رمان تلخ مثه عسل11
عسل:بله مگه قرار بود چیز دیگه ای هم بخرم؟؟؟
-:نه پس من حساب میکنم شما منتظر باشید
بعد از حساب کردن لوازم ارایش شایان گفت:خب حالا موند کیف و کفش دیگه نه؟؟؟
-:بله اگه اونا رو هم بخریم میمونه لباس شما
-:اهان پس بریم
وارد مغازه ای که کیف و کفش می فروخت شدند عسل یک کیف و یک جفت کفش بسیار زیبا را به کمک شایان انتخاب کرد و بعد از پرداخت پول از مغازه بیرون امدند شایان به ساعتش نگاهی انداخت و گفت:ساعت1 بعد از ظهره گرسنه نیستین؟؟؟
-:چرا هستم
-:پس چرا نمیگین؟؟؟
-:گفتم اگه شمام گشنه باشین میگین ،همش که نباید اول من بگم
-:بله،پس بریم غذا بخوریم؟؟؟
-:بریم
هر دو در کنار یک دیگر وارد غذا خوری شدند بوی خوش غذا هر دو را تحریک کرد هر دو به طرف میزی دو نفره رفتند و نشستند گارسون منوی غذا را اورد و جلوی هر دو تا گرفت و رفت
شایان گفت:چی میخوری؟؟؟
-:نمیدونم یه چیزی باشه که ادم رو سیر کنه
-:اهان پس
و با اشاره ی دست گارسون را صدا زد و سفارش دو پرس غذا را داد.بعد از گذشتن 5 دقیقه گارسون غذا را اورد و رفت عسل غذای خودش را تا نیمه خورد و عقب کشید شایان با حالتی تعجب امیز که عسل را به خنده وا داشت گفت:سیر شدین؟؟؟؟
-:بله
-:چه زود
-:خب خانوما خیلی زود سیر میشن
-:اما مامان من نزدیکه غذای من و بابام رو هم بخوره
با این حرف شایان عسل خنده اش گرفت و خندید شایان ادامه داد:راستی شما مادرتون کجاست؟؟؟
-:مامانم فوت کردن
و بغض کرد شایان که متوجه بغض عسل نشده بود گفت:چرا؟؟؟
عسل در حالی که سعی میکرد گریه نکند گفت:موقع تولد من ایشون از دنیا رفت
و بغضش ترکید شایان که تازه متوجه سوالش شده بود گفت:متاسفم نمیخواستم ناراحتت کنم
-:مشکلی نیس
شایان که سرش رو به پایین بود تا سرش را بلند کرد گفت:یا خدا این چه قیافه ایه؟؟؟
-:بله؟؟؟همون قیافه ای که هر روز میبینین
-:نه خیلی فرق داره توصیه میکنم یه بار خودتونو تو ایینه ببینین
عسل از کیفش اینه را در اورد و وقتی قیافه ی خودش را دید نزدیک بود جیغ بزند شایان گفت:دیدی خیلی فرق داره؟؟؟
-:اره تقصیر این ریمل لعنتیه منتظره یک بهونس تا بریزه
-:چی چی لعنتی؟؟؟
-:ریمل بابا شما که از این چیزا سر در نمیارین؟؟؟
-:اهان بله
عسل یک دستمال کاغذی برداشت و سیاهی های صورتش پاک کرد و گفت:یک دقیقه من برم دستشویی صورتم رو بشورم بیام
-:باشه همین جا منتظرم
عسل به طرف دستشویی رفت و شایان خود تنها ماند شایان در فکر بود که عسل گفت:من اومدم
شایان سرش را بلند کرد و یک لحظه با تعجب به عسل نگریست عسل گفت:چیه جن دیدی؟؟؟
-:نه ولی قیافت عوض نشده؟؟؟
-:چرا مدل ارایشم رو عوض کردم یعنی اینقدر به چشم میاد؟؟؟
-:خب قیافتون خیلی عوض شده یک لحظه نشناختم
-:وا؟؟؟خب حالا بریم؟؟؟
-:صبر کنین پول میز رو حساب کنم بعد بریم
-:باشه
بعد از این که از غذا خوری بیرون امدند شایان گفت:خی دیگه چی مونده؟؟؟
-:لباسای شما
شایان به یک مغازه ی کت و شلوار فروشی رفت و عسل هم به دنبالش راه افتاد.
