به پاپى كه هنوز پارس مى كرد نگاه كردم... خنده م گرفت! راهكاراى سودا بود ديگه! شكلات دوست داره... يعنى اگه استخونم پرت مى كردم اينقدر پارس مى كرد؟!

خودشو ماليد به صورتم و ساكت شد... منم روى تخت دراز كشيدم و پاپى هم كنارم نشست و نگام كرد... تيردادم كه روبه روم بود و نگاش به سقف خيره...

چند دقيقه اى گذشت!

حالا واقعا صداهايى از توى حياط مى اومد... ولى من بروى خودم نياوردم... تقريبا مطمئن بودم سمره... چه جورى وارد خونه شده بود واسم سوال بود... حتما كليد داشت... به هر حال خونه ى نامزدش بود... تيرداد كه حالا انگار حرفم باورش شده بود پا شد و رفت سمت پنجره... يه نگاه انداخت به بيرون ولى انگار هيچى نديد...

آروم صداش زدم: تيرداد؟!

برگشت سمتم: بله؟!

خودمو لوس كردم: من مى ترسم...

بهم لبخند زد: از چى؟! فكر مى كردم قوى تر از اين حرفا باشى! حتما گربه اى چيزى بوده كه پاپى اينجورى پارس كرده! نترس! من اينجام!

دلم مى خواست عق بزنم ولى چيزى نگفتم... به جاش بهش خيره شدم! اومد سمتم... پاپى از تخت پريد پايين... خنده م گرفت... اونم مى دونست الآن بايد چيكار كنه... پا شدم نشستم... تيردادم كنارم لبه ى تخت نشست... هر دومون به هم خيره شده بوديم... من به اين فكر مى كردم كه چرا سمر نمياد... ولى تيرداد... نمى دونم به چى فكر مى كرد...

هرچى كه بود خوب نبود چون اخم كرده بود... حالت صورتشم يه جورايى بود! انگار يه حس دوگانه داشت! بين بد و خوب...

اومدم پاشم برم لامپا رو روشن كنم كه سمر بفهمه دوتا آدم اينجان... ولى تيرداد دستمو كشيد كه باز افتادم رو تخت...

با تعجب گفتم: چيكار مى كنى؟!

خم شد روم و سعى كرد نخنده: آخه تو چرا اينقدر خنگى؟!

چشام گرد شد: من؟!

اين بار واضح خنديد: پس كى؟! الآن لامپا بايد خاموش باشن!

آب دهنمو قورت دادم: واسه چى؟!

يكم بيشتر خم شد: نمى دونى؟!

سعى كردم بيشتر برم تو تخت... ولى لامصب سفت بود... حركتم نمى تونستم بكنم چون يه دستش يه ورم بود و دست ديگه ش يه ور ديگه م...

فكمو دادم جلو: چيو بايد بدونم؟!

موذيانه خنديد: چرا گفتى بمونم؟!

- خب... خب... چون مى ترسيدم...

- فقط همين؟!

- ها؟! آره ديگه...

- مطمئنى؟!

داشت كلافه م مى كرد! فاصله شم هى داشت كمتر مى شد! مونده بودم چرا اين سمر نمياد كه حد اقل اين ازم فاصله بگيره! عجب غلطى كردم اومدم اينجا ها! انگار سودا راست مى گفت! اون شب كه بى هوش بود من دستى دستى حامله شدم! امشب كه بهوشه بايد سه قلو حامله بشم! حالا فرض كنيم اون يكى هم هنوز بعد اين همه دردسر نيفتاده سر جمع مى شه چهار تا بچه...

تو چشاى قهوه ايش كه تو اون تاريكى مشكى شده بود نگاه كردم و اومد يه چيزى بگم كه در محكم باز شد و جسم سمر نمايان شد!!!

نگاه هر سه تامون يعنى منو تيرداد و پاپى رفت سمت سمر... هر سه تامون ساكت بوديم...

و اين سكوتو سمر شكست: خيلى پستى!!!


تيرداد پا شد رفت سمتش كه سمر دستشو گرفت جلوش: هيچى نگو... خودم همه چيو ديدم...

تيرداد: خب؟!

سمر با تعجب نگاش كرد: خب چى؟!

- منم نمى خواستم چيزى بگم...

سمر: يعنى ارزش يه توضيحم نداشتم؟!

تيرداد خنديد: مگه خودت نگفتى هيچى نگو...

سمر كلافه شده بود... تو اون لحظه حسشو درک مى كردم... تيرداد گاهى بد حال آدمو مى گرفت... نمى دونستم بخندم يا نه...

تيرداد تا اومد دهن باز كنه كه از دلش دربياره سمر رفت از اتاق بيرون... تيردادم مى خواست بره دنبالش ولى پشيمون شد و همونجا موند... روى تخت نشستم! باورم نمى شد به همين راحتى همه چيز تموم شد...

مى خواستم از خوشحالى فرياد بزنم! پس ديگه مجبور نيستم با اين پسره ى گند دماغ شب و روزمو بگذرونم! يه گواهى واسه سقط جنين و بعدشم...

بعدشم چى؟! مى رفتم پى خوش بختى؟! خوش بختى تو چى بود؟! همون خونه اى كه حالا سندش به نامم بود؟! يا تو برگه ى آزمايشى كه ثابت مى كرد من حروم زاده نيستم؟! البته اگه مرده اى باشه كه ازش آزمايش بگيرن...

تيرداد چرخيد سمتم... سعى كردم خودمو ناراحت نشون بدم: متاسفم... بخاطر من...

باز دوباره اين شصتشو كشيد گوشه ى لبش: نه خودتو ناراحت نكن! رابطه مون اونطور كه تو فكر مى كنى نبود...

كنجكاو شدم ببينم منظورش چيه...

- يعنى همديگه رو دوست ندارين؟!

خيلى راحت گفت: نه...

تعجب نكردم... انتظارش مى رفت! ولى دليل اون همه اصرار كه از مامان پيرى رضايت بگيرنو درک نمى كردم...

- پس چرا اينقدر به ازدواج باهاش مصرى؟!

نشست رو تخت و به تكيه شو داد به ديوار... منم چسبيدم به ديوار...

اينبار از هم فاصله داشتيم...

- مى خواى بدونى؟!

بى تفاوت گفتم: نمى خواى مى تونى نگى!

- پس گوش كن...

تا اومد يه چى بگه پاپى پريد بغلم... پشت گوششو ناز كردم و نگامو به تيرداد دوختم...

تيرداد نگاشو از پاپى گرفت و گفت: قبل از سن نوجوونى بردنم يه كشور ديگه... شايدم دليلش همين بود...

- دليل چى؟!

- ام اس...

پس حدسم درست بود... اصلا به قيافه م كه ببينه تغيير حالت مى دم يا نه نگاه نكرد...

- هنوز دليل مشخصى واسه اين بيمارى لعنتى پيدا نشده... ولى مى گن يكى از دلايلش همينه... مهاجرت قبل از سن نوجوونى!

- خيلى دردناكه؟!

پوزخندى زد: اونقدر زياد كه دردشو حس نكنى!

متوجه ى حرفش نشدم... با لبخند شروع به توضيح داد: ببين... اين بيمارى چهار سطح داره... ام اس خوش خيم كه تو اين سطح حمله هاى كمى به شخص دست مى ده و با بهبودى كامله... دوميش عود كننده و فرد كش يابنده س كه من و سمر هر دومون بهش مبتلا شديم... در واقع اكثر بيماراى ام اس با همين سطح شروع مى كنن! حمله هاى پيش بينى نشده و توى حمله ى بيمارى يه دوره ى آرومو سپرى مى كنن...

يه لحظه سكوت كرد و بعد گفت: با تشخيص و كمک دكتر مى شه علائمو كم كرد و از شدت حمله ها جلوگيرى كرد... اون شبم تو بارون...

نگاش كردم... چيزى واسه گفتن نداشتم... پس ساكت شدم كه خودش ادامه بده: اون شبم تو بارون بهم حمله دست داده بود... از يه طرفم تو بد جور اذيت مى كردى...

خنديد و ادامه داد: وقتى گفتى تنت داغه نمى فهمى دارى مى ميرى بدبخت مى خواستم بخندم ولى نمى تونستم...

