رمان بورسیه/قسمت7
داخل رستوران هم مثله نمای بیرونش شیک بود.دو قسمت داشت که یکی از اونا سنتی چیده شده بود قسمت دیگه هم دکوراسیون مدرن داشت.آیدا وپرهام تو قسمت مدرنش پشت یه میز چهارنفره نشسته بودن.آیدا مقابل پرهام بود ومنم روبروی تیلاو بودم.تا نشستم آیدا گفت:داشتی گناه کیو می شستی؟؟؟بدجوری تو فکر بودی!
چشمامو بستمو از ته دل گفتم:آخیییییییییییییش و ته دلم گفتم:خوبه بلند بلند فکر نکردم.رو به آیدا گفتم:مگه من مثه توام؟؟؟
-از خداتم باشه مثه من باشی...مگه نه پرهام؟
پرهام منو رو از روی میز برداشت وگفت:آیدا جان منو وارد دعواهاتون نکنین لطفا
تیلاو هم منو رو برداشت وگفت:این عادت خانوماس که همیشه میخوان آقایون حمایتشون کنن حتی تو دعواهای زنونه!به نظر منم ما رو وارد دعواهاتون نکنین
گفتم:کسی نظر شما رو نخواست
آیدا منو رو از دست پرهام قاپید و به من نگاهی کرد وپامو لگد کرد و بعد رو به پرهام گفت:بعدا به حساب تو میرسم
پرهام خواست بحثو عوض کنه و گفت:خب..پارلا خانوم از دست ما که ناراحت نیستی؟
-نه..از دست شما وآیدا نه
دلم میخواست تیلاو منظورمو بفهمه.ولی خودشو زده بود به کوچه ی علی چپ.آیدا منو رو گذاشت روی میز و دستاشو به هم الید وگفت:اووووووووم...خب چی سفارش میدین؟
پرهام:خب..عزیزم هرچی تو سفارش بدی منم همونو سفارش میدم.
الان داره آیدا رو داغش میکنه فردا که رفتن زیر یه سقف جیزش میکنه!نگاه کردم به تیلاو.هنوزم نمی دونستم خواستگاریش به کجاها رسیده.لامصب بروز هم نمیداد.
-خب شاید دختره خواسته فک کنه..وقت گرفته شاید
-خنگ خدا تیلاو فک کردن میخواد؟
-هر کی باشه با کله میره تو خونه اش...
تیلاو منو رو داد به من.منو رو گرفتمو سطر به سطر خوندمش.ولی سنگینی نگاهشو حس میکردم.سرمو بلند کردم زل زده بود به من.منم زل زدم به اون.
-یعنی تا اخرش میخواد همینجوری زل بزنه به من؟؟؟اینجوری که من یه لقمه هم نمیتونم کوفت کنم آخه!
ولی ته دلم از این نگاهش ناراحت نبودم.هر کس دیگه ای به جای اون بود قطعا پارچ آبو سرش خالی میکردم ولی نمی دونم این دو تا چشم خاکستری چه رازی داشتن که منو لال کرده بودن.آیدا زد به پهلوم وآروم دم گوشم گفت:فک کنم شما دو تا سیر شدین
-اه..چرا؟هنوز که چیزی نخوردیم؟
-چرا باچشماتون همدگیرو خوردین عزیزم
-باز شروع کردیا..یه کاری نکن جلوی پرهام باهات برخورد فیزیکی کنمااااا
-مگه دروغ گفتم؟
صدامو بلند تر کردمو گفتم:خب بگو چی میخوای...آقا پرهام این از الان به فکر جیب شماس
تیلاو:خوش به حالت پرهام
آیدا:خب شما رو نمی دونم ولی من هوس کوبیده کردم
پرهام:آره عزیزم کوبیده عالیه
تیلاو شونه هاشو به نشونه ی بی تفاوتی تکون داد وگفت:خوبه.پس منم کوبیده میخورم
دوست داشتم جوجه کباب سفارش بدم ولی وقتی با یه جمعی میرفتم رستوران دوس داشتم تابع جمع باشم...مخصوصا که آیدا هم کنارم بود و عادتشو میدونستم.انقد به ذات ناخنک میزد که آخرش یه قاشق هم از غذای خودت نصیب خودت نمیشد.گفتم:منم همون کوبیده رو سفارش میدم.گارسون اومد سفارشو گرفت و رفت.تا غذا بیاد و برسه آیدا وپرهام کلی با هم شوخی کردنو قربون صدقه ی هم رفتن.ولی ما دو تا اصلا سکوت رو ترجیح می دادیم.شاید تیلاو هم مثله من داشت فک میکرد که چه جوری میتونه حالمو بگیره!بعد از اینکه گارسون غذا رو روی میز چید ورفت آیدا قاشق وچنگالشو برداشتو گفت:تا غذا از دهن نیفتاده..حمله!!!
