رمان خالکوبی12
من و حنا از انتهای راهرو می آمدیم که حس کردم اضطراب جلوی در گروه، موج می زند...
هنگامه عصبی و پر تنش.... عقب و جلو... چپ و راست می رفت.... آتوسا کنار گوش کیانی پچ پچ می کرد.... کیانی، سرش را تند و عصبی.. تکان می داد....
حنانه زیر لب پرسید: چه خبره؟!
شانه بالا کشیدم....
سه چهار قدم مانده به گروه...، آتوسا انگشت اتهامش را به طرف ما دو تا، بالا گرفت: همینان! امثال اینان!!
و لب هایش را.. چندش وار... جمع کرد: آنتنای آشغال!!!!!
چشم هایم گرد شد.... خون به مغز و صورتم دوید.... حنانه آشفته و برافروخته شد: حواست هست چی داری می گی؟؟!!!!
کیانی اخم کرد و دندان روی هم سایید....
آتوسا دهانش را باز کرد...
هنگامه لب گزید و با ترس گفت: بچه ها.. تو رو خدااا...هیس....!!!
عصبانی از توهین شنیده، به آتوسا نگاه کردم... باز زبان شرمگینم، بند آمده بود.... حنا داشت می لرزید... آتوسا باز حرف زد: حرف نزن هنگام!! همینان که می رن راپورت می دن و ککشونم نمی گزه که چه زر زیادی ای زدن!!!!
نگاهی به در بسته ی گروه انداختم... زیر لب... غریدم: بفهم چی داری می گی!!
پوزخند زد و... پوزخندش... با لبخند پر از تحقیـــــر کیانی... قاطی شد....
هنگامه عصبی و پر استرس.. به طرف کیانی رفت: یه چیزی بگو.. چیکار کنیم؟!
چادرم را سفت گرفتم و به حنا اشاره زدم که برویم... که به ما..، ربطی ندارد....
آتوسا جلویم را سد کرد: دیر اومدید، زودم می خواین برین؟؟
این بار حنای همیشه آرام، به آتوسا پرید: تو چه مرگت شده امروز؟؟!!!
از الفاظ گمنام حنا...، لب گزیدم....
کیانی نگاه حقارت بارش را از چادر و مقنعه های کیپ من و حنا گرفت و... به مسخره، خندید: هیچی شما خودشو ناراحت نکن....!
خشمگین به کیانی نگاه کردم... هنگامه تقریبا آویزان... تقریبا توی بغلش ولو بود...
قرمز و لرزان.... به هنگامه نگاه کردم: چی شده؟!
در گروه باز شد...
خانم مصطفوی نگاه عصبی و بدی به سه تاشان و مخصوصا هنگامه انداخت: این چه وضعشه؟؟!!!
کیانی زد به هنگامه و هنگامه صاف ایستاد.... اشک روی صورتش رد گرفت: خانم مصطفوی.. تورو خدا...
مضطوی با عصبانیت به آتوسا نگاه کرد: تو چیکاره ای این وسط که اینجارو گذاشتی رو سرت؟؟
آتوسای همیشه پررو، به ما اشاره کرد: کار خودشونه... زر زیادی زدن خانم مصطفوی!!
آقای محبوبی از کارمندان بداخلاق گروه.. پشت سر خانم مصطفوی ایستاد...
من و حنا... هاج و واج....
محبوبی به هنگامه اشاره کرد: فقط شما بمونید. بقیه تون برید...
کیانی محکم گفت: من می مونم!!
محبوبی.. پر از غضب: لازم نکرده!!
کیانی ... نافذ... پر از غضب....
دست حنا را کشیدم....
قدم هایمان را تند کردیم...
جلوی گروه داد و بیداد شد... برگشتیم... چرخیدیم... کیانی داد و بیداد می کرد... محبوبی صدایش را بالا برده بود... هنگامه گریه می کرد.... کسی زد به شانه ام: فهمیدی چی شده؟؟
شادی بود....
مات شدم...
سر تاسف تکان داد: گندش دراومده هنگامه و آتوسا و یه سری دیگه پریشب خونه یکی از سال بالاییا بودن... پیچیده تو دانشگاه.... محسنی..، اون ریشوئه!! باباش تو حراسته!!!
چشم های من و حنا... گرد شد...
صدای آتوسا به فاصله ی کمی، از پشت سر آمد: همین امثال شما عقده ایا....
لب گزیدم...
شادی زد به صورتش و بهم ریخته... زمزمه کرد: ولش کن بیشعوره...
حنا پرسید: چرا هنگامه انقد داغون بود؟؟ فقط اونو می کشن کمیته؟؟
شادی نفسش را فوت کرد بیرون: تو دستشویی یه سرنگ پیدا کردن....
چشم هایم.... تحمل کاسه ی سرم را... نداشت.....
قدرت تحلیل.. نداشتم.....
سامان نفس زنان خودش را به ما رساند... نگاه بدی به من و حنا انداخت... شادی ادامه داد: گفتن هنگام مواد پخش می کنه.....
چنگ زدم به گونه ام: امکان نداره....!!!
خودم هم نمی دانستم روی چه حسابی... امکان ندارد!!!!
سامان دست شادی را کشید....
حنا پرسید: چرت گفتن شادی!! دختر به این خوبی!! مطمئنم دو سه تا از دخترا براش زدن....
داشتم به این فکر می کردم که مگر کیانی چه تحفه ایست که....
دست شادی را چسبیدم: هنگامه که اهل این چیزا نیست شادی! دروغه...! نه؟!
سر تکان داد....
حنا.. بهت زده بود: می کشه؟!
صدای شادی دور شد: گاهی....... »
دسته ی کیف را.. توی دستم فشار دادم.....
هنوز یک دستش توی جیب جا خشک کرده بود.... با دست دیگرش، به ست مبلمان اشاره کرد: بفرمایید بنشینید....،
و با نیشخندی... که جگرم را می سوزاند، افزود: خانوم سرشـــــــار....!!!
پرده ای از سردی روی چشم هایم کشیدم.. سرم را کمی به علامت تشکر خم کردم... لبخند کجی زدم.. و با دلی پر از.... پر از... یادآوری های تلخ..... روی مبل استیل... نشستم....!
این بار، لبخند واضحی روی صورتش نقش بست... یکی دو قدم سر جایش جا به جا شد... بعد همان طور که خودش را روی صندلی مخصوص و گردانش رها می کرد، نگاهم کرد: خب...، خانوم سرشــــــار!!!
دندان هایم را روی هم فشردم.... مردکِ... مزخرف!! با آن جور سرشار کشیدنش!!!!
باز سرتاپایم را از نظر گذراند... با نگاهی پر از تمسخر...!! و ادامه ی حرفش را گرفت: حتما مطلع هستید که طرحتون البته بعد از جلسه های بی شمار، با موافقت اکثریت آراء هیئت مدیره روبه رو شده! نیاز،
به در اتاق اشاره کرد: مدیر برنامه ها و معاون من...! عقیده داره این طرح می تونه تا حدی پیشرفت داشته باشه و بد نیست که ما امتحانش کنیم!! امــــــا.......!
سیگاری با زیپوی طلا... آتش زد...
- تاییدیه ی نهایی رو من باید بدم! که متاسفانه.... دید خوبی نسبت به این قضیه ندارم!
بند کیف را توی دستم فشردم: چطور؟!
یک تای ابرویش را فرستاد بالا: این همه طراح و کارگاه و پارچه ی اعلا.... با طرحی که بیشتر به درد خانم های اول کشور می خوره!
به من اشاره کرد و ادامه ی جمله ی مسخره اش را گرفت: با یه طراح تازه کار!!! اصلا دید خوبی ندارم.....
کمرم را صاف کردم... آتش کشیدم، وسط چشم هایم...: تازه کار، اما خلاق!
چشم هایش را تنگ کرد.....
لب هایم را با زبان تر کردم....
و هی... تلاش کردم یادم برود.. که این آدم روبه رو را.. نمی شناسم..........! که هی نروم به گذشته و وسط این رفت و آمد طاقت فرسا... هی تحلیل نکنم و هی... پیش پیش به قضاوت آدم صد در صد عوض شده ی مقابلم، ننشینم.....!
- قبول کنید که طرح نوییه!! حتی اگر آنچنان هم سودآور نباشه و ریسک پذیریش بالا باشه، باز هم در آخر می تونیم از این طرح در سطح پایین تر، پارچه ی ارزون تر، و برای افراد عادی تر هم استفاده کنیم...
دود سیگارش را بیرون فرستاد و خودنویسش را از روی میز برداشت و به طرف من، توی هوا تکان داد: من با جماعت عام سروکار ندارم! برند من مـــــــال عوام نیست!!!
و باز... پوزخند....
نگاه بی تفاوتم را بهش دوختم، و شمرده شمرده.. ادا کردم: طرح من هم خاصه! طرح خاص، برند خاص، خریدار خاص!!
سر تکان داد....
- برم زیر بار حرف یه جوجه طراح؟؟!
مشتم را گره کردم... خونســـــرد باش..... خونســــرد.......
- جوجه طراح مبتکر!! اینو یادتون رفت بهش اضافه کنید!!
خندید.... با صدا... یکهویی.....
یکی توی دلم گفت... زهرمــــــــــــار.......!!!
خودنویسش را پرت کرد روی میز: چرا خودت نمونه کارتو نپوشیدی ببینم؟!
کلافه دستم را توی هوا تکان دادم...
- چمدونی که طرحام توش بود با بار یکی دیگه قاطی شد....
ابروهایش را داد بالا.... گردنش را، کج کرد به راست...
- بار...؟!
سر تکان دادم....
بار....
چشم تنگ کرد: از کجا میای؟!
چه صمیمی!!! چه پسر خاله!!! حیف که فعلا باهات کار دارم!!! مراعات هم که.... در خون من......
- شارجه....
پک عمیقی به سیگارش زد....
دماغم را چین دادم.... بوی سیگار و یک جور خوشبو کننده ی خوشبوی هوا، اتاقش را پر کرده بود....
- مگه رزومه مو نخوندید؟!
تند تند سرش را تکان داد: چرا.. چرا...!!
به پشتی صندلی اش، تکیه که نه...، لم داد.....!
- طراح ارشد من، زیر بار حرف و طرح یه تازه کار، نمی ره!!
این بار، من چشم هایم را تنگ کردم.. لبخندم را هم، چسباندم به لب هایم: شما چی.....؟!
نگاهش را مستقیم.. پرت کرد توی صورتم.....
گرمم شد....
پلک زدم...
جملات را.. بی فکر و پشت سر هم.. برای فرار از این نگاه نافذ...، برای فرار از تمام یادآوری های تلخ...، پشت سر هم.. ، سرد و محکم، ردیف کردم: من به طرحم ایمان دارم ! مطمئنم که حرف تازه ای برای گفتن داره! چادر ساده ، تکراری شده.. خسته کننده می شه.... خیلی از خانومای محجبه که تعدادشونم کم نیست!!، دنبال یه پوشش جدیدن...! این طرح موفق می شه !! من مطمئنم!! از خیلی از خانومای اطرافم پرسیدم... تحقیق کرده م...! اصلا به خاطر فرار خیلی ها از این پوشش، و خیلی دید های نامناسب به چادر، این چادر خاصو طراحی کرده م!! فقط برای نشون دادن یه تفاوت فکری!! یه فکر جدید!!! با تبلیغات خوب و منحصر بفرد.... با یه مدیریت و نظارت عالی... بازاریابی خوب...! من ایــــمان دارم که می شه آقای کیانی!!!
و یادم رفت... که زبانم... خلاف شرع عقلم کرده و..... نام های به دست باد سپرده ی سراسر حقارت بار گذشته را....، با حال....، گره زده........
از جایش بلند شد....
دست هایش را توی جیب های شلوار خوش دوختش فرو برد....
دو قدم رفت عقب....
دو قدم..، آمد جلو....
با فاصله، ایستاد....
- دو هفته بهت وقت می دم!
ابروهایم پرید بالا، اما سعی کردم که چشم هایم، گرد نشوند.....
- یه چیزی بیار که منو راضی کنه!! که طراح ارشدم نتونه روش ایراد بگیره!!
نشستن من و ایستادن او...، جنگ، عادلانه نبود.....!
برخاستم.. سفت و.. محکم...!
- این کارو... مــــــــی کنم!!!!
لبخند محوی.... از صورتش گذشت....
سر تکان داد....
چشم هایش... پی لباس هایم گشت..... بعد رسید به صورتم....