باز خنديد و گفت: يا ديشب كه بهم گفتى معتاد...

خودمم خنده م گرفت...

تيرداد: هيفده سالم بود كه پدر و مادرم فوت شدن... اين كه به يه پسر بچه چيا گذشت بماند! اما اينو مى دونم كه روزايى كه گذروندم بدتر از روزايى كه تو گذروندى نبود... تو دانشگاه از يه دختر خوشم اومد... قبلش دوست دختر زياد داشتم... ولى حسم به اون دختر معمولى فرق داشت... ابيگل...

- چى چى؟!

خنديد: ابيگل! اسمش بود...

- آها... خب؟!

- اونم از من خوشش مى اومد... پس مشكلى نبود! حد اقل در ظاهر! ولى من ابيگلو واسه خودم مى خواستم! نه يه دوستى ساده! واسه هميشه مى خواستمش...

- يعنى مى خواستى باهاش ازدواج كنى؟!

سرشو تكون داد: آره... همه چى خوب بود تا اينكه فهميد من ام اس دارم... خيلى راحت ازم گذشت! منم از همين مى ترسيدم... اما خب پيش اومد... خيلى بيشتر از اونى كه فكرشو بكنم روم تاثير گذاشت! يادم رفت بگم يكى از غلائم اين بيمارى افسردگيه...

سريع گفتم: پس واسه همينه كه سمر اينقدر حالى به حاليه؟!

بازم خنديد: آره... مى شه اينم گفت... سمر حتى تا خودكشى هم پيش رفته... بعد از ابيگل رابطه م با جنس مخالف بيشتر شد... يه جور خيلى بد... به طور حيوانى...

يه لحظه ازش ترسيدم... ولى سريع گفت: نه نترس... مطمئن بودم اونايى كه باهاشون بودم خودشونم از اين وضع ناراضى نبودن... هيچ وقت به اجبار با كسى نبودم...

- خب؟!

برگشتم ايران واسه تاسيس يه شركت مهندسى بزرگ... ولى چوب لاى چرخم انداختن...

\تا اومد ادامه بده صداى گوشيم بلند شد... مى دونستم سوداس... پس قطع كردم و بهش اس ام اس دادم: حل شد... فعلا اس نده...

بعد به تيرداد نگاه كردم... بى اهميت به من گفت: واسه يه كارى مجبور شدم از پدر سمر كمک بگيرم... طى همين رفت و آمدا با دخترش سمر آشنا شدم... وضعيت نرمالى نداشت... واسه همين ازش خوشم نمى اومد... قبول دارم كه خودم سابقه ى خوبى ندارم ولى سمر فرق مى كرد! شخصيت يه دختر ايرانى رو، حجب و حياشو زير سوال برده بود...

- پس چرا...

- صبر كن... سمرم درست مشكل منو داشت! وقتى نامزدش فهميد كه ام اس داره ولش كرد!! يه جورايى دركش مى كردم... گفت بهم علاقه مند شده ولى مى دونستم دروغ مى گه! همون موقع بود كه افسردگى شديد گرفت و تا مرز خودكشى هم پيش رفت... هدفش فقط شده بود خارج كه پدرش بهش اجازه نمى داد تا موقعى كه ازدواج نكرده از ايران خارج بشه... پس به من گير داد... منم دركش مى كردم! اونم مشكل منو داشت... با يكم تفاوت! قرار شد كه با هم ازدواج كنيم و پدر اون كار منو راه بندازه و منم كار اونو و برسونمش اون ور آب! ولى سمر اين رابطه رو حفظ نكرد! حس مى كردم داره بهم علاقه مند مى شه ولى من اينو نمى خواستم... از يه طرفم نمى خواستم دوباره شكست بخوره! اما امشب...

به اين جا كه رسيد ساكت شد... نمى دونستم بايد چى بگم يا تو اون لحظه چيكار كنم! تو جام وول خوردم: ناراحت نيستى از اينكه سمر ولت كرد؟!

- دير يا زود بايد اين اتفاق مى افتاد... از اولشم قرار نبود كه بهم علاقه پيدا كنه...

- پس شراكتت با پدرش؟!

نگام كرد: شركت تاسيس شده! ولى نمى خوام فكر كنه كه ازش سو استفاده كردم! سهاممو مى فروشم!

تعجب كردم: وقتى اين همه زحمت كشيدى...

اومد وسط حرفم: حالا دليل مهم ترى دارم...

نپرسيدم چه دليلى! سرمو خم كردم و خودمو با پاپى مشغول كردم: ابيگلو خيلى دوست داشتى؟!

خنديد: آره... خيلى زياد...

پاپى سرشو تكون مى داد... با تته پته گفتم: هنوزم... دوسش دارى؟!

نگام كرد... اين بار نخنديد... خيلى جدى گفت: نمى دونم...

- يعنى چى؟! مگه مى شه آدم ندونه كيو دوست داره؟!

- تو مى دونى؟!

غافلگير شدم از سوالش... نمى دونستم چه جوابى بهش بدم...

تيرداد: تو كيو دوست دارى؟!

دستمو از روى سر پاپى كه خودمو باهاش مشغول كرده بودم برداشتم و سرمو بلند كردم و نگاش كردم: هيچ كس...

حالت صورتش هيچ تغييرى نكرد... نه ناراحت... نه غم و نه شاد و نه هيچ حالت ديگه اى...

پا شد و گفت: خب انگار ديگه كسى تو حياط نيست... من مى رم اتاقم... شبت بخير...

و بدون اينكه منتظر جواب من بشه از اتاق رفت بيرون... منم سعى كردم فكرمو از ابيگل بگيرم و به اين فكر كنم كه فردا خيلى كار دارم... بايد يه سر به مامان پيرى بزنم و بعدشم برم پيش يه دكتر ديگه... كاش مى شد از آرمين تو درسام كمک بگيرم...

صبح با صداى زنگ گوشيم بيدار شدم... سودا بود...

- چته سر صبح؟!

تند تند گفت: آدرس بده بيام يه كار مهم دارم باهات...

تعجب كردم: چه كارى؟!

- تو آدرس بده اومدم بهت مى گم...

آدرس خونه ى تيردادو بهش دادم و چون ديگه خوابم نمى اومد پاشدم و به دست و صورتم يه آبى زدم و رفتم پايين كه با تعجب ديدم همه جا مرتبه... صداهايى از تو آشپزخونه مى اومد... با حيرت به تيرداد كه ميز صبحونه رو چيده بود خيره شدم...

خنديد: چيه؟! واسه تقويت بچه مه...

چشام افتاد كف پام... نه به اون خونه اى كه ديشب ديدم نه به الآن... البته فرق چندانى نكرده بود... ولى خب باز خيلى خيلى بهتر از ديشب بود...

تيرداد: چرا اونجا واستادى؟! برو پاپى هم بيار... واسش شكلات درست كردم! خيلى دوست داره نه؟!

چشام گرد شد! اين از كجا مى دونست پاپى شكلات دوست داره؟!

خنديد و يه بسته شكلات گرفت جلوم: زير پنجره ى اتاقت بود...

آروم پلک زدم... سعى كردم عادى باشم... فكر كنم موفقم بودم... آهسته رفتم و پشت ميز نشستم و مشغول خوردن شدم... اونم نشست رو به روم: امروز جايى كار دارى؟!

- مى خواستم برم يه جايى ولى سودا قراره بياد دنبالم... نمى دونم چيكارم داره...

- شب چى؟!

نگاش كردم: تا شب خدا كريمه... چيزى شده؟!

- نه نه! غذاتو بخور...

- تيرداد؟!

انگار از دهنش پريد: جونم؟!

كارد تو دستم خشک شد... نگامو از تيكه نونى كه بهش كره مى ماليدم گرفتم و بهش دوختم...

- عوارض ام اس خيلى زيادن؟! يعنى اونقدر كه شخصو بكشه؟!

- واسه چى مى خواى بدونى؟!

- خب... حالا بگو...

