شیدا 



حاضر و آماده رو تخت نشستم و منتظرم تا صدای در زدن آرتین و بشنوم. زیاد معطل نمی شم. صدای در میاد. بلند میشم میرم در و باز می کنم.

مثل همیشه خوشتیپه. یه شلوار جین تیره پوشیده با یه بلوز چهار خونه مردونه سورمه ای. آستیناشو تا رو آرنج تا کرده. سه تا دکمه بالای لباسش بازه.

چه خودشو به ملت عرضه میکنه. یقه مقه رو انداخته بیرون. منم که اصلا" چشمم نمی خوره.

سلام کردم. با لبخند جوابمو داد. این لبخندش به خاطر چی بود؟ نکنه به خاطر حرکت صبحم بوده باشه؟ نه بابا کلا" چند روزه خوش اخلاقه.

در و می بندم و میام بیرون. من یه بلوز مردونه سفید پوشیدم که چسبونه، با یه شلوار سفید تنگ.

با آرتین بی حرف راه افتادیم بریم خرید.

-: بله من اون پيراهن قرمز رو مي خوام (yes I want that red shirt )

قيمتا وحشتناك بالا بود نه به چهارشنبه بازار نه به اينجا يه چيزي مثل پاساژ گلستان خودمون ولي بازم گرون جون تر بودن.

فروشنده پيراهنا رو جلوم گذاشت يه تونيك بدون استين كه پارچش زر دوزي شده بود، يه بلوز قرمز كه اگه رنگ جيغشو كنار ميذاشتي فوق العاده محسوب مي شد و يه جين سورمه اي كه توي ايران نمونشو نديده بودم.

شلوار رو برداشتم و نگاش كردم مدل پاره بود ولي نه اون قدري كه دلو بزنه بالاي زانوش يه L با رنگ قرمز نوشته بودن كه بالاش مثل شعله هاي اتيش بود. پايينش هم دكمه كاري شده بود كه هم مي شد دم پا ازش استفاده كرد و هم راسته. خيلي قشنگ بود.

رو به آرتین می کنم و میگم: اگه میشه از هر سايزش چهل تا بگیریم.

آرتین متعجب یه نگاه به لباس و یه نگاه به من میکنه و میگه: فقط چهل تا؟ فکر میکنی کافی باشه؟

-: بله ديگه مگه فروشمون فصلي نيست؟

همون جور که چشمش به لباسه میگه: آره اما خیلی قشنگه فکر کنم خوب ببرنش.

چشم از لباس می گیره و به من نگاه میکنه. یه جورایی دودله حرفشو بزنه. آخر با خودش کنار میاد و میگه: چیزه .... میشه خواهش کنم یکی از اینا رو بپوشی ببینم چه طوره؟

تعجب کردم. من بپوشم؟؟؟؟ الان از من می خواد به عنوان مانکن استفاده کنه؟ بگم نه ضایع شی؟ اما خوب گناه داره ازم خیلی مودب و آقا خواهش کرد. من که نباید بی شعور بازی در بیارم.

سرمو به نشونه موافقط تکون میدم. خودش یکی از تونیکها رو انتخاب میکنه میده دستم. یکم نگاه میکنه یه ساپورتم همراهش بهم میده. ایول پسر فکر همه چیزم هست. ازش می گیرم و میرم تو اتاق پرو.

لباسو می پوشم یه نگاه به خودم تو آینه می ندازم. تونیکش بنفش رنگه. خیلی بهم میاد. آرتینم خوش سلیقه است.

صدای در اومد و بعدش صدای آرتین.

-: شیدا پوشیدی؟ می تونم ببینمش؟

دوباره یه نگاه به خودم تو آینه کردم. لباسش قشنگ بود ولی مشکلش بدون آستین بودنش بود. معذب بودم این جوری بیی آستین برم جلوی آرتین؟؟؟؟ دو دل بودم چی کار کنم. برم؟؟؟؟ نرم؟؟؟؟؟

دوباره صدای در اومد. این پسره هم چه بی طاقته ها.

آرتین: شیدا میشه یه دقیقه در و باز کنی؟؟؟

معذب و ناراضی در و باز می کنم. بالاخره که باید لباس و ببینه که. تقصیر خود خرم بود که همون اول قبول کردم. چشمهای کورمو باز نکردم ببینم آستین نداره.

در و یکم باز کردم که یهو یه دستی اومد جلوم. ترسیدم یه ههه ای گفتم و با چشمهای گشاد به دست نگاه کردم.

-: بیا اینم بگیر.

آرتین دستشو از لای در آورده بود و بدون اینکه نگاه کنه گرفته بود سمتم و هی بالا و پایین تکون میداد انگار من دست به این گندگی و با این بازو نمی بینم و تا این دستو تکون نده به چشمم نمیاد.

تو دستش یه شال رنگارنگ حریر بود. کلی رنگ تو شال بود که خیلی قشنگش کرده بود. دیده بودم که از این شالها می ندازن دور گردنشون.

شالو از دستش گرفتم. دستش و برد بیرون و خودش در و بست. تعجب کردم برگشتم سمت آینه. شالو باز کردم و انداختم رو بازوهای لختم. بازوهامو پوشوند. دیگه معذب نبودم.

بی اختیار لبخند زدم. به شال لبخند زدم. به کار آرتین لبخند زدم. به این که آرتین به فکرم بود لبخند زدم.

چه با شعور ازش بعید بود. شایدم من اون و نمی شناسم و آرتین شاید خیلی بهتر از چیزی باشه که من در موردش فکر می کنم.

با همون لبخند در و باز کردم و رفتم بیرون.آرتین پشت به من دست به سینه ایستاده بود.

-: آرتین ....

با صدای من برگشت. تو همون حال برگشت. جدی بود. دست به سینه. چرخید. نگاهش رو م قفل شد. خشک شد. دستهاش آروم از هم جدا شد و افتاد بغلاش. دهنش بازشد. با بهت، حیرت، تحسین، ناباور، خوشحال، مهربون، با محبت ...

نه نه شاید مهربون و با محبت نبود نمی دونم شایدم بود در هر حال بقیه اشون که بودن.

داشت بهم نگاه می کرد. لبخند منم جمع نمی شد. عکس العملش برام جالب و لذتبخش بود. از اینکه از دیدنم تعجب کرده و داره با چشمهاش تحسینم می کنه خوشحال بودم.

بعد چند دقیقه بالاخره دهنش و جمع کرد و بهت زده گفت: فوق العاده ای....

خنده ام جمع شد. ابروهام رفت بالا. انتظار این تعریف مستقیم و نداشتم.

آرتین تا تعجبم و دید سریع خودشو جمع کرد و گفت: یعنی این لباس فوق العاده است. خوبه همین و می گیریم. اینم برای خودت. یه هدیه برای تشکر از اینکه لباسو پوشیدی...

کلافه بود. تند تند حرف می زد. دستی به موهاش کشید و کلافه رفت سمت فروشنده. من با بهت، تعجب، لبخند، خوشحال نگاهش می کردم.

آرتين رو به فروشنده كرد و سفارش ها رو گفت. طرف گل از گلش شكفته بود كه دارن اين همه جنسو يه جا ازش می خرن.

برگشتم تواتاق پرو و لباسامو عوض کردم.

ساعت حدودای يک بود كه كارمون تموم شد. با خريدايی كه فقط يه پلاستيكش دست من بود پايين رفتيم. پاساژ قشنگ بود يعني زيادی لوكس و با كلاس بود جنساش هم خيلي ناز بودن.

خسته و كوفته رفتيم پايين. و برگشتیم به هتل.

آرتین

کم کم داره شب میشه حوصله ام سر رفته. امروزم که همه اش خرید بودیم.

با یاد آوردی خرید یاد شیدا و پرو لباسش می افتم.

وقتی صدام کرد و برگشتم یه لحظه قلبم ایستاد ...محو شدم تو اون همه زیبایی و وقار. تو اون همه پاکی و معصومیت.

همون جور ساده زیبا بود تو اون لباسم فوق العاده شده بود.

بی اختیار از دهنم در رفت و گفتم: فوق العاده ای.

وقتی تعجبشو دیدم سریع سعی کردم جمعش کنم و فوق العادعه رو بستم به لباس.

اما دلم طاقت نیاورد. لباسه خیلی بهش میومد. حیف بود مال شیدا نباشه. به بهانه کادو و تشکر برای کمک امروزش به زور دادمش بهش. می دونستم اگه کنارش بایستم می خواد بحث کنه و مخالفت کنه.

از دیدنشم کلافه بودم. برای همین سریع رفتم سمت فروشنده تا جلوی هر بحث و مخالفتی و بگیرم.

حوصله تو اتاق موندن و ندارم. دلم می خواد امشب یکم هیجان داشته باشم.

پوف ..... بزار برم ببینم شیدا میاد شام بریم بیرون؟

از اتاقم میام بیرون و می رم سمت اتاق شیدا. در می زنم. یه دقیقه بعد در و باز می کنه. تنش پشت دره.

سلام می کنم. جواب میده. منتظر نگاهم میکنه. وقتی میبینه جواب نمیدم سوال میکنه.

