خیابون خلوت بود و خیلی زود رسیدیم به فرودگاه .دلم شور میزد و استرس داشتم .اعتماد کردن به یه همچین ادمی کار سختی بود و از اون بدتر تحمل کردنش بود.

-بعد اونوقت ببخشید این مسافرت شما چند روزست ؟؟

-معلوم نیس

جیغ زدم :(چی؟؟؟))

اخم کرد و گفت :((صداتو بیار پایین !یعنی همین که شنیدی .شاید اصن به روز نکشه …شاید یه هفته دوهفته یه ماه …))

-یه ماه؟؟؟

یه بار دیگه بغل گوش من جیغ جیغ کنی با پشت دست میخوابونم تو گوشت کلا خفه شی !

-نگاهی به دستش که تا جلوی صورتم اورده بود انداختم و بعد با صدای اروم تری گفتم :(( ولی من کار دارم تهران !))

-چیکار داری؟بچت رو گازه ؟

-چه ربطی داره !

-با من یکی بدو نکنااا

-نمیشه

-بله؟

-نه یعنی منظورم اینه که نمیشه اونقدر طولانی !درست نصف کتابو هنوز یاد نگرفتم.

-خودت بخون یاد بگیر

-وا

-والا

-نمیشه که …

-پیاده شو دیگه هم زر زر اضافی نکن اعصاب مصاب ندارم امشب میزنم اون یکی بازوتم چلاق میکنم !یالا

بعدم خودش از ماشین پیاده شد و رفت سمت صندوق .

خیلی غلیظ گفتم: کصافط !

که یهو چند ضربه ی محکم به در خورد.۷ جدمو یاد کردم از بس که ترسیدم.

اما نشنیده بود و فقط میخواست بگه که زودتر پیاده شم.

درو باز کردم  .کوله و چمدونمو گذاشته بود جلوی ماشین.دست بردم و کولمو برداشتم.خودش هم راه افتاد که بره و ماشینو قفل کرد.درمونده به چمدون خیره شده بودم که برگشت و گفت :((راه بیوفت دیگه))مظلومانه نگاهش کردم.با عصبانیت و قدم های محکم اومد سمتم.ترسیدم و چند قدمم رفتم عقب .

-یعنی واقعا جای شکر داره واقعا جای شکر داره که به پات نزدم و الا الان باید با ویلچر میبردمت !

بعدم دسته ی چمدونو گرفت و دنبال خودش کشوند.با اینکه به من گفته بود همه ی وسایلمو جمع کنم و زیاد هم لباس بردارم اما خودش فقط یه ساک دستی دستش بود.اونم یه همچین ادمی که انقدر لباس براش اهمیت داشت.دنبالش راه افتادم.حس غریبی داشتم.

-الو کجایی؟؟؟یه دستی چیزی تکون بده ببینمت.اهان حله حله اومدم.

گوشی رو قطع کرد و راه افتاد سمت سالن پرواز های داخلی.محیط فرودگاه رو از بچگی دوست داشتم.عاشق این بودم که هی دور بیوفتم تو فرودگاه و همه جارو نگاه کنم.بادیدن پاستیل فروشی یه چند لحظه ایستادم و نگاه کردم.اخ که چقدر دلم پاستیل میخواست.اما با نگاه پسری که تو مغازه وایساده بود و داشت شیطنت امیز نگاهم میکرد به خودم اومدم و با یه اخمی رفتم دنبال پناهی…تو فکر این بودم که یعنی کی رو میخواست ببینه  که کسری رو دیدم …و یه مقدار احساس امنیت کردم.باز هرچی بود ازین پناهی ادم تر بود.اروم سلام کردم .جوابمو داد و بعد هم مشغول حرف زدن با پناهی شد.ریز ریزحرف میزدن و جفتشونم اخماشون تو هم بود.نگاهی انداختم به تلوزیونی که برنامه ی پرواز ها رو نوشته بود.پرواز تهران به کیش ….ساعت 10

نگاهی به ساعتم انداختم .تازه ۹ بود.اووف .نگاهمو دور گردوندم و دنبال جایی گشتم که بشینم .رفتم و روی یکی از صندلی های بیرونی کافی شاپ نشستم.روانی این تلاطم مردم بودم.روی میز ضرب گرفته بودم و واسه خوندم یه اهنگی رو زمزمه میکردم که یه پسره اومد بالا شرم وایساد.

