رمان قدیسه نجس قسمت هشتم
براى چند لحظه نفهميدم چى گفت! دقيقا قاطى كرده بودم... قبر خاليه؟! يعنى چى؟!
به ارميا نگاه كردم... اونم دست كمى از من نداشت...
رو به امجد گفت: يعنى چى آقاى امجد؟!
امجد سرشو يكم خم شد و سرشو برد پايين و روبه همونى كه تو قبر بود گفت: يعنى چى؟! مگه مى شه؟!
گور كنه از همونجا گفت: من خودم يه عمره قبر مى كنم... حدش همين قدره ديگه... تازه اين قبر اصلا سنگ نداره... كفنش كجاست؟
امجد: اون كه حتما پوسيده...
- كفن بپوسه سنگ كه نمى پوسه...
رو به ارميا گفتم: سنگ چيه؟!
ارميا: فكر كنم دور قبر سنگ مى زارن... منظورم داخلشه...
گيج بودم... توى يه روز چندتا شوک با هم؟! سرمو هى تكون تكون مى دادم كه افكارم منظم بشن... طورى قاطى كرده بودم كه حس مى كردم هرآن ممكنه مغزم منفجر شه...
يه قدم رفتم عقب... قبر خاليه... يه قدم ديگه... پس هيچ جنازه اى در كار نيست... يه قدم ديگه... دو حالت داره... يه قدم ديگه... حالت اول... يه قدم ديگه... يا يكى دزديدتش... يه قدم ديگه... كى يه جنازه رو كه بيست سال پيش دفن شده رو مى دزده؟!... يه قدم ديگه... به چه دردش مى خوره؟!... يه قدم ديگه... پس كسى ندزديدتش... يه قدم ديگه... حالت دوم... يه قدم ديگه... يا از اولشم كسى نبوده... يه قدم ديگه... پس من بى هويتم... يه قدم ديگه و... پام گرفت به يه شاخه و به عقب سوق پيدا كردم و...
سقوط... صداى جيغم سكوت اون جايى كه بهش مى گفتن قبرستونو شكست... و صداى ارميا كه فرياد زد: هونام؟!
دستمو به يه شاخه گرفته بودم... يه درخت بزرگ كنارم بود و زير پام خالى... بجز اون چيزى نمى ديدم... حتى نمى دونستم چقدر از زير پام خاليه... و اين خيلى بد بود!
صداى ارميا رو مى شنيدم: هونام؟! كجايى؟!
قدرت اينكه صداش كنمو نداشتم... شاخه هه يه صدايى داد و دستم ول شد... و باز هم سقوط... اين بار صداى جيغم بلند تر بود... چند تا قل خوردم و باز هم سقوط... اين بار عمق كمترى بود...
چشامو كه بسته بودمو باز كردم... ته يه گودال افتاده بودم... بى اختيار دست و پا مى زدم... بى صدا... فقط صداى نفسام بود... يه چيزى روى صورتم وول مى خورد كه نمى دونستم چيه... انگار كه سنگ كپ كرده باشم... بى حركت شده بودم... فقط لبام تكون مى خوردن... حرفاى نامفهومى رو تكرار مى كردم كه خودمم نمى فهميدم چى ن...
صداى ارميا داشت نزديک مى شد: هونام؟! كجايى؟! داد بزن دختر...
تنم يخ زده بود و قدرت تكلممو از دست داده بودم... اون موجود كه نمى دونستم چيه ولى احتمال مى دادم حشره باشه! يه چيزى مثل عنكبوت بود باز روى صورتم حركت كرد... همين يه عامل واسه تحريکم كافى بود كه حنجره مو بسوزونم... چنان جيغى زدم كه خودمم كر شدم...
ارميا از يه جايى پريد و سريع اومد بالاى گودال و نور و زد رو صورتم... حتى قدرت اينكه اون لحظه چشامو ببندم هم نداشتم... سريع دستشو دراز كرد و با يه لحن كه سعى مى كرد آرومم كنه گفت: چته دختر؟! دستتو بده من...
فقط نگاش كردم...
شمرده شمرده گفت: هونام... هيچى نيست... حواست نبوده افتادى توى يه گودال كوچيک... خب؟!
بغض كردم: قبره؟!
ساكت شد... ولى زود گفت: نه... قبر نيست... يعنى شكل قبر نيست... گودالو كندن واسه سوزوندن ريشه ى درخت...
سرمو چند بار پشت سر هم تكون دادم...
ارميا: مى تونى بلند شى؟!
- آره... آره... آره...
اومدم پا شم كه ديدم تنم حس نداره... درد زيادى نداشتم... ولى انگار عضله هام از كار افتاده بودن... و اين بخاطر ترس زيادم بود... نمى ديدم ارميا داره چيكار مى كنه! ولى دوست داشتم هرچه زودتر منو از اون گودال نحس بكشه بيرون...
دستشو گرفت سمتم: فقط آروم باش و دستتو بده به من...
دستمو يكم حركت دادم... هنوز جاى زخم ديشب خوب نشده بود... حالا سوزشش بيشتر شده بود... با اين حال به قول ارميا سعى كردم آروم باشم... دستمو گرفتم بالا... يكم بيشتر خم شد كه بهم برسه...
دستمو كه گرفت گفت: خيله خب... حالا مى تونى بياى بالا؟!
همون لحظه صداى بقيه اومد...
امجد: آقاى نيک زاد حالش خوبه؟!
ارميا داد زد: دارم كمكش مى كنم بياد بيرون...
امجد داد زد: لازم نيست ما بيايم؟!
ارميا: نه! چند دقيقه اى صبر كنيد...
سعى كردم بشينم... دستم تو دست ارميا بود... البته اون خيلى خم شده بود تا دستمو بگيره... يه فشار به دستم داد و گفت: خوبه... حالا من مى كشمت بالا... خودتم كمک كن... خب؟!
سرمو تكون دادم و ارميا توى يه حركت منو كشيد بالا... خودمم كمک كردم و پامو به ريشه ى همون درختى كه ارميا مى گفت گير دادم و رفتم بالا... حالا پام نمى رسيد كه بزارمش رو زمين... بايد يكم ديگه خودمو مى كشيدم بالا... ولى از دست ناقصم نمى تونستم كمک بگيرم...
