رمان بورسیه/قسمت 6
یه شلوار لی سفید با یه کت صورتی خوشرنگ و یه تی شرت که رنگش صورتی بود ولی کمرنگتر بود و با هم ست بودن پوشیدم و مدلش این بود که باید دکمه های کتو باز میزاشتم.تو آینه به خودم نگاه کردم...عمه اینجا بود کلی قربون صدقه ام میرفت.خیلی بهم میومد.تنها ایرادش یقه اش بود که یه کم باز بود و من هم که حساس بودم یه شال سفید حریر برداشتمو وطوری بستمشم که این قسمتو کامل بپوشونه.کفشای چرم سفید عروسکیمو هم آماده کردم.همه چی تو خونه آماده بود و همه جا برق میزد.لباسارو در آوردم تا شب بپوشمو منتظر آیدا موندم.بالاخره ساعت 2بود که رسید.رفته بود خرید وبعدش هم آرایشگاه.یه لباس بنفش خوشگل با یه شلوار چسبون سفید.مثله همیشه خواستنی شده بود.شروع کردیم خونه رو تزئین کردیمو حدودا ساعت 5بود که نازنین هم اومد.رفت اتاقم تا آراییشو تکمیل کنه و منم آماده بودم.کارشو که تموم کرد بلندشد یه چرخی زد و ازم پرسید:خوشگل شدم؟؟؟
-خوبه
-دلم میخواد امشب بهترین وخوشگل ترین باشم..هستم؟
اینبار بادقت بیشتری به لباسش نگاه کردم.پیراهن سبزکه آستین پوفی داشتو ویه کمر طللایی داشت.موهاشو ریخته بود روشونه اش و تازه رنگشون کرده بود شرابی تیره.ای خدا این دختره آخر خوش سلیقه ایه.گفتم:همه چی خوبه ولی رنگ موهات یه کم به لباست نمیخوره
-اوا چرا؟؟؟عزیزم تو انگار از مد و لباس سردرنمیاری ها..مگه نمیدونی قرمز و سبز مکمل هم ان کنار هم باشن خیلی باکلاس و خوشگل دیده میشن
آیدا به من نگاه کردو با اشاره گفت جوابشو ندم.ولی من گفتم:قرمز و شرابیی رو از هم تشخیص نمیدی عزیزم؟من حقیقتو گفتم.حقیقت هم تلخه...
چشم غره ای رفتو گفت:شاهین این مدلی خیلی دوس داره
کم آورده بود ودوس داشتم بیشتر بچزونمش.گفتم:شاهین چشم چرونو میگی؟
نازنین یکه خورد ولی با آرامش گفت:من دوس دارم شاهین تیزبین صداش کنم.
آیدا خندید و منم خنده ام گرفته بود.خودمو کنترل کردمو گفتم:امیدوارم فقط نگاهش تیزباشه.....نه جای دیگه اش!
آیدا زد یه ضربه ی خفیف زد به بازوم تا ادامه ندم.نازنین که دید کم آورده بلندشد یه بار دیگه خودشو برانداز کرد وبعد زل زد به قاب عکس روی دیوار.
-پارلا جان اینا کین؟؟؟
نشستم مقابل آیدا روی تخت وگفتم:اونا مامان و بابای منن.
-دروغ میگی؟
به آیدا اشاره کردم که خط چشممو بزنه و بعد به جای من آیدا جواب داد:نازی دروغ چرا...آره ننه باباشن
بعد همونطور که خط چشممو میکشید ادامه داد:پارلا شبیه مامانشه به نظرم...نظر تو چیه؟
-الان کجان؟
-بابای پارلا میره فرانسه تا درس بخونه اما اونجا نه یه دل صد دل عاشق خوشگل شهر قصه ها مامان پارلا میشه و بعد هم مامانش عاشق باباش وخلاصه آخرش میخوان با هم ازدواج کنن ولی مامان پارلا مسلمان نبوده و به خاطر عشقش میره مسلمان میشه و با هم ازدواج میکنن و پارلا کوچلو به دنیا میاد.ولی وقتی پارلادوسالش بوده اونا تصادف میکننو متاسفانه از دنیا میرن.بعد هم چون چون خانواده مامانش اونو طردکرده بودن حاضر نمیشن پارلا رو بزرگ کنن و پارلا رو میفرستنش ایران.
