رمان فقط من فقط تو
-بزار ببینم..آره گذاشتمش مامان...بریم دیگه دیر شد..
-بریم عزیزم...مطمئنی همه چیو گذاشتی؟
آره عزیزم مطمئنم..چقدر استرس داری
مامان در جوابم چیزی نگفت....به رضا اس ام اس دادم:
-man daram miram..kilide suit ro az baba bgir bd b refighet…mikham sete sefid meshki bashe otagh khabam kerem ghahve i…by
خب اینم از این..ماشینم هم که توی پارکینگ بود....
روب ه بابا گفتم:
-بریم..من آماده ام
و به سمت فرودگاه رفتیم
****
شیدا خانوادش نیومده بودن فرودگاه...نمی دونم اصلا خانواده داره یا نه..به من چه مربوط...
بابا گفت:
-حواست باشه...مراقب دختر مردم هم باش..امانته دستت..
-بابا من مراقب کسی نیستم..مگه بچه اس؟؟؟خواست نیاد.خودش مراقب باشه..
بابا با تحکم همیشگی توی کلامش گفت:
-آرتین بسه..
مامان اومد وسط حرفمون و گفت:
-چتونه شما؟؟همش دعوا دارید..
بعد هم منو بغل کرد و گفت:
-مراقب خودت باش..اینقدر هم باباتو اذیت نکن...بخاطر خودت این کارا رو می کنه
برای اینکه دلش رو نشکنم گفتم:
-چشم..نگران نباش مامان..
مامان بغض کرده بود اما سعی داشت گریه نکنه..بابا دو هفته بیشتر نیس...مثه زمان هایی که قهر می کردم دیگه..
با آرمین هم خدافظی کردم..نوبت آنا بود..
جلوش ایستادم و دستمو بردم جلو و گفتم:
-خدافظ..
اونم لبخندی زد و گفت:
-خوش بگذره...خدافظ
و دستمو فشرد...تقریبا بیخیال موضوع جشن و اینا شده بودم..حوصله ی تفسیر کردن کارای این و اون رو نداشتم..به من چه..شاید خودش دوست داره دو رو باشه....
آیلارو بغل کردمو رو به مامان اینا گفتم:
-من برم دیگه...خدافظ..
با آیلار به سمتی که شیدا ایستاده بود رفتیم و مشغول حرف زدن شدیم...ازش می پرسیدم چی می خوای و اونم جواب میداد..وقتی شماره پروازمون رو گفتن آیلارو روی زمین گذاشتم و گفتم:
-برو خوشگله..مراقب خودت هم باش..
سرشو به نشونه مثبت تکون داد و گفت :
باشه داداشی..
لپشو بوسیدم و اونم بعد از خدافظی به سمت مامانینا دوید...منم دستی تکون دادم و رفتم...
شیدا:
امروز روزیه که به سمت استانبول پرواز داریم...
از طرفی استرس دارم اما به خاطر این که می تونم اون پول رو جور کنم و دیگه توی اون بوتیک کار نکنم هم خوشحالم...از یه طرف هم مشتاقم...
از اون روز به بعد زمان هایی می رفتم بوتیک که آرتین نبود..اصلا دوست نداشتم باهاش رو در رو بشم...
با مامان و بابا و نیما توی خونه خدافظی کردم و نذاشتم بیان فرودگاه...
الان هم یه گوشه ایستادم تا شماره پروازمون رو اعلام کنن...اه..این فرودگاه امام خمینی هم که صندلی نداره..واقعا اعصاب خورد کنه..
آرتین و خانوادش یکم اونور تر ایستادن و دارن خداحافظی می کنن..
نمی دونم توی خانوادش هم اینقدر بی تربیته یا نه...
دوست دارم حالشو بگیرم..
حرفاش برام خیلی گرون تموم میشه..کلامش خیلی نیش داره...
به عنوان یه دختر با احساسات دخترونه برام سخته یه نفر بهم بگه تو عاشقمی..
منم غرور دارم..
ولی فکر نمی کنم توی خانوادش اینطور باشه...ببین چه همه دوستش دارن..حتما فقط با دخترا اینطوره...اون دختری که اون سری توی بوتیک دیدم و همون پسره که اومده بود دنبالش..حدس میزنم همین دختره نامزدش باشه.....یه دختر کوچولو ی ناز و آقای صالحی و یه خانم که حدس می زنم مادرش باشه...
دیدم آقای صالحی داره به سمتم میاد...
لبخندی روی صورتش بود...
-دخترم کاری چیزی نداری؟خانوادت به چیزی نیاز ندارن؟
-نه ممنون آقای صالحی..
-دخترم مراقب باش..این پسر من یه ذره تنبله..می ترسم هیچ وقتی برای خرید نزاره...
-مراقبم آقای صالحی..قول میدم بهترین ها رو بخریم..
-مرسی دخترم..خوش بگذره..
-ممنون..
توی دلم پوزخندی زدم..خوش؟؟فکر نمی کنم با وجود این پسرت خوش بگذره...
هیجان زیادی داشتم..تا چند ساعت دیگه قرار بود برای اولین بار یکی از کشور های اروپایی رو ببینم....البته با وجود آرتین فکر نمی کنم این ذوق چندان دووم بیاره..
بعد از اینکه خداحافظی کردن دیدم که آرتین همون دختر کوچولو رو بغل کرد و اومد سمت من...یعنی سمت من که نه..نزدیک همون دری که باید ازش رد می شدیم و می رفتیم سوار هواپیما می شدیم....
بعد بی توجه به من ایستاد و مشغول حرف زدن با اون دختر شد:
-چی می خوای برات بخرم گلم؟
اون دختر کوچولو با لحن قشنگی گفت:
-مداد رنگی برام بگیر...کیف مدرسه...
لپ دخترو بوسید و گفت:
-باشه عزیز دلم...
فکر نمی کردم دختره بره مدرسه..خیلی ریزه میزه و کوچولو بود..لحن حرف زدنش هم بچه گونه بود..
-داداشی زود بیا...باشه
پس خواهرش بود..
-باشه عزیزم..قول میدم زود برگردم...
همون موقع شماره ی پرواز ما رو خوندن...
خواهرشو روی زمین گذاشت و دوباره بوسیدش بعد هم خواهرش دوید و رفت پیش مامانشینا...
آرتین دستی بلند کرد و کیف کولیشو روی شونش جابجا کرد و رفت..منم رو به خانوادش سری تکون دادم و پشت سرش راه افتادم....
