رمان عشق اریاب 26
نگاهم را از خاک گرفتم و به شایا دوختم و با لبخندی گفتم
-کاری که می کنم اجازه داده که دقیق باشم بدونم چی خوبه چی بد
لبخند جذابی زد و سرش را تکان داد ... همانطور که کنارم نشسته بود سرش را بالا گرفت و به آناهیتا که با با پشیمونی نگاهش به دور دستها بود دوخت و گفت
شایا:درسته دو هکتاره اما فقط یک هکتارش مال ماست
اناهیتا با ناراحتی به طرف شایا برگشت و گفت
آناهیتا:همچین گفتی یک هکتارش مال ماست که ذوق کردم ...یک هکتارم زیادههه!!
شایا و من خنده ای کردیم ... ساشا رو به آناهیتا گفت
ساشا:آنی خانوم شما غصه نخورین خودم طرفی که باید شخم بزنین رو براتون شخم می زنم
آناهیتا:برو بابا زحمت می کشی شما
دست به سینه ایستاد و با اخمی به ساشا نگاه کرد و با تلخی گفت
آناهیتا:شما به فکر خودت باش
ساشا لبخند دندون نمایی زد و گفت
ساشا:خوب منم به فکر خودمم دیگه
آناهیتا صورتش را برگرداند و آروم گفت
آناهیتا:مردیکه چشم چرون
خنده ای دیگری کردم ... ساشا با اخمی نگاهی به شایا که می خندید کرد و گفت
ساشا:نخند....بهتر نبود یک کار شناس می آوردیم
شایا نگاهی به من و بعد به ساشا کرد و گفت
شایا:لازم نبود ..کشاورزا بهتر می دونن باید چیکار کرد یک عمر دارن کار می کنن رو زمینا
ساشا سرش را تکان داد و گفت
ساشا:می دونم ..اما کارشناس هم بود بهتر بود
شایا شانه اش را بالا انداخت و با لبخندی رو به من که نگاهش می کردم گفت
شایا:مگه نمی بینی همسرم از هر کارشناسی بهتره
لبخند دندون نمایی زدم که با صدای پوزخند ساشا از روی لبهایم محو شد
ساشا:پس این کاگرایی که می گفتی کجان تا کارارو شروع کنیم
شایا ایستاد ... نگاهی به ساعتش کرد و گفت
شایا:باید حالا پیداشون بشه
دست دیگری به خاک های در دستم کشیدم و آنها را لمس کردم و با بی خیالی گفتم
-اما بی فایده است که بیان
دستم را که خاکی شده بود تکاندم
ساشا:چرا؟
راست ایستادم و شلوارم را که زانوهایش خاکی بود آنها را نیز تکاندم و نگاهی به او گفتم
-خوب چون واقعا" این خاک به درد کشت نمی خوره
ساشا عمیق نگاهم کرد و نگاهش را به زمین دوخت ... شایا قدمی نزدیک امد و با اخمی که به چهره داشت گفت
شایا:یعنی چی ؟
نگاهی به زمین کردم و اشاره ای به انها گفتم
-یعنی اینکه اون دهقانها راست گفتن این خاک به درد نمی خوره چون خاک سدیمی هستش
آناهیتا که کنجکاو نگاهمان می کرد دستانش را از هم باز کرد و با کنجکاوی گفت
آناهیتا:سدیمی دیگه چه نوع خاکیه
نفسم رو پر حرص بیرون دادم و نگاهم رو به هر سه ی انها دوختم که منتظر نگاهم می کردن ... نگاهی به چهره ی مظلوم و منتظر آروین دوختم ...خنده ام گرفته بود... دست به کمر زدم و همانند معلمی گفتم
-یعنی واقعا" هیچی از خاک نمی دونین ها باید توی چه خاکهایی زراعت کرد
هر چهار نفرشان شانه شان را بالا انداختن خنده ای کردم و با اشتیاق نگاهی به زمین دو هکتاری کردم و گفتم
-این زمین خاکهاییه که مقدار زیادی سدیم اضافی جذب شده داره ...وجود نمکهای محلول سدیمی که قابلیت هیدرولیز شدن و ایجاد قلیائیت شدید محلول خاک باعث بروز مشکل در رشد گیاه می شه و یا قلیائیت باعث ایجاد شرایط فیزیکی نامناسب در خاک شده که مانع تامین آب مورد نیاز گیاه میشه
به طرف چهارنفرشون برگشتم که با دهان باز نگاهم می کردم و خنده ی دیگری کردم ...شایا دستی در موهایش کشید و گیچ گفت
شایا:خوب این یعنی چی
دست به سینه ایستادم و گفتم
-یعنی اینکه بی فایده است بیایی اینجا زارعت کنی و شخم بزنی
ساشا:آخه چرا
پوفی کردم و خم شدم و خاک رو توی پنجه ام جمع کردم ... کف دست ساشا ریختم و گفتم
-ببین ساشا جووون خاکهای سدیمی اغلب فشرده و دارای ساختمان مکعبی یا توده ای هستند که شخم زدن این خاکها در حالت خشک به سختی می شه انجامش داد و در حالت مرطوب هدایت آبی پایینی را از خود نشون می ده گرفتی
ساشا سرش رو تکان داد ...گیج شده بود و این از سر تکان دادنش مشخص بود که نفهمیده ... نگاهش رو به خاک ها دوخت ...لبخندی به نگاه متفکرش زدم که صدای شایا را از پشت سرم شنیدم
شایا:حالا باید چیکار کنیم
لبخندی زدم و به طرفش برگشتم و با بی خیالی گفتم
-هیچی بشین تماشا کن
شایا اخمی به ابرو آورد و سرش را به زیر انداخت و به آرومی گفت
شایا:پس دهقانا راست می گفتن که نمی شه توی این زمین محصول کاشت
با تأسف سرش را بالا گرفت و به زمین دوخت ... با دیدن نگاه غمگین و ابروهای درهمش با لبخندی بهش نزدیک شدم و کنارش ایستادم
-ناراحتی نداره ارباب جونی یک زمین که بیشتر نیست
شایا با ناراحتی نفسش را بیرون داد و غمگین گفت
شایا:داشتم به دهقونها تهمت می زدم
لبخندی زدم و به عادت دستم رو بالا بردم و با انگشتم اخمهایش رو باز کردم ...به طرفم برگشت ... لبخند مهربونی زدم
-حرف تو هم درسته تهمت نزدی
شایا:یعنی چی
بینی اش را گرفتم و با همون لبخند گفتم
-این خاک اصلاح هم می شه
شایا با تعجب نگاهم کرد که ادامه دادم
-اما سخته برای مردم این روستا خیلی سخته ...برای همین کشاورزی توی این زمین و این خاک می گم بی فایده است
شایا سرش را تکان داد و لبخند کمرنگی زد
شایا:چه فکر هایی می کردم و چی شد
شانه ای بالا انداختم و با خونسردی گفتم
-توی بیشتر نقاط جهان با تولید محصولات کشاورزی به دلیل کمبود منابع آب با شوری خاک به شدت کاهش پیدا کرده ... خیلی ها هم ضرر کردن ...پس غصه خوردن نداره .. چون تو قبل از اینکه کار رو شروع کنی محصول بکاری فهمیدی که این زمین مناسب نیست
شایا لبخندی زد و موهایم را که در صورتم ریخته بود را کنار زد.. شال بر روی سرم را درست کرد ..گفت
شایا:فکر نمی کردم اینقدر بدونی اونم با لمس خاک
خنده ای کردم و با شوق گفتم
-چیکار کنم نابغه ای هستم واسه خودم
با صدای خنده ی آناهیتا ...نگاهم را از شایا گرفتم و به او دوختم که به ساشا که اخم کرده بود می خندید ... با تعجب نگاهشان کردم که صدای دلخور ساشا که گفت
ساشا:باید هم بخندی آنی خانوم چون برای شما خوب شد
آناهیتا ابروهایش را شیطون بالا داد و گفت
آناهیتا:حالا تو چرا ننه غریبم بازی در می آری
ساشا صورتش را برگرداند و با ته خنده ی که در صدایش بود اما با دلخوری گفت
ساشا:خوب می خواستم برات شخم بزنم
با این حرفش صدای خنده ی آروین و آناهیتا بالا تر رفت ... من و شایا نیز با دیدن خنده ی آن دو به خنده افتادیم ... ساشا با خنده رو به شایا کرد و گفت
ساشا:خوب حالا می خوای چیکار کنی؟
شایا شانه اش را بالا انداخت و دستش را دور شانه ام انداخت و گفت
شایا:نمی دونم باید بدهکار باشم دیگه
اخمهایش باز درهم رفت ... ساشا سرش را تکان داد ...نگاه عمیقی به زمین کرد و با لبخندی گفت
ساشا:یکی از دوستام بود همیشه وقتی زمینی می دید می گفت.... یک عمر ز کودکی به استاد شدیم...یک عمر ز استادی خود شاد شدیم... پ...
