رمان عاشق بودیم2
قسمت دوم :
بهرام چرخی زد و ویلچر را به سمت ساعت دیواری سالن هدایت کرد ، نزدیک ظهر بود و احساس گرسنگی می کرد ، از اینکه دلربا برایش نهار را تهیه کرده بود خوشحال بود و این فکر در ذهنش تداعی می شد که دلربا هنوز دوستش دارد ، برای همین به اشتیاق خوردن یک وعده غذای لذیذ که دستپخت دلربا بود از تمام قدرت دستهایش استفاده کرد تا به آشپزخانه برسد ولی درست مقابل در ورودی آشپزخانه ناتوانی دوباره به سراغش آمد ، هرچقدر تلاش کرد نتوانست چرخ را وارد آشپزخانه ببرد دلیل آن را هم خوب می دانست برآمدگی که در کف ورودی آشپزخانه بود مانع بزرگی برای او بود ، یک سرعت گیر بی خاصیت بود که نه تنها هیچ نمایی به آشپزخانه نداده بود بلکه راه ورود او به ماوای همیشگی دلربا را هم سد کرده بود...
بالاخره خسته شد و دست از تلاش برداشت ، به سالن برگشت ، در کنار راه پله ها بود که فکر سر زدن به اتاق مطالعه طبقه بالا که دلربا ساعتها در آن بسر می برد مثل خوره به جانش افتاد ، کنجکاو بود و می خواست بداند چه چیزی در آن اتاق است که برای دلربا دوست داشتنی تر و جذاب تر از اوست... ولی برای ارضای این کنجکاوی که مانند مهمان ناخوانده ای به سرای ذهنش قدم گذاشته بود نیاز به دو پای سالم داشت تا از پله ها بالا برود و آنقدر برود تا به مقابل در آن اتاق مرموز برسد و حال اینکه او دو پایش را در اوج جوانی از دست داده بود و هرگز حتی در خواب هم نمی دید که آن اتاق مطالعه چه چیزی را در خود مخفی کرده ، با خودش گفت : یعنی دلربا به کتاب های گنجه قدیمی ام علاقه مند شده و یا...
بهرام خوب می دانست که دلربا از درس و تحصیل فراری است و تابحال بخاطر اصرارهای او بوده که این چند ترم را به زور پاس کرده است ...
با خود فکر کرد پس چه چیزی انگیزه رفتن به دانشگاه برای دلربای تنبل و بی میل به درس شده بود...؟
و دوباره نگاهش به پاهای لمس و از کار افتاده اش افتاد ، زیر لب گفت : یک مرد بهتر...؟
و با حسرت به گذشته ها فکر کرد ، به یاد شبی افتاد که به مناسبت تولد دلربا او را به بهترین رستوران شهر برده بود و دلربا چقدر آن شب خوشحال و عاشق بود...
"
دلربا به شمع هایی که روی کیک سوسو می زد نگریست و گفت :
- وای خدای من... بهرام تو امشب منو سورپرایز کردی...یه کیک بزرگ کاکائویی با بیست تا شمع روشن رووش...دارم فکر می کنم دختر شاه پریونم!
بهرام با دیدن خوشحالی دلربا قند توی دلش آب شد ، با افتخار جعبه کادویی که زیر کتش پنهان کرده بود را بیرون و آورد و گفت :
- حالا کجاش رو دیدی ...تو از دختر شاه پریونم سر تری...
چشمان عسلی دلربا روی جعبه کوچک کادو ثابت ماند حدس می زد که تکه طلایی یا انگشتری زیبا درون آن باشد بی اختیار گفت : تو معرکه ای بهرام...دارم از خوشحالی سکته می کنم!
- عزیزم خودت رو کنترل کن و مراقب باش فشارت نیفته...چون این جشن واسه تویه و بدون تو صفایی نداره...
بهرام این را گفت و جعبه را مقابل دلربا روی میز گذاشت ، دلربا نگاهی به بهرام انداخت و با عجله جعبه را باز کرد باورش نمی شد با اینکه هنوز ازدواج نکرده اند بهرام چنین انگشتری برای او خریده باشد از شدت هیجان جیغ بلندی زد ...