ارميا دستشو انداخت دور كمرم و قبل از اينكه دوباره بيفتم با يه حركت سريع كشيدم بالا... هردومون افتاديم كنار هم...
نفسمو دادم بيرون و براى چند لحظه چشامو بستم... ارميا خم شد سمتم و گفت: خوبى؟!
جوابشو ندادم... بجاش گفتم: مرسى! اگه نيومده بودى حتما سكته مى كردم...
خنديد و گفت: تو كه راست مى گى!
- حالا چى مى شه؟! چرا قبر خالى بود؟!
يه لحظه ساكت شد و بعد با يه لحن جدى گفت: اين وسط يه چيزى لنگ مى زنه... اصرار خانوم صالحى به اينكه پاى سندو امضا كنى و بعدشم اين قبر خالى!
نمى دونم چرا اما يهو گفتم: فقط اينا كه نيست! امروز تيرداد منو بردم سونوگرافى و دكتر گفت كه من واقعا...
خجالت كشيدم بقيه شو بگم...
- واقعا چى؟!
- واقعا حامله م!
احساس كردم از شدت شوكى كه بهش وارد شده سكته كرده... ولى وقتى صداشو شنيدم فهميدم احساسم اشتباه بوده...
ارميا: يعنى چى؟! مطمئنى؟!
- دكتر كه اينو گفت! استغفرالله شدم مريم مقدس...
خنديد: ته توه قضيه رو درميارم...
بعد سعى كردم پا شم...
ارميا اومد كمكم كنه كه نزاشتم... همونطور كه لنگ مى زدم رفتم سمت اونجايى كه ازش سقوط كرده بودم و بعدش قل خورده بودم تو گودال... ارميا چراغ قوه رو واسم گرفته بود كه جلومو ببينم... حالا يكم واضح تر بود... از يه ارتفاع حدودا يک مترى افتاده بودم... البته چون به شاخه آويزون بودم اين ارتفاع زياد بهم آسيب نزده بود... همونطور كه لنگ مى زدم سعى كردم برم بالا...
اين روزا چقدر بدبختى رو سرمه... دستامو گذاشتم بالا و عمود نگه داشتم... كف دستم مى سوخت اما اهميتى ندادم! دوست نداشتم باز از ارميا كمک بگيرم و البته نمى خواستم بيشتر از اين ضعيف جلوه كنم!
كافى بود اون لحظه تيرداد منو مى ديد و باز دهنش وا مى موند كه بچه چطور زنده س...خنده م گرفت... دستمو يكم فشار دادم كه خودمو بكشم بالا... امجد كه بالا سرم وايساده بود خم شد كه بهم كمک كنه كه نزاشتم و خودم اومدم بالا... به دردش مى ارزيد...
ارميا هم بعد از من اومد بالا... كف دستمو ماليدم و رو به امجد گفتم: يعنى چى كه قبر خاليه؟! سركاريم؟!
امجد: والا من خودمم موندم! اين آدرسى بود كه خانوم صالحى دادن!
ارميا كه بخاطر بالا اومدن نشسته بود پا شد و گفت: شايد قبر اونجا نباشه...
امجد: نه ما صبح اومده بوديم همين جا بود...
ارميا سعى كرد لحنش عادى باشه: كى سنگ قبرو برداشته؟!
امجد تيز نگاش كرد... هر چى نباشه طرف وكيل بود! عمرى با اين چيزا سرو كار داشت...
مرده كه سفيد پوشيده بود گفت: اگه كارى ندارين من ديگه بايد برم...
امجد رو كرد بهش و خواست بهش پول بده كه دست امجدو پس زد: نبش قبر همين جورى شم حرامه آقا! ديگه با پول قاطى ش نكن كه بدتر بشه...
امجد: ولى قبر كه خالى بود...
مرد سفيد پوش: حتما خدا نخواسته... خداحافظ!
و بعد با همون پسره كه كلنگش رو دوشش بود رفتن... باز مونديم ما سه نفر... ما هم كه ديگه اونجا كارى نداشتيم... از اونجا زديم بيرون... سوار ماشين كه شديم بى اختيار يه نفس راحت كشيدم...
به محض اينكه امجد راه افتاد گفتم: مگه واسه نبش قبر نبايد از دادگاه حكم گرفت؟! اون وقت كارا اينقدر زود راه افتاد؟! اصلا گيريم كه جنازه اى هم بود... كى بايد ازش نمونه بردارى مى كرد واسه آزمايش؟!
امجد: دخترم پول خيلى وقتا كارا رو زودتر راه مى اندازه! در ضمن اين كار ما قانونى نبود...
ارميا: يعنى مى خوايد بگين شما از دادگاه حكم نداشتين؟!
امجد: ببينيد... خانوم صالحى امروز با من اومدن و يه قبر كه اتفاقا سنگش تازه هم بود به من نشون دادن و گفتن كه قبره پسرشونه...
سريع گفتم: اسمش چى بود؟! رو قبر اسمش چى بود؟!
امجد يه لحظه فكر كرد! انگار مى خواست يادش بياد... بعد از چند لحظه سكوت گفت: اسمش اشرف بود... آره... اشرف صالحى! ولى...
دوباره چند لحظه سكوت و بعدش سريع گفت: ولى تاريخ فوت نداشت...
ارميا: مگه مى شه؟! خيلى وقتا شده تاريخ تولدو نمى زنن ولى فوت حتما بايد باشه...
امجد: نه نه! تاريخ تولدش بود ولى فوت نداشت! مطمئنم! يعنى روى سنگ قبرش تقريبا خالى بود...
خم شدم به جلو: آقاى امجد مى دونيد كى سنگ قبرو بريد؟!
امجد سرشو تكون داد: نه دخترم... خانوم صالحى گفت خودش يكى رو مى فرسته...
فكمو دادم جلو: بياين فكر كنيم جنازه اى هم بوده! چرا اينجا دفنش كردن؟! اصلا معلوم نيست كجا هست!