- قبلا از این جراتا نداشتی.....، خانوم سرشـــــــــار......!!!
پلک زدم.. بی خیال... آرام... آرامشی که خودم می دانتسم چقـــــدر پشتش... اضطراب هست... ترس هست.... تلـــــخی هست.............!
- قبلا...، سرشـــار نبودم!
نگاه گنگی بهم انداخت.. بعد ... کم کم... ذره ذره... رنگ نگاهش برگشت.... اخم کمرنگی وسط ابروهای پر و کشیده و مشکی اش نشست....
یکهو و بی هوا، دستش را توی هوا تکان داد: شنبه صبح بیا... می خوام با پرسنل و صد البته معینی، آشنات کنم..
حدس زدم که معینی باید طراح ارشدش باشد....
سر تکان دادم.. کوتاه.. دسته ی کیفم را توی آرنجم حلقه کردم: حتما...
کسی به در زد.... کیانی بلند گفت: بیا تو نیاز...
حس بدی... وجودم را گرفت.... آدم ها...، هنوز همان آدم های گذشته اند.... چرا خیال می کردم وقتی کسی را.. مدتی دوری می کنی....، مدتی نمی بینی....، عوض می شود.....؟!
نیاز ملک.. با آن اندام ظریف و چشم های درخشان و صورت گشاده...
- وقت دارید؟!
- بله... کارمون تموم شده...
آمد تو.... دفتر بزرگی دستش بود.. لبخندی به من زد و رفت سمت کیانی: یه نگاه به اینا میندازی؟! فورس ماژوره!
قبل از جواب کیانی، من... صدایم را صاف کردم...
- امری با من ندارید..؟!
چقدر برایم زور داشت، اینطور محترمانه.. اینطور آداب معاشرتی حرف زدن، با کسی که.... اوووفففف.....!!!
به مانتوی تنم اشاره کرد: خوشرنگه و خوش دوخته...!! ، ولـــی، شنبه با طرحی که زدی ببینمت!!!
آخخخخ که چقدر دلم می خواست دندان هایش را توی دهانش خورد کنم!!!!!! هیچ چیزش... هیچ کدام از تکه ها و کنایه هایش، من را به اندازه ی این دوم شخص مفرد خطاب شدن، اذیت نمی کرد!!!!!
دندان به دندان ساییدم: No problem!
سری برای نیاز تکان دادم....
خندید.. ملوس و ناز...
از اتاق که بیرون می زدم، صدای پچ پچ نزدیکشان، اذیتم می کرد.....
از پچ پچ های زنانه... متنفـــــــــــــــــــر بودم......
چشمم را از لابی مجلل و گرانیت روشن و شیک کف گرفتم...، با نگهبانی خداحافظی کردم و از ساختمان اروس..، بیرون زدم... آنقدر سردم بود... آنقدر گیج و گنگ بودم...، که حواسم نبود دارم تمام کوچه پس کوچه های فرمانیه را، بی هدف... قدم می زنم....
هنوز همان آدم گذشته بود... با همان قد معمولی... چشم و ابروی مشکیِ مشکی... فک سخت و محکم... پوست روشن و همان نگاه پر طعنه و بُرنده..... که حالا.. تنها حس می کردم در گذرزمان، پخته تر... مردانه تر.. شده.... حالا..، هر ضربه ای که می زد..، کاری بود....!!
صدای آریا توی سرم پیچید: آدم کله خریه ولی اگه بتونی راضیش کنی، بُرد کردی!
پاشنه ام که درد گرفت و عرق روی پیشانیم نشست، به خودم آمدم... سر خیابان تاکسی گرفتم و نشستم عقب و تند تند شیشه را کشیدم پایین... سرم را گرفتم بیرون و هی.. تند تند... نفس کشیدم... سنگین... عمیق... رها از هر چه طعنه ی مسموم... دستم را گذاشتم روی قفسه ی سینه ام.. و سینه ی چپم را.. چنگ زدم... نفس کشیدم.... و چشم هایم را.... به روی گذشته ی دردها... بستم.....
***
صدای موزیک فرانسوی گوشم را آزار داد و از خواب بیدارم کرد... با چشم های بسته، دستم را جای جای تخت کشیدم... گوشی را برداشتم و به اسم شبنم نقش بسته بر صفحه ی آیفون، خیره شدم...
پلک هایم را روی هم گذاشتم...
حتما از دیشب تا حالا که با خبر دیدار با مدیرعامل اروس منورش کرده بودم، هیجاناتش را تخلیه نکرده!!! گوشی را چسباندم به گوشم: هااا.....؟!!!
- سلام علیکم بانو!! چطوری؟؟!!! خواب ناز تشریف داشتی؟؟
غر زدم: اگه تو بذاری....
خندید: پاشو ببینم.. پاشو که از دیشب تا حالا من و عزیز دلت سر راحت رو بالش نذاشتیم!!! پاشو یه بار دیگه تعریف کن....
عصبی توی گوشی غریدم: مسخره کردی منو کله صبحی؟!!! ول کن جون مادرت شبنم می خوام بخوام!! دیشب تا صبح...
پرید وسط حرفم و مچم را گرفت: آ آ !! دیشب تا صبح چــــــی؟؟
بدبخت شدم....
- هیچی... خوابم نمی برد!!!
- اونوقت دقیقا چی کار کردی؟؟
- از این بالا تهرانو تماشا کردم!!! سوالایی می پرسی تواما....
- جرات داری بذار گوشی رو بدم بانو، ببینم بازم بلبل زبونی می کنی یا نه!!!
- شبنـــــــــم.....!!!
- اوکی بابا جان..... پاشو یه آبی به صورتت بزن... بشین سر کارت... منم چند تا ایده زدم تو لپ تاپ برات میل می کنم ببینم چه می کنی!!!!
تماس که قطع شد... کسل و خواب آلود... ملافه ی تخت را کنار زدم... نگاهم را از دور تا دور اتاق گرفتم... بوی مهمان یکی دو روزه می دادم...... بوی چمدان های باز نشده... استقبال های... نیامده...
خودم را توی سرویس بهداشتی اتاق انداختم... آبی به صورتم زدم.... سرم ا توی آینه بالا گرفتم..... یقه ی کنار رفته ی لباس خواب ساتن شیری رنگِ لطیف و سبکم را مرتب کردم... موهایم را با دست جمع کردم و بالا بردم....
« - من مـــی ترسم......
- از چی...؟!
- از خودم.....
- دیگه از چی...؟!
- از... بازم از خودم.......!
دست محبتش را.. کشیده بود به سرم.... نگاهش را داده بود به چشم های تاریک و.... خسته ام....
- تو امید منی....
اشک هایم ریخته بود پایین.....
- من امید هیچ کس نیستم.......
انگشت اشاره اش را به دهان گرفته بود: شش.....
زل زده بودم وسط چشم هایش: از کجا معلوم خوب از آب دربیاد؟؟ این فقط یه ایده ی ذهنیه! یه طرح خام!
سرم را گرفته بود توی بغلش..... خندیده بود... آهسته.....
- همیشه اولش سخته...... »
نفسم را.. فوت کردم توی آینه..... و به خودم..، چشمک زدم: جوجه طراح.....!!!
قیچی و کاغذ و سوزن و نخ و پارچه و همه ی آن چه را که اجتیاج داشتم، کف اتاق پهن کردم... روی زمین به شکم خوابیدم و لپ تاپم را باز کردم و میل شبنم را از نظر گذراندم... مدادم را زدم پشت گوشم..... پاهایم را پشت سرم..، توی هوا تکان دادم...... باید از یک جایی..، شروع کرد...!!
عصر از هتل بیرون زدم... راه افتادم توی خیابان و تلاش کردم... فقط... شاهد باشم... فکر نکردم.. به قضاوت ننشستم... تنها نظاره کردم.... آدم ها را... ماشین ها را.... شلوغی شهر و بوق های مکرر و لایی کشیدن های بی مرز را، مدت ها بود که فراموش کرده بودم... با یاد آوری حرف های شبنم، خنده بی از ته دلی به لبم نشست.. « پاااتو گذاشتی تهرون، می شینی پشت رل، چهار تا لایی می کشی.. بوق می زنی... بلند!!... می ریی ایران زمین، شیشه رو میدی پایین، موزیکو می بری بالا، شماره می دی، شماره میگیری.... پاتو می ذاری رو گاز و.... جای من یک حــــــــال اساسی می کنی که مردم تو این مملکت مرده و مسکوت..!!!...» تویوتای قرمز خوشرنگی، کنارم آهسته آهسته.. می آمد.... خنده ام گرفته بود.. خنده ای.. که ترجیح می دادم ... به وضوح رنگ جیغ تیوتا..، آنقدر تلـــــخ نباشد...... باد ملایمی دامن و مانتوی سفیدم را به بازی گرفته بود... آرام.. روی پاشنه ی پا.. چرخیدم به طرف تویوتای قرمز... لبخند روی لب ها و چشم هایش بود... به بینی عملی اش نگاه کردم.. و لبخند زدم...
چشم های مسخره اش را خمار کرد... لب هایش را جمع کرد.. بینی اش را چین داد: جووون!!! می خوامت!! بشین بریم یه جا از خجالتت دربیایم!!!
پوزخندی از دلم.. گذشت... برای چه چیز من ایستاده بود...؟ شال کیپ تا کیپ صورتم؟ یا دامن سپید و بلندم..... زل زدم مرکز مردمک هایش: فعلا برو خواهرتو از اون دست خیابون بردار، بعد بیا دنبال من!!
دیدم که فکش روی هم رفت و زبانش به فحش های احتمالی.. باز شد... قدم هایم را تند کردم... شانه هایم جمع شد.. ریز... خندیدم..... به آسمان غبار گرفته ی شهرم.. خیره شدم.... تهرانِ مردم آزار من.... چقدر... غریب بودم..
بوی شام که به دماغ عملی ام خورد... از خود بی خود شدم... همچین پریدم روی غذا و انعام گذاشتم کف دست مستخدم هتل و در را به رویش بستم که بنده ی خدا پشت در خشکش زد....!!!
یک قاشق غذا خوردم... دو تا کوک زدم...... یک قلپ آب خوردم.... پارچه را از سه جا شکافتم....
سرم روی دستم و... دستم روی کاغذ برش بود که...، خوابم برد........
.
.
.
با صدای بی صدایی...!!.. از خواب پریدم..!!
خواب زده، با نگاهم دور تا دور اتاق تاریک هتل را گشتم....
استخوان های خشک شده ام را تکان دادم و سر جایمم.. وسط کاغذ و پارچه... نیم خیز شدم.... مردمک های م را گرداندم... نه... هیچی نبود....
دست کشیدم به صورتم...
خودم را روی زمین کشیدم و انگشتم را گرفتم به تخت و لبه ی ملافه را کشیدم.... توی خودم مچاله شدم و نشسته خودم را روی زمین عقب کشیدم و به دیوار پشت سرم تکیه دادم.... ملافه ی خنک را به دورم پیچیدم و تا موهای آشفته و گردنم را پوشاندم...
چشم هایم میان بساط پهن شده کف زمین چرخ خورد...
داشتم طرح می زدم.. برای یک برند ایرانی پوشاک... برای برندی که شبنم بهم معرفی اش کرده بود... برندی زنانه و مردانه ای که شبنم می گفت شنیده است به زودی عطر هم بیرون خواهد داد....
کف دستم را گذاشتم کنار گونه ام...
داشتم طرح می زدم..
آمده بودم تهران.. بعد از سه سال دوری.. بعد از سه سال فراموشی.... بعد از سه سالی که بر من سی ســـــال... گذشت....
آمده بودم تهران.. به تشویق عمه... راهنمایی های شبنم.. و اتکا به خودم... به خودی که هرگز نمی دانستم روزی... بواهد.. اراده کند... حتی کوک ساده ای بزند.... خودی که از بچگی پا به پای خیاطی های عمه نشسته بود، اما از صدای چرخ خوشش نمی آمد... از عینک رو یچشم های عمه و دست های لرزانی که سوزن می زدند.. دل خوشی نداشت... اما... حرف می زد.. پیشنهاد می داد.. عمه اگر یقه اش را این طور کنیم بهتر نیست...؟! عمه به نظرت این مدل زیادی د مده نشده...؟؟!!....عمه.....؟!..
آمده بودم تهران...
