-مهسا..این فرت نه...فرت سوم رو بگیر..

-ای بابا نمی تونم..

کنارش نشستم و دستشو توی دستم گرفتم..

-ببین اینطوری..این انگشتتو روی فرت چهار سیم بالایی بزار..حالا این یکی رو بزار روی فرت سه این یکی سیم...

-نمی تونم...سخته آرتین

دستی به موهام کشیدم..این بچه نمی خواد یاد بگیره..

-باشه..پس من برم..اینو تمرین کن اگه مشکل یا سوالی داشتی زنگ بزن به گوشیم...باشه؟

از جاش بلند شد و گیتارو کنار تخت گذاشت و گفت:

-حالا نشستی که..چه عجله ای داری..

-نه عزیزم..باید برم با یکی از دوستام قرار دارم..

-ناقلا چه قراری؟اسمش چیه؟

خندیدم و گفتم:

-اونطور که جنابعالی فکر می کنی نیس..اسمش هم رضاست..

-باشه برو..تا من ببینم چکار می تونم بکنم..

-موفق باشی

از خونه زدم بیرون و به سمت کافی شاپی که با رضا یکی از بچه های دانشگاه قرار داشتم رفتم..قرار بود با هم دیگه آموزشگاه موسیقی بزنیم..البته بعد از این که مدرکمون رو گرفتیم..

در کافی شاپ رو باز کردم که با دیدن رضا که برام دست تکون داد به سمتش رفتم..

نمی دونم این خز بازیای چیه جلو ملت انجام میده..

رفتم سرجام نشستم که نگاه سنگینی رو روی خودم حس کردم...سعی کردم منبع نگاه رو پیدا کنم و البته بعد از پنج مین موفق شدم..

بله...

منبع نگاه شیدا خانم بود..

همون خانم پاکه..که نجابت از سر و روش می ریزه..

نشسته با یه دختر و پسر گل میگه و گل می شنوه و منو هم با نگاهش می خوره..

بعد می گه فکر کردی ازت خوشم میاد..

با صدای رضا که سه ساعته داره چرت و پرت بلغور می کنه به سمتش برگشتم..

-رضا اینا رو بیخی..بگو ببینم چه خبر؟

-خبر که هیچ..اون دختره بود اون دفعه اسکولش کردم..

-کدوم..؟تو دختر زیاد خر میکنی..

خندید و گفت:

-بابا اون که تو میلاد نور دیدیمش...سر به زیر بود..بهش گفتم میخوام بیام خواستگاریت..

-آهان خب؟

-هیچی..از دیروز پدرمو درآورده اگه نیای خواستگاری بابام میدم به دوستش و این حرفا

حوصله ی این حرفا رو نداشتم برای همین بعد از خوردن قهوه ام از جا بلند شدم و گفتم:

-ببین من باید برم..کار دارم..فعلا..

-باشه..پس خبرم کن..

-اوکی..

از کنار میز اونا رد شدم که دیدم شیدا داره با تعجب بهم نگاه می کنه..فکر می کنم می خواست الان برم جلو آشنایی بدم..کور خوندی..

وایسا ببینم..اصلا منو رضا سر چی قرار گذاشته بودیم؟؟

آهان یادم افتاد..قرار بود مثلا یکی از دوستای طراحش رو بهم معرفی کنه برای دیزاین سوئیت..

این مدت کسل شده بودم و می خواستم یه تغییری ایجاد کنم...نه که سوئیت خیلی بزرگه..تصمیم گرفتم دیزاینشو عوض کنم..

به گوشیش زنگ زدم و گفتم:

-رضا اصلا حواست هس برا چی قرار داشتیم؟خواستی این رفیقتو بهم معرفی کنیا..

-بابا نتونست بیاد..بی خیال..آدرسشو میدم برو پیشش..اصلا یادم رفت..اینقدر که تو عجله کردی..

-باشه آدرسو برای اس ام اس کن..

-اوکی..

اوه اوه چقدر کفش...فکر کنم مهمون داریم..

چیزی که اصلا حوصلشو ندارم..

وارد خونه که شدم همه سر میز شام نشسته بودن..

پس مهمان های عزیز اینا هستن..

اوف.....

خانواده ی داییم بودن..زن دایی مهری و پسرش آرشام و دختر سیزده سالش الهه..داییم فوت شده بود..

خدا رفتگان شما هم بیامرزه...

سلام بلند بالایی کردم و رفتم کنار میز ایستادم که مامانم گفت:

-بیا بشین عزیزم..

بعد هم با چشماش یه جوری نگاه کرد که التماس توی نگاهش موج میزد..