جمله اش را با لبخندی ادامه دادم
-پایان سخن مپرس که بر ما چه گذشت...از خاک بر آمدیم بر خاک شدیم
لبخند عمیقی زدم و نگاهش کردم...فکر نمی کردم که ساشا یادش بوده باشه جمله ام رو جمله ای که دوسال پیش سر یکی از پروژه هایی که باهم داشتیم زده بودم ...ساشا با همان نگاه پر از شک و تردید نگاهم کرد و پوزخندی زد ... گند زده بودم ... نگاهم را از نگاهش گرفتم و در آغوش شایا جا گرفتم ... شایا با این حرکتم با تعجب نگاهم کرد... کاش به شایا گفته بودم که ساشا رو می شناسم...با صدای ساشا نگاهم را از شایا گرفتم و باز به ساشا چشم دوختم
ساشا:اینجا جون می ده واسه دویدن
با آن نگاه و پوزخندش را که به صورتم پاشید... شک نداشتم که فهمیده ... اما اینی که در نگاهش بود ...برایم عجیب بود ...اگر فهمیده پس چرا جلو نمی اومد .... آهی کشیدم و نگاهم را از او گرفتم ...
شایا:حرف از دویدن نزن که می بینی مهتاب شروع می کنه به دویدن
لبم را به دندون گرفتم ... نباید شایا این حرف رو می زد ...صدای پر تمسخر ساشا به گوش رسید که گفت
ساشا:چرا بدووه
نگو شایا ...نگو حرف نزن ... اما حرفایی که در دلم می زدم بی فایده بود ...چون شایا گفت ...اون چیزی که نباید می گفت رو گفت
شایا:عادت داره ...فکرش مشغول باشه عصبی باشه ..ناراحت باشه دوست داره بدوه
ساشا:چــه جالب
با شنیدن صدای پر از نفرتش ...لبخندی روی لب نشست ... این لحن حرف زدن با اومدنم به این روستا عادی شده بود ... سرم را بالا گرفتم که نگاهم در نگاه دلخور و خشنش افتاد ... باز همان لبخندم را تکرار کردم ... آناهیتا را با نگاه نگران خیره به خودم دیدم ...گناه من چی بود که باید این نگاها مهمون من باشه ... پوزخندی زدم و نگاهم را به دور دستهای اون زمین دوختم... دارم از زور خیلی چیزا راست می ایستم ..تا کسی نفهمه تا کسی ندونه اما انگار بی فایده است
آروین:دایی آروین خسته شد ...
ساشا خم شد و او را از روی زمین بلند کرد و در آغوش گرفت
ساشا:آی دایی قربونت بره عزیزم ...
با بوسه ای که بر روی گونه ی آورین نهاد لبخند عمیقی زدم....شایا فشاری به بازوم وارد کرد ... سرم را بالا گرفتم و نگاهش کردم ... با دیدن لبخندش ...لبخندی به روش پاشیدم که گفت
شایا:خوب دیگه اینجا موندنمون بی فایده است
ساشا حرفش را دنبال کرد و گفت
ساشا:آره بهتره بریم اما می خوای با دهقانها چیکار کنی
شایا نوازش گونه دستی به بازوم کشید و رو به ساشا گفت
شایا:مجبورم بدهی شون رو بدم ...حقشونه
ساشا سرش را تکان داد ...بار دیگر نگاهم را به زمین دوختم ... چند تا کارگر حالا با لباس های محلی از دور دیده می شدن ...فکری به ذهنم رسید ... لبخندی زدم و با هیجان گفتم
-آهان چرا این کارو نمی کنی
هر دوی آنها به جز آناهیتا به طرفم برگشتن
ساشا:چه کاری
با صدای عجولش لبخندی زدم
-یعنی می تونم نظرمو بگم
شایا:این همه نظر دادی اینم روش بگو ببینم چی تو سر کوچیکته
لبم را خیس کردم و نگاهی به همه ی آنها ..آرام و با دلهره گفتم
-خوب چطوره این زمین رو برای یک بیمارستان کوچیک ..یا حتی برای مدرسه استفاده کنیم
با تموم شدن حرفم ...نفسم را پر صدا بیرون دادم ....هیچ یک حرفی نزدن ... نگاهم را به هر سه ی آنها دوختم ... لبخندی روی لب آناهیتا نشسته بود ... با دیدن لبخندش دلم گرم شد... می دونستم لبخندش یعنی فکر خوبیه ... از عشق زیادش به مدرسه می دونستم کسی راضی نباشه آناهیتا راضیه ... ساشا همانطور که کمر آروین را نوازش می کرد....نگاهش را به نگاه مشتاق آناهیتا دوخت و با لبخندی که به لب داشت گفت
ساشا:فکر بدی نیست
آناهیتا همانطور مشتاق به طرف ساشا برگشت و با هیجانی که در صدایش بود گفت
آناهیتا:به نظر من هم فکر بدی نیست چون مدرسه های اینجا فقط برای روستاییها تا کلاس پنجم بیشتر نیست ...اگه هم باشه تا سوم راهنماییه که راهش برای بچه ها خیلی دوره ..یا اکثرا" ترک تحصیل می کنن یا هم که ....به نظر من مهتاب درست می گه
حالا نوبتی هم باشه نوبت ...شخص اصلی بود ... سرم را از روی شانه ی شایا برداشتم و هر سه مان نگاهش کردیم ...با دیدن اخمهای درهمش و نگاه عمیقش به زمین ...قلبم شروع به تند زدن کرد ...اما با لبخند کمرنگی که بر روی لبش نشست .. بی روح لبخندی زدم که نگاهی به ما سه تا کرد و با شانه ای که بالا انداخت گفت
شایا:فعلا" که دور دور شماست پس اینم حق با خانوم ماست...ببینیم چی می شه
با آخ جـــون بلند آروین خنده ی هر چهار نفرمان به بالا رفت ...خوشحال بودم که می تونستم به یک خواسته مهتاب برسم .. اون هم ظلمی که به مردم این روستا می شد و دخترهایی که در پونزده با نه سالگی می رفتن خونه بخت ... شاید هم می خواستم کمکی به احمد یا فرهاد کرده باشم که بتونن به خواستشون توی شهر خودشون برسن ... قلبم آروم شده بود ... آروم آروم...به یکی از خواسته هام رسیده بودم ...یعنی یک مقصدم کامل شده ...مقصدی برای خوشحالی مهتاب و مردمی که محتاج بودن...نگاهی به طرف دیگر زمین کردم ... زمین آنطرف سرسبز بود و معلوم بود که رسیدگی زیادی به اون طرف می شه
-اون 1هکتار دیگه مال کیه
-مال منه
صدا برایم آشنا بود ... صدایی که دران بیمارستان داد زده بود" اون باید با من بیاد"..بایدش هزارها بار در گوشم تکرار شده بود ... با سرعت به طرف صدا برگشتم ...با دیدن چشمان آشنایش و نگاهی که برندازم می کرد ... خودم را کنار کشیدم و به پشت مخفی گاهم پناه بردم و کتش را در مشت گرفتم ... شایا که در ان موقعه سکوت کرده بود با دیدن من با خشمی به طرف بختیاری نگاه کرد و فریاد کشید
شایا:ایــــنجـــا چـــه غلـــطی مــی کنی