سكوت كرد و چند لحظه بعد درحالى كه تو چشام خيره بود گفت: من حداقلش تا سى سال ديگه زنده م...
اين بار شوكه شدم! اين از كجا فهميد من منظورم چيه؟! صداى زنگ اف اف نگامونو از هم جدا كرد... تيرداد پاشد و رفت كه درو باز كنه! مى دونستم سوداس... چند لحظه بعد سرو صداش خونه رو گرفت كه با جيغ جيغ مى گفت: هونام كجاست؟!
تيرداد: داره صبحونه مى خوره...
پا شدم و رفتم بيرون... سعى مى كردم به تيرداد نگاه نكنم! سودا با ديدنم سريع گفت: هنوز آماده نشدى؟! بدو كه امروز كلى كار داريم...
رفتم بالا و سريع آماده شدم و برگشتم پايين... رو به تيرداد گفتم: پاپى اينجا مى مونه...
سرشو تكون داد و آروم گفت: شب زود بيا...
سرمو واسش تكون دادم و با سودا زديم بيرون...
سودا: اين چش بود؟!
- كى؟!
- تيرداد؟!
- چش بود؟!
- ابله سوال منو از خودم نپرس...
- خب من چه مى دونم! حالا چرا اومدى دنبالم؟!
با ذوق در ماشينشو باز كرد و سوار شد... منم سوار شدم... سريع گفت: ديشب كه شما رفتين من ارميا رو رسوندم...
با تعجب گفتم: مگه خودش ماشين نداشت؟!
- نياورده بود...
ابرومو انداختم بالا: خب؟!
با ذوق صداى پخشو زياد كرد: هيچى ديگه بهم پيشنهاد داد...
چشام گرد شد: نه؟!
- آره ديگه... نگفتم اونم دوستم داره؟! وايــــى! امشب شامو با هميم...
- فقط دوستى؟!
- همينم واسم زياديه... همين كه باهاش باشم بسه... اصلا از همين دوستى ها شروع مى شه ديگه...
خنديدم: حالا داريم كجا مى ريم؟!
پيچيد تو يه فرعى: يه جاى توپ... ولى بهت نمى گم كجا...
- سودا زود برگرديما... من بايد برم پيش مامان پيرى... بعدشم برم دكتر واسه اين بچه اى كه از هوا اومده...
خنديد: خب بابا...
چند دقيقه بعد جلوى يه ساختمون بلند نگه داشت...
- اينجا كجاست؟!
- بيا حرف نزن...
شونه بالا انداختم و دنبالش راهى شدم... سوار آسانسور شديم و توى طبقه ى هفتم پياده شديم... سودا زنگ يه واحدو زد كه يه دختر جوون درو باز كرد... شال آبى و مشكى شو دور سرش به يه مدله عجيب بسته بود و يه طرفشو انداخته بود رو سينه ش... اشاره كرد كه بريم تو...
داخل شديم... يه نگاه به اطرافم انداختم... توى آپارتمان يه فضاى عجيب داشت... ديواراى مشكى و مجسمه هاى ترسناک كه توى ويترين بودن... دو تا دختر جوون ديگه م روى يه مبل مشكى كنار هم نشسته بودن و پچ پچ مى كردن! من و سودام رفتيم روى يه مبل رو به روشون نشستيم كه در اتاق كناريمون باز شد و يه دختر با گريه اومد بيرون...
اونى كه درو واسمون باز كرده بود سريع واسش يه ليوان آب برد... دختره كه انگار ترسيده بود آبم نمى تونست قورت بده...
خنده م گرفت: آورديم سقط جنين كنم؟! اينجا چه خبره؟!
خنديد: خفه بابا... اومديم احضار روح كنيم...
خنده رو لبم ماسيد: چى؟!
تا سودا اومد جوابمو بده دختره گفت: برين تو...
سودا اومد پا شه كه اون دوتاى ديگه كه روبرومون نشسته بودن گفتن: مگه نوبت ما نبود؟!
دختره خيلى جدى گفت: اينا زودتر وقت گرفته بودن...
چشام داشت در مى اومد! واسه احضار روح بايد وقتم گرفت؟! روح ها سر وقت ميان و ميرن! خنده م گرفته بود...
سودا: پاشو ديگه چرا نشستى؟!
سرمو گرفتم بالا! اون واستاده و من نشسته بودم: گيرمون آوردى؟! از تو انتظار نداشتم... خير سرت درس خوندى اين مسخره بازيا چيه؟!
سودا: پاشو كم زر بزن!
بعد آروم گفت: من خودمم قبول ندارم اين چيزا رو! آدرسشو از فرى گرفتم ديشب! واسه خنديدن خوبه...
- سودا من الآن كاراى مهم تر از خنديدنم دارم...
- خب حالا همچين مى گه كاراى مهم انگار چه خبره؟! لش بيار ديگه...
با حرص پا شدم و دنبالش رفتم سمت اتاقى كه اون دختره كه هنوز گريه مى كرد از توش دراومده بود... حالا چرا گريه مى كرد واسم جاى تعجب بود... سودا در اتاقو آروم باز كرد...تو ذهنم يه تصوير از زنى بود كه شالشو مثل همون دختره بسته باشه... مسن و موهاش قرمز كه از شال زده باشه بيرون... و يه لباس آستين كيمينو مشكى پوشيده باشه و يه گوى شيشه اى جلوش باشه...
ولى با ديدن زنى كه پشت ميز نشسته بود به كل برق از سرم پريد... يه زن با يه چادر مشكى و روبند روى صورتش دستاشو تو هم گره كرده بود و روى ميز گذاشته بود...
/مات نگاش مى كردم... سودا م كم از من نداشت!!! انگار اونم تصورات منو تو ذهنش داشت... زنه خنديد و با يه صداى ريزى گفت: چرا وايسادين؟! بشينين...
دوتامون رفتيم و روى يه راحتى سمت راست اتاق نشستيم... منتظر نگامون مى كرد ولى ما هنوز تو شوک ظاهرش بوديم...
- چه كارى از دستم برمياد؟!
سودا زودتر از من خودشو جمع و جور كرد: اومديم احضار روح كنيم...
روبندشو برداشت... يه دختر جوون... تو سن و سال ما... چشماى عسلى و ابروهاى كشيده... گونه هاى برجسته ى خوشگل و لب و دهن نجيب... بينى ش يكم گوشتى و بزرگ بود ولى زيبايى بقيه ى اجزاى صورتش اين نقصو پوشونده بود... خنديد: همه واسه همين كار ميان اينجا...
سودا: خب پس چرا پرسيدى؟!
جا خورد... ولى خودشو نباخت... اين كاره بود... از همه جالب تر واسم اين بود كه سودا خطاب بهش از فعل جمع استفاده نكرد...
دختره: روح كى؟!
سودا خنديد: مگه باهات آشنا نيستن؟!
دختره: منو مسخره كردى؟!
سودا: نه والا... خب چون تويى روح...
بعد چرخيد سمت من: هونام اسم بابات چى بود؟!
بهش چشم غره رفتم و زمزمه كردم: اشرف صالحى!
سودا هم حرف منو بلند تكرار كرد: اشرف صالحى!
دختره دستشو برد زير ميز و دو تا كاغذ و يه زير استكانى از كشوش درآورد... يه دفترچه يادداشت كوچيک و يه خودكارم گذاشت رو ميز: سوالاتو بگو...
سودا: من يا اين؟!
دختره داشت كلافه مى شد: اين اشرف صالحى كى تون مى شه؟!
