رمان اقای مغرور خانم لجباز3
عسل:چرا چرا بلدم...ازخودم حرصم گرفته بود که چرا اونطوری بهش خیره شدم الان پیش خودش چی فکرمی کنه؟سریع کراوات مشکیش رو بستم.کت وشلوار مشکی و پیراهن قرمز...بامن ست کرده بود...
سورن:خواهش میکنم اونجا لجبازی نکن...نباید این ماموریت قربانی لجبازی ما بشه
عسل:چیه یهو روشن فکر شدید قربان؟
سورن:یکم حرفای متین روم تاثیر گذاشته این یه مدت رو نقش بازی کن بریم ایران از دست هم دیگه راحت می شیم
عسل:لحظه شماری می کنم واسه ایران...بریم متین منتظره
رفتیم پایین.متین با یه کت و شلوار سفید و پیراهن طوسی منتظر ما بود و به ماشینش تکیه داده بود.
متین:اوه اوه خوشتیپ ها رو نگاه.آقا خانم یه امضا در راه خدا به من بدید خواهش می کنم
سورن:خودتو لوس نکن پسر
عسل:توهم تو خوشتیپی دست کمی ازما نداری ها
متین:وای تو رو خدا راست می گی؟
سورم:می خوای همینجوری وایسی و حرف بزنی؟
متین دستپاچه گفت:پس چیکارکنم ؟
سورن:راه بیافت دیگه
متین:آها آها باشه باشه
ماشین حرکت کرد وبعد از40 دقیقه جلوی یه ویلای خیلی مجلل نگه داشت...پیاده شدیم.
متین:اینجا خونه ی مهندس نصیری هه یه خلافکار سرمایه دار...
رفتیم بالا متین با چند نفر سلام و علیک کرد.مهندس کیانی که ما رو دید اومد سمت ما.
مهندس کیانی با سورن و متین دست داد.چشم ازمن برنمی داشت.دستم رو گرفت وبوسید
مانی:اوه سورن جان خانوم زیبات رو بامن عوض میکنی؟
سورن یکم اخم کردوبعد باخنده گفت:سارا خانوم داره میاد جلوی اون هم همین حرفو می زنی؟
سارا اومد وبا هر سه ی ما روبوسی کرد.لباس دکلته طوسی پوشیده بود که خیلی باز بود.همش دور و بر متین و سورن می چرخید کیانی هم دور من.
سارا:اوه خدای من رقص...شما باید امشب رقصید.
متین:من با کی رقصید؟هیچ کس نبود؟
سارا سریعا دست متین رو گرفت وبرد وسط تا باهم تانگو برقصن.
مانی بی غیرت می خندید اومد جلو ودست من رو گرفت که ببره باهم برقصیم.
عسل:نه نه ممنون...من نمی رقصم
مانی:چرا؟به من افتخار نمی دید؟
عسل:نه موضوع این نیست...می خوام یکم نوشیدنی بخورم
اخم کرد.بهش برخورده بود.بد جور دلش رو واسه رقصیدن بامن صابون زده بود.رفت و اونطرف تر دست یک دختر رو گرفت و
روبه ما گفت:شما دوتاهم باید برقصید زودباشید بیاید وسط.
سورن:نه ممنون
مانی:گفتم باید برقصید زودباشید ببینم
سورن زیرلب گفت:عجب گیریه ها مثه اینکه مجبوریم
عسل:یعنی می خوای واقعا برقصی؟
سورن:آره دیگه چاره ی دیگه ای هم مگه داریم؟
عسل:آخه...
سریع دستم رو گرفت ورفتیم وسط.
متین تا ما رو دید خندید وچند ثانیه ما رو نگاه کرد.
سورن خیلی باتجربه و ماهرانه می رقصید.با یه دستش دستم روگرفته بود و با دست دیگه اش دور کمرم رو،من هم دستم رو روی شونه اش گذاشته بودم.صورتش نزدیک صورتم بود.نفس هامون درهم آمیخته شده بود...قلبم تند تند میزد...کاش هرچه زودتر این رقص مسخره تموم شه...