نگاهش دقیقا از این نگاه هایی بود که مادرها توی فیلم ها به پسرای معتادشون می کنن..

پوزخندی توی دلم به این حرف زدم و به خودم گفتم:

-معتاد نیستی آقا آرتین..بداخلاق که هستی

و بعد از این فکر دهن کجی توی دلم به خودم کردم و روی صندلی کنار بابام نشستم...

بابا داشت از بوتیکی که به دست من سپرده حرف می زد و به اصطلاح و به قول خودش از من تعریف می کرد..

من نخوام ازم تعریف کنه کیو باید ببینم..

آخه یکی نیست بگه می خوای تعریف کنی؟

بگو بچم سه چهارم سازهای موسیقی و استاده..

بگو قراره براش آموزشگاه بزنم بترکونه..

بگو پسرم خوشگله..

بگو دخترا براش سر و دست می شکونن

از افکار خودم خندم گرفت و نا خود آگاه خندیدم و البته نفهمیدم خیلی وقته بحث جمع رفته سر موضوع ازدواج من...

حالا حدس بزنید دقیقا موضوع چی بود؟

طی حدسیات من که البته بعد از حرف مامان به یقین تبدیل شده بودن..مامان گفته بود برای ازدواج با آرتین کی بهتر از آنا و من همون موقع خندیدم..

زن دایی گفت:

-پس خبراییه..

با پرویی تمام جواب دادم:

-نه زن دایی جان؟چیزی شده؟به منم بگید بدونم..

زن دایی هم که کلا همیشه یه نموره شیرین می زد گفت:

-آرتین جان خودتو به موش مردگی نزن که بهت نمیاد...هر کی تو رو نشناسه من تو رو خوب می شناسم..

پوزخندی زدم و گفتم:

-هیچ کس نه و شما..میشه بگید دقیقا از کجا منو می شناسید..؟؟؟!!!

خدا رو شکر ساکت شد و دیگه چیزی نگفت...بقیه شام در سکوت صرف شد..منم از کارم کلی راضی بودم چون زبون این زن فوضول رو کوتاه کرده بودم...با وجود مغرور بودنم خیلی از سر به سر گذاشتن خوشم میومد

یه ساعتی بعد از شام عزم رفتن کردن...و در کمال تعجبم دیدم موقع خداحافظی آرشام گونه ی آنا رو بوسید..هر چند این چیزا توی خانواده ی ما عادی بود..اما از آنا تعجب کردم..ولی بعدش یاد تولد افتادم و اینکه توی بغل آرشام چه قری می داد..خلاصه از فرش زدم بیرون..

بعد از رفتنشون مامان شروع کرد:

-این حرفا چیه زدی پسر؟

منم گفتم:

-مامان نگو بدت اومد زبونشو کوتاه کردم...ای بابا خسته شدم..خودت هم میدونی این زن دایی فوضوله..و حقشه یه نفر حالشو بگیره...پی بیخیال چون حوصله ی دعوا ندارم...

مامان زیر لب چیزی گفت و بعد رو به بابا گفت:

-بفرما..گفتی میره سرکار اخلاقش درست میشه..درست که نشد هیچ بدترم شد..

من-مامان من نخوام اخلاقم درست بشه باید کیو ببینم؟بابا ولم کنید..من همینم...اصلا میرم سوئیت ببینم کی قراره جلومو بگیره...چه گیری کردیما..

آرمین سعی داشت آرومم کنه که موفق نشد و کشید کنار..منم گوشیو سوییچمو برداشتم و رفتم سوئیت..

دوباره یاد اون خنده ی بی موقع افتادم ...

یکی نیس بگه آرتین جان شما هیچ وقت با خودت نمیگی بخندی..همین حالا باید این عمل رو انجام می دادی؟

ای خدا..

از دست خودم کلافه شده بودم..

من کجا...آنا کجا...

من با دخترای مارموز آبم توی یه جوب نمیره..

اما....

خدایا خودت بخیر بگذرون...

خيلي از ديدنش هول شدم خودم هم نمي دونم چرا ولي ترسيدم يه لحظه از حضور مهراب و اين كه رفتم دنبالش دلم لرزيد واسه چي ارتين رو بايد همين حالا اونم وقتي كه با مهرابم ببينم؟! ... طرز فكرش برام مهم نبود اما چون مي دونستم مطمئنا يه روزي به خاطر همين امروز مسخره ام مي كنه و مارك دار مي شم ترسيدم. ارتيني كه به خاطر يه سلام فكر مي كنه عاشقش شدم حالا كه منو با مهراب ديده چه فكري مي كنه.

