رمان عشق کشکی
بلهههههههه... دزد جوان کسی نبود جز همون پسر خوشتیپه ی دانشگاه خودمون ...
بقیه ی خبر رو نشنیدم چون در حالی که در حالت کله پا شدن بودم با شلوار گل گلی مامان دوز و یه شال سرسری به سمت واحد پانی اینا به راه افتادم یا بهتر بگم دوییدم.
زنگ رو زدم و با کلافگی منتظر موندم. پانته آ در رو باز کرد .
پانی :دختر چته ؟ زنگو سوزوندی . این چه ریختیه ؟ نکنه خبر مهمیه ها؟شیطون برات خاستگار اومده ؟ و ابروهاشو با حالت بامزه ای بالا پایین کرد.
من : پانته آ دو دیقه خفه خون بگیر یه خبر دست اول برات دارم .
پانته آ: چی؟ پسر مشتی حسین ازت خواستگاری کرد؟ ای بمیره اللهی خیر از جوونیش نبینه . هی به من چشمک چشمک میزد . نگو میخواست تورو تور کنه .
یکی زدم پس کله اش و ماجرا رو سریع السیر براش تعریف کردم.
قیافه اش دیدنی بود .چشماش وزقی شد . زبونش هم از دهنش بیرون موند. دقیق عین این سگا که دارن له له میزنن.وااااااای اگه بفهمه چی درباره اش فکر کردم منو میکشه.
پانی : تو...تو...توتو مطمئنی ؟
من : صد در صد تزمینی .
پانی : خاک تو گورم الان ما باید بریم لوش بدیم ؟ ها؟
من: نهههههههه به ما چه ؟ پس فردا دادگاه و شاهد و هزار کوفت و زهرمار دیگه ... وللش بابا
پانی : موزمار پس بگو چرا عینک زده بود.با دیدن پلیسا هم تقریبا فرار کرد.
من : خوب دیگه من باید برم . نتونستم این خبر دست اولو بهت ندم. بابای شبت شوکولی.
پانی : بزنم فرق سرت ؟ها ؟ فارسی رو پاس بدار. شوکولی چیه ؟
من : شرمنده . من شب خوبی را برای شما آرزومندم.راستی یادت نره دندون مصنوعیتو بزاری تو آب نمک ننه گلی .
پانته آ دیگه نتونست خودشو نگه داره و پقی زد زیر خنده.
شب بخیری گفتم و راه اُفتادم به سمت تخت خواب . حوصله مسواک بسواک هم نداشتم .
تموم شب رو داشتم به آقای سارق فکر میکردم.هه.چه زود به زود هم اسماش عوض میشه .اول پسر خله ،بعدش پسر خوشتیپ ، حالا هم آقای سارق . دیگه حوصله فکر کردن نداشتم . به من چه آخه ؟ هرکه بامش بیش برفش بیشتر.ربطی نداشت هااااا فقط گفتم یه چیزی گفته باشم.
و خوابیدم.
فرداش ندیدمش... و فرداش ... و فرداش ... و... انگار آب شده بود رفته بود توی زمین.
پانته آ بهم میگه : آخه احمق ، شناسایی شده ، عکسش پخش شده ، تحت تعقیب هم که هست ، اونوقت پاشه بیاد علم آموزی کنه؟
راستم میگفت هاااااا من یه نمه کند ذهن بودم.
خلاصه زندگی ادامه داشت ... تا اینکه ... اتفاقی اُفتاد که سرنوشت منو عوض کرد و از یه دختر خوب تبدیل شدم به یه دختر اِبلیس.حالا جوگیر نشید اومدم خودمو یکم ترسناک نشون بدم ... ها ها ها
قرار بود پدر و مادرم برای مدت یک ماه برن سوریه . یه موقعیت شغلی خوب برای پدرم پیش اومده بود.
منم که این وسط چغندر ... قرار شد برم خونه ی مادر بزرگم بمونم. همیشه از خونه ی مادر بزرگم می ترسیدم. یه خونه ی بزرگ با اُتاقای زیاد.که سال ها بود بی استفاده مونده بود.
