رمان رمان رمان



با بهت و حیرت به صورت فریمان نگاه کردم...خیلی پررو بود که فکر میکرد باهاش میرقصم. اونم تانگو! حالا نه اینکه خیلی هم حجب و حیا داشتم؟! نگاه کردم به بردیا که با نگاهش میگفت قبول نکنم...دلم میخواست لج کنم باهاش. انگار اون مقصرِ حرفایی بود که بهار بهم زد و دلم رو ناخواسته شکوند...آره اون مقصر بود که انقدره خوبه...اون مقصر بود. یادم بود که چقدر از سبک سری بدش میاد...یادم بود که میخواستم مثل ساناز باشم اما یه حسی تشویقم میکرد با نگاهش که با تحکم میگفت قبول نکنم لج کنم. مامان فریمان با خنده تشویقم کرد: -پاشو دختر جون...شما که ماشاالله جوونید باید برقصید نه اینکه ما برقصیم شما نگاه کنید پاشو دست پسرم و رد نکن. دلم میخواست همونجا برگردم و به مادر و پسرِ از همه جا بی خبر بگم من یه زن نزدیک به مطلقه شدنم و با شوهر بهترین دوستم هم خوابیدم تا بلکه دیگه با این نگاهای مشتاق نگاهم نکنن و دست از سرم بردارن. لبخند دلگرم کننده ی مرجان جون باعث شد دیگه معطل نکنم و بدون اینکه به دست دراز شدش اهمیت بدم برای رقصیدن باهاش از جام بلند شم. نگاه آخر بردیا ناامید بود. نور چشماش خاموش شده بود و با خشم و عصبانیت نگاهش رو ازم دزدید و صحبتش با ساناز رو از سر گرفت. شالم رو روی دوشم مرتب کردم و با فریمان رفتیم همونجایی که بقیه ی زوج ها در حال رقصیدن بودن. یه دستم رو توی دست فریمان گذاشتم و اونیکی رو گذاشتم رو شونش: -پررو نشو...نتونستم زیر نگاه ذره بینی بقیه از دستت فرار کنم. دستش آزادش رو دور کمرم پیچید: -خوب منم با سیاست تمام مثل ببر کمین کردم هر وقت موقع مناسب رسید بیام جلوی همه بندازمت توی دام. حواسم رفت به موسیقی. یکی از آهنگای ابی بود که اسمش یادم نمیومد. به جای اینکه خواننده ی ارکستر بخونه صدای خود ابی توی فضا طنین انداز شد. به محض اینکه آهنگ شروع شد ما هم با ریتم آهنگ شروع کردیم: بانوي موسيقي و گل شاپري رنگين كمون به قامت خيال من ململ مهتاب بپوشون بذار نسيم در به در گل برگو از ياد ببره برداره بوي تن تو هر جا كه ميخواد ببره فاصلم و با فریمان زیاد کرده بودم...شیطون خندید و دستی که دور کمرم بود رو محکم تر کرد و من و کشید توی بغلش. دست رو تن غروب بكش كه از تو گل بارون بشه بذار كه از حضور تو لحظه ترانه خون بشه همسايه خدا مي شم مجاور شكفتنت خورشيدو باور مي كنم نزديك رفتار تنت قطره ام از تو من ولي درگير درياشدنم دچار سحر عشق تو در حال زيبا شدنم بانوي موسيقي و گل اسطوره عاشق شدن تا من دوباره من بشم دوباره لبخندي يزن لبخنده تو جانمو مغلوب رويا مي كنه انگار جهان وا ميسه و ما رو تماشا مي كنه بانوي موسيقي و گل شاپري رنگين كمون به قامت خيال من ململ مهتاب بپوشون بذار نسيم در به در گل برگو از ياد ببره برداره بوي تن تو هر جا كه ميخواد ببره قطره ام از تو من ولي درگير درياشدنم دچار سحر عشق تو در حال زيبا شدنم شالم اذیتم میکرد و دعا دعا میکردم هرچی زودتر آهنگ تموم شه...یهویی پشیمون شدم...ای کاش میگفتم باهاش نمیرقصم. اومدم شالم و درست کنم که فریمان اون رو آروم از روی شونه هام پایین کشید و انداختش روی نزدیک ترین میز. ناگهان نگاهم به سمت چشمای به خون نشسته ی بردیا افتاد و دوباره فکر کردم که "عجب غلطی کردم!! " این نگاه میگفت که طوفان بدی در راهه و من میدونستم که چقدر طوفانایی که بردیا به راه مینداخت سهمگین بود. به هر حال با گیجی و شول و ول ادامه دادم. چند باری هم پاش و ناخواسته له کردم. بانوي موسيقي و گل تنديس شاعرانگي نوازشم كن و ببر منو به جاودانگي شب از نگاه تو آينه رو پر از ستاره مي كنه برهنه مي شه از خودش به من اشاره مي كنه بانوي موسيقي و گل شاپري رنگين كمون به قامت خيال من ململ مهتاب بپوشون بانوي موسيقي و گل شاپري رنگين كمون به قامت خيال من ململ مهتاب بپوشون بانوي موسيقي و گل شاپري رنگين كمون به قامت خيال من ململ مهتاب بپوشون همه دست زدن...نه برای ما! برای عروس و دوماد که داشتن میرفتن سر جاشون بشینن. بغض بدی توی گلوم بود. فریمان خم شد و در گوشم گفت: -یدونه دیگه آهنگ برقصیم؟ پسش زدم: -نمیخوام...همین یکی هم با زور تحملت کردم. -تنم بدجور از هرم تنت داره میسوزه. نگاه به چشماش کردم. معلوم بود خیلی داغ کرده و مسته. مامانم وقتایی که بابام مست میکرد به من میگفت همیشه از مردِ مست بترس...البته من و که راهنمایی نمیکرد به در میگفت دیوار بشنوه. خودم و ازش دور کردم و رفتم طرف میزمون. ***   دیگه اصلا به بردیا نگاه نکردم. دلم نمیخواست نا امیدی رو توی نگاهش ببینم. با اینکه دلهره و ترس داشت اون لحظه هارو میشمرد... با اینکه توی اون لحظه از پوست تا استخونم میلرزید و پر از درد بودم اما سعی کردم با لبخند گرمی سر جام بشینم.  