شایان یک دست کت و شلوار را انتخاب کرد و به طرف اتاق پرو رفت تا بپوشد بعد از پوشیدن عسل را صدا زد عسل با دیدن شایان گفت:والا خودتون که خوش سلیقه هستین چرا نظر من رو میپرسین؟؟؟
-:اخه شما میپرسیدین به خاطر همون گفتم منم پرسیده باشم
-:خب خوبه والا شما که سلیقتون بیسته
شایان خندید و داخل اتاق پرو شد لباس خود را پوشید واز اتاق پرو خارج شد به طرف فروشنده رفت قیمت لباس را حساب کرد و با عسل از مغازه بیرون امدند عسل گفت:خب دیگه چی؟؟؟فکر کنم یک بلوز کم باشه و یک جفت کفش نه؟؟؟
-:شما که از منم واردترین
عسل خندید و با هم وارد مغازه ی کفش فروشی شدند شایان گفت:شمام سلیقتون بدتر از من نیست که کفشام رو شما انتخاب کنین
-:ولی باید تایید شه ها
-:باشه من تایید میکنم
عسل دو جفت کفش شیک را پسندید که شایان یکی از ان ها را انتخاب کرد و خرید و با عسل از مغازه خارج شدند شایان گفت:خب فقط بلوز موند
-:اره اونم بخریم تمومه
با هم دیگه وارد مغازه ای شدند و با کمک یک دیگر یک بلوز مناسب انتخاب کردند و شایان خرید و بیرون امدند شایان گفت:چیز دیگه ای لازم نداری؟؟؟
-:خب همه ی خریدامون رو خریدیم دیگه
-:نه منظورم اینه که خودت چیزی لازم نداری؟؟؟
-:نه مرسی
-:پس بریم
به سوی اتومبیل رفتند خرید ها را در صندلی پشت قرار دادند و هر کدام بر سر جایشان نشستند شایان به طرف ازمایشگاه راند جواب اماده بود خانم دکتر به هر دو تبریک گفت و گفت:جواب ازمایشتون مثبته
بعد از تشکر از خانم دکتر به طرف اتومبیل رفتند.
هر دو سوار شدند که خانم پارسا زنگ زد شایان موبایلش را برداشت و جواب داد:بله؟
-:سلام
-:سلام مامان خوبی؟؟؟
-:مرسی خوبم شما دوتا خوبین؟؟؟
-:بله خوبیم
-:چی کار کردین؟؟؟
-:هیچی لباس ها رو خریدیم
-:همشو؟؟؟!!!!
-:اره
-:واقعا؟؟؟چه جوری وقت اوردین؟؟؟
-:تند تند انتخاب کردیم و خریدیم
-:چی بگم والا خب عسل رو هم بیار خونه شام اینجا هستن
-:اقای مهرسا هم میان؟؟؟
-:بله دیر نکنین ها
-:باشه چشم اومدیم
-:خداحافظ
-:خدانگه دار
عسل که خسته بود گفت:کی بود؟؟؟
-:مامان
-:چی میگفتن؟؟؟؟
-:میگه شام خونه ما هستین شمارو هم ببرم خونه ما
-:دستتون درد نکنه ولی من خیلی خستم اگه میشه منو بزارید خونه
-:یعنی نمی خوای خونه ما رو ببینی؟؟؟
-:اخه خستم
-:عیب نداره خب منم خستم
-:باشه ولی من تو ماشین میخوابم ها
-:اشکال نداره موقع رسیدن بیدارتون میکنم
-:من خوابم سنگینه ها اگه بخوابم حالا حالا ها بیدار نمیشم باید کنارم بمب بترکه تا بیدار شم
-:باشه یه بمب میارم میترکونم خوبه؟؟؟
-:اره مرسی
عسل سرش را به پشتی ندلی تکیه داد و خوابید شایان لحظاتی به او خیره شد.تقریبا ساعت 9 شب بود که ان ها به خانه رسیدند شایان ماشین را جلوی در نگه داشت و عسل را صدا زد :عسل خانوم...عسل
ولی دید فایده ای ندارد با عصبانیتی ساختگی فریاد زد:خانوم مهرسا
عسل سراسیمه از خواب پرید و گفت:بله؟؟رسیدیم؟؟؟
شایان از دستپاچگی عسل خنده اش گرفت و گفت:بله پیاده شین لطفا
-:چشم
هر دو از ماشین پیاده شدند و دوشادوش یک دیگر به طرف خانه رفتند شایان زنگ در را فشار داد طاهره (خدمتکارشان) در را باز کرد عسل و شایان طول حیاط را طی کردند و به خانه رسیدند تا از در وارد شدند خانم پارسا با صدای بلند گفت:به به اومدین؟؟؟
-:سلام مامان
-:سلام شایان جان
عسل هم سلام داد که خانم پارسا در جوابش گفت:سلام عروس گلم (و در ادامه گفت)زشته اینجا وایسادین برین تو اتاق پذیرایی مردا اونجا نشستن
با این حرف عسل و شایان وارد اتاق پذیرایی شدند با ورود ان ها اقای پارسا و مهرسا حبتشان را قطع کردند و اقای پارسا گفت:به به عروس دوماد گل تشریف اوردین؟؟؟
شایان گفت:بله
عسل با صدای بلند سلام داد و برای این که خود را لوس کند در اغوش پدرش پرید و اقای مهرسا که او را در اغوش میگرفت گفت:دخترم حالا دیگه باید خودتو واسه شوهرت لوس کنی نه واسه من
عسل با عصبانیت گفت:بابا!!!!