خانوم شما چیزی میل دارین ؟

-نه راستش فقط میخواستم بشینم…

-خوب مشکلی نداره که !چیزی میل ندارین ؟

-نه ممنون

-طوری نیست یه قهوه مهمون من …

تا اومدم بگم نه اقا ممنون …!

-شما برو به کارت برس !گارسون هس

یه کم خودمو ناخوداگاه جمع و جور کردمو صاف نشستم.بنده خدا بدجور ضایع شد.کسری بود.تیریپ اخم خیلی جالبش نمیکرد ولی لحنش به اندازه ی کافی جدی بود.

-برای نشستن خالی صندلی خالی هم هست !

-میدونم …ولی خوب اومدم که …

-کرم داری چون

-نه خیر اقا !

-هه واضحه !

-این که یه پسر بخواد قاپ یه دخترو بدزده خیلی طبیعیه و منم دروغ نمیگم.!

منم خیلی جدی اینو گفتم!جدی تر از همیشه.

بعدم پاشدم که برم روی یه صندلی بیرون کافی شاپ بشینم که گفت :بشین

-نه اخه میدونین برای نشستن خالی صندلی خالی هم هست.

-حالا که انقدر بچه ی حرف گوش کنی هستی و عین حرفو حفظ میکنی بشین!

صنلی رو کشیدم عقبو نشستم

-بفرمایید !

-امری نیس !گفتم بشین !

-وا !خوب من میخوام برم یه جا دیگه بشینم.

-همینجا میشینی !

-نمیخوام

-زر زر اضافی تو این مسافرت بخوای بکنی ارمان که کلا اعصاب نداره منم قاطیم بد میشه واستا !!!اصن من باید بالاسر تو واستم شصت پات نره تو چشت

حالا داری کیشم که میای

-بچه نیستم!

-شاید !ولی دست و پا چلفتی هستی تا دلت بخوااادبعدم این سفر خطرای خاص خودشو داره

-خوب من اصلا نمیخواستم..

-حالا که باید بیای

اومدم یه چیز دیگه بگم که پناهی صندلی اون طرف میزم کشید عقب و نشست.اول یه اخم به من کرد و بعدم گوشیشو دراورد و مشغول شد.منم با دیدن پناهی ساکت شدم و تکیمو دادم به صندلی.اهه لامصب ادم پیش اینا هم معذب بود هم حوصلش سر میرفت.از جام بلند شدم که دوتاشون همصدا گفتن :کجا ؟؟؟

مات و مبهوت نگاشون کردم اول !

-کار دارم

پناهی:بشین سرجات ببینم !کار دارم !

-دسشویی دارم !میتونم سر جای شما هم بشینم !!!

بدبخت وارفت … کفرم دراومده بود.کسری نتونست خودشو کنترل کنه و زد زیر خنده .

-حالا اجازه هست؟

-من این زبون تورو یا کوتاه میکنم یا میبرم !گم میشی میری ۵ مین دیگه هم اینجایی !فکر فرارم اگه بزنه به سرت…

-حسابم با کرام الکاتبینه !

یه لحظه قاطی کرد اومد از جاش بلند شه بیاد جلو که کسری گرفت نشوندش .منم دیدم دارم زیاده روی میکنم سریع دررفتم.

وقتی برگشتم دیدم که ببهه !چه خودشونم تحویل گرفتن!کیک و چایی و قهوه و ..الهی کوفتتون شه !

خیلی شیک نشستم رو صندلی و اصلا انگار نه انگار که اتفاقی افتاده.اون دوتا هم به حرف زدنشون ادامه دادن.گذشت و گذشت و گذشت دیدم نه اینا همینطوری فقط دارن میخورن از کیکه فقط یادش موند…بله اخرین تیکشم پناهی خیلی تمیز کوفت جون کرد…اصلا حالم خیلی بد شد…من همینطوری جان در بدن نداشتم اوضامم خطری بود از ساعت ۱۱ هم هیچی نخورده بودم…همچین اروم ولی با بغض گفتم :ضعیف کشا ی بدبخت…

اینام شنیدن…بد جور ضایع شدم اصلا همچین بد داشتن قهقهه میزدن که نگو.اصلا هم نمیشد به روی خودم نیارم.این دفعه با شتاب بیشتری از جام بلند شدم که پناهی با خنده کفت :کجا دوباره ؟

-دارم میرم یه چیزی بگیرم بخورم!

دوقدم برنداشته بودم که صدای نحسی از بلندگو اعلام کرد :مسافرین پرواز تهران به کیش جهت تحویل بار اقدام کنن …!