طوریکه تمام کسانی که در کافی شاپ نشسته بودند با تعجب بسوی آنها نگریستند، بهرام که متوجه شده بود با حرکت سر از همه عذرخواهی کرد سپس به دلربا نگریست و گفت :
- هیس...!! چه خبرته دختر...؟ اگه اون ماشینی که مدنظرم بود رو برات کادو پیچ می کردم چکار می کردی؟
دلربا که از ته دل می خندید بریده بریده گفت : خب... معلومه ... یه... یکدفعه فدا...ت..می شدم...
بهرام مکثی کرد و گفت : واقعا فدام می شدی؟
- آره حاضر بودم جونم رو بدم...
- واسه من یا واسه ماشین؟
دلربا از حرف بهرام جا خورد و ناگهان به سرفه افتاد سپس گفت :اَه این چه سوالیه؟ حالمو اساسی گرفتی... یعنی به من شک داری...؟!
- نه نه...همینجوری پرسیدم...حالا راستش رو بگو.
- حرف راست رو از چشمام بخون...
- چشمات چی میگن؟
دلربا با حالت شوخی محکم روی دستش زد و گفت : وا...نمی تونی بفهمی؟ متاسفم آقا من پول مترجم ندارم وگرنه براتون یکی می گرفتم...
بهرام کیف دلربا را که روی میز بود برداشت و بالا برد و گفت : حقته یکی بزنم...شیطون بلا من نیاز به مترجم دارم؟
- وای ببخشید آقای درس خونده یادم رفته بود شما زبانتون فوله... بنده رو عفو کنید!
بهرام نگاهش به شمع های روی کیک افتاد که تقریبا آب شده بود ، به دلربا که هنوز می خندید نگریست و گفت : خوش خنده اینقدر برامون قصه سرایی کردی که شمع ها رو یادت رفت فوت کنی...حالا یه زحمت بکش این شمع ها رو فوت کن که دلمون لک زد واسه خوردن کیک...
دلربا صندلی اش را جلوتر آورد و سرش را خم کرد تا شمع های تقریبا آب شده را فوت کند که بهرام گفت : اِ اِ... وایسا ... همینجوری؟ یه آرزو کن...
- آرزو می کنم که...
- یواش... آرزو رو که بلند نمیگن.
دلربا نگاهش را روی شعله هراسان شمع ها رها کرد و زیر لب چیزی گفت سپس شمع ها را فوت کرد . بهرام کف محکمی برای او زد و گفت : ببینم تو آرزوت اسم منو آوردی؟
- نه...
- پس چی آرزو کردی؟
دلربا عشوه ای برای بهرام آمد و گفت : آرزو رو که بلند نمیگن...
و هر دو خندیدند...
"
صدای زنگ آیفون بهرم را از فکر بیرون آورد ، به سمت آیفون رفت و خودش را کمی روی چرخ بالا کشید تا بتواند گوشی آن را بردارد:
- بله کیه؟
- منم آقای آریایی...
بله بفرمایید آقای دکتر...
بهرام گوشی را سر جایش گذاشت و در را باز کرد سپس برای خوشامدگویی به سمت در ورودی رفت . همین که دکتر از در وارد شد با دیدن چهره گرفته بهرام نگران شد و گفت :
- چیزی شده؟
بهرام خندید و گفت : نه آقای دکتر ، من خوبم. بفرمایید تو.
همراه دکتر به سالن رفتند . دکتر روی کاناپه نشست و به اطراف نگریست سپس با تعجب گفت : خانمت که زیاد پی درس نبود حالا چی شده که کل هفته دانشگاست و وقت نداره شوهرش رو یه توک پا واسه فیزیوتراپی بیاره؟
- درس هاش زیاد شده آقای دکتر...
- ولی من فکر میکنم خاطر خواهاش زیاد شدن...
بهرام با این حرف دکتر در فکر فرو رفت ، دکتر که متوجه حال او بود خندید و گفت : شوخی کردم... باز کن سگرمه هاتو!
بهرام لبخند تلخی زد و گفت : مادرم ازتون خواسته که بیاید مگه نه؟
- چه فرقی می کنه؟ حالا که تو نمیای مطب من میام اینجا...