سودا: پاپاى دوستمه...
دختره: چرا ميخواين روحشو احضار كنيد؟!
سودا: مى خوايم ببينيم پاپا ش هست يا نه؟!
دختره خودكارو انداخت رو ميز: مگه نمى گى باباشه؟! پس يعنى چى مى خواى ببينى هست يا نه؟!
قبل از اينكه سودا بياد باز بپيچونتش گفتم: معلوم نيست پدرم باشه يا نه! شما احضارش كن!
مى خواستم ببينم واقعا چيكار مى كنه...
دختره: خب فقط همين يه سوالو ازش دارى؟! من دخترت هستم يا نه؟!
سودا: نه باو! بپرس اگه باباش نيست پس كى باباشه؟!
چپ چپ نگاش كردم...
دختره: همينا؟!
سودا: نه نه! من شنيدم مرده ها از همه چى خبر دارن! بپرس ارميا واقعا منو دوست داره يا نه؟!
دختره: ارميا كيه؟!
سودا: تو چيكار دارى؟! تو ارواح شناسى! دوست پسر منو با اينا قاطى ش نكنا! فقط بپرس دوسم داره يانه!
دختره اينم نوشت و گفت: همينا؟!
باز دوباره سودا گفت: نه نه! ببين اگه واقعا ارواح از همه چى خبر دارن بپرس نقشه ى گنج دزدان دريايى كجاست؟! جون تو خيلى بهش فكر كردم! از هونام كه خيرى بهمون نرسيد لا اقل از باباش برسه...
دختره خنده ش گرفته بود... باز دوباره خودكارو انداخت رو ميز و دستشو زد زير چونه ش: ديگه سوالى نيست؟!
سودا سرشو تكون داد: نه فعلا كه چيزى يادم نيست حالا باز يادم اومد از خودش شخصا مى پرسم...
دختره نگام كرد... منم منتظر بودم ببينم واقعا مى خواد چيكار كنه؟!
سودا: حالا قيافه شم معلوم مى شه؟!
دختره: نه! اگه سوالى نيست شروع كنيم...
سودا: چرا چرا يه چيزى يادم اومد! ببين ما سونوگرافى رفتيم ولى بهت نمى گم بچه چيه! تو بپرس ببين اين جنازه چى مى گه!
دختره از شدت عصبانيت داشت منفجر مى شد... پوفى كرد و اون دوتا كاغذى كه از تو كشو درآورده بودو گذاشت رو ميز و زير استكانى رو گذاشت وسطشون: بياين جلو...
و به دوتا صندلى كه رو به روش بود اشاره كرد... من و سودا م رفتيم روى صندلى ها نشستيم...
دختره: يادتون باشه تو حين احضار هيچكى نبايد يه كلمه هم حرف بزنه!
سودا: حرف كه نه ولى خب گاهى يه صداهايى هم ناخودآگاه...
پريدم وسط حرفش: شروع كن...
كاغذا رو برگردوند... دو تا كاغذ قرمز رنگ تو ابعاد كوچيک كه روى يكى شون نوشته بود: بله... رو يكى ديگه شون: خير...
دختره: هر سوالى كه ازش دارين بايد با "آيا" شروع بشه... وگرنه جوابى نمى گيرين...
سودا: آيا ارميا سودا را دوست مى دارد؟! آيا تو پدر هونام هستى؟! نيستى اگر، چه كسى مى باشد آيا؟!
خنده م گرفته بود... آروم زير گوشش گفتم: كم چرت و پرت بگو...
سودا م خنديد و آروم گفت: اومديم بخنديم ديگه....
نمى دونم دختره چيكار كرد كه لامپا خاموش شدن... احتمالا يه كليد زير ميزش بود...
سودا با يه لحن مسخره گفت: يا امام زمان... غلط كردم...
حالا ديگه دختره هم خنده ش گرفته بود... ولى سعى مى كرد نخنده...
دختره: خب ديگه ساكت مى خوام احضار كنم!
سودا: ببين اومدى نسازيا! يعنى چى كه قيافه ش معلوم نمى شه؟! اومديم يكى ديگه تو نوبت بود پريد جلو بعد من از كجا بفهمم راست مى گه يا دروغ؟!
دختره: من قراره احضار كنم يا نه؟! پس ساكت باش و بزار به كارم برسم...
سودا جدى شد: چقدر گيرت مياد؟!
دختره: اونقدرى هست كه شكممو پر كنه...
با تعجب نگاش كردم... چقدر زود خودشو لو داد... نگاشو از دوتا كاغذ جلوش گرفت و به سودا نگاه كرد... سودا دستشو باز كرد و با همون لحن جدى ش كه گاهى منو مى ترسوند گفت: پنج برابر يه ويزيتو بهت مى دم كارمو راه بنداز...
اين بار با تعجب به سودا نگاه كردم...
دختره: چه كارى؟!
- ببين يه پيرى هست كه اينجوريا موقور نمياد... مى خوام واسم بترسونيش كه زبون باز كنه...
دختره: من يه ويزيتم سى تومنه... پنج برابرش مى شه صد و پنجاه تومن...
سودا خنديد: دندون گردى ولى قبوله...
بعد به من اشاره كرد كه پاشم... مونده بودم تو كاراش...
دختره: من دوتا مشترى ديگه دارم... ردشون كردم مى ريم...
سودا سرشو تكون داد و باز به من اشاره كرد پاشم... ولى من با نگاهم ازش سوال داشتم...
سودا: اااا! پاشو بيا بيرون بهت مى گم!
فكمو دادم جلو و پا شدم و باهم رفتيم بيرون... اون دوتا سريع پا شدن تا جاى ما برن... خبرى از اون كه درو باز كرد نبود!
اونى م كه گريه مى كرد ديگه آروم شده بود... قبل از اينكه سودا واسم چيزى رو توضيح بده رفتم نزديكش: تو اون اتاق چى شد كه گريه كردى؟!
نگام كرد و با بغض گفت: بابام ازم راضى نيست...
سودا: اونوقت از كجا فهميدى؟!
- به خانوم گفتم بپرسه پدرم ازم راضيه يا نه كه زير استكانى رفت سمت خير...
با تعجب گفتم: خودش رفت؟!
- نه! خانوم بردش...
اخم كردم: يعنى چى؟!
- روح بابام دستشو برد اون سمت ديگه...
با چشاى گرد شده و دهن باز نگاش كردم! آدما گاهى چقدر مى تونن احمق باشن؟!
سودا خنديد: تو چند كلاس سواد دارى؟!
- ليسانس معمارى!
سودا سرشو به چپ و راست تكون داد: تو كه از علم دنيا خبر دارى چرا به اين خرافه ها اهميت مى دى؟! بجاى اينكه بياى روح باباتو سرگردون كنى برو شب جمعه واسش خيرات بده و دوتا صلوات بگير نه اينكه اينجا آبغوره بگيرى كه دست خانوم رفت سمت خير... حتما بهت گفته پول بده بهم باباتو راضى كنم نه؟!
بعد دوباره خنديد... چپ چپ نگاش كردم... گوشى دختره زنگ خورد... جواب داد: الو... نه! نه! الآن ميام...
بعد كيفشو برداشت و رو شونه ش انداخت و گفت: خدافظ...
سودا: شب جمعه يادت نره! آبغوره ى الكى م روح باباتو اذيت مى كنه!
دختره: تو كه اين چيزا رو قبول ندارى خودت چرا اومدى اينجا؟!
سودا خنديد: تماشاى حماقت مردم... خوش باشى!
دختره باز خداحافظى كرد و رفت... سريع برگشتم سمت سودا: قضيه ى اين صد و پنجاه تومن چيه؟!
سودا: مگه نمى گى قبر خالى بود؟!