امجد: اين جا باغ بزرگ خاندان صالحى يه! در واقع اجدادت اينجا زندگى مى كردن! پشت اون قسمتى كه رفتيم يه عمارت بزرگ هست كه البته هيچى ازش نمونده! ولى...
باز ساكت شد و اين بار يه گوشه نگه داشت! چراغ داخل ماشينو روشن كرد و طورى نشست كه هم من و هم ارميا ببينيمش...
- ولى چيزى كه از همه مشكوک تره اينه كه بعد از سال شصت و هشت ديگه كسى از اين خاندانو اونجا دفن نكردن! نمى دونم! طبق يه سرى آدابشون كه من ازشون سر درنميارم!
سريع گفتم: خب اين كجاش مشكوكه؟! خيلى هم خ...
حرفمو نصفه رها كردم! يه لحظه پيش خودم حساب كردم! من متولد هفتاد بودم! پس اونطور كه مامان پيرى مى گفت پدرم چند ماه قبل از به دنيا اومدنم مرده! اگه يه حساب سرانگشتى كنيم مى فهميم كه تو همون سال هفتاد مرده! طبق گفته ى امجد از سال شصت و هشت به بعد اينجا كسى رو دفن نمى كنن! پس... يه مسئله ى مجهول هست! اونم اينه كه چرا اين يارو رو كه فرض مى كنيم پدر منه رو اينجا دفنش كردن و البته نه جسدى هست و نه تاريخ فوتى؟؟؟؟؟؟؟!
ارميا: يعنى مى خواين بگيد ما قبر كسى رو كه نمرده يا اصلا وجود نداره رو نبش كرديم؟!
امجد چونه شو خاروند: انگار اينطور به نظر مى رسه!
ارميا خنديد: موضوع داره جالب مى شه!
امجد: جالب ترش اينه كه چرا خانوم صالحى نخواستن از راه قانونى وارد بشن! خيلى بهشون اصرار كردم ولى قبول نكردن!
ارميا: بياين موضوعو بازتر كنيم... خانوم صالحى بعد از بيست سال يادش مى افته كه يه نوه ى پسرى داره...
پريدم وسط حرفش: اصلا از كجا فهميده كه من نوه شم؟!
امجد: از مسئول پرورشگاه... كه مشخصات شما رو بهش داده و گفته خانومى به اسم صالحى همچين بچه اى رو تحويل داده!
- اونوقت چرا فاميلى من روشن فكره نه صالحى؟!
امجد: خب تو پرورشگاه عوض مى شه! ولى پرونده ى اصلى ثبت مى شه! در واقع سعى مى شه واسه تغيير هويتتون! شما كه بايد اينو بهتر بدونيد!
راست مى گفت اينو يادم رفته بود!
ارميا: پس تو اينكه هونام نوه ى خانوم صالحى يه شكى نيست! درسته؟!
امجد: البته اون خانومى كه اينا رو به خانوم صالحى گفته فوت شده! چند ماه پيش...
نفسمو دادم بيرون: د بيا! اينم بايد مى مرد؟!
امجد: خب اونطور كه من شنيدم خيلى مسن بودن... اين آخريا آلزايمر گرفته بودن...
ارميا: اين طور كه پيداست ما به نتيجه اى نمى رسيم مگه اينكه...
امجد: مگه اينكه خانوم صالحى يا تيرداد بهمون كمک كنن...
دستمو مشت كردم... انگشت اشاره مو باز كردم: مامان پيرى رو فاكتور بگيريد چون اگه قرار بود چيزى بگه تا الآن گفته بود!
بعد با خودم زمزمه كردم: زنيكه انگار زورش مياد اصلا حرف بزنه!
ارميا: پس يه راه بيشتر نمونده! تيرداد!
- ولى اونم بايد فاكتور بگيريم! اون اصلا از همه خل تره! معلوم نيست اين سمرو دوست داره يانه! همين جورى كشكى مى خواد باهاش ازدواج كنه!
ارميا آروم خنديد و بعد رو به امجد گفت: آقاى امجد از اون عمارتى كه مى گيد هيچى نمونده؟! اصلا اسم اين منطقه اى كه اومديم چيه؟؟!
خنديدم: نازى آباد!
ارميا هم خنديد: اونم كه رد كرده!
بعد يه نگاه به دور و اطرافش انداخت: والا من اينجا موجود زنده اى نمى بينم!
- شما چيزى از اين خاندان و اينا مى دونيد؟!
امجد: چيز زيادى نه! من فقط چندساله كه وكيل خانوم صالحى م! تنها چيزايى كه مى دونستم همينايى بودن كه بهتون گفتم!
سرمو تكون دادم: پس بريم كه كار كار خودمه! بايد از زير زبون اين تيرى حرف بكشم!
هر دوشون خنديدن و امجد راه افتاد! فكرم همه طرفه مشغول بود! اون از ديشب كه تيرداد اونطورى شد تو بارون و هى مى لرزيد! بعدشم اتفاق صبح و حامله بودنم... حالا هم يه قبر خالى بهم نشون دادن و گفتن اين يارو پدرته!!!!
جلوى دفتر حقوقى امجد پياده شديم... رفتيم و سوار ماشين ارميا شديم... چشامو بهم فشار دادم كه فكر و خيال از سرم بزنه بيرون... مگه مغزم چقدر گنجايش داشت؟! هرچى عربى خونده بودم پريده بود! بايد حتما يه سر به آرمين مى زدم! شايد مى تونست كمكم كنه! اين روزاى آخر كه چيزى به كنكور نمونده بود! سه يا چهار روز... نه چهار روز... اصلا امروز چندمه؟! پاک قاطى كردم... دلم مى خواست فقط به كنكورم فكر كنم! ولى مگه مى شد؟! يه عالم علامت سوال باهم به مغزم هجوم مى آوردن! داشتم زندگى مو مى كردما! يهو يه مامان پيرى پيدا شد و زد به حالمون! هرچند اونى كه من بهش مى گم زندگى، زندگى نبود! پوفى كردم! اينم قسمته كه فقط قسمت ما شده؟؟!