-: چیزی شده؟

سرمو می ندازم پایین. با صدایی که به خاطر بی حوصلگی و بی همدمی مظلوم شده میگم.

-: میای شام بریم بیرون؟ حوصله ام سر رفته. دوست ندارم امشب تو اتاقم باشم.

سرمو بلند می کنم. به زور جلوی خنده اشو گرفته. با همون صدای خندون میگه. باشه. الان حاضر میشم.

با ذوق می خندم و می گم. ایول مرسی.

یهو به خودم میام. ابروهای شیدا با خنده رفته بالا. منم یه لبخندی می زنم و آروم میگم: خوب حوصله ام سر رفته بود خوشحال شدم.

شیدا پق میزنه زیر خنده. برای اینکه بیشتر ضایع نشم می رم سمت اتاقم. همزمان با باز شدن در اتاقم شیدا در اتاقشو می بنده.

تندی حاضر میشم. کلی شیک و پیک می کنم و عطر و ادکلن و از اتاق میام بیرون. میرم جلوی در اتاق شیدا. انقدر که این چند روز در اتاق شیدا رو زدم زنگ خونه خودمونو نزدم.

در می زنم. به ثانیه نمی کشه که درو باز میکنه. انگار پشت در ایستاده بود. مشکوک نگاهش می کنم. سرشو می ندازه پایین. یه سرفه می کنم و به روی خودم نمیارم.

با هم میریم سمت آسانشور که شیدا میگه. 

- کجا قراره بریم؟

یکم فکر می کنم و میگم : 

- نمی دونم. هنوز تصمیم نگرفتم.

شیدا متعجب میگه: 

- یعنی جای معینی مد نظرت نیست؟؟؟؟

من: نه یه جای خوب می خوام یه جایی که تا حالا ندیده باشم. یه جای جدید.

یهو شیدا با ذوق دستهاشو بهم می زنه و با لبخند میگه:

- من یه جای خوب میشناسم. خودم کشفش کردم عالیه. همون روز اول که اومدیم پیداش کردم همون روز که ....

ساکت میشه. لبخندش محو میشه. سرشو می ندازه پایین و میره تو لک. همون روزی که ....

تو ذهنم جمله اشو کامل کردم.

همون روز که اون پسره عوضی بهش حمله کرد. بیچاره با یادشم تنش می لرزه.

برای اینکه از این حال و هوا درش بیارم خوشحال میگم: 

- چه خوب بگو کجاست بریم همون جا.

سرشو بلند میکنه دوباره می خنده.

- همین جاست لازم نیست جایی بریم.

گیج نگاهش می کنم.

با دست اشاره به سقف می کنه و میگه: 

- اون بالاست. بالای بالا. رو پشت بوم بود. عالیه.

پشت بوم عالیه؟ چه ذوقی واسه پشت بوم میکنه.

نمی خوام تو ذوقش بزنم میگم:

- خوبه. پس بریم غذا بگیریم برگردیم.

با لبخند سر تکون میده.

با هم میریم و با توافق هم دوتا پیتزا می گیریم و برمی کردیم هتل با آسانسور میریم طبقه آخر. میریم رو پشت بودم. واردش که میشیم یه بادی می وزه سمتمون. باد می خوره به صورتم. چشمهامو می بندم.

بازشون که می کنم اولین تصویری که می بینم شیداست......

قلبم می لرزه. حس می کنم یه چیز گرم تو وجودم حرکت می کنه.

خیره به شیدا نگاه می کنم. ایستاده با یه لباس سرتا پا مشکی که سفیدی صورتش بیشتر جلوه میکنه موهای سیاه و بلندش تو باد می رقصه.

جزوئی از شب شده. جزئی از تاریکی همراه یه نور و روشنایی که از صورتش تراوش میکنه. محو دیدنش میشم. باد موهاشو نوازش میکنه.

نمی تونم تکون بخورم. خشک شدم. قدرت حرکت ندارم. حس می کنم مرده ام تنها تپشهای تند قلبمه که بهم ثابت میگنه که زنده ام و بیدار. که این یه رویا نیست. شیدا رویا نیست. حقیقی تر از هر حقیقتیه و من .....

حس میکنم که دیگه قلبم مال خودم نیست. من این زیبایی و می خوام. این معصومیت نگاه و همراه با اقتدارو می خوام. من این دختر لجباز که همیشه آماده مبارزه استو می خوام.

و به خودم اعتراف می کنم ... من این دوست داشتن و محبت و می خوام.

خیره خیره نگاهش می کنم. دستشو تو موهاش میکشه و موهاش و می بره عقب. باد دوباره برشون می گردونه سر جاش. می ریطه تو صورتش و حرکت می کنه. مثل یه مار سیاه.

این حرکت موهاش لبخند به لبش میاره. شاد میشه. با همون سرخوشی برمی گرده سمتم. به من مبهوت نگاه میکنه.

با ذوق میگه: اینجا عالی نیست؟ انگار از همه دنیا دوری.

دستهاشو باز میکنه. سرشو رو به آسمون می گیره و دوباره میگه: این بالا آزادی ... آزاد و رها ... مثل یه پرنده مهاجر که همیشه آزاده که کوچ کنه و بره هر جایی که دوست داره.

با لبخندش لبخند می زنم. از هیجانش به وجد میام. تا حالا با هیچ کس این حس و نداشتم.

از خوشیش شاد بشم با ذوقش هیجان زده بشم با غمش ناراحت شم و از ترس از دست دادنش .... گریه و کنم و التماس.....

من نسبت به این دختر یه حس خیلی قوی دارم یه حسی فراتر از تمام حسهایی که تا حالا تجربه کردم.

نمی دونم چقدر مبهوت و خیره نگاهش کردم. با صداش به خودم اومدم.

-: حالت خوبه؟؟؟؟

سرشو برگردونده بود سمتم و متعجب نگاهم می کرد. نمی خندید. انگار خیلی بد نگاه می کردم که این و پرسید.

سریع چشمهامو ازش گرفته امو به سمت لبه پشت بوم راه افتادم. کلی چیز میر اون بالا بود. آنتن، ماهواره ...... حوصله نداشتم دقیق نگاه کنم ببینم دیگه چی اونجاست.

گیج و کلافه رفتم لبه ی پست بوم. آرنجمو تکیه دادم بهش. یکم خم شدم. یه نفس عمیق کشیدم و با فوت دادم بیرون. چشمهامو بستم و باز کردم. الان آروم تر بودم. می تونستم خودمو کنترل کنم که خیره نگاهش نکنم.

به شهر نگاه کردم. چه منظره ای. شهر با اون همه ساختمونهای قد و نیم قد با اون همه چراغهای رنگی و اون همه نور واقعا" زیبا بود.

-: معرکه نیست؟

برگشتم و سمت راستمو نگاه کردم. شیدا مثل من تکیه داده بود به لبه و به شهر نگاه می کرد. به چراغها. به ماشینهای در حال حرکت. باد هنوز با موهاش بازی می کرد و دل من و هم می لرزوند.

نگاهمو ازش گرفتم. برگشتم و زانوهامو خم کردم و نشستم همون کنار و تکیه دادم به دیوار لبه پشت بوم. نایلون شام و پیتزا ها رو گذاشتم کنارم.

چند لحظه بعد شیدا هم نشست. درست کنارم. نزدیک به من. البته با یه فاصله اما همونم برای من کافی بود. می تونستم حسش کنم. گرمای وجودشو عطر تنشو.

برگشت سمت من و با لبخند سرشو کج کرد و گفت: شام بخوریم؟

خوشحال بود و شیطون. بهش لبخند زدم.

-: بخوریم.

پیتزاها رو کشیدم جلو. یکی از جعبه ها رو به شیدا دادم و یکی دیگه رو گذاشتم روی پای خودم. در قوطی نوشابه هامون و باز کردم. یکی دادم دست شیدا.

مشغول شدیم. یه برش پیتزا برداشتم. یه گاز بهش زدم. یادم اومد که من هیچی از شیدا نمی دونم. نمی دونستم اگه ازش سوالی بپرسم جوابمو میده یا نه ولی خوب به امتحانش می ارزید.

برگشتم سمتش و گفتم: شیدا تو درس می خونی؟؟؟؟

شیدا داشت لقمه اشو می جویید. با سوالم یه لحظه مکث کرد دوبارهشروع کرد به جوییدن لقمه اشو با سر گفت آره.

من: چی می خونی؟

لقمه اشو قورت داد و گفت: روانشناسی.

من: رشته اتو دوست داری؟؟؟؟

شیدا: خوب آره عاشقشم اما اگه کار پیدا شه. فعلا" که هیچی.

من: چرا تو بوتیک کار می کنی؟ درس و کار با هم برات سخت نیست؟ دوست نداشتی یه کاری متناسب رشته ات داشته باشی؟؟؟

دست شیدا که همراه پیتزاش می رفت سمت دهنش تو راه خشک شد. آروم دستش و آورد پایین. به پیتزای تو دستش نگاه می کرد.

آروم گفت: راستش من مجبورم که تو بوتیک کار کنم.

مجبوره؟ چرا؟؟؟ کنجکاو گفتم: چرا؟؟؟؟

سرشو برد پایین تر احساس کردم ناراحت شد. سریع گفتم: البته اگه دوست نداری نگو. نمی خوام فضولی کنم.