- آره...
- مگه نمى گى مامان پيرى حرف نمى زنه؟!
- آره...
- مگه نمى گى مى خواى ببينى بابا ننه ت كين يا نه؟!
كلافه گفتم: آره...
- مرض آره... خب اينو مى بريم پيش مامان پيرى بترسوندش اونم به حرف بياد ديگه! مى گيم روح باباتو اونجا احضار كنه مامان پيرى بترسه و بگه قضيه چيه!
- برو بابا!
بعد رفتم سمت در كه سودا دويد دنبالم: كجا؟! من صدو پنجاه پاى اين كار پول گذاشتم!
انگشت اشاره مو زدم رو پيشونى ش: كله... من هونامم... يادت كه نرفته... خودم ازش حرف مى كشم...
- خيله خب بابا! همچين مى گه هونامم انگار كيه! پس تو رو خدا بزار ازش يه سوال دارم...
- چه سوالى؟!
- ارميا رو كه از خيرش گذشتم بزار ببينم اين نقشه گنج كجاست!
هم خنده م گرفته بود از كاراش هم عصبانى شده بودم... اومدم برم كه باز دستمو گرفت: شوخى كردم بابا بى جنبه...
- خب بريم ديگه...
بعد دستشو كشيدم و نزاشتم بيشتر وراجى كنه! سوار ماشين شديم...
رومو كردم سمت پنجره: حالا چرا چادر سرش بود؟!
فرمونو چرخوند: اينا روشاى جديده! قبلا مد روز بودن الآن حزب الهى شدن كه مشترى جمع كنن!
- با چادر؟!
- آره ديگه! طرف تو نگاه اول مى گه واى اين چه آدم خوبيه! پوشيده س حتما كارشم خوبه ديگه!
پوزخند زدم: روبندم زده بود...
- اين ديگه خيلى پاک بود...
- اااا! كجا مى رى رد كردى كه...
- مگه تو واسه آدم اعصاب مى زارى؟!
بعد جفت راهنما زد و همونطور كه دنده عقب مى گرفت گفت: قضيه ى همون فقط يه ايرانى مى تونه با جفت راهنما وسط بزرگراه دنده عقب بگيره س ها...
خنديدم: خوبه خودت مى گى!
پيچيد تو خيابون... جلوى خونه ى مامان پيرى نگه داشت...
- تو نمياى؟!
- قربونت فكر كنم تنها برى بهتره! فقط مواظب باش پيرى يه نخوردت...
- نه بابا بيچاره اونجوريام نيست!
با بدبينى گفت: اين پيرى كه من ديدم كلا يه جورايى يه...
بعد تک بوقى زد و اومد گازشو بگيره و بره كه گفتم: سودا يكم مراقب باش باز تصادف مى كنى ها!
خنديد: تا چهار نشه چاره نشه!
بعد گاز داد و جاده رو پر از خاک كرد و رفت! دختره ى ديوونه! قبلا كه دوبار تصادف كرده بود مى گفت تا سه نشه بازى نشه... كارم به بيمارستان نمى كشه... سومين بارم كه با تيرداد تصادف كرد و حالا مى گه تا چهار نشه چاره نشه! خدا مى دونه چهارمى كيه...
سرمو تكونى دادم و زنگ درو فشار دادم... طبق معمول پريسا اومد پيشواز: خوش اومدين... خانوم بالان... برم صداشون كنم...
- نه نه! اتاقش كدومه؟! بگو خودم مى رم...
- من راهنماييتون مى كنم!
بعد جلو تر از من راه افتاد! منم پشت سرش...
- خيلى وقته اينجا كار مى كنى؟!
- يک ساله...
- مامان بابات كجان؟!
- پدرم فوت شده و مادرم سالمندانه...
سرمو تكون دادم و ديگه چيزى نپرسيدم... جلوى يه در بزرگ واستاد... اون بار كه اينجا قايم شدم به اين در توجهى نكرده بودم...
- مرسى تو ديگه برو...
سرشو تكون داد و رفت پايين... ضربه اى به در زدم و آروم بازش كردم! روى يه كاناپه ى خوشگل نشسته بود و پاشو رو پاش انداخته بود... طبق معمول كت و دامن مشكى! اين بار پوشيده نبود! مثل روز اولى بود كه ديدمش... واسم سوال شده بود كه چرا هميشه مشكى مى پوشه؟!
با ديدنم بدون اينكه كوچيكترين لبخندى بزنه با همون حالت مستبد هميشگى ش به روبه روش اشاره كرد كه يعنى بيا و اينجا بشين... يه لحظه فكر كردم كه بيچاره پريسا چطور در طول روز اخلاق اينو تحمل مى كنه؟!
رفتم و روبه روش نشستم! ازش نمى ترسيدم! حسابم نمى بردم! ولى بخاطر سنش چيزى بهش نمى گفتم! هه! هرچى نباشه ننه بزرگمه ديگه...
مامان پيرى: مى دونم واسه چى اومدى!!! بلآخره يه روز بايد مى فهميدى هويتت چيه! واسم عجيب بود كه چرا تو فكر نبش قبر افتادى! به هر حال...
بعد خم شد و يكى از شيرينى هاى خونگى كه احتمال مى رفت دست پخت پريسا باشه رو برداشت و گفت: نمى خورى؟!
- ميل ندارم...
- خوش مزه س...
خيلى جدى گفتم: ميل ندارم...
خنديد: مثل مامان بزرگت سرتقى!!!
گيج نگاش كردم! مامان بزرگم؟! پس خودش چى بود؟! اگه منظورش به مامان مامان فرضى م باشه كه اين گفته بود كه ننه م خودكشى كرده! پس حتما ننه ى ننه م هم نديده... پس...
نزاشت بيشتر درگير بشم و شروع كرد: يه عمارت بزرگ بود... خيلى بزرگ... عروس اون عمارت من بودم... يه عروس زيبا و...
سكوت كرد...
پرسيدم: زيبا و...؟!
زهر خندى زد: زيبا و مغرور...
دوباره ساكت شد و يه گاز ديگه به شيرينى ش زد... داشت حرصم مى داد! ولى چاره اى جز تحمل نداشتم!!
نيمه ى شيرينى شو گذاشت تو پيش دستى جلوش و نگام كرد... منم نگامو از اون شيرينى نيم خورده گرفتم و بهش دوختم...
مامان پيرى: اونقدر مغرور بودم كه يادم رفته بود كيم! خانم بودم! زن ارباب... به هيچكى محل سگ نمى دادم! از تنها كسى كه حساب مى بردم صالحى بود... خان بود! ارباب بود! همه ازش حساب مى بردن! اونقدر زيبا بودم كه خانى كه همه ازش حساب مى بردن مثل پروانه دورم مى چرخيد! شايدم همين مغرورم كرده بود... و اين غرور بهاى سنگينى واسم داشت...
نفس عميقى كشيد... حالا ديگه نگاش به من نبود! به يه نقطه ى نامعلوم بود! انگار كه توى همون عمارت باشه! احتمالا همونى بود كه امجد ازش حرف مى زد...
همونطور كه به همون نقطه كه نمى دونستم دقيقا كجاست و احتمال مى دادم به دستگيره ى در باشه خيره بود ادامه داد: قصه ى نامادرى سفيد برفى رو شنيدى؟! خودشيفتگى كه داشت؟! مثل اون روزا آينه به دست مى گرفتم و پايين يه درخت بزرگ كه پشت عمارت بود مى نشستم و به خودم نگاه مى كردم!
بهش نگاه كردم! بلوف نمى زد! با اين سنش معلوم بود كه تو زمان خودش خيلى زيبا بوده...