احتمالا خيلي تابلو بهش نگاه كردم چون سرشو بالا گرفت و بهم نگاه كرد يه لحظه نگام تو نگاش قفل شد كه ديدم يه پوزخند گوشه ي لبش خودنمايي كرد كه معنيش خيلي تابلو بود:" ديدي راست گفتم؟!"

اي خدا عجب غلطي كردم تو اين بوتيك كار كردما نه به اقاي صالح كه اين قدر خوش اخلاقه نه به پسرش كه نمي شه با يه كيلو عسل هم خوردش كه هيچي بهش يه ناخونك زد. اخه خدا مطمئنا گل اضافه اورده بودي دلت سوخته بود اين بشر رو ساختي احتمالا به جز غرور هم هيچي بهش ندادي. وقتي ارتين از كافي شاپ رفت بيرون يكم بهتر شدم ولي در كل خيلي حالم گرفته شد مهراب هم اينو فهميد چون دستمو تو دستش گرفت و گفت:" شيدا اتفاقي افتاده؟!" اه اينم كه همين حالا بايد جو گير مي شد تا حالا دو بار بيشتر اين مدلي عاشقونه نشده بود كه اون دو بار هم كلي باهاش دعوا كردم. معزم قفل كرده بود اين مهراب هم كه اون دستاي لعنتيشو برنمي داشت كه من از دستش راحت شد اما زود به خودم اومدم دستمو كشيدم بيرون و به بهانه ي قهر از اون كافي شاپ اومدم بيرون. تو دلم گفتم:

- مهراب خدا وكيلي يه بار كار مفيد تو زندگيت كردي كه باعث شدي از اون كافي شاپ كوفتي بيام بيرون.

برام عجيب بود اما اعصابم شديدا خط خطي شده بود دليلش هم واضح بود من نمي خواستم جلوي يه بچه سوسول پولدار كم بيارم همين و بس.

ياد حرف مامانم افتادم كه مي گفت:- هروقت استرس داري يا اعصابت خط خطيه تا ده بشمار و يه نفس عميق بكش حله.

به اين فكرم خنديدم مامان بيچاره ي من كي تا حالا مثه چاله ميدونيا حرف مي زده كه من بي خبر بودم؟!... خلاصه به نسخه ي مامانم عمل كردم و نفس عميق كشيدم و طبق عادتم يه صلوات فرستادم. نمي دونم وتقعا اروم شدم يا نه اما يعي كردم خوش بينانه فكر كنم اروم شدم. بيخيال به طرف پياده رو راه افتادم تصميم گرفتم يه قسمتي از راه رو پياده برگردم. با اين تصميم mp3 پليرم رو از تو كيفم در اوردم و صداي انريكه جونم رو گوش دادم. تو راه با ديدن دنياي شكلات به اين فكر افتادم كه واسه نيما يع بسته شكلات بخرم اخه ديروز هم يادم رفته بود واسش چيزي بخرم. خيلي دلم مي خواست بتونم دنيا رو به پاش بريزم( اخ اخ اخ عاشقي بد درديه...) ولي حيف كه بيشتر از اين از دستم بر نميومد. رفتم داخل و بعد از گشتن يه بسته شكلات نسبتا ارزون براش خريدم و به طرف خونه راه افتادم. اواسط راه بود كه ديدم خيلي ديره و اگه بخوام به پياده روي ادامه بدم مامانم خفم مي كنه به خاطر همينم به طرف خيابون رفتم و منتظر تاكسي وايسادم. منتظر تاكسي بودم كه يه زانتياي سفيد برام بوق زد محل نذاشتم و به طرف پياده رو رفتم و ادامه ي اهنگم رو گوش دادم اما طرف ول كن نبود. اعصابم خرد شد و برگشتم بهش يه چيزي بگم كه ديدم ارشه...

اي خدا امروز اصلا حوصله ي اين يكي رو ندارم غيبش كن يه موقع ديگه بيارش واسه امروزم كافيه ولي خدا مثل اينكه داشت به كار بقيه كه زودتر از من زنبيل گزاشته بودن رسيدگي مي كرد.

- شيدا

- درست حرف بزن من خانوم كريمي هستم

- پووووووووووف كي مي ره اين همه راهو؟!!

- مهم نيست كي مي ره اما هر كي نره بامن شاخ تو شاخ مي شه

- تو كه شاخ نداري

- به موقعش نشونت مي دم كه دارم اونم از اون خطرناكاش

- يعني وقتي ازدواج كرديم ديگه؟!

- ارش با من در نيفت انروز خيلي قاطيم حوصله ي تو رو هم ندارم

- تو كي حوصله داري؟!