وقتی بچه بودم هیچوقت جرئت نمیکردم از پیش مادربزرگم جُم بخورم. چون احساس میکردم هر لحظه ممکنه یه موجود عجیب به اسم روح یک چشم که موهاش تمام صورتشو پوشونده بود و فقط یک چشمش معلوم بود بیاد و منو بخوره.
هنوزم همین حس رو دارم ( آره به خدا اینو راست گفتم من هنوزم از این موجود میترسم فکر کنم فیلمشو دیدید)
حالا من باید برم یه ماه شبا بخوابم تو اون خونه که روح پدربزرگمم توشه؟ خاک بر سرم کنن با این خرافاتم. در هر صورت به هر طریقی که بود مامان و بابا منو راضی کردن یا بهتر بگم خر کردن که برم خونه ی اشباح. مادربزرگم وقتی شنید سر از پا نمیشناخت چون تنها بود بیچاره. راستی مامان بزرگم شنواییش ضعیف بود یه مقدار. ( اینم راست گفتم )
پانته آ وقتی شنید حدودا یک ساعت گریه زاری گرد و مفشو با لباسش پاک کرد ( اخخخخخخ) چون ما همیشه با هم بودیم طاقت دوری همو نداشتیم.
به هرجون کندنی که بود مامان بابا بلیت گرفتن و قرار شد فردا صبح برن سوریه . منم قرار بود وسایلامو جمع کنم و برم خونه ی مامان بزرگ .
بابا چمدونمو گذاشت تو ماشین و منتظر من بود که سوار بشم . پانته آ مثل اَبر بهاری گریه میکرد . یه نگاه به خونه انداختم ، یه نگاه به مادرم و یه نگاه به پدرم و بهترین دوستم .
احساس میکردم که این آخرین باریه که این چیزارو میبینم.( زهر مار حالا انگار میخواد بره سفر قنده هار هه قافیه رو داشتین )
سوار ماشین شدم و به پیش به روی زندگی جدیدی که بهم دهن کجی میکرد راه اُفتادم.غافل از اینکه این آخرین نگاه به عزیزانم بود....
بقیه ی خبر رو نشنیدم چون در حالی که در حالت کله پا شدن بودم با شلوار گل گلی مامان دوز و یه شال سرسری به سمت واحد پانی اینا به راه افتادم یا بهتر بگم دوییدم.
زنگ رو زدم و با کلافگی منتظر موندم. پانته آ در رو باز کرد .
پانی :دختر چته ؟ زنگو سوزوندی . این چه ریختیه ؟ نکنه خبر مهمیه ها؟شیطون برات خاستگار اومده ؟ و ابروهاشو با حالت بامزه ای بالا پایین کرد.
من : پانته آ دو دیقه خفه خون بگیر یه خبر دست اول برات دارم .
پانته آ: چی؟ پسر مشتی حسین ازت خواستگاری کرد؟ ای بمیره اللهی خیر از جوونیش نبینه . هی به من چشمک چشمک میزد . نگو میخواست تورو تور کنه .
یکی زدم پس کله اش و ماجرا رو سریع السیر براش تعریف کردم.
قیافه اش دیدنی بود .چشماش وزقی شد . زبونش هم از دهنش بیرون موند. دقیق عین این سگا که دارن له له میزنن.وااااااای اگه بفهمه چی درباره اش فکر کردم منو میکشه.
پانی : تو...تو...توتو مطمئنی ؟
من : صد در صد تزمینی .
پانی : خاک تو گورم الان ما باید بریم لوش بدیم ؟ ها؟
من: نهههههههه به ما چه ؟ پس فردا دادگاه و شاهد و هزار کوفت و زهرمار دیگه ... وللش بابا
پانی : موزمار پس بگو چرا عینک زده بود.با دیدن پلیسا هم تقریبا فرار کرد.
من : خوب دیگه من باید برم . نتونستم این خبر دست اولو بهت ندم. بابای شبت شوکولی.
پانی : بزنم فرق سرت ؟ها ؟ فارسی رو پاس بدار. شوکولی چیه ؟
من : شرمنده . من شب خوبی را برای شما آرزومندم.راستی یادت نره دندون مصنوعیتو بزاری تو آب نمک ننه گلی .