یه نفس عمیق کشید و سرشو بلند کرد و به آشمون نگاه کرد. تکیه اشو داد به دیوار. زانوهاشو جمع کرد تو شکمش و دستهاشو از آرنج گذاشت رو زانوهاش.

آروم گفت: مجبورم به خاطر خانواده ام. به خاطر پدرم و به خاطر قرضی که دارم.

قرض؟؟ چه قرضی داره؟ این دختر مگه چند سالشه که بخواد قرض داشته باشه. با تعجب و پر سوال نگاش کردم. خیلی دلم می خواست ازش بپرسم ولی حس کردم ممکنه ناراحت بشه یا دوباره باهام بد شه و بگه به تو چه؟

-: بابام قلبش مشکل داره. مجبور شدیم عملش کنیم و گرنه ...( بغض کرد) وگرنه می مرد. ولی ما پول عمل و نداشتیم. برای همین از یه محمودی نامی قرض کردم. مجبور بودم و این کار و کردم.

هنوز نمی دونم کارم درست بوده یا نه. تو اون شرایز تنها راهی بود که داشتم. اما الان دارم پشیمون میشم. خیلی بی انصافهو با اینکه بیشتر پولشو بهش برگردوندم اونم سر موعد اما الان پیله کرده و میگه همه پولشو می خواد.

یا پولشو بدم یا ..... ( بغضش بیشتر شد. سرشو انداخت پایین و با همون بغض به زور گفت) یا با پسرش ازدواج کنم.

قلبم ریخت. احساس کردم از رو یه بلندی پرت شدم پایین. بی اختیار دستهامو مشت کردم. پیتزای تو دستم له شد.

یکی می خواست شیدا رو به زور ازم بگیره اونم چه زوری. به خاطر پول. چیزی که من داشتم اما نمی تونستم باهاش هیچ کاری بکنم. نمی تونستم با پولم به شیدا کمک کنم. فقط کافی بود حرف پولو بیارم تا دوباره بشه همون شیدای غد و یک دنده ی قبل و من این و نمی خواستم.

ساکت شدم. باید فکر می کردم ببینم چه جوری می تونم شیدا رو از دست اون لاشخور عوضی خلاص کنم. محال بود بزارم کسی شیدای من و ازم بگیره.

شیدای من .... چه حس مالکیتم داشتم. اما ....

برگشتم سمتش. با یه اخم ریز با صدایی که سعی می کردم ناراحتیمو نشون نده گفتم: این پسره همونیه که تو کافی شاپ باهات بود؟

با تعجب برگشت سمتم.

شیدا: مهراب؟؟؟؟؟

سرد گفت: نه مهراب فقط یه همکلاسیه. نه چیز بیشتری.

یه ابروم رفت بالا. همکلاسی؟ این چه همکلاسی بود که باهاش می رفت کافی شاپ؟

سرد گفتم: با همه همکلاسی هات می ری کافی شاپ؟؟؟؟

سریع برگشت سمتم. چشمهاش سرد بود. عصبانی.

-: نخیرم. رابطه ما چیزی بیشتر از یه همکلاسی و دوست دانشگاهی نیست ( آروم گفت) هر چند ....

سرشو انداخت پایین.

کنجکاو گفتم: هر چند؟؟؟؟

سرشو بلند کرد و با هون خونسردی گفت: هر چند خیلی سعی کرد رابطه اشو بیشتر کنه. اما موفق نشد.

بی اختیار یه لبخند اومد رو لبم. سریع رومو برگردوندم به سمت جلو تا شیدا لبخندمو نبینه.

نگاه شیدا رو حس می کنم. برمی گردم سمتش. با چشمهای ریز شده تگاهم می کنه. خونسرد میگه: این همه سوال ازم پرسیدی پس منم می تونم سوال بپرسم.

ریلکس شونه هامو می ندازم بالا.

شیدا: خوب بگو چرا هر جا که میری بابات یکی و به عنوان نامزدت معرفی میکنه؟؟؟؟؟؟ همه این نامزدا الکین؟؟؟؟

اخم می کنم. این قضیه نامزدیم شده برا ما دردسرا بابام با این تز دادنش پاک آبرومو برد. یعنی که چی به شیدا میگه آنا نامزدمه به مسئول تور میگه شیدا نامزدمه. حالا به آنا گفته باشه کی نامزئمه خدا داند. شده مثل زنجیره غذایی. یکی تو صدره و بقیه زیر مجموعه هاش.

رومو برگردوندم و به رو به روم نگاه کردم. با اخم سرد گفتم: من نامزد ندارم. نمی دونمم بابام چه اصراری داره یکی و به من ببنده. من از کارهای بابام بی خبرم و ناراضی.

هنوز اخم کرده بودم و تو دلم باب بابام دعوا می کردم که یتو یه لحظه شیدا مثل فنر از جاش بلند شد و یه شب بخیری گفت و رفت سمت در پشت بوم و رفت.

بهت زده و متعجب به رفتنش نگاه کردم اونقدر شوکه شدم که زبونم وا نمی شد حتی صداش کنم. این چرا یهو این جوری شد؟ همه چیز که خوب بود. کجا رفت ؟؟؟؟؟

قد پنج دقیقه هنگ کرده به در پشت بوم نگاه می کردم. به خودم که اومدم از جام بلند شدم. هر چی فکر کرده بودم چیزی دستگیرم نشد و دلیل کار شیدا رو نفهمیدم. شونه ای برای خودم بالا انداختم. بساط شاممون و جمع کردم و رفتم پایین که برم تو اتاقمو بخوابم. 

شیدا

عصبانی در اتاقو با شدت پشت سرم هول دادم که با صدای بدی بسته شد. حرصی خودمو انداختم رو تخت و چهار زانو نشستم. اخمم تو هم بود. نمی دونم چرا یهو انقدر جوش آوردم. امروز که روز خوبی بودئ. من و آرتین جفتمون مثل آدم داشتیم رفتار می کردیم. به خوبی و خوشی رفتیم شام گرفتیم حتی رو پشت بوم اون سکوت و تاریکی و ستاره و جوش همچین بهم آرامش داد که به همه سوالای آرتین خیلی خونسرد جواب دادم. یه جورایی درد و دل بود. نمی دونم چی شد که انقدر راحت انقدر خودمونی حرفای دلمو رازهای زندگیمو به آرتین گفتم. نمی دونم ...

اما چرا عصبانی شدم؟؟ چرا حرصی شدم؟؟؟ چرا حس کردم اگه یه دقیقه دیگه کنارش بشینم ممکنه که با مشت بکوبم تو صورتش؟؟؟ چرا؟؟؟؟

صدای آرتین تو سرم پیچید.

-: من نامزد ندارم. نمی دونمم بابام چه اصراری داره یکی و به من ببنده. من از کارهای بابام بی خبرم و ناراضی.

همزمان دو تا حس مختلف تو وجودم بود. یه حس شادی و یه حس عصبانیت. نمی دونم شادیش برای چی بود شاید برای اینکه گفت آنا نامزدم نیست اما خوب هست و نیستش به من چه ربطی داشت که خوشحال بشم یا ناراحت؟؟؟؟

اما چرا عصبانی شدم؟؟؟

((( من از کارهای بابام بی خبر و ناراضیم )))

با یاد آوری دوباره این جمله اخمام بیشتر شد. کفری شدم. با یه حرص یه مشت کوبوندم به تخت.

-:ناراضی هستی که باش. فکر کردی حالا ماها خیلی خوشمون میاد تو رو بهمون بچسبونن؟؟؟ حالا من اون دختره لوس آنا رو نمی دونم اما من یکی که عمرا" دلم بخواد یک درصد کسی فکر کنه تو نامزده منی. واه واه بلا بدور آدم قحطه؟؟؟ اییییییییییییی آرتین صالح. اههههههههههههه

یه لرزی به صورت چندش به بدنم دادم. عصبانی، لج در اومده پاشدم و حرصی لباسمو در آوردم و پریدم رو تخت و چشمهامو بستم که بخوابم. با چشمهای بسته هم اخم کردم. تو دلم انقده به آرتین از خود راضی از خود متشکر لوس، ننرِ بچه نننه فحش و بد و بیراه دادم که خوابم برد.

جالبیش این بود که خودمم نمی دونستم آیا واقعا" این حرفش انقدر زشت بود که باعث بشه من یه همچین عکس العملی نشون بدم یا نه.

****

هشت روزه که اومدیم و تماما" به خرید گذشت. بعد از اون شب رو پشت بوم من و آرتین شده بودیم همون آدمهای سابق. به زور به هم نگاه می کردیم. به زور لبخند می زدیم. به زور با هم راه می رفتیم. انگار جفتمون تو یه قرار داد سکوت و کم محلی بودیم.

صبح روز بعد از پشت بوم رفتن. آرتین اومد دنبالم که بریم خرید. مثل این چند روز قبل با لبخند بهم سلام کرد اما من که هنوز بی دلیل ازش لجم میومد و از دستش عصبانی بودم. یه نگاه سرد بهش انداختم و بی تفاوت یه سلام زیر لبی بهش کردم.

