رمان بورسیه/قسمت 12
حواسم بود که کیارش هنوز دنبالمه.فرشته رو یه جایی نزدیک خونشون پیاده کردمو مسیر خونه ی خودمو در پیش گرفتم.وقتی ماشینو پارک کردم کیارش زنگ زد.چند بار جواب ندادم ولی آخرش بابی میلی گفتم:الو..چی کارداری؟
-سلام عزیزم
-سلام..کاری داری؟
-نه کاری ندارم
-من به بیکار جماعت جواب نمیدم.شرمنده
گوشیو قطع کردمو رفتم بالا.همین که رسیدم خونه زنگ زدم به آیدا وهمه چیز رو براش تعریف کردم.اینکه فرشته پیشنهادمو قبول کرده واینکه کیارش یه ثانیه هم ول کنم نبوده...حالا دیگه امتحانا افتاده بود رو دور تند و پشت سر هم امتحان می دادیم.من می دونستم همه امتحانا رو دارم به بهترین شکل ممکن پاس میکنمو هیچ نگرانی نداشتم.ری اکشن های تیلاو هم نشون دهنده ی این بود که از همه چیز راضیه.تنها چیزی که ذهنمو درگیر کرده بود کیارش بود و امتحان فیزیک فضا....که هر چقدر میخوندم نتیجه نمی دادو ازش سر در نمی آوردم.از فرشته هم خبری نشده بود و من منتظر بودم تا اتفاقی بیفته ولی فعلن اوضاع اون جوری که من میخواستم نبود.چند روزی بود به خاطر ترسم از کیارش همراه آیدا میرفتم کتابخونه و تا دیر وقت اونجا میموندم.ساعت 5بعد از ظهر بود.آیدا چن بار ته خودکارشو روی میز زد وآروم گفت:بریم بیرون...دیگه حالم داره از هرچی کتابه به هم میخوره
-هیسسسسس!باشه.
دستامو گذاشته بودم تو جیبم و آیدا حرف میزد:پارلا خیلی به این کیارشه رو دادی
-باید چیکار میکردم که نکردم؟من تا حالا صدبار بهش گفتم آقا شما به درد من نمیخوری
-باید تا حالا نفله اش میکردی...
-نه بابا
-آره..میبردیش یه جایی بیرون از شهر میزدی میکشتیش
سرمو تکون دادمو گفتم:من واقعا یه وقتایی ازت ناامید میشم آیدا.....من موندم تو چطور دانشگاه قبول شدی!ای خدا ببین منو داری با کیا امتحان میکنی!!!
-فرشته چی شد؟
-خبری نیس
-بره گم شه..بهش بگو تا تو دس بجنبونی تیلاو تخصصشو گرفته برگشته
-ای بابا...میشه یه کم دهنتو ببندی من فک کنم ببینم باید چی کار کنم؟
از پله ها داشتیم می اومدیم پایین که صدای پرهامو از پشت سر شنیدم:سلام خانوما
آیدا با ذوق برگشت جوابشو داد:سلام آقا.
منم با بی تفاوتی جوابشو دادم:سلام
پرهام:پارلا خانوم میشه من چند دقیقه با آیدا خصوی صحبت کنم؟
خصوصی؟بیچاره الان هرچی تو بگی آیدا از ب بسم الله اشو میاد به من یگه تا اون تهش!کجای کاری برادر!!!لبخندی زدمو گفتم:اوه بله..خواهش میکنم بفرمایین
بعد روکردم به آیدا وگفتم:من رفتم بوفه یه چایی بگیرم بخورم اونجا منتظرتم
بعد از جداشدن از اونا چن تا سوال به ذهنم هجوم آوردن.یعنی تیلاو هم الان اینجا بود؟خدا رو شکر که از صب اینو نمی دونستم وگرنه تا حالا هیچی نخونده بودم.چاییمو سر کشیدمو بلند شدم رفتم از پنجره به بیرون نگاهی انداختم.ازآیدا خبری نبود.دوباره برگشتم سرجام نشستم و گوشیمو بیرون آوردم و زنگ زدم به فرشته
-سلام فرشته جون
-علیک سلام...خوبی؟
-خوبم...مرسی..چه خبر؟
-از خودم چه خبر یا از تیلاو چه خبر؟
از شیطنتش خنده ام گرفتو گفتم:از جفتتون چه خبر؟
-من خوبم ولی تیلاو نه
-چرا؟
-بابا این یه گنده دماغیه که نگوووو..برا من طاقچه بالا میزاره
-انصافا طاقچه بالا گذاشتن هم داره دیگه
-خب بعدش
-تیلاو هم خوش تیپه هم خوش فکره هم خوش...