- چرا وقت خودتون رو هدر می دید؟! من خوب شدنی نیستم...
- مث اینکه یات رفته روزی که پاهات رو دیدم چی بهت گفتم؟
- گفتید شاید بتونی دوباره راه بری...
- نه ، گفتم حتما می تونی دوباره راه بری...
- ولی دفعه قبلی که پاهامو معاینه کردید خودتون هم به صحت گفته تون شک کردید...
- دفعه قبل یک ماه پیش بود...
- پس برای اینکه خیالتون رو راحت کنم باید بگم توی این یک ماه هیچ ورزشی به پاهام ندادم...
- اوه خیلی ممنون... واقعا تو پسر حرف گوش کنی هستی...
- شما لجبازید مثل پدرم...
- خدا بیامرزه آقای آریایی رو...پای مرده ها رو چرا این وسط باز می کنی؟ چرا از خودت نامی نمی بری...؟
دکتر این را گفت و از بهرام خواست جلوتر بیاید سپس شروع کرد به معاینه پاهای او و چند ضربه به نقاط حساس عصب پاهایش زد که ناگهان بهرام گفت : آخخخخ...
دکتر با تعجب به بهرام نگریست و گفت : چی؟! دردت اومد؟
بهرام هم از اینکه درد را احساس کرده بود متعجب بود گفت : دردم اومد؟!!
که دکتر معطل نکرد و اینبار ضربه محکم تری زد و دوباره بهرام درد را احساس کرد ، دکتر خندید و گفت : خب نکنه خودت می دونستی خوب شدی واسه همینه که مطب نمی یومدی؟
- خوب شدم؟
- داری خوب میشی ... اینکه درد رو احساس می کنی یه نشونه ست... اعصاب پاهات فعاله و این یعنی اینکه با پیگیری مداوم دوباره می تونی روی پاهات وایسی...
بهرام هنوز گیج بود و نمی دانست که دارد چه اتفاقی می افتد با تعجب دستش را روی پاهایش گذاشت ولی پاهایش را حس نمی کرد صدای دکتر را شنید که گفت :
- چند تا نرمش سبک واست نوشتم که تو خونه می تونی انجام بدی ... هفته بعد حتما واسه فیزیوتراپی بیا...حتما...باشه؟
و کاغذی که دستش بود را به بهرام داد و خداحافظی کرد و رفت .
بهرام نگاهی به پاهایش کرد و زیر لب گفت : با من آشتی کردید؟
و بی اختیار یاد آن روز افتاد که ماشینی در خیابان نزدیک دانشگاه محکم به او زد و فرار کرد ، چه روز نحسی بود ، چقدر درد شدیدی داشت حتی خودش هم نفهمید چگونه و بوسیله چه کسانی به بیمارستان رسید وقتی به هوش آمد و چهره غمگین دلربا را بالای سرش دید فهمید که پاهایش را ازدست داده و در اول زندگی مشترکشان به یک مرد مفلوج و ناتوان تبدیل شده و آن زمان بود که با پاهایش قهر کرد که اینقدر زود توانشان را ازدست داده بودند...
صدای زنگ تلفن رشته افکارش را از هم گسست با خودش گفت حتما دلربا است ، و با سرعت به سمت تلفن رفت تا این خبر مسرت بخش را به او بدهد ولی پشت خط دلربا نبود:
- دلربا یه خبر..
- سلام منم سعید...
- سلام...
- حالت خوب نیس؟ چته؟
- یه خبر برات دارم سعید... حدس بزن چی شده؟
- منم یه خبر برات دارم...
لحن ناراحت سعید باعث آشفتگی بهرام شد و با خودش گفت حتما اتفاقی برای دلربا افتاده است
- دلربا چیزیش شده؟
- نه نه ... کاش چیزیش شده بود...
- منظورت چیه سعید؟! این چه حرفیه که میزنی...؟
- ببینم بهرام ، توی این چندسالی که از دوستی ما میگذره شده تا بحال دروغی از من بشنوی؟
- نه ، چی شده بمن بگو...
- زنگ زدم بگم دلربا ....دلربا داره بهت خیانت میکنه...!!
ادامه دارد...