بردیا دیگه حتی یک کلمه هم باهام حرف نزد و اصلا نگاهم نمیکرد. نه تنها توی عروسی بلکه تمام راه و حتی وقتی که میخواستم برم داخل خونه خداحافظی و تشکرم رو جواب نداد.  تا حدی ناراحت بودم که بدون تعویض لباس و با گریه خودم و انداختم روی تخت. صدای گریم بقدری بلند بود که مطمئن بودم از این دیوار های نازک میگذره و به گوشش میرسه...اهمیتی براش داشت؟ نمیدونم چقدر گذشته بود که همونطوری روی تخت خوابم برد. داشتم کابوس میدیدم؟ یا بیدار بودم؟ اینجا چیکار میکردم؟ کجا بودم؟ همایون رو به روم نشسته بود و من داشتم میدیدم ناخونام و با انبرش میکشه...دومین ناخون که با انبر از دستم جدا شد بخاطر درد فجیع داشتم از حال میرفتم. آب یخِ یخ ریختن روم...انقدر یخ که دردم رو صد چندان کرد. به انگشتام نگاه کردم...خون فواره میزد. درد بود و هجوم گریه. فحش میدادم و از درد نعره میکشیدم...ناخونام از گوشت جدا میشد... با دستایی که به سختی تکونم میدادن و کشیده ای که توی گوشم خورد از خواب پریدم. اما توی بیداری هم کابوس میدیدم... سامان رو میدیدم که روی تخت دراز کشیده بود و به من نگاه میکرد. من گوشه ی تخت نشسته بودم. داشتم لباسام رو میپوشیدم. سامان خیلی ناگهانی چنگ انداخت به دستم و من رو کشید سمت خودش...با خنده جیغ زدم: -ولم کن سامان باید برم. -چرا؟ اینجا بهت خوش نمیگذره؟ خودم و با خنده از دستش بیرون کشیدم و کیفم رو از روی زمین برداشتم: -چرا...اما میترسم از اصطحکاک زیاد هردوتامون آتیش بگیریم. شالم و کج و کوله انداختم سرم و رفتم سمت در. -فردا هم میای دیگه پونیکا؟ برگشتم سمتش و توی دلم زیباییش رو ستودم: -فکر کن نیام! بعدم براش بوس فرستادم...توی هوا گرفتش و روی قلبش گذاشت.  جیغ کشیدم و توی سینش زدم: -ولم کن...ای کاش هیچوقت نمیدیدمت. ای کاش... یدونه دیگه توی صورتم کوبید: -پونیکا؟ پونیکا داری توی بیداری کابوس میبینی؟ تمام تنت عرق کرده. چشمام تار بود و خوب صورت مخاطبم رو نمیدیدم. با فروریختن اشکایی که دیدم رو تار کرده بود تونستم صورتِ نگرانِ بردیا رو تشخیص بدم. روی تخت کنارم نشسته بود و شونه هام رو تکون میداد. وقتی دید ساکت شدم و دیگه شیون نمیکنم تکونم نداد: -داری مثل بید میلرزی؟ فقط یه کابوس بود. تمام تنم میلرزید...کابوس نبود...کابوس نبود بردیا. همش یه حقیقت کثیف بود. چونم از شدت بغض میلرزید: -بردیا هیچوقت بهم بی محلی نکن...خواهش میکنم...اگه تو حامیم نباشی باید از بی پناهی کجا برم؟ آهی کشید و شونه هام رو ول کرد. سر خستگی هام رو روی سینش گذاشت...قلبش تند و بلند میکوبید: -آخه چرا توی لعنتی با همه فرق داری؟ دستش روی گردنم بود و با شصتش روی گوشم رو ناز میکرد: -دیگه فکرش و هم نکن...بذار گذشته ها بگذرن. چه تلخ و چه شیرین بذار بگذرن و انقدر من و خودت رو برای گذشته آزار نده. توی لحظه زندگی کن... میشد؟ میتونستم همه ی کارای وحشتناکی که کرده بودم و فراموش کنم و توی همون لحظه زندگی کنم؟  چند دقیقه ای میشد که بردیا رفته بود. وقتی مطمئن شد آروم شدم و دیگه نمیلرزم رفت تا بخوابه...نگاهم افتاد به شماره های روی دیوار. به یک آخرش نگاه کردم و از روی تخت بلند شدم...برق و روشن کردم. رنگ مشکی و قلمو رو آوردم و زیر یک خط کشیدم...اسم بردیا رو زیرش نوشتم. شاید میدید اما برام مهم نبود. کنارش یه جمله ای که یادم نبود کجا قبلا شنیدم رو نوشتم: میون رنگ عجیب نگاهت یکمی فاصله مونده تا دریا... از نوشته دور شدم و لبخندی زدم. من امشب یه تصمیم جدید گرفته بودم...که خاطره های کثیف و پر تعفن رو زیر خاک دفن کنم و یه بار دیگه شانسم و امتحان کنم. ***   * فصل نهم: ناقوس کلیسا و صدای بینوایان * *** دستم و به لبه ی بار کشیدم و از فکر کردن به گذشته های دور بیرون اومدم. بارتِندِر شیشه ی توی دستش رو چند بار محکم تکون داد و لیوان تکیلارو سُر داد طرفم...سرم رو بالا آوردم و نگاهش کردم. یه مرد برنزه بود که موهای مشکی و دماغ تیز و عقابی داشت. به شدت هیکلی و قد بلند بود. یکم کوچیکتر از یه غول. روی چونه و زیر لبش ریش داشت. سر تکیلا رو خم کرد و شاتم و پر کرد... بعد به من نگاه دختر کشی انداخت: -بزن، مهمون من. شات و مثل خودش هول دادم طرفش: -تو ترکم. با بیخیالی شات و بالا زد و قیافش و یکم جمع کرد. لیوان رو کوبید روی میز بار و پرسید: -پس چرا یه ساعته نشستی اینجا و توی فکری؟ اگه توی ترکی اومدی بار چیکار؟ به جایی که یه عالمه دختر و پسر توی هم میلولیدن و مثلا میرقصیدن اشاره کردم: -دوستام اونجا دارن میرقصن...