قسمت 2 فقط من فقط تو
اصلا دوست نداشتم دربارش فكر كنم واسه همين رفتم روبروي ميز ارايش كوچيكم نشستم و تصميم گرفتم بعد از اين همه مدت يه دستي به سر و روم بكشم. يكم كرم و از اين بزك دوزكا كه همه ي زنا بيست و چار ساعته به خودشون مي مالن به خودم ماليدم و به اينه نگاه كردم. بعد از يكمي فكر طبق عادت تو دلم به خودم گفتم:
- نه دخمل خوب برو اينا رو پاك كن كه مثل جادوگراي نيمه خوشگل شدي اين كارا مال دختراي زشته نه تو.
به خودم نگاه كردم موهاي مشكي بلند پيشوني نسبتا بلند كه البته به تركيب صورتم مياد چشماي مشكي پوست نسبتا سفيد و لباي قرمز كه يا يه رژ لب زرشكي محشر ميشن كلا من هميشه وقتي مي رم بيرون فقط رژ لب ميزنم همين و بس. يه ظاهر نسبتا خوب كاملا شرقي نه خيلي خاص نه زشت و غير قابل تحمل. با اين افكار دستمالمو برداشتم و صورتمو پاك كردم.
رفتم پيش مامان كه طبق معمول داشت با خاله زري حرف مي زد كلا اگه اين دو تا خواهر رو ده روز تو يه بيايون بي اب و علف بندازن بازم از حرف زدن كم نميارن.
اخه به من چه نوه ي دختر خاله ي ملوك خانوم عروسي كرده يا پس فردا شب تولد پسر دايي دخترعمو ي مامانمه! اين قدر خودم بدبختي دارم كه تولد خودمو هم يادم رفته تازه حالا مثلا متولد شده چه خدمتي به بشريت كرده به جز اين كه پول مردم رو بالا بكشه؟!!!!!
مردم هم خوشن والا
همين طور كه تو اين افكار بودم به ميز توي اشپزخونه راه افتادم و دو تا كلم از تو ظرف سالاد کش رفتم. مامان خيلي روي اين كار من حساس بود و من بر عكس عاشق اين كار.....
تصميم گرفتم به الهه يه زنگ بزنم چند روزي بود كه ازش خبر نداشتم با اين فكر رفتم بالا تا گوشيمو كه از يه مغازه دست دوم فروشي تو بازار موبايل مركزي خريده بودم بردارم ولي قبل از اون مي خواستم به نيما جونم سر بزنم.
نيما تو يه اتاق كه قبلا انباري خونه بود، بود. تو اين دنيا نيما به نظرم دوست داشتني ترين موجوده. ظاهرش درست مثل مامان بزرگ پدريمه پوست سفيد چشماي سبز و دست و پاي تپل و ناز. اروم در اتاقش رو باز كرد كه ديدم شكلاتايي رو كه براش خريدم تو دستش گرفته و اروم خوابيده.منم جوري كه بيدار نشه رفتم بالاي سرشو بوسيدمش. هميشه دلم مي سوخت كه چرا تمي تونم واسه داداشم چيزاي بهتري بخرم ولي خب نيما به همينا هم راضي بود. از اتاق اومدم بيرون و اروم در رو بستم. بين اتاق من و نيما فقط يه متر فاصله بود. داشتم مي رفتم به الهه زنگ بزنم كه ديدم صداي گوشيم مياد.
زود رفتم طرف كيفم و بعد ازكلي گشتن گوشيمو پيدا كردم خود الهه بود
- الو سلام خوبي؟!
- سلام الي ديوونه ي خودمون من خوبم تو خوبي؟ مامان بابا خاله عمه دايي پسر خاله دختر خاله ايل تبار همه خوبن؟!!!!
- اه دو دقيقه ساكت شو دختر كلم رفت
- اوا خاك بر سرم كجا رفت؟!!!! زود برو پيداش كن وگرنه با اين قيافه ي زشتت بي شوهر مي مونيا.
- واي خدا دودقيقه ور مفت نزن ديگه تازه واسه تو بهتر
- من كه كلا تو اين فاضا نيستم واسه خودم اقا بالا سر جور كنم كه چي بشه؟!!!
- گربه دستش به گوشت نمي رسه ميگه پيف پيف بو ميده
- من كه ميدونم تو اگه اضغر مفنگي هم بياد خواستگاريت مي گي بله پس ديگه واسه من فيلم بازي نكن تازه كيه كه همش شاهين جون شاهين جون مي كنه؟!!!!!!( اقا پسراي محترم لطفا اعتماد به نفس كاذب نگيرينا)
- اه زهر مار بازم تو از نقطه ضعف من استفاده كردي؟!
- تا تو باشي ديگه سر به سر من نذاري
تو همين موقع صداي مامان رو شنيدم كه همه رو واسه شام صدا مي كنه
- الهه من مي خوام برم شام بخورم شانس اوردي و گرنه همين امشب با اين شاهين اخمق ذلت مي كردم
با خنده گفت: خدا خير مامانت بده پس. خدافظ
- خداحافظ
وقتي رفتم تو اشپز خونه ديدم مامن طبق معمول گل كاشته و سفره رو به بهترين شكل تزئين كرده جوري كه ادم سير رو هم گرسنه مي كنه
- ممنون مامان جون
- قربونت برم دخترم منم پيشاپيش به خاطر شستن ظرفا بهت خسته نباشيد مي گم
- واي مامان نه
- يعني چي كه نه؟! برو ببينم
مي دونستم بخوام يا نخوام بايد ظرفا رو بشورم واسه همين هم ساكت شدم و شروع به خوردن كردم. وقتي كه غذام تموم شد بابايي گفت:
- فردا بايد بري سر كار؟!
اه تازه يادم افتاده بود متاسفانه فردا هم....
- اره بابايي
- خيله خب برو اگه مي خواي بري برو
رفتم بالا تا يه ده دقيقه ديگه برگردم و ظرفارو بشورم. دوباره يادم افتاد كه فردا بايد برم سر كار كاري كه اصلا دوستش ندارم ولي خب كفش كهنه در بيابان نعمت است خيليا همين رو هم نظاره مخصوصا من كه بهش احتياج دارم. از داشتن يه همچين شغلي راضي بودم. ده دقيقه بعد رفتم پايين و ظرفا رو دونه دونه شستم و سرجاشون گذاشتم. بعد برگشتم بالا و مانتو شلواري رو كه فردا مي خواسم بپوشم پيدا كردم و گذاشتم كنار و دوباره روي تختم ولو شدم از بس خسته بودم دوباره مثل خرس قطبي خوابم برد.