صدای خندشون عجیب رو مخم بود.داشت گریم میگرفت دیگه…

تا لحظه ی ورود به هواپیما سرم مماس سینم بود و از فرط ضایع شدنم سرمو هم بالا نگرفتم.حتی وقتی بلیطمو با اسم بهار ارجمند دادن دستم و کلی هم تعجب کردم.

کسری جلوم بود پناهی هم پشتم.توی همون قسمت فرست کلاس هواپیما پناهی خر بازمو کشید و فرستادم سمت یه صندلی .اول یه کم نگاه نگاه کردم.بعد خواستم شرایطو بسنجم  و ببینم که کی قراره بشینه بقل من…

-برو بشین دیگه .

-اینجا ؟؟

-نه تو قسمت بار!اتفاقا جا میشیا !بیا تعارف نکن…!

-اخه…

-بیا برو تو دیگه.

سنگینیمو حفظ کردمو رفتم نشستم.خیلی گرسنم بود.بدجور ضعف کرده بودم.با این حال به روی خودم نیاورم و رومو دادم به پنجره.پناهی داشت بلیطشو نگاهو میکرد و کسری هم پشت  ما نشسته بود.و گویا بقلش کسی نمیشست .

-ببین منو نیگا کن اونجا اسمت دیگه …

برگشتم سمتش .یهو با یه قیافه ی کجی خیره شد بهم .ترسیدم.

-چی شده ؟؟؟

-تو چرا انقدر زرد شدی؟؟؟بابا بیا بگیر الان میمیری کار دستم میدی!

دست برد و از تو ساکش یه ساندویچ دراورد.نگاهی بهش انداختم و گفتم :((نه من گرسنم نیس مرسی ))داشتم عین چی دروغ میگفتم.بد تر از همه صدای قارو قور شکمم بود.

-ولی مثله اینکه نظر ایشون متفاوته ها

اصلا باورم نمیشد که رنگم ممکنه تا اون حد پریده باشه.اما یکی از مهمانداراهم داشت رد میشد که گفت :خانم شما حالتون خوبه ؟اب قندی چیزی نیاز ندارین؟؟

عزیزم خوبی؟؟؟

ای خدا بسوزه پدر این عادت ماهیانه…

پناهی هم داشت خیره خیره به من و این مهمانداره نگاه میکرد.

-نه …چیزی نیس مرسی …

-وایسا یه لحظه فهمیدم دردتو!

چشمام گرد شد !ساندویچه رو باز کردم و یه گاز ازش زدم.

-کسری بابا این که میمیره اونجا !!!

پناهی همچین تعجبی کرده بود که قیافش واقعا دیدنی بود.

کسری صداشو اروم کرد و بهش یه چیزی گفت که البته من شنیدم:نه فک نکنم بیشتر از ۷ روز اینطوری باشه …!

یعنی اشتهایی بود که هلاک شد .خاک بر سر تابلوم نکنن …خاک بر سر ژن و هورمونام نکنن !خاک بر سرم!

-بیا عزیزم بیا اینو بگیر بخور بهتر شی !اینم اب

یه بسته قرص ژلوفن و یه لیوان اب داد دستم.منم تشکر کردم ازش و نشستم.

پناهی هم یه نگاه به من و بعد یه نگاه به کسری انداخت و نشست سر جاش .قرصو خوردم و دیدم که اصلا اینطوری که من نمیتونم کاری انجام بدم که …معذبم …!

-میگم …نمیشه که …من برم …

-کجا ؟؟؟

-عقب

-عقب واسه چی؟

-من اینجا معذبم !

-اووف …پاشو برو بابا پاشو برو

-مرسی

اصلا انقدر خوشحال شدم…فک نمیکردم حرفمو قبول کنه.

-ببینم هواپیما سوار شدی تاحالا ؟

حق به جانب گفتم :((بله ))

-کشتی چی؟

-یه بار …

-دریا زده و اینا هم میشی

-اره …بد جور چطور؟

-یا صاحب زمان گاوم تیم فوتبال زایید که … !هیچی بشین .کسری بیا جلو بابا بیا جلو !

کسری هم که هر هر فقط میخندید.

ساندویچه رو نصفه خوردم و باقیشم گذاشتم صندلی کنارم و نگاهی به بیرون انداختم…چه منظره ی خوشگلی گرچه شبه و گرچه اسمون کثیفه…

دم ژلوفنه و مهمانداره گرم …چه خوابه شیکی بود....


ادامه دارد...