منتظرشونم. دستاش و دو طرف بار گذاشت و خم شد طرفم: -خوب پس تو چرا بهشون نمیپیوندی؟ موهام و از توی صورتم کنار زدم و عمیق نگاهش کردم: -بازم توی ترکم. اول چشماش گرد شد و بعد خندید. مارتینی یه مشتری رو تزئین کرد و یه خلال دندون که بهش دو تا زیتون زد و گذاشت توش و به دست مشتری داد: -یهو بگو تو فکر ترک دنیایی دیگه! تو فکرش بودم. خیلی وقت بود که توی فکرش بودم. -خوب معلومه دیگه آدمایی مثل شما همه ی زندگی رو توی خوشگذرونی و رقص و مشروب میبینن. چشماش و باریک کرد و سرش رو تکون داد: -خوب دنیای تو، تو چیه خانومِ جوان؟ -دنیای من توی یه دریای بیکران بود که خیلی وقته خشک شده...دیگه نمیدونم باید دنیارو تو چی ببینم...نمیدونم اصلا دنیارو میبینم یا نه! بغض داشتم...مربوط به حال نمیشد مدت ها بود که یه بغض بزرگ مثل همونی که بردیا یه شب پیشم شکوند توی گلوم مونده بود. بردیا گفته بود ضعیف نباشم و گریه نکنم. من هم مدت ها بود که توی گلوم خفش میکردم... بارتندر لبخند تلخی زد: -پس عاشق ناکامی...توی شهر عشاق زندگی میکنی و توی عشق ناکامی؟ دستش رو جلو آورد: -جوناس هستم. نگاهی به دستش انداختم و با لبخند به دست توی هواش اشاره کردم: -متاسفانه باید بگم که در این مورد هم توی ترکم...اما اسمم و بهت میگم. دستش رو پایین انداخت و اصلا ناراحت نشد: -مثل اینکه بدجوری تو ترکی...خوب اسمت چیه؟ -پونیکا. -حدس میزدم بخاطر انگلیسی حرف زدنت فرانسوی نباشی...اهل کجایی؟ اسمت و نشنیده بودم. سرم رو بالا گرفتم و با افتخار گفتم: -ایرانیم. -اوووه...پس دختر شرقی هستی؟ بعد در حالی که مشتری هاش رو راه مینداخت گفت: -برام جالبه که انقدر اصالتت رو حفظ کردی. همین که اینجا آروم نشستی...بی اهمیت به اطرافت دستت رو به چونت زدی و انقدر محجوبی رو میگم...تا یه حدی میدونم ایرانی ها چطور آدمایین. پوزخند زدم...اصالت؟ من توی وطنم حرمتی به زن ایرانی بودنم نذاشته بودم...حالا دیگه چه فایده ای داشت!؟ جدی نگاهم کرد و گفت: -بیشتر آشنا شیم؟ بعد انشگت اشارش رو با تهدید تکون داد: -فقط اگه یه بار دیگه بگی تو ترکی اونوقت من میدونم با تو... ***   میدونستم منظورش از آشناییِ بیشتر قرار گذاشتنه... چرا که نه؟! بردیا رفته بود و بیشتر از این نمیتونستم منتظر یه چیز واهی بشم. من این سر دنیا و اون؟ با کی بود؟ ساناز؟ آره احتمالا با همون دختره ی عوضی بود. خودش یکی مثل همون و میخواست دیگه... سرم رو بالا آوردم و با لبخندی نگاهش کردم: -قرار میذاریم. قبل از اینکه بتونه چیزی بگه دوباره گفتم: -اما یادت نره تو ترکم ها... خندید: -عیب نداره...من هم یه مدت میرم تو ترک. امیدوارم خیلی طول نکشه. -حالا که داریم بیشتر آشنا میشیم یه آبمیوه ی سفارشی مهمونم کن. خندید و برای درست کردن آبمیوه ی سفارشی آستیناش و بالا زد: -شیطونم که هستی! حیف که تو ترکی... -منحرف. آروم گفتم اما شنید و بلند بلند خندید. منم لبخند عمیقی رو لبم نشست. آره باید فراموشش کنم...بردیا برای من مرده. *** شب بود و ستاره بارون. نگاهم به دستکشای طوسی و صورتیم بود که انگشتام ازشون زده بود بیرون...اینطوری بهتر میتونستم با گوشی بازی کنم. جوناس گوشیش رو از دستم بیرن کشید و گفت: -نیاوردمت سن که انگری بِرد بازی کنی! خواستم گوشی و از دستش بگیرم. هر طرف میرفتم گوشی و میکشید سمت دیگه و بازیش گرفته بود. آخر وقتی دید کوتاه نمیام گوشی و با دستش گرفت بالای سرش. حتی اگه میرفتم بالای جدولم باز نمیتونستم دستم و برسونم بالای سرش بس که بلند بود. بیخیال گوشیش شدم و بالج موهام و فرستادم زیر کلاه: -اصلا نخواستمش... بعد دستام و توی آغوش کشیدم و زل زدم به سن. از بس منظرش زیبا بود یادم رفت لج کردم و گفتم: -توی این شیش ماه هر روزش و گفتم چقدر پاریس قشنگه...همه جا پر از نوره. نگاهم به کشتی کروزی افتاد که روشناییِ چراغاش توی آب منعکس شده بود. آروم آروم از کنار پل میگذشت: -تو مشکلی با اینکه من تو ترکم نداری؟ خیلی دلم میخواست این سوال و ازش بپرسم. همیشه تصورم از مردای اروپایی و آمریکایی یچیز دیگه بود. رابطه هاشون رو با شروع از رخت خواب فرض میکردم. با پاش به لبه های پل زد و گفت: -ما که فعلا با هم دوستیم...تا عشق قدیمیت و فراموش نکنی میدونم که آماده ی یه رابطه ی جدیِ دیگه نیستی. اینطور نیست؟ سوالش و بی جواب گذاشتم و آه کشیدم. از آهم جواب سوالش رو خوند. دستم رو توی مشتش گرفت و من و دنبال خودش کشید: -چیکار میکنی؟ داشتم نگاه میکردم... -بهم اعتماد کن. پوفی کشیدم و چیزی بهش نگفتم...