و انگاری.. در مواجهه با شوک دیداری ناگهانی...، با آدمی خاص که به تمام عمرم فکر نمی کردم روزی.. باهاش رو به رو بشوم.. یا برایش کار کنم... که صرفا خاص بودنش از دلشکستگی ای همیشگی نسبت به خودش و هم قطارانش نشات می گرفت و نه هیچ چیز دیگری...، طی یک تصمیم آنی بر خلاف همه ی آنچه که این سال ها اندیشیده بودم، مبنی بر دوری و پرهیز از چنین و چنان آدم هایی...، هنوز باورم نشده بود... که دارم چکار می کنم........
کف دست سردم ، از گونه ی آتش گرفته ام، رو به گرمی رفت....
هیچ چیز عوض نشده بود... فقط انگاری که من سردتر و بی باور تر...، و اوی همیشه اهانت کن، بزرگتر و خوددار تر شده بود......
داشتم چکار می کردم...؟!
دارم چکار می کنم...؟!
پول حلال...؟ زندگی نو...؟ این همه تلاش...؟ این همه امید شبنم و عزیزترین....؟؟!....
زیر سلطه و سایه ی آدمی... به اسم... کیانی.....؟!
نه.... حقیقتا غیرممکن بود...
و قطعا، غیر باورپذیر تر...!!...
اگر کسی می شنید... اگر به عزیزترین می گفتم... اگر.... همه می خندیدند.... همه بهت زده می شدند...
و من.... انگاری که شوک شده ام...
به سوزن های ولو روی زمین خیره شدم....
که غیر ممکن وجود نداشت...
که من.... آدم ها ی دور را... آدم های گذشته های دور را... نمی دیدم.....
من... کور شده بودم...
و چشم هایم.. دریچه ای از امید و تکاپو.. به سوی فردا....
به دست هایم نگاه کردم...
و دست هام... پر از قدرت.. پر از اراده.. پر از... ایمان....
که من... روزی تمام ایمانم را از دست داده بودم....، اما دست هام را..... نــــــه......!...
که همین دست ها... معجزه کرده بودند...
که همین دست ها... چسبیده بودند به زمین سرد و سفت و سخت و ... از سردی.. از سختی... از تمام نمی شود ها و نباید ها و نمی خواهم ها....، به باید ها رسیده بودند.....
سردی اتاق زیاد بود.. باید پا می شدم و پنجره ی باز را می بستم... باید پا می شدم و فن ها را چک می کردم... ملافه را به دورم تنگ تر کردم...
من تصمیم را.. خیلی قبل تر از این ها گرفته بودم....
من...
برایم تفاوتی نمی کرد که کیانی باشد.. که معینی باشد... که....
آمده بودم تهران...
و چشم های امید را پشت سر گذاشته بودم... و پل های شکسته را... و در نیمه باز و پر نوری پیش رویم قرار داشت....
امده بودم تهران...
و انگار فیلم زندگی ام .... فوروارد شده بود... و آدم های زندگی ام....
نفس پر صدایم را بیرون فرستادم...
ریه هایم.. آرامش گرفتند...
به گوشه ی پاره شده ی کاغذ الگو نگاه کردم...
باید برای کسی کار کنم.. که هنوز آهنگ تحقیر های خودش و هم قطارانش را به گوش دارم...
باید برای کسی... با کسی.... کار کنم که... ازش بغض دارم...
که ازم... بغض دارد....!!...
پلک زدم به کاغذ الگو و مداد بی سر و ته و .... باور کردم....
باور کردم..، که همه ی این ها، بخشی از زندگی ست....، که من می توانم بپذیرمش...، می توانم پسش بزنم.. و یا حتی ازش فرار کنم و به فراموشی اش بسپارم......
برای فرار و گریز، راهی نداشتم.... تمام درها، بسته بود... و تمام ظرفیت من ، برا ی فراموشی و کور شدن.... پر شده..
و برای پس زدن هم.. دیر و دور شده بود... و میل و رغبت عجیب من به ادامه ی راه، رد گزینه اش می کرد...
نفس عمیق و پر آرامشی کشیدم....
آمده بودم تهران....
می ماندم تهران....
و باور می کردم که...،
دنیا کوچکتر از آنی ست.. که بتوانیم تصور کنیم......
***
صبح شنبه تند تند کارهایم را کردم... مانتو و کیف و کفش روشن پوشیدم.. شال لیمویی انداختم سرم.... از خودم که راضی شدم، چشمم افتاد به چادر طراحی شده ی خودم... روی تخت پهنش کرده بودم تا ایرادهایش را بگیرم... دو سه تا سوزنی را که بهش بود درآوردم... پارچه اش را لمس کردم.... پلک زدم... پارچه توی مشتم، مچاله شد.... دندان هایم... فکم... درد گرفت.... چادر را برداشتم.... آب دهانم را قورت دادم.... جلوی آینه ایستادم.... چادر را گرفتم جلویم.... پلک زدم... « همکلاسیای جانماز آبکش متقلب چادرچاقچولی!!! ، مگه کوهم می رن؟؟؟؟ »... پلک زدم..... « نمی شه وقتی با من میای بیرون این لعنتی رو سرت نکنی؟؟؟ »..... پلک زدم...... لب هایم.. تکان خورد... « من... می ترسم خدا..... »..... پلک زدم... و انگاری که ندا آمد.... که آرامشی عجیـــــب اما... تلخ و سرد... به دلم ریخت.... چشم از آینه گرفتم و برای نشان دادن طرحم به اروس و اثباتش.. با دست هایی لرزان....، چادر را روی سرم انداختم.......
نیاز ملک این بار میان کت دامن سدری خوشرنگ و خوش دوخت، از جایش بلند شد...، چادر طراحی شده ام را موشکافانه زیر نظر گرفت..، و متبسم، به سمت من آمد... دستش را برای بار دوم که گرفتم، از فکرم گذشت: زن....!
و خیلی بعد تر... دلم، این جمله ی عقلم را تایید کرد که نیاز...، زن ترین زنی بود که به عمرم دیده بودم..... دختر بیست و هفت هشت ساله ای که صدای خنده های ریز و ظریفش از حدی تجاوز نمی کرد... دست هایش مثل پنبه بود.... کمرش باریک.... نگاهش مخملی... رژ لبش کادر شده.... و من می توانستم مژه های ریمل خورده اش را..، بشمرم....!!!
یک قدم رفت و نگاهش را دور تا دور چادر تنم، گرداند...
یک تای ابرویم را فرستادم بالا: چطوره؟!
همان تای ابرویش را، داد بالا... چشمکی زد... و گفت: نوئه!
به در اتاق اشاره کردم: رییستون باور نداره...!
خندید... ظریف.. و صدای خنده اش..توی هوای سالن ساکت با موزیک ملایم ... پخش شد....
- رییسم یکم حساب شده پیش می ره! وگرنه مغز اقتصادیش، خوب کار می کنه!!
دست هایم را بالا گرفتم و چشم هایم را اشاره وار، دور تا دور سالن، گرداندم: این طور به نظر میاد....!
باز..، خندید....
در اتاق مدیرعامل باز شد و کیانی به همراه مردی قد بلند و شیک پوش، بیرون آمدند....
نگاه مرد تقریبا سی و خرده ای ساله.. چادرم را موشکافی کرد...
به کیانی نگاه کردم... نمی خواستم اما... باید اولین ری اکشن چشم هایش را از این طرح، می دیدم! در کمال تاسف... نگاهش خالی بود......! خالی از هر چیزی که من بتوانم تحلیل کنم و این ضعف، ناتوانم می کرد..... نیاز وظیفه ی معرفی را بر عهده گرفت: جناب معینی.. طراح ارشد اروس..، خانم سرشار....، طراح....
همین! طراح! حالا پیشوندش را دیروز جناب کیانی لطف کردند و جوجه گذاشتند!! ، بردارید، ما پسوند ارشد، نخواستیم!!!
معینی سرش را با ادب و احترام خم کرد... لبخند زدم.. کمرنگ... نامفهوم... کاری....!
کیانی یک قدم آمد جلو....
نگاهش روی شال لیمویی... ثابت ماند: بد نیست....!
نفسم را بی صدا پرت کردم بیرون... معینی با دست اشاره به در سالن کرد.. باید می رفتیم برای و آشنایی من با ساختمان و بخش های مختلف..... کلافگی ام از واکنش مدیرعامل اروس را، تنها نیاز ملک دید.....
وسط پله ها معینی ازم پرسید: یه دوره ی شش ماه یا حداکثر یکساله، چطور همچین جسارتی بهتون داده خانوم سرشار؟؟؟ که بیاید و با یه برندِ .....
ایستادم توی پاگرد.... نگاه جدی و خالی ام را از معینی به کیانی و برعکس، چرخاندم...
حقا که معینی، شمشیر از رو بسته بود!
و حقا که این برند نوپا، با وجود تمام دبدبه و کبکبه اش...، هنوز سرانگشتی از غول ها نبود.....!!
کیانی به سرعت، دو پله پایین رفت و بوی تند ادکلنش شامه ی عملی ام را تحریک کرد... نگاهم از معینی به مدیرعامل اروس برگشت... دست در جیب، منتظر جواب من بود!
به معینی نگاه کردم و سعی کردم درد جاری میان جمله ی اولم را..، با لبخند کمرنگ و خونسردم... تسکین بدهم: من دانشجوی انصرافی سال آخر طراحی صنعتی هستم..! یه دوره ی یکساله تو امارات گذروندم... پیش دو سه تا از طراحای خوب کار کردم..، و از استعداد خوبی هم برخوردارم!
نگاه تیز و جنگنده ام به معینی بود اما از گوشه چشم دیدم که خنده ی گذرایی از صورت منحوس کیانی گذشت...، و پله ها را به سرعت به سمت پایین طی کرد....
معینی سری تکان داد وبا یک بفرمایید کوتاه، راهی ام کرد...
جلوی در بسته ی طبقه ی دوم، کیانی من را سپرد به معینی بداخلاق و خودش هم رهسپار دیار باقی طبقه ی ششم شد!!!
معینی چادرم را تن مانکن کرد و خیره شد بهش... ازش خوشم نمی آمد! از همان نگاه اول و همین نگاههای دوم و سوم....!! از آن دسته آدم هایی که زیر بار کار و طرح بهتر از خودشان نمی روند... و حالا مدیرعامل اروس، من را تحویل آدمی داده بود که حتی دلم نمی خواست دو کلام باهاش حرف بزنم!! اما....تجربه های بی شمار زندگیم ثابت کرده بود که همیشه، همه چیز به دلخواه من پیش نمی رود.... مجبـــــور بودم برای رسیدن به چیزی که می خواهم، یک جوری حرفم را به کرسی بنشانم....! و هیچ راهی وجود نداشت...، جز تلاش بیشتر.... خستگی مضاعف.... به کار انداختن زبانم برای معینی و کنار آمدن باهاش... و تحملِ اخم و تخم های رنگارنگ.....
معینی که از قرار دو هفته ای خبر داشت، گفت فعلا دو سه روز در هفته بیایم ،کافیست... بدجوری از من خوشش نمی آمد!! از نگاه های تیز و آن بینی نوک تیز ترش، معلوم بود!! با این حال... نه می توانست روی حرف کیانی حرف بزند...، نه نگاه جدی و محکم من را نادیده بگیرد....!
طبقه ی چهارم ، بخش طراحی بود...
وارد که می شدی، چشمت به سالن بزرگ و روشنی با دیوار های پرتقالی رنگ می خورد که عکس تعدادی از طرح ها و مانکن ها آویزان بود و تعدادی اتاق.... که کنار در هر کدام نوشته شده بود... اتاق الگو... دوخت...رایانه...پرو.... و در نهایت هم در انتهای سالن در پرتقالی سیری به چشم می خورد با عنوان اتاق استراحت....
تمام وقتی که داشتم با بخش های مختلف شرکت آشنا می شدم، حواسم هم به دوربین های مدار بسته ، بود....
علاوه بر این با تعدادی از برشکار ها ، خیاط ها و طراح ها و پرسنل آشنا شدم.... طبقه ی سوم بسیار شلوغ و پر جنب و جوش بود... معینی داشت برایم توضیح می داد که یکی از بزرگترین کارگاهها سمت هفت تیر است و اگر!!! توانستیم با هم همکاری کنیم، حتما به آنجا هم سری خواهیم زد....
آریا که زنگ زد از پرسنل با لباس های شیک و خوش دوختشان خداحافظی کردم و از ساختمان بیرون رفتم..
- چی شد؟؟ زنگ نزدی!
به ناخن های بلند و مرتبم نگاه کردم: خب خبرم در حد سوت و هورا نبود!