وقتي كه داشتيم كارت پرواز و بليطمون رو تحويل مي داديم متوجه لبخند اون خانومي كه داشت بليطامون رو مي گرفت و نگاهي كه توش يه نموره حسرت ول مي چرخيد شدم اماارتين بدون اين كه حتي بهش يه نيم نگاه هم بندازه بليط و كارت رو گرفت و راه افتاد. من هم كه كلا انگار وجود خارجي نداشتم بايد نشونش مي دادم كه منم ادمم. تصميم گرفتم خودمو به بي خيالي بزنم واسه همين هم از اونامو گرفتم و به سمت اتوبوس حمل مسافر راه افتادم. وقتي كه من به اتوبوس رسيدم بيشتر افراد داخل اتوبوس نشسته بودن و فقط دو تا صندلي خالي مونده بود من سريع رو يكي از اونا نشستم و بعد از من هم يه پسر بچه ي حدودا ده ساله كنارم نشست.
يك دقيقه اي طول كشيد كه سر و كله ي اقاي مغرور پيدا شد. يه نگاه به اتوبوس انداخت و ديدكه جايي واسه نشستن نيست بعدش هم انگار تازه منو ديده باشه با تعجب به من نگاه كرد
- : پاشو ببينم
چه قدر اين پررو هست ديگه
- بله؟!
- مي گم ممنون كه برام جا گرفتي حالا پاشو خستم
- به من چه
اينو گفتم و به بيرون چشم دوختم. باورش نمي شد كه اينقدر راحت بهش بگم نه. كلا خيلي خودشو دست بالا مي گيره ولي دليلش رو... .
با ترمز ناگهاني اتوبوس به جلو پرت شدم. خاك بر سر اين سازنده ها بكنن كه يه حفاظ نذاشتن. توي تعجب اين بودم كه چرا با ملاج كف اتوبوس پخش نشدم كه ديدم دستاي يه مرد شونمو نگه داشته به سمت بالا نگاه كردم كه ديدم ارتين با يه پوزخند اشكار به چهرم نگاه مي كنه.
زود به خودم اومدم و دستاشو از روي شونم پرت كردم اون طرف. بعدش هم با يه فيگور بيخيالي دوباره به ديدن اطراف مشغول شدم كه صداي ارومش رو شنيدم
- خواهش مي كنم لطف كردي مي دونم كه اگه نبودي الان له شده بودم...
يعني بايد ازش تشكر مي كردم؟! من؟ شيدا از يه مرد مغرور كه فقط نوك دماغشو مي بينه تشكر مي كردم؟ نه بابا ولش كن اين حالا طلب زياد داره مي ذاريم پاي يكي از همونا... نمي دونستم كارم درسته يا نه اما اصلا تحمل اين كه بخوام از اين بشر تشكر كنم رو نداشتم. بيخيال بابا
***
وارد هواپيما كه شدم ديدم جاي من كنار پنجره هست كلي خوشحال شدم. من توي عمرم فقط دو بار سوار هواپيما شده بودم يه بار وقتي سه سالم بوده كه اصلا يادم نمياد و يك بار هم چند سال پيش... همين و بس. به صندلي كناريم نگاه كردم كه ببينم كي قراره كنارم بشينه يه پسر هم سن و سال ارتين ولي بلوند بود چشماي ابي موهاي طلايي و پوست سفيدش داد مي زد كه ايراني نيست. با يه نگاه خريدارانه سر تا پام رو نگاه كرد و مثل اين كه جنسي كه مقابلشه مورد پسندش واقع شده يه لبخند احمقانه زد. سعي كردم با بي تفاوتي كه تو ذاتمه به بيرون نگاه كنم اما حركت دستاش رو روي پاهام حس كردم. اه لعنتي مسافرت رو زهر مارمون كرد با چشمام دنبال جايي كه ارتين نشسته بود گشتم كه ديدم تازه وارد هواپيما شده و دنبال جاي خودش مي گرده يه نيم نگاه به من انداخت كه چشمش به اون اجنبي افتاد....
شیدا:
فکر می کردم عصبانی میشه..اما یه پوزخند معنی دار مثل همون که توی کافی شاپ زد رو تحویلم داد و به دنبال جای خودش گشت...دقیقا پشت سر من بود....تازه متوجه شدم که این یارو داره از حد خودش میگذرونه..با عصبانیت گفتم:
-دستتو بکش مرتیکه..
یارو فارسی حالیش نبود..اما چهره ی عصبانیم کار خودش رو کرد...دستشو برداشت و به روبروش یعنی صندلی جلویی خیره شد...اوه..من الان چهار ساعت چه کار کنم؟
چشمامو بستم...سعی کردم بخوابم...بعد از نیم ساعت فکر کردن به این که دو هفته مجبورم آرتینو تحمل کنم خوابم برد...
صدای مهماندار اومد که داشت می گفت با آرامش خارج بشید...پس رسیدیم....چقدر خوابیدم..ولی سرحال شده بودم...از جام بلند شدم...آرتین سر جاش نبود...چه احمقیه..منو ول کرده رفته..این دیگه کیه..
از در خارج شدم و از پله ها رفتم پایین...نگاهی به اطراف کردم..آرتین یه گوشه ایستاده بود...شیطونه میگه بدونه این که منو ببینه برم..ولی خب من که جایی رو بلد نبودم...مجبوری رفتم سمتش که گفت:
-مثل این که کنار اون پسر روسیه خیلی حال کردی...سه ساعته علافم کردی..
از این حرفش عین لبو سرخ شد البته از عصبانیت و گفتم:
-تو چه اصراری داری منو مثل خودت خراب فرض کنی؟
بعد هم با لبخند ژکوند ادامه دادم:
-کافر همه را به کیش خود پندارد..
نگاهی عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و راه افتاد...منم دنبالش با کمی فاصله راه افتادم...
بعد از تحویل بار...با اتوبوس تور به سمت هتلمون که طبق گفته های سرپرست تور نزدیک میدون استقلال بود رفتیم...
همون خانومی که سرپرست تور بود شروع به توضیح شد:
-خب همون طور که می دونید اینجا استانبول هست..این شهر به دو قسمت اروپایی و آسیای تقسیم میشه...ما الان در قسمت اروپایی هستیم...اینجا اکثر زمینش پستی و بلندیه و جای صاف کم وجود داره....برای رفتن به قسمت آسیایی که اکثر مردمش مسلمون هستن با کشتی حدودا یک ربع طول می کشه..
بعد هم چند تا برگ به دستمون داد و گفت:
-این لیست برنامه هاییه که تور براتون ترتیب داده..هر کدوم ساعت و زمانش روبروش نوشته شده....هرکدوم که می خواین شرکت کنید رو به اطلاع من برسونید...موفق باشید و سفر خوبی داشته باشید...
