رمان بورسیه/قسمت 10
فعلن نمی خواست چیزی بگه.گفتم:پریا من رفتم اتاقت لباسامو عوض کنم!
-برو
پالتومو در آوردمو یه بلوز بافتنی بلند بنفش پوشیدم .یه روسری ساتن کوتاه بنفش هم سرم کردم.و منتظر صدای آیفون موندم. حالا دیگه شوهر عمه ام هم رسیده بود
صدای آیفون که بلند شد پریا با استرس اومد پیشم و گفت:پارلا ببین عیبو ایرادی ندارم؟
لبخندی پر از محبت تحویلش دادمو گفتم:نه..عالی شدی
-راس میگی؟
-تو چرا همیشه استرس داری؟سامان و تو دیگه مال همین..
-سامان جرات نداره مال یکی دیگه بشه.
-خوش به حال سامان!
انگار نه انگار که چند دقیقه پیش داشت برام قیافه می گرفت.خانواده سامان یه خانواده نسبتا پرجمعیت بودن.یه خواهر کوچیکتر از خودش به نام آیسان داشت ویه برادر بزرگتر از خودش به نام ماهان.من آیسانو قبلا دید ه بودم ولی ماهان رو حتی تو روز خواستگاری هم ندیده بودم.پدر ومادر سامان قبل از همه وارد شدن.باهاشون سلام واحوالپرسی کردم و بعد سامان اومد تو.سامان یه سبد گل بزرگ خوشگلو داد دست آیدا و بعد اومد سمت منو سلام داد:سلام پارلا خانوم
-سلام آقای مهندس
-بازم که تنهایی؟
-من حاضر نیستم این تنهاییمو با بنی بشری شریک بشم...مخصوصا اگه اون بشرمذکر باشه
-جوجه رو آخر پاییز میشمارن
-پاییز تموم شد رفت..کجای کاری؟
سامان خندید و بعد سراغ بقیه رفت.بعد آیسان وارد شد.دخترمهربونی بود.موهاشو از دوطرف شالش ریخته بود بیرون و آرایش ملایمی داشت.یه پالتوی کوتاه آبی هم تنش کرده.یه هندونه ی کوچیک هم که به شکل گل تزئین شده بود دستش بود.بعد از اینکه با هم احوالپرسی کردیم آیدا رفت تا سبد گلشو بزاره روی یکی از میزهای پذیرائی ومن میخواستم در رو ببندم که آیسان برگشت و گفت:پارلا جون داداش ماهانم پشت دره....وقتی برگشتم یه مرد جوون خوشتیپ حدودا سی ساله مقابل خودم دیدم که یه هندونه ی بزرگ دستش بود.از شدت سرما نوک دماغش قرمز شده بود.در رو باز کرد تا وارد بشه.هاج وواج منو نگاه میکرد منم به هندونه ی توی دستش زل زده بودم و دعا میکردم امشب گل این هندونه به من برسه.هندونه رو گرفت سمت من و گفت:بفرمایین آیدا خانوم..
جونم آیدا؟یعنی منو با آیدا اشتباهی گرفته؟گفتم:اولا که سلام...دوما شما میخواین هندونه به این بزرگی رو من ببرم؟
بعد با دستم مسیر آشپز خونه رو نشون دادمو گفتم:آشپزخونه از این طرفه.خودتون ببرین...
کمی با تعجب نگاهم کرد.انگار انتظار نداشت اینطوری جوابشو بدم.چند قدم جلوتر رفتو و گفتم:درضمن....
برگشت سمت من وگفتم:آقای ماهان خان من آیدا نیستم..پارلا هستم
لبخندی زد و پوریا به استقبالش اومد و بعد از سلام و احوالپرسی ماهان گفت:نمی خوای این هندونه رو از دست من بگیری یا خودم ببرم بزارم تو آشپزخونه؟
پوریا هندونه رو گرفت و برد.ناخود اگاه به یاد کار تیلاو افتادم؛تیلاو حاضر نشد من یه کیسه سبک رو حمل کنم.همه نشسته بودن.خانواده جالبی بودن و کلی با هم جور بودن.همه اش شوخی میکردنو میخندیدن.ولی من اصلا به حرفهاشون گوش نمی کردم.وقتی همه میخندیدن منم به تبعیت از اونا میخندیدم وقتی همه ساکت میشد منم سکوت میکردم.فکرم درگیر بود.کنار پوریا نشسته بودم وفقط اون بود که قسمتی از راز این روزم رو می دونست.بلند شدم رفتم طبقه دوم اتاق پریا وگوشیمو بیرون آوردم.روشنش کردمو.وقتی اومدم پایین همه دونفر دو نفر گرم صحبت بودن.پوریا هم با آیسان مشغول بود.روی مبل نشستم و نگاهم به ماهان افتاد که اونم مثل من ساکت وتنها یه گوشه ای نشسته بود.اومد سراغم و کنارم نشست.