و لبخند زدم... خندید: به اونم می رسی... حالا چی شد؟؟
باور نمی کردم که شبنم جلوی زبانش را گرفته و آریا را با خبر نکرده باشد....
توضیح مختصری دادم و افزودم: دو هفته بهم فرصت داده...!
کوتاه و مطمئن جواب داد: خب پس.. حله!
هم به لحن محکم آریا.. و هم به خودم، اطمینان داشتم.... باید کاری تحویل می دادم که نتواند کوچکترین ایرادی بگیرد.... و این.. مستلزم زحمات بسیار بود... زحماتی که علاوه بر ممارست سه سال گذشته، این فرصت دو هفته ای را هم، شامل می شد...!
تماس را که به خاطر پشت خطی ناشناسم قطع کردم، باز یادم افتاد که سوالش برای تعیین وقت جهت سند زدن ماشین هنوز ندیده را، بی جواب گذاشته ام....
گوشی را کنار گوشم گذاشتم و به واسطه ی فرار از صدای بوق و ترافیک، یک دستم را هم روی گوش دیگرم نگه داشتم و به واسطه ی عادتی دیرینه، جواب دادم....
- نعم..؟!
صدای خسته ای توی گوشی زمزمه کرد: ساره؟؟
لب هایم.. بی آنکه من بخواهم.... بهت زده و درمانده، از هم فاصله گرفتند: علی.......
صدای گرفته و تلخش... میان سلول سلولم پیچید... رگ و ریشه ام را به بازی گرفت... و به گوشم رسید: حالت خوبه؟!
پلک زدم و گوشه ی پیاده رو، ایستادم: من.. من حالم خوبه.. تو کجایی علی؟؟
کسل بود... حالا... من... بیشتر از هر کسی توی این دنیا، می شناختمش...
- کجا باید باشم... پی بدبختیم...
- علی جان...
صدایش قطع و وصل می شد....
- چرا به من نگفتی برگشتی ساره؟؟
دستم را مشغول بازی با دسته ی کیف بدبختم کردم: موقتیه...
به سرفه افتاد: هرچی... فکر می کنم اولین کسی که باید باخبر می شد، من بودم!
نفس عمیقی کشیدم... عمیـــــقا..، دلخور بود...
- هنوزم تو اولین نفری....
صدایش میان شلوغی ای که اطرافش حس می کردم، رفت و برگشت: کدوم هتلی؟؟
می دانستم که میداند...
اسم هتل را گفته و نگفته، انگار کسی صدایش زد... دلم جمع شد... نه.. نباید قطع می کرد...
لحنش ... غمگین بود: باهات تماس می گیرم.
سکوت کردم...
- شب.. شب زنگ می زنم...
به اسکرین خاموش شده ی گوشی چشم دوختم....
به شماره ای که آشنا نبود....
صداها... توی سرم.. دوران می شد....
« - ازت خواهش می کنم.... حداقل یه شماره ازش بهم بده!! اینجوری که نمی شه!
- بی فایده س ساره...
- اما....
- خواهش می کنم این بحثو بی خیال شو.... اصلا حالم خوب نیست...
بی قرار و پر استرس... پایم را به زمین کوبیده و توی گوشی التماس کرده بودم: من از تو خواهش می کنم!! مــــــن!!! نباید بذاری اینجوری تموم شه!! نباید بذاری علی.....
صدایش... دور تر و دور تر می شد....
- من گفتم بره... من!!! می فهمی؟؟..قرارمون یه مدت کوتاهه.... اونم راضیه.. می بینی؟؟ اونم راضی شده!! آدم... آدم.. یه وقتا مجبـــــوره ساره......
از زجر توی صدایش... از گریز مردانه و غم ویرانگرش...، درد عمیقی توی قلبم... حس می کردم...
صدایم... شکسته بود...
- به خاطر من علی....؟! به خاطر خونواده مون...؟؟ علی.... شما عاشق هم بودید........
و صدای بوق ممتد تلفن... که پرده ی لرزان گوشم را، به بازی گرفته بود...... »
موتوری بی عقلی با شدت و فاصله ی کم، از کنارم رد شد...
باد گوشه ی شالم را به بازی گرفت....
چشم هایم، آسمان را نشانه رفت....
علـــــــــی.......؟!
نگاهی به کارت توی دستم انداختم... بزرگترین شعبه ی اروس کجا بود... از روی کارت که معلوم نمی شد... به آدرس ها دقیق شدم.. و محله ی پاسداران، چشمم را سوزاند... کارت را توی کیفم انداختم و به راننده ی آژانس گفتم، ونک....
صبح خلوتی بود و خیلی زود جلوی ساختمان شیک با دیزاین سفید رنگ اروس...، ایستادم....! فروشگاه شیک و بزرگی بود... با پرسنلی که همگی خوش پوش و پر از لبخند بودند... سمت راست فروشگاه مردانه و سمت چپ، بخش زنانه بود... مشغول نگاه کردن به رگال تاپ و بلوز های زنانه بودم که دختری خوش قد و بالا با آرایش و مدل روسری خاصی که بسته بود، به طرفم آمد: می تونم کمکتون کنم؟!
به روسری یاسی و مانتو شلوار بنفش سیر و جذبشريال لبخند زدم... تاپ توی دستم را نشانش دادم... دور تا دور فروشگاه را دور زدم... بد نبود.. نه... خوب بود.. راستش را بخواهم بگویم، خوب بود.... و فکر می کردم که همین روز ها با طرح من...، چه می شود...
تاپ کاهویی سیر را که حساب می کردم، چشمم پی ریز ریز جزئیات اروس، می گشت... از سنجاق سینه ی ریز با آرم شیک و طلایی رنگ اروس.. تا ساک های دستی و آرم حک شده ی رویشان...
چرخی توی پاساژ آسمان زدم و با ذهنی که مدام درگیر تغییرات در چادر طراحی شده ام بود، راهی هتل شدم.......
***
شنبه ی موعود که رسید، از هتل بیرون می زدم که مسئول رزروشن که همیشه توی نگاهش خنده بود، با گفتن « چه عجب خانوم سرشار هوس بیرون رفتن کردن...» من را به خنده و تکان دادن سر انداخت.... تقریبا می دانست کارم چیست و دو سه بار چند شماره تماس ضروری برایم پیدا کرده بود...
تا برسم به اروس و فکر کنم که امروز چقدر این خیابان فرعی، شلوغ شده....، نگهبان به سلام و علیک طولانی و خسته کننده ای بند کرده بود.... با اجازه ی بدون تعارفی گفتم و تقریبا به طرف آسانسور دویدم......
با اجازه ای که اگر ساره ی قدیم بودم... تعارفی که اگر ساره ی قدیم بودم.... نه.... ساره ی قدیم...، مــــــــــــرده بود........!
نگاهی به ساعت مچی ام انداختم... ده دقیقه تاخیر داشتم....
نیاز جلوی در اتاق جلسه ی هیئت مدیره ایستاده بود و داشت با موبایلش حرف می زد... با شگفتی به چادر توی تنم و ساک حاوی دو طرح دیگر هم نگاه کرد و به در اتاق کیانی اشاره کرد.... لبم را گاز گرفتم. دستش را روی دهانی گوشی گذاشت : بدو یه ربعه منتظرن!! الانه که قاطی کنه!
هنوز هم نفهمیده بودم نیاز ملک با من اینطور صمیمی حرف می زند، یا....
بی خیال تمام فکر و خیال ها، پشت انگشت اشاره ام را به در زدم و ... داخل شدم....
اولین کسی که چشم هایم مستقیم افتاد، درست انتهایی ترین صندلی...، راس میز بزرگ و مستطیلی شکل، وسط چشم های خشن وسیاهش،آزاد کیانی بود...
دومین نفر معینی و به ترتیب چند طراح دیگر که مشغول ورانداز چادر سرم بودند... سلام بلند بالایی گفتم و لبخند موفقیت آمیزی، گوشه ی لبم نشاندم... معینی با بدقلقی تمام، پا روی پا انداخت... و نگاهش را از من گرفت... حواسم پی خواندن نگاهها بود که حس کردم کسی دری را که من یادم رفته بود ببندم، پشت سرم بست... برگشتم وبا دیدن نیاز ملک، کوهی از انرژی مثبت به تنم سرازیر شد....
نیاز با صدای لطیف اما رسایی گفت: عالیه خانوم سرشار! شما اینطور فکر نمی کنید جناب کیانی...؟؟
کیانی نگاه بداخلاقش را از من گرفت و همان جور که از پشت میزش بلند می شد، به معینی خیره شد: اول می خوام نظر شمارو بدونم...
حالا صاف و محکم، با کمری بدون ذره ای خمیدگی، کنار نیاز ملک ایستاده بودم...
معینی نیم نگاهی به چادر انداخت... باقی طراح ها ، عمیق تر...! معینی سر تکان داد و جوری که انگاری مجبورش کرده باشند، همان طور که چشم از نگاه خیره و پر از حرف نیاز می گرفت، گفت: خیلی خوبه!
بین طراحان دیگر، تنها یک خانم بود که فقط او از طرح خوشش نیامد.... بالاخره... بقیه هم در برابر چشم های مشتاق و مطمئن من، بعد از چندین سوال پیاپی و یک سری برنامه ریزی جهت شروع کار، و صحبت درمورد بازاریابی و سیاستی که باید برای ارائه اش به کار گرفته می شد و نظر من برای احتمال گرفتن سفارش از کشورهای عربی...، لب به تایید گشودند و باقی طرح هایم را هم از نظر گذراندند...
چهل و پنج دقیقه بعد، این معینی بود که با نگاهی به ساعتش اجازه ی رفتن گرفت... و بعد تک تک افراد هیئت مدیره.... کیانی راهی اتاقش شد و نیاز هم من را برای بستن قرار داد، به همان اتاتق منحوس، راهنمایی کرد....
وارد اتاق که شدیم، نیاز زل زد وسط چشم های ریسش... رییسی که فکر می کردم چقدر نمی شناسمش... رییسی که حالا، علاوه بر تحقیر و غرور همیشگی، کلی علامت سوال و بداخلاقی هم، توی نگاهش داشت....
- آماده کنم قرار داد خانوم سرشارو؟!
کیانی لحظه ای به نیاز نگاه کرد و بعد همان طور که سر تکان می داد، پشت میزش نشست...
با خنده ای که مدام توی ذهنم وول می خورد، پرسیدم: من هنوز مشتاقم نظر اصلی مدیرعامل اروس رو بدونم....!
ابروهایش را داد بالا... جاسیگاری چوبی تیره رنگی را که از آن فاصله خوب نمی توانستم ببینمش،از روی میزش برداشت.. درش را باز کرد و همان طور که سیگاری بیرون می کشید، گفت: طرحتون تایید شد... نظر اصلی من مهم نیست....
بی خیال، تنها کلمه ای بود که آن لحظه به ذهنم رسید...
سری تکان دادم و با چرب زبانی... که نه.... نه...! با شیرین زبانی ای که از ساره ای که او می شناخت، بعید به نظر می رسید، جواب دادم: نفرمایید جناب...! اولین نفری که نظرش برام مهمه، شمایید...!!
هرچند... در اعماق قلبم... از این شیرین زبانی که.. باز هم نه... خوش سر و زبانی و یک جور حاضر جوابی، برای آدمی که همیشه توی ذهنم سیاه بوده، ناراضی بودم.....
سیگار آتش زده اش را گوشه ی لبش گذاشت و از پس دود... چشم هایش را تنگ کرد.... صدایش.. چند لحظه بعد، خش دار به گوشم رسید: بد نبود...
پوزخند عمیقی اول دلم، بعد روی لبم نشست...
خیره نگاهش کردم....
چی توی فکرت می گذرد جناب کیانی...؟؟
زیر بار حرف من نمی روی؟؟
زیر بار طرح جوجه طراحت نمی روی؟؟
نگاه سیاه و عمیق و نامفهومش را، توی نگاه پر پوزخندم، ول کرد: می دونی که با اصل طرحت مشکل دارم!!
صدای ظریف نیاز ملک، فضای اتاق را پر کرد: تو این مورد نمی تونیم سلیقه ی شخصیمونو دخیل کنیم.... درست نمی گم جناب کیانی؟!
و لبخند منحصر بفردی تحویلش داد و قرار داد تنظیم شده ی من را روی میز کیانی گذاشت...
و همان طور که از اتاق بیرون می رفت، دستش را سرشانه ی من کشید و... رفت....
کیانی بدون بلند کردن سرش گفت: تشریف بیارید...