خب ما که نمی خوایم توی این برنامه ها شرکت کنیم چی؟حتما خود آرتین یه فکری می کنه...شاید هم مشکلی نداشته باشه..نمی دونم..
بعد از حدود سه ربع که به هتل رسیدیم...چمدون و کیف دستیمو برداشتم تا از اتوبوس خارج بشم..آرتین زودتر از من رفته بود...
کنار در هتل ایستادم تا آرتین بیاد..داشت با مسئول تور صحبت میکرد...بعد از چند دقیقه اومد و گفت:
-بریم..
دنبالش راه افتادم و رفتیم تو...رو به من گفت:
-طول میکشه تا اتاق ها رو بدن...میخوای بشین اینجا روی مبل تا من بیام..
بابا جنتلمن...این کی مهربون شد من نفهمیدم؟؟؟
روی یکی از مبلای یه نفره ی اونجا نشستم خداییش خیلی راحت بود....نگاهی به اطرافم کردم و خانم هایی که از همون فرودگاه مانتو و شالشون رو در آورده بودن....من هنوز شالم سرم بود و همین طور مانتوم هم تنم بود...به نظرم سبک بازیه اگه بخوای از توی فرودگاه کشف حجاب کنی...
اووووف نیم ساعته نشستم اینجا...به ساعت ترکیه تقریبا چهار و نیم بعد از ظهر بود و منم به خاطر اینکه کل راه رو خواب بودم هیچی نخوردم...حسابی گرسنم بود...
آرتین از اونجا بهم اشاره کرد که بیا...خدا رو شکر....داشتم از بی کاری و گرسنگی می مردم...
سوار آسانسور شدیم و به طبقه ی خودمون یعنی سوم رفتیم....راهروهای جالبی داشت....
اتاق هامون کنار هم بود..کارت اتاق من رو بهم داد و گفت:
-بیا این کارت اتاقت..بلدی که چطور استفاده کنی؟
بعد هم پوزخندی زد...آی من یه بار این دندونای سفیدتو توی دهنت خورد کنم که دیگه نتونی دهنتو باز کنی...بی شعور فقط بلده تحقیر کنه..دیگه اینقدرام خر نبودم..
کارتو توی جا کارتی زدم و در باز شد...بعدش گفتم:
-جواب ابلهان خاموشیست..
اونم گفت:
-تکراری بود و صد البته قدیمی....ضرب المثل غضنفری استفاده نکن..
بعد هم رفت داخل اتاق و درو بست....
آرتین:
اصلا کاری به شیدا نداشتم به من چه مربوط که چیکار می کنه..
وارد هواپیما شدم...داشتم دنبال صندلیم می گشتم که شیدا رو دیدم که کنار یه پسری نشسته بود...به نظر روسی میزد..من توی تشخیص چهره حرف نداشتم...
بعد نگاهم به دست پسره افتاد که روی پای شیدا بود...
اوه...عضق بازی تو هواپیما...این کیه دیگه....فیلم هالیوودی پر می کنه..
پوزخندی بهش زدم و رفتم سر جام که دقیقا صندلی عقبیش بود نشستم...
Mp4ام رو از کولم در آوردم و روشنش کردم...دنبال آهنگ مورد علاقم گشتم...آهان..ایناهاش...
رفتی حالا به کی بگم خیلی دلم تنگه برات
میخوام به بار ببینمت سر بذارم رو شونه هات
دوست داشتم با گلای سرخ می اومدم به دیدنت
نه اینکه با رخت سیاه چشمای سرخ ببنمت
گل و پر پر میکنم سر مزارت
تا ابد بارونی چشمای یارت
رفتی افسوس گل من تو در دل خاک
از تو یادگاریه چشمای نمناک
پاییز غریب و بی رحم اون همه برگ مگه کم بود
گل منو چرا چیدی گل من دنیای من بود
گلمو ازم گرفتی تک و تنهام زیر بارون
حالا که نیستی کنارم میذارم سر به بیابون
هنوزم بارون میباره تو میای انگار کنارم
خودتم بهتر میدونی
پاییز غریب و بی رحم اون همه برگ مگه کم بود
گل منو چرا چیدی گل من دنیای من بود
(پاییز مجید خراطها)
چشمامو بستم..این آهنگ عجیب آرومم می کرد..
چهار ساعت پروازو هر طوری بود گذروندم..البته سه ساعت و خورده ای...بعد هم به محض اینکه هواپیما نشست اومدم بیرون..داشتم خفه می شدم..از هواپیما هیچ وقت خوشم نمی اومد...نمی دونم چرا...
شیدا بعد ده دقیقه اومد بیرون..دوست داشتم خفش کنم که این قدر معطلم کرد..رو بهش گفتم:
-مثل این که کنار اون پسر روسیه خیلی حال کردی...سه ساعته علافم کردی..
از این حرفم عصبانی شد و گفت:
-تو چه اصراری داری منو مثل خودت خراب فرض کنی؟
بعد لبخند زد و گفت:
-کافر همه را به کیش خود پندارد..
یه نگاه بهش انداختم و راهمو کشیدم رفتم..اونم مجبور بود دنبالم بیاد چون جایی رو بلد نبود....
چمدونا رو تحویل گرفتیم و به سمت اتوبوس تور رفتیم..از اونجا که حوصله ی شنیدن حرفای این دختره رو نداشتم هدفن رو توی گوشم گذاشتم و آهنگ گوش دادم...
وقتی به هتل رسیدیم چمونم رو برداشتم و از اتوبوس زدم بیرون...رفتم پیش مسئول تور و گفتم:
-ببخشید خانم...من صالحی هستم..
-آقای صالحی شما هستید؟پدرتون با من صحبت کردن..گفتن که برای خرید و این چیزا اومدین
-بله...برای همین هم توی هیچ کدوم از برنامه های تور شرکت نمی کنیم...
-هر جور مایلید...مثل این که یه دختر خانم هم باهاتون هستن... پدرتون گفتن نامزدتونه..
چی؟؟؟؟؟؟بابام چرا این حرفو زده؟ای خدا... آرتین:
حرفو عوض کردم و گفتم:
-خیلی ممنون..فعلا
اونم که حس کرد نمی خوام حرف بزنم خداحافظی کرد..اعصابم خیلی خورد بود...شیدا یه گوشه ایستاده بود...یه لحظه..فقط یه لحظه دلم براش سوخت..مثه این بچه مظلوما ایستاده بود...
داخل هتل رو بهش گفتم:
-طول میکشه تا اتاق ها رو بدن...میخوای بشین اینجا روی مبل تا من بیام..
