رمان بورسیه/قسمت 9
نمی دونم چرا ولی اون شور وذوقی که تا الان داشتم با دیدن چشمای کیارش تبدیل به دلشوره شده بود..همونجا وایسادم وکیارش اومد سمتم.کوله رو گرفت سمتم وگفت:سلام خوبی عزیزم؟
کوله رو گرفتمو وجوابشو دادم:سلام..درضمن من عزیزشما نیستم..عزیزت عمه اته
-ای بابا..بازم که ساز ناسازگاری میزنی
-من همینم که میبینی مشکلیه؟
یه لبخند نشست کنج لبش وگفت:نه...اگه تو مشکلی من حاضرم هرروز و هر لحظه از خدا مشکل بخوام
پوزخندی تحویلش دادمو راه افتادم.به آیدا رسیدم.که پرسید:چی میگفت این لنده هور؟
-زر زیادی میزنه...
-جواب ابلهان چی بود؟
-زبون درازی
-حالا که زبونت درازه جوابشم میدی
بعد رو کرد به سمت پرهام و پرسید:بریم اونور آدم برفی درست کنیم
دستشو گرفتمو گفتم:آیدا امروز رو باید بی خیال این رمانتیک بازیا بشی...
اخم کرد و نگام کرد وگفت:چرا؟
اشاره ای به کفشام کردمو گفتم:چون باید محکم دست شاهزاده خانومو بگیری که نخوره زمین...
-به من چه؟خودتو زدی به خریت...کدوم آدم عاقلی میاد پیستو این کفشارو میپوشه هان؟
-بوت های طوسیم پاره بودن
-باز به من چه؟
-اصلا برو...انگار آسمون دهن باز کرده پرهام افتاده زمین...تا یه پسر دیدی همه رفاقت چند سالمونو فراموش کردی..بی معرفت بیشعور!
نگاهمو مظلوم تر کردمو چندلحظه تو چشماش زل زدم تا اثر بکنه و بعد راه افتادمو گفتم:برو ...آی زمونه بببین آدما چقد بی معرفت شدن
اومد سمتمو دستمو گرفت و کشیده گفت: پارلا..صب کن یه دقیقه.خب یه بوت دیگه میپوشیدی؟
-مگه امر نکردی طوسی باشه؟اصلا وایسا ببینم این چه بازیه راه انداختی؟دوتا دوتا ست کردین؟
نیشش باز شد وگفت:تو هم با تیلاو ست شدیااااااااااااااا
چشمامو ریزکردمو گفتم:اگه من میدونستم....
-میدونم خیلی تشکر میکردی که بایه پسرتودل برو ست شدی...نیازی نیس
-گم شووووووووو
راه افتادیم به سمت بقیه بچه ها.دست آیدا رو محکم گرفته بودم.تا رسیدیم دیدم یه گلوله برف فرود اومد رو کمرم...سریع برگشتم تا ببینم کی بوده که دیدم شاهینه....خم شدم باسرعت نور یه گلوله برف درست کردم و نشونه گرفتم...یک دو سه...اوللا نشست روی هدف!شاهین گفت:آخ چشمم!
ته دلم گفتم:خوب شد...یه کارمفید تا حالا انجام داده باشم همینه...دیگه حداقل امروز رو چشم چرونی تعطیل!
هنوز به فعل جمه ام نرسیده بودم که یه گلوله ی دیگه به سمتم پرتاب شد.اینبار نازی بود...این شروع یه برف بازی حسابی یه ساعته بود....انقدر با هم بازی کرده بودیم که دیگه رمقی نداشتم.وکلی خندیده بودیم.آیدا با صدای بلند همونطور که می خندید و اونم مثله من ازخنده اختیاری نداشت گفت:بچه ها بسه دیگه...بریم آدم برفی درست کنیم.همه با هر هر و کر کر گفتن:باشه بریم...از جام بلند شدم..بازم چسبیده بودم وبه آیدا.یه لحظه پرهام آیدا رو صدا کرد و آیدا رفت سراغش..پالتمو محکم تکون دادم تا برفایی رو روش ریخته بود بریزه که یهو تیلاو رو روبروی خودم ولی کمی دور تر دیدم...یه گلوله که چه عرض کنم یه ابر گلوله گرفته بود دستش و منو نشونه گرفته بود....آیدا هم کنارم نبود حتما میخوردم زمین.ته دلم گفتم خدایا خودمو به تو سپردم...
