حرفش خنده م گرفت و گفتم : اکشن نیست که رمانتیکه .. پریسا پرید رو تخت و گفت : همون که تو می گی .. مو هام رو خشک کردم و بعد لباس هامو پوشیدم و رفتم تو تخت کنار پریسا و گفتم : کاوه از وقتی با ویدا اومده رفتارش با همه عوض شده .. پریسا گفت : آره .. یه جورایی غریبانه برخورد می کنه .. انگار جلو ویدا ملاحظه می کنه و مثلا می خواد بگه با کسی صمیمی نیست .. تو همین لحظه گوشی پریسا زنگ خورد و پریسا جواب داد و بعد که تماش قطع شد به طرفم چرخید و گفت : پاشو حاضر شیم دوستم ..بهداد گفت تا نیم ساعت دیگه میاد دنبالمون .. بعد هر دو با هم پریدیم جلو آینه و پریسا اومد به صورتش کرم بماله که آرنجش خورد تو چونه ی من و من در حالیکه خیلی دردم گرفته بود گفتم : بمیری .. پریسا با خنده گفت :نترس چیزی ت نشد بادمجون بم آفت نداره .. زدم تو پهلوش و پریسا گفت : نیکا بیا من تو رو آرایش می کنم تو منو ... با تعجب نگاهش کردم و گفتم : مثلا چه جوری ؟؟ لبخند خوشگلی زد و گفت : هر جور دوست داری آرایشم کن به سلیقه خودت .. منم همین طور .. پیشنهادش خوب بود .. می تونستم خنده دار آرایشش کنم و کلی بخندیم ..گفتم : باشه .. چی می خوای بپوشی ؟؟ شال قرمز و مانتوی مشکی شو نشونم داد و اونم بعد از اینکه فهمید من تصمیم دارم شال آجری مایل به صورتی رنگم(این رنگی) رو با مانتوی سفید بپوشم مشغول شد .. وقتی کارش تموم شد جلو آینه خودمو نگاه کردم و از چیزی که می دیدم متعجب شدم ، گفتم : این منم ؟؟ پریسا خندید و گفت : دیدی چقدر خوشگلت کردم ؟؟ خندیدم و گفتم : چه مجلسی شدم ... پریسا زد تو سرم و گفت : گاوی دیگه هیچی حالی ت نمیشه ... این کجاش مجلسیه .. خیلی هم اسپرته ... در حالیکه نگاهمو از خودم نمی گرفتم گفتم : خیلی مجلل و با شکوه شدم .. پریسا خندید و گفت : بدو نوبت توئه .. الان بهداد میاد دنبالمون .. یه بار دیگه دقیق خودمو نگاه کردم .. چشم هامو ساده اما خیلی خوشگل آرایش کرده بود . خط چشمی که کشیده بود طوری بود که هم چشم هامو خیلی بزرگ تر کرده بود هم دیگه تنها چیزی که تو صورتم خیلی جلب توجه می کرد چشم هام بود .. اصلا یه برق خاصی تو چشم هام افتاده بود .. رژ گونه ی آجری رنگ و رژ لب مسی مایل به نارنجی با پوست برنز صورتم و ابرو های قهوه ایم فوق العاده شده بود ..همه ی آرایشم همونی بوود که همیشه بود اما خط چشمم خیلی چهره مو عوض کرده بود ..پریسا گفت : زود باش دیگه .. دلم نیومد زشت آرایشش کنم .. برای همین رژ گونه ای کم حال روی گونه هاش زدم و رژ لب قرمز خوشرنگی که داشتم و خودم فقط برای عروسی و مهمونی های خاص که لباس قرمز داشتم و برای سیگار کشیدن ازش استفاده می کردم روی روی لبای صورتی ش کشیدم و بعد براش ریمل کشیدم و کمی موهاشو این طرف اون طرف کردم و گفتم : آماده ای .. پریسا خودشو نگاه کرد .. بدون خط چشم چشم هاش یه کم بی حال بود . اما چهره ش یه طوری شده بود که من خیلی دوست داشتم .. لبخندی زد و گفت : با اینکه خیلی مجلسی م کردی .. اما خیلی تغییر کردم و خوشم اومد .. چشمکی زدم و موهامو بالا جمع کردم و بستم و بعد از اینکه شال هامونو سر کردیم از اتاق خارج شدیم که دیدیم بهداد و سهیل دارن با هم به سمت اتاق ما میان .. با دیدن من و پریسا لحظه ای هر دو شون ایستادن و با تعجب نگاهمون کردن .. پریسا خندید و گفت : چیه جن دیدین ؟؟؟ بهداد سرشو تکون داد و گفت : چقدر تغییر کردین .. پریسا عشوه شتری خنده داری اومد و گفت : آرایشگرم رو عوض کردم .. خنده م گرفت .. پریسا همیشه وقتی می خواست این طوری صحبت کنه حرف " ش " رو یه طور با مزه ای می گفت . به اصطلاح می گن "ش" ِ ش می زد { نمی دونم تونستم منظورمو برسونم یا نه ؟؟ = هدیه } بهداد کف دستش رو جلوی پریسا گرفت و گفت : افتخار همراهی این خانوم خوشگل رو دارم ؟؟ پریسا خنده ی با مزه ای کرد و گفت : باشه .. باشه .. دیگه از حالت مجلسی در بیایم ... دستش رو تو دست بهداد گذاشت و با اون کفشای پاشنه ده سانتی ش چند قدم برداشت .. که صداش تو مخم سوت کشید .. سهیل لبخندی زد و گفت : خب ... فعلا من و تو هم مجبوریم همو همراهی کنم .. با حرص نگاهش کردم و گفتم : نه مجبور نیستیم .. و همونطور که با کفش های پاشنه بلند همرنگ شالم که جین تنگ و استخونی رنگم تا روی نیمه های کفشم اومده بود چند قدم تند تند برداشتم و سهیل گفت : خیلی خب حالا با این کفشاش تند تند هم راه می ره .. برگشتم نگاهش کردم و اخم کردم .. سهیل خودشو بهم رسوند و گفت : خنده دار می شی .. یه تای ابرومو بالا انداختم و گفتم : کجا قراره بریم ؟؟ سهیل شونه ای بالا انداخت و گفت : همون رستوران ساحلی که نزدیک هتله .. از گوشه ی چشم نگاهش بهش انداختم .. با این که قدم ده سانت بلند تر شده بود اما سهیل هنوزم از من قدش بلند تر بود .. نگاهم افتاد به پریسا اینا که منتظر ما بودن تا بهشون برسیم و دیدم که پریسا دستش رو دور بازوی بهداد حلقه کرده . تو دلم گفتم: بی حیا ... خوبه هنوز تصمیم نگرفته باهاش باشه ...از تفکر خودم خنده م گرفت .. وقتی بهشون رسیدیم تاکسی گرفتیم و به یه استراحتگاه لب ساحلی رفتیم و روی یه میز چهار نفره رو به دریا نشستیم و بستنی سفارش دادیم .. پریسا در حالیکه تعجب کرده بود گفت : چطوره که تو پائیز جنوب اینقدر گرمه .. مثه تابستونه !! سهیل گفت : خب همیشه همین جوریه دیگه ... تازه بعضی وقتا تو زمستونم همین جوری گرمه .. لبخند زیدم به دریا چشم دوختم .. نسیم ملایمی از سوی دریا می وزید و موهای نرم پریسا رو به بازی گرفته بود . بهداد به آرومی دست برد و موهای پریسا رو پشت گوشش برد و من با خودم فکر کردم : این دو تا چه یه هو اینقدر صمیمی شدن ..بستنی رو که آوردن . من چون بستنی میوه ای مخصوص سفارش داده بودم و بقیه بستنی شکلاتی .. نگاهم افتاد به اسکُپ های رنگارنگ و تو دلم کلی ذوق کردم .. فکر کنم یه کیلو بستنی بود .. پیش خدمت وقتی ظرف ها رو می ذاشت دیدم که اشتباهی بستنی میوه ای رو جلوی سهیل گذاشت .. وقتی که اون رفت دستم رو جلو بردارم تا ظرف بستنی خودم رو بردارم که سهیل ظرف رو جلو خودش کشید و گفت : این دیگه مال منه .. با حرص گفتم : من بستنی میوه ای سفارش داده بودم .. سهیل گفت : حالا که اینو واسه من گذاشته .. الان که اینو دیدم هوس بستنی میوه ای کردم .. با حرص نگاهش کردم و گفتم : اونو بده به من .. دستم رو جلو بردم و سهیل بازم ظرف رو تو دستهاش گرفته بود .. به پریسا گفتم : بچه ها مگه من بستنی میوه ای سفارش نداده بودم .. اون مال منه .. بهداد و پریسا که داشتن به ما می خندیدن تایید کردن و سهیل گفت : منم نظرم عوض شده .. با حرص گفتم : من اصلا بستنی شکلاتی دوست ندارم .. سهیل ابروها شو بالا انداخت و گفت : اون دیگه مشکل توئه .. دندونام رو روی هم فشردم و موندم چیکار کنم .. خیلی ازش حرصم گرفته بود .. من بستنی خودمو می خواستم ..بدون اینکه چیزی بگم ظرف بستنی سهیل رو که حالا مال من بود جلو کشیدم و کمی از بستنی رو دهنم گذاشتم .. تو دلم گفتم : خوبه حداقل خوشمزه س ...