- ابجي پاشو ابجي ابجي
صداي نيما رو از فاصله خيلي دوري شنيدم ولي از بس تكونم داد بيدار شدم
- چته نيما؟ چيكارم داري؟!
- ابجي ساعت نه هستا مامان گفت بايد بري سر كار
اه خدا تازه يادم اومد يه دونه محكم زدم تو سر خودمو تند تند لباسامو پوشيدم خدا رو شكر كردم كه لباسامو شب پيش مرتب كرده بودم بعدش هم بدو رفتم پايين و به مامان گفتم:
- مامان جون خدافظ
- خب بيا يه چيزي بخور
- نه الان نمي تونم بعدا يه چيزي مي خورم فعلا
و تا سر كوچه رو يه نفس رفتم از خونه ي ما تا بوتيك با حسب ترافيك يك ساعتي راه بود اما يادم افتاد كه بايد يه سري اول بانك برم خدا رو شكر كردم كه حداقل اون جا صاحب كار ندارم واسه همين هم بيخيال به طرف بانك رفتم. كارم يه دو ساعتي طول كشيد اما بالاخره حدود ساعت دوازده رسيدم بوتيك به الناز سلام بلند بالايي كردم
- به به به سلاااااااااااام الناز جون
تا اينو گفتم به اون طرف پيش خوان يه نگاه انداختم كه ديدم يه پسر خوش تيپ و يه دختر تو قسمت فروشنده ها وايسادن...
آرتین:
نشسته بودیم و من با آنا شوخی می کردم تا یخش باز بشه که یه دفعه ای با صدای سلام یه دختر از جا پریدم...
-به به به سلاااااااااااام الناز جون
یه دفعه چشماش روی من ایستاد و زیر لبی گفت:
-این کیه؟
-میشه بپرسم اینجا چه خبره؟شما کی هستین که اینطوری داد میزنی؟
-من... قراره از امروز اینجا کار کنم
-بله؟
الناز اومد سمتم و گفت:
-آقا آرتین بابات این خانم رو استخدام کرده..صبح ها بجای من میاد من ساعت هفت عصر به بعد میام سر کار..
-چرا به من نگفته؟
-نمی دونم از خودش بپرس..
با اعصابی داغون روی صندلی نشستم آنا هم دیگه چیزی نگفت..الناز اومد و اونو برد کنار خودش تا باهاش حرف بزنه و غریبی نکنه..بعد از اینکه چند تا مشتری اومدن و رفتن آرمین اومد بوتیک..
آرمین-به چه بساطی به هم زدیا
-برو بابا به اینم میشه گفت بساط؟
نگاهش به الناز افتاد و چشماش برق زد..
-سلام خانم
الناز لبخندی زد و گفت:
-سلام
بعدش به اون دختره که هنوز اسمشو نمی دونستم سلام کرد و برای اینکه ضایع نشه برگشت سمت من و گفت:
-خب خواهر ما رو بده باید برم..
-کجا میخوای بری؟
-یه مقداری خرید دارم.باید با آنا برم
آنا از جاش بلند شد که کیسه ی لباس ها رو به دستش دادم و گفتم:
-بفرمایید بانو
لبخند آرومی زد و گفت:
-ممنونم..
آرمین گفت:
-اینا چیه؟
-کادوی من به دخترخالم،فوضولی؟
ابرو هاشو داد بالا و گفت:
-باشه..ما بریم دیگه تو هم به کارت برس..
بعد از خداحافظی با من با الناز و اون دختره هم خداحافظی کردن و رفتن..ساعت حدودای یک یک و نیم بود..دیگه باید می رفتیم بعد ساعت چهار دوباره برمی گشتیم..رو به الناز گفتم:
-تو میری؟
-نه میمونم بوتیک یه سری چیزا رو به شیدا یاد بدم بعدش میرم و فردا عصر میام..
آهان اسمش شیدا بود..
-ناهار چی؟
-با خودم آوردم
-اوکی من میرم خونه و یکی دو ساعت دیگه میام..
-باشه
به سمت خونه رفتم اما توی راه نظرم برگشت..نمیدونم چرا حوصله ی خونه رو نداشتم..به سمت فست فود همیشگی رفتم و برای خودم هات داگ پنیری سفارش دادم..به این فکر می کردم که دلیل اصلی بابا برای این که من اونجا کار کنم چیه..من که داشتم مدرکمو می گرفتم..این کارا برای چی بود؟دانشکده ی موسیقی درس می خوندم و از پنج سالگی عاشق ساز بودم..بابام مخالف بود و می گفت باید بری یه رشته ای که بعد ها بتونی کار خونه ی من رو اداره کنی..اما من کارخونه نمی خواستم فقط یه آموزشگاه می خوام...بعدش شرط گذاشت که باید یه سال توی بوتیک کار کنی تا بعدش برات آموزشگاه بزنم..اما دلیل این کارشو هرگز عنوان نکرد..
بعد از خوردن هان داگم رفتم بوتیک..امروز خیلی بی حوصله بودم...
وقتی وارد بوتیک شدم دیدم الناز نیست و به جاش دختره نشسته بود
-الناز کجاست؟
-الناز رفت..امشب نمی تونست بمونه بجاش من می مونم
اصلا حوصله ای این که یه دختر دیگه هم بیاد و اینجا کار کنه نداشتم تازه داشتم سعی می کردم الناز رو تحمل کنم که باز..ولی به قیافه ی این یکی نمی خوره که...نمی دونم..اصلا نمیتونم دخترا رو درک کنم(آخه کدوم پسری تونست که تو بتونی...)