ارميا: زياد بهش فكر نكنيد... به زودى همه چيز معلوم مى شه! آرا و نامزدش امروز اومدن...
با خودم فكر كردم! تنها چيزى كه واسم مهم نبود برگشتن آرا و نامزدش بود! ولى سعى كردم خودمو مشتاق نشون بدم...
- خب؟!
- فردا شب تولدشونه ديگه!
- آها! مباركشون باشه!
- مگه شما نميايد؟!
- نه! حال و حوصله شو ندارم! فكر كنم كاراى مهم ترى داشته باشم!
- ولى فرصت خوبيه... آرمين و آرا هر سال به نوع خاصى تولد مى گيرن!
گيج گفتم: مگه تولدم نوع خاص داره؟!
فرمونو چرخوند: بايد ببينى تا بفهمى!
به اين فكر كردم كه امشب ضمير جمعى كه منو ارميا به كار مى برديم به مفرد تبديل شده!
ارميا جلوى خونه نگه داشت! قبل از اينكه پياده بشم گفتم: ممنون كه كمكم كردى! هرچه قدرم كه يه دختر شجاع باشه بازم يه دختره! با احساسات دخترونه! اگه امشب نبودى حتما سكته مى كردم! جدى مى گم!
بهم لبخند زد: هركس ديگه اى هم جاى من بود اين كارو مى كرد! شب بخير...
سرمو تكون دادم و پياده شدم... رفتم سمت خونه و واسش دست تكون دادم! تک بوقى زد و رفت...
درو باز كردم كه ديدم همه جا تاريكه... با دستم دنبال كليد برق گشتم و روشنش كردم... براى يه لحظه از ديدن تيرداد كه دستشو گرفته بود به سرشو محكم فشار مى داد ترسيدم... سريع با صدايى كه تحليل رفته بود گفت: خاموشش كن...
گيج فقط نگاش كردم...
با يه لحنى كه ملتمس بود گفت: خاموشش... كن...
سريع چراغو خاموش كردم... تيرداد روى مبل ولو شد... انگار كه از هوش رفت... با قدماى آهسته رفتم سمتش: هى تو... حالت خوبه؟!
نور كمى كه از لامپاى اتاقش مى اومد باعث شده بود ببينم كه سرشو تكون داد: خوبم...
خنده م گرفت: پس بدت چيه؟!
جوابمو نداد... به جاش چشاشو بست... بى توجه بهش رفتم تو اتاقم و لباسمو عوض كردم! طبق معمول تونيک آستين بلند و يه شلوار ساده با يه شال انداختم رو سرم... اومدم از اتاق برم بيرون كه پاپى هم اومد دنبالم...
همونطور كه مى رفتم سمت آشپزخونه به تيرداد نگاه كردم... لرزش خفيفى داشت كه زياد به چشم نمى اومد... متوجه اومدن من نشده بود... همونطور كه حالا روى مبل نشسته بود يه چيزى رو به عضله هاش تزريق كرد... مات مونده بودم بهش... خاک تو سر معتاده؟؟؟!
نتونستم جلوى خودمو بگيرم و با داد گفتم: تو معتادى؟!
بدون اينكه سرشو بلند كنه گفت: بيرون...
- واقعا كه... سمر خانوم مى دونن؟!
- بيرون...
مى خواستم چندتا ليچار بارش كنم ولى بى خيال شدم و همونطور كه هنوز يكم لنگ مى زدم گفتم: من گشنه مه...
صداشو شنيدم كه آروم گفت: به درک...
سرمو با افسوس تكون دادم و رفتم تو اتاق... من مى خوام از اين حرف بكشم؟! فردا بايد برم پيش همون دكتره... توى اتاق تست مى زدم...
پاپى هم هى اينور و اونور مى پريد... فكرم اونقدر مشغول بود كه اصلا نمى فهميدم چى مى خونم...
چند ضربه به در خورد و بعدش صداى تيرداد: بيا بيرون يه چيزى بخور...
زمزمه كردم: كوفت بخورم قيافه ى تو رو نبينم...
با اين حال چون خيلى گشنه م بود شالمو سر كردم و رفتم بيرون... لامپا رو روشن كرده بود... روى ميز جوجه كباب بود... دلم مى خواست بازم سر به سرش بزارم ولى انگار نه من حالشو داشتم نه اون... پس بى خيال مشغول خوردن شدم... اونم فقط نشسته بود و منو نگاه مى كرد... ليوان آبو گذاشتم رو ميز كه گفت:
- چرا لنگ مى زنى؟!
نه شوكه شدم و نه به سرفه افتادم و نه غذا پريد تو گلوم... عوضش خيلى عادى گفتم: معمولا وقتى مى افتن لنگ مى زنن!
- نابغه! اينو خودم مى دونم! چرا افتادى؟!
قاشقو انداختم تو بشقاب و نگاش كردم: بايد بگم؟!
- بله! بايد بدونم! معلوم نيست كجا ميرى و دارى چه بلايى سر بچه م ميارى!
خوب شد منو نديد كه كجا افتاده بودم! بچه كه هيچى! خودمم داشتم سقط مى شدم! خنده م گرفت و گفتم: نترس بچه زنده س... از تو هم سالم تره...
كنايه مو نديد گرفت و گفت: اگه دنبال كار مى گردى من مى تونم بهت كار بدم!
اين بار شوكه شدم! اين از كجا مى دونست من دنبال كارم؟! فكمو دادم جلو: تو از كجا مى دونى من دنبال كار مى گردم؟؟!
شصتشو كشيد گوشه ى لبش: هنوز مونده تا بفهمى من چيا مى دونم!
يعنى مى خواستم اون سرنگو كه زد به عضله هاشو بزنم تو گردنش تا بميره... وقتى ديد با اون حرص دارم نگاش مى كنم خنديد و همونطور كه از جاش پا مى شد گفت: شب خوش...
و رفت تو اتاقش و درو بست... مونده بودم تو كار اين بشر... شونه بالا انداختم و مشغول خوردن شدم! بايد از همه چيز سردربيارم... ولى چطورى؟! نمى دونم! غذا مو كه خوردم يكم خونه رو مرتب كردم و بعدش رفتم كه بخوابم... يه قرص خواب آور خوردم و درحالى كه به آهنگ مورد علاقه م گوش مى كردم خوابم برد...
