بالاخره شروع کرد به خوندن:

کنارسیب ورازقی نشسته عطر عاشقی

من از تبار خستگی بی خبر از دلبستگی عاشقم

ابرشدم صداشدی شاه شدم گدا شدی

شعرشدم قلم شدی عشق شدم تو غم شدی

لیلای من دریای من

آسوده در رویای من

این لحظه در هوای تو

گم شده در صدای تو

من عاشقم مجنون تو گمشده در بارون تو...

مجنون لیلی بی خبر

درکوچه های دربه در

مست و پریشون وخراب

هر آرزو نقش بر آب

شاید که روزی که عاقبت آروم بگیرد در دلت...

آهنگ مجنون لیلی مازیاربود.وچقدر پارسا این آهنگو زیبا میخوند.سرمو انداخته بودم پایین ودرگیر دنیای خودم شده بودم.عاشق نشده بودم ولی میدونستم عشق وجود داره.یعنی یه روزی میرسه که کسی بیاد و تموم زندگی من بشه؟مثله پدرم که تمام زندگی مادرم شد ومادرم به خاطرش دینش هم عوض کرد..عشق باید تجربه ی نابی باشه..سرمو بلند کردمو قبل از هرکس به آیدا که کنارم بود نگاه کردم.حواسش به من نبود.مسیرنگاهشو دنبال کردم آخرش میرسید به پرهام.پرهام هم به آیدا زل زده بود.کیارش کنار پرهام نشسته بود.یه لحظه متوجه شدم که داره باغیظ نگام میکنه.یعنی فک کرده من زل زدم به پرهام؟اصلا به اون چه.سنگینی نگاه دیگه رو حس کردم.سرمو برگردوندم و نگاهش کردم.تیلاو داشت نگاهم میکرد.بی تفاوت بود منم با اخم جوابشو دادمو سرمو برگردوندم.بعد از تموم شدن این آهنگ چن تا آهنگ دیگه هم خوند وآخرش هم یه آهنگ اسپانیایی خوند که من هیچی متوجه نشدم..فقط فهمیدم که عاشاقنه بوده.بعد بچه ها پاشدنو گفتن بریم یه کم قدم بزنیم بعد هم راه بیفتیم.پرهام اومد سمت ماو خواست با هم بریم ولی من دوس نداشتم جمع دونفره اونا رو خراب کنم.خودم تنهایی رفتم یه جای خلوت تر.به شهر نگاه کردم.چه قد کوچیک به نظر میرسید.سعی کردم آپارتمان بلند خودمو پیدا کنم ولی بین اون همه ساختمون دیده نمیشد..یه صداخلوتمو به هم زد برگشتم دیدم کیارشه.

-دنبال چی میگردی؟

-هیچی

-نگو که از دیدنم خوشحال نشدی

چه اعتماد به سقفی!من اصلا یادم نبود یه روزی کیارشی هم بوده.

-باید خوشحال میشدم؟

-آره.ما عاشق هم بودیم

پوزخندی زدمو دستامو گذاشتم روی همو گفتم:یادم نمیاد عاشقت باشم.من از همون اولش گفتم حسی نسبت به تو ندارم

-شاید اگه اون روز جواب بله رو میگرفتم الان عاشقترین آدمای روی زمین بودیم

-تو کله ات خورده یه جایی ها...من میگم اصلا مامان جونت هم خواستگاریو به هم نمیزد جواب بله رو نمیدادم

-میدادی

با عصبانیت بلندتر گفتم:نه..برو.

تا اینو گفتم اومد جلو و شون هامو محکم گرفت

-تو مال منی پارلا..همون روزم گفتم اگه یه روزی یکی دیگه جای منو تو زندگیت بگیره میکشمش

-ولم کن دیونه

-بازم میگی نه

-بیشعور عوضی..نزار دهنم باز بشه و هرچی لایقته بارت کنم...آخ...ولم کن...

از نگاهش میترسیدم.بازم تیلاو بود که به دادم رسید.کیارش تا اونو دید دستامو ول کرد وگفت:کاری داری؟

تیلاو اومد جلوتر و از سرتاپام نگاهی انداختو گفت:هیچی..دنبالت بودم پسر دایی.

نمیدونم اون نگاهش چه معنی داشت؟یعنی فک میکرد که برای کیارش که حالا فهمیدم پسرداییشه تور پهن کردم؟برگشتم به سمت آیدا ولی اینا هم مثه این بلبل کفترهای عاشق دست از سر هم برنمیداشتن.به ناچار رفتم پیش نازنین و شاهین.

اون  روز،یکی از سختترین روزهایی بود که داشتم.فک نمیکردم انقدر سخت بگذره.