- خيلي وقتا ولي حوصله ي تو رو ندارم.... اگه همين حالا نري داد مي زنمكه مزاحمم شدي خودت مي دوني كه چه قدر كله خرم عين ادم راه تو بكش برو

- خيله خب بابا

راهشو كشيد و رفت. باز خدا رو شكر كه يه جاي شلوغ بود و تونستم تهديدش كنم ولي سر فرصت بايد يه فكر اساسي براش بكنم.

-چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بابا:

-همین که شنیدی..برای پاییز باید جنس توی مغازه باشه...

-خب خودم تنها میرم...

-نه..نمیشه..همین که من میگم...الناز هم باهات میاد..

-بابا..

-مگه قراره چی بشه؟میرید و میاید دیگه...

-نمی خوام...

-باید بخوای..

بفرما..بعد از یه هفته که اومدم خونه اینطوری ازم استقبال می کنن...

اون شب که رفتم سوئیت یه یادداشت از الناز دیدم که اینطور نوشته شده بود:

-بابت همه چیز ممنون...نشون دادی مردی..فکر نمی کردم همچین آدمی باشی...بابت اینکه اعتماد کردی و سوئیتت رو در اختیارم گذاشتی هم ممنون..هر چند روم نمیشه بهت نگاه کنم و بیام بوتیک اما به اون کار نیاز دارم...خواهش می کنم به بابات چیزی نگو...الناز..

یه هفته توی بوتیک به آرومی گذشته بود به جز یه شب که الناز نتونست بیاد و منم می خواستم برم جایی کار داشتم..قرار بود شیدا بیاد و من برم..اما هرچی صبر کردم نیومد..بعد از یه ساعت تاخیر با همون پسری که توی کافی شاپ دیدمش اومدن بوتیک..منم عصبانی شدم و گفتم:

-هیچ معلوم هست کجایی؟یه ساعته منتظرم..

-من از کجا باید می دونستم شما منتظرید؟

-از اونجا..برای من جواب حاضری نکن..من رفتم..

نمی خواستم بحث کنم اما مثل اینکه اون از بحث با من خوشش میومد:

-شما کی باشید که براتون جواب حاضری نکنم؟بعدش هم من یادم نمیاد به شما اجازه داده باشم منو تو خطاب کنید..اجازه دادم؟

-من به اجازه ی تو احتیاج ندارم..

اون یارو اومد وسط و گفت:

-شیدا احتیاجی نیست با هر کسی بحث کنی...خون خودتو کثیف نکن عزیزم..

رو به پسره گفتم:

-جنابعالی کی باشید؟

-احتیاجی نمی دونم خودمو به جنابعالی معرفی کنم..

من که دیگه حسابی دیرم شده بود از بوتیک زدم بیرون..اما فکر می کنم اونا فکر کردن کم آوردم..مهم نیس..مهم اینه خودمم می دونم اگه بخوام راحت می تونم حال این جور آدما رو بگیرم..

حالا هم یه برنامه ی جدید برام ریختن..امروز بعد از یه هفته..یعنی از همون موقع که دعوام شد اومدم خونه..تازه اونم با اصرار و گریه های آیلار

بابا میگه برای آوردن جنس باید با الناز بریم ترکیه...هر چی من می گم بابا تنها میرم میگه نه..نمی دونم باید چه کار کنم تا بابا رو منصرف کنم..

بی خیال فردا که رفتم بوتیک به الناز میگم...

***

وارد پاساژ که شدم النازو دیدم که داشت می رفت..سلام کردم و گفتم:

-کجا میری؟

-من باید برم جایی کار دارم..شیدا توی بوتیکه...اگه تونستم برمی گردم..

-عجله داری؟

-تقریبا..چیزی شده؟

-بابا میگه باید برای خرید لباس پاییزی با الناز برید ترکیه..

الناز با جیغی که سعی می کرد آروم بزنش اما چندان هم موفق نشد گفت:

-چی؟؟؟؟؟با من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-آره... -من نمی تونم بیام...بابام و خواهر برادرامو چکار کنم؟تازه اون یکی کارم...

قسمت آخر حرفشو آروم زد..گفتم:

-کار جدید پیدا کردی؟چی؟

من منی کرد و گفت:

-خب..هیچی پرستار یه پیرزنی هستم...خونه ی دخترش زندگی می کنه و دخترش دکتره..زمان هایی که میره بیمارستان من میرم مراقبش باشم..همین..

-اینقدر به پول احتیاج داری؟

جدی جواب داد:

-خواهش می کنم به روم نیار..دوست ندارم کسی بهم این حرفو بزنه..

-باشه...خودت زنگ بزن به بابا بگو...بعد خبرشو بهم اس ام اس کن..

-باشه..شمارتو بگو

-0912.........