ولی یه لحظه یادحرفای آیدا افتادم که همیشه میگفت:چشات سگ داره...
نگاهمو مظلوم کردم زل زدم به نگاهش...ارتباط نگاهیمون برای چن لحظه کوتاه قطع نشد....نمی دونم چه اتفاقی افتاد ولی گلوله ی برفو محکم کوبید به زمین...انگار منصرف شد.و راه افتاد سمت بقیه .من تازه داشتم تو عمق چشمای خاکستری خوشگلش غرق میشدم که همه چی تموم شد.به آیدا وپرهام رسیدم.می دونم که الان پرهام تو دلش هرچی فحش و حرف رکیک بلده بارم میکنه....و لعنت میفرسته و میگه که نزاشتم به زندگیشون برسن ولی منم چیکار کنم...حالا یه بار از این سوسول بازیا نکنن...واللا!آیدا دستمو گرفتو با هم رفتیم کنار بچه ها که شروع کرده بودن آدم برفی درست کنن.ما هم دس به کار شدیم...زیاد طول نکشید که آدم برفی تپل درست کردیم.همه چیش تکمیل بود جز اینکه دستکش نداشت....دستکشامو از دستم در آوردمو گرفتم سمت شاهین که دستش کنه.اونم این کارو کرد...کنار ادم برفی حلقه ی کوچیکی تشکیل دادیمو مشغول شوخی شدیم...فال حافظمو از کوله ام بیرون آوردمو گفتم:نوبتی هم باشه نوبت فال حافظه.کی میخواد فال بگیره؟
نازی:پارلا اونو که شب باید بگیریم...الان نه
شاهین:چرا اتفاقا نظر خوبیه..منم خوشم اومد
گفتم:ما ها که شب با هم نیستیم...سال بعدی هم که درکار نیست...حداقل بیاین فال بگیریم بدونیم قراره تو آینده چه اتفاقی بیفته؟موافقین؟هوم؟
اینبار همه اعلام رضایت کردن.دلم میخواست تیلاو برامون فال بگیره.چون صدای زیبایی داشت و مثله گوینده ها شعر رو با احساس میخوند.بلند شدم فالنامه رو گرفتم سمتش و گفتم:شما برامون فال بگیرین
بدون اینکه نگاهم کنه از دستم گرفت.رفتم سرجای قبلیم نشستم.کیارش گفت:خب همه با هم نیت میکنیم بعد هم تیلاو فال میگیره
چشمامو بستمو و نیت کردم.سپردم دست حافظ که خودش یه تصویری از آینده به من نشون بده.اولین آدمی که داوطلب شد تا فالش گرفته بشه پرهام بود.تیلاو آروم لای کتابو باز کرد و شورع کرد به خوندن شعر:
مژده ای دل که دگر باد صفا باز آمد هدهد خوش خبر از طرف سبا باز آمد
آیدا سریع پرید وسط شعرخوانی تیلاو و گفت:آقا تیلاو ما که از این شعرا سر درنمیاریم...تعبیرشو بخون.
بقیه بچه ها هم حرفشو تایید کردن.ولی من چیزی نگفتم.تیلاو با بی تفاوتی شونه ای بالا انداختو گفت:تعبیرش اینه میگه که آقا پرهام شما شریکی انتخاب کرده اید که باعث پیشرفت شما میشودبه او کمک کنید تا موفق شوید...