دلم می خواست یه زیر پایی بهش بزنم.پامو آوردم جلو نگاه کرد.زیرلب باحرص در حالی که سعی می کرد لبخند بزنه .گفت:چیه؟فکرای شوم زده به سرت؟پاتو جمع کن مگرنه خودم یه کاری می کنم بیافتی
عسل:نخیر...من کاری نمی خواستم بکنم ..من خیلی بلد نیستم عین شما...
سورن:دروغگوی خوبی نیستی تو خیلی به این رقص واردی
عسل:آره تومهمونی هامون با پسرای فامیل زیاد می رقصم...
باحرص به چشمام خیره شد.
سورن:خیلی خب...حواست به دور وبر باشه
با نگاهم اینطرف واونطرف رو می پاییدم.به ظاهر می رقصیدیم اما تمام حواسمون به مهمون ها بود...زن ها و مردهایی که خیلی پولدار به نظر می رسیدن...وصد البته خلافکار...
همه یه جورایی از ایران در رفته بودن و دستی تو خلاف های مالیاتی و شرکتی داشتن...
بالاخره آهنگ لعنتی تموم شد ورفتیم پیش بقیه ایستادیم.
مانی:خیلی خوب می رقصین مهندس...البته هر کسی جای شماهم باشه با یه خانوم فوق العاده زیبا برقصه رقصش خوب می شه دیگه
سورن:خب آره من مرد خوشبختی هستم نکنه شما حسودیتون میشه؟
مانی سرش رو آورد جلو یه چشمکی زد وخیلی آروم گفت:نباید بشه؟عسل خانوم خیلی خیلی زیباست
متین:چرا بلندنمی گی سارا جونم بشنوه؟
سارا:مانی چی گفت؟من نباید شنید؟
متین:مانی داشت از زیبایی عسل تعریف میرد
مانی:اِ...متین؟
سارا:واقعا عسل زیبا هست و سورن زیباتر
پشت چشمی برای مانی نازک کرد و به سورن چشمک زد.چشمای من و مانی گرد شده بود.متین ولوله هم فقط می خندید.سارا رفت کنار سورن ایستاد و بازوی سورن رو محکم تو دستاش گرفت.سورن یکم اخماش رفت توهم،بعدباخنده ی مصنوعی بازوش رو از دستای سارا بیرون کشید و گفت:خواهش می کنم منو قاطی دعواهاتون نکنید
مانی:خیلی خب نمی خواین بامهندس نصیری و دیگر دوستان آشنا شین؟
سورن:چراچرا می خوام بریم
متین و سورن و مانی داشتن می رفتن تا من اومدم همراهشون برم سارا دستم رو کشید:ولشون کن آدمای حوصله سربری هست بریم با دخترا خوش بگذرونیم...هی دختر زود باش
به سورن نگاه کردم سرش رو انداخت پایین و تکون داد.با سربهم گفت اشکالی نداره ورفت.
رفتیم پیش دوستای سارا.چندتا دخترجوون بودند که لباسهای شب خیلی باز پوشیده بودن وبا خنده نوشیدنی می خوردن.
سارا:سلام دخترها من اومد
ونوس:اوه اوه باز سرکله ی تو پیداشد که بلبل جون
وبا خنده از بازوی سارا نیشگون گرفت:دوست جدید پیدا کردی
سارا:اوه این عسل هست نامزد مهندس صادقی شریک مانی
نیلوفر که دختر زیبا و ارومی بود دستش رو به سمتم دراز کرد:سلام عسل جان...خیلی خوش اومدی من نیلوفرم دختر مهندس نصیری
عسل:من تعریف شما رو خیلی شنیدم از آشنایی تون خیلی خوشوقتم.واقعا باید بگم که ویلای زیبایی دارید
نیلوفر:ممنون قابل شمارونداره
عسل:مرسی
مرسانا:جانم؟منو صدا کردی عسل جون؟
همشون زدن زیر خنده و من متعجب بهشون نگاه می کردم.