-اوکی الان یه تک میزنم..

رفتم بالا..خدا رو شکر این موضوع کنسلی خورد...خوبه خودم تنها میرم و میام یه گشتی هم می زنم...راستی یادم باشه به رضا بگم به این رفیقش بگه کارو بیخیال بشه تا وقتی خواستم برم..

بی توجه به شیدا رفتم سرجام نشستم که همون موقع یه خانم مسن با دخترش اومدن داخل..بعد از نشون دادن بیست تا کمر برای روی مانتو بالاخره یکیشون رو انتخاب کردن و رفتن...نگاهی به شیدا انداختم و گفتم:

-فاکتور های امروز کجان؟

-توی کشو جلوی میزتون..

-ندیدم..

از جا بلند شد و اومد کشو رو باز کرد...داشتم بهش نگاه می کردم که سرشو آورد بالا...حدود شصت هفتاد سانت و یا شاید یه متر باهم فاصله داشتیم..فکر می کردم الان میگه چرا داشتی نگاه می کردی و اینا..اما اون بی توجه به نگاه خیره ی من گفت:

-افتادن پشت کشو حتما...خودم گذاشتمشون توی کشو...

کشو رو بیرون کشیدم..حدسش درست بود..لبخندی از روی پیروزی زد و رفت سرجاش...پوزخندی زدم و گفتم:

-شاخ غول رو شکستی اینطور ژکوند لبخند میزنی؟

-نه...اما ثابت شد قدرت فکرم از شما بیشتره..

-قدرت فکرت تو حلقم..

-خوبه فیس بوک چهار تا تیکه کلام به شما تازه به دوران رسیده ها یاد میده...خدا پدر مارک زاکربرگ رو بیامرزه

برای اولین بار می تونم اعتراف کنم رسما ضایع شدم اماخودمو نباختم و گفتم:

-شما همونم بلد نیستی

- من مثل شما ها خز و خیل بازی در نمیارم و این اصطلاح های مزخرف رو به زبون نمیارم آقای به اصطلاح محترم

رومو برگردوندم و جواب ندادم...

ادامه داد:

-و ضایع هم نمیشم...

پوزخندی زدم و گفتم:

-خواهیم دید...

-من با شما چیزی نخواهم دید...دارید با من قرار می زارید؟

-منم نگفتم با شما...خودت رو دست بالا گرفتی..در حد من نیستی..

-اوه بله...حدم رو فراموش کرده بودم..من اگه بخوام از روی حد خودم با کسی برخورد کنم که کسی جرعت نداره بهم نزدیک بشه

-متاسفانه اعتماد به سقفتون خیلی زیاده....تازه از نوع کاذب..

دیگه جواب ندادم چون یه مشتری اومد داخل...


داشتم بوتیک رو می بستم تا برم خونه که برام یه اس ام اس از الناز رسید:

-slm..be babat goftam man nmitunam biam unam chizi nagoft..fkr konam mikhad khodto tanha befreste….khosh bgzare..

آخرش هم یه علامت لبخند گذاشته بود...جوابشو با یه مرسی می بینمت دادم و خوشحال از این که قراره تنها برم ترکیه و یه حالی به خودم بدم رفتم سمت ماشین..خواستم برم بوتیک که پشیمون شدم و بخاطر مامان رفتم خونه....

به خونه که رسیدم دیدم مامان با اخم نشسته و بابا هم داره چای می نوشه..آنا و آرمین هم بودن..با تعجب سلام کردم و پرسیدم :

-چیزی شده؟

بابا گفت:

-نه..آرمین خونه اجاره کرده و فردا داره با آنا از اینجا میره..

رو به آرمین گفتم:

-چرا؟اینجا راحت نیستید؟

-نه..آخه بالاخره باید می رفتیم..نمیشه که تا آخر اینجا باشیم

مامان با بغض گفت:

-چرا نشه؟

آرمین رفت کنار مامان و دستشو گرفت و گفت:

-خاله جون..خونه همین نزدیکی هاس..قول میدم هر روز میایم پیشتون...

مامان روشو برگردوند که آنا هم رفت کنارش و دوتاشون هی براش دلیل و برهان میاوردن برای این کارشون...زیاد برام مهم نبود..درکشون می کردم..خب میخوان برای خودشون زندگی کنن...

خواستمم از جا بلند شم که بابا گفت:

-آرتین بشین..

-چی شده بابا؟

-قراره شیدا با تو بیاد ترکیه...الناز گفته نمی تونم...اون اینجا می مونه و مراقب بوتیک..

