4چشمهای بیقرار من
تو فکر این بودم که قراره اجرا چی بشه فردا همه دخترا تمرین داشتن و علیرضا فرار
بود بیاد سر تمرین فرمانده ی بسیج مخالف تمرین دخترو پسر توی یه جا بود اما این
حقیقت جامعه ی ماست باید قبولش کرد به سقف اتاقم خیره شده بودم انقدر به روز
کاروانو اتفاقاش فکر کردم تا خوابم برد با صدای مامان بلند شدم
مامان:انیتا انیتا پاشو
چشم باز کردم:و بلند شدم رو تخت نشستم:جانم مامان چی شده انقدر داد میزنین؟
تموم بدنم از سرمای دیروز کوفته شده بود حوله مو برداشتم و به سمت حمم رفتم تا شاید با یه دوش اب گرم خوب شم
مامان:مروارید زنگ زد گفت با بچه ها تمرین میره تا بیای
_خوب چه کنم براش
دوش اب گرمی گرفتم یه کم حالم جا اومد موهامو با سشوار خشک خشک کردم و
حاضر شدم در حالی که بند کتونیمو میبستم گفتم :مامان جان واسه من ناهار نگه
دارین خداحافظ
صدای غر غرای مامان بلند شد:کی میشه این کار تموم شه
_قربونت برم صبرو خدا داده واسه چی و درو بستم
پایگاه محل تمرین فعلیمون سر خیابون بود با دو خودمو به پایگاه رسوندم و وارد شدم
به همه گفتم:سلام به همه
همه یکی پس از دیگری سلام کردن چادرمو در اوردمو گفتم:فرم کاروانو ببندین
همه ایستادن و گفتم:گوش کنین هیچ کس حق خراب کردنو ندارهخ امروز اقای پیر زاد
قراره بیاد کارو ببینه پس خواهشا گند نزنین
1 ساعت از تمرین گذشته بود که صدای زنگ موبایلم بلند شد با دیدن شماره ی
علیرضا جواب دادم:سلام
سلام من جلوی پایگاهم
_بفرمایین بالا
_باشه اومدم
و گوشی رو قطع کرد بچه پر روو
اقای نانکلی و اقای پیرزاد با هم بودن صدای یا االله بلند شد و من چادرمو سر کردم:بفرمایین
هر دو داخل شدن و سلامی کردن اشاره به دو صندلی که گوشه ای بود کردم:بفرمایین لطفا
تمرینو تموم کردم و دو تا چایی ریختم همه بچه ها یکی پس از دیگری خداحافی کردنو
رفتن و منو مروارید موندیم نشستیم روبه روشون و گفتم:خب؟
علیرضا شروع کرد به صحبت کردن:راستش من این دو دقیقه کاری که از شما دیدم
نظرم اینه که همه شو کنسل کنین و اخر صفر اجرا بریم
_ولی اخه ابرو سالن گرفتیم
_گرفته باشین بهتون بخندن بهتره ا اخر ماه یه کار قشنگ اجرا برین؟
_درسته اما اینجا بهتون جا نمیدن
مبین گفت چرا مشکلشون چیه؟
_فرمانده سپاه دیگه جا نمیده
_یه روز همه رو جمع کنین صحبت کنیم قانعشون کنیم نشدم دنبال جا میگردیم
_هر طور مایلین
_پس شما یه زنگ بزن مادر اقای پیر زادو عمه تونو فرمانده همه رو جمع کنین تا صحبت کنیم
_باشه حتما
پس فعلا
هر دو بلند شدن و رفتن در بسیجو قفل کردیم و با مروارید بیرون اومدیم به مروارید گفتم:عمرا راضی شن
_چه میدونم
ااا این چیه دستت؟
به سیب قرمز رنگی که دست مروارید بود نگاه اشاره کردم
_علیرضا داده هر طور شده کارو اجرا میبره کارش پیش من گیره
تیر کشید قلبم بد جور تیر کشید برای لحظه ای چشامو بستم چرا من دست روی
هرکس میزارم مروارید جذبش میکنه؟گفتم:کاری نداری فعلا؟
_نه خداحافظ
اون به سمت خونه شون رفت و منم به سمت خونه مون خونه که رسیدم بدون توجه
به صدای مادر به اتاقم رفتم ودرو قفل کردم اهنگی ملایمی گذاشتم و زدم زیر گریه
اهنگ ابی بود
از دست ِ من میری از دست ِ تو میرم
تو زنده میمونی
منم که میمیرم
تو رفتی از پیشم دنیام و غم برداشت
برداشت ِ ما از عشق
باهم تفاوت داشت
.
این آخرین باره من ازت میخوام
برگردی خونه
این آخرین باره من ازت میخوام
عاقل شی دیوونه
این آخرین باره من ازت میخوام
برگردی خونه
این آخرین باره من ازت میخوام
عاقل شی دیوونه
.
.
.
اونقدر بزرگ ِ تنهایی ِ این مرد
دانلود ترانه جدید ابی این آخرین باره
که حتی تو دریا
نمیشه غرقش کرد
من عاشقت هستم اینو نمیفهمی
یه چیز و میدونم
که خیلی بیرحمی
همیشه میگفتی شاهی گدایی کن
ظالم.بمون اما
مظلوم نمایی کن
هرچی بدی کردی پای ِ من بنویس
نتیجه ی ِ این عشق
بازم مساوی نیست
.
این آخرین باره من ازت میخوام
برگردی خونه
این آخرین باره من ازت میخوام
عاقل شی دیوونه
این آخرین باره من ازت میخوام
برگردی خونه
این آخرین باره من ازت میخوام
عاقل شی دیوونه