-:جانم؟؟
-:هیچی.
در همین هنگام خانم پارسا وارد شد و بعد از ان هم طاهره خدمتکارشان در حالی که سینی شربت را در دست داشت وارد شد و سلام داد با دیدن طاهره عسل به یاد زهره افتاد و برگشت و رو به پدرش گفت:بابا زهره جون کجاست؟؟؟
-:فرستادمش خونه خواهرش
-:اهان فکر کردم تنهاست
خانم پارسا گفت:شایان جان تا شام اماده میشه با عسل برین لباس ها رو بیارین بپوشین ما هم ببینیم
شایان با بی میلی از جا برخواست و با اشاره ی سر به عسل فهماند که او هم همراهش برود عسل هم از جا برخواست و به دنبال شایان رفت لباس ها را از ماشین برداشتند و در سکوت به سمت خانه رفتند بعد از رسیدن به خانه خانم پارسا گفت:خب عسل اول تو برو تو اتاق شایان لباس هات رو بپوش بعد بیا ببینمت
عسل مستاصل به شایان خیره شد شایان هم ناچار گفت:عسل دنبالم بیا
عسل به دنبال شایان از پله ها بالا رفت شایان در مقابل یک اتاق ایستاد و گفت:این اتاق منه میتونین برین تو و لباستون رو عوض کنین
-:میشه مامانتون یا حداقل طاهره رو بگین بیاد؟؟؟
-:چرا؟؟؟
-:چون زیپ لباسم رو باید اونا بکشن من دستم نمیرسه
-:باشه یه لحظه
و با دای بلند مادرش را دا زد خانم پارسا از ان طرف پله ها گفت:بله؟؟؟
-:مامان یه دقیقه میای بالا؟؟؟
-:چرا؟؟؟
-:اخه لباس عسل جون چون زیپ داره خودش که نمیتونه ببنده
-:وا مامان جون پس تو چی هستی اون بالا؟؟؟
-:مامان من؟؟؟
-:نه پ من اگه خدا بخواد زن و شوهرین مثلا
-:مامان حداقل طاهره رو بفرست بالا
-:باشه بابا خودم اومدم
خانم پارسا به طبقه ی بالا رفت و به عسل گفت:مادر چرا خجالت میکشین مثلا زن و شوهرین
شایان گفت:مامان
-:چیه دروغ میگم؟؟؟(و در ادامه رو به عسل گفت:)عسل برو تو اتاق لباست رو که پوشیدی صدام کن بیام ببندم زیپش رو
-:چشم
وقتی در اتاق را باز کرد بوی تند ادکلن شایان به مشامش رسید بعد چراغ را روشن کرد و وارد شد و در را بست با دقت به اتاق نگاه کرد دکوراسیون اتاق خیلی قشنگ بود عسل یک لحظه مات فقط به اتاق خیره شد بعد یادش امد که برای چه امده است تند لباس را از پلاستیکش در اورد و پوشید و خانوم پارسا را صدا زد خانوم پارسا با تقه ای بر در وارد شد و گفت:به به چه به تنت میاد چه خوش سلیقه ای(و با گفتن این حرف زیپ را کشید و به عسل گفت:)برو پایین همه منتظرتن
-:برم پایین؟؟؟اخه شایان و اقای پارسا چی؟؟؟
-:حالا دیگه شایان شوهرته و اقای پارسا پدر شوهرت اون یکی هم که باباته خجالت نداره که عسل جون
-:ولی...