حس می کردم که از سردی نگاه و کلامم یخ کرد. اما به روی خودش نیاورد. از همون لحظه اخمهاش رفت تو هم و دیگه یک کلمه هم حرف نزد. تا به امروزم شده همون آرتین یخ و مغرور و از خود متشکر.

کم کم دارم به غلط کردن میوفتم. من اون یکی آرتین و می خوام همونی که با لبخندش آدم فکر می کنه زندگی خیلی راحته. همونی که همیشه تو لحظه حساسا میرسه و اگه بخواد برات میشه یه فرشته نجات. همونی که به وقتش با مهربونیش گیجت می کنه. با خوبیهاش مبهوتت می کنه و با رفتارش غافلگیر.

نمی دونم این چیزا رو از کجا فهمیدم اما این و می دونم که من این آرتین و نمی خوام من آرتین مهربون و خندون خودمو می خوام.

دههه آرتین خودمو. چه خوشحالم من. حالا چون گفت آنا نامزدم نیست و من نامزد ندارم. حالا که بی صاحاب افتاده ، شیدا خانم فکر کردی می تونی راحت بیای برش داری بگی آرتین مال منه؟؟؟

شاید به این راحتی نباشه اما اینجا حداقل می تونم یه همچین ادعایی بکنم. درسته که من و آرتین می دونیم که خبری نیست اما همه فکر می کنن که ما نامزدیم و آرتینم مال منه.


همه اش داریم خرید می کنیم. امروزم اومدیم بیرون که یه سری دیگه جنس بخریم. تا الان که ساعت 11 ظهره که هنوز چیز خوبی پیدا نکردیم. واسه خودمون تو سکوت راه می ریم و به ویترین مغازه ها نگاه می کنیم.

آرتینم که همه اش ساکت و سرد و بی تفاوت با اون نگاه یخش به همه جا نگاه میکنه. به من که اصلا" نگاهم نمیکنه. اعصابمو خورد کرده. نمی دونم چرا از این بی محلیش حرصم می گیره. مگه نه که این همون آرتینه که از خدام بود که اصلا" باهام حر ف نزنه که مجبور نباشم جوابش و بدم و باهاش هم کلام شم؟ پس چرا الان انقدر دلم می خواد برگرده نگاهم کنه و من و مخاطب حرفهاش قرار بده؟

بر گشتم نگاهش کردم. دستهاشو تو جیب شلوار جین مشکیش کرده بود و بی تفاوت به ویترین مغازه ها نگاه می کرد.

کلافه پوفی کردم. بی حوصله کیفمو از رو شونه ام بر داشتم و انگشتهامو دور دسته اش پیچیدم و بی قرار و بی حوصله و کلافه کیفی که آویزون شده رو تاب دادم...

همیشه وقتی کلافه ام این کارو می کنم. یه چند بار دوستام گفتن نکن خوب نیست اما خوب دست خودم نیست بی اختیار این کارو می کنم.

آرتین که نگاهم نمیکنه اما من زوم کردم روش. چشمم به اونه اما فکرم دنبال دلیل این همه سردیه. حقمه تقصیر خودمه چرا بی خودی رم کردم یهو. نمی دونم.

کیفمو تاب دادم. همون جور ایستادم. یهو یه چیزی با شتاب خورد بهم و کیفم از تو دستم جدا شد و دیگه ...

مبهوت به دستم نگاه کردم. کیفم ... کیفم کجاست ؟؟؟؟

سریع برگشتم و به پسری که بهم تنه زد نگاه کردم. کیفم تو دستش بود و با سرعت میدوید. ذهنم قفل کرده بود حتی دهنم باز نمیشد که داد بزنم دزد آی دزد کیفمو بردن. 

هنوز چشمم به پسره بود که یه چیزی مثل جت از کنارم رد شد.

چشمهام گرد شده بودن...

این آرتینه که مثل موشک دنبال پسره می دوئه؟؟؟

به خودم اومدم و منم دنبالشون دوییدم.

دزده بدو ، آرتین بدو ، منم بدنبالشون بدو.

دزده هم هی به همه تنه می زد و از این ور خیابون می دویید اون سمت خیابون و از این کوچه به اون کوچه. نفسم بند اومده بود. پهلوم تیر می کشید. گلوم سوزن سوزن می شد به خاطر کمبود اکسیژن. پاهام دیگه جون نداشت اما نمی تونستم بایستم. 

نمی تونستم نفس تازه کنم. جدای از کیفم که همه زندگیم اون تو بود اگه آرتین و گم می کردم نمی دونستم چه جوری باید برگردم هتل. این کوچه هام عجیب شکل هم بودن.

دزده پیچید تو یه کوچه. آرتینم رفت. منم هن هن کنان دنبالشون رفتم. 

دیدم جفتشون تو کوچه ایستادن. کوچه بن بست بود. دزده رو به من و آرتین ایستاده بود. آرتین به فاصله دو سه متر ازش. دستهاشو باز کرده بود که نزاره دزده فرار کنه. منم که دیدم اینا فعلا" نمیدون. خم شدم دستهامو گذاشتم رو زانوهام و سعی کردم با تند تند بازو بسته کردن دهنم و کشیدن هوا به ریه هام نفسمو جا بیارم.

تو همون حالت سرمو بلند کردم به این دو تا نگاه کردم. پشت آرتین بهم بود. ولی صداشو می شنیدم که به ترکی یه چیزی به دزده گفت و دزده هم یه چیزی و عصبی تو جوابش گفت.

هی دزده میرفت سمت راست آرتین هم می رفت همون سمت راهشو سد می کرد. دزده می رفت چپ آرتینم همون ور می رفت.

یهو احساس کردم برق یه چیزیو دیدم. چشمهام گرد شد بی خیال نفس تنگی و کمبود اکسیژن و درد پهلوم شدم. صاف ایستادم. این چیه تو دست دزده؟؟؟ این ... این ... چاقو ...!!!

بی اختیار گفتم:

- آرتین ....

آرتین یه نیم نگاه بهم کرد و گفت: 

- همون جا بمون جلو نیا.

ترسیدم. از دزده و چاقوش ترسیدم. کیفم به درک. همه پولاش به جهنم. اگه اون چاقوش به یکیمون می خورد چی؟؟؟ اگه به آرتین می زد چی؟؟؟

هنگ و خشک شده با دستهای یخ کرده ایستاده بودم. چشمهام از ترس گشاد شده بود. دو دستم و گذاشته بودم جلوی دهنم تا جیغ نکشم. 

می خواستم به آرتین بگم که بی خیال شه که بیاد از اینجا بریم که من کیفمو نمی خوام اما صدام در نمیومد.

دزده هی چپ و راست میرفت و آرتینم می رفت سمت مخالف اون اما نمی زاشت یارو در بره. چاقو تو دست دزده هی می چرخید. از این دست به اون دست. یهو هجوم آورد سمت آرتین. یه جیغ از ترس کشیدم.

هی کش مکش داشتن. آرتین یکی خوابوند تو صورت دزده. دزده یکی زد تو شکم آرتین. آرتین یه لگد زد به پای دزده. دزده یکی کوبوند تو صورت آرتین و بعد تو یه لحظه نفهمیدم چی شد که صدای خفه آرتین و شنیدم. دزده اومد بره که دیدم آرتین کیفمو چسبیده و نمی زاره دزده در بره.

شیدا


هی دزده بکش آرتین بکش. آرتین کیف به دست نشست رو زانوش. دزده که دید نمی تونه کیفو از چنگ آرتین نجات بده باهمه حرصش یه لگدی به آرتین زد و یه چیزی و با داد و عصبانی گفت و برگشت که از کوچه بره بیرون. از ترس خودمو چسبوندم به دیوار. دزده که ازم فاصله گرفت خودمو رسوندم به آرتین.

نشستم کنارش. با صدایی که می لرزید گفتم: آرتین ...آرتین خوبی؟؟؟ ... چی شد ؟؟؟ بزار ببینم.

آرتین دستش و دور کیف حلقه کرده بود و از اون سمت انگشتهاشو چسبونده بود به بازوش. سرش پایین بود. نمی تونستم صورتش و ببینم.

دوباره گفتم: آرتین ... سرتو بلند کن بزار ببینمت... چی کارت کرد؟؟؟ خیلی دردت گرف .....

چشمهام گشاد شد و دهنم باز موند و حرفم نصفه ول شد. چشمم خیره شد به بازوی آرتین که با دستش فشارش می داد. خدای من تازه فهمیده بودم که بلوز سفیدش قرمز شده. خون از لابه لای انگشتهاش بیرون میزد.

زبونم بند اومده بود با تته پته گفتم: خو ... خو ... خون ....

نمی فهمیدم چی کار می کنم . اختیار حرکاتم دست خودم نبود. کنترلی رو رفتارم نداشتم.

خودمو کشیدم جلو و دستمو گذاشتم رو دست آرتین و دستشو از دور بازوش جدا کردم و با چشمهای گرد به بازوش نگاه کردم.

یه بریدگی کج رو بازوش بود و خون مثل چی ازش میومد پایین. 