لحنش خیلی خنده دار بود.همه خندیدیم.شاید اولین باری بود که خندیدن تیلاو رو میدیم.شاید هم قبلا دیده بودم ولی چون برام مهم نبوده عکسی ازش تو ذهنم ثبت نشده بود.شروع کردیم به خوردن.آیدا مثله قحطی زدگان سومالی افتاده بود به جان غذا....
آروم درگوشش گفتم:عزیزم چن ساله روزه گرفتی تا امشب اب شیکت بی حساب شی؟؟؟
همونطور با دهن پر گفت:یه شام مفتی افتادیم..تو رو خدا کوفتمون نکن
نگاهم به پرهام افتاد.اونم سریع غذاشو میخورد ولی کمی منظم تر بود...در کل دست کمی از آیدا نداشت و من هر لحظه که می گذشت بیشتر میفهمیدم اینا اِنننننننننند تفاهمن!زیر چشمی به تیلاو نگاه کردم.آروم وباکلاس غذاشو میخورد.انقد با کلاس غذا میخورد که فک میکردی لیسانسشو داره.منم که یه قاشق میخوردم باید 42دفعه می جویدم تا آروم بگیرم.هنوز نصف غذامو نخورده بودم که دیدم همه تموم کردنو منتظر منن.غذا خوردن جلوی سه جفت چشمی که زیر ذره بینشون باشی اصلا حس خوبی نداشت به همین دلیل بشقابو یه کم بردم عقب تر وگفتم:الهی تَنکس..سیر شدم.
منو آیدا اومدیم بیرون ولی اون دوتا رفتن که حساب کنن.کلی هم تعارف تیکه پاره میکردن.
-ای بمونه تو حلق دوس دخترش الهی
-با این اخلاق گندی که داره میمونه رو دست ننه اش
-توچیزی حالیت نیس...پسر هرچی اخلاقش چیزمرغی تر باشه تو دل برو تره
-آهان..پس چرا پرهام مثله گوساله سرشو میندازه پایین و فقط بله بله میکنه؟الان بیاد بهش یاد میدم چه جوری تو دل برو تر بشه..صب کن
-جرات داری نزدیک شوهر من شو...ببین چی کارت میکنم
-اوه..اوه..یواش تر..پارسال همکلاسی امسال شوهر؟؟؟نه عزیزم دو سه روز هم که بگذره این بیچاره میفهمه چه غلطی کرده دمشو میزاره رو کولشو میره
دستشو گذاشت روی شکمش و گفت:بس کن دیگه...فک کنم زیادی خوردم
-آره..آبرومو بردین جلوی این پسر باکلاسه...کل یوم خانوادگی
-بهتره بریم پیاده روی
پرهام و تیلاو رسیدن به ما وپرهام گفت:موافقم...بریم!
تیلاو نگاهی به ساعتش انداختو گفت:من حرفی ندارم
بعد رو کرد به من و گفت:شما اگه دوس داری برسونمت خونتون که نگرانت نشن
یهو حالم خراب شد.کسی نگران من نمیشه..کسی منتظرم نیس...خدایا من چقد تنهام...با این حرف تیلاو یه کم دلم گرفت.آیدا مثله همیشه حالمو از نگاهم خوند وگفت:نه هرجا بریم باید پارلا هم میاد.
رفتیم به یه پارک که زیادی شلوغ نبود.اواسط پاییز بود و هوا هم سرد.کمتر کسی حاضر میسه بیاد بیرون.پارک رو روی یه تپه درست کرده بودن و از زیش هم خیابون عبور میکرد.روی دو تا نیمکت نشستیم.من و آیدا با هم و تیلاو پرهام هم کنار هم بودن.بازم صحبت دانشگاهو درس بود.و من هنوز سکوت کرده بودم.اون جمله های تیلاو کاملا منو خنثی کرده بود.آیدا به من نگاهی انداخت وگفت:اَه ه ه ه ه....پرهام من اومدم قدم بزنم نه اینکه فک بزنم...پاشو بریم قدم بزنیم
پرهام بلند شد اومد سمت آیدا دستشو بلند کرد به طرفشو گفت:من که حرفی ندارم..بریم قدم بزنیم
آیدا همونطور که دستشو می گرفت گفت:پارلا میای؟
بازم نمیخواستم جمع دونفره اونا رو به هم بزنم.لبخند بی جونی زدمو گفتم:نه..برین
آیدا چشمکی زد واشاره ای به تیلاو کرد ورفت.بازم سکوت بود.وهمراهش آرامش خاصی که منو آروم میکرد.من با تیلاو تو یه جای خلوت بودم و اصلا هراسی نداشتم.بلند شدم چند قدم رفتم جلوتر و به ماشینایی که عبور میکردن نگاه کردم.ته دلم بازم به خدا گله میکردم:آخه چرا من؟
نگاه مامانم و لبخند بابام توی ذهنم مرور میشد.تیلاو هم بلند شد چند قدم جلوتر اومد و رسید به من.کمی فاصله بود بینمون.
