فردا باید اولین امتحانو می دادیم.عصر بود تصمیم گرفتم یه کم به مغزم استراحت بدم و برم خرید.ماشینمو از پارکینگ بیرون آوردموو خواستم برم یه کم مواد غذایی بخرم.توی آینه که نگاه میکردم همش فک میکرم یه ماشینی داره تعقیبم میکنه. به خودم میگفتم :مردم مگه بیکارن بیفتن دنبال تو..پارلا بدبین نباش

پیاده شدمو و نگاه کردم تا ببینم کسی که فک میکردم تعقیبم میکنه هست یا رفته.نبود.به خودم گفتم:دیدی زده بود به سرت...تو مغزت عادت نداره انقد درس بخونی الان ازش کار کشیدی رفته رو ابرا..توهم زده

یه ساعتی خرید کردمو مونده بودم چه جوری اینارو باید تا ماشینم ببرم.چون هم سنگین بودن هم خیلی زیاد.داشتم به همین فک میکردم که صدای کیارش باز من وسرجام میخکوب کرد.

-عزیزم میخوای کمکت کنم؟

با خشم بهش خیره شدمو گفتم:نه

-ولی من میخوام کمکت کنم

-تو اگه میخوای به من کمک کنی فقط گم شو برو..

-بابا یه کم لطیف تر!چرا وقتی با من حرف مینزی انقد خشونت به خرج میدی؟

-لطافت به تو نیومده..

-خشن باشی من خشن ترما...

-دارم میبینم.

-نه تو اون روی منو ندیدی.

-اون روت و این روت زیاد فرقی ندارن..هردوشون سگی ان

-پارلا با من راه بیا

-کیارش خواهش میکنم برو

دستاشو مشت کرد و محکم فشارشون داد ورفت سوار ماشینش شد.تازه متوجه شدم که ماشینی که از صب منو تعقیب میکرده کیارش بوده.ماشینشو عوض کرده بود.اون روزا یه پرشیای نوک مدادی داشت اما الان یه آزرای خوشگل زیرپاش بود.با هزار بدبختی و مصیبت خرید هامو به ماشین رسوندم.منتظر موندم تا کیارش بره و من بعد راه بیفتم ولی خیال رفتن نداشت.ماشینو روشن کردمو راه افتادم.کمی که جلوتر رفتم فهمیدم بازم دنبالمه.این چه سیریشی بود..دست بردار نبود.بالاخره به خونه رسیدم.از ترس اینکه بلاییی به سرم بیاره زود ماشینو تو پارکینگ پارک کردمو رفتم خونه.در رو چند دور قفل کردم تا مطمئن باشم.از کنار پرده نگاه کردم تا ببینم میره یا نه که نیم ساعت بعد رفت.سابقه نداشت که بزارم صدای آلارم گوشیم انقد ادامه پیدا کنه.اگه 5دقیقه بیشتر هم میخوند قطعا پیت بل صداش میگرفت وبه آب داغی چیزی نیاز پیدا میکرد.بلند شدمو به ساعت نگاه کردم.سر و صورتمو شستمو تو آینه به چشمای خودم زل زدم...

-پارلا امروز استارت امتحانا زده میشه..تو آماده ای..تو بهترینی

-آره...من میتونم

-شک نکن اون بورس مال توئه...به تیلاو فک نکن..فرشته همه کارا رو میکنه.

-آره..اون استرسی که الان تو دلمه رو همین جا چالش میکنم..من باید اون بورسو ببرم

امتحان ساعت یازده بود.آیدا قرار بود بیاد خونه منو بعد باهم بریم.الان دو هفته ای بود که تیلاو رو ندیده بودم.