مامان پيرى: بين همه ى اون خدمه ها يه دختر خوشگل بود! اسمش نسيم بود! از منم خوشگل تر! ازش بدم مى اومد! تو نگاش آتيش بود! عقده بود! ولى من سالار بودم! سرور بودم! بهش محل نمى دادم! از حرصش كاراى سختو به اون مى دادم! مجبورش مى كردم همه ى لباسامو ببره و بشوره! به بقيه اونقدر سخت نمى گرفتم! اونم هيچى نمى گفت! فقط نگام مى كرد! با عقده! همون نگاش جرى ترم مى كرد كه بيشتر اذيتش كنم!
سر تو درد نيارم كه يه سالى گذشت و پچ پچ ها شروع شد بين مردم كه زن خان نازا ست! خلاصه خيلى حرفا بود كه جايز نيست بگم! همين قدر بدون كه حرف زياد بود!!! هيچى ديگه كم كم خودمم داشتم نگران مى شدم! اون زمان كه مثل الآن نبود يه زن بچه دار نشه و با كلى دوا و دارو باوروش كنن! خلاصه يكى بهم بيدمشک و عسل مى داد! اون يكى زرشک و شكر مى داد!
خنديد و ادامه داد: حامله شدم! ديگه تو عمارت ولوله افتاده بود... صالحى يه هفته سور داد! داشت پسر دار مى شد! نه ماه چه طورى گذشت بماند ولى بعدش ديگه رنگ خوشى نديدم! بچه دختر بود... اسمشو گذاشتم اشرف...
مات نگاش كردم! يعنى قبرى كه ما نبش كرديم در واقع مال عمه م بوده؟؟؟!
وقتى حالت صورتمو ديد خنديد: نه! صبر كن! اشرف بزرگ مى شد و ابهت من كم! ديگه خان دور و برم نبود! منم ديگه حامله نمى شدم! چند ماهى كه گذشت مى ديدم سر و گوشش مى جنبه! ولى چى مى تونستم بگم؟! خان بود...
چند ماه ديگه كه گذشت شكم نسيم بالا اومد...
به اين جا كه رسيد دوباره سكوت كرد و نيم خورده ى شيرينى شو برداشت و انداخت تو دهنش... شيرينى شو كه خورد ادامه داد: صالحى نسيمو عقدش كرد! حالا ديگه نسيم واسم ناز مى كرد! افه مى اومد! اشرف يه ساله و خرده اى سنش بود كه پسر نسيم به دنيا اومد! اسمشو گذاشت اشرف...
خنده م گرفت! انگار اسم قحط بود كه هى دختر و پسرو مى زاشتن اشرف...
- اون ديگه چرا گذاشت اشرف؟!
مامان پيرى: عقده... خيلى ازم عقده داشت! حقم داشت! اون موقع صالحى واسه يه كارى رفت شهرستان... نسيمم كه حالا شده بود سوگولى تا مى تونست اذيتم مى كرد! حرفش برو داشت! نمک به حروم اشرف منو خيلى اذيت مى كرد! واسه منم پشت چشم نازک مى كرد! روز به روز خوشگل تر مى شد و من ارزشم كم تر... صالحى ديگه محلم نمى داد! اى كور شه همچين مردى كه تا يه زن خوشگل تر از زن خودشو مى بينه اختيار از كفش مى ره...
دو تا اشرفا بزرگ مى شدن! دخترم يه پاش يكم لنگ مى زد! نسيم بچه شو مجبور مى كرد اشرف منو مسخره كنه و زير پاش سنگ بندازه! اشرف منم كارى نمى تونست بكنه! منم هيچى نمى گفتم! نمى تونستم بگم!
يادمه يه دفعه زير اون درختى كه مى نشستمو كنده بودن واسه سوزوندن ريشه هاش... تابستونا اونجا حشره زياد جمع مى شد! درختم خيلى بزرگ بود! اون زمون ريشه رو مى سوزوندن كه درخت خودش خشک بشه! اينجورى از چوبشم خوب مى شد استفاده كرد... بهتر از قطع كردن بود...
اون روز توى عمارت دنبال اشرفم گشتم! نبود! توى حياط گشتم! نبود! رفتم پيش پسر نسيم! داشت تو حوض ماهى مى گرفت! گفتم اشرف كو؟!
گفت نمى دونم با مامانم رفتن حياط پشتى!
رفتم تو حياط پشتى! رفتم نزديک درخت... ديدم يه جا خيلى حشره جمع شده!
نفس عميقى كشيد و با يه لحن كه سوز داشت گفت: نسيم اشرفمو هول داده بود تو اون چاله... حشره ها زده بودن بهش و دخترم چون لنگ مى زد نمى تونست پاشه... فقط گريه كرده بود و داد زده بود و هيچكى بهش نرسيده بود...
رو سر بچه م پر از عنكبوت و حشره بود... ريشه ى درخت كه زده بود بيرون افتاده بود روش... بغضم گرفت و همونجا قسم خوردم كه تلافى كنم!
بهش گفتم: گريه نكن مادر! درت ميارم...
بچه م از ترس هيچى نگفت! صداشم در نمى اومد! صداش كردم: اشرفم! دخترم! دستتو بده به مادر! بازم صداش در نيومد!
اشک از چشماش چكيد پايين: دخترم از ترس سكته كرده بود! اشرفم تو سن شيش سالگى زنده به گور شده بود!
به اين جا كه رسيد هق هقش اتاقو پر كرد! باورم نمى شد! يه مرگ تا چه حد مى تونست دردناک باشه؟! ولى اون درخت خشک شده! همونى بود كه من اون شب... باورم نمى شد...
دلم داشت مى تركيد! مى خواستم داد بزنم به حال اشرف! مگه اون دختر چه گناهى داشت؟! مامان پيرى اشكاشو پاک كرد و گفت: دخترمو از اون گودال لعنتى در آوردم! تن بى جونشو! اشک چشماى خوشگلش هنوز خشک نشده بود! كاش يكم زودتر رسيده بودم! بغلم گرفتمش و رفتم سمت عمارت! داد زدم كه مردم بياين ببينين دخترم مرده! از دست شماها سكته كرده! نسيم يه گوشه واستاده بود و فقط نگاه مى كرد! عقده هنوز تو نگاش بود! آتيش چشماش هنوز روشن بود! قسم خوردم كه به آتيش بكشونمش...
ولى اون موقع كارى ازم برنمى اومد! اشرفمو تو همون باغ تو قسمتى كه همه ى اجدادو دفن مى كردن چال كردم!
نه گزاشتم اون گودالو پر كنن و نه گذاشتم ريشه رو بيشتر از اين بسوزونن! روزا ديگه به جاى اينكه اونجا تو آينه به خودم نگاه كنم به گودالى كه دخترمو تو خودش كشته بود نگاه مى كردم و ضجه مى زدم و قسم مى خوردم كه تلافى كنم!
يه هفته بعدش صالحى اومد و موضوعو كه فهميد يكم دلدارى م داد و اون شب پيشم موند! بعدشم باز برگشت پيش سوگولى ش! انگار نه انگار كه چيزى شده باشه!
همون يه شب كه پيشم بود كافى بود تا دوباره باردار شم! خدا بهم رحم كرده بود! دوباره تو صورتم نگاه كرده بود ولى باز ناشكرى خودم بود! اين بار كمتر دور و برم پر بود! خانوم هنوز نسيم بود! چو انداخته بودن كه زن اول خان دختر زائه! ولى بازم من حامله بودم! از خان! نه ماه گذشت و بچه به دنيا اومد! اين بار پسر!
اين كه چيا شد و باز چه جشنى تو عمارت بود بماند! همين قدر بدون كه نسيم ترسيده بود! هرچى نبودم زن اول خان بودم! حالا هم كه پسر زاييده بودم! يه پسر خيلى خوشگل!
آهى كشيد و گفت: تيرداد عين هو باباشه...
تعجب كردم: پس پدر من چى؟! اون چى شد؟!
زهر خندى زد: صبر داشته باش...
نفس عميقى كشيد و گفت: خسته شدى؟! به پريسا بگم چيزى بياره بخورى؟!
- نه نه! ادامه بدين!
سرشو تكون داد و گفت: چيزى خواستى بگو! جونم برات بگه كه اسم پسرمو گذاشتم محمد... روزبه روز خوشگل تر مى شد! پسر نسيمم خوشگل بود آ! ولى محمد من يه چيز ديگه بود... با وجود محمد درد از دست دادن اشرف كمتر شده بود واسم ولى فراموشم نشده بود! حالا ديگه بين من و نسيم جنگ بود! هر دومون پسر داشتيم... هر دومون خوشگل بوديم... صالحى هم بى خيال هردومون به اين افتخار مى كرد كه دوتا پسر داره...
يه شب پيش من بود يه شب پيش نسيم... من پيشش از نسيم بد مى گفتم نسيم پيشش از من بد مى گفت... خلاصه بگم گذشت و گذشت كه پسرا بزرگ شدن... اشرف نمى خواست زن بگيره... ولى دور برداشته بود و با خيلى از دخترا مى پريد... نسيمم بهش افتخار مى كرد...
محمدم درگير درس و دانشگاهش بود...
همون موقع ها بود كه صالحى مرض قلب گرفت و يه سكته ى ناقص زد و مرد! دليلشم هيچوقت نفهميديم... واسم سخت بود! هرچى نبود شوهرم بود! باهاش روزاى خوبى داشتم! هرچند سرم هوو آورد ولى اون موقع به مرد يه زن دار مى گفتن....
خنده م گرفت... خودشم خنديد و سرشو تكون داد: مردم جاهل بودن ديگه... اوايل انقلاب بود و اوضاع قاراش ميش... اشرف هنوز با دخترا بود و محمد پى درسش... محمدم از يه دختر نجيب و خان زاده كه خيلى خوشگلم بود خوشش اومده بود... اسمش سمانه بود... ماشالا هزار ماشالا عروسم يه تيكه جواهر بود... خدا رحمتش كنه! درس محمد تموم نشده بود كه عقد كردن... نسيم مريض بود... چون اوايل جوونيش زياد كار كرده بود كمر درد داشت... زانوهاشم درد مى كردن...
سمانه يه پسر خوشگل واسمون آورده بود كه اسمشو گذاشتن تيرداد... اونقدر نوه مو دوست داشتم كه حاضر بودم بميرم واسش... زود بود بچه آورده بودن ولى قدمش خير بود...
چند سالى گذشت... اشرف گندكارى هاش روز به روز بيشتر مى شد! من و نسيمم ديگه كارى به كار هم نداشتيم! اون اونور عمارت بود و من اينور عمارت...
سال شصت و هشت بود... جنگ بود... همون موقع ها بود كه اشرف گند بالا آورد و يه دختر ازش حامله شد... تو شهر بهش تف و لعنت مى انداختن! دختره چو زده بود كه اشرف نامرده... چون اشرف قبولش نكرده بود اينطور گفته بود... نسيم كه اينا رو مى شنيد حالش بدتر مى شد... اشرف رفت دنبال دختره ولى تو راه تصادف كرد و جا به جا مرد... نسيمم كه اينو شنيد پنج دقيقه بعدش سكته كرد... بيچاره آخراى عمرشم بود...
هردوشونو تو عمارت قبر كرديم... چند ماه بعدش رفتم دنبال دختره... بچه رو با مشخصات صالحى داده بود پرورشگاه و بازم حامله بود... از اشرف و مادرش و زن و بچه ش بيزار بودم... دختره رو از پرورشگاه نگرفتم... نوه ى من كه نبود...