صبح با صداى يک سره ى زنگ از خواب پريدم... اى تو روحت سودا... يعنى مطمئن بودم سوداس ها... واسه همين همونطور خواب آلود پاشدم و رفتم سمت در... ديشب اونقدر خسته بودم و ذهنم درگير بود كه اين همه خوابم واسش كافى نبود...
درو باز كردم و برگشتم برم سمت آشپزخونه كه صداى جيغش بلند شد: چرا ديشب زنگ نزدى بهم كجا رفتين؟!
در يخچالو باز كردم...
سودا: كجا رفتين؟!
واسه خودم آب ريختم...
سودا: هوى با توام! نبش قبر چى شد؟!
آبمو كه خوردم همه چيو واسش تعريف كردم! چون مطمئن بودم ول كن نيست! حتى قسمت گودالو هم فاكتور نگرفتم! چون مطمئن بودم فكر سودا باز تر از اين حرفاست كه بخواد در موردم فكراى ناجور كنه!
با چشاى گرد شده گفت: نـــــــــه!
- والا...
- آخه مگه مى شه؟! تاريخ فوتم نداشت؟!
سرمو تكون دادم: من كه نديدم! ولى امجد اينو مى گفت...
سودا سرشو تكون داد: آخه يعنى چى؟! من كه پاک گيج شدم... حالا زود آماده شو بريم...
آماده شدم و باهم از خونه زديم بيرون... به سودا آدرسو دادم و سودا جلوى همون ساختمون نگه داشت!
پياده شديم و رفتيم تو... روبه منشى گفتم: خانوم دكتر وقت دارن؟!
سودا يكم خم شد: ايشون خانوم صالحى هستن!
منشى يه لحظه به من نگاه كرد و بعدش انگار قيافه مو يادش بياد سريع فرستادمون تو...
همونطور كه به طرف در مى رفتم گفتم: چرا اينو بهش گفتى؟!
- مگه نگفتى وقتى اومدين اينا واسه تيرداد بلند شدن؟! به امتحانش مى ارزيد...
خنديدم... سودا هم به موقع ش كلک مى شد... خانوم دكتر به محض ديدن ما خنديد و پا شد... البته جاى تعجبم نداشت... بهمون تعارف كرد بشينيم و بعد گفت: چى ميل دارين خانوما؟!
- هيچى!
سودا: از طرف من حرف نزن! من قهوه...
خانوم دكتر خنديد و سفارش سه تا قهوه داد... از همون لحظه مى دونستم كه به اون نوشيدنى تلخ دست نمى زنم...
دكتره از اون ژستاى توى فيلما گرفت و دستاشو تو هم قفل كرد و گذاشت رو ميز و يكم خم شد و گفت: خب؟! چه كارى از دست من ساخته س؟!
بى مقدمه گفتم: چرا ديروز گفتين من حامله م؟! در صورتى كه مى دونيد اينطور نيست؟!
يه لبخند زد و گفت: دروغ نگفتم عزيزم... بچه تم پسره...
فكم رو هوا مونده بود... حتى قدرت اينو كه به جلو هولش بدم هم نداشتم... به آرومى پلک زدم... حرفى واسه گفتن نداشتم...
سودا خنديد: ايول... يعنى مى خوايد بگيد هونام راست راستكى مريم مقدس شده؟!
دكتره خنديد: نه عزيزم! ايشون واقعا باردارن...
سودا: خيله خب... من رشته م پزشكيه... دوباره مى شه سونوگرافى كنيد؟!
يعنى چشام افتاد كف پام! سودا كى پزشكى خونده؟! وقتى ديد دارم با تعجب نگاش مى كنم يواشكى يه چشمک بهم زد! فهميدم داره دكتره رو فيلم مى كنه كه طرف بترسه...
ولى اونم خيلى عادى گفت: من مشكلى ندارم... عزيزم دراز بكش...
مونده بودم چيكار كنم كه سودا گفت: پاشو ديگه هونام...
همون موقع در باز شد و يه خانوم مسن با سينى قهوه اومد تو و بى حرف گذاشتشون رو ميز و رفت...
منم دراز كشيدم... بازم اون چيزه رو كه نمى دونستم چى بودو كشيد رو شكمم...
خانوم دكتر: ايشون مثانه شون پر نيست...
سودا: عيبى نداره هونام از اين قهوه ها يكى بخور...
بهش چشم غره رفتم! خوبه مى دونه من قهوه نمى خورما... از تخت اومدم پايين و از آب سرد كن چندتا ليوان آب خوردم... بعدشم رفتيم بيرون منتظر شيم تا وقتى من دستشويى م بگيره دكتر به بقيه ى مريضاش برسه...
به محض اينكه روى صندلى نشستم گفتم: چرا بهش دروغ گفتى؟!
سودا: خب به امتحانش مى ارزه... بزار ببينيم چى به چيه ديگه! من تو فيلما ديدم يه چيز سياه هى تكون تكون مى خوره...
خنده م گرفت و هيچى نگفتم... چند دقيقه بعد كه اوضاع روبه راه شد رفتيم تو و باز همون چيزه رو هى كشيد رو شكمم و به سودا توضيح مى داد كه اين جنينه و اين قلبه و اينم فلانه و اون بهمانه... سودا هم هى الكى سرشو تكون مى داد و مى گفت: صحيح... صحيح...
به ارميا نگاه كردم... اونم دست كمى از من نداشت...
رو به امجد گفت: يعنى چى آقاى امجد؟!
امجد سرشو يكم خم شد و سرشو برد پايين و روبه همونى كه تو قبر بود گفت: يعنى چى؟! مگه مى شه؟!
گور كنه از همونجا گفت: من خودم يه عمره قبر مى كنم... حدش همين قدره ديگه... تازه اين قبر اصلا سنگ نداره... كفنش كجاست؟
امجد: اون كه حتما پوسيده...
- كفن بپوسه سنگ كه نمى پوسه...