نمی تونستم حرف بزنم. با یه حرکت کیفمو از تو دست آرتین بیرون کشیدم. اونقدر هول بودم که نمی تونستم زیپ و پیدا کنم. به زور پیداش کردم و بازش کردم. چشمم به چیزی که می خواستم افتاد. همین رو بود. در دسترس. دستم و تو کیفم بردم و شالی که آرتین برام خریده بود و در آوردم. کیفمو انداختم پایین. با دستهای لرزون بازوی آرتین و بالا آوردم و با دقت شالو دور زخمش بستم تو همون حالت تند تند حرف می زدم.

-: کی بهت گفت دنبالش بری. کی گفت کیفمو پس بگیری؟ چرا وقتی دیدی چاقو داره بی خیال نشدی. مثلا" که چی تو مگه عقل نداری؟ مگه نمی دونی چاقو خطرناکه اونم تو دست یه دیوونه دزد. فکر نمی کردی بزنه بهت؟؟؟ کیف من چه ارزشی داشت آخه. ببین با خودت چی کار کردی؟؟؟ این همه خون داره ازت میره. باید بریم بیمارستان. من حالا چی کار کنم. زبون اینا رو هم نمی فهمم که بدبختی اینه انگلیسی هم با لهجه ترکی می گن من نصف حرفای انگلیسیشونم نمی فهمم. یکم فکر نداری. دستت آش و لاش شده. چرا آخه؟؟؟ چرا این کارو گردی؟؟؟؟

تو حال خودم بودم. اصلا" حواسم به آرتین نبود. دقت می کردم که شالو درست ببندم دور بازوش تا خونریزیش گرفته بشه و بعدم برسونمش بیمارستان. اونقدر غرق دقت کردن و غر زدنم بودم که به آرتین توجهی نمی کردم. انگار با خودم حرف می زنم و به خودم غر می زنم. یادم رفته بود اینی که اینجاست آرتینه ... آرتینه صالح ... همون پسر با رفتارهای متغییر. همونی که مثل هوای گرمسیری مدام در حال تغییره. یه روز آفتابیه یه روز طوفانی یه روز نسیم می وزه یه روز رگبار بارون....

حس کردم یه چیزی رو صورتم داره حرکت می کنه. یه چیز سرد اما آروم، اما نوازشگر. رو گونه ام حرکت می کرد.

دستام که در حال زدن گره سوم شال روی بازو ی آرتین بودن رو هوا بی حرکت ثابت موندن. آروم چشمهام چرخید . نگاهم به چشمهای خندون آرتین افتاد. این پسره با این وضعیت چه جوری می تونه بخنده.

داشتم تو چشمهاش نگاه می کردم. که نگاهشو از چشمهام گرفت و چرخوندش و رو گونه ام ثابت موند. زیر چشمی نگاهش کردم.

آرتین دست سالمشو بالا آورده بود و به گونه ام می کشید. تنم داغ شد. هول شدم. سریع خودمو عقب کشیدم. دستم رفت رو گونه ام. چرا گونه ام خیسه؟؟؟

به آرتین نگاه کردم. یه لبخند محو، تو صورتش بود. چشمهاش شاد بود.

اصلا" نفهمیدم کی گریه ام گرفت. کی اشک ریختم اونم انقدر که تمام صورتم خیس بشه. فکرشم نمی کردم که با دیدن آرتین تو این وضعیت قلبم این جوری بی قرار تو سینه ام بکوبه و اشکم این جوری از چشمهام فوران کنه.

یهو از جام بلند شدم. هول بودم. نمی دونستم چی کار باید بکنم. با پشت دست صورتمو پاک کردم. خم شدم و زیر بغل آرتین و گرفتم و کمک کردم که بلند بشه. رنگش پریده بود. سعی می کردم بهش نگاه نکنم. 

کیفمو انداختم رو شونه امو سر به زیر به آرتین گفتم : باید بریم بیمارستان. 

بی حرف نگاهم کرد.

وقتی دیدم چیزی نمی گه سر بلند کردم. هنوز ساکت با نگاه خندون بهم چشم دوخته بود.

کلافه بودم. سرمو انداختم پایین و خودم جلو تر راه افتادم. آرتینم دنبالم.

خوب دستش زخمی شده پاش که مشکلی نداره برم کمکش کنم. خودش می تونه بیاد. از تو کوچه پس کوچه ها بیرون اومدیم و رسیدیم به یه خیابون. یه تاکسی گرفتم و سوار شدیم. به انگلیسی ازش خواستم ما رو به یه بیمارستان ببره. تو تمام مسیر و حتی تو بیمارستان سرمو انداختم پایین و اصلا" به آرتین نگاه نکردم.

نمی دونم چرا ولی یه جورایی معذب و کلافه بودم. خجالتم می کشیدم. هنوز گیج بودم که چرا گریه کردم. یعنی آرتین انقدر برام مهم بود که به خاطر چاقو خوردنش به پهنای صورتم اشک بریزم؟؟؟ بدون اینکه خودم بفهمم؟؟؟ یعنی قلبم خودش برای خودش فرمان داده بود و دلواپسی و نگرانیم اشک شد و ریخت پایین؟؟؟

دیگه تا برگردیم هتل فقط 4 کلمه با آرتین حرف زدم. اونم اصراری برای حرف زدن نداشت. فقط با چشمهای خندونش به این خوددرگیریهای من نگاه می کرد. هنوزم رد انگشتهاش رو گونه ام داغ بود. یه حس گرمای قشنگی با یاد آوری حرکت دستش رو صورتم تو وجودم می پیچید.

آرتین


وارد اتاق می شم و رو تخت می شینم. یه لبخند عظیم می زنم. چقدر تو این چند ساعت خودمو کنترل کردم و جلوی لبخندمو گرفتم.

از کشف چیزی که فهمیدم سر از پا نمی شناسم. حاضرم 10 بار دیگه هم چاقو بخورم و شیدا ....

سرمو بالا می گیرم. خدایا شکرت ... شکرت که با زبون خودت با نشونه هات بهم فهموندی که احساسم اشتباه نیست که غلط نیست و یک طرفه نیست.

خدایا شکرت....

بعد قضیه پشت بوم وقتی فرداش رفتم دنبال شیدا و اونقدر سرد جوابمو داد خیلی تعجب کردم. دلیل کارش و نمی دونستم. نمی فهمیدم چرا یه دفعه تغییر موضع داده و سرد شده اونم بعد از اون شبی که اونقدر خوب بود و اونقدر بهم نزدیک شده بودیم که از مسائل خصوصیش بهم بگه.

رفتارش سرد بود. نگاهش سرد بود. سردم شد. دلخور بودم. ناراحت بودم. اما نمی خواستم کاری بکنم. منم سرد شدم. منم بی تفاوت شدم. انگار نه انگار که اتفاقی افتاده.

شاید حس من و احساسم یک طرفه باشه و شیدا اون حس و بهم نداشته باشه. نمی خواستم برای یه احساس یک طرفه خودمو کوچیک کنم.

اگه حسی بهم داره خودش باید نشون بده. من خیلی سعی کردم که بهش نشون بدم که برام مهمه که بهش اهمیت می دم. کل کل و تموم کردم. مثل یه مرد واقعی رفتار کردم. کارهای بچه گونه امو که باعث دلخوری و اعصاب خوردی جفتمون میشد و کنار گذاشتم.

هر کاری کردم که نشون بدم بهت توجه می کنم. ظاهرا" جوابم داده بود. شیدا هم تغییر کرده بود. بهم نزدیک شده بودیم. دیگه بحث و جدل بی خود نداشتیم. راحت با هم برخورد می کردیم. اما الان ...

دوباره شیدا شده بود همون دختر اعصاب خورد کنی که تو بوتیک می دیدم. همونی که با نگاهش با حرفهاش با حرکاتش آدمو تحریک می کرد که یه بلایی سرش بیاره.

اما نه.... من دیگه نمی تونستم اذیتش کنم. دیگه نمی تونستم ناراحتش کنم وبشینم غصه خوردنشو ببینم. دلم نمیومد. دوست داشتم شاد باشه. خوشحال باشه.

برای همین سرد شدم. بی تفاوت. بی توجه. شدم مثل خودش.

سخت بود. سخت بود کنارش راه بری ونخوای بهش نزدیک بشی. سخت بود جلوت باشه و نخوای نگاهش نکنی. تو فاصله 10 سانتی متریت باشه و روتو ازش برگردونی. خیلی سخت بود ...

اما مجبور بودم. باید نه تنها به اون که به خودم ثابت می شد که چه احساسی بهش دارم. شاید یه علاقه زود گذر بود و با کم محلی اون برطرف میشد.

اما نشد... علاقه کم اهمیت نبود ....

شیدا کنارم بود. می دیدمش ... باهاش بیرون می رفتم اما ساکت اما صامت . دلم براش تنگ شده بود. دلم این حضور خاموش و نمی خواست. دلم برای اون شیدایی که رو پشت بوم دیدم تنگ شده بود. برای شیدایی که به خاطر باد و شب و تاریکی و آزادیش خوشحالی می کرد، هیجان زده میشد تنگ شده بود.