-:ولی بی ولی همین که گفتم یالا چرا ناز میکنی؟؟؟
-:باشه من رفتم ولی لباسم خیلی بازه
-:مشکلی نیست عزیزم گفتم که همه محرمند
و با این حرف دست عسل را گرفت و پشت سرش از اتاق بیرون کشید عسل پله ها را پایین امد اولین نفری که دید شایان بود شایان مات نگاهش میکرد ولی زود سرش را برگرداند عسل با عجله از کنارش گذشت و به سمت دیگر پذیرایی رفت اقای پارسا با دیدن عسل گفت:به به عروس گلم الحق که زیبایی
اقای مهرسا هم گفت:ندزدنت بابا؟؟؟
-:نه بابا جون نمیدزدن
و با این حرف به سمت پله ها رفت خانوم پارسا گفت:وا عسل تو که تازه اومدی بزار ببینیمت
-:نه خانم پارسا اگه دوس دارین ببینین تا روز عقد صبر کنین چون اگه الان زیاد ببینین اون روز از چشم میوفتم
-:وا این چه حرفیه عزیزم تو هیچ وقت از چشم نمی افتی
عسل به سمت اتاق شایان رفت تا لباسش را عوض کند بعد از عوض کردن لباس به طبقه ی پایین برگشت تا شام بخورند عسل و شایان واقعا در عذاب بودند مادر شایان ان ها را مجبور کرده بود که کنار هم بنشینند در حال خوردن شام بودند که اقای مهرسا گفت:اقای پارسا اخه همین طوری که نمیشه نه خانواده ی من و نه خانواده ی شما هیچ کدوم خبر ندارن همین طوری که نمیشه یهو بریم بگیم فلان روز بیاین واسه عقد و عروسی.
اقای پارسا:راست میگید(بعد از کمی فکر گفت:)خی چه طوره روزی که برای تعیین مهریه میایم هم ما خانواده هامون رو خبر کنیم هم شما تا 2 خانواده با هم اشنا شن
-:فکر خوبیه چه روزی؟؟؟
-:امروز که شنبه اس ایشالله چهارشنبه مزاحم میشیم
-:مراحمید خب اقا شایان تا کجا پیش رفتید؟؟؟؟
شایان غذا را قورت داد و گفت:هنوز کلی کار مونده شما باغ سراغ ندارین برای عروسی؟؟؟
-:نمیدونم باید از دوستام بپرسم بهت خبر میدم
شایان سرش را تکان داد و گفت:ممنون مامان بی زحمت شما زحمت ارایشگاه رو بکشین
-:چشم(و رو به عسل که داشت با غذایش بازی میکرد گفت:)عسل جون چرا غذا نمی خوری دوست نداری؟؟؟
عسل سرش را بلند کرد و گفت:نه خیلی خوشمزس منتها من خستم
-:قربونت برم معلومه از خستگی دارین پس میافتین رنگ هر دو تا تونم که پریده
شایان با خستگی گفت:نه چیزی نیست فقط یکم خستم
اقای پارسا رو به شایان گفت:شایان بابا خونه چی؟؟؟حلقه؟؟؟
-:فردا پس فردا میریم دنبالش
خانم پارسا:راستی شایان فردا برین دنبال خرید حلقه بعدشم ما گفتیم 2 تا بزرگتر با شما باشه تا درست و حسابی خرید کنین شما که این چیزا سرتون نمیشه میگین عقایدتون قدیمِ عروس و دوماد باید خودش بره
-:مامان؟؟؟
-:چیه عزیزم نه یه مانتو شلواری بلوزی یه دست لباس درست حسابی،رفتین لباس عروس و دوماد خریدین سریع برگشتین
-:خب بعدا میریم میگیریم
-:کارتا چی؟؟؟
-:به طاها سفارش میدم
-:اتلیه؟؟؟
-:اتلیه طاها
-:لیست مهمونا؟؟؟
-:مامان جون اون دیگه کار شماست
اقای مهرسا گفت:خونه رو تو چه منطقه ای میگیرین؟؟؟؟
-:شمال شهر
-:خوبه
-:پسر،فردا با عسل بریم چیزای دیگرو بخریم موافقی؟؟
عسل فقط به تکان دادن سر اکتفا کرد
خانوم مهرسا گفت:ماه عسل کجا میرین؟؟؟
-:عسل نگاهی به شایان انداخت و گفت:إ...راستش تصمیم گرفتیم ماه عسل نریم
-:نرین ماه عسل؟؟؟
-:نه ما تصمیم گرفتیم پول ماه عسل رو سرمایه گذاری کنیم
-:إ کجا؟؟؟؟
شایان دخالت کرد:حالا هر جا چه فرقی میکنه؟؟؟
اقای مهرسا با نهایت لطف گفت:شایان جان تو مثل پسرمی اگه مشکل مالی داشتی....