خیلی از اخلاقاش خوشم میومد به عنوان یه دوست واقعا مرد خوب و دوست داشتنی ای بود. توی تیم راگبی بازی میکرد و گاهی هم بار رو میگردوند. از دیدن منظره ی رو به روم دهنم باز موند و ذوق زده جیغ کشیدم: -این فوق العادس... بعد رفتم جلوتر و دستم رو کشیدم روی قفلا. من بار ها از اینجا رد شده بودم و هیچوقت متوجهش نشده بودم. بیشمار قفل رو به حصار های کنار پل زده بودن. توی طرح ها و رنگای متفاوت و روی همشون دو تا اسم نوشته شده بود. جوناس یه قفل قرمز و از توی جیب پالتوش بیرون کشید و تکون داد: -تو هم میخوای یدونه از اینا بزنی به حصار؟ خندیدم و بخار از دهنم بیرون اومد. جوناس ادامه داد: -بیا اسم خودت و عشقت رو روش بنویس...شاید قسمت شد و عشقتون به ثمر رسید. به این چیزا اعتقاد داری؟ ***   شونه هام و انداختم بالا: -چرا که نه! این همه قفل اینجاست یعنی این سن یه چیزی داره دیگه...توچی؟ اعتقاد داری؟ -اعتقاد نداشتم نمیاوردمت اینجا! بعد ماژیک مشکی ای دستم داد و گفت: -قفلت و یه چیز خاص خریدم که اگه یه روز خواستی اسم مرد زندگیت و روش عوض کنی پیدا کردنش راحت باشه. یه قلب قرمز بود. قفل و از دستش گرفتم و اسم خودم و بردیا رو روش نوشتم. وقتی داشتم به حصار میزدمش از خدا عاجزانه خواستم من و به بردیا برسونه...هرچند که خیلی دیر بود. دور ایستادم و به قفلم نگاه کردم...چقدر راه طولانی ای رو سپری کرده بودم. دیگه مدت ها بود کابوس نمیدیدم. همیشه میگن فراموش کردن خوبه و وقتی بتونی یه نفر و فراموش کنی و به گذشته بسپری آروم میشی. اما برای من از کابوس هم تلخ تر بود. مترسیدم واقعا بخوام یروز بردیا رو فراموش کنم و مرد دیگه ای وارد زندگیم شه. حواسم رفت پی حرف جوناس: -پونیکا بیا اینجا کنار قفلمون وایسا یه عکسِ یادگاری بندازیم. رفتم کنارش وایسادم و تو دوربین لبخند زدم... از یه طرفم با دست به قفلم اشاره میکردم. دوربین که فلش خورد گفتم: -این عکس و برای منم بفرست. *** از کنار کلیسا رد میشدم...ناقوسش صدا میداد و حال روحانی ای بهم دست داده بود. دلم خواست برم توش. مسجد پیدا نکرده بودم و توی اون لحظه بدجوری هوس کرده بودم خودم و به خدا نزدیک کنم. بدون تصمیم قبلی وارد کلیسا شدم...رفتم توی یکی از اتاقک ها. مربع کوچکی که بین من و پدر روحانی بود کنار کشیده شد. گفتم: -سلام پدر...من یه مسلمونم و خودم هم نمیدونم اینجا چیکار میکنم. -فرزندم خدا همه جا حاضره و ما هم برای خدمتگذاری به تمام بندگانش اینجا هستیم...چه مسلمون و چه مسیحی. با لحن پر بغضی اعتراف کردم: -پدر من کارهای خیلی وحشتناکی کردم...با شوهر بهترین دوستم رابطه برقرار کردم. دیگه نمیدونم چطوری باید دوباره به خدا نزدیک بشم. جمله ای رو زمزمه کرد که همیشه و همیشه توی یادم موند: -دخترم خداوند مجازاتگر نیست و میبخشه. به جای اینکه ازش دوری کنی و به بهانه ی سرافکندگی انقدر ناامید باشی درتلاش باش تا بهش نزدیک شی. -پدر برای جبران کردن گذشتم باید چیکار کنم؟ -فقط نزدیک خدا باش فرزندم...ازش لحظه ای دور نشو...باور نمیکنی که چقدر زود عفو میشی...امیدوار باش. حرف زدم...بازم حرف زدم و از گذشته ها گفتم...انقدر گفتم و گفتم تا بلاخره خالی شدم. شاید اگر یه مسجدی که دم دست بود رو پیدا میکردم حس بهتری بهم دست میداد اما به قول پدر روحانی خدا همه جا هست. *** دستم رو جلوی کیان بلند کردم و گفتم: -بلاخره طلسم شکست و بعد از چند ماه اینور اونور بدو تموم شد. دستم رو به گرمی فشرد و گفت: -امیدوارم دیگه همدیگرو نبینیم پونیکا. دلخور نگاهش کردم: -انقدر از من بدت میاد؟ سرش رو بالا انداخت: -نه بخاطر اینکه میترسیم اگه یه بار دیگه ببینمت گول نگاهت رو بخورم و بخوام زنم شی. شوخی میکرد...از نگاه خندونش معلوم بود. شاید کیان اونقدر ها هم که من فکر میکردم بد نبود! به هر حال برای تموم شدن این زندگی نامیمون به حرفش خندیدم و ضایعش نکردم. با همدیگه خداحافظی کردیم. از محضرکه بیرون اومدم شیرینی خریدم. وقتی بعد از گذشت این چند ماه کسی دنبالم نیومد و انگار دیگه همایون بیخیال انتقامش شده بود بردیا اجازه میداد تنها بیام بیرون. یه دربستی گرفتم و مستقیم رفتم خونه...بهار اونجا بود و شب قرار بود راه بیفتیم بریم نور ویلای داییشون. اونا که رسمشون بود هرسال جووناشون دور هم جمع میشدن و توی زمستون میرفتن نور، منم که بهار با زور میخواست با خودشون ببره. بهار برام تعریف کرده بود که هرسال همین موقع ها و وقتی همه جا سپیدپوش میشه دور همی یه سفر چند روزه میرن. البته اوایل با پدر و مادراشون میرفتن که وقتی جوونا دیدن اونا درگیرن و دیگه نمیتونن بیان با خودشون قرارش رو میذارن که هر چی شد و هرقدر سرشون شلوغ بود این سفر و حتما برن. شیرینی رو که جلوی بهار گرفتم قش قش خندید: -آخه کدوم ادم عاقلی هنوز مهر طلاقش خشک نشده شیرینی میخره؟ شیرینی و روی میز انداختم و یدونه از توش برداشتم: -حالا کی گفته من عاقلم؟ بردیا نیومده؟ بهارم یدونه شیرینی برداشت: -نه هنوز...من وسایلامون و جمع کردم. بردیا گفت بیاد یه دوش میگیره و یه سری وسیله واسه خودش برمیداره. بعد گاز کوچولویی به شیرینی زد: -تو جمع کردی وسایلت و؟ سرم و انداختم بالا: -حالا جمع میکنم. غروبم نشده هنوز. خیلی سرخوش و شاد بودم. خودم رو به بردیا نزدیک تر از همیشه حس میکردم. دیگه یه زن شوهر دار نبودم که بخواد ازم دوری کنه. بعد از گذشت چند ماه و همسایه بودن دیگه میدونستم من و دوست داره و براش مهمم اما این اصلا برای من کافی نبود. رفتاراش بوی محبت و دوستی میداد ولی نشونه ای از عشق نداشت...من میخواستم اون دیوانه وار عاشقم باشه و توی دنیا از همه چیز و همه کس براش مهم تر باشم. با ضربه ای که بهار زد تو بازوم از فکر بیرون اومدم: -پاشو پونیکا بخدا همه برسن تو حاضر نباشی من میدونم و توها! تو همیشه عادت داری دیگران و معطل خودت کنی. راست میگفت همیشه هم دیر حاضر میشدم و هم فس فس میکردم. جوابی بهش ندادم و پی حرفش رفتم خونه. تازه از حموم اومده بودم بیرون و موهام و خشک میکردم که صدای بردیا از بیرون اومد که به در زد و گفت: -پونیکا ما پایین منتظریم زیاد معطل نکن. سرعت بیشتری به اعمالم دادم. یه ساک کوچیک جمع کردم. دو، سه روز که بیشتر نبود. پالتوی قرمز و کلفتم رو تنم کردم با شلوار جین و تنگ سفید. کتونی های سفیدم هم دم در بود. توی آینه نگاهم کردم و برای خالی نبودن عریضه یه برق لب به لبام زدم کیف دوشی و ساکم و گرفتم دستم و اومدم از خونه بیرون. بردیا و بهار هنوز تو پارکینگ بودن. بردیا تا من و دید لبخند زد و اومد جلو ساکم و از دستم گرفت: -سلام...رفتی محضر؟ ساک و به دستش سپردم و لبخند عریضی زدم: -آره...بلاخره بعد از اینهمه بدو بدو تموم شد. شیرینی هم خریدم حالا برگشتیم تو یخچالته شیرین کن دهنت و. ابروهاش رفتن بالا: -شیرینی!؟ دیگه چی!؟ چرا این خواهر و برادر میخواستن بزنن تو پرم؟ مگه اینکه خوشحال بودم و احساس آزادی میکردم کافی نبود؟ موقع سوار شدن بهار میخواست بشینه عقب پیشم که نذاشتم و گفتم: -من میخوام بخوابم پشت...تو باید حواست به بردیا باشه یوقت نخوابه. میخوای بخوابی؟ بهار سرش رو بالا انداخت و با تحکم گفت: -محاله خوابم ببره...میترسم یوقت بردیا خوابش ببره هممون بمیریم. بردیا توی ماشین نشست و در رو محکم بست: -بهار خانوم داشتیم؟ بهار با خنده سوار شد و گفت: -خوب مگه دروغ میگم؟ تو سابقت خرابه. حرفش منظور داشت و هر دو تامون زدیم زیر خنده. منظورش همون باری بود که کشیک من و میداد و خوابش برده بود.  بردیا سرخ شد و گفت: -بردیا نیستم اگه حال شما دو تا رو نگیرم. ماشین و از پارکینگ بیرون میاورد...سرم و بردم جلو و دم گوشش گفتم: -وااا...خوب راست میگه دیگه. خطا کرده را آزمودن خطاست. آینه عقب و تنظیم کرد و از توی آنیه نگاهم کرد: -پونیکا خانوم ضرب المثل میخوای بزنی لااقل مطمئن شو بلدیش...میگن آزموده را آزمودن خطاست. چسبیدم به صندلی: -تو آزموده نیستی تو خطا کرده ای. سریع حرف رو عوض کردم که بیشتر ضایع نشم: -پس چرا نیومدن؟ بردیا پاش و گذاشت رو گاز و از کوچه اومد بیرون: -فریمان زنگ زد گفت سر جاده چالوس منتظر همدیگه شیم و اونجا هم و ببینیم. بهار کیسه ی خوراکی هارو داد دستم که بذارم پشت و غر زد: -به فریمان سپردی تند نره؟ این پسر پشت رل که میشینه دیگه هیچی حالیش نیست. -من که سپردم ولی بعید میدونم اصلا شنیده باشه. از فریمان مثل اوایل بدم نمیومد. چند باری دیده بودمش. منحرف و بی ادب بود اما از این آدمایی بود که وقتی پیششی متوجه گذر زمان نمیشی. زندگی رو راحت میگرفت و به حرف دیگران اهمیتی نمیداد. محال بود کسی بتونه باهاش جدی حرف بزنه همش لودگی میکرد. -بردیا تو چرا هیچوقت یه سی دی هم تو ماشینت نداری یکم اهنگ گوش بدیم. بهار حرف دل من و زد. بردیا دور برگردون رو دور زد و جواب داد: -کار من حساسه...اگه بخوام آهنگ گوش بدم حواسم میره به اهنگ و نمیتونم با فکر آزاد احتمالارو بچینم کنار هم. -الانم سر کار تشریف دارید؟ -نخیر شما که میدونستی من اهنگ گوش نمیدم میخواستی فلشت و بیاری بزنی گوش بدی. بی حوصله از دعوای خواهر و برادر هندزفری هام رو توی گوشم زدم و تا وقتی برسیم به بقیه به مناظر اطراف نگاه کردم. ***   بی حوصله از دعوای خواهر و برادر هندزفری هام رو توی گوشم زدم و تا وقتی برسیم به بقیه به مناظر اطراف نگاه کردم.  وقتی به مقصد رسیدیم هنوز آیدین و آیناز نیومده بودن. توی کوپه ی سفید فریمان فرشته نشسته بود و ساناز، سایه، شوهرش و یه پسر دیگه هم تو زانتیای شوهر سایه نشسته بودن. فریمان وقتی ماشین مارو دید بوق زد و پیاده شد: -به به...