شيدا
با ديدن اون دو تا يه فكر تلخ توي ذهنم شروع به بچه دار شدن كرد و تصميم به خالي كردن جيبم گرفت. يه بار ديگه به دختره ناه كردم يه تيپ فوق عالي و البته كاملا راحت داشت كه نشون مي داد اصلا مذهبي نيستن و پولدار بودنش رو به رخ مي كشيد. چشم هاي بادامي با يه ظاهر كاملا معمولي نه حال بهم زن نه ملكه ي زيبايي جهان ولي لامصب چشماش خيلي ناز بودن چشم هاش زيتوني خيلي خاصي بودن كه همه رو جذب خودشون مي كردن. واسه موهاش هم كلي خرج كرده بود و اونا رو هم زيتوني كرده بود با اون صد من وسايل ارايش كه خرج اون صورتش كرده بود ميشه گفت قشنگه. اگه لباساي معمولي من و لباساي شيك اون رو فاكتور مي گرفتيم ظاهر اون برتري نسبت به مال من نداشت ولي پسره نه خيلي ماماني بود والبته خوش لباس لباسايي كه پوشيده بود مطمئنا رو هم پونصد تومن مي ارزيد يعني حقوق يك ماه من. از اون قيافه هاي دختر كش داشت كه از چشماش غرور برتري بارش مي كرد از اونايي كه فقط خودشو ادم محسوب مي كرد و لا غير. هه هه ههه به قوا الهه باز رفتم رو كانال عربي.
مطمئنا وضع هر دوتاشون عالي بود پس چرا اقاي صالحي اونا رو به جاي من اورده بود؟!!! يعني بايد دوباره دنبال شغل مي گشتم واي خدا جووون نه!....
تو همين افكار بودم كه با صداي جيغ مانند الناز به خودم اومدم.
الناز: هي شيدا كجايي تو؟!!
من: ها؟ چي؟
الناز: ها و زهر مار
من: اوا ببخشيد الناز جون قاطي شد
الناز سرش رو نزديك گوشم اورد و اروم گفت:
- اين قدر نگاشون نكن بيچاره هم خودشونو خيس كردن
با اين حرفش دو باره ياد بدبختي هام افتادم. فقط يه ماه اين جا كار كرده بودم اونم به خاطر لطف الناز بود كه منو صبح ها و عصر دو سه ساعتي به جاي خودش اين جا ميذاشت.
وقتي ديد ماتم برده مثل اين كه فكرم رو خونده باشه گفت:
- اقا ارتين ايشون همكار ديگه ي ما هستن
اون سر خوشكله كه حالا فهميدم اسمش ارتينه يه پووووف بلند بالا زير لب كشيد كه معنيش دقيقا اين ميشد:" خب به من چه؟!"
الناز: شيدا ايشون هم اقا ارتين( همين موقع باناز ادامه داد) حساب دار جديد بوتيك هستن
نگاه پر سوالم رو به الناز انداختم ولي هيچ جوابي نداد و معلوم شد اونم نمي دونه اون دختر قرتيه كيه!
با يه بسم ا... به طرف پيش خوان رفتم هنوز كه اخراج نشده بودم پس نبايد حلوي اين سره ي عوضي كم مي اوردم.پر رو حتي يه سلاموخشك و خالي هم نكرد( حالا نه كه خودت كردي؟!!)
با الناز رفتيم تو بخش مانتو ها و روي دو تا صندلي كه اون جا بود نشستيم.
الناز: شيدا چي شد؟!!
من: هيچي بابا پدرمو در اورده
الناز: اخر چه قدر وقت داد؟!
من: شيش ماه اگه خدا بخواد جور ميشه
الناز: منم يه نموره دارما
من: حا بذار ببينم چي ميشه
تو همين لحظه يه پسر خوش تيپ ديگه اومد داخل. اي خدا من امروز چقدر چشم چرون شدما از اسمون هم كه همش داره حوري مذكر مي باره خب خدا حالا چي ميشه اگه يكي از اينا رو دو لپي مينداختي تو دامن من؟!!!
اي اي اي شيدا منحرف شديا حواست رو جمع كن كه دو روز ديگه بايد سرنگ به دست از تو جوباي نياوران جمعت كنم( چه خوش اشتها نياوران...). خودم تز فكراي چرت و پرت خودم خندم گرفته بود من اگر از اين شانسا داشتم كهوحالا اين جا نبودم( ميشه بگي دقيقا كجا بودي؟!)
اون پسره يه ده دقيقه اي با ارتين حرف زد و دختره رو برداشت و زد بيرون. خب پس اين خانوم خوشكل هم صاحاب داره شيدا خانوم به دلت صابون نزن بي عرضگي اينا رو هم داره ديگه.
ساعت يك و نيم بود كه ارتين رفت بيرون و من و الناز با هم تو مغازه مونديم. الناز داشت از دوست پسر جديدش مي گفت اگه بهم لطف نكرده بود كه همين حالا صورتشو با ديوار يكي مي كردم هر از دو دقيقه با يه نفر در حال پريدنه
- نميودوني ارش چه قدر خوشكله يه چيزي تو مايه هاي همين ارتين خودمونه
چه زود ارتين مال ايشون شدا
تو همين موقع گوشيش زنگ زد مثل اينكه ارش جونشون بود چون همچين با عشوه خرف مي زد كه عقم گرفته بود! بعدش هم جل و پلاسشو جمع كرد و رفت
زنگ زدم به فست فود سر خيابون برام همبر بيارن منتظر همبر گرم بودم كه كسي رو كه فكرش رو هم نمي كردم رو جلوي چشمام ديدم.....
یکی دو روزی گذشت و من تمام تلاشم این بود که خودمو با شرایط جدید وقف بدم..تا حدودی هم موفق شدم..
امروز صبح روز مهمونی آرمین و آنا بود که مامان برای اومدنشون ترتیب داده بود...هر چی آدم توی تهران بود رو دعوت کرده بود...همش هم به من بیچاره گیر می داد که این کارو کن اون کارو کن..رفتم پیش آرمین و بهش گفتم:
-آرمین ما بخوایم اینجا بمونیم نمی تونیم حتی یه دوش بگیریم...پاشو بریم سوئیت من..
-نه بابا نمیشه..مامانت ناراحت میشه..
-مامانم عادت کرده..بعدشم این سه تا کارگری که استخدام کرده واسه چین؟خب کار می کنن دیگه..زود باش وسایلتو جمع کن بریم وگرنه به زور می برمت..
-بزار به آنا بگم..
-باشه من نیم ساعت دیگه تو کوچه پشتی منتظرتم..
خندید و گفت:
-سابقه داریا..
-منو دست کم نگیر..برو
سریع آماده شدم و رفتم که ماشینو بزارم کوچه پشتی...من که لباس و همه چی اونجا داشتم واسه چی بار سنگین با خودم ببرم..
نیم ساعتی علاف شدم و آرمین هم بالاخره اومد.. کت و شلوارش هم توی دستش بود:
-میزاشتی یه ساعت دیگه..آنا چی شد؟
-خودت گفتی نیم ساعت..آنا هم گفت من همین جا می مونم..