اونم اول از لحن مهربونم تعجب کرد و خواست گارد بگیره که سریع تر رفتم و بهش مجال حرف زدن ندارم...یهبار هم که من اومدم یه جمله رو بدون نیش بیان کنم خودش نخواست...
بعد از نیم ساعت بالاخره کارتا رو بهم دادن و منم به شیدا اشاره کردم تا بیاد..اونم مثل همون بچه مظلومه به سمتم اومد و با هم به سمت آسانسور رفتیم..
بالا که رسیدیم خواستم یکم اذیتش کنم برای همین کارتو به دستش دادم و گفتم:
-بیا این کارت اتاقت..بلدی که چطور استفاده کنی؟
دره اتاقش رو باز کرد و گفت:
-جواب ابلهان خاموشیست..
-تکراری بود و صد البته قدیمی....ضرب المثل غضنفری استفاده نکن..
سریع رفتم توی اتاقم و درو بستم..اگه صبر می کردم تا دو ساعت میخواست کل بندازه...هر چند همیشه خودم شروع می کردم..نمی دونم چرا..اما از بازی کردن با این دختر زبون دراز خیلی لذت می بردم....
بعد از یه دوش با حوصله،یه تی شرت جذب سفید با شلوار جین پوشیدم و رفتم در اتاق شیدا..بعد از چند دقیقه درو باز کرد..سرشو از لای در آورد بیرون و گفت:
-چه کار داری؟
-از اتاق نزن بیرون حوصله ندارم دنبالت بگردم...من میرم جایی و میام..
بعد هم رومو برگردوندم تا برم...اما توی یه لحظه برگشتم که دیدم داره ادامو در میاره..صورتش خیلی باحال شده بود..ناخودآگاه زدم زیر خنده و گفتم:
-خیلی بچه ای..
تصمیم گرفتم مک دونالد بگیرم..خودم خیلی دوست داشتم...سیب زمینی اضافه و ناگت مرغ و نوشابه هم گرفتم و به سمت هتل راه افتادم...
اول رفتم در اتاق شیدا..درو باز کرد و گفت:
-تو کارو زندگی نداری هی میای در اتاق من؟
-از اونجا که میدونم داری از گرسنگی می میری برات غذا گرفتم...بیا اتاق من بخوریم..
-هه..همه این کارا رو کردی تا بیام اتاقت؟کور خوندی؟
-شیدا منو اذیت نکن..بیا بریم...نترس اونقدرا هم که فکر می کنی مالی نیستی...
در حالی که سعی می کرد توی حرفش عصبانیتش مشخص نباشه گفت:
-تو چی؟فکر کردی خیلی بزرگی؟یا فکر کردی ازت می ترسم؟
-نه کی همچین حرفی زده؟تو و ترس؟
-حالا که اینطور فکر می کنی بریم...تا ببینیم کی می ترسه..
زدم زیر خنده و گفتم:
-دیدی آخرش رام شدی؟
ترسناک نگاهم کردم و گفت:
-ببین اگه بخوای چرت و پرت بگی من می دونم و تو..تا وقتی احترامتو نگه میدارم تو هم باید این کارو بکنی
راستش از نگاهش ترسیدم..بعد هم غذا دیگه داشت یخ میزد..
-باشه بابا..حالا بریم..یخ کرد غذا...
توی دلم گفتم این کیه دیگه...امکان نداشت من جلوی یه دختر کوتاه بیام..
اما این...
دیگه خیلی نترس بود...
به اتاقم برگشتم واقعا راحت بود خدا خير اقاي صالحي بده هم از شر كار كردن نجاتم داد هم اين كه باعث شد يه سياحتي بكنم به قول معروف هم فال بود هم تماشا...
روي تختم دراز كشيدم خيلي نرم و راحت بود اما من هيچ تختي رو با تخت چوبي خودم عوض نمي كنم با اين كه خيلي قديمي و رنگ و رو رفته بود يه ارامش عجيبي رو درونم به وجود مي اورد. طبق عادت هميشگيم طاق باز خوابيدم. فكرم دوباره به سمت اتاق ارتين كشيده شد نمي دونم با چه جرئتي تونستم پامو توي اتاقش بذارم اين جا هم كه ايران نيست هر باايي كه خواست مي تونه سرم بياره كسي هم ككش نمي گزه نمي دونم چرا وقتي كه رفتم اون جا هيچ ترسي رو احساس نكردم شايد يه جورايي مطمئن بودم كه عرضه نداره از اونايي هست كه فقط بلده حرف بزنه....
ديگه حال و حوصله ي فكر كردن به ارتين رو نداشتم دو هفته ي تموم بايد تحملش مي كردم و خلاص... شيدا همه چي تموم ميشه پس حالا كه مفت و مجاني اوردنت اين جا حال كن. رفتم سر چمدونم و يه تونيك نسبتا بلند با يه شلوار كتوني برداشتم. تونيك رو از بوتيك خودمون برداشته بودم يه تونيك ابي كه روش بزرگو با رنگ مشكي براق نوشته بودن love is a big lie. راستش بيشتر از اين نوشته خوشم اومده بود چون حقيقت محضه عشق سيخي چند بابا دنيارو عشقه.
تونيك رو پوشيدم و شلوار ابي نفتيم رو هم پام كردم. به سمت ميز توالت بزرگي كه توي اتاق بود رفتم و توي اينه به خودم نگاه كردم. نه بابا بد مالي هم نبودم. تصميم نداشتم ارايش كنم فقط يه رژ لب مسي كه تازه مد شده بود و يه سايه ي ابي روشن، يكم رژ گونه و ريميل زدم به خودم و از اينه دل كندم. حالا خوبه مثلا نمي خواستم ارايش كنم اگه تصميم داشتم لابد عروس مي شدم.
كتوني هاي سفيدم رو پوشيدم و طبق معمول بنداي بلندشون رو دور مچ پام پيچيدم. مامانم هميشه مي گفت اين كارو نكنم و سر همين مسئله كلي هم با هم جر و بحث داشتيم ولي كو گوش شنوا...
تصميم داشتم يه چرخي توي هتل بزنم كه حداقل چهارتا خاطره ي باحال داشته باشم واسه الهه تعريف كنم. در اتاق رو بستم و رفتم پايين mp3 player نويي رو هم كه مخصوص همين مسافرت خريده بودم رو برداشتم و رفتم پايين. هتلمون بيست و دو طبقه بود كه اون جوري كه فهميدم گرون ترين اتاقاش تو طبقه ي اول و دوم و سوم بودن اما اتاقاي بالا منظره ي قشنگ تري داشتن.
