رمان سمفونی مرگ پست 13
جایی واسه موندن نداشتن به همین جایی که بودن و یه تیکه نون خشک راضی میشدن؟ صدای آژیر ماشینای پلیس اومد و چیز زیادی نکشید تا خودشونم پیداشون شد...این همه ماشین فقط برای گرفتن یه نفر؟ احتمالا برای گرفتن کل باندی که این پسره رو مراقب بچه ها کرده بودن اینهمه لشکر کشیدن! آهی کشیدم و دوباره بچه ها رو نگاه کردم. از این همه سر و صدا ترسیده بودن...گریه میکردن. میتونستم توی هر قطر اشکشون وسعت یه دریا بی نوایی رو ببینم. بیشتر از همیشه توی کار زندگی موندم. آدمایی مثل من بودن که همیشه برای خودشون درد میساختن. مثل پدرم خودشون عاقبت سگی میخواستن...اما اینا معصومانه تو چنگ دنیا اسیر شده بودن. اگر من خودم رو میخواستم با تنهایی هام و کمبود توجه تبرئه کنم پس اگر اینا یه روزی به راهای کثیف کشیده میشدن باید چی میگفتن...؟ نه من قابل بخشیده شدن نبودم... از فکر بیرون اومدم و دیدم پسره رو دستبند زدن و با خودشون بردن بیرون...اتاق و در جستجوی بردیا گشتم. یه گوشه روی زانوهاش نشسته بود و با دستش موهاش رو تو چنگش گرفته بود.کاملا نمیدونستم جریان خصومتش چیه اما بهار جسته و گریخته برام تعریف کرده بود که بخاطر ترسوندن پدرش باران خواهر دوقلوش رو دزدیده بودن و بعد از اینکه کشته بودنش پدرشون هم با فشار زیادی که بهش اومده بود سکته کرده بود و ایست قلبی از پا در آورده بودش. بردیا گفته بود هیچوقت گریه نکرده و زخماش رو همیشه خودش بسته اما حالا بغض داشت با اون سر پایینش هم میتونستم بغضش رو حس کنم. انقدر وضعش خراب بود که حس میکردم مصیبتی که روزگاری کشیده دوباره براش اتفاق افتاده. رفتم طرفش...نه برای اینکه مردی بود که داشتم عاشقش میشدم...فقط و فقط برای اینکه این مرد توی روزای سیاهم خیلی کمکم کرده بود، حالا نوبت من بود که آرومش کنم. همین که صدای قدم هام و شنید سرش رو بلند کرد و دریای طوفانیه نگاهش تنم رو لرزوند...قبل از اینکه بتونم چیزی بگم به سرعت از روی زمین بلند شد. نمیخواست شکستنش رو ببینم. بی اهمیت به من از کنارم رد شد و خیلی کوتاه گفت: -میرسونمت خونه. وقتی دیدم علاقه ای به دلداری دادنِ من نداره دنبالش راه افتادم...فضای توی ماشین خیلی سنگین بود و لااقل شانس آوردم بخاطره اینکه به حرفش گوش نداده بودم و با خیرگی رفته بودم دنبالش دعوام نکرد. دم خونه ماشین رو نگه داشت اما خودش پیاده نشد. از ماشین خارج شدم و قبل از اینکه در رو ببندم برگشتم طرفش: -بردیا... نذاشت چیزی بگم و حرفم رو سریع برید: -چیزی نگو پونیکا...هیچی نگو. پافشاری کردم: -آخه کجا میخوای بری با این حالت؟ -نمیدونم فقط برو بالا. بعد نگاهم کرد: -خواهشا نذار سر تو خالی کنم. پس برو... وقتی این حرف رو زد لال شدم و چند قدم رفتم عقب...در رو که بستم پاش و روی گاز گذاشت. نگاهم بین ساعت و در پارکینگ در گردش بود. دم پنجره ایستاده بودم و با بی قراری منتظر بودم. بردیا حالش واقعا بد بود و من میترسیدم اتفاقی براش بیفته... -اوووووف... حرصم گرفت و رفتم روی مبل نشستم. پنج ساعت از رفتنش میگذشت. دوباره به ساعت نگاه کردم. پنج دقیقه به دوازده... نه شام خورده بودم و نه لباسام رو عوض کرده بودم. احساس خفگی بهم دست داد و مانتو و شالم رو پرت کردم روی مبل. دو سه بار خواستم به بهار زنگ بزنم اما ترسیدم بردیا از دستم عصبانی شه. باز با بی قراری از روی مبل بلند شدم و رفتم سر یخچال...توی این مدت نصف بیشترش رو بهار برام غذا آورده بود هر وقت میومد مامانش بهش غذا میداد برام بیاره. واقعا دوست داشتم ببینمش...دست پختش که حرف نداشت. بعضی وقتا هم خودم یچیز درست میکردم. البته هر وقت خودم دست به کار میشدم یا غذای سوخته میخوردم یا بدمزه. یه لیوان پر آب و یه نفس سر کشیدم و آروم نشدم... صدای باز شدن در پارکینگ اومد. لیوان و پارچ رو گذاشتم روی اُپِن و دوییدم سمت پنجره، خودش بود...یکم که از پنجره نگاه کردم و دیدم از ماشین پیاده شد و رفت سمت آسانسور منم رفتم پشت در و از چشمی نگاه کردم. سرش پایین و اوضاعش نافرم به هم ریخته بود. کتش توی دستش سنگینی میکرد و یکمی شل و ول راه میرفت...مست بود؟ خودش گفت که دیگه بعد از جریان خالکوبیش لب به مشروب نزده. یعنی انقدر ناراحت بود؟ قلبم تیر کشید. بردیا دستش رو به دیوار گرفت و کفشاش و در آورد داخل خونه رفت اما چون در خونه رو شل بست در به لولا خورد و دوباره باز شد. دستام و توی هم میپیچوندم و با دو دلی به در باز نگاه میکردم. خیالم از بابت اینکه سالم رسیده بود راحت شد اما مست بود...مطمئنا مست بود. انقدر توی عمرم مرد مست دیده بودم که میتونستم بگم بردیا مسته...درست نبود همین جا وایسم اون به من خیلی کمک کرده بود...هرکی به جای این مرد بود میگفتم دندش نرم میخواست مست نکنه...بدبختیای مردم به من چه! اما این مرد برای من هرکسی نبود... سرم و از چشمی در دور کردم و از خونه خارج شدم...در خونش رو باز کردم و رفتم تو. سکوت بر فضای خونش حکمرانی میکرد. حدس میزدم تو اتاق خوابش باشه...