به متن قرار داد نگاه کردم... دو بار خواندم... همه چیز را بررسی کردم... و برای امضا، کیفم را باز کردم که کیانی خودنویسش را کنار دستم گذاشت که حالا کمی روی میزش خم شده بودم...
دلم به هیچ وجه نمی خواست اما برای طول نکشیدن یک امضا، خودنویس را برداشتم....
سرم را که بالا گرفتم، فهمیدم که انگاری او هم خیلی از دادن خودنویسش به من، خوشش نیامده.....!!
نگاهی به امضای کوچک و پایین سمت چپ کاغذ قرارداد انداخت... لبهایش به پوزخند باز شد و نگاهش.. روی چشم هایم.. چرخید: سرشار...؟!
اخم غلیظی صورتم را... و دلم را... پوشاند.. خودنویس را محکم روی میز گذاشتم: امری با من ندارید؟!
نگاهی به کارت ملی ام انداخت، روی میز به طرفم هلش داد، پای قرار داد را امضا کرد و شوتش کرد توی کشوی میزش: از امروز بهتون یه اتاق می دم. نیاز راهنماییتون می کنه. همه ی کارهاتون هم زیر نظر آقای معینی انجام می شه.
بهتر از این نمی شد!!!
معینی!!!
پرفکت!!!
به ساعت مچیم نگاه کردم: می تونم امروز شروع نکنم؟!
سیگارش را توی زیرسیگاری، خاموش کرد: عالی می شه!! یک ربع تاخیر برای جلسه، روز اول هم که مرخصی...!
مستقیم و بی خیال... نگاهش کردم: امروزو نمی تونم... ساعت 12 جایی قرار دارم....
بی آنکه نگاهم کند، آستین های پیراهن دودی اش را کمی بالا زد: به سلامت!
مردک مزخرف!!
با درونی پر حرص و ظاهری پر از آرامش، در اتاق مدیریت را، به روی لبخند گشاده ی نیاز ملک، بستم....!
جلوی ساختمان محضر، آریا سوییچ 206 خاکستری متالیک رنگ را کف دستم گذاشت: مبارکت باشه..
مشتم را بستم و لبخند زدم: مرسی آریا.. خیلی بهت زحمت دادم از وقتی اومدم...
خندید و راه افتاد سمت ماشینش: از خجالتم درمیای...
سرم را گرفتم بالا.. دستم را سایه بان چشم های آفتاب زده ام کردم.. گرم بود.... و هیجان خاموش اما پا برجای ناشی از موفقیت طرحم، گرم ترش می کرد... دستم را به ماشین کشیدم و لبخند زنان، سوارش شدم... ذوق زده ، مشغول کنکاش اتاق کرم رنگ و دوست داشتنی اش شدم .... به خودم که آمدم، آریا دو تا بوق زده و با خنده... رفته بود....
ماشین نو و تازه سند خورده را، به حرکت درآوردم.....
مرد میانسال شکم گنده ی معاملات ملکی که پایش را انداخت روی پایش و گفت فعلا موردی که شما می خواهید را نداریم، نگاه پر انزجارم را از دفتر و دستکش گرفتم و از املاک بیرون زدم.....
فرمان را چرخاندم سمت توچال.....
ماشین را پارک کردم و قدم های آهسته و کندم را.... روی آسفالت حرکت دادم....
نگاهم به چراغ های روشن و جریان زندگی و گرم کن های رنگی بود....
همان جا... همان اول کاری... همان ایستگاه اول.... سر درد که شدم... نفسم که گرفت... ضعف که وجودم را پر کرد.... بطری آبم را میان مشت فشردم و دور تر... خیلی دورتر... روی تخته سنگی نشستم و به تهران پر چراغ و آسمان سیاهش... نگاه کردم.....
صدای جیغ زنی درمانده، گوش هایم را پر کرد.....
- چتــــــــــه؟؟؟!!!!!
و فریاد هایی تلخ.... فریاد هایی که دلم نمی خواست بشنومشان.... فریاد هایی که.....
- روشنک اینجا چه غلطی می کنه؟؟؟!!!
دستم را گذاشتم روی گوش هایم.....
چشم هایم را بستم و فشار دادم....
بوی چای نعنا ی داغ توی سرم پیچید....
چشم هایم را باز کردم و به شهر زیر پایم چشم دوختم.... نفس تنگ شده ام را آزاد و دستانم را دور زانوان بهم چسبیده ام، قلاب کردم..... باید بروم.... باید بلند شوم و... بروم.... اما..... سرم را گرفتم بالا و به پهنه ی تاریک و پر ستاره ی آسمان شهرم... چشم دوختم..... اما تو می دانی که چقـــــــــدر....، خسته ام...... فقط و فقط... تو می دانی که چه رنجی می کشم از این همه ستیز و گریز.... تو..، می دانی.... نمی دانی.....؟!
چشم هایم.. سوخت.... پلک زدم... تند تند.... نفس عمیقی کشیدم و تمام ناتوانی ها را.. پس زدم...... من بلند می شدم.... خم شدن در من تازه ایستاده، نبود.... همان طور که سه سال ..... خم نشدم..... چه با فراموشی و فکر نکردن... چه با حل کردن... چه با شب تا خود صبح بیدار ماندن و پیلو به پهلو شدن و سر به دیوار کوبیدن..... و چه با فرار های گاه و بیگاه..... اما... حالا... اینجا..... اینجا..، و امشب...، و این روز ها....، دیگر مجالی برای گریز نیست..... راه فراری ندارم.....
چیزی چشمم را زد...! پسر قد بلندی ، دورتر از من، ایستاده بود.... چشم هایم جهیدند... به دنبال سایه ای از تردید که دیده بودم... سرک کشیدم... نه.... نه.... همه ی این آدم ها غریبه بودند.... اما.... همه ی غریبه ها هم....، گاه..... پر از خاطرات آشنا می شوند.....
در آبی رنگ بطری آبم را باز کردم....
صورتم را گرفتم پایین و بطری را کج کردم.....
آب..... سرد و زلال.... از رستنگاه موهایم... تا چانه ام .... شست.....
چشم هایم بسته بود....
هنوز هول و ولای زن درمانده ... توی سرم کمرنگ می شد....
نفس عمیقی کشیدم.....
قطرات آب از چانه ام می چکید....
کسی داشت از پشت سرم می گفت: بریم خانومو از تنهایی دربیاریم....
بطری را توی مشتم فشردم.....
از امشب... از تمامی این ثانیه ها... فقط خودم هستم و.... خودم....! هیچ راه فراری نیست ساره....! همه ی درها...، بسته اند.....!
لبخندم را.... پهن و محکم کردم.....
اجباری هم که باشد...، برای من، توفیق است.....!
***
اتاق بزرگ و میز طویل شیشه ای ، وقتی برای گوش سپردن به حرف های معینی در رابطه با طرح های پیشنهادی برای کلکسیون پاییزه، .....، روی یکی از صندلی ها می نشستم ، به من دهان کجی می کرد....
صحبت های معینی چندان طول نکشید و من حین اینکه توی ذهنم تحلیلش می کردم و نقشه ی کنار آمدن و شکست نخوردن می کشیدم، مشغول کار خودم و الگو سازی چادر شدم....
میلی به نهار نداشتم و به ساعتم که نگاه کردم..، از چهار گذشته بود.... همه یکی یکی می رفتند و من محو و غرق در کارم، هنوز نشسته بودم.... تند تند وسایلم را جمع کردم و توی آینه ی سرویس بهداشتی نگاهی به خودم انداختم و برای خداحافظی با معینی، در اتاقش را زدم... مشغول حرف زدن با تلفن بود وقتی اجازه ورود می داد... صدایم را پایین کشیدم: کار من تموم شده... الگوهارو هم که تحویلتون دادم...
دستش را گذاشت روی دهانی گوشی و عینک روی چشمش را جا به جا کرد : مرسی. خسته نباشید خانوم..
چشمم از بینی کشیده و ابروهای درهم و نگاهی که روز به روز بیشتر می گفت که از من خوشش نمی آید، به گوشی توی دستش کشیده شد.... دستم را به دستگیره ی طلایی رنگ فشردم و همان طور که گوشه چشمی دکوراسیون قرمز و کرم و طلایی اتاقش را آنالیز می کردم، لبخند کشیده و محسور کننده ای به رویش پاشیدم: عصرتون بخیر جناب معینی...!
چند لحظه نگاهم کرد....
یک قدم رفتم عقب....
عصبی پلک زد و پشت سرهم گفت: عصر شما هم بخیر خانوم... خسته نباشید....
راضی و پر از شیطنت، به در بسته ی پشت سرم که کنارش حک شده بود طراح ارشد، تکیه کردم.....!
موبایلم زنگ خورد و برای دیدن خانه ای که آن پسره ی لاغر و مسخره ی املاک پیدا کرده بود، خبرم داد....
راضی و ذوق زده دست به کمرم زدم و برای بار آخر آپارتمان چهار طبقه را از نظر گذراندم.... !! پسرک داشت برای خودش حرف می زد: خیلی خواهان داره والا خانوم سرشار!! دیر بجنبید از دستتون رفته!!!
بی حوصله از حرف های بیخودش، ریموت ماشین را زدم و گفتم: واسه فردا بعداظهر هماهنگ کنید. امشب نمی رسم.
نگاه گیجی به من که داشتم سوار ماشین می شدم انداخت: می پره هااا.....
استارت زدم: نترس! نمی پره!
عین منگ ها به صندلی شاگرد و پای پیاده ی خودش و من در حال رفتن نگاه کرد: میرید سمت املاک دیگه؟!
نیشخندی به صورت پررویش زدم : نه متاسفانه...
پایم را روی گاز فشار دادم و از توی آینه به قیافه ی ماتش نگاه کردم تا یادش باشد بیشتر از این پررو بازی درنیاورد و از تاهل و تجرد من و خالی ماندن خانه ام، نپرسد...!
***
مبل استیل مشکی نقره ای را با نهایت زوری که داشتم ،تا جلوی دیوارکشیدم ... خیس و عرق ریزان، دست به کمر زدم و وسط هال کوچک خانه ایستادم و نگاه راضی ام را دور تا دور خانه چرخاندم... خانه ی جمع و جور نود متری دو خوابه و خوش نقشه ای بود.... هنوز خالی و چیده نشده... تنها رسیده بودم شب گذشته تا ساعت ده بگردم تا یک دست مبل چشمم را بگیرد.... مردمک هایم را گرداندم... هال مربعی شکل و مبل های مشکی نقره ای سیاه قلم.... بدون پرده... بدون لوستر... آشپزخانه ی خالی... اتاق خواب های خالی.... هی...؟! از این همه خالی....، نمی ترسی.....؟! لبخند زدم... سعی می کنم که، نترسم........!
نشستم کف زمین.... و خاکشیر خنک توی دستم را، بهم زدم..... لبخند از روی لب هایم نمی افتاد.... هی نگاه کردم به مبل ها و هی ...، قربان صدقه شان رفتم.... همین پریشب... با آریا.. با آریای خوب و دوست دختر با نمکش... پول رهن را کامل پرداخته و کلید را تحویل گرفته بودم.....دلم داشت از گرسنگی مالش می رفت.... دست کشیدم به شکمم که صدای زنگ تلفن تازه وصل شده، خانه را پر کرد.... نیشخندی به صدای زنی که شماره را می خواند زدم.... زیرو...زیرو... ناین... سون.... خندیدم و خودم را روی گوشی پرت کردم..... صدای عزیزترین که توی گوشی پیچید، خوشحالی ام...، که نه خوشبختی ام..!...، تکمیل شد......!
- جا به جا شدی؟؟ خونه ی نو مبارک....
« مردد و درمانده نگاهش کرده بودم....
- نه.. نمی خوام به خاطر من....
انگشت پیر و مهربانش را گذاشته بود روی لبم: هیس.... به خاطر تو همه کاری می کنم... تقصیر من بود.... من بودم که گفتم خوبه.... من که همیشه نظر دیگه ای داشتم.... من بی عقل....
اشک هایش که ریختن گرفته بود، دست هایم حلقه شده بود دورش.... سرش را گذاشت روی شانه ی ظریف من.... سفت فشارش داده بودم: نگو اینجوری عمه... دلمو خون می کنی....! هیشکی مقصر نبوده... هیشکی....
و خودم... چقــــدر که به حرف هایم اعتماد نداشتم....
که چقـــدر باور...، در من... مـــرده بود........
فشارش داده بودم: این تنها چیزیه که داری... نمی خوام واسه خاطر بدبختیای من....