-اوکی..بزن بریم..
توی راه غذا هم گرفتم و رفیتم سوئیت...
به سوئیت که رسیدیم من رفتم غذا ها رو بزارم روی میز و آرمین هم مشغول دید زدن اطراف شد و بعدش رفت توی تک اتاق سوئیت یعنی اتاق من..وقتی اومد گفتم:
-کت و شلوارتو آویزون کردی؟
-آره
بعدشم نشستیم به غذا خوردن و بینش آرمین از برنامه ی آیندش می گفت..مثل اینکه قرار بود شرکت بزنه یا یه مدتی توی کارخونه با بابا کار کنه...و اینکه آنا رو هم بفرسته دانشگاه....منم فقط با سر تایید می کردم
بعد ناهار..اگه گفتین چی حال میده؟؟خب معلومه خواب...آرمینو فرستادم توی اتاق و خودم هم روی کاناپه خوابیدم...خیلی طول نکشید که خواب عمیقی تسلیمم کرد(اوه اوه...)
با صدای داد آرمین از خواب بیدار شدم و گفتم:
-چه مرگته بچه؟خوابما..
-خواب به خواب بری..پاشو ساعت هفته...
با خونسردی گفتم:
-مگه چیه؟
بعد یه دفعه یاد مهمونی و اینکه مامان تا حالا گوشیمو ترکونده افتادم...با سرعت نور یا حالا یکم کمتر از اون پریدم و گفتم:
-وای......
-زود باش بلند شو..من رفتم دوش گرفتم..تو هم برو دیگه..
خب خوب بود حداقل آرمین دوش گرفته بود...رفتم توی حمام و اول از همه تصمیم گرفتم یه تغییری توی صورتم ایجاد کنم..(شما می دونین تین چرا مثل دخترا حرف میزنه؟؟من که نمیدونم)شروع کردم به اصلاح کردن...آخه حدود دو سال میشد که ته ریشمو نمی زدم..یعنی همیشه به یه اندازه ی خاص روی صورتم ته ریش داشتم...بعدش هم یه دوش سریع السیر گرفتم و از حموم اومدم بیرون...آرمین نگاهی بهم انداخت و گفت:
-چه عجب این ریشاتو زدی...مامانت می گفت آرزومه این پسر ریشاشو بزنه.
اه اصلا حواسم نبود..فکر کنم این فکرمو بلند گفتم چون آرمین گفت:
-به چی؟
-هیچی بابا..
بعد از پوشیدن کت و شلوار نوک مدادیم رو به آرمین گفتم:
-چطوره؟
نگاهی بهم انداخت و گفت:
-معرکه ای..
با هم از سوئیت اومدیم بیرون و به سمت خونه رفتیم..
اوووو ببین این جا چه خبره...تمام خیابون و داخل پارکینگ پر بود از ماشین..به هزار زحمت یه جای پار پیدا کردم و ماشینو پارک کردم...وارد باغ که شدیم بابا رو دیدم که داشت با یه نفر حرف می زد...با آرمین رفتیم داخل که همون موقع یکی از خدمتکارا گفت:
-خانم آقا آرمین و آرتین اومدن..
همه به سمت آرمین هجوم آوردن و بساط ماچ و بوسه و تف کاری راه انداختند منم به زور خودمو از بین جمعیت رد کردم و رفتم سمت مامانم که داشت با خالم حرف می زد..سلام کردم که خاله گفت:
-آرتین جون دختر کش شدیا...کجایی پسر؟نمیگی خاله ای هم داریما..بچه ها همه از دستت عصبانین..
-خاله جون درگیر کارامم..معذرت از دل مهناز و مهسا هم در میارم
مهناز و مهسا دختر خاله هام بودن..مهسا خیلی دختر خوبی بود و باهاش احساس راحتی می کردم..مثل خواهرم بود و در واقع تنها دختری که هیچ وقت احساس بدی نسبت بهش نداشتم اما مهناز نقطه ی مقابل مهسا بود...از مامان سراغ آنا رو گرفتم که گفت با دخترا رفته بالا برو ببین چرا برنگشتن...رفتم بالا و به سمت اتاقی که آنا توش مستقر بود رفتم..صدای خنده هاشون میومد..تقه ای به در زدم و گفتم:
-با اجازه
و رفتم داخل که دیدم مهسا داره گردنبند آنا رو می بنده..رفتم سمت مهناز که روی تخت نشسته بود و بهش دست دادم بعدش هم آنا..اما نتونستم جلوی خودمو بگیرم و طبق عادت همیشگیم صورت مهسا رو بوسیدم..حدود سه ماه بود ندیده بودمش..خیلی دلم براش تنگ شده بود..
-چرا نمیرید پایین؟
مهناز با پوزخند گفت:
-نمی بینی؟آنا جون هزار تا دنگ و فنگ داره
مهسا به مهناز تشر زد و گفت:
-داشتیم میومدیم..بریم آنا جون..
مهناز جلوتر از همه رفت بیرون..پیش خودم گفتم مگه مجبور بودی بمونی..آنا گفت:
-شما برید من منتظر آرمینم..
بهش گفتم:
-بهش گفتی بیاد بالا؟میخوای بهش بگم؟
-اگه بهش بگی مرسی..
از طرز حرف زدنش خندم گرفت و باشه ای گفتم و با مهسا رفتیم پایین..روی پله ها بودیم که بهش گفتم:
-چه خبر عزیزم؟
نگاهی بهم کرد و گفت:
-هیچی..آموزشگاهم تعلیل شده ..می تونی کمکم کنی؟خیلی عقب افتادم
-آره خواهری چرا که نه
مهسا هم مثل من علاقه ی شدیدی به موسیقی داشت اما چون خانوادش نزاشتن بره هنرستان مجبور شد پا روی علایقش بزاره اما می رفت آموزشگاه و هر وقت سوالی داشت میومد پیش من..
به آرمین گفتم برو بالا آنا منتظرته..بعد از چند دقیقه که از رفتنش گذشت با هم اومدن پایین..
بعد از شام نوبت رقص بود و همه ریختن وسط..
داشتم پیش خودم فکر می کردم که چرا آنا اینقدر خجالتیه،که دیدم آرشام پسر داییم دستشو گرفت و بردش وسط..بفرما اینم خجالتی بودنش..عصبی شدم..فقط وقتی با منه خجالتیه..