عسل:نه ...من صداتون نکردم
ونوس:چرا دیگه همین الان گفتیم مرسی
عسل:مرسی؟مگه اسمشون مرسی هه؟
مرسانا:نه اسمم مرساناست دخترخاله ی نیلی ام دختر دکتر ساجدی محقق شرکت کیانی بچه ها میگن مرسی
عسل:اوه پس شما باید یه پدر بسیار باهوش داشته باشی
ونوس:آره ولی کاش یکمی از هوش پدرش رو به ارث می برد...منم ونوسم...دختر عموی نیلی،دختر مهندس ناصرنصیری ام
عسل:متین می گفت خانواده مهندس نصیری دخترهای خوشگلی داره من باورم نمی شد
مرسانا:متین اسمی از کسی نیاورد؟
ونوس:اگرم بیاره اسم شما رو نمیاره مرسی خانوم.عسل جون چیزی نگفته درموردمن؟
سارا:اوه عسل تو نباید تعجب کرد...همه اینجا دیوونه متین هستن او اما توجه نکرد به هیچکس...
عسل:اما خیلی دنبال یه دختره نازه که عشقش رو به پاش بریزه متین یه پسر کاملا فوق العاده ست
مرسانا دستاش رو گره کرد توهم سمت صورتش گرفت.توچشماش برق عجیبی بود:وهمچنین خیلی خیلی جذاب
ونوس با آرنج به پهلوش زد:دلت رو صابون نزن...
نیلوفر:بس کنید بچه ها...عسل جان نوشیدنی چی میل داری؟
عسل:ممنون میشم اگه یه نوشیدنی غیرالکلی بهم بدین
ونوس:خب الکلی که بیشتر شادت میکنه
عسل:ممنون معده ام یکم حساسه...چندبار امتحان کردم هر دفعه حالم بدشده ترجیح میدم نخورم
ونوس:باشه الان میرم می گیرم برات.
یه چشمک به مرسانا زد ورفت.
دو دقیقه بعد ونوس نوشیدنی رو برام آورد خوردم وتشکر کردم.
چند دقیقه بعد احساس منگی داشتم تمام سالن دور تا دور سرم می چرخید.
ازاون سالنی که غرق نور بود با لوسترهای بسیار زیبا ومجلل پوشیده شده بود تنها نورهای تار می دیدم.انگار تو هوا بودم و سرخوشانه می خندیدم...فکر می کردم یه دختر کوچولوی آتیش پاره ام که باید توجه همه رو امشب به خودش جلب کنه وبشه ستاره ی امشب مهمونی.
احساس کردم سرم گیج می ره و بعضی ها خیلی بد نگام می کنن.سرم گیج رفت و دیگه چشمام بسته شد داشتم می افتادم که به یه چیز نرمی برخورد کردم.سریع منو از روی زمین بلند کرد.احساس می کردم عین یه پر روی هوا معلقم...
صداهای گنگی می شنیدم
سورن:چی شد؟عسل...عسل...
متین:چی خورد اینکه سابقه غش و این چیزا نداشت.
متین خم شد و استکانی که از دستم افتاده بود رو برداشت روبه دخترا با عصبانیت گفت:کی بهش مشروب داده؟
مرسانا:متین جون فقط یه لیوان بود...چه می دونستیم اینقدر بی جنبه ست
متین:عسل به مشروبات الکلی حساسیت شدید داره مگه نگفت بهتون؟یه گیلاسش براش مثه سم می مونه.
سورن با چشمهای گرد شده درحالی که هنوز عسل رو تو آغوش داشت.
زیرلب گفت:چی داری می گی؟
متین خیلی آروم سرتکون داد وگفت:راست میگم به خدا.خدا رو شکر مهمونی تموم شد اگه ازهمون اولش می خورد مهمونی رو زهرمارمون می کرد .زودباش بریم .
بعد رو کرد به ونوس و مرسانا:می دونم بهتون گفته و شما ها با شیطنت بهش دادید
ونوس:چرا ما؟ فقط ما دوتا مگه اینجاییم؟ شاید سارا و نیلی دادن
سارا:اوه خدای من عسل گفت حساسیت داشت تورفت ونوشیدنی آورد ونوس
متین:دیدی گفتم ونوس خانوم اگه یبار...
سورن:دستم شکست متین بریم تا حالش بدتر نشده بیخیال بعدا تصفیه حساب می کنیم...
متین با عصبانیت به چشمای مشکی و وحشی ونوس خیره شد و انگشت اشاره اش رو به سمت اون گرفت.لب هاش رو بهم فشرد و سرتکون داد وبی خدا حافظی دنبال سورن راه افتاد.