بهرام چرخی زد و ویلچر را به سمت ساعت دیواری سالن هدایت کرد ، نزدیک ظهر بود و احساس گرسنگی می کرد ، از اینکه دلربا برایش نهار را تهیه کرده بود خوشحال بود و این فکر در ذهنش تداعی می شد که دلربا هنوز دوستش دارد ، برای همین به اشتیاق خوردن یک وعده غذای لذیذ که دستپخت دلربا بود از تمام قدرت دستهایش استفاده کرد تا به آشپزخانه برسد ولی درست مقابل در ورودی آشپزخانه ناتوانی دوباره به سراغش آمد ، هرچقدر تلاش کرد نتوانست چرخ را وارد آشپزخانه ببرد دلیل آن را هم خوب می دانست برآمدگی که در کف ورودی آشپزخانه بود مانع بزرگی برای او بود ، یک سرعت گیر بی خاصیت بود که نه تنها هیچ نمایی به آشپزخانه نداده بود بلکه راه ورود او به ماوای همیشگی دلربا را هم سد کرده بود...
بالاخره خسته شد و دست از تلاش برداشت ، به سالن برگشت ، در کنار راه پله ها بود که فکر سر زدن به اتاق مطالعه طبقه بالا که دلربا ساعتها در آن بسر می برد مثل خوره به جانش افتاد ، کنجکاو بود و می خواست بداند چه چیزی در آن اتاق است که برای دلربا دوست داشتنی تر و جذاب تر از اوست... ولی برای ارضای این کنجکاوی که مانند مهمان ناخوانده ای به سرای ذهنش قدم گذاشته بود نیاز به دو پای سالم داشت تا از پله ها بالا برود و آنقدر برود تا به مقابل در آن اتاق مرموز برسد و حال اینکه او دو پایش را در اوج جوانی از دست داده بود و هرگز حتی در خواب هم نمی دید که آن اتاق مطالعه چه چیزی را در خود مخفی کرده ، با خودش گفت : یعنی دلربا به کتاب های گنجه قدیمی ام علاقه مند شده و یا...
بهرام خوب می دانست که دلربا از درس و تحصیل فراری است و تابحال بخاطر اصرارهای او بوده که این چند ترم را به زور پاس کرده است ...
با خود فکر کرد پس چه چیزی انگیزه رفتن به دانشگاه برای دلربای تنبل و بی میل به درس شده بود...؟
و دوباره نگاهش به پاهای لمس و از کار افتاده اش افتاد ، زیر لب گفت : یک مرد بهتر...؟
و با حسرت به گذشته ها فکر کرد ، به یاد شبی افتاد که به مناسبت تولد دلربا او را به بهترین رستوران شهر برده بود و دلربا چقدر آن شب خوشحال و عاشق بود...
"
دلربا به شمع هایی که روی کیک سوسو می زد نگریست و گفت :
- وای خدای من... بهرام تو امشب منو سورپرایز کردی...یه کیک بزرگ کاکائویی با بیست تا شمع روشن رووش...دارم فکر می کنم دختر شاه پریونم!
بهرام با دیدن خوشحالی دلربا قند توی دلش آب شد ، با افتخار جعبه کادویی که زیر کتش پنهان کرده بود را بیرون و آورد و گفت :
- حالا کجاش رو دیدی ...تو از دختر شاه پریونم سر تری...
چشمان عسلی دلربا روی جعبه کوچک کادو ثابت ماند حدس می زد که تکه طلایی یا انگشتری زیبا درون آن باشد بی اختیار گفت : تو معرکه ای بهرام...دارم از خوشحالی سکته می کنم!
- عزیزم خودت رو کنترل کن و مراقب باش فشارت نیفته...چون این جشن واسه تویه و بدون تو صفایی نداره...
بهرام این را گفت و جعبه را مقابل دلربا روی میز گذاشت ، دلربا نگاهی به بهرام انداخت و با عجله جعبه را باز کرد باورش نمی شد با اینکه هنوز ازدواج نکرده اند بهرام چنین انگشتری برای او خریده باشد از شدت هیجان جیغ بلندی زد ...