-مزاحم که نیستم
-نه.خواهش میکنم
-شما هم مثه من تنهایین؟
-من تنهام ولی قاعدتا شما نباید تنها باشی...همسرتون کجان؟آها...حتما رفته خونه مادرش درسته؟
لبخندی زد و سرشو تکون داد وگفت:من ازدواج نکردم
کمی تعجب کردم.با تعجب دستمو بلند کردمو به سامان و پریا اشاره کردمو و قبل از اینکه من چیزی بگم ماهان گفت:حتما میخوای بپرسی چرا سامان قبل من دوماد شده؟
سرمو به نشونه تایید تکون دادمو گفتم:دقیقا
-خب ماهان عاشق شده بود
-یعنی شماعاشق نشدین؟
-نمی دونم...
-اوا..یعنی چی؟از اون جوابا بوداااااا
یه کم خندید وگفت:تا امروز مطمئن بودم ولی....
-آها خودم تا تهشو خوندم.
میخواست جواب منو بده که گوشیم زنگ خورد.نگاه کردم شماره ناشناس بود.رد تماس کردم.چندبار دیگه پشت سر هم زنگ زد.آخرش ماهان گفت:راحت باشین جواب بدین پارلا خانوم
چه زودم به خودش میگیره؟من به خاطر جواب نمی دم نه خاطر تو؟بلندشدم وگفتم:ببخشین..با اجازه و بعد هم کمی فاصله گرفتم و جواب دادم:الو
-الو پارلا منم تو رو خدا قطع نکن
صدای کیارش بود.کیارش که شماره ی منو نداشت.بعد از اون ماجرا من سیم کارتمو عوض کرده بودم.کی شماره منو بهش داده بود ؟حتما تیلاو بهش داده بود.دندونامو روی هم فشار دادمو گفتم:چرا ولم نمی کنی؟
-پارلا من...من دوست دارم عاشقتم
-به من چه؟
-میخوام تو هم عاشقم باشی
-غلطای زیادی...من عمرا عاشق تو بشم
-یه بار فقط یه بار به من فرصت بده همه چیو ثابت میکنم
-چیو میخوای ثابت کنی؟کیارش من و تو به درد هم نمیخوریم..بفهم اینو
-مامان دیگه برام مهم نیس..من بین تو ومامان تو رو انتخاب کردم
-تو بیخود کردی...اون مادرته..زحمتتو کشیده ..حقش نیست اینجوری اذیتش کنی.تو بی مادر سر نکردی ببینی چه قد سخته
-حق منم نیس بدون تو زندگی کنم
-تو درمورد من حقی نداری...اصلا می دونی چیه من خودم یکیو دوس دارم..اونم منو دوس داره
-پارلا به جون خودت که عزیزترین آدم تو زندگیمی ...
-مثلا میخوای چه غلطی بکنی؟
-هم تورو میکشم هم اونی که میخواد تو رو از من بگیره...
-هه هه...شوخی جالبی بود.برو مثه اینکه قرصاتو با آب گرم بالا انداختی قاطی کردی
-میبینی
یه لحظه ترس تمام وجودمو فراگرفت.من دختر ترسویی نبودم.چرا به یک باره انقد ترس به من هجوم آورده بود؟گوشیو قطع کردمو مات موندم سرجام.لحنش خیلی جدی بود.یعنی واقعا اگه من روزی بخوام عاشق کسی بشم چه اتفاقی میفته؟
ساعت یک شب بود و خانواده سامان در حال رفتن بودن.تا حیاط بدرقه شون کردیم.باهمه خداحافظی کردم.ماهان اومد سمتم وگفت:ازدیدن شما خوشحال شدم.
-منم!
