1 چشمهای بی قرار من
مقدمه:برای تو مینویسم تویی که درون قلب من جا گرفتی تویی که شبو روزم فکر کردن به توست و با ورودت در
زندگیم عشق جدیدی را در قلبم به وجود اوردی از گرمی دستای تو ارامش میگیرم مینویسم تا شاید در اخر
سهمم از
عشقت تمام وجودت باشد
که با چشمان زیبایت مرا دیوانه ام کردی
من از شوق تماشایت
نگاه از تو نمیگیرم
اسمم باران نوزده سالمه از وقتی که خودمو پیدا کردم توی یه خانواده تقریبا مذهبی بودم اوه اوه نه که فکر
کنین حالا بابام طلبه ستو مامانم مداح نه منظور از مذهبی بودن حجابو بعضی از عقاید دینی خانواده مه
بچه ی اول خانواده م سال پیش رشته ی انسانی همینجوری اومدم این رشته ولی علاقه ی شدیدی به
بازیگری دارم .یه کم از قیافه م بگم دختری هستم با چشمای نه درشت نه ریز متناسب صورتم با رنگ
عسلی بینی اندازه لبای تقریبا باریک ابروهای کشیده در کل قیافه م خوبه موهای بلند تا روی کمر به رنگ
خرمایی دختر بچه ای 4 ساله بودم اولین خاطره ی تلخ زندیگ از اون دادگاه شروع شد روزی که مادرم
رفت و دستم در دست بابام به اون نگاه میکردم اوایل اهواز بودیم بعد از طلاق بابا و مامان بابا تصمیم
گرفت به کرج بیایم 6 تا عمه دارم به ترتیب از ملکه.مهناز زهرا ندا مریم و فاطمه که البته همه فاطی
صداش میکنن .عمه اولی ملکه و ندا در اهواز زندکی میکنن و عمه مهناز و مریمو زهرا توی کرج اخرای
اسفند ماه 1379 بود که وارد کرج شدیم خوب یادمه اون موقع زمین هنوز برفی بود و اولین بار بود که
برفو دیدم اتوبوس اوهاز -کرج ایستاد با بابا پیاده شدیم بعد از تحویل ساک به سمت خونه ی عمه به راه
افتادیم جلوی در خونه بابا پول اژانسو حساب کرد زنگ خونه رو زدیم و صدای علی پسر دوم عمه م از
پشت ایفون شنیده شد
علی:کیه؟
و صدای بابا:باز کن
در باز شد و هر دو داخل شدیم عمه مهنازم با خوش رویی به استقبالمون اومد منو بغل کرد و بوسید
خیلی خب تا همین جا کافیه سرتونو درد نیارم قصه رو 4 سال میبرم جلو تر 8 سالم بود که پدرم با زنی
اشنا شد و تصمیم به ازدواج مجدد گرفت بچه بودم و مخالفتی نکردم خیلی راحت با شرایط جدیدم کنار اومدم
و مامان اذرو کنار خودم پذیرفتم
حالا رمان از کجا شروع میشه از همین جا وقتی که بعد از ازدواج اذر جون و بابام(امیر)طبقه ی پایین عمه
مهنازم ساکن شدیم 4 تا پسر داره با نام های(رضا . علی .مهدی محسن.) و یادمه 14 سالم بود که حسی توی
قلبم به وجود اومد یه حس غریب نمیدونم چی و لی بچه ها میگفتن عشقه عشق به پسری که تازه تو این سن
فهمیدم هیچ حسی به من نداره پسر سوم عمه م(مهدی) کسی که دو سال نگاهاشو اشتباه میخوندم حرف دلشو
اشتباه میخوندم.علاقه ش به دختر عمه م زخمی شد توی دلم و خنجری که هر بار با دیدنشون روی قلبم کشیده
میشد و اشکی که توی تنهاییم شبا میریختم حاصل یه عشق پوچ بود.نذر کردم و کار تئاتر مذهبی رو راه ا
نداختم 18 سالمه یه خواهر 7 ساله دارم کلا خانواده ی خودمو 4 نفر تشکیل میدن.محرم سال 90 بود وقتی
داخل هیئت شدم با فکر مشغول سرمو به دیوار هیئت تکیه دادم و چشامو بستم یا امام حسین خودت جورش
کن مداحی که با تموم احساسش میخوند اشکو توی چشام اورد و دونه دونه با یاداوری مهدی اشکام جاری
میشد چراغ که روشن شد طاهره خانوم دوست عمه مودیدم شنیده بودم پسرش توی تئاتر کار میکنه بلند شدم
چادرمو مرتب کردم وبه سمتش رفتم و با صداش کردم:طاهره خانوم؟