رو به ارميا گفتم: سنگ چيه؟!
ارميا: فكر كنم دور قبر سنگ مى زارن... منظورم داخلشه...
گيج بودم... توى يه روز چندتا شوک با هم؟! سرمو هى تكون تكون مى دادم كه افكارم منظم بشن... طورى قاطى كرده بودم كه حس مى كردم هرآن ممكنه مغزم منفجر شه...
يه قدم رفتم عقب... قبر خاليه... يه قدم ديگه... پس هيچ جنازه اى در كار نيست... يه قدم ديگه... دو حالت داره... يه قدم ديگه... حالت اول... يه قدم ديگه... يا يكى دزديدتش... يه قدم ديگه... كى يه جنازه رو كه بيست سال پيش دفن شده رو مى دزده؟!... يه قدم ديگه... به چه دردش مى خوره؟!... يه قدم ديگه... پس كسى ندزديدتش... يه قدم ديگه... حالت دوم... يه قدم ديگه... يا از اولشم كسى نبوده... يه قدم ديگه... پس من بى هويتم... يه قدم ديگه و... پام گرفت به يه شاخه و به عقب سوق پيدا كردم و...
سقوط... صداى جيغم سكوت اون جايى كه بهش مى گفتن قبرستونو شكست... و صداى ارميا كه فرياد زد: هونام؟!
دستمو به يه شاخه گرفته بودم... يه درخت بزرگ كنارم بود و زير پام خالى... بجز اون چيزى نمى ديدم... حتى نمى دونستم چقدر از زير پام خاليه... و اين خيلى بد بود!
صداى ارميا رو مى شنيدم: هونام؟! كجايى؟!
قدرت اينكه صداش كنمو نداشتم... شاخه هه يه صدايى داد و دستم ول شد... و باز هم سقوط... اين بار صداى جيغم بلند تر بود... چند تا قل خوردم و باز هم سقوط... اين بار عمق كمترى بود...
چشامو كه بسته بودمو باز كردم... ته يه گودال افتاده بودم... بى اختيار دست و پا مى زدم... بى صدا... فقط صداى نفسام بود... يه چيزى روى صورتم وول مى خورد كه نمى دونستم چيه... انگار كه سنگ كپ كرده باشم... بى حركت شده بودم... فقط لبام تكون مى خوردن... حرفاى نامفهومى رو تكرار مى كردم كه خودمم نمى فهميدم چى ن...
صداى ارميا داشت نزديک مى شد: هونام؟! كجايى؟! داد بزن دختر...
تنم يخ زده بود و قدرت تكلممو از دست داده بودم... اون موجود كه نمى دونستم چيه ولى احتمال مى دادم حشره باشه! يه چيزى مثل عنكبوت بود باز روى صورتم حركت كرد... همين يه عامل واسه تحريکم كافى بود كه حنجره مو بسوزونم... چنان جيغى زدم كه خودمم كر شدم...
ارميا از يه جايى پريد و سريع اومد بالاى گودال و نور و زد رو صورتم... حتى قدرت اينكه اون لحظه چشامو ببندم هم نداشتم... سريع دستشو دراز كرد و با يه لحن كه سعى مى كرد آرومم كنه گفت: چته دختر؟! دستتو بده من...
فقط نگاش كردم...
شمرده شمرده گفت: هونام... هيچى نيست... حواست نبوده افتادى توى يه گودال كوچيک... خب؟!
بغض كردم: قبره؟!
ساكت شد... ولى زود گفت: نه... قبر نيست... يعنى شكل قبر نيست... گودالو كندن واسه سوزوندن ريشه ى درخت...
سرمو چند بار پشت سر هم تكون دادم...
ارميا: مى تونى بلند شى؟!
- آره... آره... آره...
اومدم پا شم كه ديدم تنم حس نداره... درد زيادى نداشتم... ولى انگار عضله هام از كار افتاده بودن... و اين بخاطر ترس زيادم بود... نمى ديدم ارميا داره چيكار مى كنه! ولى دوست داشتم هرچه زودتر منو از اون گودال نحس بكشه بيرون...
دستشو گرفت سمتم: فقط آروم باش و دستتو بده به من...
دستمو يكم حركت دادم... هنوز جاى زخم ديشب خوب نشده بود... حالا سوزشش بيشتر شده بود... با اين حال به قول ارميا سعى كردم آروم باشم... دستمو گرفتم بالا... يكم بيشتر خم شد كه بهم برسه...
دستمو كه گرفت گفت: خيله خب... حالا مى تونى بياى بالا؟!
همون لحظه صداى بقيه اومد...
امجد: آقاى نيک زاد حالش خوبه؟!
ارميا داد زد: دارم كمكش مى كنم بياد بيرون...
امجد داد زد: لازم نيست ما بيايم؟!
ارميا: نه! چند دقيقه اى صبر كنيد...
سعى كردم بشينم... دستم تو دست ارميا بود... البته اون خيلى خم شده بود تا دستمو بگيره... يه فشار به دستم داد و گفت: خوبه... حالا من مى كشمت بالا... خودتم كمک كن... خب؟!
سرمو تكون دادم و ارميا توى يه حركت منو كشيد بالا... خودمم كمک كردم و پامو به ريشه ى همون درختى كه ارميا مى گفت گير دادم و رفتم بالا... حالا پام نمى رسيد كه بزارمش رو زمين... بايد يكم ديگه خودمو مى كشيدم بالا... ولى از دست ناقصم نمى تونستم كمک بگيرم...
ارميا دستشو انداخت دور كمرم و قبل از اينكه دوباره بيفتم با يه حركت سريع كشيدم بالا... هردومون افتاديم كنار هم...
نفسمو دادم بيرون و براى چند لحظه چشامو بستم... ارميا خم شد سمتم و گفت: خوبى؟!
جوابشو ندادم... بجاش گفتم: مرسى! اگه نيومده بودى حتما سكته مى كردم...
خنديد و گفت: تو كه راست مى گى!
- حالا چى مى شه؟! چرا قبر خالى بود؟!