پرهام به آیدا نگاهی کرد و آیدا خندید وبا کلی عشوه گفت:بعله!!!حافظ جون دمت گرم...بببین پرهام حرف حاظو آویزه ی گوشت کن..آقا تیلاوحالا نوبت منه.تیلاو دوباره دوبار فال گرفت وابرویی بالا انداختو لبخندی کنج لبش نشست و گفت:بخونم؟
آیدا:آره بخونین دیگه
تیلاو:باشه.اینم فال شما..کسی در حق تو محبت میکند و ادعای دوستی باتورا می نماید..مراقب باش...چون دل او پر ازکینه است.
آیدا با دهن نیمه باز که حالت خشم داشت رو کرد به پرهام:تو از من کینه داری؟خیلی بدی..بعد به حالت قهر روشو از پرهام برگردوند.همه کلی خندیدیم.نازنین و کیارش گفتن که به فال حافظ اعتقادی ندارن و فال نگرفتن.شاهین هم فال گرفتو وفالش این بود:کسی برای رسیدن به عشق شما تلاش میکند ودر این راه از هیچ تلاشی دریغ نمیکند...شاهین کلی خودشو گرفتو مغرور شد.حالا نوبت من بود.تیلاو گفت:حالا نوبت شماس...آروم فالنامه رو باز کردو شروع کرد به خوندن تعبیرش...
-مسئولیت سنگینی بر عهده ی شما گذاشته شده که مشکلاتی را برای شما فراهم می آورد.میان شما و کسی اختلاف ایجاد میشود ولی به زودی بین شما صلح برقرار خواهدشد.
سرشو بلند کرد ونگاهم کرد.آیا اون شخص تیلاو بود؟میدونستم که همه الان درگیر این سوال من شدن.آیدا سقلمه ای زد وگفت:صلح یعنی چی؟یعنی بعله...بادا بادا مبارک بادا
-اصلا شاید اون آدم تو باشی..شاید اصلا مذکر نباشه!
-من عمرا باهات اختلاف داشته باشم...به این راحتیا از دست من خلاص نمیشی
همه بچه ها هورا کشیدنو گفتن:حالا نوبت تیلاوه...اینبار تیلاو بود که فالو آورد به سمت منو گفت براش فال بگیرم.از چیزی که دیدم خودم هم یکه خوردم...شروع کردم به خوندن:تو به زودی دچار التهابات عشق میشوی.حیران وسرگشته خواهی بود ولی طبق یقینی که داری عمل کن...
همه بچه ها گفتن:اَ........نه بابا!مبارک باشه پیش پیش
همه بچه ها به تیلاو گیر دادن که اگه کسیو زیرنظر داره بگه که اونم بیچاره مونده بود چی بگه.بالاخره برای رها شدن از مخمصه تیلاو بلند شد بره اون خوراکی هایی رو صب با هم خریده بودیم رو بیاره.شاهین رو کرد به کیارش و گفت:کیا ببین این آدم برفیه چقد شبیه زن تو شده؟؟؟
کیارش اخم کرد و گفت:شبیه زن خودته....اونی که قراره زن بشه یه دونه اس.
شاهین: حتما هم جهت نمونه اس
کیارش:اون که بعله!بعد نگاهشو به سمت من برگردوند وگفت:دختر خانومی که من عاشقشم تکه
شاهین:خدایا این شاهزاده رویایی کی میتونه باشه؟
کیارش مشتی نصیب بازوی شاهین کرد وگفت:دیگه پاتو از گلیمت دراز تر نکن شاهین
نازی هم وارد بحث شد وچشم غره ای به شاهین رفت و گفت:شاهین چشماتو باز کنی می فهمی منظور کیارش کیه
شاهین یه کم خندید وگفت:چشممو که پارلا خانوم زد کور و بی سو کرد...