آرام زده بود به کمرم: حرف نزن ساره... سر جدت حرف نزن.... تو و چشمای غمگین تو..... ساره جان.. مادر دردت به جونم.... تو خوب نباشی، دنیـــــــا رو نمی خوام.......
بعد... پاکت زرد سند را از توی صندوقچه ی قدیمی اش بیرون کشیده بود.... چشمش به پاکت بود.... فکرش... هزار جای دیگر.... با چشم های پف کرده و اشکی اش به من نگاه کرد: مطمئنی مادر...؟! می خوای از این ولایت بری....؟ می خوای غریب شی مادر.................؟!
اشک هایم.... ریخته بود پایین.....
عمه..... تو که نمی دانستی.... می شود که آدمی...، در شهر خودش هم...، ایـــنهمه ...، غریب باشد............
دست کشیده بود به کمرم و باز بغلم کرده بود: خیلی خب دردت به جونم...خیلی خب... فقط پرسیدم که مطمئن شی... وگرنه فروش این باغ و این خونه ی خالی که دردی به دل من نمیذاره.....
نگاهم به پاکت کهنه ی زرد رنگ سند بود....
خودش گفته بود... خودش گفته بود که سالهاست شوهر مرحومش این باغ کوچک و خانه را برایش به ارث گذاشته... سال ها بعد از مرگش.... خودش گفته بود به کسی نگفتم چون نمی خواستم من را از زندگی خودم، جدا کنند.... گفت حتی یکبار هم نرفته ببیندشان... گفته بود دلم نمی خواهد ساره.... من حلالش کرده ام... پولش را می خواهم چکار.......؟!
بعد هم گفته بود اصلا می خواهی این خانه را هم بفروشیم؟؟ لب گزیده بودم که نه.... اصلا.... اجازه نمی دهم.... این خانه ی خوبی های توست عمه.....
چشم به دست چروکیده ی عمه... به عزیزترینِ زندگی ام... مات شده بود....
- عمه.....
- ششش..... می فروشیمش ساره.... می فروشیمش و از اینجا می برمت.... فروختن این باغ و این خونه که درد دل من نیست....
دست کشید به پاکت کهنه ی سند از آسمان رسیده و باز بغض آلود...، به من نگاه کرد: درد دل من، تویی ساره.... »
صدای عمه خطوط تلفن را طی کرد: مادر یه تنه همه ی کارارو نکنی ها... یه کارگر بگیر... خریداتم خورد خورد کن... کاش گذاشته بودی من باهات بیام... نچ!! ببین چجوری نگرانم می کنی...؟؟
یادم بود... گفته بود می خواهی بروی خانه ی من؟! سکوت کرده بودم... دلم نمی خواست..... نه که خانه ی عمه را نخواهم.. نه... دلم آشنایی..، دلم خاطره... دلم یادآوری...، نمی خواست..... فوری گفته بود: باشه باشه مادر!! باشه!! فک کردم شاید بخوای... ولش کن... اونجام قدیمیه.. خوب نیست.. ولش کن.....
خندیدم: به خدا من راحتم عمه جونم.... نگران چی هستی آخه...؟!
صدای عزیزترین، لرزیده بود: مادر... از... از... از علی خبر نداری....؟!
دست کشیدم به صورت بدون آرایشم: نه هنوز...
چی باید می گفتم...
تلفن را کناری انداختم....
روی روزنامه ی پهن شده کف هال دراز کشیدم..... خاکشیرم را گرفتم جلوی دهانم.. بوی بیدمشک پیچید.... نگاهم به سقف سفید خشک شد و گوش هایم، که هنوز نگرانی صدای عزیزترین را نشانه می گرفت....
صدای موزیکی که از واحد بغلی می آمد، در کسری از ثانیه انرژی خوبی به تنم سرازیر کرد.... سرجایم نشستم و لیوان خاکشیر بدست، باز زل زدم به گوشه گوشه ی خانه..... همه چیزم مال عمه بود.... باید جواب این همه خوبی را می دادم.... باید لبخند می نشاندم به لبش.... و می دانستم چجوری.... و می دانستم که هنوز هم... قبل از شادی و رضایت و موفقیت من...، لبخند روی لب های علی برایش اهمیت دارد......!
به ساعت نگاه کردم!!! هشت و نیم..!! طی یک حرکت انتحاری از جا پریدم... روپوشم را تنم کردم و همان طور که ری اکشن کیانی از مرخصی دو ساعته ی امروز را یادآوری می کردم.....، خندان و سرحال برای خریدن چیزی که بشود خورد..، از خانه بیرون زدم......!!
تا برسم به سوپر مارکت سر کوچه، باران گرفته بود.... کلاه سویی شرت طوسی صورتی ام را روی سرم کشیدم و دویدم توی مغازه... کوکتل پنیری و چیپس و سس و باکس آب معدنی.... نان و چای و نوتلا... یادم آمد که دو بسته نسکافه دارم هنوز.... حساب کردم و از سوپر مارکت زدم بیرون... سرم را بالا گرفتم و گذاشتم که باران توی صورتم بخورد.... لبخند زدم.... خانه ی من... خانه ی امن من.... قدم هایم را تند کردم....نور روشن ماشینی چشمم را زد... چشم هایم را تنگ کردم.... پلاستیک های توی دستم را بال گرفتم و به آریا و چراغ های روشن ماشینش و دوست دختر بامزه اش خیره شدم....
گوشی اش را بالا گرفت: اینه رسم مهمون نوازی؟؟
خندیدم.. گیج خندیدم و کلید انداختم توی در.... جلوتر دویدم تو و همان طور که خرید ها را روی کانتر می گذاشتم، موبایلم را چک کردم... سه تماس از دست رفته از آریا... صدای خنده شان متوجهم کرد.... به روزنامه های کف هال اشاره کردم: باید رو همین زمین بشینید!
آریا خندید .... دوست دخترش دسته گل باران خورده را روی کانتر گذاشت.... ساک مشکی رنگی هم همراهش بود... با خنده و تشکر از اولین هدیه ی خانه ی جدیدم.... بازش کردم..... چای ساز تفال به من، لبخند می زد.......
***
روسری های طراحی شده ام نظر نیاز ملک را جلب کرده بود! ذوق داشت و می شنیدم که وقت و بی وقت سر طراحی هایم با کیانی حرف می زند.... طرح سومین روسری ام را گذاشتم روی میز معینی و لبخند زدم: اینو خیلی دوسش دارم...
سرش را بالا آورد و نگاهش بین پیشانی من و طرحم چرخید...
سری تکان داد: ببینم آزاد چی میگه...
توی دلم غر غر کردم.. آزاد هر زهرماری که می خواهد بگوید، بگوید!!
از پشت میزش بلند شد... آمدم از اتاقش بیرون بروم که گفت: با بچه ها راحتید؟!
بی تفاوت جواب دادم: ناراحت نیستم.
دست هایش را پشتش برد: اینطور به نظر نمیاد...
فکرم رفت سمت مهتاب.... ازش خوشم نمی آمد.. دو روز قبل بی اجازه به لپ تاپ من دست زده بود.... لاکر ها هم که انگار هزار جور کلید داشت... هیچ کدام از طرح هایم در امان نبود...
- حرفی شده جناب معینی؟!
پنجره ی اتاقش را باز کرد... پشتش به من بود: نه خانوم...
یخ تفلون نچسب!! حرفم را کشیده و معنی دار زدم: خــــوبه....!
توی اروس جا افتاده بودم.... داشتم عادت می کردم به آدم های دور و برم... داشتم آدم ها را، می شناختم! حواسم بود که دور و برم پر شده از آدم های فرصت طلب... حواسم بود که با کی چطور رفتار کنم... که با هیچ کس صمیمی نشوم ... که با کسی قاطی نشوم... با هیچ کدام از طراح ها... حواسم بود که تنهایی بروم اتاق استراحت.... تنهایی قهوه بنوشم و تنهایی زندگـــــی کنم.....! از تنهایی نمی ترسیدم... از تنهایی رفتن و آمدن... از تنها خوابیدن... از تنها غذا خوردنی که همه ی عمــــــر ازش متنفر بودم....!! حتی از نگاههای گاه و بیگاه پسر جوان همسایه هم نمی ترسیدم.... از تنها فکر کردن می ترسیدم.... از تنها ماندن افکارم.... و این وسط.. وسط همه ی تغییر ها.... وسط همه ی دگرگونی ها و فرصت طلب ها..، تنها کسی که وسط همه ی آسه رفتن و آسه آمدن ای من ، حضور پررنگ و انرژی بخشش را حس می کردم، نیاز ملک بود...! نیاز ملک که در زن بودن و خانمی و گوش شنوا شدن، رو دست نداشت! نیازی که با چشم خودم می دیدم چطور می تواند کیانی به عرش رسیده از عصبانیت را، به زمین بیاورد.... حس بدی بهش نداشتم.. هیچ حس بدی به خودش و این همه صمیمیتش با مدیرعامل اروس نداشتم.... نیاز ملک بود که با نگاهش به من هم آرامش و اطمینان می داد... نیاز بود که پشت سر غرغر های معینی برای من چشمک می زد که ولش کن!! مهم نیست!!....
اروس را کم کم می شناختم... اتاق های بزرگ و کوچک... از اتاق پنجاه شصت متری الگو با دیوار های نارنجی آجری و لیمویی و تخته وایتبرد و بوردا های عربی و ترکی و بروشور ها و کاتالوگ های اروس و قفسه های کاغذ الگو ، مداد، سوزن، خط کش ، متر و میز های با روکش سفید و براق و صیقلی با ابعاد سه در یکِ کنار هم چیده شده با صندلی های چرم و پایه بلند، گرفته تا اتاق رایانه و پرو و دوخت با چند چرخ و اتوی بخار پرسی.....
تابستان به هیجان من برای تولید چادر طراحی شده ام می گذشت... به خرید های بی وقت برای خانه ی هنوز شکل نگرفته ام.... به شب و روز حرف زدن با شبنم و طرح ریختن و اتود زدن و الگو کشیدن.... به بحث های گاه و بیگاه با معینی! به چشم غره رفتن های او و کرکری خواندن های پنهانی من...! به نادیده گرفتن من دست پایین گرفته شدنم توسط معینی ... به تلاش من... برای دیده شدن! به گرم نگرفتن با طراحان و صمیمی نشدن و سکوتی که انگار آزارشان می داد.... نیاز ملک می آمد و می رفت... به همه جا سرک می کشید... چشم های کیانی بود انگار.... کیانی ... ندیده بودمش.. نمی دیدمش زیاد... سرم به کار خودم بود.. فرصتی هم گیر می آوردم می رفتم اتاق استراحت و روی کاناپه راحتی ولو می شدم و چند دقیقه چشم هایم را می بستم....
فکر می کردم که کجا ایستاده ام.. فکر می کردم که دارم چکار می کنم.... به فشن شوی پاییزه در هتل استقلال فکر می کردم... به روز به روز نزدیک شدن به ارائه ی طرحم..... دلشوره داشتم و نداشتم... هیجان داشتم و نداشتم... آرام بودم و نبودم.... فکر می کردم که روزی توی مخیله ام نمی گنجید که برای یک برند پوشاک طراحی کنم... که برای آزاد کیانی!! طراحی کنم..... هیچ وقت توی ذهنم هم نبود که بتوانم این آدم را دوباره ببینم.... که بتوانم تحملش کنم.....! و بتوانم به خودم بقولانم مدیرعامل این برند ایرانی....، کسی که با من توی یک رشته درس خوانده بود... فوق لیسانس مدیریت بازرگانی داشت.... دو سال توی دانشکده هر جا که رفتم، او امثال او را دیدم و حس بد تحقیر شدن داشتم.... ، آزاد کیانی ست.... همان که یکبار.. فقط یکبار دست یاری به سوی من دراز کرد.......
مدادم را روی کاغذ الگو حرکت دادم.... فکرم هزار جا در گردش بود... و بیشتر از هر جایی، سمت علی... علی که نیامد ببینمش... علی که حوصله نداشت.. علی که از وقتی آمده بودم همه ش سه بار باهاش حرف زدم! علی که رفت سفر دو ماهه.... گفت سفر کاری... بعد راهش را کج کرده بود سمت شارجه و به عمه سر زده بود... همان وقت ها بود که عزیزترین تماس گرفت روی موبایلم و صدای هق هقش توی گوشی پیچید و گفت که الهی بمیرد برای علی اش.......
مداد را را روی کاغذ فشار دادم.... چرا نمی خواست من را ببیند؟؟!.... چرا ازم فرار می کرد؟؟... کلافه شدم....