-اوه ه ه..کی میره این همه راهوهمه ی خوش های عالمو داشته باشه خوش اخلاقی رو نداره جون تو
-آره این یه قلموراس میگی نداره...
-نکنه عاشقش شدی؟
-من؟؟؟نه بابا مگه خر مغزمو گاز گرفته
-گفتم شاید
-شاید باید نداره....حالا چی کارمیخوای بکنی؟
-بسپارش به من...
-فقط زودتر..این هرروز از جلسه میاد بیرون لبخند ژکوند تحویل من میده ها
-بهش فک نکن...من هواشو دارم
-باشه..کاری نداری من برم
-باشه خداحافظ
گوشیو روی میز گذاشتم و دوباره توی ذهنم به تیلاو فک کردم.این مدت به خاطر اینکه حرص منو دربیاره از هیچ تلاشی دریغ نکرده بود.منم باید جوابشو میدادم.از ته دل آهی کشیدم.دستای آیدا روی شونه ام قرار گرفت.خم شد چشمکی زد وگفت:باب اینقد بهش فک نکن یا خودش میاد یا ایمیلش..شاید هم اس ام اسش..
-دوساعته منو کاشتی اینجا چیکارت داشت؟
-هیچی
-آهان...یعنی مثلا نمی خوای بگی؟؟؟؟
-میدونی..پارلا!!
زل زده بود به چشمام.این نگاه آیدا یعنی اینکه اتفاقی افتاده بود...یعنی الان یه حرفی توی دلش داشت غل غل میکردو میخواست همه چیو یه نفس بگه...سرشو انداخت پایین.گفتم:ای بابا بریز بیرون ها الان یهو میترکی
-میدونی چی؟
-هان....
-پرهام اینا این جمعه شب میان خواستگاریم
نفس عمیقی کشید و دوباره سرشو انداخت پایین.بلند شدم گونه اشو بوسیدم وگفتم:تبریک میگم....آیدا به آروزت رسیدی.بالاخره یه بدبخت بی نوایی پیدا شد بیاد خواستگاریت
سرشو بلند کرد و من فهمیدم گونه هاش سرخ شدن.چپ چپ نگاهم کرد وگفت:باز من به آروزم رسیدم...عیب نداره غصه نخور تو هم به زودی به آرزوت میرسی...
روی دستشو نیشگون گرفتمو گفتم:آروزی من فقط پاریسه
-حالا چی بپوشم؟
-ای وای...شروع شد.هر چی دلت خواست..آیدا تیلاو هم اینجاس؟
-نه بابا.پرهام تنها اومده
-چرا نیومده؟
-میگه تو خونه تمرکزم بیشتره...
-ایشششش...
اینبار لرزش گوشیم روی میز باعث شد حرفمو نتونم ادامه بدم.شماره کیارش بود.
-سلام عزیزم خسته نباشی
-سلام..من چندباربگم کیارش ما نمیتونیم با هم خوشبخت باشیم
-بدبخت هم نمیشیم
-من نمی دونم دیگه باید چه جوری بهت بگم من ....به.....تو ...عَ...لا...قه ...ای ...ن...دا...رم
-مامان راضی شده
-من باید راضی باشم که نیستم
-حرف آخرته؟
-حرف اولم همین بود...حرف آخرم هم همینه
-رفتی کتابخونه که من دستم بهت نرسه؟هه..از این به بعد بیشتر مواظب خودت باش.من دیگه از در دوستی وارد نمیشم
گوشیو قطع کرد.دستام یخ زد.نمی دونم چرا اون لحظه نگاهش جلوی چشمم نقش بست.اینبار دیگه مصمم تر از همیشه حرفشو زد.یعنی واقعا میتونست کاری بکنه؟میخواست بلایی به سر بیاره؟دلش می اومد؟آیدا دستامو گرفت تو دستاش وگفت:چی گفت که شدی کوه یخ؟
دهنم نیمه باز مونده بود.با منگی گفتم:تهدیدم کرد..