-:نه اصلا از نظر مالی مشکلی نیس
بالا خره اخر شب عسل و پدرش به خانه برگشتند عسل تا به حال پدرش را انطور ارام مهربان و خوشحال ندیده بود برای اولین بار حس کرد برای پدرش مهم است.
سریع مانتوی طوسی اش را پوشید روسری سفیدش را هم سر کرد نگاهی به اینه انداخت چشمانش هنوز پف داشت کمی پودر زد و بالا خره کنار رفت کیفش را برداشت و از اتاق خارج شد مثل دفعه ی قبل شایان به در ماشین تکیه داده و منتظر بود عسل شروع به توضیح دادن و تجزیه او در فکرش شد:بلوز و شلوار سرمه ای اه....این پسر چرا اینقدر نازه ازش بدم میاد
اصولا عسل با هر کسی که از نظر زیبایی چه مرد و چه زن با او رقابت میکردند بدش می امد خودش را جمع و جور کرد تا مثل دفعه ی قبل هول نشود جلوتر رفت شایان گفت:سلام خوبین؟؟؟
-:سلام مرسی شما چطور؟؟
-:خوبم
دوباره مثل دفعه ی قبل به راه افتادند عسل در دل گفت:واقعا قابل پیش بینی نیست چقدر سرد و قاطع
عسل عادت نداشت که ببیند پسری ان طور ساده از او کناره گیری کند چون تا ان وقت هر کسی که او را میدید ان قدر جذب زیباییش میشد که نمیتوانست از او دست بکشد در همین افکار بود که صدای شایان او را به خود اورد:به چی اینطور عمیق فکر میکنین؟؟؟
-:چیز خاصی نیست
-:چیز خاصی نیست؟؟؟اگه نیست چرا حواستون این قدر جمع اونِ تا حالا د دفعه صداتون کردم
-:ببخشید چیزی میگفتین؟؟؟
-:میگفتم پیاده شین
-:بله
و پیاده شد به سمت طلا فروشی ها رفتند و یکی یکی از جلوی ویترین ها رد شدند بالاخره بعد از نگاه های فراوان حلقه ها را انتخاب کرده و خریدند
-:خب بریم مانتو شلوار یه دست هم لباس بخریم
عسل مطیعانه پشت سرش راه میرفت بعد از گشتن های فراوان مانتو ی سفید کوتاه و چسبانی نظر شایان را به خود جلب کرد عسل واقعا از حسن سلیقه ی شایان متعجب بود شلوار سیاه لی هم خریدند و خارج شدند روسری سفید بلوز صورتی رنگ و کت و شلوار شکلاتی رنگی هم خریداری شد عسل از بس لباس هایش را در اورده و پوشیده بود کلافه شده بود عاقبت ظهر شد هر دو گرسنه و خسته بودند به رستورانی که دیروز رفته بودند رفتند و سفارش غذا دادند عسل همانطور که میخورد گفت :بعد از این چیکار کنیم؟؟؟؟؟
-:یه سر به بنگاه میزنیم و تمام خرید دیگه ای نمونده؟؟؟
-:نه تا جایی که میدونم
-:کم و کسری هم بود بعدا میایم
بعد از ناهار هر دو به بنگاه رفتند بنگاهی هم گفت:یه جای شیک سراغ دارم همانطور که شما میخواین. کی میبینین خونه رو؟؟؟
-:کی میشه؟؟؟
-:فردا
-:چه ساعتی؟؟؟
-:ساعت 10 صبح اینجا باشین تا باهم بریم ببینیم
-:خیلی خب ممنون خداحافظ
صاحب بنگاه بلندشد با شایان دست داد و خداحافظی کرد