یه پیک از روی اپن برداشتم و خواستم بزنم که دیدم دستی دور بازوم حلقه شده..نگاهی به دختر عمم مهتاب که آویزون دستم شده بود انداختم و گفتم:
-بله؟
-بیا بریم برقصیم..
-حوصلشو ندارم..بیخیال..
-آرتین حال گیری نکن..بعد این همه مدت دیدیمت..
دستمو کشیدم و گفتم:
-حال ندارم مهتاب..برو با یکی دیگه برقص..
اعصابم خورد شده بود..یکی دیگه هم ریختم..با قیافه ای درهم روی صندلی نشسته بودم و به این فکر می کردم که واقعا چرا وقتی با منه اینقدر اروپایی رفتار نمی کنه..بدون این که خودم بخوام توجهم به سمت آنا و آرشام جلب می شد و خودم دلیلشو نمی دونستم..
شب با سرگیجه ی شدید حاصل از خوردن یه بطری مشروب سرمو روی بالش گذاشتم..اینقدر سرگیجه داشتم که خوابم نمی برد..بعد از نیم ساعت سر و کله زدن با خودم و اینور اونور شدن به خواب رفتم..
ساعت طرفای شش عصر بود بود که از خواب بیدار شدم و بدون خوردن چیزی رفتم بوتیک..مامان هم مدام اظهار نگرانی می کرد که بچم چشم خورده و این چیزا...اون سردرد و اون بطری و اعصاب خوردی های دیشب باعث شده بود اینقدر بخوابم..
همين جور مات مونده بودم و بهش زل زده بودم. لعنتي محل كار من رو از كجا پيدا كرده بود؟! مامانم كه ادرس اين جا رو درست بلد نيست بابام هم كه مثل خودم چشم ديدن اينو نداشت پس...
تو همين فكرا بودم كه صداشو شنيدم
- شيدا خانوم چه طوري؟!
زود خودمو جمع و جور كردم و گفتم:
- به خودم مربوطه. تو رو سننه؟!
- قبلنا مؤدب تر بودي!
- با هر كس متناسب با شخصيتش حرف مي زنم
يه دو دقيقه اي چيزي نگفت ولي بعدش ادامه داد
- وقتي زنم شدي زبونتو كوتاه مي كنم
- زهي خيال باطل... گنده تر از تو هاش هم كاري نتونستن بكنن تو كه عددي نيستي
- شيدا با من در نيفت
- مثلا در بيفتم مي خواي چه غلطي بكني؟!
- امتحانش مجانيه
- من عاشق امتحانم فقط به پا كم نياري
بازم سعي كرد خرم كنه به خاطر همين گفت:
- شيدا مگه من چمه كه حاضر نيستي با من باشي؟! اگه با من ازدواج كني همه ي بدهي هاي بابات رو هم ميدم هم واست بهترين زندگي رو درست مي كنم تو فقط با من راه بيا
- برو گمشو مگه من جنسم كه مي خواي منو معامله كني؟!
تا اينو گفتم ارتين از در مغازه اومد داخل. به ما يه نگاهي انداخت و بي توجه بهمون پشت ميز حسابداري نشست. اون هم تا ارتين رو ديد زير لب گفت:" پس از ما بهترون پيدا شده" و رفت. از ته دل ممنون ارتين شدم كه باعث اين فكر اشتباه شد و اين مردك رو راهي ديار خودش كرد.
نشسته بودم سر جام و به بدبختي هام فكر مي كردم. يعني هر كس كه بدهي داشته باشه و مثل اينا پولدار نباشه بايد هر حوري خواستم درباش حرف بزنن؟! واقعا كه
يه لحظه از تصوري كه داشت خندم گرفت من كجا اسن پسره ي از دماغ فيل افتاده كه حس مي كنه اسمون دهن باز كرده و ايشون تالاپي ازش پرتاب شدن پايين كجا؟!!! البته نه كه من كمترما نه من كه ماشالله گلم ولي خب اين؟! هه اصلا كي گفته من از اين ادم بي ريخت بدم مياد( اوه اوه اوه چه پر توقع لابد از شوهر من خوشت مياد؟!) يه نگاه ديگه بهش انداختم يه قيافه ي تو دل برو كه از چشماش برتري بيرون مي ريخت و همين بود كه باعث شد واسه اولين بار تو عمرم با كسي كه پيشمه حرف نزنم نمي دونم چرا ولي حس مي كردم كوچيكم مي كنه به خاطر همين هم رفتم سراغ كامپيوتري كه اقاي صالحي خريده بود و از اهنگايي كه الناز روش ريخته بود يه دونه رو انتخاب كردم. بازم صداي گرم مازيار بود كه همه ي وجودمو غرق خودش كرد.
"تورو دوست دارم
تورو دوست دارم مثل حس نجيب خاک غريب
تو رو دوست دارم مثل عطر شکوفه هاي سيب
تورو دوست دارم عجيب تورو دوست دارم زياد
چطور پس دلت مياد من رو تنهام بگذاري
تورو دوست دارم مثل لحظه خواب ستاره ها
تو رو دوست دارم مثل حس غروب دوباره ها
تورو دوست دارم عجيب تورو دوست دارم زياد
نگو پس دلت مياد من رو تنهام بگذاري
توي آخرين وداع وقتي دورم از همه
چه صبورم اي خدا ديگه وقت رفتنه
تو رو ميسپارم به خاک تورو ميسپارم به عشق برو با ستاره ها
تورو دوست دارم مثل حس دوباره تولدت
تور دوست دارم وقتي ميگذري هميشه از خودت
تورو دوست دارم مثل خواب خوب بچگي
بغلت ميگيرم و ميرم به سادگي
تورو دوست دارم مثل دلتنگي هاي وقت سفر
تورو دوست دارم مثل حس لطيف وقت سحر
مثل کودکي تورو بغلت ميگرم و اين دل غريبم رو با تو ميسپارم به خاک
توي آخرين وداع وقتي دورم از همه
چه صبورم اي خدا ديگه وقت رفتنه
تورو ميسپارم به خاک تورو ميسپارم به عشق
برو با ستاره ها"
( اهنگ تو رو دوست دارم از مازيار فلاحي)
بيخيال نشستم كه توجهم به سمت اس ام اسي كه حاد همون داد جلب شد
- شيدا مياي بريم كافي شاپ
- نه
- خب اينو ولش كن بريم رستوران شب شام بخوريم؟
- نچ
- خب اينو ديگه نه نگو بريم شهر بازي؟
- نه نه نه
- خب مي خواي تشريف ببريم بهشت زهرا
- اره اتفاقا فكر خوبيه يه سر بريم سر خاك حاج بابا
- مسخره
- خودتي و هفت جد و ابادت
- فردا كه دانشگاه مياي؟!