يه لحظه ساكت شد و بعد با يه لحن جدى گفت: اين وسط يه چيزى لنگ مى زنه... اصرار خانوم صالحى به اينكه پاى سندو امضا كنى و بعدشم اين قبر خالى!
نمى دونم چرا اما يهو گفتم: فقط اينا كه نيست! امروز تيرداد منو بردم سونوگرافى و دكتر گفت كه من واقعا...
خجالت كشيدم بقيه شو بگم...
- واقعا چى؟!
- واقعا حامله م!
احساس كردم از شدت شوكى كه بهش وارد شده سكته كرده... ولى وقتى صداشو شنيدم فهميدم احساسم اشتباه بوده...
ارميا: يعنى چى؟! مطمئنى؟!
- دكتر كه اينو گفت! استغفرالله شدم مريم مقدس...
خنديد: ته توه قضيه رو درميارم...
بعد سعى كردم پا شم...
ارميا اومد كمكم كنه كه نزاشتم... همونطور كه لنگ مى زدم رفتم سمت اونجايى كه ازش سقوط كرده بودم و بعدش قل خورده بودم تو گودال... ارميا چراغ قوه رو واسم گرفته بود كه جلومو ببينم... حالا يكم واضح تر بود... از يه ارتفاع حدودا يک مترى افتاده بودم... البته چون به شاخه آويزون بودم اين ارتفاع زياد بهم آسيب نزده بود... همونطور كه لنگ مى زدم سعى كردم برم بالا...
اين روزا چقدر بدبختى رو سرمه... دستامو گذاشتم بالا و عمود نگه داشتم... كف دستم مى سوخت اما اهميتى ندادم! دوست نداشتم باز از ارميا كمک بگيرم و البته نمى خواستم بيشتر از اين ضعيف جلوه كنم!
كافى بود اون لحظه تيرداد منو مى ديد و باز دهنش وا مى موند كه بچه چطور زنده س...خنده م گرفت... دستمو يكم فشار دادم كه خودمو بكشم بالا... امجد كه بالا سرم وايساده بود خم شد كه بهم كمک كنه كه نزاشتم و خودم اومدم بالا... به دردش مى ارزيد...
ارميا هم بعد از من اومد بالا... كف دستمو ماليدم و رو به امجد گفتم: يعنى چى كه قبر خاليه؟! سركاريم؟!
امجد: والا من خودمم موندم! اين آدرسى بود كه خانوم صالحى دادن!
ارميا كه بخاطر بالا اومدن نشسته بود پا شد و گفت: شايد قبر اونجا نباشه...
امجد: نه ما صبح اومده بوديم همين جا بود...
ارميا سعى كرد لحنش عادى باشه: كى سنگ قبرو برداشته؟!
امجد تيز نگاش كرد... هر چى نباشه طرف وكيل بود! عمرى با اين چيزا سرو كار داشت...
مرده كه سفيد پوشيده بود گفت: اگه كارى ندارين من ديگه بايد برم...
امجد رو كرد بهش و خواست بهش پول بده كه دست امجدو پس زد: نبش قبر همين جورى شم حرامه آقا! ديگه با پول قاطى ش نكن كه بدتر بشه...
امجد: ولى قبر كه خالى بود...
مرد سفيد پوش: حتما خدا نخواسته... خداحافظ!
و بعد با همون پسره كه كلنگش رو دوشش بود رفتن... باز مونديم ما سه نفر... ما هم كه ديگه اونجا كارى نداشتيم... از اونجا زديم بيرون... سوار ماشين كه شديم بى اختيار يه نفس راحت كشيدم...
به محض اينكه امجد راه افتاد گفتم: مگه واسه نبش قبر نبايد از دادگاه حكم گرفت؟! اون وقت كارا اينقدر زود راه افتاد؟! اصلا گيريم كه جنازه اى هم بود... كى بايد ازش نمونه بردارى مى كرد واسه آزمايش؟!
امجد: دخترم پول خيلى وقتا كارا رو زودتر راه مى اندازه! در ضمن اين كار ما قانونى نبود...
ارميا: يعنى مى خوايد بگين شما از دادگاه حكم نداشتين؟!
امجد: ببينيد... خانوم صالحى امروز با من اومدن و يه قبر كه اتفاقا سنگش تازه هم بود به من نشون دادن و گفتن كه قبره پسرشونه...
سريع گفتم: اسمش چى بود؟! رو قبر اسمش چى بود؟!
امجد يه لحظه فكر كرد! انگار مى خواست يادش بياد... بعد از چند لحظه سكوت گفت: اسمش اشرف بود... آره... اشرف صالحى! ولى...
دوباره چند لحظه سكوت و بعدش سريع گفت: ولى تاريخ فوت نداشت...
ارميا: مگه مى شه؟! خيلى وقتا شده تاريخ تولدو نمى زنن ولى فوت حتما بايد باشه...
امجد: نه نه! تاريخ تولدش بود ولى فوت نداشت! مطمئنم! يعنى روى سنگ قبرش تقريبا خالى بود...
خم شدم به جلو: آقاى امجد مى دونيد كى سنگ قبرو بريد؟!
امجد سرشو تكون داد: نه دخترم... خانوم صالحى گفت خودش يكى رو مى فرسته...
فكمو دادم جلو: بياين فكر كنيم جنازه اى هم بوده! چرا اينجا دفنش كردن؟! اصلا معلوم نيست كجا هست!
امجد: اين جا باغ بزرگ خاندان صالحى يه! در واقع اجدادت اينجا زندگى مى كردن! پشت اون قسمتى كه رفتيم يه عمارت بزرگ هست كه البته هيچى ازش نمونده! ولى...
باز ساكت شد و اين بار يه گوشه نگه داشت! چراغ داخل ماشينو روشن كرد و طورى نشست كه هم من و هم ارميا ببينيمش...
- ولى چيزى كه از همه مشكوک تره اينه كه بعد از سال شصت و هشت ديگه كسى از اين خاندانو اونجا دفن نكردن! نمى دونم! طبق يه سرى آدابشون كه من ازشون سر درنميارم!
سريع گفتم: خب اين كجاش مشكوكه؟! خيلى هم خ...