داشتم دنبال اهنگ جديد پيت بال اون دستگاه بي چاره رو زير و رو مي كردم و تو همون حال دنبال كافي شاپ هتل مي گشتم. شيدا خانوم مثل اين كه اومدي اين جا باكلاس تر شديا... بعد از كلي گشتن و غضنفر بازي در اوردن كافي شاپ رو پيدا كردم. روي يكي از ميزا كه به جايگاه نوازنده ها نزديك تر بود نشستم و يه قهوه سفارش دادم.
توي همين نيم ساعتي كه در حال چرخيدن توي هتل بودم متوجه يه مشكل خيلي خيلي بزرگ ديگه هم كه داشتم شدم. اي خدا منو با اين ارتين مغرور فرستادي مسافرت كه مضحكم كنه حالا نه كه اصلا تا حالا تحقيرم نكرده بود اينم شده قوز بالا قوز. من توي دوران دبيرستان و كلا مدرسه توي زبان خيلي مشكل داشتم همه ي امتحانا رو هم با تقلب مي گذروندم تو يوني هم كه ديگه بدتر... هي مامانم مي گفت بيا برو كلاس زبان ها به خرجم نرفت نه تركي بلد بودم نه درست راست انگليسي...
تو همين افكار بودم كه گارسون قهوه رو جلوم گذاشت...
بعد از خوردن قهوه ام رفتم كه پولشو حساب كنم كه فهميدم اين جا نبايد پولشو بدم. اي خدا چي مي شد اگه من يكم تجربم بيشتر بود تا اين جوري ضايع نشم؟! به طرف رستوران شيشه اي هتل راه افتادم خيلي دلم مي خواست ببينمش كلي دلمو صابون زده بودم كه اون جا غذا بخورم بعدش اقا غذامو برده تو اتاق خودش...
به رستوران نگاه كردم، واقعا فراسوي قشنگ بود همه ي ميزا مثل شعاع هاي يه دايره خيلي مرتب چيده شده بودن كه انتهاي هر رديف هم به فواره ي ابي كه سه تا گياريست وسطش نشسته بودن و هنرنمايي مي كردن ختم مي شد. كف رستوران شيب داشت كه همون فواره پست ترين جاش بود. خدايي خيلي قشنگ و جذاب بود از اين جور جاها فقط توي عكسا ديده بودم اونم نه به قشنگي اين جا.
حالا تركيه كه مي گن جزء كشوراي معمولي هست واي به حال جاهايي مثل فرانسه يا انگليس... اين افكار رو از خودم دور كردم و از رستوران دور شدم. تصميم داشتم شام رو هر جوري شده اون جا بخورم به يه بار امتحان كردنش مي ارزيد.
اگه رشتم معماري بود اومدن به اين حور جاهايي مي تونست خيلي به پيشرفتم كمك كنه ولي اخه روانشناسي كجا و معماري كجا؟! با اين فكر به ياد يوني كده افتادم. اونم ديگه در حال تموم شدن بود فقط يه ترم ديگه مونده بود همين و بس. هنوز واسه ايندم برنامه ي خاصي نداشتم راستش ديگه حال و حوصله ي درس خوندن نداشتم شوهر هم كه فرت... يكي از دوستام يه مركز مشاوره ي كودكان رو مي شناسه شايد رفتم اون جا كار كردم.
بي خيال حالا فعلا كه اين جا هستم بذار كيف كنم. سوار اسانسور شدم و بي اختيار دكمه ي طبقه ي بيست و دوم رو زدم. از بچگي ادم نترسي بودم و عاشق ارتفاع. خيلي دلم مي خواست برم بالاي يه بلندي و از اون جا به پايين نگاه كنم. با اين فكر خودمو به اخرين طبقه ي هتل رسوندم و از اون جا كل منطقه رو نگاه كردم. بدون اغراق مي گم فوق العاده بود رود خونه اي كه از وسط شهر رد مي شد مثل يه نگين وسط شهر برق مي زد. وسوسه شده بودم كه حتما شب هم بيام يه سر به اين جا بزنم اخه نگاه كردن به يه شهر اونم شهري به اين قشنگي توي شب صفاي ديگه اي داشت. روي كاناپه اي كه زير پنجره بود نشستم.
ياد مهراب افتاده بودم اين چندروز اخري خيلي باهاش بد رفتار كرده بودم درسته كه كارش درست نبود اما منم ديگه پياز داغشو زياد كرده بودم هر چي باشه خيلي بهم كمك كرده بود هم همه جا تا اون جا كه ازش بر ميومد ازم حمايت كرده بود و از همه مهم تر اينه كه دركم مي كرد. تصميم گرفتم كه براش يه سوغاتي بخرم حالا نه كه فكر كنين برم براش چيز مارك بخرما نه فقط به اندازه اي كه بدونه يه نموره به يادش بودم.
Mp3 player رو توي گوشم گذاشتم و اهنگ لالايي تتلو جونم رو گوش دادم
"كوچولو برو ديگه وقت خوابه
ديگه بايد بري تو رخت خوابت
اگه دلت واسه ماماني تنگ شد
نگاش كن عكسش اين جا توي قابه
عزيزم بسه ديگه گريه نكن
ازم نپرس كه چرا ماماني نيست
از تو نه ازمن يكم خسته شده بود و
نمي تونست بمونه با ما ني ني
لا لا لا لا لا لا لايي(٣)
مامان رفته شده تنها بابايي
لا لا لا لا لا لا لايي(٣)
مامان رفته شده تنها بابايي"
***
اي واي خدا جون من كجام اين جا كجاست؟ چي شده؟
يكم فكر كردم و يادم اومد كه براي ديد زدن شهر اومده بودم اين بالا اما حالا... اي خدا خاك بر سرت كنن شيدا بازم مثل خرس گرفتي خوابيدي؟! كلا من نمي تونم يه جا برم و نگيرم بخوابم با يه نموره فكر كردن فهميدم كه حدود يه ساعتي خوابيدم. يه دستي به سر و روم كشيم و لباسامو مرتب كردم.
حس كردم يه نفر داره پشت سرم راه مياد اما چند باري كه دقت كردم كسي رو نديدم. گفم حتما توهم ناشي از خوابه واسه همينم بي خيال به طرف اتاقم راه افتادم. توي راهرو راه مي رفتم كه يه دست رو روي شونه هام احساس كردم...
با تعجب به عقب برگشم. اوه همون پسره ی توی هواپیمابود. این اینجا چه کار می کنه؟
با لبخند مرموزی بهم نگاه کرد. به انگلیسی زیر لب چیزی بلغور کرد که نفهمیدم.
اومدم راهمو برم که دستمو محکم گرفت. اوا این چشه؟ با تعجب نگاش کردم هنوز لبخند مسخره اشو داشت.