بین حرفش پریدم و گفتم:

-چی؟؟؟؟؟؟؟؟بابا داری اذیت می کنی؟

-نه...باید یه دختر هم باهات بیاد سرخود چیزی نخری...بعدش هم تو تنها بری اونجا تنها کاری که نمی کنی خرید کردنه...

از این که منو خوب می شناخت و می دونست میخوام برای گردش برو یه لحظه خندم گرفت...از طرفی هم این سفر با شیدا باعث می شد یه حال اساسی ازش بگیرم...

-شیدا که راضی نیس..هست؟

-آره باهاش صحبت کردم..اول جوابش منفی بود ولی وقتی اصرار کردم قبول کرد...

پوفی کشیدم و گفتم:

-چون کارم پیشتون گیره هی اذیتم کنید...

از جا بلند شدم..آنا و آرمین هنوز داشتن با مامان سر و کله میزدن..

رفتم توی آشپزخونه و غذا رو گرم کردم و خوردم..بعدش رفتم اتاق آیلار...خوابیده بود..بالای سرش ایستادم به چهره ی معصومش توی خواب نگاه کردم...پیشونیشو بوسیدم و زیرلب گفتم:

-دختر فقط خواهر کوچولوی خودم...جیگر منی...

آروم از اتاق اومدم بیرون که بیدار نشه...باید برای این سفر برنامه می ریختم تا بتونم یه حال گیری اساسی راه بندازم..وای چه سفری بشه...

وقتي رسيدم خونه مامانم رو ديدم كه از ناراحتي داره تو حياط رژه ي نظامي مي ره كلا عادت داره هر وقت كه ناراحته يا نگران و عصبيه همش راه مي ره احتمالا به خاطر همين هم هست كه اينقدر لاغره حالا من بدبخت بايد كلي به خودم فشار بيارم تا چاق نشم.

مامان تا منو ديد مثل اينكه فنر زير پاش ازاد شده پريد طرفم و گفت:

- كجا بودي تو؟! نمي گي من نصف جون شدم؟!!!

- مامان جان چتونه بازم شما؟! با الهه رفته بوديم بيرون بهتون كه زنگ زدم

- زنگ زدي گفتي ديرتر ميام نه سه ساعت بعد

- باشه مادر من حق با شماست با اجازتون من برم لباسام رو عوض كنم

و با اين حرف زدم به چاك ...چون اگه يه ساعت ديگه هم مي موندم مامانم غر مي زد.


***


- اما اخه اقاي صالح...

- اما و ولي و اگه نداره كه... 

-آقای صالح بوتیک چی؟

-الناز میگه خودم تنها می تونم از پسش بربیام...

-آخه من..

-همش يك الي دو هفته طول مي كشه پاداش خوبي هم داره چيزي حدود يك ميليون

راستش از ته دل خوش حال شدم چون با اين پول و دو سه ماه ديگه كار كردن پولي رو كه لازم داشتم جور ميشد و ديگه هم نمي خواست اين جا كار كنم ...

اما ته دلم از تنها شدن با ارتين مي ترسيد اون هم دو هفته..

اما دلم نمي خواست به اقاي صالح بگم به پسر احمقت اعتماد ندارم... 

مثل اين كه خودش فكرم رو خوند چون گفت:

- شيدا جان نگران هيچي نباش تو هتل اتاقاي جدا دارين در ضمن ارتين نامزد داره

چي؟! نامزد؟ بدبخت اون دختري كه بايد تا اخر عمر اين رو تحمل كنه..... 

سعي كردم تعجب رو از صدام حذف كنم و با لحن بي تفاوتي گفتم:

- تبريك مي گم. چشم به خاطر شما روش فكر مي كنم بايد با پدرم هم صحبت كنم

- اونا راضي هستن عزيزم

-بله؟

-من با پدرتون صحبت کردم..ایشون هم اول راضی نبودن..ولی راضیشون کردم

- باشه اقاي صالح، ببخشيد مشتري اومده دست تنهام. سلام برسونين خدانگه دار

- خداحافظ دخترم

وقتي كه گوشي رو گذاشتم يه لحظه تو خودم رفتم. يعني كارم درسته؟! 

بالاخره هر چيزي كه باشه اون يه مرده و منم يه دختر... تو همين افكار بودم كه صداي نازك يه دختر رو از پشت سرم شنيدم:

- خانوم ببخشيد يه تاپ گردني قرمز مي خواستم. براي يه مهموني مناسب باشه

- بله لطفا صبر كنيد

تو قفسه ها دنبال چيزي كه مي خواست مي گشتم..