-بیخود کرده.
-نه اینبار میدونم کاری میکنه...یه چیزی تو صداش بود که تا حالا ندیده بودم
-یه چیزی گفته...پارلا...پارلا انقد نگران نباش
-پاشو بریم
رفتیم وسایلمونو جمع کردیم و راه افتادیم.آیدا اصرار کرد که به پرهام بگه و اون با کیارش صحبت بکنه ولی من نمیخواستم اونا رو درگیر این ماجرا بکنم.فقط به کیارش زنگ زد و باهاش خداحافظی کرد.اومدیم بیرون از کتابخونه.کیارش پشت فرمون ماشینش نشسته بود.تا مارو دید پیاده شد.اومد سمتون ولی من دویدم سمت ماشین وایدا هم به تبعیت از من بدو سوار ماشین شد.نگران به نظر میرسید.داشت دنبالمون می اومد.برگشت نگاه کرد وگفت:میخوای بیای خونه ما؟
-نه
-میخوای من بیام امشب پیشت؟
-نمی دونم...میشه؟
-باید زنگ بزنم به مامان بگم
زنگ زد به مادرش و اجازه گرفت تا شب پیش من بمونه.به خونه رسیدیم و آیدا سریع سراغ پنجره رفت و نگاه کرد.بلند گفت:آخییییش..رفت.عوضی حالمو به هم میزنه
-دیده تو اینجایی واسه همین امشب زود فلنگو بست
-من که میگم کاری به کارت نداره..میخواد زهرچشم بگیره.منو بگوامشب از خوابیدن رو تخت نرمم محروم شدم
-حالا که اینطوری شد همینجا رو زمین خشک میخوابی تا دلم خنک بشه
-نه خیرم..تخت امشب مال منه
روز بعد فیزیک فضائی امتحان داشتیم.فکر و خیال اینکه کیارش بلایی به سرم نیاره از یه طرف و فکر اینکه این امتحان سخت ترین امتحانه از یه طرف داشت منو از پا می انداخت.با آیدا یه صبحانه ی عجله ای درست کردیمو آیدا شروع کرد به خوردن..
-نمی خوری؟
توفکر بودم.با همون حالت جوابشو دادم:نه اشتها ندارم
-اینجوری که من از گلوم پایین نمیره
-دارم میبینم!
بعد از خوردن صبحانه آیدا رفت سراغ آینه و میز آرایشو مشغول تزئین خودش شد ومنم قاب عکس روی دیوار رو برداشتم ورفتم تو پذیرائی تا بتونم با مامان وبابام تو خلوت درد و دل کنم.به چشمای مامان زل زدمو گفتم:صبحت به خیر مامان گلم...مامان امروز برام دعا میکنی؟امروز دخترت یه امتحانه سخت داره...باباجون برای پارلات دعا کن امروز.باشه؟من فقط میخوام بیام اونجا کنارتون باشم...اونم همیشگی نیس فقط دو ساله بعد باید بیام اینجا ودوری تونو تحمل کنم...تورو خدا دعا کن
کم کم داشتم بغض میکردم که آیدا از اتاق بیرون اومد و به به قاب توی دستم نگاهی کرد و اومد سمتم و گفت:قربونت برم من
-آیدا امروز استرس دارم
-چقد استرس داری تو آروم باش بی خیال دنیا و قانون باش
-پاشو بریم الان کنسرت راه میندازی
کیارش امروز دنبالمون نکرد.ایدا می گفت:دیدی گفتم جربزه این کارار ونداره...همون جوری یه چیزی پورنده بابا..