اومدم با زور دستمو از تو دستش بکشم بیرون. اما نشد. زورم نرسید. کم کم داشتم می ترسیدم. از اون نگاهش از اون لبخند مرموزش و از نزدیک شدنش و حرکتش به سمتم. رفتم عقب که خوردم به دیوار. دستمو ول کرد. اومدم سریع در برم که کتفمو با یه حرکت سریع گرفت و کوبوندم به دیوار و خودشم چسبید بهم.
خیلی ترسیده بودم اشک تو چشمهام جمع شده. دستهامو آوردم جلو که هلش بدم عقب که با دستهاش دستهامو گرفت و برد دو طرف سرمو چسبوند به دیوار. دیگه اشکم در اومد. گوله گوله اشک می ریختم .
-: ولم کن عوضی چی از جونم می خوای؟؟؟ آشغا ....
با یه حرکت صدامو خفه کرد. لبهای چندششو گذاشت رو لبهام و ..
آرتین
به اتاقم اومد و با هم غذا خوردیم...هیچی نمی گفت..منم هیچی نگفتم...خیلی جلوی خودمو گرفتم تا تونستم از گفتن حرف هایی که باعث بحث میشه خودداری کنم..آخه اصولا عاشق کل کل بودم اما شیدا خیلی طولانیش می کرد..
تا غذاشو خورد از جا بلند شد و گفت:من برم دیگه...
چیزی نگفتم که اونم بی هیچ حرف دیگه ای رفت ... روی تخت دراز کشیدم ... بخاطر این که توی هواپیما نخوابیده بودم خیلی خسته بودم ... چشمامو بستم و بعد از گذشت چند دقیقه دیگه هیچی نفهمیدم...
از خواب که بیدار شدم لباس عوض کردم و تصمیم گرفتم برای این که حوصلمون سر نره به شیدا بگم یه سر بریم این اطرافو یه نگاه بندازیم ... اما خرید اصلی، از فردا شروع میشد ... باید به بابا نشون می دادم که اگه بخوام یه کاری رو انجام بدم می تونم ...
از اتاقم اومدم بیرون و رفتم دم در اتاق شیدا. چند بار در زدم اما انگار کسی توی اتاق نبود ... با تعجب سری تکون دادم.
تو راهرو رو نگاه کردم تا شاید پیداش کنم. دو نفر چسبیده به دیوار در حال بوسیدن همدیگه بودن.
اومدم از کنارشون رد بشم که یه چیزی نظرمو جلب کرد.
دختر پسره به نظر آشنا میومدن. یکم دقت کردم و ....
این شیدا بود که تو حلق این پسر خارجیه بود. این پسره هم ... این که همون پسره توی هواپیماست.
اخمام رفت تو هم. درسته که مسائل شیدا به من ربطی نداشت اما دیگه نباید انقده بی جنبه بازی در میاورد. بزار یه روز بگذره بعد.
با اخم سعی کردم که رومو برگردونم که احساس کردم یه چیزی عجیبه. یه صدایی میومد. قاعدتا" بوسیدن این دوتا نباید صداش این جوری باشه. چشمم خورد به دست شیدا که میخ شده بود به دیوار اما دستهاش تکون می خورد.
به پاهاش نگاه کردم بی قرار داشت تقلا می کرد.
اینجا چه خبر بود؟؟؟ تو یه لحظه مغزم فرمان حرکت داد. رفتم جلو.
دستمو گذاشتم رو شونه پسره و باحرص گفتم: Pull your hand . دستت و بکش.
همه زور و غیرت ایرانی بودنمو تو مشتم جمع کردم و کوبوندم تو صورت پسره.
ضربه ام اونقدر شدید بود که پسره پرت شد یه متر اون طرف تر و به پشت خورد زمین و خون از بینیش سرازیر شد. دستهاش سریع رفت جلوی بینیش تا جلوی خونی که جاری شده بود و بگیره.
خواسام برم یه لگدی هم حواله پهلوش کنم که چشمم به شیدا افتاد که از رو دیوار سور خورد و نشست رو زمین. بهت زده مات تند تند دونه های اشک از چشماش می ریخت پایین.
اخمام بیشتر گره خورد. رفتم سمتش. خم شدم و دستشو کشیدم و بلندش کردم. دنبال خودم کشیدمش تو اتاقم.
هر چی هم ذهنم باز بود و ادعایث روشن فکری داشتم. اما این یه قلم تو کتم نمی رفت. که یه دختر بی پناهو گیر بیارن و به زور ....
مخصوصا" شیدا که امانتم بود دستم. اگه اتفاقی براش می افتاد نه خودم خودمو می بخشیدم نه بابام زنده ام می زاشت. بابام رو ناموس وطنش خیلی غیرت داشت.
شیدا رو بردم تو اتاق و هلش دادم سمت تخت. رفت آروم و بهت زده روی تخت نشست. هنوز اشکاش بی صدا جاری بود.
اعصابم داغونبود. از دست همه عصبانی بودم. از خودم که چرا زودتر نرسیده بودم تا جلوی اون پسره اجنبی رو بگیرم که نتونه حتی به شیدا دست بزنه. از اون پسره عصبانی بودم که به خودش اجازه داده به یه دختر تنها و بی دفاع حمله کنه. و از شیدا عصبانی بودم. چون ضعیف بود. چون نتونسته بود خودشو از دست اون پسره نجات بده چون تنها کاری که تونست بکنه تقلا کردن و کریه بی صدا بود. نه جیغی نه دادی . بیشتر از همه این گریه بی صدا و صورت ماتش رو مغزم بود. مثل محرک عمل می کرد. الان چه مظلوم بود. داغون بود. بی پناه بود و من چه نامردی تمام حرصمو تو صدام ریختم و اونو پتک کردم و کوبیدم تو سر تنها موجود بی گناه این ماجرا.
ذهنم قفل بود. مغزم کار نمی کرد. می خواستم این همه فشار و یه جوری خالی کنم و هیچ کسو جز شیدای بی صدا و مات پیدا نکردم.
داد زدم. با تمام وجود. قدر همه عصبانیتم
-این کثافت بازیا چیه؟ هان؟ اومدی اینجا عقده هاتو خالی کنی؟ اومدی نشون بدی که تو هم زنی؟ می تونی دلبری کنی؟ چیه؟ خوشت اومد؟ دیدی می تونی تو چشم باشی؟ می تونی خوب جلب توجه کنی؟ چه حسی داشتی وقتی تونستی مخشو بزنی. وقتی جذبش کردی؟ وقتی اومد سمتت وقتی بوسیدت؟ هان؟ خوشت اومد؟ خوب بود؟ ببین چی بهت می گم، من حوصله ندارم 24 ساعته دنبال تو راه بیوفتم که تو رو جمع کنم و نذارم تو این دو هفته مثل این عقده ای های بدبخت خودتو به باد بدی. من مسئولیت دارم.