نازنین اومد کنارم نشست و دستمو گرفت و گفت:اوه...عزیزم..واقعا متاسفم.چه غم انگیز!
واقعا ناراحت شده بود واینو از نگاهش میفهمیدم.کار ایدا که تموم شد برگشتم سمتش و گفتم:من با این مسئله کنار اومدم.ببین نازی نمیخوام کسی بدونه ها...
-باشه.
-منم اونجام..دیدی؟
-نکنه پشتشون قایم شدی؟
اندازه نخودهم فک میکردی میفهمیدی اون خانومی که تو عکسه حامله اس.خندیدمو گفتم:تو دل مامانم قایم شدم.میبینی؟
-آره.ببینم این خونه مال خودته؟
-آره
-خودت خریدی؟
بیست سوالی راه انداخته.مثلا میخواد ازجیک وپوک من سردربیاره.گفتم:مامان بزرگم یه ساله فوت کرده.ماه دیگه سالگردشه.قبل فوتش خونسو زده بود به نامم.اون خونه بزرگ بود و منم توش میترسیدم..دوسش داشتم ولی مجبور شدم انو بفروشم بیام این آپارتمان یه خوابه نقلی خودمو بگیرم...
-پس به خاطر همین میخوای بورسو بگیری!!!!
یه کم هم آرایش کردم اما نه زیاد غلیظ.زنگ در به صدا در اومد.گفتم حتما پریا وپوریان.حدسم درست بود.آیدا ونازی هنوز تو اتاق حرف میزدن ومن رفتم استقبال پریا وپوریا.یه نگاه به خودم انداختم همه چیز عالی بود.دروتا نیمه باز کردموایسادم پشت در تا سوپرایزشون کنم.صدای قدم ها نزدیک و نزدیکترشد.ولی فکم کنم یه نفر بود.یعنی کدومشون نیومده؟وقتی مطمئن شدم به در رسیده پریدم جلو گفتم:سلام.
ولی ازپریا و پوریا خبری نبود.برای چند لحظه ی طولانی رفتم تو کما.تیلاو کیک به دست ایستاده بود جلوی درونگاهم میکرد.شاید اونم مثه من الان اینجاها نیس!با صدای چن تا سرفه ی ساختگیش به خودم اومدم.گفت:علیک سلام.خانوم میشه بری کنار..این کیکو برای شما آوردما
قبلش یه نگاه از سرتاپاش انداختمو تازه فهمیدم چی بوده چی شده.اوه مای گاد.کت و شلوار طوسی و یه پیراهن مشکی.شیک وباکلاس.از حق نگذریم خیلی خواستنی و تو دل برو شده بود.آخه لامصب به دخترا رحم کن...اینجوری میای بیرون حق دارن غش وضعف کنن.
یعنی برای یه تولد ساده انقد خوشتیپ کرده بود؟به موهاشم کلی رسیده بود وخلاصه می درخشید.مطمئنم یکی امشب مخشو میزنه.
کمی کنار کشیدم وتیلاو رد شد.میخواستم دروببندم که صدای پوریا رو شنیدم:پارلا کجا درو میبندی؟آدم به این گندگی رو نمیبینی؟اونم نه یکی دو تا...اونم نه دوتای معمولی دوتای دوقلو
یه کم خندیدم وگفتم:بیاین تو
وقتی برگشتم تیلاو کیکو گذاشته بود رو میز و داشت با آیدا و نازنین که حالا از اتاق اومده بودن بیرون خوش وبش میکرد.پریا وپوریا رفتن به تیلاو وبقیه سلام دادنو منم رفتم آشپزخونه.دوباره من...تیلاو...یه اتفاق غیرممکن دیگه که ممکن شد!!!مخم داشت میترکید.آیدا وپریا همدگیرو تو آغوش هم گرفته بودن ومیگفتن:دلم برات تنگ شده..