درود و صد سلام بر همگی! من و بهار سلام کردیم و بردیا باهاش دست داد. فریمان با سر اشاره ای به پشت کرد و گفت: -بیا سرنشمینامون و عوض کنیم...پایه ای؟ -لازم نکرده. من به رانندگی تو اعتماد ندارم میزنی خواهرم و دور از جونش ناقص میکنی. فریمان چشمکی به من زد و با خنده گفت: -خوب خواهرت مال خودت...اصلا این جغجغه رو میخوام چیکار؟ پونیکارو بده ببرم. بهار جیغ زد: -حرف دهنت و بفهما! جغجغه عمته... خوب شد ندیده بود من چه جیغایی میزنم. من از بهار خیلی جیغ جیغو تر بودم این بیچاره هنوز تجربش نکرده بود. فریمان هنوز با چشمای خندونش به من نگاه میکرد. بردیا تشر زد: -چشمت و درویش کن ببینم...دیگه بدتر! پونیکا دست ما امانته...چی چی و بدم ببریش؟ حرصم گرفت و داد زدم سرشون: -مگه من پفکم؟ بعد به فریمان غریدم: -من بمیرم هم تو ماشین تو نمیشینم...هنوز کلی آرزو دارم. با رسیدن آیدین و آیناز دیگه بحث تموم شد و فریمان رفت نشست تو ماشینش و حرکت کردیم. هنوز یه ساعت نگذشته بود که بهار خوابش برد...حالا خوبه گفت محاله بخوابه! با خنده به بردیا گفتم: -خواهرت قرار نبود بخوابه ها! بردیا دستش رو از شیشه بیرون برد و با یه دست رانندگی میکرد: -تو هم بخواب...قول میدم بلایی سرتون نیارم. سرم و گذاشتم رو پشتی صندلیش و گفتم: -با اینکه دیشب نتونستم خوب بخوابم ولی خوابم نمیبره. خوابم میبرد ولی نمیخواستم یه ثانیه با بردیا بودنم رو هم با خوابیدن حروم کنم. بدجوری هوس کرده بودم دستم و از پشت دور گردنش حلقه کنم و گونش رو ببوسم اما محال بود توی ابراز علاقه پیش قدم بشم. سرم رو از پشتی صندلیش بلند کردم و صندلی بهار رو خوابوندم تا گردن درد نگیره. یکم خودش رو جمع کرد و دوباره مثل بچه گربه های ملوس خوابید. بعد از سپیده جاش و بهار برام گرفته بود. حواسم بهش بود تا مثل سپیده جواب خوبیاش رو با بدی ندم. -ببین چه ملوس خوابیده! عین بچه گربه ها... بردیا نگاه محبت آمیری به خواهرش انداخت و دوباره حواسش رو به رو به روش داد: -خودت وقتی میخوابی از بهارم ملوس تر میشی...البته تو مثل جوجه ها میشی و پف میکنی. با اینکه خوشم اومده بود اما زدم تو بازوش و اخم کردم: -جوجه خودتی! بعد پرسیدم: -خوابت نمیاد؟ میخوای من برونم؟ -نه این ماشین یکم رانندگی کردن باهاش مشکله و قلقش و فقط خودم بلدم. کار هرکسی نیست. -اوووه پس رانندگی من و ندیدی! اونموقع ها تو خیابون هیچکس نمیتونست باهام کل بندازه. از تو آینه نگاهم کرد: -بله با اون ماشین عروسکی که شما داشتید هیچکس به گرد پاتون نمیرسید. به یاد گذشته ها آهی کشیدم...جای بدی نبودم و حالا زندگی برام قشتگتر شده بود ولی خوب با نگاه به گذشته ناخودآگاه غم باد میگرفتم. اگه من و بردیا ازدواج میکردیم دق میکردم انقدر که کم حرف بود. آدمم مگه انقدر کم حرف میشه!؟ هنوز دوازده نشده بود که رسیدیم. بردیا در سمت بهار رو باز کرد و اون و مثل پر از روی صندلی بلند کرد و روی دستش تا توی ویلا برد. همگی سلام و علیک کردیم. برعکس برخورد اولمون اصلا از آیناز بدم نمیومد. دختر دیرجوش اما خیلی مهربون و خوش اخلاقی بود. برخلاف اون از ساناز که خوشم اومده بود حالا میخواستم سر به تنش نباشه. نگاهش و به بردیا که میدیدم دلم میخواست آتیشش بزنم. از اینکه بردیا به احساسش واقف بود و بازم باهاش خیلی گرم و صمیمی رفتار میکرد بیشتر حرصم میگرفت. ویلای داییشون بد نبود و نمای نسبتا قشنگی داشت. سیمانی و سفید رنگ بود با شیروونیِ نارنجی. حیاط بزرگی که بخاطر پارو نکردن برفاش تا زانو توی برف میرفتیم. حدودا ده تا پله میخورد و میرفت توی ایوون. در چوبی و دو دهنه داشت، از مدل ویلاش خوشم اومد. تابم داشت...بردیا دوباره از ویلا بیرون اومد و وسایل رو از پشت ماشین برداشت.  ***   بردیا ساک من و بهار و تا دم در اتاقی که بهار رو روی تختش گذاشته بود راهنمایی کرد و ساکامون و داد دستم. ویلاش دوبلکس بود. پایین یه هال و پذیرایی نقلی و بالا سه تا اتاق خواب داشت. قرار شد تو دو تا از اتاقا خانوما و تو یکیش آقایون بخوابن. بقیه ی آقایون هم که شامل بردیا، فریمان و آیدین میشدن پایین توی هال میخوابیدن. از شانس خوبم آیناز اومد پیش ما و سایه، ساناز و فرشته رفتن تو اون یکی اتاق. اتاقش یدونه تخت دو نفره داشت با سرویس بهداشتی و میز آرایش. وسایل و یه گوشه گذاشتم. لباسام و آویزون کردم یوقت چروک نشن. هر سه تامون روی یه تخت خوابیدیم.. بخاطر غذای چرب و چیلی ای که توی راه خوردیم سنگین شده بودم و می ترسیدم یوقت بد بخوابم و دخترارو اذیت کنم. با آیناز حرف میزدیم اما آیناز از زور خستگی خوابش برد. به طلاقم فکر میکردم و تو اوج خواب آلودگی نمیتونستم بخوابم...