- په نه په مثل تو جيم مي زنم
- مي بينمت
- بدرود
من اصلا از اين لاو تركوندنا نه بلدم نه خوشم مياد مهراب هم چون پسر خوبيه حاضر شدم باهاش طوست شم اونم فقط در حد بيرون رفتن همين. چقدر از اينا بدم مياد كه از هر ده تا خرفشون يازده تاش قربون صدقه هاي كشكيه!
وارد بوتیک که شدم پسری رو دیدم که با چهره ای عصبانی داشت با شیدا حرف می زد..بی توجه بهشون رفتم و سر جام نشستم..
پسره زیر لب یه چیزی گفت و رفت..بعدش شیدا یه آهنگ از مازیار فلاحی گذاشت..
داشتم به آهنگ گوش می دادم که یه دختر و یه پسر اومدن داخل..پسره گفت:
-خسته نباشید..
جواب ندادم و به جای من شیدا گفت:
-ممنونم..می تونم کمکتون کنم؟
اصلا به پسره نمیومد با همچین دختری دوست باشه..دختره موهاش شرابی بود و اگه شال نمی زد سنگین تر بود..یه جین جذب و یه مانتوی کوتاه..اما پسره یقه بسته پوشیده بود..به حق چیزای ندیده.پسره گفت:
-ببخشید..یه مانتوی ساده تا سر زانو می خواستم ..
شیدا گفت:
-توی رگال هامون یه نگاه بندازید..
-خانم عجله داریم..میشه خودتون نشون بدید..
شیدا ناچار از جاش بلند شد و چند مدل بهشون نشون داد...دختره همش می گفت"نچ" آخرش هم پسره گفت:
-هر جور خودت می دونی...اصلا به من چه...
بعدش هم از بوتیک زد بیرون و دختره هم دنبالش..به شیدا نگاه کردم که مات شده بود به چیزی که دیده بود..بعد هم شونه ای بالا انداخت و نشست سر جاش و مدام زیر لب چیزی می گفت..بعدش یه دفعه ای گفت:
-آقای صالح؟
آهان..این از این دخترا بود که از راه ادب وارد می شد..پوفی کشیدم و جواب ندادم..دوباره گفت:
-با شما بودم
با لحن بدی که خودم هم اگه می شنیدم عصبی می شدم گفتم:
-چته؟
-با ادب باش آقای به اصطلاح محترم..من دارم میرم..الناز گفته تا نیم ساعت دیگه اینجاست..
چشمامو تنگ کردم و گفتم:
-نخوام با ادب باشم باید کی رو ببینم؟
-متاسفم که یه درصد از شخصیت آقای صالح بهتون ارث نرسیده...
گفتم:
-چیزای بهتری ارث رسیده...بهتر از شما دخترام که منتظرید یه نفر جواب سلامتون رو بده(اوی اوی حرف دهنتو بفهم بچه سوسول)
داشت از در می رفت بیرون که با شنیدن این حرفم به سمتم برگشت و بهم نزدیک شد...
-جنابعالی یه آدم عقده ای هستی که فکر می کنی هر کی اسمتو گفت فرتی عاشقته..برو بابا بچه سوسول ایکپیری
چشمامو تنگ کردم و گفتم:
-چی بلغور کردی دختره ی ...؟
دستشو پیچ دادم و گفتم:
-حیف که اینجا آبرو دارم و گرنه نشونت می دادم..دعا کن جایی تنها گیرت نیارم...
آب دهنشو قورت داد و دستشو از دستم کشید بیرون..همون موقع الناز اومد داخل و با تعجب به ما نگاه کرد و گفت:
-سلام
شیدا فورا از بوتیک زد بیرون..نشستم سر جام و به الناز نگاهی انداختم..موهاش یه رنگ دیگه شده بودن با آرایش برنز..این طور قیافش بهتر بود..بی حوصله رومو برگردوندم..خسته بودم...آنا ذهنمو داغون کرده بود..عاشقش نشده بودم..از خودم مطمئن بودم..اما از این که یه نفر بخواد نقش بازی کنه بدم میومد..جلوی من خودشو یه دختر آفتاب و مهتاب ندیده نشون می داد و ...اه اصلا چرا باید بهش فکر کنم؟بیخیال بابا...بره با همون آرشام جونش خوش باشه..
طرفای ساعت ده بود که بلند شدم تا بوتیکو تعطیل کنم..امروز سرمون زیاد شلوغ نبود..بهتر..نه که من خیلی حوصله دارم..به الناز گفتم:
-وسایلتو جمع کن..میخوام ببندم..
بی هیچ حرفی وسایلشو جمع کرد و زیر لب خدافظی کرد..از پاساژ زدم بیرون و سوار ماشینم شدم که دیدم الناز کنار یه پرشیا ایستاده و داره کل کل می کنه..پوز خندی زدم و رفتم پشت پرشیا ایستادم...مثل اینکه به نتیجه نرسید چون گازشو گرفت و رفت..
جلوی پای الناز ایستادم که چون شیشه ها دودی بود منو ندید..شیشه رو کشیدم پایین که صداشو شنیدم:
-صد و پنجاه
رومو برگردونم..با دیدن من به شکل محسوسی جا خورد..خواست بره که گفتم:
-سوار شو..
سرعتشو تند تر کرد و منم پشت سرش بودم..بعد از حدود پنجاه متری که طی کرد ایستاد تا بهش برسم..به محض ایستادن ماشین سوار شد..
بی هیچ حرفی پامو روی گاز گذاشتم...مغزم داشت منفجر می شد..این دختر داشت چکار می کرد..و من..من داشتم چکار می کردم..
توی یه کوچه ی خلوت ایستادم و بهش زل زدم..
گفتم:
-مکان داری؟
-نه..مگه خودت نداری؟
-آره دارم..
و به سمت سوئیت رفتم..با هم رفتیم بالا..درو بستم و خودمو روی کاناپه انداختم..اونم رفت نشست روبروم..بهش گفتم:
-برو توی اتاق تا بیام..