پانته آ دیگه نتونست خودشو نگه داره و پقی زد زیر خنده.
شب بخیری گفتم و راه اُفتادم به سمت تخت خواب . حوصله مسواک بسواک هم نداشتم .
تموم شب رو داشتم به آقای سارق فکر میکردم.هه.چه زود به زود هم اسماش عوض میشه .اول پسر خله ،بعدش پسر خوشتیپ ، حالا هم آقای سارق . دیگه حوصله فکر کردن نداشتم . به من چه آخه ؟ هرکه بامش بیش برفش بیشتر.ربطی نداشت هااااا فقط گفتم یه چیزی گفته باشم.
و خوابیدم.
فرداش ندیدمش... و فرداش ... و فرداش ... و... انگار آب شده بود رفته بود توی زمین.
پانته آ بهم میگه : آخه احمق ، شناسایی شده ، عکسش پخش شده ، تحت تعقیب هم که هست ، اونوقت پاشه بیاد علم آموزی کنه؟
راستم میگفت هاااااا من یه نمه کند ذهن بودم.
خلاصه زندگی ادامه داشت ... تا اینکه ... اتفاقی اُفتاد که سرنوشت منو عوض کرد و از یه دختر خوب تبدیل شدم به یه دختر اِبلیس.حالا جوگیر نشید اومدم خودمو یکم ترسناک نشون بدم ... ها ها ها
قرار بود پدر و مادرم برای مدت یک ماه برن سوریه . یه موقعیت شغلی خوب برای پدرم پیش اومده بود.
منم که این وسط چغندر ... قرار شد برم خونه ی مادر بزرگم بمونم. همیشه از خونه ی مادر بزرگم می ترسیدم. یه خونه ی بزرگ با اُتاقای زیاد.که سال ها بود بی استفاده مونده بود.
وقتی بچه بودم هیچوقت جرئت نمیکردم از پیش مادربزرگم جُم بخورم. چون احساس میکردم هر لحظه ممکنه یه موجود عجیب به اسم روح یک چشم که موهاش تمام صورتشو پوشونده بود و فقط یک چشمش معلوم بود بیاد و منو بخوره.
هنوزم همین حس رو دارم ( آره به خدا اینو راست گفتم من هنوزم از این موجود میترسم فکر کنم فیلمشو دیدید)
حالا من باید برم یه ماه شبا بخوابم تو اون خونه که روح پدربزرگمم توشه؟ خاک بر سرم کنن با این خرافاتم. در هر صورت به هر طریقی که بود مامان و بابا منو راضی کردن یا بهتر بگم خر کردن که برم خونه ی اشباح. مادربزرگم وقتی شنید سر از پا نمیشناخت چون تنها بود بیچاره. راستی مامان بزرگم شنواییش ضعیف بود یه مقدار. ( اینم راست گفتم )
پانته آ وقتی شنید حدودا یک ساعت گریه زاری گرد و مفشو با لباسش پاک کرد ( اخخخخخخ) چون ما همیشه با هم بودیم طاقت دوری همو نداشتیم.
به هرجون کندنی که بود مامان بابا بلیت گرفتن و قرار شد فردا صبح برن سوریه . منم قرار بود وسایلامو جمع کنم و برم خونه ی مامان بزرگ .
بابا چمدونمو گذاشت تو ماشین و منتظر من بود که سوار بشم . پانته آ مثل اَبر بهاری گریه میکرد . یه نگاه به خونه انداختم ، یه نگاه به مادرم و یه نگاه به پدرم و بهترین دوستم .
احساس میکردم که این آخرین باریه که این چیزارو میبینم.( زهر مار حالا انگار میخواد بره سفر قنده هار هه قافیه رو داشتین )
سوار ماشین شدم و به پیش به روی زندگی جدیدی که بهم دهن کجی میکرد راه اُفتادم.غافل از اینکه این آخرین نگاه به عزیزانم بود....
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۱/۰۹/۰۱ ساعت 21:42 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|