با شنیدن صدای پر از خشمش بازویش را گرفتم ...از این خشم شایا می ترسیدم ... از این خشمی که برای یک مرد داشت ...بازویش را بیشتر فشردم... نیم نگاهی به من انداخت ....با نگران نگاهش کردم ...نفسش را پر حرص بیرون داد که آروم گفتم
-شایا آروم باش
آنقدر لحن صدایم مظلوم بود که دلم برای خودم سوخت ... شایا مهربان نگاهم کرد و سرش را تکان دادم .... نگاهش را به بختیاری دوخت ... و آرام تر از قبل همانطور که سعی در پنهان خشمش رو به بختیاری گفت
شایا:خوش ندارم حرفم رو چندبار تکرار کنم
بخیتاری بی خیال از خشم پنهان شایا ..لبخندی زد و تکیه اش را به ماشین شایا داد ... دست به سینه رو به ما کرد و گفت
بختیاری:همون کاری که شماها اینجا می کنین سر به زمین زدن
شایا پوزخندی زد و نگاهی به ساشا انداخت ..ساشا پوزخندی پر صدایی همانند بردارش زد رو به بختیاری گفت
ساشا:ما که اومدیم سر زمین خودمون تو اومدی سر زمین کی
بختیاری لبش کج شد و با ابرویی بالا رفته و با غروروی که در صدایش بود ..بدون انکه نگاهی به ساشا بندازد گفت
بختیاری:فک کنم یکبار گفتم که بخاطر زمینم اومدم
-اونوقت این زمین چطور مال شما شده...
با شنیدن صدای شخص دیگری به طرف صدا برگشتم ... با دیدن پسر جونی که ایستاده بود و با لبخندی نگاهش به بختیاری بود ..نفسم را پر صدا بیرون دادم ..اینا دیگه کی بودن ... اروم زیر لب غریدم
-این دیگه کیه
بختیاری با دیدن پسر ...پوزخندی زد و سرش را تکان داد ... بار دیگر نگاهش را به من و شایا دوخت و با همان پوزخند بر روی لب گفت
-اون وقت شما جوجه اربابا می خواین بگین که مال من نیست
شایا قدمی به طرفش برداشت ... بازویش را محکم گرفتم ... شایا نیم نگاهی به من کرد و آروم گفت
شایا:کاری ندارم نگران نباش
اما من نگران بودم ... نگران این همه خشم بی خود ...سرم را برایش تکان دادم... به طرف بختیاری برگشت و گفت
شایا:نکنه باید برات توضیح بدم
با دیدن گاردی که همه آنها گرفته بودن ...ترسیدم که باز اسلحه بکشن ... با ترس نگاهی به آروین کردم که محکم به ساشا چسپیده ... با دیدن آناهیتا که دست ساشا رو گرفته بود ...ناخداآگاه لبخندی روی لبم نشست ...با فریادی شخصی که آمده بود با ترس بازوی شایا را چنگ زدم
-بهتره گورت رو گم کنی بختیاری
نمی دونستم این وسط این شخص چیکارست ... چرا اینجا آمده بود ...و چرا آنطور بر سر بختیاری فریاد می کشید ...شایا نگاهی به رنگ پریده ام انداخت و با نگرانی نگاهم کرد ...بی توجه به نگاه نگرانش اشاره ای به آروین کردم که از ترس می لرزید و آروم گفتم
-شایا برای آروین خوب نیست
شایا که تازه متوجه آروین شده بود ... با نگرانی بیشتری نگاهی به من کرد و نگاهش را به مرد جوون دوخت و با صدای که نگرانی در ان هویدا بود گفت
شایا:نوید اینجا جاش نیست
شخصی که نوید نام داشت به طرف شایا برگشت با دیدن رنگ پریده ام... آروین و آناهیتا اخمهایش را باز کرد سرش را برای شایا تکان داد وبی آنکه حرفی بزند ...قدم هایش را به بختیاری نزدیک کرد و چیزی به او گفت ... بختیاری با اخمهای درهم رفته سرش را با تأسف تکان داد ...و باز همان پوزخندش را تکرار کرد و نگاهش را خیره در چشمانم دوخت ...نمی دونم در چشمانش چی دیدم ...اما می توانستم بگویم ان نگاه نفرت نبود ..بلکه پشیمونی بود .. یک نوع محبت خالصانه
ساشا:مهتاب ...آناهیتا بهتره شماها سوار ماشین بشین
با صدای ساشا به طرفش برگشتم ... ساشا اشاره ای با سر به آناهیتا کرد ...با دیدن رنگ پریده ی تنها خواهرم ..سرم را تکان دادم ...از شایا فاصله گرفتم ...با این کارم شایا به سرعت به طرفم برگشت ... از این حالتش ترسیدم ... یک قدم به عقب رفتم ... با تعجب نگاهم کرد...اما تعجب نگاه من از این حرکتش بیشتر بود ... لبخند زورکی زدم و آروم که او بشنود گفتم
-ترسیدم خوب
لبخند بی روحی زد و دستم را گرفت ... اشاره ای به ساشا کرد که آن دو را هم بیاورد ... دستم را به طرف ماشین کشید ... ناخداآگاه نگاهم به طرف بختیاری کشیده شد ....بختیاری با دیدن نگاهم به طرف خودش ...لبخندی زد و از کنار نوید تکون خورد و دست در کتش کرد ...با وارد شدن دستش در کتش باز ساشا و شایا گارد گرفتن ... اما بختیاری با خونسردی کارتی را خارج کرد و قدمی به شایا نزدیک شد...شایا اخمی کرد و من را به پشتش مخفی کرد ...نوید رو به رویش ایستاد ...دستش را برروی سینه ی بختیاری گذاشت و با صدایی که خونسرد بود گفت
نوید:کجا بختیاریه عزیز
بختیاری بی توجه به نوید او را کنار زد و قدم دیگری به شایا نزدیک شد ... داد شایا به هوا رفت و با خشم یک قدم به بختیاری نزدیک شد و با نفرت گفت
شایا:یک قدم دیگه برداری کشتمت
بختیاری پر صدا خندید و ایستاد ...نگاهش را به شایا دوخت و بلندتر خندید ... با آرام شدن خنده اش رو کرد به شایا و جدی گفت
بختیاری:از چی می ترسی ارباب خان نه من اسلحه دارم نه اینکه کسی همراهمه
بی توجه به شایا نگاهی به من کرد و کارتی را که از کتش خارج کرده بود به طرفم گرفت...با تعجب به کارت و او نگاه کردم که گفت
بختیاری:اطلاعات زیادی در مورد زمین داری برای همین خوشحال می شم باهام تماس بگیری
با تعجب نگاهش کردم ...اون از کجا می دونست من از زمین زیاد می دونم ....یعنی اون از وقتی ما اینجا اومدیم بود و به حرفامون گوش می داد ...چرا متوجه نشدیم ...شایا محکم به سینه اش زد ...بختیاری یک قدم به عقب رفت ...اما نگاهش را از من نگرفتم ...همانطور من نگاه پر تعجبم را از نگاهش نگرفتم ... نمی دونم توی چشماش چی دیدم ..اما هر چی بود می دونستم صدمه ای به من نمی رسونه ...شایا جلوی دیدم را گرفت و یقه ی بختیاری را در مشتش گرفت و غرید ....