تو چشام زل زد و گفت: اشرف منو اونا زنده به گور كردن... منم بعد از اينكه محمد و سمانه و بچه شون رفتن خارج قبرشو كندم و جنازه ى باباتو كه هنوز نپوسيده بودو سوزوندم... خودم سوزوندمش... حتى به سنگاى داخل قبرشم رحم نكردم! قبرو پر كردم و يه سنگ قبر جديد بدون تاريخ فوت زدم كه كسى نفهمه كى مرده! چون واقعا معلوم نبود چه روزى مرده و چه روزى سوخته... بعدشم اون عمارتو واسه هميشه ترک كردم... انتقاممو گرفته بود... هرچند از مرده ش... نسيم بچه ى منو زنده به گور كرد و منم بچه ى اونو گور به گور...
اينا رو گفت و ساكت شد... هر دومون ساكت بوديم... چى بايد مى گفتم؟! داد مى زدم؟! يا هوار؟! شايدم بايد از پدرى كه هيچوقت نديده بودم و منو نخواسته بود دفاع مى كردم... يا اينكه از مادرى كه خيلى راحت منو ولم كرده بود گله مى كردم... يا... يا اينكه يه تف به صورت اين زن كه روبروم نشسته بود و با چشاش زل زده بود بهم مى انداختم ...
ولى هيچ كدوم از اين كارا رو نكردم... فقط به يه لحن آروم گفتم: چرا اومدين سراغم؟! چرا بعد اين همه سال يادم افتادين؟! چرا اون خونه رو به نامم زدين؟! چرا ازم كمک خواستين كه نوه تونو از دوست دخترش جدا كنم؟!
سرشو به پشتى كاناپه تكيه داد و چشاشو بست: اومدم سراغت چون عذاب وجدان داشتم! تو گناهى نداشتى! درست مثل اشرف من! ولى بعد اين همه سال اومدم چون گمت كرده بودم! فرار كرده بودى از پرورشگاه! با بدبختى پيدات كردم! اون خونه رو به نامت زدم چون حقت بود! بيشتر از اون... ازت كمک خواستم چون ... چون كسى رو به غير از تو نداشتم كه كمكم كنه! چون نمى خواستم تيردادم با اون دختر بدبخت بشه... اولش نزاشتم نبش قبر كنى چون مرده اى نبود! ولى بعدش گفتم بزار خودت همه چيزو بفهمى!!!
و ديگه هيچى نگفت! منم نگفتم! چون هيچى واسه گفتن نداشتم! پس پا شدم و آروم از اتاق زدم بيرون...
پريسا پايين روى سراميكا رو طى مى كشيد... از كنارش گذشتم و رفتم بيرون! آدما اين روزا خيلى ساده از كنار هم مى گذرن... اونقدر ساده كه همديگه رو نمى بينن!
از حياط رد شدم... درو باز كردم و زدم به خيابون... نمى دونستم بايد از مادربزرگ تيرداد متنفر باشم يا از نسيم... از اشرف پدرم يا محمد عموى ناتنى م يا شايدم اشرف عمه ى ناتنى م؟! مادرى كه اسمشو نمى دونستم يا سمانه زن عموم؟! از خودم يا تيرداد؟! از كى متنفر باشم؟! سرمو بلند كردم رو به آسمون!
خدايا تو بگو از كى متنفر باشم؟! فقط به زبون من بگو... به زبون خودم كه بفهمم! خدايا صدامو مى شنوى يا بين اين همه آدمک منو يادت رفته! اصلا هستى؟! خوابى؟! بيدارى؟!
بايد كجا برم؟! خونه اى كه به ناممه و يكى بعد از بيست سال مياد ميگه حقته؟! بعد از بيست سال كه آواره ى كوچه و خيابون بودم... يا برم سر خاک پدرى كه تو قبرش نيست و خاكستر شده؟! يا سر خاک مادرى كه هيچى ازش نمى دونم؟! كجا برم؟! د يالا بگو ديگه...
بغضم تركيد و به هق هق افتادم! زانوهام خم شد و روى پياده روى خلوت بالا شهر خم شدم! دستامو حائل كردم كه نيفتم! ولى انگار طاقت اينم نداشتم! شونه هام مى لرزيدن! بغضم بزرگ بود! بغض يه دختر كه هميشه سعى مى كرد نگهش داره... و چقدر سخت بود كه يهو بخواى همه ى اين عقده ها رو با چند قطره اشک بريزى بيرون... سخت بود... خيلى سخت...
مى خواستم داد بزنم! اونقدر بلند كه حنجره م بسوزه! اونقدر بلند كه همه صدامو بشنون... بشنون چقدر درد مى تونه تو سينه ى يه دختر باشه... يه دختر كه تو همه ى داستانا از جنس همه س... ولى از جنسشون نيست! نيست! بخدا نيست!
دستامو همونطور كه رو زمين بود مشت كردم... فشارى بهشون دادم و پا شدم... اين همه وقت نشكستم... الآنم نمى شكنم! با پشت دست اشكامو پاک كردم و آب دهنمو قورت دادم بلكه بغضمم باهاش بره پايين...
راه افتادم سمت خيابون اصلى كه يه تاكسى بگيرم... الآن يه نقطه ى مجهول تو زندگى م بود... اين بچه از كجا اومده؟!
يه تاكسى گرفتم... براى اينكه به مطب برسم بايد يه بار ديگه مى رفتم ايستگاه... نگام چرخيد سمت بازار...
بى هدف رفتم تو بازار... هنوز يكم زود بود واسه دكتر...
- خانوم سوا نكن... در همه...
چند قدم از اونجا فاصله گرفتم... يه زنه با صداى نسبتا بلندى گفت: گلابى هام سه تومنه؟!
كسى جوابشو نداد! اونم واسه جواب صبر نكرد...
يه دختر بچه اومد جلوم: آدامس بدم؟!
اونم واسه جواب من صبر نكرد و رد شد از كنارم... انگار از نگام فهميد آدامس نمى خوام...
رفتم سمت خروجى! اصلا نمى دونم چرا اومدم اينجا... يه دختره با عجله خودشو كوبوند بهم و رد شد...
منم صبر نكردم كه بهم ببخشيد بگه... اين روزا همه عجله داشتن...
مى خواستم تا ايستگاه پياده برم... همونطورى واسه خودم از روى جدولا مى رفتم كه صداى آشنايى نگامو به سمت خودش دوخت...
- هونام خانوم؟!
آرمين بود... اون لحظه فقط اينو كم داشتم...
- سلام... خوبين؟!
ماشينو نگه داشت و پياده شد و اومد سمتم: سلام... جايى مى رفتين؟!
مسلما نمى تونستم بهش بگم دارم مى رم سونوگرافى! پس گفتم: نه... مى رم... خونه...
يه لبخند از اون دختر كشا زد و گفت: خب بياين من مى رسونمتون...
يعنى مى خواستم سرمو بكوبم به ديوار... با اين حال مثل احمق ها لبخند زدم و رفتم و سوار شدم...
آرمين بدون اينكه چيزى بگه رانندگى مى كرد... انگار كلافه بود و مى خواست يه چيزى بگه... بلآخره طاقت نياورد و گفت: راستش مى خواستم باهاتون صحبت كنم...
گيج گفتم: بفرمائيد...
بعد همونطور كه نگام به جاده بود گفتم: از اين ور بريد...
جلوى خونه ى تيرداد نگه داشت و يه نگاه به دروازه انداخت: مى خواستين برين خونه ى تيرداد؟!
بى توجه به حرفش گفتم: گفتين مىخواستين باهام حرف بزنيد...
آرمين: بله... راستش مى خواستم بگم... بگم كه مى شه بيشتر باهم آشنا شيم؟!
آخى نازى! چقدر خجالتى! بدون اينكه دست و پامو گم كنم يا شوكه بشم گفتم: نه!
مات بهم خيره شد... هرچند انتظار بله ازم نداشت ولى اين نه هم واسش عجيب بود...
لبخندى زدم و بدون اينكه بهش اهميت بدم پياده شدم... ولى چون گوشه به گوشه ى جدول پارک كرده بود پام به جدول گير كرد و سكندرى خوردم و افتادم زمين...