***
صدای شایان در خانه ی خلوت پیچید:پسندیدین؟؟؟کوچیک نیست؟؟؟
عسل نگاهی دیگر به خانه انداخت و گفت:نه خوبه
عسل پنجره را باز کرد و به حیاط خیره شد درختان سر به فلک کشیده دور تا دور عمارت را احاطه کرده بودند خانه بزرگ و زیبایی بود خانه درست در وسط حیاط بزرگ واقع شده بود چند پله حیاط و خانه را به هم مرتبط میکرد سالنی بزرگ به چشم میخورد در سمت راست سالن بزرگی قرار داشت در سمت چپ اشپزخانه ای بزرگ و در کنار اشپزخانه هم اتاق تلوزیون بود پله ها از وسط خانه که حدود سی چهل پله بود به طور مارپیچ بین طبقه ی بالا و پایین بود در طبقه ی دوم هم چهار اتاق خواب وجود داشت دو اتاق در سمت راست و دو اتاق در سمت چپ سرویس بهداشتی هم در طبقه ی دوم بود بنگاهب گفت:اقای پارسا پسندیدین؟؟؟
-:بله
-:خب پس کی قولنامه اش کنیم؟؟؟
-:همین الان بریم بنگاه
***
-:خاله قصیده یه لحظه بیا
خاله عسل در چهارچوب در ظاهر شد:غزل عزیزم غزل
-:بیخیال خاله رباعی ببین ریختم چه طوره؟؟؟
-:خاله قربونت بره اخه پسره اصلا بهت میاد؟؟
-:یعنی چی؟؟؟
-:خوشگله؟؟؟
-:اره خیلی
غزل بوسه ای بر گونه اش زد و خارج شد و در حال خروج گفت:عسل زود بیا پایین الان مهمونا میان
-:اومدم
عسل چرخی جلوی اینه زد و به خودش خیره شد شلوار قرمز تاپ سفید و کت کوتاه قرمز رنگ و ندل های پاشنه بلند سفید خواست بیرون برود که زنگ موبایلش او را میخکوب کرد نگاهی به صفحهی موبایلش انداخت و جواب داد:بله؟؟؟شایان:سلام خانم مهرسا
-:سلام شما؟؟؟
-:نشناختین؟؟؟واقعا که ببین من با کی دارم ازدواج میکنم
-:با کی؟؟؟
-:یه کوه یخ
-:واقعا؟؟من میشناسم؟؟؟
-:هم چین نا اشنا هم نیستین
-:صدا تون اشنا هست ولی هر کاری میکنم یادم نمیاد
-:همون بهتر که نیاد (قطع کرد)
عسل یک لحظه ناراحت شد او میخواست سر به سر شایان بگذارد و از عصبانیت او لذت ببرد اما او در کمال خونسردی بدون خداحافظی قطع کرده بود صدای زنگ در و متقاعب ان صدای میهمان ها و تعارفات به گوش رسید بلافاصله صدای جیغ و داد افسون وشراره در راهرو که به سمت اتاق عسل می امدند شنیده میشد شراره بدون در زدن در را گشود و با دیدن عسل جیغی از خوشحالی کشید و گفت:وای بیشعور چه قدر ناز شدی
عسل در جوابش لبخند زد و با افسون ور بوسی کرد صدای زنگ در بلند شد غزل پای پله ها فریاد زد :عسل بدو کجایی پس؟؟؟
هر سه شتاب زده از در خارج شدند عسل سریع و سرسری با پدربزگش عمو ها و دایی هایش و خاله و.... سلام و احوال پرسی کرد خانواده شایان با جمعی از خانواده وارد شدند در بین ان ها دوستش طاها نیز به چشم میخورد افسون(دخترخاله عسل)بازوی عسل را فشرد و گفت:بیشعور این جیگر رو از کجا پیدا کردی؟؟؟؟