خندید وگفتم:حقت بود
کیارش بلند شد وگفت:راستش....راستش...حالا که همه اینجا جمعیم..میخوام یه چیزی بگم
ته دلم هری ریخت..چون رو کرده بود به سمت من وبا مِن مِن حرف میزد.یعنی چی میخواست بگه؟
پرهام:خب...کیا بگو دیگه
دست آیدا رو محکم تر فشار دادم.حالمو از نگاهم خوند وبا نگاهش بهم گفت که آروم تر باشم.نزدیک تر اومد و زل زد توی چشمام و گفت:میخواستم...میخواستم حالا که همه اینجا هستن بگم که ....که من میخوام از پارلا پیش همه ی شما خواستگاری کنم
به ایدا هم شوک وارد شده بود.چون دستمو ول کرد..مثله اینکه برق گرفتدش...سرمو انداختم پایین.کیارش که میدونست من نسبت بهش چه حسی دارم چرا میخواست منو مجبور بکنه؟تا به خودم بیام دیدم بغض های زیادی به گلوم حمله آوردن..همه دست زدن وشاهین هم هی پشت سر میگفت:بزن دس قشنگه رو به افتخار عروس وداماد..
دیگه طاقت موندن تو اون مکانو داشتم.بی هوا بلند شدم و خواستم برگردم.آیدا بلند شد و صدام کرد:کجا میری پارلا؟وایسا...وایسا منم بیام
ولی کر شده بودم.فقط دوس داشتم برم.از اینکه منو عروس کیارش قلمداد کنن حالم داشت به هم میخورد.قدم هامو سریع تر کردم صدای کیارش هم می اومد:پارلا...پارلا...عزیزم صبرکن...
لعنتی!داشت می اومد دنبالم.دیگه داشتم می دویدم که بهم نرسه...و کم کم گرمای اشکامو روی صورتم حس میکردم...تیلاو هم از سمت مقابل دیده میشد..ته دلم به 7نسل قبلش و بعدش لعنت میفرستادم که باعث شده بود آرامشی که تازه داشتم با فراموش کردن کیارش بدست می آوردمو رو خراب کرده بود...
-عوضی!هرچی آتیشه از گور تو بلندمیشه..ازت متنفرم!متنفر!
داشتم اشکامو از صورتم پاک میکردم که یهو پام سر خورد....وای!همینو کم داشتم.چشمامو بستم تا این صحنه ی اسف بارو نبینم.تازه داشتم به بعدش فک میکردم که بعد از اینکه بلند شدم چی کار کنم؟یاد کیارش که افتادم خواستم خودمو ول کنم تا طوری بخورم زمین که همه چی تموم بشه!داشتم آماده میشدم بخورم زمین که یهو بین زمین و آسمون معلق موندم...دستای گرمی دور کمرم حلقه شده بود..اونم مثله من دستشکش دستش نبود.آروم آروم چشماموباز کردم.اولین چیزی که دیدم چشمای تیلاو بود.نگاهش پر از نگرانی بود.انگار نمیخواستم از بغلش بیرون بیام.سرمو چرخوندم تا واکنش بقیه رو ببینم...آیدا و پرهام داشتن ازخنده روده بر میشدن.کیارش داشت می دوید سمت من و نازی و شاهین هم مات و مبهوت داشتن نگاه میکردن....دوباره به تیلاو نگاه کردم تمام بدنمو تو یه نگاه برانداز کرد وگفت:خوبی؟چیزیت که نشد؟ گرمای دستاش بیشتر میشد ومن با تمام وجودم داشتم حسش میکردم....انگار لال شده بودم و نمی تونستم چیزی بگم.تیلاو یه باردیگه پرسید:میگم خوبی؟؟؟؟آروم گفتم:خوبم
کمکم کرد تا صاف وایسم.اشکامو سریع پاک کردم ولی فایده ای نداشت.اشکای منو دیده بود.هنوز دستم گرمی دستشو حس میکرد..تمام بدنم داشت گرم شده بود...این دستا انگار بخاری شده بودنو منو گرم میکردن.تیلاو بازم پرسید:مطمئنی خوبی؟
انگار تموم نفرت چند لحظه پیش رو فراموش کرده بودم گفتم:آره خوبم به خدا
کیارش به سرعت بهمون رسید.قبل از من نگاه سرزنش باری به تیلاو کرد و خواست دستمو بگیره که جیغ کشیدم:دس به من نمی زنی ها