شایا:مــگه به توی پی...
قدمی به شایا نزدیک شدم و آروم صدایش زدم
-شایا
اما اون بی توجه به صدا کردنم یقه ی بختیاری را در مشتش گرفته بود ... این همه نفرت آن هم به یک مرد ...پر تعجب بود و مشکوک ....فشاری به بازویش وارد کردم و همانطور که چشمم به بختیاری بود آروم صداش زدم
-شایا
آنقدر با احساس صدا زده بودم که نگاها همه به طرفم برگشته بود ...دست شایا از یقه ی بخیتیاری شل شد ...قدم رفته را به عقب برگشت ..همه سکوت کرده بودن ...سکوتی که می توانستم هزار معنا برایش بگذارم ...اما من فقط نگاهم به آن دو چشم آشنا بود ..
چشمانی همانند چشمانم ... از پشت شایا بیرون آمدم و قدمی به بختیاری نزدیک شدم..شایا از این حرکتم جلو آمد ...دستم را به عقب بردم و مچ دست شایا را گرفتم ...می دونستم اینطور آروم می شه ...همینطور من آرامش داشتم با گرفتن دستش ..دستی که نبضش رو به راحتی می تونتسم حس کنم ... آرامشی که همیشه با کنارش بودن داشتم ...
لبخندی روی لبم نشست و دست دیگرم را به طرف بختیاری دراز کردم ...نمی دونم بختیاری از لبخندم چه برداشتی کرد ... او نیز با لبخندی که به لب داشت کارت را در دستم گذاشت ... با برخورد دستش به دستم ... نفس در سینه ام حبس شد ...لبخند از روی لبم محو شد ....نگاهش در خاطراتم جان گرفت....
مچ دست شایا را محکم در دستم فشردم ... با یک حرکت شایا من را به طرف خودش کشید و بین بازوانش محاصره ام کرد ... اما نگاهم را از بختیاری نگرفتم ...نگاه بختیاری را ترس گرفته بود ...یک نگرانی.... بختیاری بدون حرف قدمی به عقب رفت ... و پشتش را به من کرد.... بی حرف دست در جیب به طرف ماشینی که دورتر پارک شده بود حرکت کرد ....من اون قامت بلند رو می شناسم ...قامتی که روز شب آرزوی دیدنش را حتی برای یکبار هم شده بود داشتم .....
نفسم به سختی بیرون می آمد ... صحنه ها در نگاهم جان گرفت ... لبخندهای مهربون در نگاهم جان گرفت ... دستهای نوازشی که بر روی سرم کشیده می شد ... گریه های دختر بچه ای در گوشم طنین انداخت ... برای دیدن دختر بچه نگاهم را گرداندم که باز مهمون چشمان همان دختر بچه که حالا بزرگ شده بود و به بازوی ساشا چنگ انداخته بود دوخته شد ... با بسته شدن محکم در ماشین ...به خودم امدم ...دستانم می لرزید ... همانند همان روزها ... همان روزهایی که
آناهیتا:ستاره
سرم را از دستان لرزانم گرفتم و نگاهم را به همان دختر بچه پنج ساله دوختم ... دختر بچه ای که بزرگ شده بود ...پوزخندی زدم
-با خودم می گفتم نگاهش آشناست ...می گفتم چقدر رنگ نگاهش عین نگاه منه ...
پوزخند دیگری زدم و ادامه دادم
-چقدر دنیا کوچیکه آنی
آناهیتا با تعجب نگاهم کرد ...لبخند خونسردی زدم و نگاهم را به آن سه تا که با هم بحث می کردن دوختم ... صدای پر ابهت بختیاری که آن روز در بیمارستان فریاد زد در گوشم طنین انداخت"حق دارم"...لبخندی زدم ... لبخند خونسرد و در عین حال تلخ و زمزمه کردم
-اون حق داشت
آروین:مهتاب
نگاهم را از آن سه گرفتم و به آروین دوختم که با چشمان اشکی نگاهم می کرد ... قلبم به درد آمد و محکم در آغوشش گرفتم و زیر گوشش آهنگ همیشگی آهنگ تنهایی در تاریکی شب که برای مهتابم می خواندم برای او خواندم
لالایی کن بخواب ...خوابت قشنگه
آناهیتا با تعجب نگاهم می کرد ...اما من نگاهم به اسم روی کارت بود ... نگاهم با لبخند تلخی بر روی اسم کارت بود ...اسمی که چقدر دنیالش گشتم ...اما رسیدم به بن بست ..اما حالا ...دستی بر روی اسم خطاطی شده اش کشیدم و زمزمه کردم
-شهرام بختیاری ..