-آره نامرد...منم دلم تنگ شده..تازه ازدواجم میکنی خبر نمیدی هان؟؟؟
نازنین کنار تیلاو وایساده بود و عشوه های شتری تحویلش میداد.ولی خوشم میومد این پسره اصلا به دختر جماعت رو نمیده.آیدا اومد سراغمو گفت:تیلاو داره میره.بیا خداحافظی
-نه.مگه نمیمونه برای تولد؟
-نه میره
رفتم سراغش.من باید تعارف میکردم که بمونه؟مثلان خونه من بود...نه..این مهمونی من نبود که بخوام بمونه.مهمونی آیدا بود.متجعب بودم که آیدا چرا تعارف نکرد.رفتیم تا دم دروبدرقه اش کردیم.وقتی برگشتم دیدم نازی داره با پوریا حرف میزنه.
اه چقدر تنوع طلب.سیرابی هم نداره.یه نگاه از اون نگاه های پرمعنا به پوریا کردم که خودش تا تهشو خوند و اومد کنار من و گفت:خوشگل شدیا....
پریا:آره.ماه شدی.ولی شال چرا سرت کردی؟
دستی به شالم کشیدمو گفتم:من اینجوری راحت ترم.
پریا:خود دانی.
پوریا:تو نترس..پارلا انقد خوشگله که همینوجوری هم براش خواستگار ریخته..خواستگار هم نداشته باشه خودم هستم درخدمتش.
-بچه برو بشین سرجات
پریا چشمکی زد وگفت:این پسره ی ناناز کی بود؟
-همکلاسیمونه
-خدا شانس بده.منم دانشجوئم واللا.تا حالا همچین کسی ندیدم.باوقار خوشتیپ خوشگل قدبلند اوه...لامصب اخماش هم دخترکش بود...اینجا میموند که من تاشب از غصه دق میکردم
-خدا ببخشه به ننه اش
-پارلا یه کاری کن بیاد سراغ تو...
-عمرا
-مردم میرن امامزاده و هزارتاجا نذر ونیاز که چی؟همچین پسری بره خواستگاریشون اونوقت تو طاقچه بالا میزاری
-خوشت اومده بسته بندیش کن ببر.
-ببین من دارم برای کی تب میکنم...حیف..حیف اون خوشگله
-اگه به سامان نگفتم
پوریا:چیکارش داری...چشم این منو گرفته
هردو با پریا هم صدا گفتیم :اه ه ه ه ه...
آیدا اومد کنارمون وگفت:بحث تیلاوه؟
پریا با شو وشوق گفت:آره.چرا رفت؟
آیدا:میخواد بره خواستگاری.دستش درد نکنه تا زنگ زدم گفتم هیچ جا سفارش قبول نمیکنن ومیگن باید چن روز پیش سفارش میدادین برای کیک گفت خودش میره پیش یکی از آشناهاش سفارش میده
پریا:چه آقا.پوریا یه کم یادبگیر
بچه ها رفتن کنار نازی که تنها نمونه.منم رفتم تو فکر.رفته خواستگاری؟گفتم:خیلی خوبه.الان تا جواب بله بگیره و بعدش هم سرش شلوغ نومزد بازیو این حرفا بشه و بعدش هم سوربساط عروسی من بورسو گرفتمو ورفتم فرانسه وبرگشتم...خدایا شکر.این پسره ازدواج کنه قطعا سرش گرم میشه وتازه میفهمه زندگی خرج داره...فرانسه کیلو چنده.
ولی ته دلم خوشحال نبودم.یعنی جواب دختره مثبته؟یعنی چی میشه؟من چه مرگم شده؟استرس داشتم.انگار خواستگاری من بود من باید از عروس بله میگرفتم.
دیگه همه ی بچه ها اومده بودن.شاهین هم اومده بود ومن وقتی نگاه های اونو میدیم تازه به خودم افتخار میکردم که لباس باز نپوشیدم.آیدا به پرهام گفته بود ساعت8بیاد.ته دلم میگفتم:آخه انقد احساس وقتو هزینه تلف کن برای جنس مذکر..اسراف هم حدی داره به خدا.
وقتی اومد تو هممون با هم هم صدا گفتیم:
happy birthday to you….happy birthday to you
خلاصه کلی شوک وارد شده بودبهش.وکلی خوشحال بود.آیدا بهش گفته بود من یه دورهمی گرفتم.کلی خوش گذشت ولی ته دلم انگار یه چیزی اذیتم میکرد.آزارم میداد.یه آهنگ شاد جدیدباز کرده بودن همه داشتن اون وسطا میرقصیدن.پوریا وپریا هم با هم بودن.بالاخره به رگ غیرتش برمیخورد.نازنین هم با شاهین و آیدا با پرهام.من مونده بودم تنهای تنها.روی مبل نشسته بودم وبه اداهای اونا نگاه میکردمو میخندیدم.که یهو دود سیگاری که روی من فوت شد حواسمو پرت کرد.یه پسر که حدودا30ساله بودوچند تارموی سفید هم بین موهاش پیدا میشد.