دلم برای درد و دل باهاش حتی حرف زدن عادی در حد سلام و چه زوری تنگ شده بود. برای یه نگاه ساده اش. برای یه آرتین گفتنش. حتی برای یه لبخند کوچیکش تنگ شده بود. بی تاب نگاهش بودم. یه نگاه که یه امید کوچیک بهم بده.

اما .... سرد بود ... یخ بود ....

و من فهمیدم که حسم بهش ساده نیست. معمولی نیست. زود گذر نیست. شاید از خیلی قبلتر ها تو وجودم بود و من ندیدمش. از همون موقع که تو مغازه همه اش دنبال یه آتو بودم ازش تا باهاش کل کل کنم. تا جزش بدم و وادارش کنم که عکس العمل نشون بده. که از خودش دفاع کنه که مبارزه کنه و من با لذت به این دختر سرکش که در برابر هیچ کس کوتاه نمیاد نگاه کنم.

شاید از همون وقت از همون موقع که مدام انکارش می کردم و سعی تو ندیدنش داشتم تو اعماق وجودم با همه سلول های بدنم می دیدمش و حسش می کردم.

شاید چیزی ازش نمی دونستم اما فهمیده بودم که متفاوته که با بقیه دخترها فرق داره که شاید مورد اعتماد باشه و اینجا ... تو این کشور غریب با چمهای باز دیدمش.

همون روزی که از دست اون پسره نجاتش دادمش دیدمش. شاید هر دختر دیگه ای غیر از شیدا بود هم وقتی می دیدم یکی بهش حمله کرده نجاتش می دادم اما محال بود اون جور بهم بریزم. محال بود که اونقدر عصبانی شم و حرفهایی بزنم که بعدا" از گفتنشون پشیمون شم که بخوام جبران کنم که بخوام بخشیده بشم. محال بود که برای بخشیده شدن اون جوری رشوه بدم. برای بهتر کردن حال یه دختر اون کارها رو بکنم. که گل بگیرم که انقدر نرمش به خرج بدم.

ضربه نهایی وقتی بود که حس کردم شیدا رفته حس کردم مرده فکر کردم دیگه نیست. اون یه ضربه بود که بفهمم واقعا" حسم چیه ....

و الان ....

من خوشحال و سر خوش و دلشاد از کشف احساس شیدا که ناخواسته گفته شد ... نه نشون داده شد بی اختیار لبخند می زنم.

حتی فکر اینکه شیدا برای زخمی شدن من ، اونجوری اشک ریخته اونجوری هول شده اون جوری دعوام کرده مثل یه مادر که به بچه اش میگه آتیش خطرناکه و وقتی بچه گوش نمیکنه و خودشو می سوزونه اون مادر بجه اشو سرزنش میکنه.

وقتی دیدم شالی که براش خریدم و همراهش همه جا می بره ...

باز هم لبخندم عمیق تر شد. به دست مشت شده ام نگاه کردم. تو بیمارستان شال و از دور بازوم باز کردن و من تمام مدت اون و تو مشتم نگه داشتم مثل یه چیز مقدس یه چیزی که بوی محبت میده.

گریه کردن بی اختیار شیدا بهم ثابت کرد که نسبت بهم بی تفاوت نیست این و از نگاه نگرانش از دست پاچه شدنش می فهمیدم.

درسته که شاید هر کس دیگه ای هم به خاطر شیدا چاقو می خورد اون ممکن بود یه همچین عکس العملی نشون بده اما مطمئنن اگه احساسی نداشت اشک نمی ریخت، اگه اشک می ریخت دعوا نمی کرد، سرزنش نمی کرد. به خاطر مقاومت و پس گرفتن کیفش شاکی نمیشد.

بلکه خوشحال میشد از اینکه کیفش پس گرفته شده. مهربون و شرمسار از اینکه اون آدم به خاطر کیف اون چاقو خورده اما ....

اشکها و عصبانیتش بهم ثابت می کرد که اونم کم و بیش بهم احساس داره.

خیلی دلم می خواست بغلش کنم و آرومش کنم اما تو اون لحظه تنها کاری که تونستم بکنم کشیدن آروم دستم رو گونه اشو پاک کردن اشکهاش بود.

وقتی از کارم اون جوری غافلگیر شد و بعدم در کمال ناباوری فهمید که داشته اشک می ریخته وای خدایا ....

چقدر اون لحظه خوشحال بودم.

نفس عمیقی کشیدم. با همون لبخند روی تخت دراز کشیدم. باید استراحت می کردم. خون زیادی ازم رفته بود و دیگه انرژی برام نمونده بود.

آرتین


هنوزم رابطه من و شیدا تو سکوته. یعنی زیاد حرف نمی زنیم. البته دیگه اون جوری سرد هم نیستیم. فقط ساکتیم. گاه گداری به هم نگاه می کنیم و از روی ادب یه لبخند می زنیم. نمی دونم احساس می کنم شیدا یه جورایی داره ازم فرار میکنه چراشو نمی دونم.

حوصله ام سر رفته. خرید برای بوتیک تموم شده. 4 روز دیگه بر می گردیم ایران. آخیش خونه، مامان بابا، آیلار. دلم برای هوای کثیف شهرمون تنگ شده. از طرفی هنوز نرفته دلم برای اینجا تنگ شده دلم برای الان تنگ شده برای اینکه اینجا من و شیدا با هم تنها باشیم حتی اگه شده با این فاصله ای که بینمونه اما بتونم انقدر از نزدیک ببینمش. خوب حالا ایرانم میاد تو بوتیک می بینمش. اما نزدیکی اینجا کجا و رابطه همکاری توی ایران کجا.

بی حوصله پوفی می کنم. باید برم برای مامان اینا کادو بخرم. اگه دست خالی برم مامان حتما" می کشتم. از طرفی هم خودم دلم نمیاد دست خالی برم. مخصوصا اینکه واسه آیلار جونم باید کلی چیز میز بخرم.

از جام بلند شدم و رفتم سمت در.. برم به شیدا بگم حاضر شه با هم بریم خرید. شاید اونم بخواد برای خانواده اش خرید کنه.

از اتاق بیرون رفتم و به شیدا گفتم. 20 دقیقه بعد حاضر و آماده رفتم دنبالش.

با هم رفتیم بازار. همیشه می گفتم من خوش سلیقه ام اما تو این چند روز که با شیدا می رفتیم خرید فهمیدم که اون خوش سلیقه تره برای همینم دوست داشتم سوغاتی هامو با سلیقه اون بخرم.

پشت ویترین یه لباس فروشی ایستادیم و به ویترینش نگاه می کنیم. برمی گردم سمت شیدا.

-: شیدا ...

متعجب برمی گرده سمتم. تو این مدت که با هم سر سنگینیم و بعدم از هم دوری می کنیم کم پیش اومده که به اسم همو صدا کنیم. معمولا" اصلا" صدا نمی کنیم.

-: شیدا میشه ازت بخوام با سلیقه خودت برای خانواده ام سوغاتی انتخاب کنی؟

یکم نگاهمو میکنه و بعد با ذوق یه لبخند بزرگ می زنه و میگه: 

- چرا نمیشه. من عاشق خرید کردنم حتی اگه برای خودم نباشه.

این و می گه و با هیجان میره تو مغازه. شوکه سرجام ایستادم. بعد چند روز این اولین لبخند واقعی و خوشحالیه که رو لبهاش می بینم. بی اختیار لبخند می زنم و دنبالش وارد مغازه میشم.

یه چند ساعتی خریدمون طول کشید. حقا که سلیقه اش خیلی خوبه. یه چیزهایی و می بینه که من چشمم بهشون نم یخوره اما خیلی خوشگلا".

برای مامان یه بلوز و یه شال و یه کیف خوشگل خریدم. شیدا هم برای مادرش یه بلوز خریده. خیلی برای خریدنش ذوق داشت.

برای بابا یه کروات و یه بلوز مردونه و یه کفش می گیرم. شیدا به خرید یه بلوز قناعت میکنه.

باید برای آرمین و آنا هم خرید کنم. برای آنا یه شلوارک جین خوشگل خریدم. سایزش اندازه شیداست. خودش امتحانش کرد. اندازه اندازه بود. خیلی دوست داشتم یکی هم بریا اون بخرم اما نمی خواستم این خوبی چند ساعته امون و خراب کنم.

رفتیم تو یه فروشگاه. پر لباسهای مردونه و زنونه و بچه گونه و کیف و کفش و ....

رفتیم سمت لباس مردونه ها. با سلیقه شیدا یه بلوز مردونه خریدم. رفتم پرو کردم. خیلی خوب بود. سایز منو آرمین یکی بود. بهش میومد. بلوز و به شیدا نشون دادم خوشحال و راضی یه لبخند زد. رفتم لباسمو عوض کردم و اومدم بیرون. شیدا کنار یه رگال ایستاده بود. رفتم پشتش. از پشتش سرک کشیدم. متوجه حضورم نشده بود.

تو دستش یه بلوز مردونه خاکستری بود. مردونه و شیک. در عین سادگی زیبا بود. مونده بودم این و برای کی می خواد بخره؟ این به سن بابای شیدا نمی خورد. آستینای کوتاه داشت که برگردون بود و بلوزش هم کوتاه بود یعنی روی شلوار می ایستاد. سایزشم قد باباش شیدا نبود. بعدم شیدا قبلا" برای باباش خرید کرد ه بود.