با دست لرزونم در اتاقش رو باز کردم. روی تخت، رو به پنجره و پشت به من نشسته بود. کتش کنار پاش افتاده بود. از قصد در رو با صدا باز کردم تا متوجه ورودم بشه. فهمید و صورتش رو مایل کرد اما نه برگشت طرفم و نه چیزی گفت. دوباره به رو به رو متمایل شد. وقتی دیدم چیزی نگفت یکم دل و جرات گرفتم و رفتم کنارش روی تخت نشستم. دستاش روی پاهاش بود و مستقیم به ماه نگاه میکرد. فکر میکردم سکوتش نشکنه اما شکست: -خستم پونیکا...خیلی خسته. نگاهش که روی من افتاد عجیب آروم شدم. آسمون چشماش آروم و مهربون اما پر از ابرهای بارونی بود که چیزی به باریدنشون نمونده بود. لحن کلامش هم خبر از بغض بدی که توی گلوش بود رو میداد. -هیچوقت گریه نکردم...بعد از بابام و باران شدم سنگ صبور سه تا زنی که شکسته بودن...هیچوقت وقت نکردم براشون گریه کنم. این بغض بزرگ و بزرگ تر شد حالا انقدر بد حجم گلوم رو گرفته که نمیتونم بشکنمش. یادم رفته چطوری باید خودم رو خالی کنم... به جای اون من بغضم شکست و اشک روی گونه هام روونه شد: -آه...بردیا. آهم پر از درد و غصه بود مثل چشمای دریائیش. بدون اینکه فکرش رو بکنم و خیلی ناخودآگاه سرش رو بغل کردم و روی سینم گذاشتم: -گریه کن...گریه کن بردیا...من بعد از این یادم میره که بغضت و شکستی و پیش یه زن گریه کردی فقط خودت رو خالی کن. من به کسی نمی گم. با دستم موهاش رو نوازش میکردم و شروع کردم به زمزمه کردن...حس میکردم این زمزمه ها به شکوندن اون بغض سنگین کمک میکنند پس شروع کردم آروم آورم براش خوندن: بگو ای مرد من ای از تبار هر چه عاشق بگو ای در تو جاری خون روشن شقایق بگو ای سوخته،ای بی رمق،ای کوه خسته بگو ای با تو داغ عاشقای دل شکسته بگو با من بگو از درد و داغت بذار مرحم بذارم روی زخمات بذار بارون اشک من بشوره غبار غصه ها رو از سراپات از گردنم که با چند قطره اشک خیس شد و شونه هاش که خفیف میلرزید فهمیدم بلاخره بغضش رو شکوند...با همون صدای گرفته از بغض و چشمای اشک آلودم ادامه دادم میترسیدم اگه دیگه نخونم اونم نتونه از باری که روی شونه هاش سنگینی میکرد کم کنه: بذار سر روی شونم گریه سر کن از اون شب گریه های تلخ هق هق بذار باور کنم یه تکیه گاهم برای غربت یه مرد عاشق تمام گردنم خیس شده بود. دیگه توی سکوت گریه نمیکرد...هق هق میکرد. دستم رو شونه وار میکشیدم بین موهاش. لبای خیس از اشکش گردنم رو میسوزوند... رها از خستگی های همیشه باورم کن بذار تا خالیِ سینم برات آغوش باشه سرش رو که از روی سینم بلند کرد دیگه نخوندم و ساکت شدم. نگاهش حال عجیبی داشت...خوب حالت نگاهش رو میشناختم... قبل از اینکه بتونم واکنشی از خودم نشون بدم لبای خیسش و روی لب های من که مثل مال خودش از اشک تر شده بودن گذاشت...دستش رو از پشت گردنم چنگ زد توی موهام و لبام و بیشتر روی لباش فشرد...اشکای روی لب هامون که به هم گره خورد خودم رو برای چند لحظه باختم...اما این باختن و همکاریم زیاد طول نکشید چون حالت نگاهش نگاه مردِ من نبود. این مرد مست بود و بردیای همیشه نبود. با این فکر دستم رو روی سینش فشردم و اون و از خودم دور کردم...سخت بود که در اوج خواستنم پسش بزنم اما زدم. پونیکای تازه ای که بهش تبدیل شده بودم بوسه نمیخواست نگاه عاشقانه میخواست...نگاه بردیا پر از نیاز و هوس بود...شیفتگی داشت اما عشق نداشت. از خود بی خود بود... بردیا چند لحظه با شیفتگی و خمار نگاهم کرد و دوباره خواست من و ببوسه که از روی تخت بلند شدم: -بردیا اینکار رو نکن. با این حرکتم چند لحظه نگذشته بود که سریع سرش رو دور کرد و خودش رو هم کمی عقب کشید...انگار خیلی جا خورده بود. بریده بریده گفت: -پونیکا...پونیکا من...واقعا متاسفم...نمیدونم... دستم رو روی لبم گذاشتم و به سکوت دعوتش کردم: -اشکالی نداره...درک میکنم و تو هم مست بودی...یه اشتباه بود. فراموشش کن. به سمت در حرکت کردم و قبل از اینکه برم بیرون برگشتم طرفش: -بهتره بخوابی...یا میخوای به بهار زنگ بزنم؟ با شرمندگی زمزمه کرد: -نه لازم نیست... دوباره برگشتم و در رو باز کردم که صدام زد: -پونیکا!؟ برنگشتم طرفش: -بله؟ از روی تخت بلند شد و اومد طرفم...از صدای قدماش فهمیدم. برگشتم سمتش و نگاهش کردم...تا اومدم یچیز بگم نذاشت: -ممنون...بابت همه چیز...هم اینکه نذاشتی اون بی شرف و بکشم و یه عمر بدبخت شم و هم اینکه کمکم کردی بغضم و بشکنم...واقعا ممنونم. لبخند تلخی زدم و گفتم: -در مقابل کمکایی که تو بهم کردی چیزی نبود. من دیگه میرم. قبل از اینکه دوباره چیزی بگه سریع رفتم توی خونه ی خودم. قلبم خودش رو به در و دیوار سینم میکوبید و هنوز گرمای بوسه ی آتشینش لبم رو میسوزوند. اگه سپیده اونجا بود یه کمک مفصل ازش میخوردم...اون بوسه یه بوسه ی ساده نبود...از اونایی بود که شروع یه رابطه ان. من میتونستم خیلی راحت تقصیرارو بندازم گردنش. اون و وادار کنم نسبت به کارش احساس مسئولیت کنه و بنده و عبید خودم بکنمش...سپیده بود میگفت باید اینکارو میکردم...