طوریکه تمام کسانی که در کافی شاپ نشسته بودند با تعجب بسوی آنها نگریستند، بهرام که متوجه شده بود با حرکت سر از همه عذرخواهی کرد سپس به دلربا نگریست و گفت :
- هیس...!! چه خبرته دختر...؟ اگه اون ماشینی که مدنظرم بود رو برات کادو پیچ می کردم چکار می کردی؟
دلربا که از ته دل می خندید بریده بریده گفت : خب... معلومه ... یه... یکدفعه فدا...ت..می شدم...
بهرام مکثی کرد و گفت : واقعا فدام می شدی؟
- آره حاضر بودم جونم رو بدم...
- واسه من یا واسه ماشین؟
دلربا از حرف بهرام جا خورد و ناگهان به سرفه افتاد سپس گفت :اَه این چه سوالیه؟ حالمو اساسی گرفتی... یعنی به من شک داری...؟!
- نه نه...همینجوری پرسیدم...حالا راستش رو بگو.
- حرف راست رو از چشمام بخون...
- چشمات چی میگن؟
دلربا با حالت شوخی محکم روی دستش زد و گفت : وا...نمی تونی بفهمی؟ متاسفم آقا من پول مترجم ندارم وگرنه براتون یکی می گرفتم...
بهرام کیف دلربا را که روی میز بود برداشت و بالا برد و گفت : حقته یکی بزنم...شیطون بلا من نیاز به مترجم دارم؟
- وای ببخشید آقای درس خونده یادم رفته بود شما زبانتون فوله... بنده رو عفو کنید!
بهرام نگاهش به شمع های روی کیک افتاد که تقریبا آب شده بود ، به دلربا که هنوز می خندید نگریست و گفت : خوش خنده اینقدر برامون قصه سرایی کردی که شمع ها رو یادت رفت فوت کنی...حالا یه زحمت بکش این شمع ها رو فوت کن که دلمون لک زد واسه خوردن کیک...
دلربا صندلی اش را جلوتر آورد و سرش را خم کرد تا شمع های تقریبا آب شده را فوت کند که بهرام گفت : اِ اِ... وایسا ... همینجوری؟ یه آرزو کن...
- آرزو می کنم که...
- یواش... آرزو رو که بلند نمیگن.
دلربا نگاهش را روی شعله هراسان شمع ها رها کرد و زیر لب چیزی گفت سپس شمع ها را فوت کرد . بهرام کف محکمی برای او زد و گفت : ببینم تو آرزوت اسم منو آوردی؟
- نه...
- پس چی آرزو کردی؟
دلربا عشوه ای برای بهرام آمد و گفت : آرزو رو که بلند نمیگن...
و هر دو خندیدند...
"
صدای زنگ آیفون بهرم را از فکر بیرون آورد ، به سمت آیفون رفت و خودش را کمی روی چرخ بالا کشید تا بتواند گوشی آن را بردارد:
- بله کیه؟
- منم آقای آریایی...
بله بفرمایید آقای دکتر...
بهرام گوشی را سر جایش گذاشت و در را باز کرد سپس برای خوشامدگویی به سمت در ورودی رفت . همین که دکتر از در وارد شد با دیدن چهره گرفته بهرام نگران شد و گفت :
- چیزی شده؟
بهرام خندید و گفت : نه آقای دکتر ، من خوبم. بفرمایید تو.
همراه دکتر به سالن رفتند . دکتر روی کاناپه نشست و به اطراف نگریست سپس با تعجب گفت : خانمت که زیاد پی درس نبود حالا چی شده که کل هفته دانشگاست و وقت نداره شوهرش رو یه توک پا واسه فیزیوتراپی بیاره؟
- درس هاش زیاد شده آقای دکتر...
- ولی من فکر میکنم خاطر خواهاش زیاد شدن...
بهرام با این حرف دکتر در فکر فرو رفت ، دکتر که متوجه حال او بود خندید و گفت : شوخی کردم... باز کن سگرمه هاتو!
بهرام لبخند تلخی زد و گفت : مادرم ازتون خواسته که بیاید مگه نه؟
- چه فرقی می کنه؟ حالا که تو نمیای مطب من میام اینجا...