-شما نمیخوای برقصی؟
-نه
-چرا؟منم مثه شما تنهام.بیاین با هم برقصیم دیگه
-ترجیح میدم همینجا بشینمو بیننده باشم
-پس برای کی میخوای برقصی؟شوهرت؟
پررویی داشت منو می انداخت رو همون دنده چپ.
-فک کن منم جای دوستت ...چه میدونم شوهرت...مهم نیته بابا.پاشو برقصیم حال کنیم.
-اول اون لامصبو خاموش کن بعد گم شو برو هوا بیاد
فک نمیکرد اینجوری جوابشو بدم مات مونده بود.خواست دستمو بگیره که بلند شدم.آیدا این کیه دعوت کردی؟پوریا وپریا اومدن سمتم و گفتن:کی بود؟
-یه مردهیزلعنتی...
پوریا:غلط کرده اومده سمت آبجی من..آبجی رخصت بدی ننه اشو به عزاش میشونم...ننه اشو سیاه پوشش میکنم
از لحن حرف زدنش خنده ام گرفت.
-لازم نکرده.تورو خدا.میری یه بلایی سرت میاره بعد من باید جواب عمه رو بدم.
ماهیچه ی برجسته اشواز روآستین لباسش نشونم داد وگفت:اینو نگاه..فک کردی الکیه؟
-همش باده..هواس...مثه این خمیر دندونا
-دستت درد نکنه آبجی که زدی غرور منو ناکار کردی..
بازم خنده ام گرفت.ولی هنوز هم همون حالو داشتم.نه خوشحال بودم ازته دلم نه غمگین...
بالاخره ساعت حدو12 بو که با هزار زحمت ومصیبت این جمعیتو راهی خونشون کردیمو گفتیم:دیگه شرمنده..وقت خوابمون رسیده.
همه رفتنو من موندم با یه خونه ی کثیف وکلی جزوه ی نخونده
++++++
خدارو شکر روز بعدش کلاس نداشتمو وقت داشتم خونه رو تمیز کنم.آیدای بی معرفت زنگ هم نزده بود از صب.دلم میخواست یه زنگی بزنه یا بیاد تو تمیزکاری خونه کمکم کنه ولی بیشتر دلم میخواست بدونم خواستگاری تیلاوخان به کجا رسیده.
بلند شدم خودم زنگ زدم:الو آیدا؟؟؟
-سلام پارلا.خوبی؟
-خوبم.صدات چرا اونجوریه؟؟؟
-ازشب که اومدم حالم خوش نیس...اسهال گرفتم..یه پام خونه اس یه پام دسشویی.
-گفتم انقد خامه کیکو نخور...خوب شد.
-دارم میمیرم...مامان میگه چشمم زدن.
-نترس اسهال تا حالا کسی رو نکشته...البته احتمالش زیاده که تو اولیش باشی
-حیف من...
-البته الان که فک میکن میبینم یکی هم ثه تو بود..ببین این علایمو داری؟دل پیچه ی شدید یه کم سرت گیج میره...بعد دلت میخوادیه چیزی بخوری ولی روت نمیشه..چون میدونی تا چند دقیقه دیگه میرسه پایین
-آره.دقیقا همینا.چی شد اون طرفه؟
-اون که مرده...خدا رحمتش کنه
-اسهال بگیری الهی...
دلو زدم به دریا وپرسیدم:از آقا دومادچه خبر؟
فک کرد منظورم پرهامه گفت:خوبه.سلام میرسونه.
-اون سایه منو با تیر میزنه..الان سلام رسونده..باور نمیکنم
-پرهام با تو دشمنی نداره
-خنگول من پرهامو نمیگم که
-کیو میگی؟
-اسهال گرفتی عقلت هم ذره ذره کم میشه ها...بابا تیلاو مگه دیشب نرفته خواستگاری؟
-هان.اونو میگی..خبر ندارم ازش.