با صدای فریاد شایا ...با اخمی نگاهش کردم ... حالا که برگشته بودیم به ویلا هنوز از اون اتفاق حرف می زد ...اتفاقی که از آمدن بختیاری و نزدیکی من به او افتاده بود... آناهیتا با ترس نگاهش به شایا بود اما من با خونسردی و اخمی که بر روی پیشانی ام نشسته بود نگاهش می کردم ... ساشا از فرصت استفاده کرده بود و کنار آناهیتا نشسته بود برای دلداری ... آروین رو توی اتاق خودم گذاشته بودم که راحت بخوابه ... پایم را بر روی پای دیگر گذاشته بودم و نگاهم به شایا بود که خشمگین نگاهم می کرد ... شانه ای بالا انداختم و همانند او خشن گفتم
-باز هم می گم شایا کار اشتباهی نکردم
شایا خنده ی هیستریکی کرد و باز از روی صندلیش بلند شد و فریاد زد
شایا:کاری نکردی کاری نکردی ...آخه دختر من به تو چی بگم اون مرد به روت اسلحه کشیده
محکم به پیشانی اش زد و غرید
شایا:دقیق اینجا
دست به سینه به مبل در اتاق کارش تکیه دادم و گفتم
-دیدی که نه اسلحه داشت و نه هم به قول خودش کسی همراهش بود
شایا کلافه دستی در موهایش کشید ... طول عرض اتاق رو رفت و باز ایستاد با خشمی رو به من کرد و گفت
شایا:چرا نمی خوای بفهمی اون خطرناکه به خون..
وسط حرفش پریدم و گفتم
-از چی می ترسی شایا این همه داد و بیداد برای چیه
شایا مشتش را محکم بر روی میزش زد و غرید
شایا:نگرانم می فهمی نگرانتم بلایی به سرت نیاد
مشت دیگری زد و بلندتر گفت
شایا:عین این بچ...
با تقه ای که به در خورد شایا سکوت کرد و نفسش رو پر حرص بیرون داد و با همان صدای خشن اجازه ی ورود داد
شایا:بفرمایین
در باز شد و صورت شاد و مهربون نوید در چهار چوب در ظاهر شد ..هنوز نفهمیده بودم این مرد کیه و از کجا اومده ... نوید رو به شایا کرد و با صدای مهربون و خونسردی گفت
نوید:بابا شایا چته صدات تا اون پایین می رسه
شایا با اخمی نگاهش کرد ...دور زد و بر روی صندلی اش نشست... اشاره ای به من کرد و پر حرص گفت
شایا:بیا تو نوید بیا تو به این خانوم بگو متوجه بشه ... من که هر چی گفتم حرف خودش رو می زنه
اخمی به شایا کردم و گفتم
-تو بیشتر از اینکه حرف بزنی فقط داد زدی
شایا:مـــــهتاب
با صدای پر تحکمش اگه بگم نترسیدم دروغ گفتم ...اما من ستاره بودم ...ستاره ای که حالا لج کرده بود و دوست نداشت زوری بالا سرش باشد ...با غیض صورتم را برگرداندم که صدای خنده ی نوید در اتاق پیچید
نوید:اینو راست می گه شایا از وقتی من پایین بودم فقط صدای دادت به گوش می رسید
شایا محکم به میز زد و باز با صدای بلندی گفت
شایا:می گی چیکار کنم هان ... اصلا" مواظب نیست ... توی بیمارستان که کلت کشید روش حالم صاف اومده به زن من کارتش رو می ده خانوم هم بلند می شه کارت رو می گی....
برگشتم نگاهم رو به نگاهش دوختم که حرفش را خورد و نگاهش را به بیرون از پنجره دوخت ... نوید کنارم نشست و نگاهی به من که هنوز به شایا نگاه می کردم ... آرام با لحن پر از شیطنت گفت
نوید:اینطور نگاهش نکن کم می آره بدبخت
نیم نگاهی به نوید کردم ... با نگاه مهربونی نگاهم کرد و با محبت گفت
نوید:حق بده عصبی باشه ...اون برای حمایت تو حاضره از جونش بگذره ...نگرانه
پوفی کردم و گفتم
-نگرانی تا این حد اون فقط یک کارت بهم داد
نوید لبخند دیگری زد و گفت
نوید:از کجا معلوم این کارت چیزهای دیگه ای به دنیال نداشته باشه
اخمی کردم.. نمی دونم چرا احساس می کردم نوید زیادی مهربونه یا می خواد فضولی کنه ...برای همین گفتم
-مثلا" چی
شانه اش را بالا انداخت و گفت
نوید:اونو دیگه خودت تعیین می کنی
نفسم رو بیرون دادم ... این پسر جدید با این لبخنداش برام عجیب بود از جام بلند شدم...هنوز قدمی بر نداشته بودم که صدای پر تحکم شایا در اتاق پیچید
شایا:کــجا؟
با تعجب نگاهش کردم ... با اخمهای درهم نگاهم می کرد... حرفی نزدم .. غرق شدم در نگاه عصبیش ... نگران بود ... چرا بابت اون مرد ... بابت بختیاری ... در دلم پوزخندی زدم ... چرا باید نگران باشه اون مرد شهرام بختیاری هیچوقت به من صدمه نمی رسوند ... شایا نگاهش را از من گرفت و رو به هر سه ی آنها گفت
شایا:می شه مارو تنها بذارین
نوید لبخندی زد و سرش را تکان داد ... اما ساشا و آناهیتا با نگرانی نگاهم کردن ... با نگاه اطمینان بخشی سرم را تکان دادم و رو به آناهیتا گفتم
-برو می ترسم آروین بیدار بشه از تنهایی بترسه
چه توجیه مسخره ای برای بیرون رفتن بی خودشان ...هر سه بدون آنکه حرفی زده باشن از اتاق خارج شدن ... فقط من مانده بودم و شایا ...شایایی که حالا نگاهش آرام شده بود ...اما می تونستم شعله های خشم را نیز در آن ببینم ... نگرانی اش برای من بود یا مهتاب ... لبخند تلخی زدم و نگاهش کردم و آرام گفتم
-اون صدمه ای نمی رسونه
شایا:از کجا می دونی ستاره ...از کجا می دونی که نخواد بهت صدمه ای برسونه
نگاهم را از او گرفتم و از پنجره به بیرون دوختم ... مطمئنم شایا می دونست ... می دونست شهرام بختیاری کیه ... پوزخندی زدم و گقتم
-چون می دونم که بی آزاره
صدایش را که پر بود از نگرانی نزدیک به خود شنیدم
شایا:به این مرد نمی شه اعتماد کرد ستاره ...بختیاری با ما دشمنن هر چیزی رو برای نابودی من یا حتی خانواده ام می کنن
اخمهایم درهم رفت ... خانواده ...چه معنی داشت این خانواده نام ...پسوند جالبی بود اما ...باز صدای گریه دختر بچه در گوشم پیچید ... باز صدای پچ پچ های بی خود در گوشم طنین انداخت ... باز دست نوازشگر شخصی را بر روی سرم احساس کردم ...
شایا:ستاره
با شنیدن صدایش کنار گوشم از جا پریدم و پر از ترس نگاهش کردم ... شایا نگران نگاهم کرد و موهایم را که جلوی نگاهم را گرفته بود کنار زد و گفت
شایا:ترسیدی
چشمامو بستم و به آرامی باز کردم
-آره توی فکر بودم
شایا:متوجه شدم چون چند بار صدات زدم جوابم رو ندادی
دستی به گونه ام کشید و آرومتر گفت
شایا:نگرانتم ستاره ...خیلی آروم شدی این منو می ترسونه
غمگین نگاهش کردم ...اونم فهمیده بود ...اونم فهمیده بود که آروم شدم ...اما چرا اینطور تغییر رفتار می داد ...شایا برام غریب بود ..شناختش برام سخت بود ...