سریع دستاشو کشید کنارو به نشونه ی تسلیم برد بالا وگفت:باشه..باشه...آروم باش.حالت خوبه؟
با خشم ونفرت نگاهش کردم.سریع بلند شدمو گفتم:من الان فقط میخوام برم
دوباره سریع به راه افتادم.ولی اینبار با احتیاط تر قدم برمیداشتم.میدونستم که برخوردی که با کیارش داشتم باعث میشد دیگه دنبالم نیاد.خیلی سریع یه تاکسی دربست گرفتمو بدون خداحافظی از کسی روانه خونه عمه شدم.گوشیمو خاموش کردم تا جواب کسی رو ندم.سرمو تکیه داده بودم به شیشه ی تاکسی و میخواستم به خواستگاری کیارش فک کنم ولی ذهنم بیشتر درگیر نگاه های متفاوت تیلاو بود...ذهنم درگیر حس خوشایندی بود که تو آغوشش داشتم و درگیر فال خودم و فال تیلاو....چقدر دوس داشتم کیارش نمی اومدو امروز تا شب با بچه ها بودیم...چقدر دوس داشتم خوشی بقیه رو خراب نکنم...من خوشی اونا رو هم خراب کرده بودم وعذاب وجدان آزارم میداد.بین احساس های متفاوتم غرق شده بودم که صدای راننده منو به خودم آورد:خانوم میگین کجا میخواین برین؟گفتین برو میگم الان من نیم ساعته منتظرم ولی هیچی نگفتین!همینجوری داریم چرخ میزنیم!
-ببخشین..بعد آدرس خونه عمه رو دادم.دوباره اتفاقات امروز رو ریز تر بررسی کردمو سعی کردم احساسم جای منطقمو نگیره...کرایه تاکسی رو حساب کردمو پیاده شدم.آروم به سمت دررفتم و آیفونو زدم.صدای پوریا بود:کیه؟
-منم پوریا
-شما؟
-حوصله شوخی ندارم..دروباز کن
در رو باز کرد و من وارد خونه بزرگ عمه شدم.حیاط بزرگش کاملا سفید پوش شده بود.استخر بزرگ داخل حیاط هم به جای آب پر برف بود.آینه کوچیکمو از داخل کوله ام بیرون آوردم تا نگاهی به خودم بندازم تا بفهمم بازم مشخصه که گریه کردم یا نه.عمه با یه نگاه به صورتم همیشه حالمو میفهمید.صدای پوریا با صدای قدم هاش به من نزدیک و نزدیک تر شد:پارلا تو همینجوری هم خوشگلی..لازم نیس صدبارآینه اینو تایید کنه.همینطوری هم تودل من جا داری
-پوریا من امروز حوصله ندارما.ببینم تو صدای منو نمیشناسی هی میگی شما شما؟
-تا حالا دقت کردی وقتی تو آیفون میپرسی شما 99درصد مردم یا میگن منم یا میگن دروباز کن...
-خب؟عجب کشف بزرگی کردی پسرعمه..اسمت باید تو گینس ثبت بشه به جان تو
-منم تصمیم گرفتم از این به بعد اسم همه رو بپرسم بعد در رو باز کنم
-مگه ایست بازرسیه؟پوریا بریم خونه...من اعصاب مصاب ندارم یه چیزی میگماااا
-چرا عزیزم؟آبجی گلم چش شده؟ازصب حالت خوب بوده الان که به مارسیدی اعصابت خط خطی شد؟
به سمت در حرکت کردمو جوابشو ندادم.مثله همیشه عمه و پریا به استقبالم اومدن و شوهر عمه ام هم فعلن نیومده بود.پریا مثله همیشه منو چن تا ماچ آبدار کرد و گفت:پارلا بازم که دیر کردی؟
همونطور که صورتمو باپشت دستم پاک میکردم گفتم:کمبود آب نداری تو؟هر دفعه که من میام هی پشت سر هم اویزونم میشی و ماچ آبدارتحویلم میدی...خشکسالی نگیری یه وقت؟
-چیکار کنم دوست دارم خب.مامان ببین دستاش چه یخ زده؟
عمه سریع دستامو تو دستش گرفت و گفت:خدا مرگم بده.پارلا دستشک دستت نبود؟
یاد آدم برفی تپل دوس داشتنی که درست کرده بودیم افتادم.ولی تصویر اون آدم برفی تا اخر عمرم برای من همراه بود با یه خاطره بد.لبخندی زدم که از نگرانی بیرون بیاد وگفتم:نه.چیزی نشده که الان یه کم جلو شومینه بشینم همه چی اوکی میشه.