اما من به هیچ وجه این و نمیخواستم. شاید اگر مست نبود همه چیز فرق میکرد اما اون مست بود و اعمالش دست خودش نبود. *** در ورودی رو باز کردم و سرک کشیدم...نمیدونستم بردیا خونست یا هنوز نیومده. از خونه اومدم بیرون و پاورچین پاورچین رفتم طرف در خونش...چند دقیقه با دقت گوش دادم دیدم نخیر خبری نیست. باید تا حالا اومده باشه...! پوفی کشیدم و دوباره گوش دادم. صدای ایستادن آسانسور که اومد سرم رو برگردوندم طرف آسانسور...ای وای! همین طبقه وایساد و توی این طبقه هم که فقط من و بردیا بودیم. لبم رو به دندون گرفتم و به محض باز شدن آسانسور دوییدم طرف خونم. نمیدونم کی در و بسته بودم. از هولم نفهمیدم در بستست و چنان کوبیده شدم تو در که آیم در اومد. دستم و گذاشتم رو پیشونیم. انقدر که بد ضایع شدم روم نشد برگردم به بردیا نگاه کنم...از بس فوضولم دیگه! صدای خندیدنش که بلند شد برگشتم با حرص و غضب نگاهش کردم. انگار اون مقصر بود که من رفتم تو در. از نگاه متعجبش به لباسم خودم هم نگاهی به سرتاپام کردم. یه تونیک رکابی پوشیده بودم که یقه ی مربعی داشت. رنگش زرد بود و روش توپ توپای سفید داشت. دوباره نگاهش کردم...تعجب نگاهش خشک شد و کم کم اخم جاش رو گرفت. چقدر دلم برای نگاهش تنگ شده بود. دو روز بود که خوب ندیده بودمش. اگر هم میدیدم نگاهش رو ازم میدزدید و روی نگاه کردن به من رو نداشت...اما من تشنه ی دریای نگاهش بودم. به لباسام اشاره ای کرد و گفت: -تو چرا حاضر نشدی؟ مگه نمیای عروسی؟ -سلام دادن بلد نیستی؟ حالا حاضر میشم. با سرش سلام داد و به ساعت مچیش نگاه کرد: -ساعت هشته...حالا حاضر میشی؟ من پسرخاله ی عروسم مثلا. شونه هام و انداختم بالا: -خوب حالا...عجله واسه چی؟ الان میرم آماده میشم. سرش رو تکون داد و رفت سمت خونش...کلید که انداخت به در صداش زدم: -بردیا؟ برگشت و نگاهم کرد...ادامه دادم: -در خونم و باز میکنی؟ کلیدم مونده تو. دوباره پقی زد زیر خنده و اومد طرفم: -لااقل داری میای فوضولی با خودت وسایل مورد نیازت رو هم بیار. -نیومده بودم فوضولی که. سرش رو تکون داد و در خونه رو باز کرد: -آره بابا نیومده بودی فوضولی...اومده بودی یکم کنجکاوی کنی. دوباره سرش رو گرفت بالا و شلیکی خندید. وقتی در خونش رو پشتش بست زبونم رو در آوردم بیرون. بچه پررو! لباسی که از قبل انتخاب کرده بودم رو از کمد در آوردم. یه لباس شب بلند و نقره ای رنگ بود. پارچش لخت و بدن نما بود. پشتش کامل باز بود و فقط با چند تا بند همرنگ لباس به هم متصل شده بود. لباس رو از کاورش خارج کردم و روی تخت گذاشتم. کلا اهل آریش زیاد نبودم...خط چشم غلیظ و مدل دار کشیدم که چشمام و خمار و خوش حالت تر کرد با ریمل. زخمام و که محو شده بودن و با کرم پوشوندم. گونه های برجستم و فقط یکم رژ گونه زدم. برای اینکه آرایشم رنگ و رو پیدا کنه رژ لب قرمز جیغ زدم. مثل قدیما واسه خودم بوس فرستادم... موهام هنوز یکم نم داشت. شونه کشیدمشون و موس زدم. مثل طلا برق میزدن و فر دورم رو گرفته بودن. فرقم و کج باز کردم و یدونه شکوفه ی نقره ایِ کوچیک زدم گوشه ی موهام. لباسام و تند تند در آوردم و ریختم روی تخت. لباسم و از سرم پوشیدم و مثل همیشه غر زدم که چرا یادم رفت اول لباس و بپوشم بعد آرایش کنم. همیشه بعدش که آرایشم و خراب میکرد پشیمون میشدم. هنوز لباسم وسط راه بود که زنگ زدن. لباس و با بدبختی داشتم میکشیدم پایین که قفل به در انداختن. داشت میومد تو؟؟ لبم رو گزیدم و بازم تلاش کردم لباس و بپوشم. انقدر تنگ بود نمیتونستم بکشمش پایین. صدای قدماش که اومد جیغ کشیدم: -نیا تو...نیا تو... نمیدیدمش...خدارو شکر لباسم تا روی رونم رسیده بود...صدای خندیدنش بلند بود و به من نزدیک شد. از دو طرف لباس رو گرفت و کشید پایین. چهرش خندون بود و حسابی پوستِ صورتش و صفا داده بود. اما من یکم ته ریشی که همیشه داشت و بیشتر میپسندیدم. خط ریشاش و صاف کرده بود و بوی افترشیوش از بین بوی ادکلن همیشگیش به مشام میرسید. یه دست کت و شلوار جلیقه دار پوشیده بود. رنگ کت و شلوارش ذغالی بود و رنگ بلوز زیرش سپید بود. یه دستمال سپیدم گذاشته بود توی جیبش. کرواتش سبز مات بود با راه راهای یشمی. با اینکه همیشه کت و شلوار میپوشید و آراسته بود اما حالا دیگه خیلی تر و تمیز شده بود. عینهو دامادا. صداش باعث شد دیگه نتونم دیدش بزنم: -یکی نیست به شما خانوما بگه آخه مگه زوره لباس به این تنگی بخرید. خوب یه سایز بزرگتر میخریدی. بعد انگار تازه وقتی لباسم و قشنگ کشید پایین دید چقدر بازه لبخندش رفت و اخم جاش و گرفت: -پونیکا لازم نکرده این و بپوشی. محلش ندادم و رفتم جلوی آینه. موهام که یکم به هم خورده بود و مرتب میکردم. -به تو ربطی نداره که من چی میپوشم. -لج من و درنیار پونیکا...میخوای خودت و به نمایش بذاری؟ برگشتم چپ چپ نگاهش کردم: -هیچ میفهمی داری چی میگی؟ دلم میخواد همین و بپوشم...مگه چشه؟ نگاهش خوفناک و پر از خشم بود. اومد جلوتر و گفت: -شده نرم عروسی نمیذارم تو با این لباس بیای. چشمام و باریک کردم و با کنایه گفتم: -چرا واست مهمه من چی میپوشم؟ پوزخند زدم: -از من خوشت میاد؟ ایندفعه دیگه خیلی بهم نزدیک شده بود: -بهت که گفته بودم تو، تو سبک من نیستی...حالا عوضش میکنی یا میخوای همین جا وایسی با من کل کل کنی؟ از کنارش رد شدم و طعنه ای به شونش زدم: -اصلا من نمیام خودت برو. از بازوم گرفت و برم گردوند: -لج نکن پونیکا. یچیز دیگه بپوش...لطفا! وقتی دیدم تو چشماش خواهشه آروم شدم و از خر شیطون اومدم پایین: -آخه من لباس دیگه ای با خودم نیاوردم. -خوب یه شالی چیزی بنداز رو شونه هات. چند لحظه نگاهش کردم و بازوم رو از دستش بیرون کشیدم...غرغر کنان رفتم طرف شالی که مال خود لباس بود و من میخواستم دوباره بذارمش توی کمد: -اَه...همه ی قشنگی لباسم به پشتش و مدل یقشه...این و بندازم همش و میگیره. *** شال رو به نرمی تا کردم. کیف و کفش سفیدم رو از توی کمد بیرون آوردم و شال رو داخل کیف گذاشتم. یه آستین مانتوم و پوشیده بودم که برگشتم دیدم بردیا زل زده به من...انگار به من نگاه میکرد اما فکرش جای دیگه بود. مانتوم رو کامل پوشیدم و رفتم طرفش و دستم رو جلوش تکون دادم: -کجایی؟ بریم دیگه... از فکر بیرون اومد و بدون توجه به حرفی که زدم گفت: -دستات و باز کن پونیکا. نگاهم مثل نگاه اون افتاد به دستای باند پیچی شدم. سرم رو با شتاب تکون دادم و گفتم: -محاله...چشمم بیفته به ناخونام حالم بد میشه. دستم رو آورد بالا و در حالی که گره ی باند رو باز میکرد لبخند تلخی زد: -باور کن اگه چند روزی باز بمونن به دیدنشون عادت میکنی و انقدر خودت و اذیت نمیکنی. داشت باند رو از دور دستم باز میکرد...مانعش شدم و دوباره بستمش. دستم رو از دستش بیرون کشیدم: -بذار فردا بازشون میکنم. دلم نمیخواد کسی انگشتام رو اینطوری ببینه. انگشت اشارش رو جلو آورد: -قول؟ انشگت اشارم رو دور انگشتش پیچیدم: -قولِ قول. شصتش رو روی انگشت اشارم گذاشت و فشار نرمی بهش آورد. دلم لرزید و سریع دستم رو از دستش بیرون کشیدم...وقتی دیدم جو سنگین شده کیفم و روی شونم انداختم: -بریم؟ نگاه خیرش رو ازم گرفت و سری تکون داد: -بریم. هوا سرد شده بود و با اون مانتو و لباس نازک لرز کردم و سری چپیدم توی ماشین. نفهمیدم بردیا از بابت چی انقدر توی فکر بود. خواستم شلوغش کنم و حواسش و بیارم سر جاش: -بردیا این تو رفتگیا روی ماشینت چیه؟ فرمون و چرخوند تا دور بزنه: -چند باری توی تعقیب و گریز تصادف کردم. -خوب حیف این ماشین نیست؟ ببر درستش کن. آینه ی عقب ماشین رو تنظیم کرد و جواب داد: -فایده نداره. پول الکی بابت چی بدم؟ دو روز دیگه وضعش همینه. شالم رو که داشت میفتاد رو دوباره روی سرم کشیدم و بحث رو عوض کردم...این مرد و انگار باید با انبر ازش حرف میکشیدی: -الان میریم دنبال مامانتینا؟ -نوچ...اونا واسه سر عقد رفتن. عذاب وجدان گرفتم: -یعنی تقصیر من شد نتونستی با مامانتینا بری؟ بوق زد: -برو دیگه یارو...عروس میبره! بعد خطاب به من گفت: -نه...من همیشه یا دیر میرم عروسیارو یا نمیرسم برم. اینیکی رو اگه نمیرفتم خالم دلخور میشد. دوباره ساکت شد. حالا من هی حرف از کجا بیارم؟ کمی فکر کردم و گفتم: -بردیا با اون بچه هایی که اونروز پیداشون کردیم چیکار میکنن؟ -میفرستنشون بهزیستی. آهی کشیدم. چطور میتونست انقدر راحت بگه میفرستنشون بهزیستی؟ بچه های اون سنی دلشون نمیخوادخانواده و یه زندگی درست و حسابی داشته باشن؟ انگار این چیزا واسش عادی بود...از بدبختی مردم راحت حرف میزد. من بودم که هیچوقت این روی دنیا رو ندیده بودم. دیگه چیزی نگفتم. حوصله نداشتم هی فک بزنم اون هی کوتاه جواب بده. چند لحظه نگذشته بود که نگاهی به صورت من انداخت و بعد روی لبم تمرکز کرد تا بیام فکر کنم چرا اینطوری نگاهم میکنه یدونه دستمال کلنکس کشید و تاش زد...گرفت سمتم و با لحن و ریتم بامزه ای خوند: -قرمزیِ لبای تو، تو هیچ مداد رنگی نیست...خودت تو آینه ها ببین، رنگ که به این قشنگی نیست... دستمال کاغذی رو جلو تر آورد و بهش اشاره کرد. خندم گرفت...خیلی زیرک بود، چون میدونست اگه رگ گردنش و واسم بده بیرون و غیرتی بازی دربیاره کوتاه نمیام داشت از روش های احساسی استفاده میکرد. توی خونه هم نگفته بود چون اگر پشت هم به دو تا چیز پیله میکرد کوتاه نمیومدم. پس بخاطر همین توی فکر بود و داشت دنبال یه راه خوب میگشت؟ حیف که نتونستم دستش رو پس بزنم...آخه مگه میشد بردیا رو که با اون لحن خوشگل برام خونده بود و ضایع کرد!؟ دستمال رو از توی دست منتظرش بیرون کشیدم و گفتم: -گیر میدیا! بعد آینه ی بالا سرم و زدم پایین و در حالی که دستمال رو بادقت روی رژ میکشیدم تا پخش نشه با شیطنت گفتم: -شاید من دلم خواست پسرای مردم و یکم گول بزنم و... با ترمز شدیدی که کرد دستمال از روی لبم رفت توی چشمم...رژمم پخش شد. برگشتم حرصی نگاهش کردم: -چه خبرته مگه... با دین قیافه ی عصبانیش حرف تو دهنم ماسید و یادم رفت چی میخواستم بگم. با بوق و سر و صدایی که ماشینای پشت کردن بردیا دوباره گاز داد...با همون عصبانیت داد زد: -تو یه ذره حیا نداری؟ -شوخی کردم...چرا انقدر عصبانی میشی؟ -این چیزا شوخیشونم زشته...یه دختر نجیب از این چرت و پرتا نمیگه. نجابت؟ چه حس غریبی داشت این نجابت! داغ کردم و حرصم گرفت. اصلا به اون چه ربطی داشت؟ دیگه داشت شورش و در میاورد. چون نقطه ضعفش اومده بود دستم و گرفته بودم بردیا خان برخلاف اون چیزی که نشون میداد غیرتیه، بجای جیغ و داد سیاست به خرج دادم و روی حرفم پافشاری کردم: -خوب حالا چی میشه مگه یکم واسه پسرا دلبری کنم؟ پوزخند زد: -هه...داغت و به دل این پسرا میذارم. رژ و با دقت از روی صورتم پاک کردم و گفتم: -ریز میبینمت بردیا خان. برگشتم طرفش: نه، راستش اصلا نمیبینمت. یجوری نگاهم کرد که انگار اگه میتونست گردنم رو میشکوند. معلوم نبود چشه! یه دقیقه خوب بود یه دقیقه دیگه بد میشد. تا وقتی برسیم بغ کردم و چسبیدم به صندلی...از دستش خیلی کلافه بودم. آهنگ هم که انگار هیچوقت عادت نداشت گوش بده. وقتی رسیدیم خواستم سریع و بدون اهمیت دادن بهش از ماشین پیاده شم که خم شد و قبل از اینکه بتونم پیاده بشم دوباره در رو بست: -پونیکا یه سری چیزارو از الان بهت بگم...ببین فریمان پسرداییم تو رو تو خونه ی بنفشه دیده بود و من و بهار مجبور شدیم براشون توضیح بدیم که دوست بهاری... مکث کرد. چراغای جلو رو خاموش کرد و ادامه داد: -گفتیم تازه برگشتی ایران و بهار هم با اجازه ی بنفشه اونجارو در اختیارت گذاشته. بنفشه و مامانم حقیقت و میدونن. فکر کردم اینطوری برای خودت هم بهتر باشه و موذب نشی. توی دلم ازش ممنون بودم اما چیزی نگفتم و پیاده شدم. اون بوسه هم که انگار شد بود یه راز سر به مهر بین من و اون. من که به هیچ عنوان حاضر نبودم بحثش و پیش بکشم. اما از بردیا انتظار داشتم یه توضیحی بابتش بده. درسته که مست بود و ناخودآگاه اون کارو کرد ولی من بردیا رو همچین ادمی نشناخته بودم که از سر اینجور مسائل ساده بگذره. *** وقتی بهار رو دیدم که برام دست تکون میداد بدون توجه به بردیا خواستم برم طرفش. صدای آرومش و شنیدم که گفت: -پونیکا شیطونی نمیکنیا! ایشی کردم و محلش ندادم. رفتم سر میز بهار...مادرشون و از شباهتی که به بردیا داشت شناختم. چشماش قهوه ای تیره بود اما مدل صورتش شبیه بردیا بود و توی دلم زیباییش رو علارقم سن بالاش ستودم. دستم و جلو بردم و گفتم: -شما باید مادر بهار باشید... لبخند گرم و مهربونی زد. از روی صندلی بلند شد وگفت: -شما هم باید پونیکا باشی. بهار توی خونه مدام ازت حرف میزنه...خیلی مشتاق بودم ببینمت. میتونی من و مرجان صدا کنی عزیزم... بعد زیر گوشم گفت: -چند باری خواستم بیام ببینمت ولی خوب گفتم احتمالا برای مدتی تنهایی رو ترجیح بدی. از صمیمیتش بیشتر خوشم اومد و لبخند زدم. مامان بردیا که فهمیدم اسمش مرجانِ به خانومای کنار دستش اشاره کرد: -این مژده خواهرمه...شهره هم زن داداش عزیزم. بعد تعارف کرد: بشین عزیزم سر پا واینسا. سر میزشون فقط بهار و مادرش و همون دو تا خانوم بودن. رو به خانوما سر تکون دادم و دستم رو جلو بردم: -خوشبختم...پونیکا هستم. بعد از مراسم معارفه و آشنایی باهاشون بهار خودش و چسبوند بهم: -خیلی وقت بود ندیده بودمتا! حواسم رفت به ظرف میوه ای که مامان بردیا گذاشت جلوم و شیرینی برام گرفت. یه دونه شیرینی تر برداشتم و تشکرکردم. وقتی وارد باغ بزرگ شدیم انقدر درگیر فکر کردن به بردیا بودم اصلا دقت نکرده بودم ولی خداییش باغ خیلی شیکی بود. میزای گرد و دور تا دور چیده بودن و موزیک بیکلامی پخش میشد. میز و صندلیا صدفی بودن و هر صندلی پشتش یه پاپیون درشت طلایی رنگ داشت. باغش خیلی سر سبز و پر از گلای رنگارنگ بود. حواس پخش و پلام رو جمع کردم ببینم بهار چی میگه. مثل اینکه داشت از خانواده ی مادر و پدرش صحبت میکرد: -باور کن داستان ازدواج مادر و پدر من واسه خودش قصه ی شاه پریونی بوده. میبینی که خانواده ی مادریم بی اندازه بی بند و بارن... بعد به اطرافش اشاره کرد...راست میگفت همه ی لباسا باز بودن و یجورایی من و یاد عروسیهای خودمون مینداخت: -البته از طرف مادرم مشکلی نبوده. باباجونمینا راضی نمیشدن مامانم و بگیرن برای بابام...پدرم هم که حسابی گلوش گیر کرده بود کلی جنگ و دعوا داشتن. بلاخره بعد از کلی بِکش بِکش بابام تونست راضیشون کنه. راستش من و بردیا اونور و بیشتر دوست داریم. نه خشکِ مذهبن نه اینطوری. در حد تعادل... نگاهم رفت سمت لباس بهار. یه پیرهن خیلی خوشگل تنش بود. بالاتنش سفید بود با آستینای حریری که بازوهاش و میپوشوند. یقه ی مربعی و یکم باز، روی کمرش یه کمربند سبز خورده بود و دامنِ تنگ و مشکیش تا روی زانوهاش بود. آرایش دخترونه ای هم داشت و موهاش و صاف کرده بود...ساده و زیبا. صدای بردیا اومد که به همه سلام داد. صورت خاله و مامانش رو بوسید. مامانش ازش پرسید: -خاله مهنازو دیدی؟ بردیا صندلی بین من و مامانش رو کشید بیرون و خودش و انداخت رو صندلی: -آره مرجان خانوم دیدمش...حسابی هم گوشم رو کشید که چرا سر عقد نبودم. -حق داشت دیگه...درست و حسابی تبریک گفتی؟ -مثلا من سی و یک سالمه ها! یعنی اینارو بلد نیستم؟ مامانش برگشت سمت خواهرش و زن داداشش: -مردا نود سالشون هم که بشه اینارو یاد نمیگیرن. بعد برگشت سمت من یچیز بگه که چشماش گرد شد: -ای وای پونیکا جون چرا لباسات و در نمیاری؟ بهار نمیبینی من حواسم نیست چرا مهمونت و راهنمایی نمیکنی؟ بهار هم به من نگاه کرد و گفت: -ای وای! اصلا حواسم نبود...پاشو بریم مانتو و شالت و دربیا عزیزم. بردیا تیکه انداخت: -بذار همینطوری بشینه...اینطوری بهتره. بعد خندید. زیر لبی گفتم: -هر هر! جنابِ خوش مزه... -هر هر! جنابِ خوش مزه... شنید اما به روی خودش نیاورد. دنبال بهار رفتم. یه اتاق شیشه ای که کمی با صندلی ها فاصله داشت برای سلف بود. یه سالن سرپوشیده ی دیگه هم بود که کلی میز و صندلی توش چیده بودن...یه جورایی میشد گفت باغش دو تا سالن داره یکی تو فضای باز و یکی هم برای فصل سرما. بهار من و برد تو اتاق پرو. مانتو و شالم رو در آوردم و توی موهام دست کشیدم تا پفش که خوابیده بود درست شه، شالم رو روی شونه هام انداختم. بهار کلی از لباسم تعریف کرد و گفت خیلی خوشگل شدم. یه رژ گوشتی هم زدم و با وسایلم رفتیم بیرون. وقتی رسیدیم سر میز دیدم بردیا رفته و چند تا دختر دیگه اونجا نشسته بودن. تا رسیدیم سر میز بهار شروع کرد به معرفی. سه تا دختر جوون همسنای بهار بودن: -پونیکا جون این دختر داییِ عزیزم فرشتست. دستم رو جلو بردم و با لبخندِ یواشی گفتم: -خیلی خوشبختم. اون هم دستم رو فشرد. یه دختر سبزه رو بود و موهای بلند و مشکیش و فر کرده بود...نصفش و پشت سرش گل درست کرده بود. چشمای ریز اما خوش فرم سیاه داشت و روی هم بد نبود. لباسش فیروزه ای، براق و پشت گردنی بود. پشتش کامل باز بود و فقط یه بند کلفت هم رنگ لباسش پشتش و یکم پوشونده بود. از روی رون راستشم چاک خورده بود. بهار دستش رو به طرف دختر کناریش برد و اشاره کرد: -اینم دخترِ خاله مهنازم سانازه...خواهرِ عروس. لبخندی به روی هم پاشیدیم و دستای هم و به گرمی فشردیم. با اینکه خواهر عروس بود اما آرایش خیلی کم و محوی داشت و یه لباس سرمه ای پوشیده بود. لباسش پوشیده و دخترونه بود. توش رگه های نقره ای داشت و یه لوزیِ خیلی کوچیک پشتش باز بود. صورتش خیلی شبیه بهار بود. موهای زیتونی و صورت گرد و تو دل برو. همون چشمای شیطون و گرد بهار...واقعا خواستنی بود. بهار نفر آخر رو هم معرفی کرد: -اینم تک دخترِ خاله مژدم آیناز. آیناز از همشون خوشگل تر بود. یه لباسِ شب شرابی با بندای نازک طلایی و خیلی شیک پوشیده بود. موهاش روشن بود و چشمای خمار و درشت سبز داشت. دماغش از صد متری هم داد میزد عمله و گونه کاشته بود. از همه قشنگتر لباش بود. درشت و قلوه ای. واقعا لبای خوش فرمی داشت و من موندم که آیا عمل بود؟ موهای ابریشمیش رو صاف کرده بود و تهاش فقط یکم حالت داشت...یه مدل سنگین و شیک. حس کردم از این دختراست که کلاس میذارن و اعتماد به نفس کاذب دارن بخاطر همین هم خیلی سرد باهاش احوال پرسی کردم و توی دلم گفتم من خودم خدای کلاس گذاشتن و خودگیریم...واسه من که دیگه چسی کلاس نذار که! بهار به من اشاره کرد: -اینم دوست عزیز و خوشگلم پونیکاست. همگی نشستیم. موذب نبودم اما اصلا زنی نبودم که سریع صمیمی شم بخاطر همین بیشتر شنونده بودم. آیناز رو به فرشته گفت: -فریمان و ندیدم...نیومده؟ حواسم جمع شد به حرفاشون. فرشته شونه هاش رو انداخت بالا: -میشناسیش که...این داداش بنده به هیچ صراطی مستقیم نیست. مامان کلی سفارش کرد یوقت نپیچونه عروسی رو ولی... -نچ نچ نچ...میگم گوشم هی زنگ میخوره. نگو خواهرم داره پشتم غیبت میکنه. برگشتم پشت و قیافه ی آشنایی دیدم. خودِ بی شرفش بود. عجب تیپی! کت و شلوارِ جلیقه دارِ طوسی پوشیده بود که جنسش مخملی بود با پیرهن آبی روشن. کرواتش آبیِ آسمونی بود با خطای مشکی کلفت و خطای نازکِ سفید. دکمه های کتش باز بود...نگاهش همون نگاه شیطونی بود که قبلا دیدم.انگار مدل نگاهش کلا منحرفانه بود: -البته بدم نمیاد اسمم نقل مجلس خانومای زیبا باشه. مژده خانوم لبخند ژکوند زد و گفت: -اومدی فریمان؟ چه عجب! چرا انقدر دیر کردی؟ فریمان برای من چشم و ابرو انداخت و همونطور که به من نگاه میکرد به مامانش گفت: -تو شرکت درگیری داشتم...دیر شد. بعد اومد جلو و دستش رو دراز کرد: -به به مشتاقِ دیدار! از اینکه اول اومد سمت من خوشم نیومد و اخم کردم. دست کوتاهی دادم و مشغول صحبت با بهار شدم...اونم با همه سلام و علیک کرد و پرو پرو نشست کنارم. پوفی کشیدم و بیشتر خودم و چسبوندم به بهار. فرشته رو به داداشش گفت: -تو خجالت نمیکشی نشستی پیشِ دخترا؟ فرشته رو به داداشش گفت: -تو خجالت نمیکشی نشستی پیشِ دخترا؟ -تو اول یه خیار واسه من پوست کن ببینم بلدی آیا...!؟ فرشته زیر لب غرغری کرد و یدونه خیار از توی ظرف میوه ها برداشت: -مگه خودت بلد نیستی؟ -چرا ولی خیاری که خواهرِ گلم واسم پوست بکنه یه مزه ی دیگه میده. و من به این فکر کردم ما خانوما چقدر ساده ایم و زود بلانسبت خر میشیم...