سکوتو شکست وگفت:از چی انقد ناراحت شدی؟
-ناراحت نیستم
-از وقتی سوار شدیم اخمات تو همه
یعنی تاحالا زیر ذره بینش بودم؟؟؟
-مهم نیس
-اون بورسو میخوای؟
-آره
-ولی دلتو خوش نکن..اون بورس مال منه...چمدونم هم بستم که برم
-به همین خیال باش
-چرا میخوای بری؟
-به تو ربطی نداره
-مطمئنم به خاطر درس و دانشگاهو این حرفا نیس..حدسم درسته؟
-لزومی نمی بینم دلیلشو بهت بگم...اگه دلیلشو فهمیدی میخوای چیکار کنی مثلا؟خودتو میکشی کنار؟
-شاید آره..شایدم نه.
-نه جناب...من اون بورسو بدس میارم واصلا نیازی به بذل و بخشش تو ندارم.
دوباره سکوت برقرار شد.سرمو خم کردم به سمتش ونگاهش کردم.دستاشو تو جیبش گذاشته بود و زل زده بود به آسمون.
-اون یکی اسمت چی بود؟
-ژرویرا
-پارلا بهتره..یه اسم ترکه.میدونستی؟
-آره
-معنیشو چی؟
-درست وحسابی نه
-یعنی شفاف و درخشان
خداوندا آیا این انقد بیکاره که رفته سراغ لغت نامه و دنبال معنی اسم من گشته؟؟؟عجیب شده بودااا..
-اسم تو هم عجیبه..یعنی چی؟
-اسم منم یه اسم ترکه
ناخواسته لبخندی نشست روی لبام و گفتم:چه جالب!
دلم میخواست درباره خواستگاریش بپرسم.دل دل کردم تااینکه بالاخره پرسیدم:اسم نامزدت چیه؟
انتظار هر عکس العملی رو ازش داشتم.مثلا بزنه تو گوشم بگه به روت خندیدم دختر خاله شدی!ولی برخلاف فکر من شروع کرد به قاه قاه خندیدن.یعنی من حرف خنده داری زده بودم؟ولی دوبار مثله همیشه اخماش رفت تو همو گفت:
-نامزدم؟
-مگه اون روز نرفتی خواستگاری؟
-رفتم با پا نه با دل..من تاحال کسی رو ندیدم که لیاقت منو داشته باشه
-عجب!!!
اوه مای گاد...کو غروریااا.ته دلم رگه هایی از شادی بوجود اومد.مگه من نمی خواستم تیلاو ازدواج کنه؟مگه نمیخواستم سرش گرم بشه وبی خیال بورسیه بشه؟پس این حس چی بود این وسط؟؟؟
بازم هردوتامون سکوت کرده بودیم.ولی دوس داشتم بیشتر حرف بزنه و بیشتر درموردش بدونم.مخصوصا که امروز فهمیدم صداش کپی پیست صدای پیمان طالبی گوینده ی رادیو جوانه ومن عاشق صدای این گوینده بودم.ولی اینبار صدای رعد وبرق بود که سکوت رو شکست...و بعد هم نوبت قطره های بارون بود که خودنمایی کنن...چه لحظه های خاصی شده بود...من بودمو تیلاو و سکوتی که دوسش داشتم.دوباره به تیلاو نگاه کردم....اینبار نگاهش به خیابون بود ودوباره دستاش تو جیبش..و چه ژست فوق العاده ای!!!
دوباره چند قدم رفتم جلوتر تازه یه آهنگ بارونی داشت به ذهنم میرسید که دست راستمو بلند کردمو کفشو به سمت آسمون گرفتمو و فرود قطره های ریز بارونو حس کردم.چشمامو بستمو یاد حرف مامان بزرگم افتادم که میگفت:اگه زیر بارون دعا کنی..زودی مستجاب میشه
از ته دلم گفتم:خدایا یه کاری کن من اون بورسو ببرم....خواهش...خواهش..یه کاری کن پوزه ی این پسره ی قوزمیتو به خاک بمالم...آره همین پسری که کنارم وایساده
صدای تیلاو اوم...خیلی نزدیک بود...
-قوزمیت
چشمامو باز کردم..نزدیکتر از چیزی بود که تو ذهنم تخمین زده بودم.چشماش درست مقابل چشمام بود ونفسشو با خشم بیرون میداد...اینا یعنی..وای...نه!!!من این جمله ی آخر رو بلند گفتم؟؟؟؟
ته دلم گفتم:بکش کنار اون دماغتو
از فکر خودم داشت خنده ام میگرفت تیلاو هنوزم همون حالتو داشت...