+++++

هنوزم اخمام توی هم بود.توی حیاط دانشگاه قدم میزدیم و آیدا داشت از پرهام تعریف میکرد.

-پارلا نمیدونی چقدمودبه.

-اون موقع باید بیخیالش بشی

-چرا؟

-چون تو ادب مدب نداری.من هرچی فحشو حرف زشته ازتو یکی یاد گرفتم

-تو غلط کردی..

-ببین بازم داری از این حرف بدایادم میدی

-حالا یه چیزی..بگو ببینم اون پسره کیارش چرا دو دوستی چسبیده بود به تو ولت نمکیرد؟نکنه نگاه اولش کار خودشو کرده؟؟؟

-نه بابا.این پسره پسر دایی تیلاوه

-از کی تا حالا پسر دایی تیلاو محرمت شده؟؟؟خود تیلاو بیچاره تا حالا نثه آدم نگاهت هم نکرده اونوقت ..اصلا تو که انقد رو محرمو نامحرم حساسی چرا گذاشتی اون پسره اونجوری ...

حرفشو قطع کردمووگفتم:خفه میشی؟؟؟؟من اونو از خیلی وقت پیش میشناسم

-جونم قصه عشقولانه

-حقته الان بزنم پس کله ات تا شاید یه کم شرایط آدمو درک کنی

-خب بگوببینم

-کیارش خواستگارم بود.

-خب

-من اصلا ازش خوشم نمی اومد.الانم ازش بیزارم.

-اواچرا بچه به اون خوبی آقایی خوشتیپی؟

-مامانش زل زد تو چشمام گفت تو بی کس و کاری...پسرمو میخوای ازم بگیریو این حرفا

-زنیکه عجوزه

-آره....کم نزاشت از زخم زبون.

-آیدا از این به بعداسمشم نمیاری پیشم.اوکی؟

-باشه...

بغض کرده بودم.دلم میخواست آیدا اون موقع آیدا رو بغل کنم و بگم من قازچ نیستم که همینجوری از زمین صاف اومده باشم بیرون.دلم میخواست همه عالمو آدم بفهمن من یه پدرو مادر دارم که الان نیست ولی توقلب منن...

توکلاس استاد هرچیزی پرسید کلا دونفر دستشون بالا بود که جواب بدن.من وتیلاو.استاد گاهی از دست بقیه عصبانی میشد ومیگفت:دانشجوی رشته فیزیک هسته ای هم آخه انقدر شل و بی میل؟فقط دونفر تو کلاس منن؟وچقدرقابته نفس گیری شده بود.حالا دیگه کل دانشگاه هم می دونستن منم دارم برای رسیدن به بورسیه درس میخونم و تنها رقیب جدی تیلاو منم.دخترا دورم میکردنو ازم میخواستن هرجوری شده تیلاو رو شکست بدم..انگاررقابت بین دخترو پسر بود...

از آموزشگاه زبانم اومدم بیرون.پوریا اومده بود جلوی آموزشگاه.میخواست با هم بریم بیرون چن تا کتاب خوب برای تقویت زبانش بگیریم.

-سلامعلکم

-سلام

-پارلا من گفتم ماشین بیارم گفتی نه..آخه این الانم خراب میشه..میره رو اعصابمون

-ببین پوریا به ماشین من توهین کردی نکردیا...الان تویی که با این حرفت داری رو اعصابم دراز نشست میری..

-حالافراری داشتی چیکارمیکردی؟

- اگه فراری هم بهم بدن من ماشین خوشگله خودمو انتخاب میکنم

-حالا کی خواست آتیش بزنه به مالشو و به تو فراری بده؟

انگشتمو گرفتم سمت چشمشوگفتم:دوس داری من برم کتابفروشی تو هم پیاده بیا.ولی تا 5دقیقه باید خودتو برسونیا

-میخوای کورم کنی...بگیر انگشتتو اونور.باشه غلط کردم.راضی شدی؟

-غلطو صدبار کردی.