از صبح توی فکرش بودم. حالا همه چیز بین من و بردیا عوض میشد. البته امیدوار بودم عوض شه...  زیر لبی گفتم: -ای کاش عاشقم باشه. سپیده زده بود که بلاخره خوابم برد. با حس سرمای شدیدی از خواب پریدم و جیغ زدم. صورتم خیس شده بود و آب از سر و روم میچکید. فریمان با قیافه ای که از شدت خنده در حال منفجر شدن بود و پارچی که توی دستش داشت بالای سرم وایساده بود. اول موقعیتم و به درستی درک نکردم و نفهمیدم موضوع چیه اما چند لحظه بعد جیغ بلندی کشیدم. فریمان که دید اگه دستم بهش برسه یه بلایی سرش میارم دویید بیرون. پلیور پشمی و کلفتم خیس شده بود و چسبیده بود به بدنم. حتی تا شلوارم رو هم خیس کرده بود. از پله ها سرازیر شد و منم دنبالش. همه توی آشپزخونه صبحونه میخوردن. میز و دنبالش دور میزدم: -بیشعور ببین چجوری خیسم کردی! اگه سرما بخورم کشتمت... -بچه تر از این حرفایی. همه به بازیمون میخندیدن و تشویقمون میکردن. بردیا تذکر داد: -پونیکا دور میز ندو میخوری زمینا. اومدم جوابش و بدم که پای خیسم روی سنگای سرد سُر خورد و با سر کوبیده شدم به زمین. همه از پشت میز بلند شدن و یکی که نفهمیدم کی بود گفت: -یا علی...خیلی بد خورد زمین. پیشونیم به شدت درد میکرد. از روی زمین بلند شدم و نشستم. دستم روی پیشونیم بود و با بغض و کینه به فریمان نگاه میکردم. پیشونیم خیلی درد میکرد. سرش جیغ کشیدم: -همش تقصیر توئه. بردیا که کنارم نشسته بود دستم رو از روی پیشونیم برداشت: -وقتی بهت میگم ندو گوش نمیدی. فریمان مزه انداخت: -تقصیر من نبود که...بردیا چشمش شوره. بردیا جوابش رو نداد و با دقت به پیشونیم نگاه کرد: -پیشونیت خون میاد. بهار جعبه ی کمک های اولیه رو برام میاری؟ بهار هول شد و گفت: -کجاست؟ -توی کابینت کنار هود. بعد من و دعوا کرد: -ببین میتونی یه بلایی سر خودت بیاری یا نه! اونطور که تو خوردی زمین قلبم وایساد...چرا انقدر سر به هوایی؟ چه حال و هوای شیرینی داشت این سرزنش ها...کاش بازم دعوام میکرد. بقیه که مطمئن شدن هنوز زنده ام رفتن پشت میز نشستن تا به صبحونه خوردنشون ادامه بدن.  بهار جعبه ی سیاه رنگ و گذاشت کنار دست بردیا و نشست کنارم: -خیلی درد میکنه؟ درد میکرد اما نگرانش نکردم: -نه زیاد...برو صبحونت و بخور منم میام. خواست مخالفت کنه که بهش چشم غره رفتم: -میگم برو...خوبم الان میام. پی حرفم رفت و به بقیه پیوست. حرصم میگرفت از فریمان. پررو زده بود ناکارم کرده بود حالا داشت دو لوپی صبحونه میخورد. بردیا یدونه چسب زخم و باز کرد و روی زخمم گذاشت. از درد صورتم و جمع کردم و اشک به چشمم اومد. بردیا چند بار با دست روی چسب زخم کشید و از بازوم گرفت تا بلند شم. پشتم و پاهام هم ضرب دیده بود و درد میکرد. من و روی صندلی نشوند و خودش هم سرجاش نشست. وقتی قیافه ی تو هم و کلافه ی ساناز رو دیدم دردم یادم رفت و کیف کردم.   وقتی قیافه ی تو هم و کلافه ی ساناز رو دیدم دردم یادم رفت و کیف کردم.  بردیا همین که نشست سر جاش گفت: -صبحونت و بخورحالت بیاد سرجاش بعد برو لباسات و عوض کن سرما نخوری. به عرض صورتم لبخند زدم و مشغول خوردن شدم. آخرین نفر بلند شدم و میز رو جمع کردم. همه مشغول شال و کلاه کردن بودن تا برن برف بازی. از بچگی از برف بازیبدم میومد و همیشه برف بارون میشدم. توی هال و کنار اپن وایساده بودم.  بردیا پالتوی سرمه ایش رو تنش کرد و به من گفت: -برو لباسات عوض کن سرما نخوری. بعد رو به بهار ادامه داد: -من باید برم واسه خونه خرید کنم. واسه ناهارم سینه میگیرم جوجش کنیم. بهار موهای لختش و از بالاترین نقطه ی ممکن می بست: -نمیای برف بازی؟ بردیا با سرش جواب منفی داد. اگه بردیا نمی رفت من هم ترجیح میدادم بمونم خونه. ساناز سریع پرید وسط: -بردیا من هم با تو میام. لجم گرفت و دعا دعا میکردم بردیا نبرتش. بردیا نگاهش کرد: -نمیری برف بازی؟ همیشه عاشق برف بازی بودی که! با کینه و حرص بهشون نگاه میکردم و مدام ذکر میگفتم که نبرتش. ساناز لبخند ملیحی زد و گفت: -میدونم...بعدا هم میشه رفت برف بازی حیاط پر از برفه...راستش یه سری وسیله هم میخواستم بخرم. مطمئنم که دروغ میگفت تا بردیا ببرتش. مثلا چی میتونست بخواد روز اول سفر؟  بردیا سوییچش رو از رو اپن و بغل دست من برداشت و بدون اینکه نگاهی بهم بندازه جوابش رو داد: -خوب پس زود آماده شو. پایین منتظرم. ساناز ذوق کرد و دویید تو اتاق تا آماده شه. مثل بنزینی بود که رو آتیش دلم ریختن و شعلش تمام وجودم رو گرفت. فریمان کنار دستم وایساد و شونش و زد به شونم: -آماده نمیشی خاله قزی؟ چپ چپ نگاهش کردم اما جوابش و ندادم. بی حال و حوصله رفتم توی اتاق و روی تخت دراز کشیدم. مثلا من میخواستم به ساناز خانوم بفهمونم بردیا متعلق به منه و حق نداره بهش چشم داشته باشه! برای اولین بار بود که توی زندگیم غلی رقم تلاش زیاد نمیتونستم یه چیز و به دست بیارم. به دست آوردن دل بردیا از کوه کندن هم سخت تر بود. راست گفتن عاشق که میشن نازک نارنجی هم میشن. بغضم شکست و اشک روی گونه هام جاری شد. بخاطر بی خوابی شب پیش و گرمای زیر پتو احساس رخوت و خواب آلودگی بهم دست داد و خوابم برد. یکی تکونم میداد. دستم رو توی هوا تکون دادم: -ولم کن...خوابم میاد. کف دستم شالاپ خورد به یه نرمی. چشمام و نصف و نیمه باز کردم. بردیا خم شده بود رو تخت و داشت نگاهم میکرد. چشمام یهو باز شدن و خودم و کشیدم بالا...نیم خیز شدم و با تته پته گفتم: -اینجا چیکار میکنی؟ تا دید کاملا بیدار شدم راست ایستاد و یه قدم رفت عقب: -زیاد بخوابی شب خوابت نمیبره...پاشو بیا پیش بقیه. پتو رو زدم کنار و روی تخت نشستم و کش و قوسی به بدنم دادم: -ساعت چنده؟ -یک نشده. بعد با اخم به لباسام نگاه کرد: -چرا لباسات و عوض نکردی؟ همونطور خیس خوابیدی؟ با اون حال بدم مگه میتونستم تو فکر لباسم باشم! دلخور از روی تخت بلند شدم...اشتباهی ازش سر نزده بود اما من از همه کس و همه چیز شاکی بودم. -برو بیرون میخوام لباسام و عوض کنم. هاج و واج از لحن پر توپ و تشرم نگاهم کرد: -چیزی شده پونیکا؟ صدام و بردم بالا: -بهت میگم برو بیرون حوصلت و ندارم. کوبید به تخت: -به جهنم...دختره ی از خود راضی! چنان در و پشتش محکم بست که ناخودآگاه چشمام و بستم. من و این همه حرص دادی یکمم خودت حرص بخور! از توی کیفم لوازم آرایشم رو برداشتم و نشستم به آرایش کردن. از هرچیزی که دم دستم میومد میزدم. شلوار مخملیِ زرشکی رنگم رو به پا کردم با یه بلوز یاسی رنگ و تنگ بافتنی که تا روی رونم میومد و زیر سینش یه کمربند چرمی و کلفت داشت. موهام و شونه زدم و از بالا بستم. چتریام و کج زدم پشت گوشم.  از آینه دور شدم و گفتم: -به درک که من و نمیخوای! برو دنبال همون دختر خاله ی به درد نخورت.  از اتاق خارج شدم و از پله ها خرامان خرامان رفتم پایین. خسته بودم از اینکه بخوام اونی باشم که نیستم. من محجوب و ساکت نبودم بلکه شیطون و افسونگر بودم. دوست داشتم دیگران و تحت تاثیر قرار بدم، با سیاست زنانم اونا رو به دام بندازم...همیشه همینطور بودم. سلام بلند بالایی دادم و رفتم نشستم کنار بهار. دستم رو به گرمی توی دستش گرفت و زیر گوشم گفت: -چه جیگری شدی! راستی میخواستم بیدارت کنم بیای بریم برف بازی خواب بودی. دلم نیومد بیدارت کنم...جات خالی خیلی خوب بود.  -دیشب جام عوض شده بود خوب نخوابیدم خوابم میومد. نگاهی به همه انداختم. بردیا و فریمان توی آشپزخونه بودن و جوجه به سیخ میکشیدن. ساناز، سایه، فرشته و آیناز حکم بازی میکردن. بقیه ی پسرا هم نبودن. از بهار پرسیدم: -اون پسری که با سایه اینا اومده کی بود؟ چشماش برقی زد و جواب داد: -داداش مسعود شوهر سایست. حس کردم مدل گفتنش یجوری بود و تمایلاتی به این پسر تازه وارد داره. بروش نیاوردم: -اسمش چیه؟ -اسمش میلاده. -حالا کجا رفتن مردا؟ -رفتن گشت بزنن. توی فکر فرو رفته بود و جواب سوالام و کوتاه میداد. دیگه مطمئن شدم توی دلش خبرائیه انقدر تجربه داشتم که این چیزارو سریع میگرفتم. فریمان سینی به دست اومد طرفم: -پونیکا میای پایین به من کمک کنی؟ بالشتک مبل و گذاشتم کنار پام: -کمک واسه ی چی؟ جوجه کباب کردنم مگه کمک میخواد. -لابد کمک میخواد که دارم میگم دیگه. میای؟ نگاهم رفت سمت بردیا که چسبیده بود به اپن...مثل من که صبح همونجا وایساده بودم و به بردیا و ساناز نگاه میکردم. اون نگاهش به زمین بود و اخم داشت اما مطمئن بودم حواسش به ماست. از روی مبل بلند شدم: -چرا که نه...آدم نمیاد مسافرت همش بخوره و بخوابه که. فریمان رفت سمت در: -پس پاشو اون گوجه هارو هم بیار تو حیاط. نگاهم افتاد به سینیِ توی آشپزخونه...بدون حتی یه ذره توجه به حضور بردیا سینی رو برداشتم و خواستم از کنارش رد شم که زیر لبی گفت: -یچیزی بپوش هوا سرده. اهمیتی به تذکرش ندادم و رفتم بیرون. مثل دمل چرکینی بودم که تازه سر باز کرده بود. بدجوری دلم میخواست بسوزونمش. از پله ها سرازیر شدم و رفتم کنار فریمان وایسادم. ذغالارو توی منقل ریخته و روشنشون کرده بود. داشت با یه تیکه کارتُن بادشون میزد. گوجه هارو کنار جوجه ها گذاشتم: -ماشاالله به تجهیزات! به کارتُن توی دستش اشاره کردم. خندید و گفت: -من استادم و زور بازو هم که دیگه نگو. چه نیاز به پنکه و تجهیزات؟!


رمان سمفونی مرگ ادامه دارد...