لباسامو پوشیدم آماده داشتم از این سمت پذیرائی تا اون سمتش قدم رو می رفتم.آیدا آیفونو زد و اومد بالا.تا منو دید گفت:اه..یه کم به خودت می رسیدی خب...حالم به هم خورد...اون ابروهات شبیه زمین فوتبال شده

-وقت نداشتم

-بیا دراز بکش رو تختت یه دستی توش ببرم

-الانم وقت ندارم

-ایششش...یالا دراز بکش ببینم

-نه تورو خدا..میخوای ابرو رو درست کنی چشمم کور میکنی نمی تونم امتحان بدم.یا هم ابرو رو با پوسم یه جا با هم برمیداری..از خیرش بگذر

-باشه.عکس العملا دیدینه امروز

-آیدا انگار دارن تودلم رخت میشورن...دلم شور میزنه

-رخت چرکای ننه منم دارن اون تو میشورن یا نه؟

-گم شوووو بابا

-من برم دسشویی بعد بریم

وقتی رسیدیم جلوی دانشگاه ماشینو پارک کردم.به آیدا گفتم:تو برو من یه کم استرس دارم ده دقیقه بعد میام

-عجیب رفتی تو حس فیلم ها...انگار باورت شده راس راسکی قراره بورسو ببری

-عوض امید دادنته؟

-منو چه به این حرفا.من رفتم

آیدا پیاده شد ومن چن تا نفس عمیق کشیدم.جلوی ماشین من خالی بود.تیلاو اومد درست جلوی ماشین من پارک کرد.نمی خواستم باهاش روبرو بشم.کیفمو برداشتمو پیاده شدم.همین که سوئیچو در آوردم دیدم تیلاو هم پیاده شد.نگاهش کردم.اونم مثله من این مدت به خودش نرسیده بود.سابقه نداشت تیلاو صورتشو سه تیغ نکنه بیاد دانشگاه.این نشون میداد اونم مثله من از یه دقیقه اش هم نگذشته.

ته دلم گفتم:اه اه...چندش!ببین جنگل آمازونی راه انداخته واسه خودش!

از همونجا سلام داد و منم آروم جواب سلامشو دادم.خواستم برم که گفت:آماده ای؟

-خیلی

-منم آماده ام

راه افتادم سمت دانشگاه.ورقه ی امتحانی رو که گرفتم دستم بسم الله گفتم وشروع کردم.از خودم تعجب میکردم.من همیشه چن تا سوال رو بلد بودم بقیه شو با تقلب و هزارتا مصیبت جواب میدادم.ولی امروز داشتم به همه ی سوالا جواب میدادم.حتی زیاد فکرم نمیکردم.به خودم میگفتم:اوللا!یعنی این خودتی پارلا؟؟؟؟نگاهم به تیلاو افتاد.با آراش خاصی به سوالا جواب میداد.برخلاف من که تو استرس دست و پا میزدم.اون عین خیالش هم نبود.شاید هم به خودش مطمئن بود.همین که تموم سوالا رو جواب دادم نفس عمیقی کشیدم و گفتم:خداجون میسی!!!دیدم تیلاو بلند شد در کمال خونسردی ورقه اشو به مراقب تحویل داد ورفت.ولی من میخواستم چند دور هم مرور کنم که مطمئن از جلسه برم بیرن.برای بار دوم داشتم مرور میکردم که نوک خودکار آیدا تو کمرم فرو رفت...

-سوال 4 چی میشه؟

-چمدونم

-بزار الان بریم بیرون من اگه به حسابت نرسم....

ورقمو کج کردمو گفتم:بنویس...حرومت بشه!

وقتی از جلسه اومدم بیرون دلم میخواست تیلاو رو ببینم و عکس العملشو ببینم تا بفهمم از امتحان راضی بوده یا نه.آیدا داشت لعن ونفرینم میکردم که چرا همه سوالا رو نشونش ندادم که پرهام وتیلاو با هم به سمت ما اومدن.دستامو از تو جیبم بیرون آوردمو به هم مالیدم تا گرم تر بشن و از یک شروع کردم به شمردن تا برسن.15نشده رسیدن به ما.پرهام رو کرد به آیدا وگفت:آیدا من خراب کردم..تو چندچندی؟

آیدا:منم مثه تو پرهام.این پارلای  لامروتم هم نشون نداد ورقشو

پوزخند تلخی روی لب تیلاو نشست.رو کرد به من وگفت:مثله آب خوردن آسون بود

یعنی میخواست کری بخونه؟گفتم:هه هه برای منم خیلی آسون بود...