خداحافظی کردن و رفتن.منم سریع رفتم اتاق پریا و پالتومو پوشیدم که برم.عمه اومد روی تخت نشست و گفت:پارلا نمی زارم که بری
-عمه جون از فردا باید باز بشینم درس بخونم...اجازه بده رفعه زحمت کنم
-نه..دیروقته
-خب با پوریا میرم..منو میرسونه برمیگرده خونه
-نه..
دیدم تاصب هم اصرار کنم عمه نه میاره پس بی خیال شدم و گفتم:باشه..میمونم.
-پارلا امروز حالت خوب نبود؟
-نه عمه جون خوبم.
-چرا وقتی اومدی من از چشمات خوندم که همون پارلانیستی...چیزی شده؟
-نه به خاطر امتحاناس.
-باشه..پس هروقت دلت خواست به من بگو
بلند شد ورفت.
++++
پوریا منو رسوند خونه ام ورفت.دوباره مشغول خوندن جزوه ها شدم.تمومی واحد های این ترمو فول بودم به جز فیزیک فضا.مطمئن بودم تو همه درسا عالی میشم و میتونم نمره کاملو بگیرم ولی فیزیک فضایی رو مطمئن بودم که برای پاس کردن بخونم.باید یکی کمکم میکرد.بین دانشجوهایی که من میشناختم فقط تیلاو این درسو خوب بلد بود ومنم حاضر نبودم برای زیر بار منت تیلاو برم و حتما اونم کمکم نمیکرد چون احتمالشو میداد که من ازش جلو بزنم.ناهارمو همراه با صدای بلند موسیقی خوردمو و داشتم دوباره میرفتم سراغ درس وجزوه که صدای آیفون اومد.
-کیه؟
-بازکن دررو....
صدای نازنین بود.داشتم از تعجب شاخ در می آوردم.بدو بدو چیزایی رو که تو پذیرائی روی مبل و زمین ریخته بومد جمع کردمو در عرض ایکی ثانیه پرتشون کردم تو اتاق.و بعد جلوی آینه به خودم نگاه کردم.موهامو با کلیپس پشت سرم جمع کردم تا مشخص نشه شونه شون نکردم.تا اینکه زنگ دربه صدا در اومد.آیدا هم کنارش بود.تا منو دید نیشش باز شد وگفت:سیلوم..مهمون نمی خوای؟
-اگه مثلا الان بگم نه برمی گردی میری؟
-نه
-پس چاره ای ندارم...بیاین تو
نازنین:سلام...خوبی پارلا؟
-تنکس
بعد همونطور که شالو کلاهشو در می آورد گفت:داشتی درس میخوندی؟
-نه داشتم هام هام میل میکردم که شما دوتا رسیدین
آیدا هم شال وکلاهشو پرت کرد روی مبل وگفت:آخ جووون...چی میخوردی؟حرف غذا که میشه من گشنم میشه..به منم بده!
-تموم شد
-یه ذره اش هم ؟
-نوووچ
-ته دیگش چی؟
-گفتم که نه
نازنین :داشتی آهنگ گوش میدادی آره؟
-بله
-صداشو شنیدم...آهنگ جدید کامران و هومن بود آره؟؟؟
انگار نکیر و منکر اومده بودن سراغم.یکی داشت از غذام سوال میکرد اون یکی از آهنگی که داشتم گوش میکردم...با بی تفاوتی گفتم:اوهوم
نازنین:بچه ها شما هومنو دوس دارین یا کامرانو؟
آیدا:هومن بهتره...
نازنین:اون مال منه..حرفشم نزن
-نخیرم...مال خودمه.من میمیرم برای تیپ هایی که میزنه
اون دوتا داشتن سر هومن دعوا میکردن منم رفتم چایی دم کردمو واومدم کنارشون نشستم.هنوز بحثشون ادامه داشت.گفتم:بس کنین...نه هومنو میدن به شما نه کامرانو..اونا الان اونجا هزارتا صاحب دارن..
نازنین پاشو گذاشت روی پای دیگه اش و گفت:تو دیروز چرا اونجوری کردی؟
گفتم:چیکار کردم مگه؟
آیدا زد به پشتم و گفت:هیچی...بیچاره تا دهن باز کرد مثه یه پلنگ وحشی...
-هووووی..حرف دهنتو بفهم
-باشه مثه یه پلنگ زخمی پاتو گذاشتی رو گازو رفتی
-چون قبلا هم جوابشو داده بودم
نازنین:کیارش پسرخوبیه.اتفاقا من ازش خیلی خوشم اومد
ته دلم گفتم:آخه دختره ی بوق تو؛تو خیابونم هر اورانگوتانی رو ببینی میگی عاشقش شدم ازش خوشم اومده کیارش که جای خودشو داره...