خنده م گرفت! تو اين چند روز، روزى صدبار افتادم...
آرمين سريع پياده شد و اومد بلندم كرد... مى خواستم بازومو از تودستش بكشم كه همون موقع در باز شد و تيرداد اومد بيرون...
با ديدن ما سر جاش ايستاد... آروم بازومو از دست آرمين كشيدم بيرون... آرمينم به تيرداد سلام كرد و يه نگاه به من انداخت و رفت و سوار ماشينش شد و ازمون دور شد...
ولى نه من نه تيرداد به رفتنش نگاه نكرديم... نگاه هر دومون به هم بود... تيرداد آروم از جلوى در رفت كنار: بيا تو...
رفتم سمتش و از جلوش رد شدم... در و بست و دنبالم اومد بالا... تا در خونه رو بست گفتم: تيرداد...
بدون اينكه نگام كنه گفت: وسايلتو جمع كن و برو... همين...
گيج شدم... از اينكه گفت برو تعجب نكردم! از اين كه اينجورى قيد اون بچه ى كه آخرشم نفهميدم از كجا اومده رو زد متعجب شدم...
دستامو پشتم به هم گره زدم و به ديوار تكيه دادم: پس بچه ت...
خنديد... خيلى! خنده ش كه تموم شد باز شصتشو كشيد گوشه ى لبش: ببين خانوم كوچولو... اون قرصايى كه تو تو اون مشروب ريخته بود خيلى سبک بودن... من ام اس دارم... خب؟! يعنى قرصاى تو پيش قرصاى مغز و اعصابى كه من مى خورم مثل اسمارتيسه...
دوباره خنديد و يه قدم اومد جلو: فكر كردى اونقدر احمقم كه فرق خون بكارت يه دختر و با خون انگشت ارميا تشخيص ندم؟!
مات و مبهوت به لباش خيره شدم... داشت بهم نزديک تر مى شد... فاصله مون يه قدم بود...
لبامو تكون دادم: پس چرا...
انگشت اشاره شو گذاشت رو لبام: هيششش... هيچى نگو... مى خواستم بدونى منم اگه بخوام مى تونم يه دكترو بخرم...
دهنم باز مونده بود... اونقدر شوكه بودم كه حس مى كردم مغزم فعال نيست...
- پس چرا طورى وانمود كردى كه انگار نمى دونى؟!
بازم خنديد: مى خواستم ببينم تا چه حد پيش مى رى! من... بخاطر توى لعنتى از همه گذشتم...
نمى دونستم بايد خوشحال باشم يا ناراحت...
تيرداد: دوستت دارم...
بغض كردم...
تيرداد: دوستت دارم...
بغضم بيشتر شد...
داد زد: د لعنتى مى گم دوست دارم...
بعد اومد نزديک تر... حالا آروم تر بود... زمزمه كرد: رفتم تو محلتون در موردت تحقيق كردم! حرفاى خوبى نشنيدم...
داشت بهم توهين مى كرد... پس نبايد ساكت مى موندم... با تندى گفتم: ها؟! دختر خراب آره؟!
بعد بدون اينكه منتظر شم كه جوابى بگيرم رفتم بالا و وسايل كمى كه داشتمو جمع كردم... به پاپى هم اشاره كردم دنبالم بياد... پشت پام راه مى اومد... نمى دونم چرا اما دوست داشتم حرفاشو پس بگيره... بهم بگه نرو... بمون...
روى مبل نشسته بود سرشو به عقب هول داده بود و دستاش مشت شده بود... لعنتى واسه يه بار بگو صبر كن! فقط همون يه بار بگى بسه! بگو! همين الآن! شايد فردا نباشم... صدام كن...
رفتم سمتش... عشق بود؟! عادت بود؟! هرچى كه بود! مى خواستم بمونم! نه واسه يه ماه! نه تا وقتى كه اون بچه ى خيالى سقط بشه! واسه هميشه! مى خواستم بمونم! حتى اگه بجاى سى سال سه سال ديگه زنده باشه...
لبامو تكون دادم: خداحافظ...
يه چيزى گفت كه نفهميدم...
كاش بلند... محكم... با داد... بگه نرو... اصلا آروم بگو... اشاره كن! بر مى گردم... پاپى مى خواست بره سمتش كه با پام كشيدمش... يه كارى كن بزار بمونم... حتى بهم بد كن! ولى بگو بمون...
بيا رامو سد كن! بخدا پشيمون مى شم! د بيا ديگه عوضى! دارم مى رم! اشكام داشتن راشونو باز مى كردن! چشامو بهم فشار دادم كه نيان بيرون...
چيزى نمونده بود داد بزنم! داد بزنم و بگم چرا اينقدر بى رحمى؟! رفتم سمت در... بازش كردم! ولى...
قبل از اينكه برم بيرون برگشتم سمتش... سعى كردم صدامو نلرزونم: آرمين بهم درخواست دوستى داد! قبول نكردم! جلوى در افتادم! كمكم كرد پا شم... كاش...
و يه لحظه سكوت... داشت بهم نگاه مى كرد... چشماى قهوه اى ش ديگه نمى درخشيد...
- كاش يكم بيشتر تحقيق مى كردى!
و درو بستم... بازم من و يه خيابون كه جلوم بود... ديگه كارى نداشتم!
زندگى پيش روم بود... رفتم رو جدول... آروم آروم راه مى رفتم... نگامو دوختم به كفشام... تازه و شيک... حس كردم دلم واسه اون كفشاى پاره تنگ شده... اون روزا كه همه ى دغدغه م اين بود كه يه مانتوى جديد بخرم... اون روزا كه به حرفاى مردم اهميت نمى دادم! به حرفاى آدماى كوتاه فكر...
اما الآن...
خيلى فرق داشت...
تيرداد... ناخواسته وارد زندگى م شده بود...
كاش منصف تر بود! اونم مثل بقيه... ارزششو نداشت! با دستام اشكامو محكم پاک كردم... پاپى پارس كوتاهى كرد و دويد جلو...
نگاش كردم... موجود دوست داشتنى نجس!!!
يه بى ام و مشكى جلوى پام نگه داشت... شيشه هاى دودى! راننده ش كى بود؟! تيرداد يا نه؟! لبخند زدم! يه لبخند بى اختيار... پاپی رو صداش زدم...
شايد تيرداد باشه... اومده دنبالم... و شايد...
درو باز كردم...
سوار شدم...
و...
درو بستم.......



پایان....


نویسنده:
كلاله قربانى