از جاش بلند شد و رفت توی اتاق..لرزش پاهاشو حس می کردم..
دستمو از روی چشمام برداشتم و از جام بلند شدم..دره اتاق رو باز کردم که دیدم همونطور با مانتو روی تخت نشسته:
-چرا در نیوردی؟
بهم نگاه کرد و من گفتم:
-بهت نمیاد این کاره باشی..بار چندمته؟
با صدای لرزونی گرفت:
-آقا آرتین..بزار برم..تو رو خدا..من..من..غلط کردم..بزار برم.
بهش نزدیک شدم و گفتم:
-با اولته؟
سرشو به نشونه ی مثبت تکون داد..آروم گفتم:
-چرا؟
یه دفعه ای انگار از کوره در رفت :
-چون زندگیم مثل تو نیس..چون از جیب پدرم نمی خورم..چون پدرم مثل تو نیس...چی می دونی؟تا حالا شده حسرت چیزیو بخوری؟بزرگترین مشکلت اینه که پدرت گفته باید کار کنی..اما من..چی به تو و امثال تو بگم؟شما که دردی ندارید..غمی ندارید...حالم از همتون بهم می خوره..هر روز مارک لباس و ادکلنتون رو عوض می کنید بعدش به ما می گید چرا؟بزار بگم چرا..چون خواهر و برادرام در حسرت یه اسباب بازی نمونن..چون پدرم توی خماری نمیره و بی پدر نشیم...چون زندگیم داغونه...چون همه چیز پوله و ما نداریم..بازم دلیل می خوای..
بعدش سرشو گرفت توی دستاش و زد زیر گریه..بین گریه التماس کرد:
-بزار برم...غلط کردم...بزار برم..
رفتم نزدیکش...دستاشو از روی صورتش برداشتم و بغلش کردم...
-آروم باش دختر...چته پاچه می گیری..باشه..
-...
بعد از چند دقیقه آروم شد و از بغلم رفت بیرون..نگاهش کردم که دیدم چشماش سرخه سرخه..
از اتاق زدم بیرون و گفتم:
-امشبو اینجا بمون..من دارم میرم..فقط بیا پشت سرم درو قفل کن..
خواست مخالفت کنه که گفتم:
-با این قیافه که نمیشه بری خونه..برو بخواب..
از سوئیت زدم بیرون..داشتم خفه می شدم..چرا هیچ وقت این روی مشکلات رو نمی دیدم..راست می گفت..من تنها مشکلم این بود که عارم میومد توی بوتیک کار کنم.. ******
اه صداي بوق ماشينا هم رو اعصاب من رژه ميره اي خدا چي مي شد اگه من مجبور نبودم اين جا كار كنم؟! پسره ي احمق راست راست تو چشم ادم نگاه مي كنه مي گه عاشقم شدي! هه واقعا خيال مي كنه پرنسس زيبايي هست بدبخت بيچاره كمبود محبت داره كه تا هر كس صداش مي كنه فكر مي كنه ناامه ي فدايت شوم براش ارسال كردن. واقعا كه يعني همه ي بچه پولدارا اين قدر عقده اين؟
داشتم تو پياده رو راه مي رفتم و اين فكرا رو مرور مي كردم كه از شدت عصبانيت پامو به جدول كنار خيابون كوبيدم. صورتم از شدت درد به هم جمع شده بود و لبامو گاز مي گرفتم كه نگم اخ. به صندلاي نويي كه تازه خريده بودمشون نگاه كردم به خاطر برخورد با لبه ي جدول پوست ي روش كنده شده بود( جنس چينيه ديگه).
ارتين صالح خدا نيست و نابودت كنه صندل خوشكلم به خاطر چرنديات تو داغون شد من شيدا نيستم اگه تو رو سر جات نشونم. عقده اي بدبخت
احتمالا اين تيكه رو بلند گفتم چون خانومي كه داشت كنارم راه مي رفت چپ چپ نگام كرد و رفت. خل شدم رفت ديگه شيدا خانوم از دست رفتي. در همين افكار چرند كه همش به ادم مضخرفي به نام صالح ختم ميشد مي چرخيدم كه صداي قشنگ زنگ اس ام اس گوشيم بلند شد" بدو بدو بدو اس ام اس" الهه صد هزار بار بهم گفته بود عوضش كنم ولي كو گوش شنوا؟! دست كردم تو كيفم تا گوشيم رو بردارم بالاخره بعد از دوساعت گشتن جناب محترم موبايل پكيده ي من رو نمايي كرد. با كلي ذوق و شوق اس ام اس رو باز كردم كه ديدم الهه ديوونست.
- شيدا بهم زنگ بزن كارت دارم.
- مگه من شارژ مفت دارم به تو زنگ بزنم؟!
- مثل اين كه يادت رفته نوبت تو هستا
تازه يادم اومد اه بخشكي شانس بايد بگم مهراب برام شارژ بخره اين جوري ورشكست ميشم. من والهه قرار گذاشته بوديم نوبتي بهم بزنگي تا انصاف رعايت شه البته هر وقت اون زنگ مي زد من يه ساعت حرف مي زدم اما نوبت خودم كه مي شه بعد از دو دقيقه به بهانه ي اين كه خط نمي داد يا شارژ گوشيم تموم شد يا هزار و يك بهانه ي ديگه كه براي بچه بد اموزي داره مي پيچوندم! بالاخره با اكراه بهش زنگ زدم.
- الو شيدا چرا اين قدر طولش دي. اه نا اميدم كردي گفتم شايد به هول قوه ي الهي يه سفر به اون دنيا كردي من از دستت راحت شدم.
- هه هه هه خيال كردي من تا تو رو با كفن سفيد نبينم اون دنيا برو نيستم.
-حتي سياحتي هم نمي ري؟ مفتيه ها
- نه تو برو بيا خاطره هات رو برام تعريف كن
- خب حالا زنگ زدم بگم قرار فردا رو كه يادت نرفته؟
- خوب كه گفتي اصلا يادم نبود
- در الزايمر داشتن تو كه شكي نيست.
- هه هه هه... خب حالا به ترابي هم بگو بيادا اون از من بدتره
- بهش گفتم
- إ إ إ الهه صدا نميد كوشي تو؟!
و قطعش كردم فكر كرده من پول مفت دارم هي چرت مي گه. به مامانم زنگ زدم و گفتم دير تر ميام بعدش هم رفتم سر خيابون تا تاكسي بگيرم كه ديدم پام خيلي درد مي كنه. به پاي راستم نگاه كردم و با ديدن انگشت شست ورم كردم ياد بوتيك افتادم...