آیدا:مثلاا که چی هان؟هان؟مثلا سر ترین؟ما دوتا جرقه شما دوتا بیگ بنگ..خوبه؟

دلخور به نظر می رسید به خاطر همین نخواستم زیاد سربه سرش بزارم.نازنین و شاهینم با هم رفته بودن وندیدمشون.آیدا هم میخواست با پرهام بره.وقتی اومدم بیرون اون طرف خیابون آزرای کیارشو دیدم.یعنی اومده بود که بازم بیفته دنبالم؟چرا ول کن نبود؟سریع سوار ماشین شدمو راه افتادم.کمی که جلوتر رفتم فرشته رو دیدم که ایستاده تا تاکسی بگیره.توقف کردمو شیشه ی پنجره رو کشیدم پایین وگفتم:خانوم خوشگله بپر بالا

فرشته:پارلا تویی؟

سرمو تکون دادمو گفتم:نه پس عمته!!!فرشته بیا بریم دیگه

فرشته دختر پایه ی باحالی بود.انصافا خیلی خوش قیافه وخیلی خوش هیکل بود.چشم وابروی مشکی با لبای خوش فرم و وبینی عملی سربالا ی کوچیک.البته تو نگاه اول میتونستی تشخیص بدی که دماغش عملیه.گفتم:خب چه خبر؟

-سلامتی...بی معرفت شدیا

-سرم شلوغه به جان تو..

-منم سرم شلوغه

ته دلم گفتم نکنه فرشته هم مثله آیدا پر!!!نکنه اونم قاطی مرغا شده باشه؟؟؟!پرسیدم:خبریه؟

-نه بابا

-جون پارلا راستشو بگوو...من طاقت شنیدن هر چیو دارم

یه کم خندید وگفت:فعلن که آس و پاسم

-پس یعنی بی اف نداری؟

-نه..الان وقت امتحاناس بی خیالشون شدم...ماه بعد سرم شلوغ میشه

-چرا؟

-بابا ولنتاینه دیگه

-پایه ای یه بچه پولدار خوشتیپ بهت معرفی کنم..خوب خرجت میکنه ها

-کی هست؟

-تیلاو ملکی

-اون که عشقمه...ولی نمیشه

-میدونم اخماش تو همه ولی تو یه قدم برو سراغش اون دو قدم میاد طرفت

-بچه ها خواستن تورش کنن ولی نشده

راس می گفت.توی این چند سالی که با هم بودیم خیلی ها خواسته بودن باهاش صمیمی بشن ولی تیلاو سخت گیر تر از این حرفا بودگفتم:اونا این کاره نبودن..تو یه کم برو جلو نه نمیشنوی

-حالا چی به تو میرسه؟

-به من؟هیچی

-نه یه چی هس که نمیگی

باید بهش میگفتم؟شاید قبول نمی کرد ولی بهتر از دورغ گفتن بود.گفتم:هرطور شده باید رامش کنی..منو اون داریم سربورسیه دانشگاه با هم میجنگیم

با تعحب گفت:تو!!!

-آره.مگه من چمه؟

یه کم خندید وگفت:تو همون پارلایی هستی که میخواست واحد هارو پاس کنه.کس دیگه ای هم هست؟

-نه..جز من وتیلاو کسی تو این بازی نیس...

-ای بابا دخترونه پسرونه شد که.

-هستی یا نه؟

-گفتی کیا تو بازی هستن؟

-فقط منو تیلاو

-دِ نشد دیگه!منم از این به بعد تو بازیم

دستمو از شادی چن بار وری فرمو زدمو گفتم:جان من؟ایول...دمت داغ

-فقط به خاطر تو نیس.میخوام یه دختر این بورسو ببره

-عاشقتم.....

-دارم براش