حواسم بود که کیانی وارد سالن شد و با معینی که مشغول بررسی طرح یکی از بچه ها بود چند کلام حرف زد.... بعد رفت اتاق دوخت و دوباره برگشت و روی میز نوری که احمدی پشتش نشسته ومشغول به کار بود خم شد آهسته اما عصبی سوال کرد....
فشار مدادم روی کاغذ ، بیشتر شد.... از من بدش می آمد؟؟ من را مسبب رفتن گلی می دانست...؟! من خر را... من خر را که هیچ وقت نفهمیدم با آن همه تعصب و دینداری، چطور شد که گلی را چسباندم به علی...... من خر را که....
- کی به شما اجازه داد سر خود با کوروش صحبت کنید؟!
سرم را با شتاب بالا گرفتم و متعجب، زل زدم به اخم های درهم کیانی....
نگاهم روی صورتش چرخید... خودم را عقب کشیدم و به پشتی صندلی ام تکیه زدم و شانه بالا انداختم: هیچ کس...
با دست چپش روی میز ضرب گرفت: هنوز نمی دونی قبل از هر کاری باید به من یا معینی یا نیاز خبر بدی؟!
بی حوصله از فکر های درهم و اخم های درهم تر کیانی، دستم را توی هوا تکان دادم: چرا می دونستم... اون روز نیاز نبود که بهش بگم...
دست به کمر زد.. حواسم بود که مهتاب و مهدی نگاهمان می کنند....
مدادم را روی میز رها کردم و صدایم را پایین آوردم و قبل از هر توبیخ یا پرخاش بی دلیل اما قابل انتظاری از جانب کیانی، زیر لب گفتم: فکر نمی کردم یه پیشنهاد واسه تبلیغات طرحی که خودم زدم انقد دردسر ساز باشه...!
چند لحظه نگاهم کرد... هنوز حواسم پی مهتاب و مهدی بود... رد نگاهم را گرفت... نیم نگاهی بهشان انداخت... مهتاب فوری رفت سراغ میز نور.... مهدی تکان نخورد.... آدم زیراب زن و موذی ای بود... کیانی برگشت به من... نمی دانستم از چی انقدر عصبی ست.... دهان باز کرد حرف بزند که موبایلش زنگ خورد... صدای دادش توی گوش من و گوشی پیچید: بهت گفتم دارم راه میفتم !!! چند بار زنگ می زنی؟؟!!!!
کمرم صاف شد! سرم را بالا گرفتم.. با خشم گوشی اش را قطع کرد و به میز کار و الگوی توی دستم اشاره کرد: از این به بعد هر کاری خواستی بکنی با نیاز هماهنگ می کنی!!
اخم کردم اما زود از صورتم کنارش زدم.. جای اخم کردن و شاخ و شانه کشیدن در برابر آدم بی منطقی که حالا عصبی هم بود، نبود....! از جایم بلند شدم... باز موبایلش زنگ خورد... پا تند کرد و از اتاق چهل پنجاه متری طراحان.. بیرون زد.... گیج و گنگ به نیاز ملک که حالا در آستانه ی در ایستاده بود نگاه کردم و سرجایم نشستم.... جلو آمد.... پلک زد که هیچی نیست... آهسته گفتم: من فقط یه پیشنهاد و چند تا شماره تماس و آدرس از خانومایی که می دونستم این چادرا به دردشون می خوره و دورادور میشناختمشون دادم به کوروش... همین...!
سری به نشانه ی مهم نیست تکان داد و آهسته تر از من جواب داد: می دونم.. فقط باید هماهنگ می کردی.. دیگه مهم نیست...
صدای بلند سلام مهتاب را شنیدم...
هر دو سر کشیدیم که ببینیم به کی سلام کرده... با دیدن دختر بیست و هفت هشت ساله ی قد بلند و خوش پوشی، نیاز فوری سر پا ایستاد و سلام و لبخند کشیده تری داد.... نگاه زن جوان دور تا دور سالن گشت... دو سه نفر دیگر از طراح ها هم سلام کردند و احوالپرسی مختصری... صدای پاشنه های کفش با تمانینه ی زن، روی اعصابم می رفت.... نیاز به من اشاره زد... برخاستم..... زن جوان نگاهش را از در و دیوار و طرح های روی میز گرفت و به ما داد.... لبخند زد و از نیاز پرسید: آزاد رفت؟!
نیاز سر تکان داد: آره همین الان...
موهای عسلی و چشم هایی عسلی تر داشت... تا برسد بوی خوب عطرش مشامم را پر کرده بود.... سرم را خم کردم.... نیاز چه بی موقع لال شده بود!! زن جوان لبخند زد: شما خانوم...؟!
نگاه تیز نیاز بین ما می گشت....
لبخند زدم... کمرنگ تر و نامطمئن تر از خودش...
- سرشار هستم..
لبخندش پهن تر شد... دستش را جلو آورد: افروزم....
پلک زدم... افرزوم....
توی ذهنم به دنبال جایی برای این اسم گشتم....
نگاه پرسشگرم بین نیاز و افروز گشت...
نیاز لبخند زد... افروز نگاه عمیقش را از من و چشم های بدون آرایشم گرفت و دستش را با فشار آهسته ای از دستم بیرون کشید....
نیاز معرفی کرد: خانوم کیانی از سهامداران شرکت هستن....
ابروهایم به فاصله ی کمی از لب هایم بالا رفتند و قبل از اینکه افروز کیانی!! متوجه بشود...، سر جایشان برگشتند...! نیاز دستش را گذاشت پشت افروز: فکر نمی کنم آزاد دیگه برگرده...
افروز به ساعت مچی اش نگاه کرد: می دونم کجا رفته... اومده بودم یه سری بزنم.. با اون کاری نداشتم...
نگاهم بین نیاز و افروز در گردش بود.. افروز...افروز.. افروز کیانی.... چشم هایم افتاد وسط چشم های عسلی و خوشگلش... چشم هایی که من را یاد دوستی... قدیمی... می انداخت.... لبخند زد و سرش را کج کرد و همان طور که عقب عقب می رفت گفت: خوشوقت شدم.... فردا پس فردا میام .. باید باهاتون مفصل صحبت کنم...
موبایلش زنگ خورد... داشتم توی ذهنم به دنبال نسبت می گشتم... نیاز رفت و دو دقیقیه بعد برگشت.... مشغول جمع کردن وسایلم شدم.... کیانی دیوانه با این زن چه نسبتی داشت..؟!.. اصلا برای چی آنطور شاکی با من حرف زد؟؟.... کیانی .. کیانی... عصبانیتش من را می ترساند!!... نیاز صدایش را پایین کشیده بود: خیلی از ایده هات خوشش اومده!
سرم را بالا گرفتم و لبخند زدم: خوشحالم...
نگاهی به مداد توی دستم انداخت و ادامه داد: ایران نبود سه ماه... باشه هم زیاد اینجا نمیاد.. گهگاه یه سری می زنه و میره... بیشتر همه چیز به عهده ی آزاده...
نمی دانستم چه تاکیدی دارد که مدیرعامل اروس را به اسم کوچک صدا بزند..!!... حتی نمی دانستم چه تاکیدی دارد که حین گفتن جمله اش، خیره به من نگاه کند و زیر نظرم بگیرد!!...
سرم را بالا گرفتم و توی چشم هایش گشتم... نکند کیانی چیزی بهش گفته باشد...؟! یعنی بهش گفته؟!.. گفته که یک زمانی هم کلاسی بوده ایم..؟... گفته که من یک دختر بچه ی احمق کم سن و سال بودم.. با رویایهای رنگین...؟!... گفته که چطور در براببر بی حرمتی های خودش و هم رده هایش.. لال می شدم....؟! چشم های نیاز را کاویدم... نه.. نگفته.. بعید می دانم.. اصلا گفته باشد... چه اهمیتی دارد؟!!...
شانه بالا کشیدم.. هیچی..!!....
برایم مهم نبود.. و انگار این بی اهمیتی در رو برگرداندن و جمع و جور کردن کیف و نگاهم مشخص بود که با خنده گفت: کجایی خانوم سرشار...؟!!
ذهن باز پرت شده ام به سوی علی را جمع کردم و لبخند گیجی بهش زدم: نه.. هستم.. همین جام.. چیزی گفتی نیاز جان..؟!
خندید... آرام و گوش نواز... رفت عقب: هیچی... برو خیلی خسته ای...
کیفم را انداختم سر شانه ام و با موبایل توی دستم شماره ی علی را برای بار چندم گرفتم: آره خیلی خسته م.. ببخش حواسم پرته...
نگاهش روی دست هایم وول خورد.. سری تکان داد و مردمک های متفکرش را ازم گرفت: اشکالی نداره... خسته نباشی خانوم...
از در اتاق که بیرون می رفتم ، با معینی سینه به سینه شدم... نگاهی سر تا پایم انداخت: تموم شد کارتون؟!
لبخند آشفته ای زدم و گوشی آغشته به صدای مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد را از گوشم فاصله دادم: بله.. امری داشتید با من؟!
عینکش را روی بینی بالا زد: نه خانوم.. بفرمایید.. خسته نباشید..!..
از کنارش رد شدم و پا روی پله ی اول گذاشتم که صدایش آمد: راستی خانوم سرشار!...
برگشتم به سمتش و قد بلندش را سیر کردم تا برسم به صورتش!..
باز عینکش را فرستاد بالا: شما شبنم تاج مشناسین؟!
یک تای ابرویم رفت بالا...
صامت و پرسشگر نگاهش کردم... و با طمانینه پرسیدم: چطــــــور...؟!
ابرو در هم کشید و با تظاهر به بی خیالی چانه بالا انداخت: صرفا جهت اطلاع خودم!!...
کیفم را سر شانه ام بال کشیدم و یک پله رفتم پایین: آهـــــــا..!... فکر کردم مهمه... صرفا جهت اطلاع که مهم نیست..!!... با اجازه!!
و بدو بدو از پله ها رفتم و تا برسم به ماشین ، توی دلم و روی لب هایم... خنده ی عمیقی به قیافه ی عصبی و وارفته ی معینی زدم..!...
خرید ها را روی کانتر گذاشتم و شالم را از سرم کشیدم... عمه داشت پشت خط می گفت: والا مادر دیدن منم که اومد مث چی بگم... مث هاپو بود دور از جونش...!!.. تو بگی گذاشت من یک کلام باهاش حرف بزنم!!؟؟... سه روزم نموند... چه سه روزی!!.. صبح تا شب یا با تلفن حرف می زد یا عین برج زهرمار نشسته بود جلوی تلویزیون...!!.. دیگه شبنم هم صداش دراومده بود مادر...
دکمه های مانتویم را جابه جا باز کردم: منم هر چی تماس میگیرم یا خاموشه یا در دسترس نیست... کلافه شده م...
- از خودت بگو... خوبی؟ از کارت راضی هستی..؟؟
بی حواس از سوال عمه، پرسیدم: تو حالت خوبه؟ می خوای بیارمت؟! دلت تنگ نشده عمه؟؟!
نفس عمیقش توی گوشی پیچید: تو مراقب خودت باش مادر... فعلا بذار جا بیفتی...
پریدم وسط حرفش: آخه شما تنهایی...
- تنهایی من مهم نیست دختر جان..!!... شبنم که هست... من تنها نیستم...
ماچ محکمی برایش فرستادم: قربونت برم عزییییزترین من..!!
خندید و خندید و خندید....
دوش گرفته و با حوله، روی تخت دونفره با روتختی نقره ای و آبی یخی دراز کشیدم و به سیب توی دستم گاز محکمی زدم....
ناامید از تماس دوباره ی علی، موبایلم را خاموش کردم ... بالش نرمی توی بغلم گرفتم و ال سی دی اتاق را روشن کردم... هیچی نبود... هیچی نداشت... روی کانال دو ایستادم و به اخبار بیست و سی زل زدم.... صدایی از هال آمد.. نیم خیز شدم... نه... چیزی نبود... انگاری که چیزی نبود.... صدای مجری اخبار را بستم.. سیبم را پرت کردم گوشه ای... سرم را توی بالش بغل کرده ام فرو بردم.... چشم هایم را بستم و بو کشیدم.... چقدر دلم... تنگ شده بود.....