-:این؟؟؟این که شایان نیست اصلا اومده؟؟؟
در همان لحظه شایان هم با دسته گلی بزرگ در پشت خانواده نمایان شد شراره با دیدن شایان با حالتی نمایشی دستش را روی قلبش گذاشت خانم پارسا با سر و صدا به سمت عسل رفت و با مهربانی او را در اغوش گرفت و بوسید با تعارفات پدر عسل و خاله ها و عمو هایش خانواده ی شایان هم به سالن رفتند و نشستند در همان لحظه همه مجذوب شایان و رفتار خوب و زیبای او شده بودند همانطور که عسل و شراره و افسون گرم صحبت با یک دیگر بودند در ان طرف مجلس هم طاها و شایان مشغول صحبت با یک دیگر بودند طاها با دست عسل را نشان داد و گفت:شایان اون دختر قشنگِ کیه؟؟؟
شایان دستش را روی دست طاها که عسل را نشانه گرفته بود کوبید و گفت:دستتو بنداز مگه تو ناموس نداری؟؟؟؟
طاها که متوجه منظور شایان نشده بود گفت:به تو چه؟؟؟تو چرا حرص میخوری این که ناموس تو نیست
-:کی گفته نیست
-:هست؟؟؟
-:هست
-:إ پس مربا مربا که میگفتی اینه
-:مربا چیه عسلِ
-:چه فرقی میکنه با هم ابجی هستن دیگه(و در ادامه گفت:)پس اون که ابی پوشیده کیه؟؟؟
-:اونو دیگه نمیدونم ولی چند بار سر صحنه با عسل دیدم فکر کنم دوستشه
-:بریم بپرسیم؟؟؟
-:بریم چی بگیم؟؟؟
-:خب زنته نباید که برا رفتن پیشش بهانه بخوای
-:طاها خودت خوب میدونی که هیچ علاقه ای بین ما نیست
-:شایان این که نشد یعنی تا اخر عمر باید از هم فرار کنین؟؟؟خب نیست که نیست لا اقل پیش بقیه ظاهر سازی کنین
-:ولی...
-:ولی و اما نداره بریم اصلا من میخام باهاشون اشنا شم
و به زور دستش را گرفت و بلند کرد و از جمع بزرگتر ها که گرم صحبت بودند فاصله گرفتند و به سوی خلوتی که سه دختر مشغول صحبت بودند رفتند طاها به صورت خودمانی کنار ان ها رفت و سلام کرد و جواب شنید دستش را به سمت عسل گرفت:من طاهام
عسل با لبخندی زیبا گفت:عسلم از اشنایی با شما خوشبختم (دست داد)
-:همین طور
و به ترتیب با شراره و افسون دست داد نگاه شراره روی طاها خیره مانده بود شایان هم با بی تفاوتی نسبت به عسل با افسون و شراره دست داد و کاملا خونسرد که عسل را دیوانه میکرد نشست و پا روی پا انداخت عسل هم سعی کرد تا نسبت به شایان بی تفاوت باشد اما هر کاری میکرد نمیشد احساس علاقه ای نسبت به او نداشت اما چیزی در شایان بود که همه را مجذوب خود میکرد او با خونسردی خود تقریبا عسل را به مرز جنون میکشید طاها مزه پرانی میکرد و شراره و افسون هم جواب میدادند مشغول صحبت وبدند که خاله غزل ان ها را به به جمع بزرگتر ها برای تعیین مهریه دعوت کرد....