شایا:چی شده ستاره ...آناهیتا می گه باید از خونسردیت ترسید ...حالا من دارم واقعا" می ترسم
این شایا برایم عجیب بود ... این چند وقتی که کنارش بودم اخلاقش در حال عوض شدن بود ... دیگه از اون آدم مغرور خبری نبود ... از اون شایا که همه اش اخم به چهره داشت خبری نبود ...آروم و با حالت گیجی گفتم
-شایا
لبخند کمرنگی زد
شایا:جانم
لبخند تلخی بر روی لبم نشست ...داشتم چیکار می کردم ... این همون شایاست ...همون شایا عشق مهتاب ...هیچیش عوض نشده بود ..همون غرورو تو صداش بود ...هنوز همون اخم در بین ابروهاش بود ... قدمی به عقب برداشتم ... دستش از روی گونه ام برداشته شد .. عمیق نگاهش را در چشمانم دوخت ..دستم را بر روی گونه ام که از داغی دستش داغ شده بود گذاشتم و با ناراحتی گفتم
-دلم برای مهتاب تنگ شد
دلیل آروم بودنم رو گفتم ..دلیل خونسرد بودن بی موقعه ام.....صدای نفس های سنگینش لبخند تلخی را بر روی لبم ظاهر کرد ... حقیقت بود دلم برای خواهرم تنگ شده بود ... بعد از دیدن بختیاری احساسم شدیدتر شده بود ... دلم برای خواهری تنگ شده بود که حالا عشقش شده بود گرمای قلبم ...دستهای گرم شایا بر روی شانه ام نشست ... پیشانی اش را به پیشانی ام چسپاند
شایا:ستاره
سرم را بالا آوردم ... چشم تو چشم شدیم ...چشمانش حرف می زد .. فریاد می زد که او نیز دل تنگه... دلتنگ عشقش..عمیق نگاهش کردم ...پر از محبت و دلتنگی که صدای زیبایش در گوشم نوازش گونه گفت
شایا: طالب پروازم مقصدم چشمان تو ...یاس پرپرگشته ام....مرهمش دستان تو...بودنم با بودنت معنای دیگر میدهد....حال من خوش میشود...با آن لب خندان تو
ناخداآگاه لبم به لبخندی باز شد ... با دیدن لبخندم شایا نیز لبخند مهربانی زد دستی در موهای بیرون امده از شالم کشید و با مهربونی که کم می شد در او دید گفت
شایا:این همون ستاره ای که می شناسم ...این همون دختره قویی و محکمی هستش که توی سختی هاش هم می خنده لبخند می زنه ...لبخندی واقعی
آروم شده بودم ... شایا درست منو شناخته بود ...لبخند واقعیمو می شناخت ...اما من نمی شناختمش ...من این مردی که رو به رویم ایستاده بود و آرامم می کرد را نمی شناختم ....من را در آغوشش کشید ... چی می خواستم جز آرامش اغوش این مرد ...این مردی که هنوز برام شناخته نشده بود ... حلقه ی دستم را دورش محکمتر کردم...اگر چه داد می زد ...اگر چه زیاد نگرانم بود ...اما این مرد مرهمم بود...شایا نفسش را بیرون داد .... نزدیک گوشم گفت
شایا:تو هیچوقت لبخندت رو ترک نکن ستاره ...هیچوقت
اگه می گفتم زیباترین جمله ای بود تا حالا از کسی شنیدم دروغ نبود ... این مرد این شایا منو با ضربان قلبش آروم می کرد ... منو به معنای واقعی از هر فکر خارج می کرد ... بدون آنکه بدووم ... بدون آنکه خودم را خسته کنم... بدون آنکه به انتقام فکر کنم ..سرم را در گردنش فرو بردم و بعد از یک نفس عمیقی گفتم
-ممنونم شایا
صدای آرام خنده ی مردانه اش به گوشم رسید و لبخند شادی را بر روی لبهام قرار داد..آرومتر از قبل و با شادی که در صدایم مشخص بود گفتم
-تو هم بخند شایا خنده هدیه ی برای دوری از غمهاست
شایا نوازشگونه دستش را به پشتم کشید و با صدای بمش گفت
شایا:نه به اون دعواهامون نه به حالا
خنده ای کردم و به کمرش مشت زدم .... از من جدا شد و عمیق در چشمانم خیره شد ... ناخداآگاه روی پنجه پاهام بلند شدم و نوک بینی اش را بوسیدم ...بی بهونه بوسیدم ... بی منظور و قدردانه ... خنده ای کردم و نگاهم را به شایا دوختم ... با دیدن نگاه خیره اش بر روی خودم ... لبخندی زدم و ابرویی بالا انداختم و با نازی که در صدایم انداخته بودم به همان آرومی گفتم
-چیه ارباب جو...
هنوز حرفم تموم نشده بود که گرمی لبهایش را بر روی لبم احساس کردم ...بوسه ی آرومی که بر روی لبم نشست ...از من فاصله گرفت و نگاهم کرد ... نگاهش می درخشید ...ستاره ای در چشمان مشی اش می درخشید ...چشمانش خمار شد ... و باز بر روی لبهام خم شد ...
گرم شده بودم ... گرم گرم .....لبهایش آرام بر روی لبهایم کشیده می شد ....دستان گرمش دور کمرم حلقه شد ...گرمی دستی که نوازش گونه کمرم را به بازی گرفت ....چشمانم را بستم و دستم را بالا بردم و موهایش را به بازی گرفتم ....من را به خودش چسپاند ...
بوسه اش عمیق بود ... عمیق و پر از احساس ... لبهایش را از روی لبهایم برداشت ...نفس کم آورده بودیم ...چشمانم را به آرامی باز کردم و نگاهش کردم ...با دیدن نگاهم ..لبهای داغش را بر روی چشمانم گذاشت ...چشمانم را بوسید...عمیق و پر از محبت ...فشاری به کمرم وارد کرد ...و باز لبهای گرمش بر روی لبهایم قرار گرفتم ... مخالفت نمی کردم ... مخالفت نمی کرد ...دستش بر روی کمرم به حرکت در آمد ... به خودم لزریدم ... محکمتر به خودش فشارم داد ....با گازی که از لبم گرفت ...با شیطنت لبخندی زدم ... هر دو نفس نفس می زدیم ...اما باز عمیقتر لبهایم را به بازی گرفت ..و همراهم همانطور که لبش بر روی لبم بود ..لبخند زد .... آرام پر از عشق گفت
شایا:مـــهتاب
لبخند از روی لبم محو شد ...دستانم از حرکت ایستاد ....چشمانم از هم باز شد ... دستانم لرزید...حس شیرینم به تلخی تبدیل شد ... صدای مهتاب ..مهتاب گفتنش در گوشم تکرار شد ... قلبم از کوبیدن دست کشید ... یخ شدم...سنگینی حلقه را بر روی انگشتم احساس می کرد....صدای شکستن قلبم درونم را بیدار کرد ...اما شایا بی توجه به خشک شدنم هنوز لبهایش بر روی لبهایم بود ...بغض در گلویم نشست ...و یک صدا در گوشم تکرار می شد ...گناه و مهتاب
با تمام قدرت پسش زدم ... اشکم بر روی گونه ام چیکید.... با دیدن اشکم که بر روی گونه ام سرازیر شد به خودش آمد ... با تعجب به من به چشمانم خیره شد ... نگاهش عجیب شده بود ...انگار به یاد آورده بود که مهتاب نیستم ستاره ام....غمگین ...پر از غم چشم دوختم در چشمانش و نالیدم
-گناهه ...خیانته
دستم را بر روی دهانم گذاشتم که صدای هق هقم خارج نشودم ... تازه به یاد افتاده بودم که داشتم خیانت می کردم ... تازه به یاد آورده بودم که شایا شوهرم نیست ...داشتم گناه می کردم ...خودم باعث شدم شایا قدم جلو برداره برای این گناه ...قدمی به طرفم برداشت ... دستم را جلو آوردم و با صدای خفه ای از بغض نالیدم
-جلو نیا ...جلو نیا
شایا غمگین نگاهم کرد...غمگین و پر از بهت
شایا:ستاره
آهم همراه با قطره اشک دیگری از چشمانم سرازیر شد ... حالا فهمیده بود من ستاره ام ..ستاره ...مهتابش نبودم .. من مهتاب نبودم مهتابی که شایا آنطور با عشق او را می بوسید ...آنطور عمیق او را نوازش می کرد ... با پشت دست اشکم را پاک کردم و نالیدم..با درد ...با غم.