روی صندلیم نشستم و داشتم تو دلم نذر ونیاز میکردم.تیلاو هنوز نیومده بود ومن تعجب کرده بودم که چرا خبری ازش نیست.ورقمو که گرفتم شروع کردم به خوندن سوالا.دیگه مشغول سوالا بودم و حواسم به هیچی نبود.وقتی سرمو بلند کردمو 4تا از سوالام مونده بود ومن جوابی براش نداشتم.تیلاو هم اومده بود.بازم آروم ومطمئن به صندلیش تکیه داده بود و سوالا رو جواب میداد.هی به مغزم فشار می آوردم ولی دیگه فیزیک فضائیم تموم شده بود.نذر وقسم و نیاز هم جواب نمی داد.یه ساعتی گذشته بود و من چن تا سوال رو به آیدا هم تقلب رسوندم.تااینکه تیلاو با خونسردی همیشگیش بلند شد و ورقشو داد وبیرون رفت.اعصابم حسابی خورد بود.این امتحان حکم شکست من بود.ید یه جوری خودمو خالی میکردم.منم بی درنگ دنبالش بلند شدمو رفتم بیرون.داشت میرفتم سمت خروجی.راه افتادم دنبالش و بلند صداش کردم:آقای ملکی....آقای ملکی...
ایستاد ولی برنگشت که نگاهم کنه.در همون حالت گفت:کاری داشتین؟
داد کشیدم سرش:شما شماره ی منو به پسرداییت دادی؟
سکوت کرد.یه بار دیگه گفتم:گفتم شماره ی منو شما به کیارش دادی؟
گفت:من دادم
دلم میخواست بگم تو خیلی بیجا کردی بدون اجازه شماره منو دادی دست کیارش...ولی یه چیزی مانعم شد وگفتم:شما...شما.....
-من چی؟
-کار اشتباهی کردی
برگشت و نگاهم کرد.یه خشم عجیب رو تو نگاهش دیدم.زد تو چشمام و گفت:چیکار کرده مگه؟اون فقط میخواد درخواست ازدواج بده
-بیخود کرده..باید قبلش از من اجازه میگرفتی
-این لوس بازیای دخترونه رو بزار کنار...مثلا میخوای با این کارت به چی برسی؟
-تو عادتته از شاکی متهم بسازی.میگم به چه حقی شماره منو دادی به کیارش؟
نزدیکتر شد.خم شد و زل زد تو چشمام وگفت:دوس داشتم...من برای کارام از کسی اجازه نمیگیرم
آرومتر طوری که نشنوه گفتم:تو غلط کردی عوضی
دوباره سرشو نزدیک تر کرد وگفت:چیزی گفتی؟
ازنگاهش ترسیدم.گفتم:نه
برگشت راه افتاد که بره ولی ایستاد پوزخندی زد وگفت:راستی فیزیک فضائی خیلی آسووون بود.نه؟
دیگه داشتم خفه میشدم.دندونامو محکم روی هم فشار دادمو دستمو مشت کردم.تیلاو رفت و من هنوز داشتم توی ذهنم خرخره اشو میجویدم.بعد از رفتنش منم راه افتادم که برم.سوار ماشین شدم وهمین که خواستم سوئیچو بچرخونم یه اس ام اس اومد.گوشیمو انداختم روی صندلی کناری و گفتم: تو این اوضاع واحوال کدوم خریه....حوصله نگاه انداختن به گوشی رو هم نداشتم.همین که راه افتادم دیدم یه ماشین نور بالا میده.تو روز روشن اینم گیر داده بود.و هی بوق میزد.یه لحظه با سرعت ازم سبقت گرفت ومن فهمیدم کیارشه.
-ای لعنت به این شانس!ببین چه جوری با قوم عجوج ومجوج در افتادم..اون از کیارش اینم از تیلاو...خانوادگی مشکل دارن
شیطونه میگه زنگ بزنم فرشته بگم بی خیال تیلاو شو بیا این کیارشو خرش کن دست از سر من برداره....
جلوتر رفت و ایستاد. فک کردم دیگه نمیخواد دنبالم بیاد.وقتی رسیدم تو کوچه و کیارش به ماشینش تکیه داده بود ومنتظر بود.خواستم برگردم برم ولی گفتم بهتره کم نیارم.سریع ماشینو تو پارکینگ پارک کردمو خواستم پیاده بشم در پارکینگو ببندم که دیدم داره میاد سمت در.داشت می خندید و می گفت:امروز دیگه کلکت ساخته اس....