-پرهام نمیدونه؟
-نه.چیزی نگفت.
خداحافظی کردمو شروع کردم به خوندن کتابایی که خریده بودم.وقتی تیلاو خان قراره توضیح بده و هیشکی جرات نمیکنه حتی سوالم بپرسه چن تا اشکال ازش بگیرم چه شود!!!
مانتوی آبی نفتیمو با شلوارجین راسته ام تنم کردم.مقنعه مشکیمو سرم کردم و راه افتادم.با آیدا رسیدیم به دانشگاه.وقتی رسیدیم سالن بچه ها داشتن درباره نزدیک شدن امتحانا و امتحانای میان ترم بعضی درسا صحبت میکردن.باچن تا از بچه ها سلام واحوال کردمو رفتم سرمو چرخودنم تا تیلاو رو ببینم.کجا بود؟بالاخره با پرهام و شاهین اومد.اومدن سمت ما.نازنین هم اومد.پرهام رو کرد به آیدا وگفت:عزیزم به خودت گفتم ولی دوس دارم الان بین دوستامون هم بهت بگم ممنون..منحصربه فردترین تولدی بود که تا حالا داشتم.بازم ممنون.مطمئنم الان قند تو دل آیدا آب میشد.چه نگاه های داغی بینشون رد وبدل میشو این باعث میشد من کمی حسادت بکنم به حال خوبی که آیدا داره.خواستم برم کلاس که نازنین با آب وتاب گفت:بچه ها یه خبر دست اول...
بعد به من نگاهی کردو گفت:میدونستین پارلا بچه اون ور آبه؟؟؟؟
همه باچشمای گردشده نگاهم کردن.مگه من از این دختره ی بوزینه نخواستم هیچی به کسی نگه؟؟؟!!!آیدا خواست قبل از من بحثو عوض کنه ولی حالا چشم چرون یا به قول نازی شاهین تیزبین ول کن نبود.:نه؟؟؟نازنین چی میگی..اول صبی اصلا شوخی خوبی نبود....
نازنین:نه.اتفاقا من دارم راستشو میگم.دوباره رو کرد به من وگفت:عزیزم نمیخوای خودت تعریف کنی؟
دلم میخواست یه چیزی بگمو بشورم بزارمش کنار ولی خدومو کنترل کردمو گفتم:فک نکنم زندگی من به شما ربطی داشته باشه...
شاهین زل زد به من گفت:حالا راسته یا نه؟
پوزخندی زدمو گفتم:معلومه که نازی زیاد به شما دروغ گفته وشما بهش اعتماد نداری که حرفاشو قبول نمیکنی...شاهین خان برای خیلی از حرفای این دختر یه گوشت باید در باشه اون یکی دروازه...
پرهام:متولد هر کجاکه باشین مهم اینه که الان آیدا خانوم دوستتونه.این یعنی مهر تایید برگذشته شما
حالا کی خواست تو گذشته منو تایید کنی؟آیدا خانوم آیدا خانوم...خوبه خدا خوب دروتخته رو جور کرده...هردوتاتونم عادتونه از آب گل آلود ماهی بگیرین...
شاهین:آخه اسمت که خارجکی نیس؟؟؟؟
ببین تو رو خدا یه ذره از گذشته منو فمیده پسرخاله شده.به خاطر همینه که میگم نباید به این پسرا رو داد.
تیلاو:مهم نیس.بهتره بریم کلاس.
پرهام:نه.راستش خانوم ادهمی برای منم سوال شد بدونم اسمتون چرا ایرانیه
انگار همین جمله ی پرهام کافی بود تا نیش آیدا باز بشه وهمه چیو بگه..انگار دارن ازش اعتراف میگیرن گفت:پارلا اسم واقعیش نیس که
نازی و شاهین هم صدا گفتن:پس چیه؟
یه نیشگون از بازوی آیدا گرفتم تا خودشو جمع کنه ولی لبخندهای مزخرف پرهام باعث شده بود اختیارشو از دس بده.
همونطور که نیشش باز بود و به پرهام نگاه میکرد گفت:اسم اصلیش اینه ژرویرا
شاهین:چی؟؟؟
نازی:یه بار دیگه هم بگو...