-مقصرم ...مقصرم
آره مقصر بودم ... من خودم به شایا نزدیک شده بودم... چطور فراموش کرده بودم یک دختر نباید اینقدر به مردی نزدیک بشه ... چطور فراموش کرده بودم که این مردی که عشقم بود صاحب قلبش خواهرم بوده ... هق هقم به بالا رفت ... چه غلطی کردم ... داشتم چه غلطی می کردم ...بدون توجه به نگاه غمگین شایا از اتاق بیرون رفتم ... با حالت دوو به طرف پله ها رفتم ... هنوز گرمی لبهاش رو احساس می کردم ... محکم بر روی لبم زدم ... با این برخوردم محکم از روی پله ها افتادم ...اما با افتادنم در آغوش شخصی ...لعنت فرستادم به خودم...کاش می افتادم ...کاش می افتادم و با ضربی شدنم بار این گناهم کم می شد ...با چشمان اشکی سرم را بالا آوردم... باز خیره شد در نگاه غمگین میلاد ونالیدم
-چرا ؟چرا میلاد ؟
میلاد با تعجب نگاهم کرد ... حرفی نزد ..دستش را پس زدم و نگاهی به اطراف کردم ... باید می رفتم ... اینجا ..خفه می شدم ... دستی به طرف یقه ی لباسم بردم و شالم را باز کردم ... نگاهم را به اطراف دوختم ...چرا راه فرار نداشتم ... چرا راهی برای خارج شدن نداشتم ...با قرار گرفتن دستی بر دور بازوم نگاهم را به میلاد دوختم ... بی انکه نگاهم کند ..بی انکه حرفی بزند من را با خودش کشید ... مقاومت نکردم و با او همراه شدم ...اشکهایم هم بی بهانه سرازیر می شد ...
همانطور که با کمک میلاد کشیده می شدم وارد جنگل شدیم .. جنگلی که یکبار شایا من را به آنجا آورده بود ... با یاد آوری شایا هق هق گریه ام بالا رفت ... میلاد غمگین نگاهم کرد ... اشک در چشمانش جمع شد ...سرش را به زیر انداخت و با قدم های بلند تر من را در جنگل فرو برد ...خسته از هق هق زیادی بازویم را از دستش خارج کردم و به درخت تکیه دادم و بلند تر گریه کردم و نالیدم
-چه غلطی کردم ...داشتم گناه می کردم ...خــــدا
تکیه اش را که کنار داد احساس کردم ..اما بی توجه به او باز نالیدم
-مقصر خودمم ...خودمم که یادم رفته بود مسلمونم ..که یادم رفته بود نباید اینقدر نزدیک بشم ...مقصر خودم بودم که فرت فرت می رفتم تو آغوشش
دستم را از روی صورتم کنار زدم و به میلاد چشم دوختم که همپایم اشک می ریخت ونالیدم
-به خدا محتاج یک آغوش بودم ... عاشقشم دوستش دارم ...اما نمی خوام سو استفاده کنم ..خدام شاهده که بی منظور بود ...خدام شاهده که آغوشش رو فقط فقط برای امنیت می خواستم نه نیاز
محکم به سینه ام زدم
-منه صاحب مرده نفهمیدم که اینا گناهه.... نزدیکی به یک مرد یک گناه کبیره است ...یادم رفته بود ..بخدا یادم رفته بود میلاد
زانوهام خم شد ...او همراهم خم شد ... به زانو نشستم و با مشت به زانوم زدم و پر از غم نالیدم
-حقم بود ..حقم بود با آوردن یک اسم که با وجودم بسته است اینطور خورد بشم ..اینطور به خودم بیام ببینم داشتم چیکار می کردم .. به خودم بیام و بفهمم نباید بی دلیل توی آغوش یکی رفت و بوسید ...
صورتم را باز در دستهام گرفتم و بلند فریاد زدم
-خـــــدا غلط کردم ...خــــدا صدای خورد شدنش رو شنیدم ... صدای
هق هقم اجازه نداد ...اجازه نداد که طلب بخشش کنم ... اجازه نداد که توبه کنم .... من مقصر بودم ...شایا مقصر نبود ..شایا مرد بود پر از نیاز ...اون من بودم باید که می فهمیدم مردی که در یک اتاق باهاش می خوابم ..مردی که من به عنوان حامی در آغوش می گیرم یا حتی می بوسم نیازهایی داره ... نیازهایی که منه خواهر زن نمی تونم برآورده کنم ...نمی تونم با گناه به مردی تکیه کنم که عاشقانه از صمیم دل دوستش دارم
آخ ممکن بود شایا چه فکرهایی درباره ی من بکند ... نرگس جون از این اتفاق می ترسید که می گفت توی یک اتاق نباشین ... از همین اتفاق می ترسید که می گفت بیا بریم ... چرا منه ابله نفهمیدم ...چرا وقتی شایا آنطور من را در آغوش می کشید کنار نمی کشیدم ... چرا با بوسه ی شایا اینطور خودم را باختم ...
حقم بود ...حقم بود که اینطور با آوردن اسم مهتاب بشکنم ...حقم بود ...حقم بود که صدای خورد شدن تمام قلبم را بشنوم ..شایا بیدارم کرده بود ..از یک خواب عمیق و پر از رویا بیدارم کرده بود ... سرم همراه با گریه خم شد ...و بر روی شانه ی میلاد نشست ... و آروم همراه با بغض گفتم
-می دونی میلاد گناه کردم
میلاد حرفی نزد از او ممنونم که حرفی نزد ... می خواستم با یکی حرف بزنم برایم مهم نبود او میلاد باشد یا حتی زرین خاتون ..فقط دوست داشتم حرف بزنم .. حتی اگر یک غریبه باشد ...