همین یه کلمه ((خواهرِ گلم)) باعث شد فرشته ذوق کنه و دیگه چیزی نگه ولی من میدونم چه سیاستی پشت این لبخند موذیانش بود. وقتی برگشت دید دارم نگاهش میکنم لبخندش عمیق تر شد: -اسمت و نمیگی؟ چه سریع صمیمی شده بود بچه پررو. برخلاف حال درونیم که میخواستم بگیرم خفش کنم با آرامش شونه هام رو انداختم بالا: -یعنی خودتون نمیدونید؟ به صندلی لم داده بود و با سرخوشی میخندید: -چرا بستنی قیفی اسمت و میدونم اما دلم میخواد از دهن خودت بشنوم. خیلی خودم و نگه داشتم یوقت پیش بقیه یچیزی بارش نکنم: -لطفا به من نگید بستنی قیفی خوشم نمیاد. -اسمت و بگو تا دیگه بستنی قیفی صدات نکنم. دندونام و روی هم سابیدم و اومدم بهش بتوپم ولی همون لحظه بهار کلش و کشید سمت ما: -پونیکا چون خودت فریمان و میشناختی معرفیش نکردم. فقط لبخند زدم اما فریمان با شور و هیجان گفت: -اوووه دختر عجب آشنایی هیجانی ای بود. بهار خندید و زد تو شونش: -بچه پررو خوبه حالا زده صورتت و ماهیتابه کرده. نریمان لبخندش رو خورد: -منظورم اون قسمتش نبود. بعد دوباره لباش به خنده ی شرورانه ای باز شد: -یه قسمت هیجانی تر... من به بهار نگفته بودم که چجوری افتادم رو پسر داییش. همینم مونده بود یه ذره آبروی نداشتم هم بر باد بره. از زیر میز کوبیدم به پای فریمان. با این کار من اوخی کرد. بهار که منتظر بود پرسید: -کدوم قسمت هیجانی؟ فریمان یکم تته پته کرد و گفت: -همون...همون جا که بردیا رسید دیگه...فکر کرد دوستت پسر آورده...آخه پشتم بهش بود...همون جارو میگم. بعدم لال شد و چسبید به صندلی. بهار با گیجی سرش رو تکون داد. منم واالله نفهمیدم چی گفت چه برسه به بهار! بهار برای اینکه چیزی گفته باشه شونه هاش رو انداخت بالا: -پس توقع داشتی داداشم چی فکر کنه؟ تو بنفشه اینا بودن سال به سال بهشون سر نمیزدی. آهنگ شیرین احسان خواجه امیری توی فضا پیچیده بود. مامان بردیا و اون دو تا خانوم دیگه پاشدن برن وسط. هرچقدر مرجان جون اصرار کرد از جام تکون نخوردم. شاید بی ادبی بود اما واقعا دلم نمیخواست برقصم. شالمم که دردسری بود و نمیتونستم دستم و دراز کنم. آیناز رو به فریمان که داشت دخترارو دید میزد توپید: -تو حیا نمیکنی چشمات همش تو لنگ و پاچه ی خانوماست؟ درویشش کن ببینم. فریمان از زیر میز پاش و آروم زد به پای من و گفت: -خوب خانوما خودشون وقتی اینطوری لباس میپوشن غیر مستقیم میگن به لنگ و پاچشون نگاه کنیم. هنوز اینارو نمیدونی؟ برگشتم چپ چپ نگاهش کردم: -شما مردا دیگه چه اعتماد به نفسی دارید...همه چیز و مربوط به خودتون میدونید؟ خیلی حرفش لجم و درآورده بود وگرنه نمیخواستم سکوتم رو بشکونم. همه با تعجب از جواب دندان شکن و لحن عصبیم به من نگاه میکردن. بهار خندید و گفت: -راست میگه دیگه پونیکا...چرا فکر میکنید هرکاری دخترا میکنن به شما مربوط میشه؟ یکی شال حریر و سُرم که از روی شونه هام افتاده بود پایین رو گرفت، اون رو کشید بالا و روی شونه هام قرارش داد بعد بردیا رو دیدم که جای مامانش نشست. همین که نشست فریمان با لحن مظلوم و نمایشی ای گفت: -خوب شد اومدی پسر عمه جان...این خانوما چند تایی با هم حمله کردن به من نزدیک بود سنگ کوب کنم. بهار با حاضر جوابی گفت: -نترس تو از پس صد تا زنم برمیای. فریمان ابروهاش و به معنی رد حرف بهار انداخت بالا: -نه جون تو از پس صدتاشون دیگه برنمیام. ظاهرم غلط اندازه. هممون از حرف زشتی که زد هـــی کشیدیم و بردیا تشر زد: -مودب باش فریمان. هممون از حرف زشتی که زد هـــی کشیدیم و بردیا تشر زد: -مودب باش فریمان. فریمان یه شیرینی از روی میز برداشت و توی یه ضرب بلعیدش. بعد جویده جویده گفت: -خوب تقصیر خواهرته دیگه...اون شروع کرد. بهار جیغ زد سرش: -جون به جونت کنن بی ادبی! فریمان یکی دیگه زد به پام. پاش که تیک نداشت خودش داشت با من تیک میزد و میترسیدمم شلوغش کنم. بردیا سر این چیزا قاطی داشت. دوباره جواب بهار رو داد...انگار شونصد نفرم جمع میشدیم به قول بهار نمیتونستیم حالش و بگیریم انقدر که حاضر جواب بود: -خوب تو که میدونی من دهنم چاک و بست نداره باهام دهن به دهن نذار بهار خانوم. ساناز که معلوم بود کلا دختر خیلی محجوب و ساکتیه آتش بس داد: -خیلی خوب حالا...این بحثای زن و مردی رو لطفا تموم کنید. دعوا واسه چی میکنید؟ حیف که بردیا میشنید وگرنه دلم میخواست از بهار بپرسم این فریمان همیشه همینطوری حاضر جواب و بی ادبه! بلا به دور چی میکشیدن خانوادش. آیناز و فرشته وبهار هم رفتن وسط. اما ساناز همچنان نشسته بود. بردیا سریع جای بهار رو پر کرد و کنارم نشست. دم گوشم گفت: -تو نمیخوای برقصی؟ نوچی کردم. دوباره پرسید: -چرا؟ برگشتم و نگاهش کردم: -عروسیِ بابام که نیست...حوصله ندارم. -خوب حالا چرا میزنی؟ خواستم رسم مهمون نوازی و به جا بیارم. -دیدی که بهار اصرار کرد نرفتم. بردیا ایندفعه سرش و ازم دور کرد و با اخم و کنجکاوی پرسید: -چی شده پونیکا؟ چرا انقدر ناراحتی؟ چی میگفتم؟ میگفتم پسر داییش پام و از زیر میز سوراخ کرد؟ حوصله ی دردسر نداشتم. –چیزی نیست... بعد از دیدن لبخند شرورِ روی لب فریمان بیشتر حرص خوردم. به من نگاه نمیکرد و نگاهش به رو به رو بود اما موذیانه میخندید. یه بار دیگه پاش و از زیر میز زد به پام و از زیر لباسم کشیدش روی قوزک پام...پاش داشت همینطوری میومد بالا که از روی صندلی با شتاب بلند شدم. اگر پسر دایی بردیا نبود آبروش و میبردم اما میدونستم خودم بیشتر آبروم میرفت...من توی این جمع به اندازه ی کافی غریبه بودم و اصلا دلم نمیخواست به این زودی خودم رو خراب کنم. از حرکت ناگهانی و عصبیم بردیا که حواسش به اطراف بود برگشت نگاهم کرد: -چیزی شده؟ به تندی گفتم: -نخیر چیزی نشده. یک لحظه دلم برای قیافه ی مظلوم و از همه جا بی خبرش سوخت. آروم و ملایم ادامه دادم: -میخوام برم دستشویی. -بلدی؟ با سر جواب مثبت دادم و برگشتم چشم غره ی بدی به فریمان رفتم. میز و دور زدم و رفتم طرف همون جایی که اتاق پرو بود. دستشویی رو اونجا دیده بودم. مدت طولانی ای رو توی دستشویی معطل کردم. میخواستم وقتی برمیگردم دیگه اونجا نباشه...از دور دیدم که جاش خالی بود. ذوق زده شدم و رفتم دوباره کنار بردیا که خیلی گرم و صمیمی مشغول صحبت با ساناز بود نشستم. نمیدونم چرا اصلا خوشم نیومد که داشتن با هم صحبت میکردن. بردیایی که باید انبر میکردی تو حلقش تا دو کلمه حرف و بکشی بیرون داشت اونطوری پر شور و هیجان با دختر خالش صحبت میکرد...نباید آتیش میگرفتم؟ دستم و گذاشتم زیر چونم و به اطراف نگاهی کردم. تازه نگاهم افتاد به عروس و داماد که وسط میرقصیدن. عروس یه لباس دکلته با دامن پفی تنش بود. موهاش هایلایت قهوه ای و طلایی بود و برنز کرده بود. دامادم قشنگ از صورت دخترونه و تو دل بروش میشد فهمید برادر سانازه. مامان بردیا و خواهر و زن داداشش اومدن نشستن و بعد از اون ها هم بهار اومد نشست کنارم: -ببخشید تنهات گذاشتم پونیکا. -نه بابا این حرفا چیه؟ خوب اومدی عروسی بهت خوش بگذره دیگه! بهار در حالی که با دستش خودش رو باد میزد سرش رو نزدیک گوشم آورد: -میخوام یچیزی رو بهت بگم ولی باید قول بدی به کسی نگی. مشکوک پرسیدم: -راجع به چی؟ نکنه خبریه؟ نگاه موشگافانه ای به بردیا و ساناز انداخت و گفت: -نوچ...راجع به خودم نیست. مربوط میشه به بردیا و ساناز. احساس کردم قلبم خیلی ناگهانی از تپیدن ایستاد و بهار هم که سکوتم رو برحسب اینکه قول دادم گذاشت شروع کرد: -ساناز از بچگی از بردیا خوشش میومد. الان دیگه بدجوری عاشقش شده...خودش همیشه پیشم درد دل میکنه. بردیا هم میدونه...یعنی این دختر انقدر تابلوئه که همه فهمیدن از بردیا خوشش میاد... نفس راحتی کشیدم و پریدم بین حرفش: -ولی ساناز که خیلی کوچیکتر از بردیاست! بهار خندید و گفت: -کجای کاری دختر؟ ساناز از تو هم یه سال بزرگتره...بیست و هشت سالشه. با تعجب نگاهم بین صورت بهار و ساناز میگشت. با زور بهش میخورد بیست و سه چهار سالش باشه. -خوب!! حالا نظر بردیا چیه؟ بهار آروم تر گفت: -بردیا میگه هیچوقت ازدواج نمیکنه اما وقتی مامانم بهش گیر میده که بلاخره باید سرو سامون بگیری و بذار برات ساناز و بگیرم که هم خانومه و هم دوستت داره میگه اگه خواستم یروز زن بگیرم بدم نمیاد زنم مثل ساناز نجیب و با حیا باشه...یجورایی میشه چراغ سبزش دیگه؟ الان که دیدم با هم گرم مشغول صحبتن خیلی امیدوار شدم...آخه ساناز خیلی خانومه حیفه یکی دیگه از ما بدزدتش... لبخندی که زد خنده ی روی لبم رو خشکوند. بهار نفهمید که چجوری با دل من بازی کرد و هزار تیکش کرد. پس بردیا دخترایی مثل ساناز و میپسندید؟ دخترِ ساکت و محجوبی که از تک تک حالت هاش متانت میبارید؟ بغض وحشتناکی به گلوم چنگ انداخت. من یه زن شوهر دارِ در آستانه ی مطلقه شدن بودم که هیچ جوره قابل مقایسه با دخترایی مثل ساناز نیستم. یاد اون رژ جیغ و حرفایی که بهش توی ماشین زدم افتادم...یاد لباس جلف و بازم افتادم که میخواستم بدون شال بپوشمش...به یاد سامان که افتادم ناخودآگاه دو قطره اشک روی صورتم روانه شد. به سرعت صورتم و دزدیم و اونارو از روی گونم زدودم. دیگه اصلا نفهمیدم چی اطرافم گذشت. بردیا رفت، اومد...بهار رفت...فریمان اومد. پاش و زد به پام! هیچی حالیم نبود. هم بغض داشتم هم کینه و هم درد...جواب دیگران و بریده بریده و کوتاه میدادم. خدایا من چم شده؟ بخاطر یه مرد؟ خوب بذار با هرکسی که میخواد باشه. من دیگه به چه جور زنی تبدیل شدم؟ من که هیچوقت برام دیگران اهمیت نداشتن...مگه بردیا کیه؟ فکرم همینجا توقف کرد...بردیا مردِ من بود. بردیا هرکسی نبود. برای من بردیا همه چیز شده بود...کی؟ نمیدونم اما همه چیزی بود که تمام این مدت براش جنگیدم. داشت میشد انگیزه ی زندگیم. صدای موزیک آروم و قشنگی توی فضا پیچیده بود و من به دستی نگاه میکردم که جلوم دراز شده بود. چشمم روی انگشتای دست ثابت موند و کم کم رفت بالاتر.
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۲/۱۰/۰۷ ساعت 21:56 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|