جواب نداد ...
سکوتش بیشتر عصبیم کرد. مات بودنش. گریه آرومش. بلند داد کشیدم.
-: دِ حرف بزن. چرا لال مردی؟ دِ بگو اون بیرون چه غلطی می کردی؟ تو که نه جایی رو بلدی نه زبون حالیته واسه چی سرخود رفتی بیرون که گیر این آدمها بیوفتی؟ هانننننننننننننننننننننن
اونقدر بلند داد زدم و هان بلندی گفتم که شیدا یه تکونی خورد. سرشو بلند کرد و چشمهاشو که تو تمام این مدت به جلو دوخته بود بالا آورد و تو چشمهام نگاه کرد. یه نگاه خیس یه نگاه بغض دار. یه نگاه اشکی.
قلبم فشرده شد. چقدر مظلوم و بی پناه بود.
چونه اش لرزید یهو دستاشو آورد جلوی صورتش و بلند زد زیر گریه. دیگه بی صدا گریه نمی کرد. داشت هق هق می کرد. بلند بلند.
بی اختیار اخمام رفت تو هم. عصبی شدم دوباره نه به خاطر اتفاقی که افتاده بود بلکه به خاطر هق هق شیدا. کلافه شدم. قلبم سنگین شد.
دستهامو مشت کردم. کلافه به دورو بر نگاه کردم. خدایا من با این دختر چی کار کنم. با اینی که الان تو اوج بی پناهیه. تنها تو کشور غریب با اون اتفاقی که افتاد. یه دستی تو موهام کشیدم. رفتم جلوی پاش زانو زدم. دست راستمو گذاشت لبه تخت.آروم صداش کردم.
-: شیدا ....
جواب نداد.
-: شیدا ... سرتو بلند کن بزار ببینمت .... شیدا ....
هق هقش کمتر شد. آروم دستشو آورد پایین. صورتش و چرخوند تا نگاهش بیوفته تو چشمام. تا حالا چشمهای هیچ کسی و ندیده بودم که این جوری دلمو ریش کنه. دلم سوخت براش. اون هیچ گناهی نکرده بود اون پسره ... اون پسره ...
عصبی چشمهامو بستم و یه نفس گرفتم و تو همون حال گفتم: اون پسره چی کارت کرد؟؟؟ اون که .....
نتونستم بگم. نتونستم بپرسم بلایی سرت آورد یا نه.
چشمهامو باز کردم و منتظر نگاهش کردم.
هق هقش آروم شده بود اما هنوز تک و توک یه هه ای می کرد.
آروم گفت؟: هیچ ... هه .. هیچی ... همون که خودت دیدی .... من ....
خدا رو شکر. یه نفس راحت کشیدم. هم وجدانم راحت شد هم از دست بابا خلاص شدم هم .... نمی دونم یه چیزی تو وجودم آروم گرفت.
می دونستم چی می خواد بگه. خودمم می دونستم که اون بی تقصیره و من به ناحق سرش داد کشیدم و اون حرفها رو زدم. اما خوب ... زبونم به عذرخواهی هم نمی چرخید.
برای جبران تو چشمهاش نگاه کردم و گفتم: شیدا ... حاضر میشی بریم بیرون؟؟؟؟ هوای هتل داره خفه ام می کنه.
یه نگاهی بهم انداخت. هم متعجب بود هم ....
آروم بلند شد.
-ک میرم حاضر شم.
لبخند زدم. از جام بلند شدم و خوشحال از اینکه شاید بخشیده باشتم دستمو کردم تو جیبم و به رفتنش نگاه کردم.
شیدا رفت جلوی در. دستش و گذاشت روی دستگیره در. اما در و باز نکرد. آروم برگشت. صاف تو چشمهام زل زد و گفت: هیچ وقت، هیچ وقت، عجول و بدون پرسیدن در مورد کسی قضاوت نکن. همه چیز همونی نیست که جلوی چشمهاته.
این و گفت ودر و باز کرد و رفت بیرون. و من و با یه لبخند خشک شده، ایستاده و بی حرکت تو جام ول کرد.
یه احساسی داشتم. یه حس بد. هیچ وقت به خاطر حرف هیچ کس انقدر ناراحت نشده بودم که از یه جمله ی این دختر شده بودم. تا ته تهمو سوزوند و آتیشم زد. عجیب بود اما این یه حرف خیلی معنی داشت. ناراحتی، دلخوری، امید به بهبود، به اصلاح و .... نابخشوده شدن. بخششی برای من عجول که برای خالی کردن خودم و آروم کردن اعصابم، غرور و شخصیت یه دختر له شده رو، یه دختر مبهوت از ستم نامردی همجنسام خورد کردم نیست. دمغ شدم.
خودمم حالمو نمی فهمیدم. اصلا" چرا باید برام مهم باشه که از دلش در بیارم؟ چرا دوست داشتم که من و ببخشه که بتونم غیر مستقیم ازش عذرخواهی کنم؟
هر چی تو مغزم گشتم جوابی پیدا نکردم.
تو افکارم غرق بودم و در حال کنکاش که صدای در اتاقم اومد. درو باز کردم. شیدا حاضر و آماده جلوم ایستاده بود. آرتین
درو بستم و دوش به دوش هم از هتل اومدیم بیرون.
توی استقلال دور زدیم. اینجا رو دوست داشتم. تا حالا دو بار اومده بودم ترکیه. .یه بار استانبول یه بار ازمیر. اینجا برای خرید بهتر بود.
با شیدا کل کل می کردم تا به یه پاساژ رسیدیم.
یه لباس شب بود که از مدل نگاه کردنش فهمیدم می خوادش.
از مغازه رفت بیرون. بی اختیار لباس و به فروشنده نشون دادم و گفتم: خانم این و میبرم.
حتی خودمم نفهمیدم چرا اون لباس و خریدم. من که لباس بده بهش نیستم چه معنی داشت. چه فکری می کرد در موردم. ولی خوب خریده بودمشو نمی تونستم بندازمش دور. باشه حالا بعدن یکی پیدا میشه که بخوام بهش کادو بدم.
بعد از پاساژ گردی رفتیم پیتزا هات.
رفتیم نشستیم. یه دقیق بعد یه گارسن اومد و برای خوش آمد گویی برامون مشروب آورد.