خسته ام خسته ..آنقدر خسته که فقط به مرده ها احتیاج دارم...فقط به مرده ها
این من بودم که صورتم را میان دستانم پنهان کردم و زار زار گریه ام در میان این درختها پنهان شد ...هیچکس نبود که بگه گریه نکن ..هیچکس نبود که بگه اینطور زار نزن ...فقط میلادی بود که اجازه می داد زار بزنم و خالی کنم این بغض لعنتی رو که نگه داشته بودم و حق سرازیر شدنش را نمی دادم
نمی دونم چقدر گذشته بود ...اما هر چقدر که گذشته بود حالا اشکام خشک شده بود و همانطور که سرم بر روی شانه ی میلاد بود با سکوت به صدای جیک جیک پرندها گوش می کردم ... اما چیزی ته دلم هنوز بود که خارج نمی شد ... صدای فین فین کردنهام قطع شده بود و دستمال میلاد در دستم بود ... میلاد که بی هیچ شناختی از او از خیانتی گفته بودم که برایم سخت بود یاد آوریش ... نفسم را با آهی بیرون آوردم ... صدای میلاد رو شنیدم
میلاد:آروم شدی
صداش غم داشت ... این پسر مارموز صداش پر بود از غم ...حرفی نزدم ..اجازه دادم فکر کند که آروم شدم ...با بلند شدنش ..سرم را از روی شانه اش برداشتم ... نگاهم هنوز به رو به رو بود ... دستش را دراز کرد ... نگاهی به دستش و بعد به خود او کردم ... اشاره ای به دستش کرد ...باز نگاهم را به دستش دوختم ... دستش برعکس صورت صافش ...پر بود از پوسیدگی دستم را دراز کردم و در دستش گذاشتم ... دست لطیف میان دستان پوست پوستی او باعث آزارم نشد ..بلکه یک حسی وارد کرد ... حسی مانند شک ...
بی حرف باز دنبالش کشیده شدم ...نه من حرف می زدم نه او فقط کشیده می شدم ... منو از جنگل خارج کرد .. حالا دره ای رو به روم بود ... دره ای با عمقی بلند ... دره ای که صدای شرشر آب رو به راحتی می تونستم کنارش بشنوم ... بی آنکه بترسم ..دستم را از دستش خارج کردم و لبه ی پرتگاه ایستادم ...دقیقا" کنارم ایستاد ... بی حرف ..بی آنکه نگران افتادنم باشد ... دستانش را از هم باز کرد و آروم گفت
میلاد:داد بکش ..به تموم بدیها ...به تموم اون حسها ...خالی کن دلت رو از هر چی بغض
منم به حرفش گوش کردم ..مانند یک ربات ..دستانم را باز کردم همانند او و همراه با بغض فریاد زدم ...فریادی به اسم تنها معبودم
-خـــدا...خــــدا ...خــــدا
نه یکبار ...نه دوبار ..نه سه بار... چندین بار صداش زدم و میلاد همراهم صدا زد ... دیگه بغضی نبود ..با هر خدا صدا کردنم ...قطره اشکی سرازیر می شد و من آروم... آروم تر می شدم .. آروم تر از روزهایی که مرگ مهتاب رو باور نمی کردم ... آروم تر از گرمی اغوشی که شایا برایم همیشه باز گذاشته بود ...
سکوت کردم و پی در پی نفس عمیق کشیدم
-گاهی تو زندگی آدما رازهایی هست که فقط مال خودشونه ، مال خود خودشون ، وقتی برداشتنشو برای دیگران تعریفش کردن دیگه راز نیست ، دیگه مال اونا نیست ، دیگه هیچ حسی نسبت بهش ندارن ؛ حتی دیگه تو فکرشون هم مال اونا نیست ، تلاشم دیگه فایده ای نداره ، هیچ فایده ای ... !!! چیزهایی هست که هیچ کس نمیفهمدشون ، چیزایی که مخصوص یه آدم خاصه ، فقط برای اون آدم تعریف داره ، همون تعریف اصلی ، بقیه هر چی میگن تعبیره ، تفسیره ، همین !!
لبخند روی لبم نشسته بود ... بی هیچ سوال یا حرفی به حرفام گوش می داد با چشمان بسته ... نگاهی به طرفش کردم ... نمی دونم چرا توی این حالت زار میلاد سر راهم قرار گرفته بود ..اما ممنون بودم ...واهمه ای نداشتم که حقیقت بدونه ...بذار اینم بدونه مگه قرار نبود یک روزی همه بدونن چرا اون ندونه ... با سنگینی نگاهم میلاد نگاهم کرد ..نگاه این مرد برایم عجیب بود ... شفاف انگار که گناهی کرده بود و هر لحظه هر دقیق داشت تاوان اون گناه رو می داد
میلاد:داستان واست بگم
همانند بچه ها سرم را به مثبت تکان دادم ... بی مورد بی جهت این مرد جوون رو به عنوان همدرد قبول کرده بودم ..شاید چون شکست خوردم ... شاید چون کسی رو می خواستم ناشناخته به حرفام گوش بده ... میلاد نگاهش را از من گرفت و به عمق پرتگاه چشم دوخت ...لبخند زیبایی بر روی لبش نشست و آروم مانند خواننده قصه اش را شروع کرد
میلاد:یکی بود ..یکی نبود ... جز خدا هیچی نبود ..زیر این طاق کبود...نه ستاره ..نه سرود ...
نگاهی به من کرد و با همون لبخند با شیطنت گفت
میلاد:عموصحرا تپلی با دوتا لپ گلی
خندیدم ...شادمانه خندیدم ..همراهم خندید و ادامه داد
میلاد:عمو صحرا پسرات کو.....لب دریان پسرام...دخترای ننه دریارو خواطرخوان پسرام
افکارم کشیده شد به بچگی هام به اون روزها که دست نوازش گونه ای موهایم را می بافت و برایم می خوند ..همانند میلاد اما با صدای زنونه ..با صدای پر از محبت
میلاد: می خونن - آخ که چه دلدوز و چه دلسوز میخونن!...دختران ننه دریا کومه مون سرد و سیاس...چشم امیدمون اول به خدا بعد به شماست
باز لبخند زدم وباز اون قدیما زمان بچگی هام جلو چشمام جان گرفت ...موهای خرگوشی و بافته شده ام را ربان قرمز می بست ...دستهاش همراه با صداش می لرزید ... لبخندی در همان بچگی هام زدم و دستان لرزانش را بوسیدم ... و صداش همراه با بغض همراه شد ... اما برعکس صدای میلاد که دل انگیز می خوند به گوشم رسید
میلا:کوره ها سرد شدن ...سبزه ها سرد شدن....خنده ها درد شدن
هر دو خندیدم پر از درد انعکاس صدای خنده امان در آن پرتگاه پیچید ..میلاد ادامه داد
میلاد: یکی بود ..یکی نبود ... جز خدا هیچی نبود ..زیر این طاق کبود...نه ستاره ..نه سرود ...
سکوت کرد ...همراه با لبخند سکوت کرد ... نگاهم را از او گرفتم ...و با تمام آرامش حاصل از گذشته ها از پرتگاه فاصله گرفتم ... تازه به خودم امده بودم ... یک شکست من ..یعنی سرپا بودن من ..حالا وقتش بود ..همونطور که مهتاب اون روز به من خارج از همون اتاق توی خواب گفته بود ..حالا وقتش بود ... باید پازل هارو به هم گره می زدم ..باید خودم رو به واقعیت می رسوندم ... به واقعیت ... نفرت و انتقام