ونوس که عصبی شده بود دستی تو موهای مشکی پریشونش فرو کرد:اه...این پسره چرا سنگ این دختره تیتیش مامانی رو به سینه میزنه.
مانی از پشت سر گفت:واسه اینکه رفیق های دوره دانشگاه همن و جیک توجیک هم.
مرسانا یه تای ابروش رو انداخت بالا ودست به سینه گفت:ماکه نفهمیدیم عسل دوست دختر مهندس صادقیه یا متین
سارا:خیلی خوب حسودی نکرد بس است.
در به شدت باز شد.سورن عسل رو خیلی آروم روی تخت گذاشت.
صورت عسل کمی از سیلی های سورن سرخ شده بود.سورن مستاصل دستی توموهای قهوه ای نرمش فروکرد و با خشم اما خیلی آروم گفت:بهتر ازاین نمیشه...متین اگه اتفاقی براش بیافته چی؟واقعا حساسیت داره؟
متین:حساسیت که...خب خودت میدونی عسل که این چیزا نمی خوره واسه همین هم معده اش تعجب کرد وحالش بد شد.این یه درس عبرتی میشه برای اوناکه دیگه بهش مشروب ندن.
سورن کمی به صورت ناز عسل که معصومانه به خواب رفته بود نگاه کرد.پنجره اتاق باز بود و نور مهتاب از بیرون به داخل اتاق سرک می کشید و نیمی از صورت زیبای عسل رو روشن می کرد.سورن مات به عسل خیره شد بود.
متین:هی پسر...به نفعته که ازاین فرصت سو استفاده نکنی و شیطون گولت نزنه.مگرنه صبح که بیدارشه فاتحه ات خوندست...دیگه خود دانی...
سورن که تازه متوجه حالت غیرعادیش شده بود به متین نگاه کرد واخماش رو توهم کرد:متین...الان وقت شوخی کردنه؟
متین باخنده در حالی که سورن هلش می داد بیرون گفت:این فقط یه نصیحت دوستانه بود عزیزم...گونه سورن رو بوسید و به سمت در خروجی رفت.
سورن:متین کجا؟چیکارش کنم؟
متین:هیچی بزار بخوابه صبح که بلندشه خوب می شه...می رم خونه خودم خیلی کاردارم
خمیازه ای کشید وادامه داد:خداحافظ .
در رو تا نیمه بست دوباره با لبخند شیطانی سرش رو ازلای در آورد تو.
متین:به هشدارام که خوب گوش کردی شیطون گولت نزنه خوشگله
سورن کوسن مبل رو برداشت وبا لبخند به طرف متین پرت کرد اونم سربع در وبست ورفت.
سورن بی رمق روی مبل راحتی ولو شد.به اتفاق های امشب فکرمی کرد.به مهندس نصیری وکیانی ...به تمام افرادی که امشب باهاشون آشنا شده بود.سعی کرد پرونده هر کدوم رو از اول مرور کنه...بعدشم لپ تاپش رو روشن کرد وگزارش بلند بالایی برای سردار نوشت وفرستاد.
به ساعت نقره ای دستش نگاه کرد.ساعت 3شب بود.چشمای خمارش رو با پشت دست مالوند ورفت تو اتاق خواب.
نگاهش به عسل افتاد هنوزم خوابیده بود...نگاه به لباساش کرد...هنوز کفش هاش پاش بود نشست پایین تخت و کفشهای عسل رو در آورد...
سورن:هه...فکرنمی کردم اینقدر نازک نارنجی باشی جناب سروان...تو موشم نیستی واسه من ادای ببرهای وحشی رو در میاری...
سعی کرد کت عسل رو در بیاره به سختی اینکارو کرد.نیم خیز بلندش کرد وکتش رو از تنش در آورد.نگاهش روی بدن همچون برف عسل ثابت موند...
بعد یه چیزی از درونش بهش نهیب زد
“پسرخجالت بکش...چشمای هیزت رو جمع کن...”
تا اومد عسل رو دوباره بخوابونه سرجاش دید عسل باچشمای خمار بهش خیره شده.