- چرا وقت خودتون رو هدر می دید؟! من خوب شدنی نیستم...
- مث اینکه یات رفته روزی که پاهات رو دیدم چی بهت گفتم؟
- گفتید شاید بتونی دوباره راه بری...
- نه ، گفتم حتما می تونی دوباره راه بری...
- ولی دفعه قبلی که پاهامو معاینه کردید خودتون هم به صحت گفته تون شک کردید...
- دفعه قبل یک ماه پیش بود...
- پس برای اینکه خیالتون رو راحت کنم باید بگم توی این یک ماه هیچ ورزشی به پاهام ندادم...
- اوه خیلی ممنون... واقعا تو پسر حرف گوش کنی هستی...
- شما لجبازید مثل پدرم...
- خدا بیامرزه آقای آریایی رو...پای مرده ها رو چرا این وسط باز می کنی؟ چرا از خودت نامی نمی بری...؟
دکتر این را گفت و از بهرام خواست جلوتر بیاید سپس شروع کرد به معاینه پاهای او و چند ضربه به نقاط حساس عصب پاهایش زد که ناگهان بهرام گفت : آخخخخ...
دکتر با تعجب به بهرام نگریست و گفت : چی؟! دردت اومد؟
بهرام هم از اینکه درد را احساس کرده بود متعجب بود گفت : دردم اومد؟!!
که دکتر معطل نکرد و اینبار ضربه محکم تری زد و دوباره بهرام درد را احساس کرد ، دکتر خندید و گفت : خب نکنه خودت می دونستی خوب شدی واسه همینه که مطب نمی یومدی؟
- خوب شدم؟
- داری خوب میشی ... اینکه درد رو احساس می کنی یه نشونه ست... اعصاب پاهات فعاله و این یعنی اینکه با پیگیری مداوم دوباره می تونی روی پاهات وایسی...
بهرام هنوز گیج بود و نمی دانست که دارد چه اتفاقی می افتد با تعجب دستش را روی پاهایش گذاشت ولی پاهایش را حس نمی کرد صدای دکتر را شنید که گفت :
- چند تا نرمش سبک واست نوشتم که تو خونه می تونی انجام بدی ... هفته بعد حتما واسه فیزیوتراپی بیا...حتما...باشه؟
و کاغذی که دستش بود را به بهرام داد و خداحافظی کرد و رفت .
بهرام نگاهی به پاهایش کرد و زیر لب گفت : با من آشتی کردید؟
و بی اختیار یاد آن روز افتاد که ماشینی در خیابان نزدیک دانشگاه محکم به او زد و فرار کرد ، چه روز نحسی بود ، چقدر درد شدیدی داشت حتی خودش هم نفهمید چگونه و بوسیله چه کسانی به بیمارستان رسید وقتی به هوش آمد و چهره غمگین دلربا را بالای سرش دید فهمید که پاهایش را ازدست داده و در اول زندگی مشترکشان به یک مرد مفلوج و ناتوان تبدیل شده و آن زمان بود که با پاهایش قهر کرد که اینقدر زود توانشان را ازدست داده بودند...
صدای زنگ تلفن رشته افکارش را از هم گسست با خودش گفت حتما دلربا است ، و با سرعت به سمت تلفن رفت تا این خبر مسرت بخش را به او بدهد ولی پشت خط دلربا نبود:
- دلربا یه خبر..
- سلام منم سعید...
- سلام...
- حالت خوب نیس؟ چته؟
- یه خبر برات دارم سعید... حدس بزن چی شده؟
- منم یه خبر برات دارم...
لحن ناراحت سعید باعث آشفتگی بهرام شد و با خودش گفت حتما اتفاقی برای دلربا افتاده است
- دلربا چیزیش شده؟
- نه نه ... کاش چیزیش شده بود...
- منظورت چیه سعید؟! این چه حرفیه که میزنی...؟
- ببینم بهرام ، توی این چندسالی که از دوستی ما میگذره شده تا بحال دروغی از من بشنوی؟
- نه ، چی شده بمن بگو...
- زنگ زدم بگم دلربا ....دلربا داره بهت خیانت میکنه...!!
ادامه دارد...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۱/۰۹/۰۱ ساعت 22:19 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|