صبح با صدای عطسه ی بلند خودم از خواب پریدم!! مثل احمق ها با همان حوله ی خیس خوابیده بودم و... اوففف.... جلوی آینه به حال خودم تاسف خوردم... با حوله ی خیس خوابیده بودم.. سرماخورده بودم.. و کسی نبود که بگوید مراقب خودت باش!.. و کسی نبود که مراقبم باشد.... دو تا قرص خوردم و چای نصفه نیمه ام را رها کردم و راه افتادم به طرف شرکت... آنقدر عطسه داشتم و آبریزش بینی که بعید می دانستم بتوانم مثل بچه ی آدم کار کنم!!
ریموت ماشین را زدم و فین فین کنان و با چشم های قرمز به نگهبانی سلام کردم وارد اروس شدم... مرد با محبتی بود وبه محض دیدنم چشم هایش گرد شد: اووووه!! خانوم سرشار!!؟؟ چی شدین شما؟؟
دستمال سه چهار لایه را از جلوی بینی ام کنار زدم: سرما خوردم... معلوم نیست؟؟
خنده اش گرفت: والا معلوم که... اصلا ناجور شدین!!... اونم چله ی تابستون!!
سرفه کردم و بی حال جواب دادم: چله که دیگه آخرشه آقای وحیدی.. با اجازه تون...
کیفم را به دنبال خودم کشیدم و دکمه ی آسانسور را فشار دادم.. حتی فکر کردن به چهار طبقه پله رفتن هم به سرگیجه ام می انداخت...!!
در آسانسور با شتاب باز شد و کیانی با شتابی چندین برابر، تند و عصبی و با عجله ، من را کنار زد و از اروس بیرون رفت...
با دهان نیمه باز به آدم آنرمالی که می رفت تا نمی دانستم چکار کند، نگاه می کردم که صدای نیاز ملک توی گوشم پیچید: نمیای تو خانم؟!
نگاهم را از ادامه ی راه رفته ی کیانی گرفتم به نیاز متبسم توی آسانسور دادم... اینجا بود؟؟... آبریزش بینی ام را با دستمال گرفتم و پا گذاشتم داخل: ندیدمت... سلام..
و سرفه کردم... خنیدید و شماره ی چهار را فشار داد: ولی من دیدمت!!... صدای فین فینت کل اروسو پر کرده!! حتی رییسم فهمید!!
و خندید... چشم هایم را گرد و گشاد کردم و با خنده ای که نمی توانستم پسش بزنم، گفتم: چــــی می گی!!!
آسانسور ایستاد... نیاز در را هل داد... پایم را بیرون گذاشتم و نیم تنه ام را به طرفش متمایل کردم: داری شوخی می کنی دیگه...؟!
چشمک زد: قطعا!
کیفم را سر شانه ام مرتب کردم ... همان طور که کنارم قدم برمی داشت، گفت: خیلی قاطی بود....
هـــوم کشیده و بی حواسی گفتم... ابرو داد بالا: نیستی خانوم سرشار... کجایی..؟!
نیستم..؟ نبودم...؟...
چرا.... بودم..... اما نمی دیدم.... میدیدم..، اما ثبت و ضبط نمی کردم..... دیدم که رییسم چطور عصبانی بود.. حتی نگاهم تا چند ثانیه ردش را گرفت، اما ثبتش نکرده بودم.. نه کیانی بودنش را... نه رییس بودنش را... نه آتشی بودنش را.... فقط نگاه کرده بودم... همین......
عمه ملامتم کرده بود... مگه کوری ساره؟؟ مگه ندیدی چی شد...؟؟... نه.. ندیده بودم... چرا باور نمی کردند که نمی دیدم...؟! چرا باور نمی کردند که کور شده ام... که چشم هایم، پرده پوش شده..........
در مردمک های نیاز ملک ، پلک زدم: همین جام... ببخشید .. من کار دارم.. عصر می بینمت...
راهم را کج کردم بروم سر میزم که صدایش آمد: نهار با هم بخوریم؟ منتظرت باشم..؟
دستم را توی هوا تکان دادم: باشه یه وقت دیگه.... بعدا.. بعد ها...
وسایلم را مثل هر روز روی میزم پخش کردم.. مهتاب یک دسته ژورنال گذاشت کنار دستم و صندلی اش را عقب کشید و نشست...
- خوبی؟؟
بی آنکه نگاهش کنم سر تکان دادم... مکثی کرد و باز پرسید: دیروز که رفتی معینی گفت طرحا باید تا آخر هفته ی بعد آماده بشه...
باز بی تفاوت سر تکان دادم...
حرصی شد انگار: دو کلمه حرف بزنی قرآن خدا غلط می شه؟؟؟
بی حوصله نگاهش کردم و بعد از سرفه ای طولانی جواب دادم که: طرحام غلط می شه...!!... بذار تمرکز کنم مهتاب جون..
پوف محکمی کرد و مشغول کارش شد...
پنج دقیقه نگذشته بود که صدایش درآمد: امروز مهندس چقد قاطی بود!!
حواسم به کار خودم بود: مهندس؟!
- اوهوم... مهندس...! مهندس کیانی..!!
از ته دل، خنده ام گرفت....!!!
پقی زدم زیر خنده و سرم را بالا گرفتم که مهتاب با تعجب بهم خیره شد.... یک تای ابرویش را بالا داد: چیش خنده داشت؟؟
دستم را گرفتم جلوی دهانم و لا به لای ته مانده ی خنده ام، جواب دادم: مگه مهندسه؟؟!!
اخم کمرنگی صورتش را پوشاند: یعنی چی؟؟
- می گم مگه مدیرعامل اینجا، مهندسه؟؟؟ مدرکش چیه؟؟؟
اخمش غلیظ تر شد.. احتمالا از خنده ی من، کفری شده بود!!
- طراحی صنعتی خونده.... فوق لیسانس مدیریت بازرگانی داره....
بعد با حرص روی میز ضربه زد: می شه نخندی ؟؟!!!
لب هایم را جمع و جور کردم و با تصور قیافه ی کیانی و صورت دلخور مهتاب، دستم را به نشانه ی صلح بالا گرفتم: اوکی.. اوکی.. نمی خندم... فقط به من بگو..، تو که تحصیلاتشو می دونی، دیگه مهندس گفتنت چیه؟!!
- خب چی بگم بهش؟؟ بگم آقای مدیر؟ آقای فوق لیسانس؟؟ داری مسخره م می کنی سرشار؟؟
لبم را گزیدم: واسه چی باید مسخره ت کنم؟؟؟ من می گم چرا مهندس! از زبون یکی دو نفر دیگه م شنیدم..!! من با این القاب قلابی مشکل دارم!!
نگاهش برای لحظه ای کوتاه.. سر و وضعم را کاوید: برازنده شه!!...
دلچرکین از نگاه مشکوکش، چشم هایم را تنگ کردم...
دستش را توی هوا تکان داد: اوووو چه خبره خانوم سرشار!! چرا اینجوری نگام می کنی؟؟
شانه بالا انداختم... و حواسم را دادم به کار خودم: هیچی...
ارشد مدیریت بازرگانی...
کسی که ارگونومی 1 و 2 را با ما گذراند... سنش از ما بیشتر بود... نشان نمی داد اما بیشتر بود... حالا همچین برندی علم کرده بود و معلوم بود که چقدر راسخ گام برمی دارد و چه هدف هایی دارد..... آقای مهندس... لابد چقدر هم ذوق می کرد....
صدای مهتاب افکارم را بهم زد: تو دانشگاه نرفتی..، نه؟!
بی اعصاب از بحث بیهوده و همکلام شدن با مهتاب، به تیز ترین شکل ممکن، نگاهش کردم: کی گفته....؟!
شانه بالا کشید: شنیدم...!
خودکارم را به طرفش نشانه رفتم: به شنیده هات اکتفا نکن!
مشغول شدم و این بار مهتاب هم سکوت کرد....
سرفه هایم بیشتر شده بود.. گلویم درد می کرد.... احتیاج مبرمی به خواب داشتم....
ده دقیقه بعد، صدای زیر و آرام مهتاب، همان طور که نگاهش به میز و حواسش جای دیگری بود، فضای میانمان را پر کرد:اصن نفهمیدیم چی شد... اول صبح اومد اینجا.. رفت اتاق معینی... صدای خنده شون می اومد... یهو درو باز کرد و عصبانی از شرکت رفت بیرون... چقدر قرمز شده بود... بیچاره.... سکته نکنه یه وقت...
چشم هایم از حرف های مهتاب که معلوم بود تا چه حد گیج و منگ می زند، گرد شده بود!! ریز ریز با خودش حرف ی زد و فکر می کرد که من نمی شنوم.... بیــــچاره؟؟ سکته؟؟؟... خدای من...!!... به مهتاب نگاه کردم.. موهایش زیتونی رنگ شده بود... صورتش هم بد نبود... این یکی را مدیر عامل اروس می خواست کجای دلش بگذارد....؟؟!!!!..... خنده ی ته دلی صورتم را پر کرد.. اما فوری لب هایم را بستم تا توجه کسی خصوصا مهتاب جلب نشود....
با شیطنتی موذیانه که هر چه می کردم، ولم نمی کرد، با بدجنسی تمامی که در خودم سراغ نداشتم..، صدایم را آهسته کردم و زمزمه وار پرسیدم: آدم خوبیه....؟!
مهتاب.. همان جور که آرنجش را به میز زده و سرش را به دستش تکیه داده بود.. محو تماشای طرح هایش... مست از چیزی که نمی دانستم چیست، زیر لب گفت: خیـــــــــلی.....!!!.... خیلی آقاس... با شخصیته.. مودبه... گیر میده ها..، ولی چون معمولا این طبقه کاری نداره ما زیاد نمیبینیمش...
اخم هایش درهم رفت: همشم با نیاز جیک تو جیکه!! دست راستشه انگار!!!
با بدجنسی غیر قابل باوری..، تنها برای تفریح کردن با حالت عاشق و سینه چاکش،از مستی مهتاب، سوء استفاده می کردم!!
- خواهرش چی؟
- ایش!! نه!! از اون خوشم نمیاد.. خیلی مهربونه اما به وقتش خوب بلده حال همه رو بگیره...!!
- حال تورم گرفته...؟!
کاملا ناگهانی و بی مقدمه، سرش را بالا آورد و زل زد وسط چشم هایم... تند تند پلک زد... از شدت خنده های خورده شده، به سرفه افتادم.... اخمش غلیظ شد: چی داشتم می گفتم؟؟؟
دستمال کاغذی را جلوی بینی ام گرفتم و خنده ام را خفه کردم: نمی دونم... حواسم نبود بهت...!!
تا ظهر آنقدر عطسه های بلند و خنده دار و سرفه های طولانی کردم که همه متهم به ویروسی بودنم می کردند....
میلی به غذا نداشتم و ماندم و به کارهایم ادامه دادم... ساعت از دو گذشته بود که خدمات شرکت برایم سینی محتوی شربت سینه و دارو آورد... از تعجب چشمهایم گرد شده بود: اینارو کی فرستاده آقای جمالی؟؟
لیوان خنک آب را روی میزم گذاشت: خانوم ملک فرستادن..
قرص سرماخوردگی از گلویم پایین می رفت.. دستم را دور تنه ی لیوان سفت کردم.... نیاز ملک.....
بترسم...؟! نترسم.........؟!
برای چی بترسم..... نیاز هم مثل من.. نیاز هم مثل همه ی آدم های خوب.... مثل همه ی آدم های خوب....؟؟!!... مگر آدم خوب هم وجود دارد خانوم سرشار....؟!!.... ته مدادم را با دندان جویدم..... نه... آدم خوب وجود ندارد... فقط گاهی... کسانی پیدا می شوند... که حس می کنیم غریبه نیستند... که حس می کنیم می شود بهشان اعتماد کرد.... اعتماد...؟؟!!... خـــــــــانوم سرشار....؟؟؟ مگر می شود به کسی اعتماد کرد........؟!!!.... ناخن هایم را توی گوشت دستم فرو بردم..... نه.. نه....!!... فقط گاهی...، کسانی پیدا می شوند که برایت سینی محتوی دارو و شربت می فرستند..... و تو.. می ترسی.... که پذیرا باشی.....؟!... که پذیرا نباشی......؟!.... و نمی ترسی..... چون سینی، فقط محتوی دارو و شربت سرفه است.... چون حاوی نگرانی ست... و تو.. باز.. می ترسی... از این همه نگرانی با دلیل و بی دلیل.... اصلا.. از اینکه کسی نگرانت بشود می ترسی...... وای وای وای....!!!.... سرم را میان دست هایم گرفتم.... داری دیوانه می شوی خانوم سرشار.... دارم دیوانه می شوم ذهن بیمار......