مشغول خوردن شدم و پریسا و بهداد داشتن سر یه موضوعی می خندیدن .. از گوشه ی چشم نگاهی به رنگ های مختلف و خوش رنگ اسکوپ ها کردم و دلم همون بستنی میوه ای خودم رو خواست .. نگاهم سر خورد روی نیمرخ سهیل که داشت با بی میلی بستنی می خورد .. حس کردم دوست نداره و فقط از لجبازی با من اونو ازم گرفت ...کمی که از بستنی خوردیم دیدم که سهیل دیگه نخورد و نگاهشو دوخت به دریا ..بهداد که بستنی خودش تموم شده بود گفت : سهیل نمی خوری بستنی تو ؟؟ سهیل گفت : نع .. بهداد ظرف رو جلو کشید و تا اولین قاشق رو تو دهنش گذاشت به سرفه افتاد و گفت : این چرا اینقدر بی مزه س ؟؟ ما با تعجب نگاهش کردیم و گفت : فقط رنگ و روش قشنگه .. طعمش مذخرفه ... من و پریسا زدیم زیر خنده و پریسا گفت : سهیل کلید اسرار که می گن همینه ها ... غش غش خندیدیم . سهیل هم می خندید .. پریسا گفت : طمع کردی اینجوری شد .. سهیل لبخند جذابی زد و گفت : شکلاتی ش چطور بود ؟؟ ابرومو بالا انداختم و گفتم : فوق العاده بود .. من که شکلاتی دوست نداشتم تا تهشو خوردم .. چهار تایی مون خندیدم و من نگاهم روی سهیل در حال خندیدن خشک شد ... چقدر تو اون پیراهن چهار خونه ی سورمه ای قرمز جذاب شده بود ....یه ساعتی همون جا بودیم تا اینکه بچه ها هم تماس گرفتن و اومدن پیشمون .. بعد که همه جمع شدیم رفتیم به رستوران ساحلی و با هم شام خوردیم .. بعد هم رفتیم لب ساحل .. من و پریسا نمی خواستیم بریم که به زور بردنمون .. حالا راه رفتنمون تو ساحل با اون کفشای پاشنه بلند معرکه بود .. بهداد که می دید پریسا نمی تونه درست راه بره اومد و تو تاریکی ساحل دست زیر زانوهاش برد و بغلش کرد .. خود پریسا و ما متعجب نگاهشون می کردیم و بهداد خیلی راحت پریسا رو حمل می کرد .. دست راست بهداد زیر شونه های ظریف پریسا بود و پریسا اصرار می کرد تا بهداد بذارش رو زمین .. و بهداد هم اهمیتی نمی داد .. پسر جالب و بی رودروایسی بود .. یه جورایی ازش خوشم میومد .. خیلی پررو بود ... هر کار که دلش می خواست رو انجام می داد و نمی ذاشت چیزی تو دلش بمونه ...خم شدم و کفش هام رو در آوردم و همون طور که با دوتا بندش تو دستم گرفته بودم با پاهای برهنه تو ساحل قدم بر می داشتم .. کیانا اذیتم می کرد : هه هه .. دختری با پاهای برهنه... چشمکی زدم و گفتم : من می خوام برم تو آب کی باهام میاد ؟؟ دیدم که ویدا خیلی زود کفش هاشو در آورد و گفت : من میام بریم ... یه لحظه حس کردم چقدر پشیمونم که این حرف رو زدم اما بعد خیلی زود با هم به سمت آب رفتیم .. کمی که تا مچ پاهام تو رفتم گفتم : من جلوتر نمیام .. ویدا اخماش تو هم رفت و گفت : فکر کردم بیشتر از اینا ... لبخندی زدم و گفتم : لباسام مناسب خیس شدن نیست ... و با خودم فکر کردم : تو فکر می کنی من با این مانتویی که اینقدر پولشو دادم و فقط جاهای خاص می پوشمش میام با تو آب بازی .. واسه خودش خوشحاله دختره ..بعد از آب بیرون اومدم و برگشتم پیش بچه ها که رو ماسه ها نشسته بودن .. کاوه با دیدن من گفت : ویدا کو ؟؟ شونه ای بالا انداختم و گفتم : من نمی دونم ... من نمی خواستم زیاد خیس بشم .. اما اون می خواست بیشتر تو آب بره .. کاوه در حالیکه با عصبانیت بلند می شد گفت : واقعا که خیلی بی مسئولیتی من به خاطر تو اونو تنها فرستادم اون وقت تو .. داشت با خشونت از کنارم می گذشت که جلوش ایستادم و گفتم : تو چی گفتی ؟؟؟ من بی مسئولیتم ؟؟ مگه من بادیگاردشم یا نوکر باباش یا یه همچین چیزی ... ؟؟ کاوه با عصبانیت زل زد تو چشمهام و تنه ای بهم زد و رفت که تعادلم به هم خورد و قبل از اینکه بیفتم تعادلم رو حفظ کردم و با عصبانیت نگاهش کردم .. بچه ها چیزی نمی گفتن تا اینکه سارا گفت : کاوه داره زیاده روی می کنه .. بغض داشتم .. حق نداشت با من اینجوری حرف بزنه .. حق نداشت اینجوری به من توهین کنه .. پسر بد بد بد... شالم رو رو سرم جا به جا کردم و لبخندی زدم . بغضم رو قورت دادم و بین کیانا و پریسا نشستم و دایره ای که تشکیل شده بود رو تکمیل کردم .. سهیل که رو به روم نشسته بود گفت : کاوه عصبانی بود .. اون منظوری نداشت .. اصلا منتظر بودم تا سهیل چیزی بگه .. فقط دلم می خواست یه حرفی بزنه تا همه ی عصبانیتم رو سرش خالی کنم .. با خشونت گفتم : تو چی می گی دیگه ؟؟؟ فکر می کنی تو خیلی بهتر از اونی ؟ تویی که همیشه و همه جا فقط می خوای منو اذیت کنی ... ؟؟ دست خودم نبود که اون حرفارو زدم .. هیچ وقت دوست نداشتم جلو بچه ها اون حرفا رو بگم .. پریسا به آرومی سرمو به طرف خودش چرخوند و گفت : عزیزم مهم نیست .. ادامه ش نده .. تند تند نفس می کشیدم .. پریسا گفت : مهم نیست .. ببین .. بی خیال ... سرمو رو شونه ی پریسا گذاشتم و حس کردم چقدر خوبه که پریسا رو دارم .. حالا آروم شده بودم . 

اون شب وقتی کاوه برگشت تو جمع و دید هیچ کس بهش محل نمی ده و باهاش سر سنگین هستن و بدتر از همه اینکه ویدا به شدت با من گرم می گرفت و باهام صمیمی بود بیشتر از روزای قبل تو خودش فرو رفت . اون قدر از کاوه ناراحت بودم که حتی دیگه نمی تونستم مهربونی ها و محبت های قبلش رو به یاد بیارم . نمی تونستم به یاد بیارم که چقدر می تونه آدم خوبی باشه . اصلا حتی نگاهش نکردم و به جاش کلی بر عکس همیشه با ویدا که اون لحظه شده بود ویدا جونم گرم گرفتم . وقتی همه با هم به بلند شدیم تا به سمت هتل بریم کاوه گفت : نیکا من باهات کار دارم .. می شه ما چند دقیقه دیگه بریم تو ؟؟ برگشتم با خشم نگاهش کردم که نگاهم به ویدا با اون لبخند ساده ی بی گناهش افتاد که به من می زد و به جای اینکه بگم : نه دیگه باهات کاری ندارم ... زمزمه کردم : می شه .. ویدا خیلی زود گفت : کاوه شب بخیر .. من با سارا می رم .. کاوه با سر جوابشو داد .بچه ها از کنارمون گذشتن و من تو لحظه ی آخر نگاهم به سهیل افتاد که با حالت خاصی نگاهم می کرد . پریسا برگشت و گفت : کاوه بعدا پریسا رو تا دم اتاق بیاریا ... کاوه زیر لب گفت : باشه ... وقتی ازمون دور شدن بدون اینکه نگاهش کنم چند قدم ازش گذشتم و رو به روی دریا ایستادم . پاهای برهنه م روی ماسه های سرد بود و بهم آرامش می داد . کاوه کنارم رو به دریا ایستاد و گفت : خیلی تند رفتم ... من معذرت می خوام .. با حرص گفتم : همین یه بار نبود ... کاوه سرشو به طرف من چرخوند و گفت : من بار دیگه ای یادم نمیاد ... همون طور که باد تو موهام می چرخید و هر تار مو رو به سویی می کشید تو چشماش زل زدم و گفتم : همین یه بار نیست که تند می ری .. کاوه سرشو پایین انداخت و من که می دیدم نرم شده زمزمه کردم : حق نداشتی منو بازی بدی و بعد بکشی کنار .. من واسه این نمی تونم ببخشمت .. کاوه با غم نگاهم کرد و گفت : تو هنوز فراموشش نکردی ؟؟ چنان با خشم نگاهش کردم که تعجب کرد و کمی هول شد . و من غریدم : متاسفم که این حرفو به تو زدم .. تو خیلی بی خیالی .. همه چیز رو سر سری می گیری .. اما می دونی چیه ؟؟ برای منم مهم نیست .. اما فقط شاید برای ویدا مهم باشه که بدونه تو چند روز دیگه هم اونو می ذاری کنار .. خواستم برگردم که مچ دستم رو گرفت .. اونقدر محکم گرفت که دستم درد گرفت و گفتم : آخخخ .. خواستم مچ دستم رو بیرون بکشم که نذاشت و محکم تر فشار داد و با عصبانیت با صدای بلند تری گفت : تو چیزی به ویدا نمی گی ... خنده ای کردم از رو بی خیالی که خیلی حرصی بود .. از اون خنده های نیکایی .. و بعد زل زدم تو چشماش و با لوندی گفتم : چرا اتفاقا .. اون منو دوست داره .. کاوه دندون هاشو روی هم فشار داد و گفت : اونو وارد این بازی نکن ... بیشتر خندیدم و بعد با لبخند هوس انگیزی گفتم : بذار بدونه .. اینقدر از اینکه کسی خود ِ واقعیت رو بشناسه می ترسی ؟؟ مچ دستم رو پیچوند که آخم در اومد اما خنده هامو کنار نذاشتم و کاوه از بین دندون هاش غرید : اونی که فکر می کنی جای تو رو گرفته ویدا نیست ... و بعد آن چنان با شدت دستم رو رها کرد و هول داد که تعادلم به هم خورد و کمی به عقب پرت شدم . کاوه از گوشه چشم نگاهم کرد و گفت : اگه نمی تونی دوستش باشی .. ازش دوری کن .. دوباره اون لبخند حرصی م روی لبم نشست و با لحن خاصی گفتم : می خوام واسش دوستی کنم .. بعد به سمت هتل راه افتادم کاوه با چند قدم بلند خودشو بهم رسوند و جلوم ایستاد و گفت : نمی تونی ویدا رو اذیت کنی . . تو چشم هاش زل زدم و یه تای ابرومو بالا انداختم و با لبخندی شیطانی گفتم : اونی که اذیتش می کنه .. من نیستم .. تویی . !! کاوه دستش رو جلوم گرفت و گفت : ویدا خواهر منه ... من که می خواستم از کنارش رد بشم .. خشکم زد .. سر جام موندم . این بار از اون لبخند و خنده ها خبری نبود .. نتونستم کنجکاوی نکنم و با تعجب گفتم : چی ؟؟ خواهرت ؟؟!!! کاوه نفسشو فوت کرد بیرون گفت : آره .. ویدا خواهر منه ... با حرص گفتم : به من دروغ نگو ... بابات بهت گفت که می تونی باهاش ازدواج کنی .. کاوه چپ چپ نگاهم کرد و از اینکه این چیزارو می دونستم ناراحت و عصبانی شد و گفت : ویدا .. دختر ِ خانوم ِ بابامه ... اما واسه من مثه خواهرمه .. همین و بس !! زمزمه کردم : تو واسه اون چی هستی ؟ کاوه شونه هاشو بالا انداخت و گفت : در مورد احساس من حرف می زدیم .. با گنگی نگاهش کردم .. نمی تونستم رابطه شون رو درک کنم .. در واقع اونا می تونستن عاشق هم باشن و با هم ازدواج کنن .. قبل از اینکه اینو بدونم . احساس می کردم که همو دوست دارن و الان نمی تونستم درک کنم که ویدا رو مثه خواهرش می دونه .. ابرو هام تو هم گره خورده بود و بدون اینکه دیگه چیزی بگم به طرف هتل راه افتادم . کاوه پشت سرم گفت : من تا اتاقت می رسونمت .. دستم رو جلوش گرفتم و گفتم : خودم می رم ... کاوه چیزی نگفت و به تنهایی به سمت هتل راه افتادم .. توی راهروی اتاقمون هیچ کس نبود . اما برای یه لحظه حس کردم کسی پشت سرمه تا چرخیدم چیزی مثه یه جسم بزرگ و سیاه در عرض راهرو دوید و محو شد .. لرزشی تو بدنم حس کردم و کمی به سرعت قدم هام افزودم و تو همین حال بودم که باز لغزشی پشت سرم حس کردم . بر نگشتم ادامه بدم فقط کمی قدم هام رو تند تر کردم . با اون کفش های پاشنه بلند نمی تونستم تند تر از اون راه برم .. چیزی از پشت به موهام که از پشت شال بیرون بود خورد .. دست خودم نبود که برگشتم و تو یه لحظه اون مرد ریشو رو پشت سرم دیدم .. زبونم بند اومده بود حتی نتونستم جیغ بزنم .. نفهمیدم چطور دویدم و در حالیکه حس می کردم تمام مدت با فاصله ی کمی دنبالمه . پاشنه ی کفشم روی زمین لغزید و باشدت رو زمین پرت شدم و سر خوردم .. صدای آخم و جیغ بلندم توی کل راهرو پیچید .. در حالیکه نفس نفس می زدم .. پشت سرم رو نگاه کردم و دیدم که مرد بالای سرم ایتاده .. واضح نمی دیدم .. مخصوصا صورت و چشم هاشو چون کلاه شاپویی که رو سرش بود کاملا چشم هاشو پوشونده بود .. خواست روم خم بشه و من کاملا نفسم داشت بند میومد که ناگهان صدای باز شدن در اتاقی اومد و تا به سمت در برگشتم و پریسا رو تو چارچوب در دیدم برگشتم و دیدم که اون مرد نیست .. پریسا به سمتم دوید و در حالیکه از روی زمین بلندم می کرد گفت : چی شدی نیکا ؟؟ اون کاوه ی بی مسئولیت کجاست ؟؟ من که آرنج دست راستم درد گرفته بود ناله ای کردم و گفتم : آی دستم ... دستم .. مواظب باش .. پریسا به آرومی بلندم کرد و بعد دیدم که کیانا هم ازاتاق بیرون اومد و با نگرانی گفت : چی شده ؟؟ صورتم از درد دستم در هم پیچیده شد و گفتم : هیچی .. خوردم زمین .. کمکم کردن و بردنم توی اتاق .. لبه ی تخت که نشستم کیانا به آرومی لباس هامو در آورد تا فشاری روی آرنجم نیاد و دیدم که پریسا داره با گوشی ش به جایی زنگ می زنه و بعد صداش رو شنیدم که گفت : الو کاوه ؟؟ تو اینجوری مسئولیت قبول می کنی ؟؟ مگه من به تو نگفتم نیکا رو تا دم اتاق بیاری ؟؟ ..... اگه نمی خواستی بیاری ش می گفتی خودم میومدم و می بردمش ....... کمی مکث کرد و گفت : خودت مسئولیت پذیر نیستی و اون وقت از دیگران ایراد هم می گیری ... دوباره مکث کرد و با لحنی که به شدت عصبانی بود : بله که چیزی شده ... فکر کنم دستش شکسته .. و بعد دیدم که با عصبانیت گوشی رو قطع کرد و اومد کنارم نشست و در حالیکه موهامو پشت گوشم می زد گفت : چی شد که زمین خوردی ؟؟ همون طور که با دست دیگه م بازوم رو طوری گرفته بودم تا روش فشار نیاد گفتم : چرا بهش زنگ زدی ؟؟ پریسا با دستمالی صورتم رو پاک کرد و گفت : چون که باید جواب پس می داد .. با ناراحتی گفتم : اما خودم خواستم تنها بیام . .پریسا با عصبانیت گفت : چون به من قول داده بود حتی اگه تو هم می خواستی باید باهات میومد . .کیانا موهام رو که توی صورتم و دورم ریخته بود رو به آرومی جمع کرد و بالای سرم بست و گفت : به بنیامین زنگ زدم تا بیاد بریم از دستت عکی بگیریم .. ببینیم چی شده .. با بغض گفتم : نمی خوام دستم بشکنه .. پریسا سرم رو روی شونه ش گذاشت و گفت : مطمئنم که دستت نشکسته دوستم .. کیانا که می دید هنوز نفس کشیدنم حالت طبیعی نداره شیشه ی آب معدنی معروفش رو که همیشه با خودش داشت رو بهم داد و چند قورت ازش خوردم .. در اتاق رو زدن و کیانا در رو باز کرد که دیدم بنیامین و بعدش کاوه و سهیل و بهداد وارد اتاق شدن و اومدن داخل .. کاوه با نگرانی گفت : چی شده ؟؟ پریسا رو شو از کاوه برگردوند و جوابشو نداد به جاش کیانا گفت : جلوی اتاق خورد زمین .. دستش درد می کنه .. آرنجته نه نیکا ؟؟ سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم و کاوه به آرومی دستش رو اطراف آرنجم گذاشت و فشار داد که دادم به هوا بلند شد .. بنیامین گفت : کیانا زنگ بزن آژانس .. باید ببریمش بیمارستان .. کاوه با نگرانی گفت : چی شد که افتادی نیکا ؟؟ با بغض اخمی کردم و گفتم : مهم نیست .. کاوه خیلی زود گفت : معذرت می خوام .. پریسا از تو هم معذرت می خوام .. پشیمونم .. باید باهاش میومدم .. پریسا لبخندی زورکی زد و گفت : بی خیال .. از این اخلاق کاوه خوشم میومد.. هر کسی این شجاعت کاوه رو نداره که تا بفهمه اشتباه کرده زود معذرت خواهی کنه و به اشتباهش اعتراف کنه .. بعضی ها جونشون در میاد بخوان معذرت خواهی کنن .. وقتی آژانس اومد من و کاوه و پریسا با هم رفتیم بیمارستان و خدا رو شکر بعد از اینکه عکس گرفتن و دکتر دید گفت که دستم نشکسته و چیز خاصی به جز ضرب دیدگی نیست و دستم رو بعد از شستشو باند پیچی کرد و گفت که زود خوب می شه .. وقتی توی تاکسی نشستیم سرمو روی شونه ی پریسا گذاشتم و پریسا مثه یه مامان دلسوز موهام رو نوازش کرد .. کاوه به عقب چرخید و گفت : راحتی نیکا ؟؟ چیزی لازم نداری برات بگیرم ؟ سرمو تکون دادم و گفتم : نع .. هیچی لازم ندارم . .اما کاوه به راننده ی تاکسی گفت که جلوی یه سوپر مارکت نگه داره و بعد رفت و با دو تا پلاستیک بزرگ برگشت و به سمت هتل رفتیم وقتی وارد اتاق شدم دیدم که سهیل و بنیامین و بهداد هنوز توی اتاق ما پیش کیانا موندن . همه حالم رو جویا شدن و بعد از اینکه کمی موندن خواستن برن که دیدم سهیل با نگرانی نگاهم کرد و بعد از یه شب بخیر پشت سر بهداد و بنیامین از اتاق خارج شد .. پریسا و کیانا داشتن سر تنها کمپوت آناناسی که بین کمپوت های سیب و گلابی و ژرد آلویی که کاوه گرفته بود دعوا می کردن که کاوه کنارم لبه ی تخت نشست و گفت : نیکا به من بگو .. لبخندی زورکی زدم و گفتم : چیو ؟ کاوه با تیز بینی نگاهم کرد و گفت : تو چرا باید تو راهرو بدوی ؟ نگاهمو به انگشت های پام که لاک قهوه ای کم رنگی داشت دوختم و زمزمه کردم : اون روحه که جریانشو بهت گفته بودم ، یادته ؟؟ کاوه با نگرانی و هیجان گفت : آره .. چطور ؟؟ این بار با حالت مظلومانه ای نگاهش کردم و گفتم : اون دنبالم بود .. وقتی افتادم داشت روم خم می شد .. اگه پریسا درو باز نمی کرد معلوم نبود چه بلایی سرم میومد .. کاوه با ناراحتی گفت : چرا به من نگفتی که این همه مدت دنبالته ؟؟ هان ؟! من که اشک روی گونه هام جاری شده بود گفتم : من خیلی می ترسم کاوه .. اون با من چی کار داره ؟؟ کاوه به زخم گوشه ی لبم که از اون شب موقع تاب بازی هنوز روی لبم مونده بود و چون رژ لبم پاک شده بود دیده می شد نگاه کرد و گفت : این چیه ؟؟ با بغض گفتم : به خاطر همونه .. کاوه به نرمی دستی روی موهام کشید و گفت : آروم باش ... من پیشتم . .با هم این قضیه رو حل می کنیم .. صادقانه گفتم : چرا هیچ کس جز تو و پریسا این داستان رو باور نمی کنه ؟؟ نکنه من دارم دیوونه می شم و اینا حقیقت نداره .. ؟ کاوه با محبتی مثه اون محبت های قدیمش .. زمان آقا گاوه بودنش نگاهم کرد و گفت : حقیقت داره . تو دیوونه نیستی . اما باید بفهمیم اون چرا دنبالت می کنه .. بعد هم مگه دیگه به کی گفتی ؟؟ گریه م شدت گرفت و با بغضی شدید گفتم : پس واقعیه .. به بچه هایی که همون جا تو ویلا با هم بودیم و به سهیل .. کاوه جا خورد و گفت : سهیل ؟؟ چرا سهیل ؟!!! حس کردم حسودی ش شده اما گفتم : همون باری که این اتفاق افتاد و اشاره به لبم کردم و ادامه دادم : سهیل نجاتم داد... اما باورش نشد .. کاوه لبخندی زد و گفت : انگار دیگه قرارنیست فقط هم دیگه رو اذیت کنین .. لبخندی زدم و گفتم : ما با هم صلح کردیم .. کاوه سکوت مسخره ای کرد و گفت : خیله خب من دیگه می رم .. به پریسا بگو که تحت هیچ شرایطی تنهات نذاره تا ببینیم باید چیکار کنیم ..سرمو تکون دادم و کاوه بعد از خدافظی از بچه ها رفت .. تا رفت اون دو تا اومدن و پرسیدن که چی می گفته و چی شده و من جواب دادم و بعد کنار هم دراز کشیدیم رو تخت تا بخوابیم و من خیلی نا محسوس دستم رو دور بازو ی پریسا حلقه کردم و اونقدر خسته بودم که قبل از اینکه بتونم شب بخیر بگم خوابم برد .. فردای اون روز تمام مدت با گروه و با برنامه ای که لیدر داشت چند جای تفریحی رفتیم و دیدن کردیم و تو این مدت اتفاق خاصی نیفتاد جز اینکه به شدت بهم خوش گذشت و اینکه دیدم بچه ها از زبون سارا که از ویدا شنیده بود فهمیدن که ویدا خواهر کاوه ست .. اون روز روز بهتری بود .. کاوه هم یخش باز شده بود و تقریبا مثه همون قبلا ها بود با یه تفاوت که فقط دیگه می دونستم که نمی خواد چیزی جز دوستی ساده بینمون باشه .. شب که تو اتاق بودیم کیانا با غصه گفت : امروز خیلی خوش گذشت .. پریسا گفت : آره .. فردا صبح بر می گردیم .. این سفر با همه اتفاقاش بهترین سفری بود که تو عمرم اومدم .. لبخندی زدم و گفتم : پس فاز غم نگیرین .. بذارین این شب آخر هم خوش بگذره .. کیانا بشکنی زد و گفت : آره همینه .. الان زنگ می زنم می گم همه شون بیان اینجا و بشینیم بازی کنیم تا خود ِ خود صبح .. سه تایی کف دست هامونو زدیم به هم و پریسا در حالیکه غش غش می خندید گفت : تو مثلا دستت درد می کرد ها ... گفتم : چیه خب ؟؟ دیگه درد نمی کنه .. پریسا گفت : خب چرا اینقدر محکم می زنی ؟؟ یه کم ملاحظه ما رو بکن .. خندیدم و بعد دیدم که کیانا گفت : به همه شون اس ام اس دادم .. گفتم نیکا داره می می ره .. کمکمون کنین و سند تو آلش کردم! چپ چپ نگاهش کردم که گفت : اگه می گفتم بیاین بازی .. بهانه میاوردن و نمیومدن گفتم اینجوری مجبور می شن بیان .. خندیدم و گفتم : تو بی جا می کنی از من مایه می ذاری .. کیانا با شیطنت گفت : دیگه گفتم یکی رو بگم که باورشون بشه .. نه که تو مُردنی تری تو رو گفتم .. اون دو تا زدن زیر خنده و من با چند تا حرکت خشن که گفتنش ممکنه برای افراد زیر بیست سال خوب نباشه جوابشو دادم و کیانا در حالیکه با پررویی می خندید رفت تا در اتاق رو که می زدن باز کرد و بچه ها تا وارد شدن و من رو دیدن همه خندیدن و با بالش و کیف و دم پایی رو فرشی های ما سه تا افتادن به جون کیانا .. بنیامین هم می خندید ..کیانا در حالیکه می خندید به بنیامین گفت : مرتیکه اونجوری نخند .. اینارو دعواشون کن . .بنیامین با خنده گفت : نه دیگه این بار حقته . .کیانا چشم و ابرویی براش اومد و گفت : باعشه .. باعشه .. من و تو زیاد به هم می رسیم .. همه خندیدیم و بعد نشستیم دور هم و مشغول بازی کردن شدیم .. تا ساعت دو و نیم شب مافیا بازی می کردیم و هر بار یکی رو جریمه می کردیم .. خوشبختانه من هیچ وقت جریمه نشده بودم .. قبل از آخرین بار گفتم : من که تا حالا جریمه نشدم .. چقدر خوش شانسم .. سارا خندید و گفت : مطمئنم این بار نوبت توئه .. زبون درازی کردم و گفتم : من خیلی خوش شانسم .. پسرا با " باعشه .. باعشه .. " ی معروفی که معنی ش یعنی : همون که تو می گی و اینا جواب دادن و بازی کردیم .. دقیقا همون طور شد و من باختم .. بچه ها گفتن چون تو خیلی خوش شانسی میاوردی .. حالا وقتشه که حالت گرفته بشه و یه جریمه ی سخت واسم در نظر گرفتن . بهداد گفت : خب ما پسرا از نظرمون بدترین جریمه ها یه طوریه که بی ادبی می شه .. پس دخترا بگن .. پریسا ضربه ای تو پهلوش زد و گفت : بی ادب .. بهداد خندید و گفت : خوبه هنوز چیزی نگفتم . .دخترا دلشون نمیومد به من جریمه ی سخت بگن و جریمه های آسون می گفتن که صدای پسرا در اومد و بهداد گفت : خب بگین یه کاری که بدش میاد رو انجام بده . .پریسا و کیانا به عنوان ستون پنجم بودن و چون منو بیشتر از بقیه می شناختن گشتن و بدترین چیزی که بدم میومد رو پیدا کردن و به گروه ابلاغ کردن .. من که زورکی لبخند می زدم سعی کردم به روی خودم نیارم که بدم میاد که برن سر یه چیز دیگه اما بهداد گفت : آره همین خوبه .. سهیل گفت : خب یه خوراکی بیارین تا ما یه آب دهن ناقابل بریزیم روش .. از تصورش هم حالم بد می شد .. بهداد وقتی به توافق رسیدن یکی از کمپوت ها رو باز کرد و گفت : هر کسی یه کم اینو تف مالی می کنه و تو باید سه تا قاشق از این رو بخوری .. بعد از حرفش احساس کردم می خوام بالا بیارم اما کم نیاوردم و گفتم : منو از چی می تر سونی ن ؟؟ پسرا خندیدن و بهداد گفت : سارا نوبت توئه . .سارا لبخندی زد و گفت : خجالت می کشم .. بهداد گفت : بچه ها رو شونو می کنن اون طرف .. تف کن .. سارا خیلی آروم اون کارو انجام داد و بچه ها هر کدوم با یه ادایی کمپوت نازنین منو مزین کردن .. آخرین نفر خود بهداد بود که گفت : خب نیکا .. اگه تا الان تصمیم داشتی بخوری و حالت بد نشده بود مطمئنم الان نظرت عوض می شه .. بعد با حالت چندشناکی گفت : ااااااااااااااااخخخخ ... تُففففف ... واقعا احساس کردم دارم بالا میارم .. پریسا گفت : اعععععع ... خیلی بی تربیتی بهداد .. .سارا گفت : حالمونو به هم زدی ... بهداد اومد و ظرف کمپوت رو داد بهم .. نگاهم که تو ظرف افتاد .. مقادیر زیادی کف روی تکه های گلابی دیدم .. قاشقی که بهداد به سمتم گرفته بود رو تو دستم گرفتم اما قبل از اینکه بخوام ببرمش داخل گفتم : بچه ها من نمی تونم اینو بخورم .. خیلی کثیفه کیانا گفت : یعنی می خوای بگی آب دهن ما کثیفه ؟؟ حالم بد بود سرمو برگردوندم و گفتم : تورو خدا هر چی دیگه بگین گوش می کنم .. اینو نمی تونم ... بهداد گفت : نه دیگه قانون بازی اینه .. باید حتما انجام بدی .. خودمو لوس کردم و گفتم : به من بی چاره رحم کنین .. دلتون میاد منو با این دست دردناکم اذیت می کنین ؟؟ تو همین لحظه گوشی م زنگ خورد و دیدم که بابکه .. گوشه ای رفتم و جواب دادم .. بابک پر انرژی گفت : این فرفریه بی معرفت ما چطوره ؟؟ با خوشحالی گفتم : خوبم .. فردا صبح بر می گردیم .. تو چرا الان زنگ زدی ؟ نمی گی خواب بودم .. .بابک گفت : می دونم تو شبا زود نمی خوابی ... چه خبر ؟؟ سوغاتی هم گرفتی ؟؟ گفتم : آره ... ولی نمی دونم خوشت میاد یا نه . .بابک گفت : می دونم که خوشم نمیاد .. تو کلا خوش سلیقه نیستی .. با صدای جیغ جیغویی گفتم : مگه من تو رو نبینم کله کدو .. خندید و بعد از یه کم دیگه که اذیتم کرد قطع کرد و قتی برگشتم دیدم بچه ها منتظرن تا من جریمه مو انجام بدم .. گفتم : تو رو خدا .. باور کنین خیلی بدم میاد .. بهداد گفت : تو یه قاشق بخور .. قول می دم ارفاق کنم .. بعدی ها رو ببخشم . .بدون اینکه نگاهی تو ظرف بندازم قاشقم رو تو ظرف بردم و بعد در حالیکه صدای عُق زدن هایی که بچه ها به شوخی می زدن رو شنیدم نفهمیدم چی شد که جلو دهنم رو گرفتم و به سمت دستشویی دویدم .. در دستشویی رو که بستم صدای خنده ی بچه ها میومد .. مشتی آب سرد تو صورتم ریختم نگاهم تو آینه ی دست شویی به لبخند شیطانی م افتاد .. چه فکری با خودشون کردن که من اون چیز کثیف رو می خورم ؟؟ خودمو می زنم به مریضی .. اونقدر بازیگر خوبی هستم که حتی پریسا هم نفهمه فیلم بوده ..پریسا در می زد و می پرسید که حالم چطوره .. چهره ی مریضی به خودم گرفتم و از سرویس بهداشتی خارج شدم .. بهداد با خنده گفت : تو که بدت نمیومد .. نیشخندی زدم و گفتم : برو با اون تُفای کف کفی ت .. بچه ها خندیدن و گفتن که از اول قرار نبوده بذارن من اون چیز آشغالو بخورم و فقط می خواستن اذیتم کنن .. گفتم : آره .. اگه می خوردم که هیچی نمی گفتین ... تا نیم ساعت بعدش هم همونطور حرف می زدیم تا اینکه هر کی به اتاق خودش رفت و ما هم خیلی زود خوابمون برد ..فردا صبحش همه مون تو اتوبوس خواب بودیم .. اونروز رفتیم و شب هم توی اتوبوس در حال حرکت گذروندیم و فردا بعد از ظهرش رسیدیم شهرمون .. وقتی رفتم خونه خیلی خسته بودم .. اون موقع فقط مامان خونه بود که با دیدنم کلی ذوق زده شد .. چون بهش نگفته بودم کی می رسم خیلی غافلگیر شد .. من بعد رفتم خوابیدم .. وقتی بیدار شدم که بابک و بابا هم خونه بودن و می خواستیم شام بخورم .. بابا رو که دیدم رفتم تو بغلش و کلی بوسش کردم .. دلم خیلی براشون تنگ شده بود .. بابک رو هم بغل کردم و بابک موهامو به هم ریخت و گفت : چقدر جای تو تو خونه خالی بود نیکا .. لبخندی زدم و بابا گفت : واسه همینم هیچ وقت عروست نمی کنیم .. جا خوردم و به شوخی گفتم : اِهه بابا ؟؟ بابا خندید و بوسه ای رو موهام زد و گفت : دختره پر رو .. .خودمو براش لوس کردم و بعد هم سوغاتی هاشون رو بهشون دادم هر سه تاشون از اون جاسوئیچی خوششون اومد و مخصوصا که گفتم اون سنگ ها ماه تولدشونه ..اون شب وقتی به اتاقم رفتم تا بخوابم .. خیلی خوشحال و پر انرژی بودم .. از فردا هم دوباره می رفتم دانشگاه و باز بچه ها رو می دیدم .. تو این مدت خیلی بهشون عادت کرده بودم و اینکه می دونستم فردا باز هم تک تکشون رو می بینم ذوق زده م می کرد .. صدف بهم زنگ زد و کلی جیغ جیغ کرد : وااااااااااااایییی نیکا نبودی کلی اتفاق بین من و شایان افتاده ..خندیدم و گفتم : باشه عزیزم ... چرا جیغ می زنی .. ؟ صدف گفت : باید همه شو برات تعریف کنم .. تو بگو .. خوش گذشت ؟؟ دیگه حتما کلی به کاوه جونت نزدیک شدی ؟؟ لبخند روی لبم خشک شد .. صدف هنوز نمی دونست که کاوه همه چی رو تنهایی تموم کرده .. دلم نمی خواست بهش بگم .. اما مجبور بودم .. واسه ی همین هم بهش جریان رو گفتم و صدف کلی ناراحت شد که من گفتم : بی خیال .. الان دقت می کنم می بینم اخلاقامون اصلا با هم جورنبود .صدف گفت : فردا میام پیشت .. مِن مِنی کردم و بالاخره گفتم : صدف ؟؟ صدف گفت : جونم ؟؟ با صدایی که یه کم دو دلی توش مشخص بود پرسیدم : چه خبر از اون مرد ریشوهه ؟؟ صدف زد زیر خنده و گفت : نمی بینمش .. بابا من الان تازه به نتیجه ای که تو گرفته بودی رسیدم .. همه ش زاده ی ذهنم بوده .. چون اون روزا خیلی می ترسیدم .. نگران نباش .. دیگه نمی بینمیش و غش غش خندید و من با خودم گفتم : آره .. نمی دیدیش .. چون با من اومده بود بندر ... _________ دفترچه خاکستری – سهیل صحت امشب از سفر برگشتیم . بیشتر از اونی خسته ام که بتونم خاطره بنویسم . اما من به مامان قول دادم . امروز که رسیدم سارا رو دیدم پریدم و با هر چقدر زور داشتم محکم بغلش کردم که دادش در اومد و گفت دارم لِه می شم تا ولش کردم .. خیلی دلم برای خواهر کوچولوم تنگ شده بود .. سوغاتی که یه دونه از همون دستبند های عشق بود رو براش گرفته بودم بهش دادم . وقتی گفت این سنگ ماه تولد من نیست .. هول شدم و اون یکی دستبند دیگه رو بهش دادم . سارا کلی شیطونی کرد و گفت : این مال کی بود که ماه تولدش اسفنده ؟؟ منم یه جوری پیچوندمش .. راستی من خل شدما .. چرا باید واسه اون دستبند عشق می گرفتم ؟؟ من که عاشقش نیستم .. شوخی جالبی با خودم کردم .. اصلا چطور روم شد ماه تولدشو از دوستش بپرسم ؟ بیخیال من یه چیزی م می شه بالاخره ..و در مورد کاوه ... دارم همین جا می گم .. تا جایی که بتونم سعی می کنم باهاش بحث نکنم .. اما دیگه واقعا نمی تونم این قهرمان بازی هاشو تحمل کنم .. هروقت که دلش می خواد می ره سمت نیکا .. وقتی هم نمی خواد جلو همه لِهش می کنه .. البته اصلا به من ربطی نداره . چون اون دختر حتی ارزش فکر کردن هم نداره ..! 