هر 5 نفر نشستند. اقای پارسا گفت:با اجازه ی بزرگترا میخواستم مقدار مهریه رو بگم
-:خواهش میکنم
-:شایان به تازگی یه ویلا تو لواسان خریده که به نام عسل جون میندازیم پشت قبالش ، یه خونه تو شمال شهر مقدار سکه هم هر چی شما بگید
پدر بزرگ عسل گفت:ما عادت داریم سکه های دختر مون رو 110 تا انتخاب کنیم
خانم پارسا خندید و گفت:پس مبارکِ
همه دست زدند پدر بزرگ عسل گفت:عسل جون پاشو شیرینی تعارف کن
عسل بلند شد و یکی یکی شیرینی تعارف کرد به شایان که رسید یواش گفت:بفرمایید اقای قندیل
شایان شیرینی را برداشت و گفت:مرسی خانم یخچال
عسل ظرف را سر جایش گذاشت و نشست مهمان ها بعد از خوردن شیرینی و کمی صحبت کم کم قصد رفتن کردند اقای پارسا با اصرار خانواده شایان و طاها را برای شام نگه داشت افسون و شراره هم پیش عسل ماندند زهره خانم کار ها را بر عهده گرفته و خوب مدیریت میکرد عسل به اتاقش رفت تا لباس هایش را عوض کند وقتی پایین امد همه را دو به دو مشغول صحبت کردن دید خانم پارسا و خاله غزل ،اقای مهرسا و پارسا هم که از خانه بیرون رفته بودند طاها و شراره هم که باهم گرم گرفته بودند نامزد افسون کیان هم امده بود افسون و شایان و کیان مشغول صحبت بودند عسل به طرف ان ها رفت تا به کیان خوشامد بگوید کیان بعد از کمی حبت رو به افسون و به شوخی گفت:خب عزیزم احب اقا شایان هم اومد ما دیگه رفع زحمت کنیم
عسل گفت:کجا؟؟؟
افسون گفت:میریم یه گوشه خلوت کنیم
و سریع دور شدند عسل با یک دنیا سردی بر جاماند هر دو مثل روز خواستگاری نشسته و به چشم های یک دیگر زل زده بودند بعد از کمی زل زدن شایان کلافه به پشتی مبل تکیه داد و گفت:کاری جز زل زدن به من ندارید؟؟؟
عسل با حاضر جوابی گفت:شما چطور؟؟؟
-:منو شناختین؟؟؟
-:خیلی وقتِ شناختم برای شما فرقی میکنه؟؟؟
-:چی باعث شده فکر کنین اعمال و رفتار شما باید برای من فرقی داشته باشه؟؟؟
-:من هم چین حرفی زدم؟؟؟
-:کاملا با حرفا و حرکاتتون اینو ثتبت میکنین چرا فک میکنین برای من باید فرقی داشته باشه ادمو خسته میکنین
و با این حرف بلند شد از پیش عسل رفت عسل شایان را دید که در گوشه ای دیگر نشست و مشغول ور رفتن با گوشیش شد عسل بلند شد و پیش زهره رفت زهره وقتی عسل را دید گفت:عسل جون چرا ان قدر پریشونی؟؟؟
-:زهره جون خودت میدونی که من به سر و صدا عادت ندارم حالم بد میشه
-:حالت بد میشه؟؟؟
-:اره یکم سرم گیج میره
-:اب قند بیارم؟؟
وسریع اب قندی درست و در دستان سرد عسل گذاشت عسل بلافاصله بعد از خوردن اب قند حس کرد حس کرد حالش به هم میخورد سریع بلند شد و دوان دوان از جلوی چشمان بقیه رد شد و وارد دستشویی شد زهره و افسون با دیدن حال عسل به دنبالش امدند خانم پارسا هم وقتی در جریان قرار گرفت سریع بلند شد ولی وقتی میخواست به سمت دستشویی برود متوجه شایان شد که با خونسردی مشغول اس ام اس بازی بود با عصبانیت گفت:شایان اینجا نشستی که چی بشه؟؟؟
شایان متعجانه به مادرش نگاه کرد و گفت:پس کجا بشینم؟؟؟
-:فعلا وقت نشستن نیست
شایان با عصبانیت گفت:مامان حوصله ندارم مگه چی شده؟؟؟
-:چی شده؟؟؟مگه ندیدی حال زنت خرابِ؟؟؟
-:حال زنم؟؟؟
-:بله پاشو ببرش بیمارستان
شایان سریع بلند شد و به دنبال مادرش به طرف دستشویی رفت عسل در اغوش زهره از حال رفته بود خانم پارسا با ناراحتی و تشویش گفت:چی شده زهره خانوم چرا یهو اینجوری شد؟؟؟
زهره در حالی که گریه میکرد گفت:عسل عادت به شلوغی نداره فشارش می افته
خانم پارسا:شایان چرا وایسادی ورش دار ببریم
-:ورش دارم؟؟؟
-:نه من ورش دارم تو شوهرشی
-:خیلی خب
افسون سریع با مانتو و روسری امد شایان دست عسل را گرفت و به او کمک کرد تا بلند شود خانم پارسا که تقریبا به حالت گریه افتاده بود گفت:بر کن منم میام
شایان:کجا؟؟؟میبرم دیگه خودم
-:خیلی خب شایان جون خبر بدی ها
-:چشم
کمک کرد تا عسل روی صندلی عقب دراز بکشد سریع پشت رل نشست.
ادامه دارد...