یه نگاه بهش کردم. از این چیزا خوشم نمیومد. یعنی از این که می دیدم بعضیا فکر می کنن چون مشروب می خوردن با شخصیتن متنفر بودم. برای همین هم نمی خوردم. دلیل های دیگه هم داشتم. مثلا هیچ وقت اون قدر غیر معتقد نشده بودم که چیزی و که خدا گفته نکن انجام بدم. مقید نبودم اما خوب اعتقاد داشتم. لااقل به این یه چیز معتقد بودم.
نشسته بودیم و داشتیم غذا می خوردیم که شیدا بی هوا گفت: چرا نمی خوری؟
جدی گفتم: نمی خورم ... هیچ وقت ...
-چرا؟
-از این چیزا خوشم نمیاد، دوست ندارم که...
دوست نداشتم دلایلمو بگم. شاید از غرورم بود. نمی خواستم کسی عقایدم رو مسخره کنه یا اونا روبی ارزش بدونه.
ادامه دادم: میشه راجع بهش حرف نزنیم؟ خوشم نمیاد از مشروب، همین
بعد از شام رفتیم بستنی کشی خوردیم. تو خیابون یه دست فروش گل می خرید. یه حس خوبی داشتم. انگار اختیارم دست خودم نبود. بی اختیار یه دسته گل خریدم و برگشتم سمت شیدا و گرفتم طرفش. شاید یه عذرخواهی بود. یه ببخشید خاموش اما پر معنی. اگه قبولش می کرد امیدوار می شدم که بخشیده میشم. و قبولش کرد. حتی تشکرم کرد.
یه جمله گفت: تشکر برای نجات و خلاصیش از دست اون اجنبی.
لبخند زدم. متعجب بودم اما لبخند زدم. بخشیده شده بودم؟ وقتی تشکر میکنه یعنی بخشیده اتم.
از خودم تعجب کرده بودم. هیچ وقت برای کارهایی که انجام می دادم با وجود بد بودن دنبال جبران و بخشید شدن نبودم. اما حالا ....
چرا؟؟؟؟
چرا الان این حس و داشتم؟ چرا !!! ؟؟؟؟
بی خیال ....
خوشحال با یه حس خوب برگشتیم هتل. و شیدا قبل از ورود به اتاقش باز هم ازم تشکر کرد و من خندون وارد اتاقم شدم.
امروز هم خوب بود منم که مثل مریضها احساسات و حرکاتم و درک نمی کردم. یه نگاه به دستم کردم. این لباسو برای کی خریدم آخه؟ خودم که نمی تونم بپوشم.
پوفی کردم و لباس و بردم و گذاشتم گوشه تخت. چشمم افتاد به ژورنالهای روی میز. خوب فردا خرید داشتیم بهتر بود همین امشب یه نگاهی به اینا بندازم. شیدا هم باید ببینتشون.
بدون اینکه لباسهامو عوض کنم یا خستگی در کنم از تو اتاق اومدم بیرون و رفتم دم در اتاقش. در زدم. در و باز کرد. لباسهاشو عوض کرده بود.
بهش گفتم: میای تو اتاقم؟ باید یه سری ژورنالو ببینم برای خرید فردا لازمه.
قبول کرد.
با هم برگشتیم به اتاق من. رفت رو تخت نشست. خنده ام گرفته بود. مهمونی اتاق دوستت که نیومدی. اینجا پر مبل چرا میره رو تخت میشینه؟
بهش اشاره کردم و گفتم: بیا اینجا رو مبل بشین با هم نگجاه کنیم.
بی حرف اومد و نشست رو مبل. منم یکی از ژورنالها رو برداشتم و بی هوا نشستم رو همون مبل کنارش. اصلا" حواسم نبود که خیلی نزدیک بهش نشستم اما وقتی فهمیدم هم توجهی نکردم چون ژورنالها رو باید با هم می دیدیم پس نمی شد زیاد دور از هم بشینیم.
ژورنال به دست خودمو یکم کشیده بودم سمتش و اونم یکم کج شده بود سمت من و سرهامون و کرده بودیم تو ژورنال. یکی یکی صفحه ها رو نگاه می کردیم و من ورق می زدم.
یهو یاد فردا و چهارشنبه بازار افتادم. برگشتم سمتش که بهش بگم فردا زود بیدار شو که تو همون لحظه سر شیدام چرخید سمتم.
چشم تو چشم شدیم. تو حلق هم بودیم. چشمهاش برام عجیب و جالب بود. یه جورایی خاص بود. می تونست ساعتها فکرمو مشغول کنه. فرم نگاهش. جوری نبود که به یاد داشته باشم. جدید بود تا حالا این نگاه و این چشمها رو تو صورت و چشمهای کسی ندیده بودم.
چشمم رو صورتش چرخید. ابروها، بینی، گونه ها، چونه و لبها .... لبهاش .... صورتش خیلی خوشگل نبود بیشتر جذاب بود. و لبهاش ....
نمی تونستم چشم از لبهاش بردارم. خدایا من چم شد بود؟ من آدمی نبودم که بی اختیار بشم و کنترلمو از دست ببدم. شیدا هم دختری نبود که بخوام حتی بهش فکر کنم. اما ....
چشمهام به لبهاش بود و جای لبهاش چشمهای اشکی و پر بغضش و می دیدم. نگاهش به لبهاش بود و چونه لرزونش و می دیدم. خیره به لبهاش بودم و صدای هق هقشو میشنیدم.
نمی دونم کی یا چه جوری صورتم نزدیک صورتش شد. لبهام به سمت لبهاش رفت.
تو یه لحظه، یه آن یاد بی پناهیش افتادم. یاد گیر افتادنش بین دستهای اون عوضی یاد تقلا کردنش یاد گریه هاش ....
تو یه لحظه ، یه ،ن به خودم اومدم. خودمو کشیدم عقب. از جام بلند شدم. وحشی .... آره من وحشی بودم. اگه اجازه می دادم اتفاقی بیوفته وحشی بودم یه آدم سست عنصر بی اراده.
اگه من کاری می کردم. اگه می بوسیدمش چه فرقی با اون پسره روس داشتم؟ منم بی اجازه بدون تمایل شیدا این کارو انجام می دادم.
کلافه دستی به موهام کشیدم. نفسهام تند شده بود. عصبی شدم. بدون اینکه به شیدا نگاه کنم گفتم: امشب دیگه بسه. می تونی بری بخوابی. فردا صبح زود بیدار باش.
این و گفتم و پشتمو کردم بهش. یک دقیقه بعد صدای در خبر از رفتنش دا. عصبی و ناراحت خودمو روی تخت پرت کردم.