تیلاو پوزخندی زد و گفت:اسمشو نیگا...اوه اوه...واج آرایی داره.تازه به "ر"که رسیدی باید به وقف کوتاه هم بکنی
بچه ها همه خندیدن.
خدا رو شکرکه حالتم همچنان آروم باقی مونده بود.خواستم بگم شما یه اسم با کلاس نشنیدین واسه همینه الان گوشتان مثه گوش خردراز شده.ولی گفتم:خب....جنابان کنجکاو...عزیزان فضول..کلاس شروع شد.مهم اسم آدما نیس مهم رسم آدماس....
رفتم به سمت کلاس و بین چن تا از دخترا نشستم.حتی دوس نداشتم با آیدا هم چشم تو چشم بشم.حق نداشت چیزی رو که خودم تمایلی به گفتنش نداشتم و لازم نبود اونا بدوننو بگه...تازه یاد حرف تیلاو افتادم.دقیقا این جمله رو من به تیلاو گفته بودم"اسمشو نیگا"به خودم گفتم:پارلا ببین اون روز تا کجاهاش سوخته که انقد خوب یادش مونده.
نمی دونم چرا بین اون همه جمله ای که شنیده بودم جمله ی تیلاو بیشتر تو ذهنم مونده بود.وقتی کلاسا تموم شد برگشتم.آیدا تا دم در پشت سرم دوید ولی محلش نذاشتم.راز داری نکرده بود.
استاد شریفی بهم زنگ زد و تایم کلاس دوم رو بهم یادآوری کرد.آماده شدم ورفتم.آیدا چند بار زنگ زده بود ولی جوابشو نداده بودم.
وقتی رسیدم انگار همه منتظرم بودن.با بی اعتنایی رفتم سراغ استادوسلام دادم وخواستم برم سراغ کلاس که ایدا اومد:غلط کردم
-برو گم شو...نمیخوام ببینمت
-از دهنم پرید
-میخواستی جلوی اون دهن گشادتو میگرفتی
-بازم غلط کردم..پارلا ببخش.ما پشیمونیم
یعنی الان آبدا به نمایندگی از همشون اومده منت کشی؟؟؟؟یعنی تیلاو هم معذرت خواهی کرده؟؟؟تیلاو که عین خیالش هم نبود من با اینا قهر کردم ولی بقیه شون با نگاهشون التماسم میکردن.برنگشتم به سمت آیدا همونجا وایسادم وگفتم:شما یعنی کیا؟
-هممون دیگه
-دقیقا کیا؟؟؟
فقط میخواستم اسم تیلاو رو بشنوم.
-یعنی من و پرهامو شاهین و نازنین.
تیلاو چی؟؟؟یعنی اون چیزی نخواسته؟؟ای زبون دراز زبون نفهم....حالا که اینطوری شد باید بیادبه پام بیفته تا جواب سلامشو بدم...حالا میبنی جناب ملکی!
آیدا اومد دستمو گرفتو گفت:یعنی آشتی؟؟؟
درست نبود جلوی استاد بیشتر از این ناز کنم واسه همین با اخم گفتم:خب...بخشش که از بزرگان است..منم اینبارو به بزرگواری خودم بخشیدمتون...ولی اون گوزیلا رو عمرا ببخشم..اون باید خودش بیادشخصا طلب عفو کنه.
آیدا به بچه ها چشمکی زد وگفت:من که میدونم تو اون دل لطیفت طاقت نمیاره بی آیدا سر کنی...گودزیلا کیه؟
-من تو کل زندگیم چن تا گودزیلا میشناسم؟؟؟
-تیلاو؟؟؟
-پ ن پ...پرهامو میخواستم بگم ولی دلم نیومد دلتو بشکنم
چند ضربه ی محکم به کمرم زد وگفت:کاری نکن اینبار هم من قهر کنما!!!
-تازه یه شرط دیگه هم داره
-چی؟
-فرداشب منو میبری شام بیرون
-دیگه امری اوامری...گم شو اصلا حالا که بیشتر فک میکنم میفهمم همون بهتر که باهات قهر باشم.سودش بیشتره
-من رفتم کلاسم.زنگ میزنم جا وساعتشم میگم.اوکی؟؟؟؟
-رو نیس که....