یه لحظه یه حس حسادت تو وجودم پیچید. حسادت به کسی که نمی شناختمش اما اونقدر برای شیدا مهم بود که بخواد براش سوغاتی بگیره.

اخمام رفت تو هم. حتما" الانم داره این لباس و تو تن اونت آدم تجسم می کنه که انقدر غرق شده.

با اخم سرفه ای کردم. شیدا یه تکونی خورد و برگشت. یه نگاه به من کرد و یه نگاه به لباس. دوباره نگاهم کرد و آروم گفت: 

- چیزه .... تو برای خودت چیزی نمی خری؟؟؟

از سوالش تعجب کردم.

- چه طور؟؟؟؟

شیدا سریع لباسو انداخت تو بغلمو همون جور که یه جورایی من و به سمت اتاق پرو هل می داد گفت:

- برو این و بپوش حیفه اینهمه اومدی اینجا برای خودت هیچی نگیری.

انداختم تو اتاق و در و پشت سرم بست. لحظه آخر لبخند پیروزشو دیدم. بهت زده لباس به دست برگشتم. تو آینه به خودم نگاه کردم. به لباس تو دستم.

کم کم بهتم از بین رفت. لبخند اومد رو لبم. تبدیل شد به یه خنده گشاد. خوشحال به خودم خندیدم.

برای من بود. من به خودم حسودی کردم. شیدا من و تو لباس تصور می کرد. انقده ذوق کردم .....

سریع لباس و پوشیدم و رفتم بیرون. برق رضایت و تو چشمهای شادی دیدم. لبخند گشادی زد. خوشحال بود.

با انگشت اشاره کرد که بچرخم. یه دور چرخیدم. دستش و زیر چونه اش زد و گفت: 

- خیلی عالیه اما ... یه چیزی کم داره .....

چشمهاشو ریز کرد و بهم نگاه کرد. سریع برگشت سمت صندلی که پشتش بود و یه چیزی برداشت و تندی داد دستم و گفت:

- اینم بپوش.

دوباره تکرار شد. بازم هلم داد سمت اتاق و در و بست. به دستم نگاه کردم. یه شلوار جین خاکستری تیره که با رنگ پیراهنم یه سایه روشن خوشگل میشد.

دیگه از این خوشحالتر نمی تونستم باشم. رسما" ذوق مرگ بودم. شلوارمم عوض کردم و رفتم بیرون. شیدا تا چشمش به من افتاد مات موند. یه قدم اومد ئجلو و با ناباوری گفت:

- خیلی بهت میاد. انگار برای تو دوختن.

تو دلم عروسی بود. غیر مستقیم ازم تعریف کرده بود. 

امروز چه روزیست روز مراد است امروز.

شیدا رو ببین چه خوش اخلاق است امروز.

آرتین



خلاصه لباسها رو خریدیم. غیر اینا من برای آیلار یه پیراهن خوشگل و یه کفش پاشنه دار مناسب سنش و یه کیف کوچولوی سفید و کلی گیره و کش بریا موهای نازش خریدم. البته همه به سلیقه شیدا.

شیدا هم یه تیشرت و یه شلوار جین پسرونه خرید. فکر کنم برای داداشش بود.

از فروشگاه اومدیم بیرون. با هم قدم زنان تو خیابون راه افتادیم. از کنار یه مغازه عروسک فروشی رد شدیم که دیدم شیدا ایستاده جلوی ویترین.

رفتم کنارش ایستادم. چشمش بهیه ماشین کنترلی مسابقه ای بود.

برگشتم سمتش و گفتم: می خوای بریم تو مغازه؟؟؟

با صدام شیدا یه تکونی خورد و چشم از اون ماشینه برداشت و گفت: هان؟؟؟ چی ؟؟؟ نه ... نه بریم ...

یه قدم برداشت. از جام تکون نخوردم. چشمم به ماشین بود.

شیدا برگشت سمتم.

-: آرتین ... چرا ایستادی ؟ بیا دیگه ...

برگشتم و نگاهش کردم.

-: بیا بریم تو من می خوام برای آیلار عروسک بخرم.

خودمو زودتر رفتم تو مغازه و شیدا هم مجبور شد بیاد دنبالم. مطمئنم شیدا اونماشین و می خواست پس اگه از خیر خریدنش گذشته تنها یه معنی و میده .....

شیدا بین عروسکها گشت و یه عروسک باربی بزرگ با لباسهای پفی انتخاب کرد. خوشگل بود علاوه بر اون تقریبا" هم قد آیلارم بود.

به فروشنده گفتم: آقا ما این عروسکه و اون پاشین کنترلیه پشت ویترین و می خوایم.

فروشنده رفت که سفارشمون و بیاره.

شیدا: ماشین ومی خوای برای چی؟؟؟

خیلی جدی برگشتم سمتش و گفتم: یه کادوئه.

متعجب گفت: نمی دونستم تو نزدیکاتون پسر بچه هم دارین.

توچشمهاش نگاه کردم با همون جدیت گفتم: تو نزدیکامون نداریم برای یکی که می شناسمش خریدم.

متعجب یه ابروش رفت بالا.

-: میشه بپرسم کی؟؟؟؟

بعد خیلی سریع اضافه کرد : هر چند می دونم الان میگید به من ربطی نداره.

چشم ازش بر نداشتم.

-: برادر تو .....

چشمهاش گرد شد. ناباور و متعجب. بعد اخم کرد. ناراحت شد.

عصبی گفت: کی بهتون گفته می تونید برای برادر من کادو بخرید؟؟؟ من محتاج نیستم.

-: خودم به خودم اجازه دادم. سوغاتی خریدن نیاز به اجازه نداره. بعدم چه ربطی به محتاج بودن یا نبودن داره؟؟؟ پس حتما" منظورت تینه که چون من امروز ازت برای سوغاتی گرفتن کمک خواستم پس محتاجت بودم؟؟؟

کلافه گفت: نه اون فرق داره.

آروم گفتم: هیچ فرقی نداره شیدا. تو امروز کلی به من کمک کردی. منم می خوام یه جوری تشکر کنم.

شیدا: اصلا" چه دلیلی داره که برای برادر من کادو بگیری؟؟؟

من: دلیل از این بالاتر که اون یه بچه است و من بچه ها رو دوست دارم؟؟

یه لبخند زدم. یه لبخند آروم یه لبخند صلح طلب. یکم به چشمهام نگاه کرد. سعی کردم با چشمهام بهش بفهمونم که هیچ منت و احتیاجی تو این کارم نیست. یکم نگاه کرد و بعد آروم سرشو آورد پایین.

-: متشکرم ...

با لبخند گفتم: آدم برای سوغاتی تشکر نمی کنه.

سرشو بلند کرد و تو جواب لبخندم یه لبخند زد. همین برای من کافی بود.

اسباب بازیها رو گرفتیم و از مغازه اومدیم بیرون.

هوا خیلی خوب بود. دوتایی با هم قدم می زدیم. به آدمها و مغازه ها نگاه می کردیم. چشممون خود به یه جمعیتی که دور یه چیزی جمع شده بودن. با شیدا رفتیم جلو و از بین جمعیت گذشتیم.

چشممون خورد به یه گروه موسیقی البته گروه آنچنانی که نبود. دو نفر نشست بودن و گیتار می زدن یکی هم می خوند.

ایستادیم و به صوای خوندن و آهنگشون گوش دادیم. چشمم روی رقص دست گیتاریستها روی سیم گیتار بود. چقدر دلم برای گیتار زدن تنگ شده بود. ای کاش گیتارمو می آوردم.

آهنگ که تموم شد همه براشون دست زدن. یه فکری زد به سرم. بی حرف رفتم جلو. رفتم پیش یکی از پسرا که گیتار می زد. به ترکی بهش گفتم: میشه من از گیتارتون استفاده کنم و یه آهنگ بزنم؟

پسره یکم نگاهم کرد.

یه لبخند زدم و شیدا رو بهش نشون دادم و گفتم: اون خانمو می بینید؟ نامزدمه. می خوام با گیتار و خوندن عشقمو بهش نشون بدم.

پسره یه لبخندی زد و گیتارو گرفت سمتم. خندیدم و گیتارو گرفتم. یه دستی به بازوم زد و نشوندم رو صندلی.

یکم رو صندلی جابه جا شدم.

پسره به دوستاش یه چیزی گفت و خوانندهه اعلام کرد که من می خوام آهنگ بزنم. یکم گیتارو تنظیم کردم. سرمو بلند کردم. شیدا با چشمهای متعجب و گشاد شده بهم نگاه می کرد. یه لبخند قشنگ بهش زدم و دستمو کشیدم رو سیم گیتار.

چشمهامو بستم و همه وجودمو بردم تو انگشتهامو رقصوندمشون رو سیم. چشمهامو باز کردم و خیره شدم به چشمهای شیدا و همه احساسمو ریختم تو صدام و خوندم ......

شیدا

بهت زده به آرتین نگاه می کنم. این پسره چرا گیتار این بیچاره ها رو گرفته دستش؟؟؟ اه اه اه ببین نشست جای اینا. چه لبخند ملیحیم برام میزنه. ده پسر پاشو از جای ملت.