پوریا سریع یکی از مبلها یه نفره رو نزدیک شومینه برد و گفت:بیا بشین ببینم.باز برف دیده سربه هوا شده
بلند شدم رفتم روی مبل نشستم و گفتم:به تو ربطی داره؟
-نداره؟
-نووووچ
لحنشو جدی تر کردو با چن تا اخم ساختگی گفت:آیدا زنگ زده بود؟
-خب؟
-گفت با هم بودین
تازه داشتم منظورشو میفهمیدم.آیدا سیرتاپیاز قضیه رو به پوریا گفته بوده.گفتم:آره.بودیم خیلی هم خوش گذشت جاتون خالی
پریا اومد کنارم و گفت:مگه صددفعه نگفتم هرجا میرین منم با خودت ببر؟
لبخند ژکوندی تحویلش دادمو ترجیح دادم سکوت کنم.پریا بلند تر گفت:لبخند ژکوند تحویل من نده.گفتم یا نگفتم؟هان؟
-چرا گفتی...یادم رفت.
-حالا که اینطوری شد منم خبرخوشمو بهت نمیگم
-اییشششششش...اصن نگو...آخرش اون حرف انقد تو دلت میمونه بهت فشار میاره که خودت میای میگی غلط کردم و بعدش همه چیو میگی
پریا دختر لوسی بود .زود بهش بر میخورد.بلندشد و با سرعت رفت آشپزخونه.دستامو گرفتم به سمت شعله های آتیش شومینه و خواستم گرم تر بشن.پوریا به شومینه تکیه داد وآروم گفت:میدونی وقتی فیلم بازی میکنی که حالت خوبه چقد تابلو میشی؟
-حالم خوبه فقط یه کوچولو اعصاب ندارم
-پارلا به منم که نمیتونی دروغ بگی.کیارش اونجا بود آره؟
نگاهمو از آتیش گرفتمو بهش نگاه کردم.نمی دونم چرا ولی باز بغض شدیدی به گلوم چنگ زد.خودمو کنترل کردمو گفتم:آره.به کسی گفتی؟
-نه
-چه عجب از اون مغز آکبندت خوب استفاده کردی؟
-ازت خواستگاری کرده درسته؟
-آره..ولی جوابم همونیه که قبلا بهش گفتم
-قبل از اینکه من به مامان بگم خودت فکراتو بکن و همه چیو تمومش کن.مامان بفهمه من میدونستم و چیزی بهش نگفتم میدونی که چی میشه؟
خندیدمو گفتم:آره میدونم...پیخخخخخ.دارم فک میکنم پوریا.
داشتم به کیارش فک میکردم؟نه کاملا.و اینو خودم فقط خودم میدونستم و خدا.ذهن من بیشتر درگیر کسی بود که رقیبم بود.کسی بود که باید باهاش جنگ میکردم نه اینکه بهش محبت میکردم.بعد از اینکه دستام گرم تر شدن سراغ پریا رفتم.مشغول تزئین میوه ها بود.با دیدن من اخماشو بیشتر کرد و گفت:چرا اومدی؟اومدی منت کشی؟
-نه فقط اومدم اون خبر خوشو بشنوم و برم
-نمیگم
-نگو...به درک
یه سیب برداشتم و یه گاز بهش زدمو گفتم:میدونم قراره سامان اینا امشب بیان اینجا...
-خبرخوبم این نیس.
ته دلم گفتم:اه ه ه ه ه ه .......دختره ی مریخی حوصلمو سر بردی!دِ بگو دیگه!