  

  

فصل هفتم 

دوباره هوا سرد و پاییزی بود . با انرژی و خوشحالی از پله ها پایین دویدم . مامان چپ چپ نگاهم کرد و گفت : چیه باز سر صبحی ؟؟ جن دنبالت کرده ؟ خندیدم و گفتم : جای اینکه بعد از چند روزه خونه ام دلتون واسم ضعف بره این حرفارو می زنین ..؟؟ مامان لبخندی زد و گفت : چای می خوری یا شیر ؟؟ همونطور که روزنامه ی روی میز ناهار خوری رو بر می داشتم و سر سری بهش نگاه می کردم گفتم : هر دو تاشو .. مامان در حال چای ریختن شد و گفت : چیزی از سفرت تعریف نکردی .. سرمو بالا آوردم و گفتم : من که دیشب داشتم دو ساعت خاطره تعریف می کردم برای همه تون .. مامان فنجون شیر کاکائو رو روی میز گذاشت و گفت : همون چیزایی که جلو همه نمی تونی تعریف کنی .. غش غش خندیدم و گفتم : چشم .. الان برات تعریف می کنم عشقم .. مامان با لبخندی چای رو هم رو میز گذاشت و گفت : بیا صبحونه تو بخور دیگه .. دستامو بردم بالا و گفتم : چشم چشم ... رفتم و روی صندلی نشستم و گفتم : بشین تا واست تعریف کنم .. بعد هم در حال خوردن صبحانه ماجرای کاوه و این بار از سهیل هم تعریف کردم . چون که این بار پسر خوبی بود و اذیتم نکرده بود . بعد از اینکه صبحونه خوردنم تموم شد بلند شدم تا برم و حاضر بشم که مامان گفت : نیکا عصر زود بیای خونه ... برگشتم و گفتم : چراا ؟؟ مامان در حالیکه داشت روی میز رو تمیز می کرد گفت : هزار تا کار داریم .. مهمون داریم ..باید بیای کمکم کنی !! در حالیکه از آشپزخونه خارج می شدم گفتم : باشه .. حالا کیارو دعوت کردی ؟ مامان داد زد : خاله و مامان بزرگ اینارو .. چشمی گفتم و به اتاقم رفتم و لباس پوشیدم و کمی آرایش کردم . نگاهی به کوچه انداختم و حس کردم هوا خیلی سرده و برای همین کلاه منگوله دار خوشگلم رو که دستور و طراحی بافتشو خودم شخصا به مامان داده بودم رو هم برداشتم و تو کیفم گذاشتم . از خونه خارج شدم و رفتم تو ماشین نشستم .. هوا اونقدر سرد بود که تو ماشین هم از دهنم بخار در میومد . به دانشگاه که رسیدم کیانا رو دیدم که تو سالن روی نیمکتی نشسته بود و تند تند در حال نوشتن چیزی بود .. کنارش نشستم و سلام کردم . کیانا از گوشه چشم نگاهم کرد و گفت : واااایییی نیکا همه ترجمه هام مونده .. با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم : چرا به من نگفتی ترجمه داریم ؟؟ کیانا چپ چپ نگاهم کرد و گفت : دارم می گم ترجمه های خودم مونده .. یعنی خودمم یادم نبوده .. خندیدم و گفتم : باشه بابا نزن .. کیانا در حالیکه با سرعت عجیبی داشت چیزی می نوشت گفت : پریسا نیومد ؟ گفتم : نع .. بهم گفت که قراره بهداد بره دنبالش .. کیانا خندید و گفت : از هم خوششون اومده .. گفتم : اگه بعد این همه صمیمی بودن بخوان بگن ما نمی خوایم با هم باشیم من یکی شخصا ناراحت می شم و مخالفت می کنم .. کیانا خندید و گفت : آخ آخ .. تو ریلکس باش .. گفتم : بچه ها کجان ؟ هیشکیو نمی بینم .. کیانا نگاهشو بهم دوخت و با ریز بینی گفت : منظورت از بچه ها کاوه ست ؟؟ اخم نرمی بهش کردم و گفتم : من دیگه با کاوه کاری ندارم .. کیانا خندید و گفت :من فکر کردم بدونی ویدا خواهرشه ... پریدم وسط حرفش و گفتم : اگه می گم کاری ندارم . منظورم اینه که بین ما اتفاق عاشقانه ای نمیوفته و این به خاطر کس دیگه ای مثه ویدا نیست .. به خاطر خودمونه .. ما فقط می تونیم با هم دوست باشیم .. کیانا لبخندی زد و یه هو با هیجان جیغ خفیفی کشید و گفت : خدای من ... یادم رفت بهت بگم ... من که نگران شده بودم گفتم : چیو ؟؟ چی شده ؟ کیانا خندید و گفت : هیچی بابا .. نترس .. ! پس فردا تولد بنیامینه .. قرار شد که تولد بگیریم واسش .. می خوام ببینیم که میای ؟؟ با خوشحالی گفتم : آره که میام .. کیانا با ذوق گفت : با داداش بنیامین هماهنگ کردم که دوستای بنیامین و هر کس که لازم می دونه رو دعوت کنه خونه شون و منم دوستای خودمون رو دعوت می کنم و بعد شما همه تون اونجا باشین من و بنیامین هم با هم بیایم و سورپرایزش کنیم .. دست هامو به هم کوبیدم و گفتم : واااییی خیلی فوق العاده می شه .. کیانا با خوشحالی خندید و گفت : پس تو میای دیگه ؟ برای لحظهای حس کردم که نباید برم .. با بی میلی گفتم : اگه دوست داشته باشی میام .. کیانا محکم گونه مو بوسید و گفت : معلومه که دوست دارم بیای .. اینم حرفیه که تو می زنی ؟ شونه ای بالا انداختم و گفتم : آخه .. آخه .. من تنهام .. کیانا اخمی کرد و گفت : تو غلط می کنی فکر می کنی تنهایی ... باید بیای .. لبخندی زدم و گفتم : حتما میام .. اون روز کلاس ساعت اول رو با کیانا بودم و پریسا هم اس ام اس داد گفت که کلاس بعدی رو میاد .. وقتی کلاس تموم شد و رفتیم تو سالن بچه ها رو دیدیم که همه واسه کلاس اول خواب مونده بودن . کیانا موضوع تولد رو به بچه ها گفت و همه پایه بودن و کلی ابراز خوشحالی کردن و خلاصه کلی هم مهمون خود کیانا دعوت کرد . اون روز تا ساعت دو بیشتر کلاس نداشتیم . بعد از اینکه آخرین کلاس تموم شد کیانا خیلی زود رفت گفت که با بامداد داداش بنیامین قرار داره تا برن واسه تولد خرید کنن به من هم پیشنهاد داد که باهاشون برم اما من قبول نکردم و گفتم که مهمون داریم . پریسا هم خدافظی کرد و گفت که با بهداد بر می گرده خونه .. من هم بعد از یه خدافظی از بچه ها به سمت پارکینگ رفتم وقتی جای ماشین رسیدم دیدم که سهیل هم کنار ماشینش ایستاده که با دو سه تا فاصله از من پارک کرده بود .. وقتی دزدگیر رو زدم از صداش سهیل برگشت و تا چشمش به من افتاد اخمی نا محسوس که البته من متوجه ش شدم کرد و در ماشینش رو باز کرد . به طرفم برگشت و من لبخندی روی لبم نشست سهیل لبخند کوتاه و کم حالی زد و تا خواست داخل ماشین بشینه من خیلی ناخودآگاه گفتم : چطوری ؟؟؟ سهیل ایستاد و گفت : مرسی .. تو خوبی ؟ سرمو تکون دادم و گفتم : از صبح ندیدمت ! سرشو تکون داد و گفت : آره .. خیلی رو به رو نشدیم .. بهش لبخند زدم و گفتم : اوهوم .. خب .. فعلا خدافظ .. سهیل سری تکون داد و با اخم همیشگی ش تو ماشین نشست و من هم نشستم و راه افتادم . نمی دونم چرا اخم کرده بود و ناراحت بود اون روز تا رسیدم خونه و لباس هام رو عوض کردم رفتم تو آشپزخونه کمک مامان .. و تا موقعی که مهمون هامون بیان مشغول بودم . اول مامان بزرگ و شهاب اومدن که من با دیدنشون کلی خوشحال شدم و ادامه ی سالاد درست کردن رو به مامان بزرگ عزیزم سپردم و با شهاب رفتیم و مشغول بازی کردن با ایکس باکس محبوب بابک شدیم .. همون طور مشغول بازی کردن و کل کل کردن بودیم که شهاب پرسید : دانشگاه چطوره ؟؟ با اینکه حواسم کاملا به بازی بود اما خیلی مختصر گفتم : خوبه .. شهاب دیگه چیزی نگفت و باز من پرسیدم : آیدا چطوره ؟ شهاب خندید و گفت : خوبه .. مامان بهت نگفت که قراره بریم خواستگاری ؟؟؟ تو همین لحظه به طرفش چرخیدم و با ذوق گفتم : شوخی می کنی ؟؟ شهاب خندید و گفت : اعععع .. داشتیم بازی می کردیم مسخره ؟؟ وقتی یادم اومد اونقدر هول شدم و هیجان بهم دست داد که بازی رو فراموش کردم غش غش خندیدم و گفتم : خب هیجان زده م نکن دیگه ... شهاب گونه مو کشید و گفت : قربونت بشم .. دستشو کنار زدم و گفتم : اعععع این کارا رو نکن .. تعریف کن ببینم !! و شهاب واسم تعریف کرد که چه اتفاقایی افتاده که بالاخره بابای آیدا قبول کرده که شهاب بره خواستگاری ش و خواستگاری رفتن یعنی همون که دیگه با هم ازدواج می کردن .. آیدا و شهاب حدود پنج سال بود که با هم دوست بودن و تو این مدت خیلی به هم علاقه مند شده بودن و حالا هم که تصمیم گرفته بودن با هم ازدواج کنن .. این برای من خیلی هیجان انگیز بود . چون من آیدا رو دیده بودم و خیلی ازش خوشم میومد .. خودمو تو بغل شهاب انداختم و گفتم : تبریک می گم دایی جونم .. شهاب منو از بغلش پرت کرد بیرون و گفت : اععععع این کارارو نکن .. هر دو با هم خندیدیم و باز مشغول شدیم . کمی بعد بابک و بلافاصله پشت سرش خاله اینا رسیدن . فقط ماهان باهاشون اومده بود و مارال دانشگاه بود . بعد از اینکه اومدن چهار تایی باهم مشغول بازی کردن و کل کل کردن و این چیزا بودیم . بعد هم که شام خوردیم و بعد از شام هم ماهان پیشنهاد داد پوکر بازی کنیم و همه موافقت کردیم و ماهان خوش شانس باز هم کلی پول برد و ما سه تا رو حسابی حرص داد .. اون شب بعد از رفتن مهمون ها به اتاقم رفتم و نگاه کردم ببینم که چه چیزی رو می تونم برای تولد بپوشم که اگه لباس مناسبی نداشتم برم خرید . در کمد رو که باز کردم . لباس های دم دستی م که تا درمیاوردمشون پرت می کردم تو کمد ریخت روی زمین . هم خنده م گرفت هم حرصم گرفت .. با پام لباس ها رو هول دادم و جلوی کمد ایستادم .. خب خوشبختانه لباس مناسب داشتم و بعد هم همون طور که در کمد باز مونده بود و لباس ها ازش بیرون ریخته بود روی تختم خزیدم و پتو رو دورم پیچیدم .. چشمهام رو بسته بودم اما خواب نبودم و فقط افکار مختلفی توی سرم می چرخید تا اینکه صدای خمیازه کشیدن به گوشم خورد .. از جا پریدم و با چشم های گرد شده به اطراف نگاه کردم .. قلبم تند تند می زد و نفسم گرفته بود ... خیلی کنجکاو بودم که ببینم این صدا رو واقعا شنیدم یا شاید توهم زدم .. پتو رو محکم به خودم پیچیدم و اطراف اتاق رو نگاه کردم . کمدم تو تاریکی خیلی وهم انگیز به نظر می رسید . بلند شدم و جلو رفتم تا در کمد رو ببندم که حس کردم از نور مهتابی که تو اتاق افتاده بود سایه ای رد شد .. با شتاب به سمت پنجره چرخیدم و دیدم که شاخه ی درخت جلوی پنجره ی اتاقم تکون می خوره .. لبخند مسخره ای زدم و زمزمه کردم : خیلی ترسو شدی نیکا .. با پام لباس ها رو هول دادم تو کمد و در کمد رو بستم و رفتم لب پنجره با ترس و لرز پرده رو کنار زدم و رفتگر نارنجی پوشی رو در حال جارو کردن کوچه دیدم .. نفس راحتی کشیدم و رفتم تو تختم .. و با این فکر که اگه روح اون آقاهه اونجا بود رفتگره می دید کم کم خوابم برد ... با حس اینکه چیزی به بینی م کشیده می شه چشمها م رو باز کردم و رقص سایه های مهتاب گونه ی شاخه ی درخت رو روی دیوار اتاق دیدم ... سرمو زیر پتو بردم ، بد جوری حس می کردم که یه کس دیگه هم تو اتاق پیش منه .. زیر پتو نمی تونستم درست نفس بکشم .. یواشکی سرمو از زیر پتو بیرون کشیدم و هیبت مردانه ای رو روی دیوار اتاقم تو تاریکی تشخیص دادم و کاملا می تونستم بفهمم اون سایه ی درشت اندام متعلق به چه کسیه ... دستم رو جلو دهنم گرفته بودم که جیغ نزنم .. شک اینکه توهم زدم یا واقعا کسی اونجاست باعث شده بود ندوم و همون جا بشینم و نتونم چشمم رو از روی چیزی که می دیدم بردارم تا بتونم مچشو بگیرم که واقعیه یا فقط من دچار توهمم ... نگاهم روش بود که به آرومی لغزید و جلوتر اومد . توی نور که قرار گرفت واضح دیدمش و بدون اینکه بخوام جیغ کشیدم و پتو رو روی خودم کشیدم . به فاصله ی چند ثانیه در اتاقم باز شد و صدای بابک تو گوشم پیچید : عزیزم چی شده ؟؟؟ پتو رو پایین کشیدم و تا چشمم به اتاق روشن و بابک ژولیده ی هراسان افتاد خودمو تو بغلش انداختم و بابک به آرومی گفت : خواب بد دیدی فر فری جونم ... نترس من اینجام .. از بین بازوش یواشکی نگاهی به همون قسمت کردم و مطمئن بودم که لحظاتی قبل اون جا یه چیزی رو دیدم .. مطمئن بودم که توهم نبود ... بغض داشتم و بابک سعی داشت آرومم کنه بعد هم به زور اومد و زیر تخت من روی تشکی دراز کشید و تا خوابم برد بیدار موند .. صبح وقتی بیدار شدم بابک تو اتاقم نبود رفتم پایین و دیدم که داره با مامان حرف می زنه .. با گیجی و ناراحتی از اتفاق دیشب پشت میز نشستم و تا صبحانه خوردم با عجله از خونه زدم بیرون . تو ماشین که بودم زنگ زدم به کاوه و اون با صدای خواب آلود جواب داد . با بغض جریان رو براش تعریف کردم و کاوه گفت : نیکا .. نگران نباش دختر .. من کمکت می کنم که این موضوع رو حل کنیم .. پس نترس .. با ناراحتی گفتم : چه جوری می خوای کمکم کنی کاوه ؟؟؟ می ترسم یه بلایی سرم بیاره .. به هیچ کس هم نمی تونم بگم .. کاوه با آرامش گفت : تو نگران نباش ... حالا دیدمت بهت می گم که باید چی کار کنی .. الان کجایی ؟؟؟ تو ماشینم منتظر پریسا که بیاد بریم دانشگاه .. کاوه گفت : پس می بینمت و خدافظی کردیم . اون روز تو دانشگاه فرصت نشد با کاوه حرفی بزنم . عصر بعد از کلاسمون با پریسا رفتیم بازار تا برای تولد کادو بخریم . من یه پلیور سورمه ای خوشرنگ که یقه هفت بود و می تونست با یه پیرهن که زیرش می پوشید تکمیل ترش کنه رو خریدم و پریسا هم یه پیرهن پاییزی چهارخونه ی قرمز و سفید خرید با یه کمربند چرم قهوه ای .. بعد هم برای خودش یه شال پشمی صدری رنگ خرید و با هم به یه کافی شاپ نزذیک مرکز خرید رفتیم و کمی نشستیم و حرف زدیم و قهوه خوردیم . پریسا اونجا بهم گفت که تصمیم گرفته با بهداد ادامه بده و بهداد هم همین تصمیم رو داره و بعد با ذوق گفت : اینو تو تولد به همه می گیم ... با شیطنت گفتم : نه دیگه نیازی نیست بگین .. چون هم همه می دونن و هم اگه بگین مجبورین یه شیرینی هم بدین .. پریسا خندید و گفت : دیوونه .. اشکالی نداره ... در ضمن شیرینی شما یه کم با بقیه متفاوته .. تو چشماش نگاه کردم و گفتم : آخخخ که من قربون تو بشم .. حالا شیرینی من چی هست ؟؟ زیاد لازم نیست خودتو تو خرج بندازی ها .. خندید و گفت : گم شو .. اصلا پشیمون شدم .. نگاهم به شعله ی رقصان شمع روی میز بود و با لبخندی گفتم : این روزا هوا خیلی دو نفرهس .. تو هم که جفت شدی .. منم دیگه کم کم باید عادت کنم که تنهام .. پریسا دستش رو دراز کرد و دستم رو گرفت و گفت : خاک تو سرت ... یعنی واقعا در مورد من همچین فکری کردی ؟؟ با لبخندی گفتم : چه بخوای چه نخوای شرایط فرق می کنه .. پریسا لبخند خوشگلی زد و گفت : پشیمونم نکن از اینکه تصمیم گرفتم باهاش باشم .. خندیدم و گفتم : نه ... همین جوری یه چیزی گفتم .. بعد از اینکه از کافی شاپ خارج شدیم داخل ماشین نشستیم و من پریسا رو رسوندم خونه شون . پریسا قبل از پیاده شدن گفت که فردا میاد خونه ی ما تا با هم حاضر بشیم و بریم و بعد از خدافظی از هم جدا شدیم و من به سمت خونه رفتم . نم نم بارون پاییزی روی شیشه های ماشین حس خوبی برام نداشت باعث شد که یه احساس بد دلتنگی و تنهایی داشته باشم . وقتی رسیدم خونه بارون تند تر شده بود . ماشین رو جای همیشگی زیر پنجره ی اتاقم پارک کردم و با سرعت به سمت خونه دویدم و در رو با کلید باز کردم . می دونستم کسی خونه نیست مامان و بابا خونه ی عمه رفته بودن و بابک هم خونه ی دوستش پویا و قرار بود شب رو هم همون جا بمونه . وارد خونه که شدم تاریکی خونه تو ذوقم زد و من با عجله رفتم و کلید کنار در ورودی رو فشردم و روشنی به همه جا تابید .. نفس عمیقی کشیدم و پالتوم رو از از تنم بیرون کشیدم و روی مبل انداختتم و مقنعه و جوراب هم رو هم کنار مبل پرتاب کردم و اونقدر احساس خستگی می کردم که همون جا روی کاناپه ولو شدم .. چشمهام رو بستم و با انگشت هام شقیقه هام رو مالش دادم .. خیلی احساس بدی داشتم .. تا چند روز پیش زندگی برام قشنگ تر بود .. تو زندگی یه امیدی داشتم شب که می خوابیدم به کاوه فکر می کردم . صبح که بیدار می شدم هیجان دیدن کاوه رو داشتم .. یکی بود که حرفامو بشنوه .. اما حالا من حتی پریسا رو هم از دست داده بودم . خودخواه نبودم که از اینکه پریسا با بهداد دوست شده ناراحت باشم اما .. دیگه پریسا نمی تونست مثه قبل با من باشه .. می دونستم پریسا خیلی با معرفته و هرگز حاضر نیست من رو فدا کنه اما دست خودم نبود .. دلم گرفته بود ... رفتم توی آشپزخونه و برای خودم نسکافه درست کردم . فنجون رو برداشتم و رفتم روی کاناپه نشستم به نظرم اومد خونه خیلی ساکته . سکوت خونه کمی منو می ترسوند برای همین تلویزیون رو روشن کردم . تکرار یه سریال که دیشب هم خانواده می دیدن و ما در حال بازی صداش رو شنیده بودیم رو گذاشته بود . همون طور که نسکافه می خوردم تلویزیون هم می دیدم . احساس کردم صدایی از بالای پله ها شنیدم اما بعد فقط به خودم خندیدم و زمزمه کردم : دیگه داری دیوونه می شی ... وقتی باز هم دوباره صدایی شنیدم صاف سر جام نشستم و جرئت اینکه حتی اطرافم رو ببینم هم نداشتم . نفسم گرفته بود و گردنم ضعف کرده بود . همون جور به آرومی فنجون رو روی میز گذاشتم . حس می کردم اگه تکون بخورم گیر میوفتم . احساس بد و عجیبی داشتم .. لغزش آروم چیزی رو پشت سرم احساس می کردم اما جرئت نداشتم حتی مردمک چشم هام رو تکون بدم حتی جرئت نمی کردم که پلک بزنم یا تند تند نفس بکشم .. صدای باز و بسته شدن در اتاق مامان و بابا رو که از پشت سر شنیدم از جام پریدم و به عقب چرخیدم . . باورم نمی شد که باز هم اون مرد رو می دیدم ... همون طور که عقب عقب می رفتم می خواستم جیغ بزنم اما نمی تونستم .. لال شده بودم .. واسم مثه خواب بود .. صدام در نمیومد .. بدون اینکه بدونم دنبالم میاد یا نه با عجله از پله ها بالا دویدم و با عجله به درون اتاقم خزیدم و در رو بستم .. نه اینجوری در امان نبودم . در اتاق رو با دست هایی که به شدت می لرزید قفل کردم .. قفسه ی سینه م به شدت بالا و پایین می رفت .. اونقدر نفس هام تند شده بود که گلوم می سوخت .. نمی دونستم چی کار باید بکنم ؟؟؟ اون چیزی که من می دیدم حتما یه روح بود و می تونست از در بسته هم عبور کنه . توی جیب شلوار جینم دنبال موبایلم گشتم . اما نبود . یادم اومد که موقع نسکافه درست کردن روی میز ناهار خوری گذاشته بودمش ... نمی دونستم باید چیکار کنم واقعا گیج مونده بودم .. اونقدر ترسیده بودم که گوشه ی اتاق نشستم و همون طور که چشم هام رو بسته بودم با صدای بلند جیغ کشیدم ... تو همین لحظه صدای باز شدن پنجره ی اتاقم رو شنیدم و تا چشم هام رو باز کردم نگاهم به پرده ی اتاقم افتاد که به خاطر بادی که به داخل می وزید تا روی تختم اومده بود وحشت زده اطراف رو نگاه کردم و دوباره نگاهم به پرده افتاد و سایه ای بزرگ و مردانه که پشت پرده ایستاده بود .. جیغ کشیدم و با سرعتی باور نکردنی به طرف در اتاق دویدم و خواستم کلید رو تو قفل بچرخونم که در اومد وافتاد روزمین .. بدون اینکه به پشت سرم نگاه کنم کلید رو برداشتم و تو قفل چرخوندم و با عجله از پله ها پایین دویدم مانتو و شالم رو برداشتم و از خونه زدم بیرون وقتی در رو پشت سرم بستم تازه مانتو رو پوشیدم و مقنعه رو روی سرم انداختم و سوئیچ رو از جیب شلوار جینم بیرون کشیدم و همون طور که به سمت ماشین می رفتم دزدگیر رو زدم و نیم نگاهی به پنجره ی اتاقم انداختم که بسته بود . ماشین رو روشن کردم و راه افتادم . با خودم فکر می کردم : خوب شد مثه فیلمای ترسناک نشد که ماشینم روشن نشه .. خنده م گرفته بود که چطور می تونه این اتفاقا برام افتاده باشه و من بازم موضوعی واسه خندیدن پیش خودم داشته باشم . وقتی به اندازه ی کافی از خونه دور شدم یه جای شلوغ پارک کردم و خواستم موبایلم رو در بیارم که یادم اومد با خودم نیاوردمش .. نگاهم به تلفن عمومی افتاد و از ماشین خارج شدم و بعد از خریدن یه کارت تلفن به سمتش رفتم . دلم می خواست با کاوه حرف بزنم . فقط اون می تونست کمکم کنه . اما شماره شو حفظ نبودم واسه همین به پریسا زنگ زدم و شماره کاوه رو گرفتم و هرچقدر پریسا پرسید چی شده و چه اتفاقی افتاده جوابش رو ندادم . تند تند شماره کاوه رو گرفتم و لحظاتی بعد صدای دخترانه ای تو گوشم پیچید : جانم ؟؟ با عجله گفتم : سلام ویدا . من نیکام .. گوشی رو می دی به کاوه ؟ ویدا با لحنی پر محبت گفت : سلام عزیزم چطوری ؟ با کمی عصبانیت گفتم : خوبم .. کاوه اونجاست ؟ ویدا کمی بهش برخورد و بدون اینکه چیزی بگه صدای کاوه رو شنیدم : الو نیکا ؟ وقتی صدای آرامش بخش کاوه تو گوشم پیچید بغضم ترکید و با ناراحتی گفتم : کاوه کمکم کن ... اون روحه ولم نمی کنه .. می ترسم.. کاوه با هیجان گفت : کجایی چی شده ؟؟ با بغض گفتم : من بیرون از خونه ام .. موبایلم هم خونه جا مونده .. می ترسم برگردم خونه . آخه کسی هم خونه نیست .. کاوه با عجله آدرس جایی که بودم رو گرفت و گفت : تا یه ربع دیگه میاد پیشم .. منم رفتم توی ماشین نشستم وبه بیرون زل زدم . کمی دلم آروم گرفته بود اما باز هم استرس داشتم و می ترسیدم یه هو کنارم ظاهر بشه اما چون جای شلوغ و پر رفت و آمدی بودم خیالم راحت بود .. کمی بعد دیم که ماشین کاوه جلوتر از من ایستاد و کاوه با حالت دو به سمت من اومد و در ماشین رو باز کرد و کنارم نشست و گفت : سلام .. جوابش رو دادم و کاوه پرسید : خوبی تو ؟؟ تعریف کن ببینم چی شده ؟ من جریان رو براش تعریف کردم در حالیکه صدام می لرزید . نگاه کاوه طوری بود که انگار حرفامو باور نمی کنه دلم گرفت .. حس می کردم اون منو می فهمه و باورش داره .. حس اینکه نکنه این جریاانا حقیقت نداشته باشه و من دیوونه شدم عصبی م کرد با بغض گفتم : کاوه من دیوونه شدم ؟؟ کاوه با محبت نگاهم کرد و همون لحظه قطره های درشت اشک روی گونه هام ریخت و دیدم که کاوه به آرومی در آغوشم گرفت و زمزمه کرد : نه .. معلومه که نه ... آروم باش .. اون لحظه قلبم می لرزید . از اینکه بوی عطر مخصوص کاوه توی مشامم بود . از اینکه به گرمی در آغوشم گرفته بود و از اینکه صدای تپش های قلبش رو می شنیدم حال عجیبی داشتم .. یادم رفته بود که چقدر ترسیده ام .. یادم رفته بود که کاوه نخواست با من باشه .. فقط می دونستم که دلم می خواد تو بغلش بمونم .. حس می کردم خیلی قویه و می تونه حمایتم کنه ... کاوه به آرومی گفت : مطمئنم که این چیزا واست اتفاق افتاده نیکا .. قول می دم کمکت کنم .. خودمو به آرومی از بغلش بیرون کشیدم و گفتم : همیشه اینو می گی .. اما کمکم نمی کنی .. کاوه من هروقت تنها می شم اون میاد .. با محبت گفت : نمی ترسی اگه یه چیزی بگم ؟ تند تند سرمو تکون دادم و کاوه گفت : اینو مطمئنم که یه جورایی می خواد به جسمت دست پیدا کنه .. اما نمی دونم باید چیکار کنم که دور بشه .. سرمو با هیجان تکون دادم و گفتم : چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یعنی چی ؟ کاوه به نرمی گفت : آروم باش .. اون می خواد از جسم تو استفاده کنه .. اما نمی دونم چه استفاده ای ... حس می کردم دست هام می لرزه .. زمزمه کردم : من می ترسم کاوه .. خیلی می ترسم ! کاوه با آرامش دست هام رو تو دستش گرفت و گفت : سعی کن دور و برت تنها نباشه تا یه فکر درست و حسابی بکنم و از چند نفر بپرسم که باید چی کار کنیم .. باشه نیکا ؟ فقط تا اون موقع نباید تنها بمونی .. می فهمی ؟ سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم و کاوه به آرومی دستهام رو رها کرد . نگاهی به ساعتش کرد و گفت : دیرت نشده ؟؟ گفتم : گوشی تو می دی به مامان زنگ بزنم ؟ موبایلش رو از جیب شلوارش بیرون کشید و به طرفم گرفت شماره ی مامان رو گرفتم و تا صدام رو شنید با نگرانی گفت : کجایی تو نیکا ؟؟ داریم دیوونه می شیم . خونه چرا به هم ریخته ؟ گفتم : مامان یه .. یه .. یه مشکلی واسه یکی از دوستام پیش اومد مجبور شدم بیام پیشش .. شما خونه این ؟ مامان که انگار آروم شده بود گفت : اره عزیزم . کی میای خونه ؟ گفتم : من الان میام خونه .. بعد از خدافظی گوشی رو به کاوه دادم و گفتم : کاوه واقعا ازت ممنونم که اومدی .. لبخندی زد و گفت : لازم نیست تشکر کنی .. گفتم : پس من می رم .. کاوه گفت : من تا دم خونه تون دنبالت میام .. خواستم بگم نیازی نیست که پرید تو حرفم و گفت : اینجوری خیالم راحت می شه !! دستم رو برای خدافظی فشرد و بعد رفت تو ماشین خودش و تا خونه با فاصله ی کمی دنبالم اومد دم در خونه اونقدر صبر کرد تا برم تو خونه و من تا دم در رسیدم قبل از اینکه زنگ بزنم به طرفش دویدم و اون شیشه ماشین رو پایین کشید خیلی تند لُپش رو بوسیدم و گفتم مرسی و قبل از اینکه بذارم حرفی بزنه به طرف در خونه دویدم و کاوه رو تو بهت گذاشتم حتی خودمم از این حرکتم شوکه شده بودم . دست خودم نبود . اون بوسه هم نه از عشق بود نه از هوس .. اون بوسه از احترام بود و محبت .. از اینکه هوامو داشت و از اینکه بهم محبت می کرد .. و من مطمئنم همون حسی که من از اون بوسه داشتم رو بهش القا کرده بودم چون تا وارد خونه شدم برام اس ام اس اومد : نیکا نگران هیچی نباش . تو واسم خیلی مهمی و من حتما کمکت می کنم دوست عزیزم ..