بیا رفت تو حس. چشمهاتو می بندی که چی؟؟؟؟

صدای گیتار بلند شد .....

ساکت شدم .... تو ذهنمم دیگه حرف نزدم .... این صداش با صدای گیتار قبلی فرق داشت ... یه جوری بود ... یه حسی داشت ... به دل می نشست ... چقدر آهنگش برام آشنا بود ... این و کجا شنیدم ؟؟؟

زل زدم به آرتین. به چشمهای بسته اش. چشمهاشو باز کرد و مستقیم بهم نگاه کرد. دهنشو باز کرد و ....


نگاه كن من چه بی پروا، چه بی پروا

به مرز قصه های كهنه می تازم

نگاه كن با چه سرسختی تو اين سرما

برای عشق يه فصل تازه می سازم


يه فصل پاك، يه فصل امن و بی وحشت

براي تو كه يك گلبرگ زودرنجی

يه فصل گرم و راحت زير پوست من

براي تو كه باارزش ترين گنجی


نگاه كن من به عشق تو چه مجنون وار

تن يخ بستهء پروازو می بوسم

بيا گرم كن منو با سرخی رگ هات

من اون رگ های پر آوازو می بوسم


تو رو می بوسم ای پاكيزهء عريان

تو روپاكيزه مثل مخمل قرآن

طلوع كن من حرارت از تو می گيرم

ظهور كن من شهامت از تو می گيرم


بيا ، هيچ كس مثل من و تو عاشق نيست

مثل ما عاشق و همسايه و همدم

بيا ، از شيشهء سخت و بلند عشق

مثل ارابهء نور رد بشيم با هم

نگاه كن ، من چه شبنم وار، چه شبنم وار


به استقبال دستای خزون می رم

هراسم نيست از اين سرمای ويران گر

برای تو ، من عاشقانه می ميرم



صداش خیلی گرم و گیرا بود. مسخ شده بودم. نمی تونستم چشم ازش بردارم. واقعا" با احساس می خوند. یه جورایی انگار داشت حرفهای دلشو فریاد می زد. نمی دونم ولی خیلی دلم می خواست فکر کنم که آرتین این شعرو برای من می خونه و کلمه های تو آهنگش، بغض تو صداش، شعله های تو نگاهش که روحمو به آتیش می کشید برای منه.

خیلی دوست داشتم که باور کنم که تصور کنم آرتین بهم علاقه داره. خاطرات این چند روزمون اومد تو ذهنم.

هنوز صدای داد عصبانیشو می شنوم. تازه من و از دست اون پسر روسه نجات داده.

بردم بیرون. برام گل خرید. کل کل نداریم. می خنده. مهربون شده.

تو اتاقش رو مبل نشستیم بهم نزدیک شد و بعد خودشو کشید کنار. خودشو کنترل کرد. قلبم تند می زنه.

تو استخر حرفهاش بعد از اینکه نجاتم داده تو ذهنمه.

هنوزم با یاد آوریش تنم گرم میشه. مور مورم میشه.

التماساش به خدا. تشکرش از خدا. شیدای من ... عزیزم ... بغلش .. به آغوش کشیدن سرم ... اشکش ....

برق نگاهش تو مغازه وقتای من وبا لباس انتخابیش دید. گوشی خریدنش. به فکرم بودناش .

مثل پسر بچه ها ذوق کردناش .... خوابیدن معصومش رو مبل .... درد و دلمون رو پشت بوم ... چاقو خوردنش ... اشک ریختنم ... نفس تنگیم با دیدن بازوی خونیش ... بی اختیار اشک ریختنم .... چشمهای خندونش و لبخند محوش رو لبش بعد از دیدن اشکام ...

خرید امروزمون .... لباسهایی که براش انتخاب کرده بودم .... کادو خریدن برای نیما ....

به فکر بودنش ... موقعیت شناسیش ... کنترل بالاش ... مهربونیش ... نگاهش ... صداش .... صداش ....

حالا هم آهنگش ....

می خواستم نگاهمو ازش بگیرم اما نمی شد. چشمهام قفل شده بود به طومار نگاهش ... به حرفهایی که همه رو تو نگاهش جمع کرده بود و مثل تیر به سمتم پرتاب می کرد.

اما نمی فهمیدم. نه حرفهاشو نه احساسشو. نمی تونستم درک کنم. تا میومدم به خودم امیدواری بدم که ممکنه آرتین واقعا" حسی بهم داشته باشه سریع یادم می افتاد که اون پسر رئیسمه. که از هم فاصله دارم. که محاله اون بتونه به من فکر کنه.

نگاهش دیگه سر نبود. دیگه یخ نبود. تو زندگیم سوزاننده تر از نگاه الان آرتین ندیده بودم.

اما ...

دلم می لرزید. قلبم ریتم تندی گرفته بود. تو بدنم خون گرم می چرخید. یه حس شیرین تو رگهام جاری شده بود. یه حس قشنگ که از نگاه ها و کلام و شعر آرتین سرچشمه گرفته بود.

عاشق این آهنگ بودم. عاشق این شعر.

یادمه تو یه نقدی که در باره این فیلم بود گفته بودن که خواننده اش این آهنگ و برای فیلمی خونده که توش دختره به خاطر حاملگیش و مادر شدنش وارد یه فصل جدیدی از زندگیش شده بود و می خواست اون و نشون بده.

یعنی آرتینم وارد یه فصل جدیدی از زندگیش شده؟

مطمئنن قرار نیست که پدر بشه و این و الان برای بچه اش بخونه. اونم وقتی که اینجوری نگاه هامون تو هم قفل شده .... یعنی ممکنه که این آهنگ و برای تولد احساس جدیدش خونده باشه ؟؟؟؟ احساسی که تازه بهش رسیده ..... احساسش نسبت به من ؟؟؟؟

و من .... اگه واقعا" این جوری باشه من چی کار می کنم؟؟؟؟ احساس من چیه ؟؟؟؟ من چه حسی به آرتین دارم ؟؟؟؟؟

یه صدایی تو ذهنم پیچید و فریاد کشید ....

تو خودت می دونی شیدا ... باورش کن ....

نه ... نه ... نمی تونستم ... شاید من اشتباه می کردم و آرتین هیچ حسی بهم نداشت ... اگه احساسمو قبول کنم و بعدا" بفهمم احساس آرتین . بد فهمیدم داغون میشم ... من تا حالا دل به کسی نبستم ... نمی خوام بشکنم ... نمی خوام ....

آهنگ تموم شد. جمعیت منفجر شد. صدای دست و تشویق بلند شد. باورم نمیشد این همه آدم انقدر از صدای ساز و آواز آرتین به وجد اومده باشن و خوششون اومده باشه. آدمهایی که حتی زبون این خواننده رو هم نمی فهمیدن و شاید حتی یک کلمه هم از آهنگش و درک نکرده بودن.

اما حسی که پشت کلمات این آهنگ بود و همه لمس کردن. نیازی به زبان مشترک کلامی نداشت. بلکه باید حست یکی می بود.

هرچه از برون آید بر دل نشیند.

آرتین بلند شد. به جمعیت لبخند زد. برگشت و گیتارو به دست همون پسره داد و باهاش دست داد و تشکر کرد.

آروم برگشت و اومد منارم.

سرمو انداختم پایین. الان نمی تونستم نگاهش کنم نه وقتی که هنوز به خودم مسلط نشده بودم.

آروم گفت:

- بریم؟

سرمو به نشونه موافقط تکون دادم. بی حرف راه افتادیم. در تمام مسیر هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد. جرات نگاه کردن بهشم نداشتم. حضورش بهم گرمی می داد. همین کافی بود.

به هتل ر سیدیم. رفتیم به طبقه خودمون. جلوی در اتاقهامون ایستادیم. آرتین اون طرف .... من این طرف ....

کارتمو زدم. اونم همین طور. در باز شد ... یه نگاه بهش کردم. سر ش پایین بود و می خواست بره تو اتاقش .

همه نیرومو جمع کردم. همه حس خوبی که با آهنگش بهم منتقل کرده بود و تو صدام ریختم و گفتم:

- آرتین امروز عالی بود ... . صدات و آهنگت ... معرکه بود ...

با صدام سرشو بلند کرد. مستقیم تو چشمهام نگاه کرد. دستش رو در خشک شد. نگاهش انگار ناامید بود. با حرفش یه برقی از چشمهاش گذشت. یه لبخند قشنگ رو لبهاش نشست.

انگار منتظر بود ... منتظر نظر من ... منتظر حرف من ... که بگم ... تعریف کنم ... که حسمو بیان کنم ... و حالا ... گفتم ... حرف دلمو و احساسمو ... و اون شاد بود ... با همین یک کلمه ... با همین یه جمله ... با همین یه تعریف ....

طاقت نگاه هاشو نداشتم. یه خداحافظی زیر لب گفتم و خودمو پرت کردم تو اتاقم و در و پشت سرم بستم.

تکیه دادم به در. چشمهامو بستم.

آروم زمزمه کردم ...

هر چه از دل برون آید بر دل نشیند