عسل:تو..دی..گه...کی...هس..تی ای..جا..کجاس.ت؟
صدای دورگه ومست عسل سورن رو وادار به خنده کرد
سورن:هیچی بخواب صبح که پاشدی حالت سرجاش اومد هم یادت میاد من کی ام هم اینجاکجاست
خواست از روی تخت بلند شه که عسل مچ دستش رو محکم گرفت
عسل:ک..جا؟نمی...زارم..بر..ری من..می..تر..سم
سورن با کلافگی گفت:دستم رو ول کن نترس من همین جا تویه هالم
دوباره بلند شد بره که ایندفعه عسل محکم تر دستش رو کشید.سورن هم تعادلش رو از دست داد و افتاد رو عسل.
نگاه هاشون تو هم قفل شده بود...نفس هاشون به صورت هم دیگه می خورد...عسل داغ شده بود چشماش به لب های خوشفرم سورن افتاد...سرش رو برد جلو و لب های سورن رو بوسید...
سورن سعی کرد خودش رو کنار بکشه اما فایده نداشت..دستهای عسل که دورکمر سورن حلقه شده بودن چیز مهمی نبود.سورن با اون هیکل ورزشکاریش خیلی سریعتر از انچه که فکرش رو بکنید می تونست دستای ظریف دخترونه ی عسل رو باز کنه...اما یه نیروی دیگه بود که نمی ذاشت کنار بیاد...نمی دونست چی بود اما چشمای طوسی عسلی عسل نمی ذاشت اون کناربره...
سورن اخم غلیظی رو پیشونیش نشست یاد حرفای متین افتاد
متین:به هشدارام که خوب گوش کردی،شیطون گولت نزنه خوشگله...
صدای متین تو سرش پیچید آره این شیطون لعنتیه که داره گولش میزنه...عسل چندبوسه کوچولو دیگه از لب های سورن گرفت.سورن با اخم خیلی سریع بلند شد و رفت و در و خیلی محکم کوبید.
صبح باسر درد بدی از خواب بلند شدم.لباس مشکیم تنم بود اما خبری از کتم نبود.با یه دست سرم رو گرفتم و رفتم تویه حال.سورن تا من رو دیدگفت
سورن:بالاخره بیدارشدی؟صبح بخیر خانوم نازک نارنجی
عسل:من چرا اینقدر سرم درد میک نه چی شده؟
سورن:یعنی تو می خوای بگی دیشب یادت نمیاد؟نکنه خدارو شکر فراموشی گرفتی؟
عسل:دیشب؟
به دیشب فکرکرد...چیزی جز صدای شکستن لیوان وبی هوشیش یادش نمی اومد.
عسل:تو دیشب به من یه زهرماری رو دادی که خوردم بعد سرم گیج رفت ونمی دونم بقیش رو...یادم نمیاد
سورن:اه...آهان من دادم اونوقت؟یکم حواست رو بیشترجمع کن دیگه از این چیزا بهت ندم خانوم کوچولو چون نزدیک بود کار دست خودت و من بدی...
و با پوزخند معنی داری روش رو برگردوند.به بازوش چنگ انداختم و برش گردوندم
سورن:هوی چته ببر وحشی؟می خوای منو تیکه تیکه کنی؟
تموم حرفاش رو با لبخند کجی گوشه ی لباش می زد.
از فراموشی من سو استفاده می کرد و زجرم می داد.
یک آن یه فکری از سرم گذشت...نه...نه اگه اینطوربود این لباس الان تنم نبود...خیالم راحت شد.هنوزهم پوزخند میزد.لعنتی فقط میخواست حرص من رو دربیاره
عسل:میگی چی شده دیشب؟
لحنم آروم بود میدونستم اگه باهاش کل بندازم دستم می اندازه ومسخره ام میکنه.این موجود فقط دربرابر حرف آروم رام می شد.دیگه اخلاقش دستم اومده بود...
شونه هاش رو انداخت بالا
سورن:تو مهمونی بهت یه نوشیدنی خوش مزه دادن که سرت گیج رفت و شدی وبال گردن ما...
عسل:درست حرف بزن چی شده...