باسرعت رفتم سمت در و اونم دوید.خدایااااا!دستشو دراز کرد که جلومو بگیره همین که به در رسید آخرین چارچوب در وبستمو نشستم روی زمین.اون طرف ایستاده بود و داشت می خندید.چن تا لگد محکم به در پارکینگ زد و گفت:دیدی پارلا....
خدوت خواستی..من که کاری به کارت نداشتم فقط میخواستم عشقم باشی...امشب به حسابت میرسم.
دوباره چن تا لگد محکم به در زد و من از ترس اینکه در از جا کنده بشه کیفو وسایلمو برداشتمو رفتم بالا.
بغض عجیبی داشتم.وسایلمو ریختم رو کاناپه.از کنار پرده نگاه کرد هنوز وایساده بود همونجا.خواستم زنگ بزنم به عمه ولی دلم نیومد نگرانش کنم..خواستم زنگ بزنم آیدا دیدم کاری ازش برنمیاد..خواستم زنگ بزنم پلیس دیدم حوصله دردسر ندارم...سعی کردم به خودم آرامش بدم و به خودم تلقین کردم که تا شب نشده حتما از اینجا میره....
ساعت ده شب بود و کیارش هنوز نرفته بود.گوشیمو برداشتمو نگاه کردم.اس ام اس کیارش بود."من چیزی رو که میخوام با زور به دست میارم"توی اتاق قدم رو می رفتم گهگاهی میرفتم نگاه میکردم رفته یا نه ولی امشب ول کن نبود..ساعت یک شب شده بود برای اخرین بار از پنجره نگاه کردم هنوز همونجا بود.رفتم سمت در و قفلشو چک کردم تا ببینم کاملا بسته اس.وقتی از چفت و بستش مطمئن شدم رفتم توی اتاق خواب و سعی کردم بخوابم.خوابم نمی اومد ولی چن تا صلوات فرستادمو خوابیدم.
توی خوابم آرامش نداشتم.هی به خودم میگفتم پاشو برو ببین کیارش رفته یانه...با هزار مصیبت و بهونه خودمو آماده کردم تا برم ودوباره یه نگاه بندازم.دمپایی های پشمیو پام کردمو بدون اینکه چراغی رو روشن کنم راه افتادم.ولی صدایی باعث شد توقف کنم.انگار صدای در ورودی بود که داشت باز میشد.خواب از سرم پرید.گوشامو تیز تر کردم.آروم رفتم پشت در....داشت نزدیک میشد نزدیک ونزدیک تر...نکنه کیارش باشه؟نکنه واقعا میخواد بلایی به سرم بیاره؟کم کم اشکام جاری شدن...رفتم پشت در و خواستم در اتاقو از پشت قفل کنم ولی صدای نفس های اون شخص نشون میداد که پشت دره.همین که خواستم در رو ببندم با زور خواست درو باز کنه...لعنتی!زورش بیشتر از من بود...نتوستم حریفش بشم...وارد اتاق شد.توی تاریکی عقب عقب قدم برمیداشتم...
با ترس و لرز گفتم:تو....تو...توکی هستی؟
جوابی نداد.فریاد کشیدم:گفتم تو کی هستی؟
دیگه رسیده بودم به تخت.اومد جلوتر و به من زدیک شد.داشتم بیشتر می لرزیدم.خواست به من دست بزنه ومن خواستم به قدم دیگه عقب تر برم که افتادم روی تخت...ولو شدم رو تخت وصدای خنده اش باعث شد بیشتر گریه کنم.خم شد و آباژور کنار تختو روشن کرد. و آروم گفت:میدونی وقتی میترسی دوس داشتنی تر میشی؟
برق نگاهش آشنا بود و صداش هم همینطور...کیارش بود.گفتم:تو رو خدا کیارش...خواهش میکنم
چنگ زد به تی شرتم...داد کشیدم:دس نزن به من...دس نزن
صدای خنده اش بیشتر شد...جیغ کشیدم:کمک!کمک!