-ممنون

سوار شدیمو رفتیم سراغ کتابفروشی.عاشق راه رفتن بین قفسه های کتاب بودم.حس خوبی بهم میداد.ژست آدمای فرهیخته رو گرفته بودم و راه میرفتم.برای پوریا چن تا نوار برای تقویت لیسینینگ و چن تا کتاب برای تقویت مکالمه اش گرفتم و بعدش من دو تا رمان خریدم که فروشنده میگفت تازه منتشر شده.داشتیم برمی گشتیم که یهو نگاهم افتاد به یه قفسه که پرکتابای تاریخی بود.چشمام برق زد.یاد سمینار تیلاو افتادم.موضوعشو خوب به یاد داشتم.دو تا کتابم خریدم.تصمیم گرفته بودم که مچشو بگیرم.از کتابفروشی اومدیم بیرون.گفتم:پوریا خان وقت منو تلف کردی الان باید منو ببری برای شام مهمونم کنی

-روتو برم...خوبه پول کتابای تو بیشتر از کتابای خودم شد.من غلط بکنم دفعه بعد باتو بیام خرید.همش ضرروزیان بود

-خسیس..اصلا بریم خودم مهمونت میکنم

بعد هم نگاه مظلومی به خودم گرفتمو و کتابا رو تو ماشین گذاشیم و سمت کافی شاب کوچیکی که اون نزدیکی ها بود به راه افتادم.پشت یه میز دونفره نشستیم.

-پارلاالکی اونجوری نگام نکن..من که میدونم تو پوست کلفت تر از این حرفایی..

-من کی نگات کردم  بچه جون؟

-ننه جون خودت خسیس تری ها....

منو آوردی یه کافی شاب کوچیک و میخوای سرم شیره بمالی؟اصلن..میدونی اگه دوس دخترم باهام اینکارو میکرد ولش میکردمو دیگه نگاهش هم نمیکردم؟

-آوردمت جای کوچیک تا حسابش به اون جیب کوچیکت بخوره...

-یعنی من باید حساب کنم؟؟

-نفرمایین تو روخدا...جایی که حضرت عالی تشریف دارین من عمرا پول اضافی خرج کنم

-از همون اولش هم باید میدونستم حالا چون ننه منی..تاج سرمی..مشکلی نداره

کلی گفتیم و خندیدیم.پوریا مثل برادر برام عزیز بود.ومیدونستم که اونم منو مثله پریا دوس داره.

داشتم ماشینو روشن میکردم که گوشیم زنگ خورد.

-پارلا بدخبت شدم

-چی شده باز؟

-فردا تولد پرهامه و من هنوز کاری نکردم

-خانوم گل تازه زود یادت افتاده ...آیدا خاک توسرت کنم.

پوریا هم کتابای رمان منو برادشته بود و ورق میزد.

-خب چی کار کنم؟

-باید سوپرازش کنم..

-تو یه کادو بگیربده بهش قال قضیه رو بکن.

-نه.نمیشه.اولین تولدشه که با منه.باید سنگ تموم بزارم

-خب برو سنگ تموم بزارباز چرا مزاحم من شدی..

-خب..عشخم...عشخم..یه چیزی میگم نه نیار

-من برم کادوم بگیرم

-نه عزیزم مگه خودم چلاقم...یه لطفی بکن

-جون بکن دیگه

-میشه فرداشب بیام خونه تو مهمونی بگیرم؟؟

یه لحظه از شدت خشم خنده ام گرفت بلند بلند غش غش خندیدم.پوریا با تعجب نگاهم کرد وگفت:خوبی؟؟خبر بدی که ندادن؟

خندمو تمومش کردمو گفتم:نه..

-جون آیدا

-گفتم به جون خودت قسم نخور..

-جون آیدا..آبروم میره ها...بعد شکست عشقی میخورم بعد میرم معتادمیشم بعد ترک تحصیل میکنم..آخرش هم خودت ضرر میکنی...بی آیدا میشی.

-باشه بیاتولد بگیر...ولی یادت باشه زودتموش میکنین ها...تازه قشون کشی هم نمیکین ...چن نفر که نزدیکترنو دعوت میکنی.

پوریا گفت:تولده..منو پریا هم هستیما

آیدا صداشو شنید وگفت:باشه.بگو اونام بیان...

پوریا رو رسوندم و اومدم خونه.وای چقدر خونه تو این مدت دربو داغون شده بود.فقط درس میخودنم واصلا به نظافت خونه نرسیده بودم.تازه میفهمیدم چه غلطی کرده بودم....تاساعت11 شب خونه رو تمیز کردمو بعدش هم همونطور که به خودم و آیدا لعنت میفرستادم خوابیدم.

صدای پیت بل باعث شد چشمامو باز کنم.بالشو روی گوشام گذاشتم تاصداشو نشنوم ولی صدای عربده هاش بیشتر وبیشتر میشد.دستمو بردم سمت عسلی و گوشیو برداشتمو خاموشش کردم.یه ربعی هم تو تخت غلت زدم ولی دیگه خوابم پریده بود.

-دوروز تو هفته بیکاریم اونم این آیدا خرابش میکنه...تازه یادم افتاده بود که باید چی بپوشم....