اي خدا من به اين بشر چي بگم سگرمه هامو تو هم كشيدم و با فكر صندلايي كه كلي براي خريدشون دست و دلبازي به خرج داده بودم منتظر تاكسي شدم.
در حالي كه تو خيابون نزديك بوتيك منتظر يه ماشين قراضه بودم كه بياد سوارم كنه بازم ياد دعواي ديروزم با ارتين افتادم. اقاي صالح بچرخ تا بچرخيم اخرشم هر دوتايي سر گيجه بگيريم.
پنج دقيقه بعدش تاكسي اومد دربست گرفتم و نشستم داخل تو تهرون اگه بخواي منتظر يه تاكسي واسه يه مسير خاص باشي بايد با يه گاوداري قرار داد ببندي كه غذاشون با تو باشه چون مشخصا هر بارش يه علفزار زير پات قابل كشت هست!
- مسيرتون كجاست خانوم؟!
- فعلا مستقيم
ديگه حرف نزد ايول از اين وراجاي حال بهم زن نبود. نمي دونستم كجا برم اما حال و حوصله ي خونه رفتن و ظرف شستن هم نداشتم يكم فكر كردم و تصميم كرفتم با الهه و مهراب برم كافي شاپ نزديك بوتيك. معمولا عصرا مي رفتم اون جا به خاطر همين هم اون جا يه جورايي شناخته شده بودم( چيكارا مي كردي؟!!) با اين فكر ادرس خونه ي الهه رو به راننده دادم و بعدش هم به منظره خيلي قشنگ تهران اونم توي ساعت شش خيلي ديديني هست واقعا كه ديدن ماشينا خيلي خسته كننده هست به خاطر همين هم گوشيمو در اوردم تا به مهراب خبر بدم حاضر شه. خدا رو شكر مهراب ماشين داشت و از اين بابت خيالم راحت بود. يه تك بهش زدم كه ديگه احتمالا تو اين مدت معنيش رو خوب فهميده بود. دقيقا بيست ثانيه بعدش بهم زنگ زد من نمي دونم اين بشر كار و زندگي نداره؟! هميشه ي خدا گوشيش كنار دستشه.
- الو شيدا تويي؟!
- الو مهراب په نه په عمه ي باباي توام.
- كوفت دو دقيقه جدي باش
- فقط دو دقيقه؟!
- اره
- خب پس شروع شد
- خو حالا لوس نشو چيكار داشتي؟!
با لحني كه بي نهايت رسمي بود گفتم:
- اقاي كريمي من يك ساعت ديگه جلوي خونه ي شما حضور دارم كه انشاا... تعالي با هم برويم كافي شاپ.
- مرگ من راست مي گي؟! تو از اين كارا بلد نبودي
بنده خدا حق داشت هر دفعه بايد كلي التماس مي كرد تا با هم بريم كافي شاپ يا رستوران اخيةنازي احتمالا داره از خوشي دق مرگ ميشه كوچولو
- زنده اي؟
- نه مردم خدا رحمتم كنه تعارف نكنا هر كاري داشتي بگو من از اينور برات انجام ميدم
- به اين زودي دو دقيقه تموم شد؟!
- اوقات خوش زود ميگذرن
- اخ اخ اخ خدا از دهنت بشنوه واقعا جدي بودن تو خيلي خوبه
- خب ديگه نمك ريختن بسه مي بينمت بدرود
- خداحافظ
بيست دقيقه بعدش جلوي خونه ي الهه بودم. از خونه ي الهه اينا تا خونه ي مهراب با حساب ترافيك نيم ساعتي راه بود. خونشون خيلي بهم نزديك بود. الهه سوار ماشين شد و اروم گفت:
- دختر ايول بابا راننده ي اختصاصيته؟! گنجوپيدا مي مني به ادم نميگي؟ واقعا كه
- اه الهه چرت نگو
- خب حالا چرا اينقدر قاطي هستي؟!
- چون با يه ادم بي شعور دهن به دهن شدم
ديد اعصابم خرابه واسه همينم ساكت شد( واسه مهراب جون كه ساكت نبودي...) .سر كوچه ي مهراب اينا پياده شديم
- چند ميشه؟!
- بيست تومن
- چه خبره؟! پونزده بيشتر نمي دم
- نميشه خانوم راه نداره
منم كه اصولا به حرف اين جور ادما اهميت نمي دم پونزده تومن گذاشتم و دست الهه رو كشيدم و رفتم تو كوچه. به حرفاي راننده هم اهميت ندادم. تو همين فكرا بودم كه صداي بوق ماشين مهراب رو شنيدم.
- اوي شيدا كجايي؟!
- به تو چه؟
- خيله خب بابا پاچه نگير بيا بالا
در عقب رو باز كردم و الهه رو هل دادم داخل. الهه خيلي تعججب كرده بود. اخ اخ اخ يادم رفته بود بهش بگم با مهراب مي ريم كلا الهه خيلي از مهراب خوشش نمياد حالا هم كه هيچي بهش نگفتم ديگه بدتر خدا به خير بگذرونه ديگه ولم ي كنه.
تا وقت رسيدن هيچ كدوم هيچي نگفتن كلا اين دو تا از هم خوششون نميومد. وقتي رسيديم جلوي كافي شاپ مهراب اون گاراژش رو باز مرد و گفت:
- رسيديم شيدا
- كور نيستم مي بينم
- منظورم اينه مه هيكلت رو تكون بده برو داخل الان منم ميام
با الهه رفتيم داخل و گوشه ي كافي شاپ رو كه جاي هميشگيم بود انتخاب كرديم. مهراب اومد داخل و گفت:
- شيدا چي مي خوري؟!
- سه تا اب پرتغال بگير
- به جاي بقيه حرف نزن
- به خودم مربوطه كارتو بكن.
كلا رو موط نبودم و مهراب هم رو اعصابم بود. جوري نشسته بودم كه چهرم رو به در بود. مهراب اومد و روبه روي من والهه نشست و گفت:
- شيدا امروز چته؟
- هيچي
- خودتي
- چي خودمم؟
- همون كه گوشاش درازه
اومدم جوابشو بدم كه توجهم به فردي كه وارد كافي شاپ شد جلب شد. اه لعنتي ارتين اين جا چيكار مي كرد؟!...