يه تاپ زرشكي رو كه تازه برامون اورده بودن چشمم رو گرفت... واقعا قشنگ بود... يه تاپ دو بندي نازك كه پشتش بلند تر از جلوش بود. سنگ هاي مشكي قشنگي كه روش دوخته شده بودن و جنس براق پارچه همه دست به دست هم داده بودن تا يه جنس فوق العاده رو بسازن. قيمتش نسبتا بالا بود و لباس هم اگه قرار بود به تنهايي پوشيده شه زيادي باز بود اما خودش تاپ خواسته بود به خاطر همين هم گذاشتمش روي پيشخوان و گفتم:

- بفرماييد خانوم ببينين مي پسندين؟

دختره با يه عشوه ي خركي پشت چشمي نازك كرد و گفت:

- عزيزم كوتاه تر از اين نداري؟

- نه متاسفانه اما اين مدل واقعا به شما مياد حالا خود دانيد

-گردنی هم ندارید..؟

نگاهی به قفسه ها کردم و گفتم:

-نه تمام کردیم...

يه نگاه سطحي ديگه به لباس انداخت و گفت:

- اكي مي رم پرو می کنم.. قيمتش چنده؟!

قیمت رو بهش گفتم...رفت پرو کرد..دقیقا سایزش بود..اومد و گفت:

-کارت خوان دارید؟

-بله...

کارتو ازش گرفتم..بعد از پرسیدن رمز فاکتور رو بهش دادم و لباس رو توی پلاستیک گذاشتم...تشکری کرد و رفت

. بازم فكرم سمت سفر رفت. تا حالا خارج از كشور رو نديده بودم و دلم مي خواست برم...

حقوقش هم خيلي خوب بود اما حضور ارتين... 

نه كه ازش بترسم ها نه ولي ترس دخترونم اذيتم مي كرد...

ياد حرف صالح افتادم. ارتين صالح نامزد داره! هه چقدر مردم ديوونن كه به خاطر پول زن همچين ادمايي مي شن.... كاش خدا به جاي ظاهر قشنگ بهش يكم اخلاق مي داد....

صداي زنگ موبايلم بلند شد اهنگ " افاق " جونم بود. عاشق اين اهنگ بودم. گوشيم رو برداشتم و به مانيتور موبايلم نگاه كردم. مهراب بود حوصلشو نداشتم به خاطر همين هم ريجكتش كردم.

ياد اون شب تو كافي شاپ افتادم 

خدا جون نكنه از اون ماجرا سوء استفاده كنه؟!

دلم هوس صداي اهنگ كرده بود. خدا خير الناز بده كه حداقل چهار تا اهنگ روي كامپيوتر مي ريخت. كامپيوتر رو روشن كردم و يه اهنگ رو شانسي انتخاب كردم اهنگ تهي بود.

" صد بار، چپ راست بالا و پايينشو چك كردم چه قدر خوبه ابعاد

اگه بره يكمي كار بكنه رو اخلاق

قول مي دم برم خواستگاريش با اقوام

يه عروسي مي گيرم بذارن تو اخبار

همه ببينن از ميامي تا اهواز

اعصاب معصاب نذاشته برام هي بايد صبح قرص مرص خورد

يهو ديدي تهي خل مل شد

قل قل قل

جوش مياد خونم...

بابا داشت کارای سفرو درست می کرد...هر از گاهی هم من می رفتم...شیدا هم احتمالا جداگونه می رفت کاراشو می کرد..

یه هفته به سفرمون مونده...تقریبا اواخر مرداد ماهه و هوا به شدت گرمه...بهتر که میریم..اواخر مرداد ترکیه هواش عالیه..اون روز یکم دیرتر از همیشه رفتم بوتیک...باید حساب کتابا رو انجام میدادم چون روز قبل هم نبودم...خلاصه سرم خیلی شلوغ بود..و همین طور هم بوتیک...هی مشتری میومد و می رفت..منم گهگاهی به شیدا و الناز کمک می کردم...دوتاشون بودن....ساعت طرفای شش عصر بود که بوتیک کمی خلوت شد..الناز هم کاری براش پیش اومد و رفت...

نفسمو فوت کردمو رفتم پشته میز نشستم رو کردم به شیدا و گفتم:

-دفتر رو بیار میخوام یه نگاه به حسابا بکنم

رفت و برام دفتر رو آورد و انداخت روی میز،خیلی عصبی شدم،دختره ی پررو:

-این چه کاری بود کردی؟؟مثلا من رئیستم باید بهم احترام بزاری!

سمتم برگشت و یه پوزخند تحویلم داد،درحالی که سعی میکرد خودشو خیلی خونسرد نشون بده گفت:

-فکر نمیکنم تو رئیسم باشی،پدرت رئیسه منه و حقوقمو میده!