+++
جلوی آینه برای بار چندم وایسادم وخودمو برانداز کردم.بارانی چرم قهموه ای با شلوار چسبون کرم و یه شال کرم..کیف دستی کرم هم تیپمو کامل کرده بود.آیدا گفت با پرهام و تیلاو میاد دنبالم.اولش خواستم نرم ولی بعد گفتم تیلاو که لولوخرخره نیست.نهایتش یکی من میگم یکی هم اون از پس هم برنیومدیم پامیشیم دعوا میکنیم و کار میکشه به گیس وگیس کشی.
سوارماشین شدم.باآیدا وپرهام سلام و احوال کردم ولی منتظر موندم تا تیلاو خودش سلام بده که این دفعه نمیدونم چی شد آقا غرورشو شکست وبدون اینکه سرشو برگردونه ازآینه نگاهم کرد وسلام داد.ناخواسته لبخندی روی لبام نشست و به آینه نگاه کردم تا چشماشو ببینم وآروم جواب سلامشو دادم.نمی دونم این لبخند لبخند پیروزی بود یا لبخنددیگه....آیدا یه مانتوی قرمز با یه شلوار مخمل سیاه پوشیده بود یه روسری ساتن براق قرمز وسیام هم سرش کرده وبود آرایشش هم تکمیل تکمیل بود.وخیلی خوشگل شده بود.من برخلاف اون یه آراش ملایم داشتم.ورنگ لباسم هم انقدر جیغ نبود.توی ماشین بیشتر از امتحنات و اینکه کدوم استاد نمره میده وکدوم یکی کفر آدمو درمیاره صحبت کردیم.تیلاو جلوی یک رستوران توقف کردو پیاده شدیم.چقدر شیک وباکلاس بود.
پرهام ایستاد یه بار دیگه خوب به رستوران نگاهی اندخات و گفت:تیلاو من گفتم برو یه جای خوب..ولی در نه این حد..الان پول این رستورانو من بیچاره باید پرداخت کنما..به فکر جیب منم بودی رفیق!!!!
آیدا کنار پرهام ایستاد دستاشو به هم مالید و گفت:به به..چه خوشی بگذره امشب...پرهام بیشتر به تو خوش میگذره
پرهام:آره...خدایا به دادم برس
آیداپشت چشمی نازک کرد و گفت:یادم میمونه که خسیسی...
پرهام دست آیدا رو گرفت یه کم خندید وگفت:نه عزیزم.یعنی گفتم تو امشب پیش منی خیلی خوش میگذره...
با هم دوتایی به راه افتادن.نگاه کردم به تیلاو که به ماشین تکیه داده بود به رفتن اونا نگاه میکرد.رو کرد به من گفت:ما هم بریم
کمی اومد سمتم ومن تازه فهمیدم چه تیپ خفنی زده.تو دانشگاهم همیشه یه سروگردن از بقیه بهتره ولی امشب یه چیز دیگه شده بود....شلوار بادمجونی تیره با یه پیراهن چهار خونه سفید وسیاه.چن تا دکمه اش باز بود و نشون میداد که هیکلش رو فرمه...آستیناشو یه کم تا کرده بود و اون ساعتش که مشخص بود مارک دار اصله...ته دلم با خودم کلنجار میرفتم:
-الهی بمیرم....تو چرا دانشگاه اینجوری نمیای؟؟؟
-اه خنگه..دانشگاه که اینجوری بیاد دختراهمینجوری درسته میخورنش...
-خدایا چی افریدی؟؟؟؟؟این پسره عایا؟؟؟یا فرشته؟؟؟
-درویش کن چشماتو دختره ی ندید بدید....
تازه به اینجا رسیده بودم که یه لحظه به خودم اومدم و گفتم:پارلا خوب فک کن ببین بلند بلند فک نکردی؟؟؟یه لحظه به خودم شک کردم..گهگاهی پیش میومد که بلند بلند فک کنم..
-خدایا به دادم برس...غلط کردم.
-پارلا همینجوری هم خودشو میگیره اینا رو هم بشنوه که فک میکنه خبریه.خاک تو سرت کنم..چشمات مشکل دارن...ناپاکن!!!
-چاه فاضلاب خونه منم زیاد میگیره...از خداشم باشه من با این چشمای آبی خوشگلم یه نظر مهمونش کنم واللا!!!
بازم نگران فکرام بودم که رسیدیم وکنار آیدا نشستم.