سورن:هیچی بابا...الان پس می افتی ...هیچی مشروب خوردی سرت گیج رفت ماهم آوردیمت خونه
عسل:همین؟
سورن:اوهوم همین
بااخم نگاش کردم.
عسل:پس چرا گفتی که نزدیک بود کار دست...
قهقهه ایی زد وبلند بلند خندید:هیچی بیخیال زیاد به کله ی پوکت فشار نیار
با عصبانیت دادزدم:همین نبوده...تو یه بیشعور بامن چیکارکردی؟
خنده از روی لباش رفت کنار.با اخم و ابروهای گره خورده اومد درست جلوی من ایستاد و چونه ام رو محکم تو دستش گرفت.دردم می اومد اما چیزی نگفتم.فقط دندون هام رو می ساییدم روی هم و باخشم و انزجار نگاهش می کردم.
سورن:مثل اینکه دوباره یادت رفته ما کی هستیم واینجا چیکار می کنیم؟یادت رفته تو زیردست منی ها؟دوباره بلبل زبون شدی
چونه ام رو محکم از دستاش کشیدم بیرون.
عسل:تواگه عین آدم جواب من رو بدی لازم به دعوا نیست آقای به ظاهر محترم
کلمه آخر روطوری ادا کردم که لجش بیشتر دراومد
سورن:نزار دهنم رو باز کنم ها مربا
عسل:باز کن ببینم چی می خوای بگی؟د...بازکن دیگه اون دهن...
سورن:باشه باشه شما عصبانی نشو باز می کنم...نگران نباش....
لحنش تمسخر آمیز بود
سورن:دیشب من بودم دست تو رو کشیدم نه؟من بودم نذاشتم بری؟
عسل:چی؟
سورن:نه عزیزم تو به ذهن خودت فشار نیار یادت نمیاد.من بودم که تو رو انداختم رو خودم...
مغزم داشت سوت می کشید وای خدا این چی داره می گه...نکنه داره اذیتم می کنه...اما بنظرم راست می گفت یه چیزایی داشت یادم می اومد
عسل:این حرفا یعنی چی؟
سورن:من بودم هی لب های تو رو می بوسیدم،نه؟همه ی این کارایی رو که گفتم جنابعالی انجام دادی واسه همین گفتم نزدیک بود کار دست خودت بدی...
کمی سرخ و سفید شدم ولی بعد طلبکارانه به سمتش یورش بردم و با مشت به سینه اش زدم:تویه پست عوضی ای ...آبروی هر چی سرگرده بردی...توبامن چی کار...
سورن:ساکت شو حرف مفت نزن...تو تو حال خودت نبودی من که بودم...فکرکردی می ذارم دستت به من بخوره؟من همین جوری به زور تو رو تحمل می کنم اونوقت بیام...حالمو بهم نزن سر صبحی...
با پوزخند طرف آشپزخونه رفت و یه قهوه برای خودش ریخت ونشست رو صندلی ناهارخوری...
نشستم روی مبل با دو دستم سرم رو گرفتم...خدایا من چیکارکردم؟شانس آوردم یه ذره وجدان امانت داری داره مگرنه کارم ساخته بود...دختره خنگ دیگه هیچی کوفت نمی کنی ها...حالا چطور تو روی این نگاه کنم؟
سورن:خیلی خب چیزی نشده که حالا برو لباست رو عوض کن بیا صبحونه بخور...
رفتم تو اتاق و لباسم رو عوض کردم.خودم رو پرت کردم روی تخت و گریه می کردم.
تو فکر بودم و همچنان اشکام سرازیر میشدن که دستی سرم رو از روی شالم نوازش کرد برگشتم دیدم متینه.
تا من رو دید لبخند زد و سرم رو تو بغل خودش گرفت و بوسید.
متین:الهی قربون اون چشمای خوشگلت بشم که عین ابر بهاری می باره...کی عسل منو اذیت کرده اشکش رو در آورده...می کشمش...سورن اذیتت کرده؟ای سورن بدجنس اگه دستم بهت نرسه حالا کارت به جایی رسیده که دختر منو اذیت می کنی؟الان می رم دعواش می کنم
عین این کسایی که بخوان دختر بچه 5ساله ای رو دلداری بدن حرف می زد بایه لحن شیرین وبامزه...