رفتم نزدیکش و گفتم:

-کی بهت اجازه داد به من بگی تو؟؟

-نیازی به اجازه نیست!هرکسی خودش برای خودش احترام میخره،خوده آدمه که باید با رفتارش نشون بده که محترمه و باید شما خطاب بشه!

-ببین تا وقتی که جیره خوره منی با من درست صحبت کنا!

یه تای ابروشو داد بالاو گفت:

-چیه؟؟خیلی ناراحتی بابات برات یه سرخر داره میفرسته نمیتونی اونجا کاری بکنی؟؟هه باباتم بهت اعتماد نداره نه؟؟

خیلی حرص خوردم و محکم کوبیدم رو میز و گفتم:

-به تو هیچ ربطی نداره

وسط حرف من یهو یه مشتری اومد تو، شیدا مشغول مشتری شد،معلوم بود اعصابش خیلی خرد شده،چون هرچی که میاورد اون مشتری نمی پسندید!یه نگاه به دختری که اومده بود خرید، انداختم. حدود 20،21 ساله میزد،ساده لباس پوشیده بود اما داشت ادای ادمای سخت پسند رو درمیاورد!اخر سر هم بدونه اینکه چیزی بخره رفت بیرون!


شیدا رفت سمته یخچال کوچولویی که تو مغازه بود و یه شیشه آب با یه لیوان دراورد مشغوله آب ریختن شد که منم ادامه حرفم رو دادم:

-به توهیچ ربطی نداره بابای من بهم اعتماد داره یا نه؟توام فقط یه جیره خواری!هرچند که اولش برای پول اومدی اما بعدش شروع کردی به دلبری!اگه خیلی عاشقی بیا خواستگاریم شاید بهت جواب مثبت دادم!

ایندفعه واقعا خونسرد بود،از آبی که ریخته بود فقط یه مقدار خورد و رو کرد به من:

-یعنی یه ذره هم مردونگی نداری که یه دختر باید بیاد خواستگاریت؟؟پس تو میخوای شوهر کنی!اگه شوهر میخوای برات سراغ دارما،تعارف نکن!تازه امکاناته خوبیم داره،خوشبختت میکنه!

دیگه حسابی داشتم حرص میخوردم،دختره زیادی داشت پاشو از گلیمش دراز تر میکرد،رفتم روبه روش وایستادم:

-ببین اگه درست صحبت نکنی جوری میزنمت که هیشکی نتونه جمعت کنه!از الان هم اخراجی!

یه پوزخند مسخره زد:

-بهت یاداور نشدم؟؟؟یا شاید آلزایمر داری... من برای بابات کار میکنم.. مثه اینکه یادت رفته خودتم برای بابات کار میکنی؟

-اوه..چه همه ی اطلاعاتمم در آوردی..مارک شورت زیرم چیه؟

لیوان آبی که جلوش بود رو برداشت و ریخت تو صورت من،ادامه داد:

-بعدشم اگه میخوای کتک بزنی و کتک نخوری برو با بزرگترت بیا!

لیوان رو محکم کوبید رو پیشخوان ...کیفشو برداشت و رفت!

نمیدونم چقدر گذشته بود اما من هنوزم تو بهت کاری بودم که اون کرد!

حاضر نبودم حق رو به اون بدم...عمرااااا..مگه من چیکار کردم...من با همه همین طور حرف میزنم اما کسی اینطور رفتار نمی کنه.. پس مشکل از اونه نه من...

یه دختر با چشمای سبز اومد داخل...چشماش تنها چیزی بود که توی صورش برق میزد..بقیه ی اجزای صورتش معمولی بودن....گفت:

-ببخشید آقا..تونیک اسپرت سفید دارید؟

به رگال تونیک ها اشاره کردم و گفتم:

-اونجا رو بگرد..شاید پیدا کردی...

آروم با کفشای آدیداسش رفت سمت رگال...

نمی دونم چرا بهش اینقدر نگاه می کردم...هیچ چیز جذابی هم جز چشماش نداشت...

من خودم همیشه چشم رنگی دوست داشتم...چشمای خودم قهوه ای بودن...با موهای همون رنگ و حالت دار که توی رطوبت به هیچ وجه نمیشه هیچ بلایی سرشون آورد...

هیکلم هم معمولی که نه...یه ذره بهتر بود..نمیدونم..همه میگن سرجمع جذابی...

اما خودم به تنها چیزی که توجه می کردم غرور بیش از اندازه ی چشمام بود که ممکن نبود هیچ وقت از بین بره...

با صدای دختره به خودم اومدم...تشکر کرد و رفت..حتما چیزی پیدا نکرد....نشسته بودم و به سفر فکر می کردم..که دوباره سرو کله ی یه مشتری پیدا شد....