برگشت سمتم دستشو فشردم بعد از سلامو احوال پرسی گفتم:والا راستش قراره واسه دهه سوم محرم یه
نمایش مذهبی راه بندازم ولی دنبال نور پردازو چند تا نیروی مرد میگردم میخواستم ببینم پسرتون میتونه
کمکم کنه؟
نگاهی بهم کرد:اره فقط شمارتو بده که بهش بگم بهت زنگ بزنه دیگه خودت باهاش صحبت کن
شمارمو دادم بهش و ازش خداحافظی کردم
صدای اکرم دوستم بلند شد:اجی؟اجی؟بیا همه جلو در منتظرن
_اومدم
با هم به بیرون رفتیم کفشامو پوشیدم تمام بچه ها جلو در بودن عادتمون بود دوستای صمیمی و اجی صدا
میزدیم از هیئت تا خونه 5 دقیقه راه بود عاطفه گفت:چی شد بهش گفتی؟
_اره بابا شمارمو گرفت گفت به پسرم میگم خودش بهت ز بزنه
ریحانه گفت:خوبه اگه بتونه کارمونو راه بندازه تا الانم فقط با نیروهای دخترمون کار کردیم
زدم رو پیشونیم:من کم استرس دارم شماهم هی هی
مروارید(این دختر عمه مه معشوقه ی مهدی و دختر عمه زهرام):خب راست میگه دیگه شماهم
به ترتیب اولین کوچه مروارید از ما جدا میشد دستمو فشردو گفت:خب دیگه من برم هرچی شد خبرم کن
_باشه فداتشم خداحافظ
ریحانه هم کوچه روبه رویی مروارید اینا بود و از ما جدا شد منو عاطفه و اکرم موندیم قبل از اکرم منو
عاطفه میرفتیم از اکرم خداحاافظی کردیم و داخل کوچه شدیم علاطفه همسن من بود اما نامزد کرده بود
وسطای کوچه ازش جدا شدم و اون رفت کیلیدو توی در چرخوندم و داخل شدم:سلام بر همگی
صدای مامان بلند شد:سلام اروم چه خبره؟
_نمیدونم نمیدونم چرا از هیئت میام شاد میشن
بابا:مردم از هیئت میان ناراحتن این بر عکسه
_من قربون بابای خودم برم
صدای مامان اومد:شام داغ کنم؟
در حالی که دکمه های پالتومو باز میکردم گفتم نه خسته م میخوام بخوابم
داخل اتاق شدم و درو بستم گوشیمو از تو جیبم در اوردم و نگاهی کردم تک تک بچه ها وقتی رسیدن میس
کال انداختن لبخندی زدم و گفتم:گم شین بابا
خودمو پرت کردم روی تخت مو هامو باز کردم و دراز کشیدم به ثانیه نکشید که خوابیدم
صدای زنگ کموبایلم بلند شد به ساعت نگاهی انداختم 6.30 بود بلند شدم و لباس پوشیدم به سمت اتاق ابجیم
رفتم بستایش ستایش پاشو زود دیرم شده بابا با بوق ماشین بهمون فهموند که مامانو رسونده سر کار و حالا
نوبت ماست تند تند بند کفشای کتونیمو بستم و دست ستایشو گرفتم در خونه رو قفل کردم و رفتیم بیروم سوار
ماشین شدیم بعد از رسوندن ستایش بابا منو جلو ی مدرسه پیاده کرد با سرعت داخل سالن شدم و خومو به
کلاس رسوندم درو باز کردم همه بچه ها مشغول دادن امتحان بودن برگه ای از معلم گرفتم و مشغول شدم
در کل امتحانمو بد ندادم زنگ اخر خورد چند تا از بچه ها گفتن :تمرین کیه؟
درحالی که میرفتم گفتم:تا اطلاع ثانوی تعطیل تو راه بودم که گوشیم زنگ خورد دیگه نزدیکای خونه بودم
شماره نا شناس بود جواب دادم:الو؟
صدای پسری توی گوشیم پیچید:الو خانوم پویانفر؟
_بله بله خودم هستم بفرمایین؟
_من پسر طاهره خانوم هستم مامان شماره تون...
_بله بله حقیقتش اقای پیر زاده مزاحم شدم ببینم شما میتونین نور پردازی کار مارو به عهده بگیرین و چند تا
نیروی مرد در اختیار ما بزارین
_خانوم پویانفر عرضم به خدمتتون که من اول باید کارو ببینم سالونو ایناشو ببینم بعد
_کی جواب قطعی میدین؟
_راستش من این هفته یه اجرا سمنان دارم بعد از اون میام با هم حرف میزنیم هرچی خدا بخواد
_پس من منتظر تماستون هستم
_خواهش میکنم وقتتون بخیر
_خداحافظ
گوشی رو قطع کردم کیلیدو انداختم توی در و داخل شدم