آیدا خودشو جدی تر نشون داد وگفت:ببین پارلا به نظر منم باید فک کنی..هرچند ازشش خوشت نمیاد.
-تو رو خدا اونجوری برا من فیگور نگیر که اصلا بهت نمیاد اینجوری حرف بزنی...بعدشم کیارش الان به خاطر اینکه عاشقم باشه منو نمی خواد منو میخواد چون با مادرش لج کرده
آیدا:اینم حرفیه
نازنین:من جای تو بودم ...
حرفشو قطع کردمو گفتم:هرکسی نمیتونه جای من باشه.
خودش منظورمو فهمید.انگار بادشو خالی کرده باشی کز کرد ودیگه چیزی نگفت.رفتم تو آشپزخونه تا چایی بریزم بیارم.آیدا هم دنبالم اومد.
-پارلا با این بدبخت چیکار داری؟
-عوضش دیگه فضولی نمیکنه
-راستی من یکی رو پیدا کردم که اون فکرتو میتونه عملی کنه
سینی رو گذاشتم روی میز غذا خوری دستامو باشوق به هم زدمو گفتم:کی؟
-خرج داره
-حالا بگو
-نه اول تو بگو
-اه خیلی پولکی هستیااااا.هرچی بخوای
چشماش برقی زدنو گفت:اون کیفه چرمه بود چرمش هم اصل اصل بود 400 تومن اونو میخوام
-دردبگیری..باشه کی؟
-فرشته
تو ذهنم شروع کردم به سرچ کردن.همه فرشته هایی که میشناختم جلو چشمم صف بستن.اونواع واقسام فرشته پیر جون خوشگل کوچیک بزرگ میشناختم.گفتم:کدوم فرشته؟
-فرشته جهانی دیگه...همون دختر خوشگله..رشته اش مهندسی کشاورزیه
-اه....کصافت چرا به ذهن خودم نرسید.لامصب بد کیسیه!
-این به ذهن هر کسی نمیرسه...
خواستم دنبالش کنم ولی دوید ورفت کنار نازنین.سینی چایی رو برداشتمو به نقشه ام بیشتر فک کردم.فرشته دختر خوشگل و جذابی بود تنها ایرادش دماغش بود که اونم پارسال عمل کرده بود و زیباییش دو چندان شده بود.نشستم روی مبل.نازنین با ناراحتی پرسید:حالا حالت خوبه؟
آیدا:دستت درد نکنه پارلا.دیروز کلی خندیدم.اه ه ه ...خداییش صحنه رمانتیکی بود
-مرضضض.زمین خوردن من خندیدن داشت؟
-زمین نخوردی که ..شاهزاده سواربراسب سفید نجاتت داد..خوشم میاد کلا استعدادزمین خوردن رو برفو داری
نازنین:مگه قبلا هم همچین اتفاقی افتاده؟
آیدا:آره .همین پاسال رفتیم تو حیاط عمه اشون..همچین با کله خورد زمین جات خالی نازی کلی خندیدم
نازی:چیزیت که نشد؟
من فعلن داشتم به فرشته فک میکردم.به جای من آیدا جواب داد:نه بابا..تازه برای اینکه کم نیاره بعد اینکه بلند شد رو کرد به پوریا پسر عمه اش وگفت دیدی حرکتو؟
نارنین داشت میخندید ومن بیشتر وبیشتر داشتم به نتیجه میرسیدم.گفتم:اصلا پاشین برین ببینم من درس دارم
آیدا:خوبی هم بهت نیومده..اومدیم ببینیم حالت خوبه؟البته حالت باید بهترم شده باشه..وای وای وای..تیلاو رو بگو..بیچاره بعد رفتن تو فقط تو فکر بود
-جدا؟
-آره..کیارش هم از اون بدتر
-تیلاو فهمید خواستگاری کیارشو؟
نازنین:من بهش گفتم.آیدا راس میگه تو فکربودعمیق عمیق تا عمق6متر!
-پس خطر غرق شدن نداشته...
چاییمو سر کشیدمو ته مونده اشو روآیدا پرت کردمو گفتم:میشینین درس میخونین...دیگه هم حرفی از هیچ پسری زده نمیشه..اوکی؟