حرفمو نصفه رها كردم! يه لحظه پيش خودم حساب كردم! من متولد هفتاد بودم! پس اونطور كه مامان پيرى مى گفت پدرم چند ماه قبل از به دنيا اومدنم مرده! اگه يه حساب سرانگشتى كنيم مى فهميم كه تو همون سال هفتاد مرده! طبق گفته ى امجد از سال شصت و هشت به بعد اينجا كسى رو دفن نمى كنن! پس... يه مسئله ى مجهول هست! اونم اينه كه چرا اين يارو رو كه فرض مى كنيم پدر منه رو اينجا دفنش كردن و البته نه جسدى هست و نه تاريخ فوتى؟؟؟؟؟؟؟!
ارميا: يعنى مى خواين بگيد ما قبر كسى رو كه نمرده يا اصلا وجود نداره رو نبش كرديم؟!
امجد چونه شو خاروند: انگار اينطور به نظر مى رسه!
ارميا خنديد: موضوع داره جالب مى شه!
امجد: جالب ترش اينه كه چرا خانوم صالحى نخواستن از راه قانونى وارد بشن! خيلى بهشون اصرار كردم ولى قبول نكردن!
ارميا: بياين موضوعو بازتر كنيم... خانوم صالحى بعد از بيست سال يادش مى افته كه يه نوه ى پسرى داره...
پريدم وسط حرفش: اصلا از كجا فهميده كه من نوه شم؟!
امجد: از مسئول پرورشگاه... كه مشخصات شما رو بهش داده و گفته خانومى به اسم صالحى همچين بچه اى رو تحويل داده!
- اونوقت چرا فاميلى من روشن فكره نه صالحى؟!
امجد: خب تو پرورشگاه عوض مى شه! ولى پرونده ى اصلى ثبت مى شه! در واقع سعى مى شه واسه تغيير هويتتون! شما كه بايد اينو بهتر بدونيد!
راست مى گفت اينو يادم رفته بود!
ارميا: پس تو اينكه هونام نوه ى خانوم صالحى يه شكى نيست! درسته؟!
امجد: البته اون خانومى كه اينا رو به خانوم صالحى گفته فوت شده! چند ماه پيش...
نفسمو دادم بيرون: د بيا! اينم بايد مى مرد؟!
امجد: خب اونطور كه من شنيدم خيلى مسن بودن... اين آخريا آلزايمر گرفته بودن...
ارميا: اين طور كه پيداست ما به نتيجه اى نمى رسيم مگه اينكه...
امجد: مگه اينكه خانوم صالحى يا تيرداد بهمون كمک كنن...
دستمو مشت كردم... انگشت اشاره مو باز كردم: مامان پيرى رو فاكتور بگيريد چون اگه قرار بود چيزى بگه تا الآن گفته بود!
بعد با خودم زمزمه كردم: زنيكه انگار زورش مياد اصلا حرف بزنه!
ارميا: پس يه راه بيشتر نمونده! تيرداد!
- ولى اونم بايد فاكتور بگيريم! اون اصلا از همه خل تره! معلوم نيست اين سمرو دوست داره يانه! همين جورى كشكى مى خواد باهاش ازدواج كنه!
ارميا آروم خنديد و بعد رو به امجد گفت: آقاى امجد از اون عمارتى كه مى گيد هيچى نمونده؟! اصلا اسم اين منطقه اى كه اومديم چيه؟؟!
خنديدم: نازى آباد!
ارميا هم خنديد: اونم كه رد كرده!
بعد يه نگاه به دور و اطرافش انداخت: والا من اينجا موجود زنده اى نمى بينم!
- شما چيزى از اين خاندان و اينا مى دونيد؟!
امجد: چيز زيادى نه! من فقط چندساله كه وكيل خانوم صالحى م! تنها چيزايى كه مى دونستم همينايى بودن كه بهتون گفتم!
سرمو تكون دادم: پس بريم كه كار كار خودمه! بايد از زير زبون اين تيرى حرف بكشم!
هر دوشون خنديدن و امجد راه افتاد! فكرم همه طرفه مشغول بود! اون از ديشب كه تيرداد اونطورى شد تو بارون و هى مى لرزيد! بعدشم اتفاق صبح و حامله بودنم... حالا هم يه قبر خالى بهم نشون دادن و گفتن اين يارو پدرته!!!!
جلوى دفتر حقوقى امجد پياده شديم... رفتيم و سوار ماشين ارميا شديم... چشامو بهم فشار دادم كه فكر و خيال از سرم بزنه بيرون... مگه مغزم چقدر گنجايش داشت؟! هرچى عربى خونده بودم پريده بود! بايد حتما يه سر به آرمين مى زدم! شايد مى تونست كمكم كنه! اين روزاى آخر كه چيزى به كنكور نمونده بود! سه يا چهار روز... نه چهار روز... اصلا امروز چندمه؟! پاک قاطى كردم... دلم مى خواست فقط به كنكورم فكر كنم! ولى مگه مى شد؟! يه عالم علامت سوال باهم به مغزم هجوم مى آوردن! داشتم زندگى مو مى كردما! يهو يه مامان پيرى پيدا شد و زد به حالمون! هرچند اونى كه من بهش مى گم زندگى، زندگى نبود! پوفى كردم! اينم قسمته كه فقط قسمت ما شده؟؟!
ارميا: زياد بهش فكر نكنيد... به زودى همه چيز معلوم مى شه! آرا و نامزدش امروز اومدن...
با خودم فكر كردم! تنها چيزى كه واسم مهم نبود برگشتن آرا و نامزدش بود! ولى سعى كردم خودمو مشتاق نشون بدم...
- خب؟!
- فردا شب تولدشونه ديگه!
- آها! مباركشون باشه!
- مگه شما نميايد؟!
- نه! حال و حوصله شو ندارم! فكر كنم كاراى مهم ترى داشته باشم!
- ولى فرصت خوبيه... آرمين و آرا هر سال به نوع خاصى تولد مى گيرن!
گيج گفتم: مگه تولدم نوع خاص داره؟!
فرمونو چرخوند: بايد ببينى تا بفهمى!
به اين فكر كردم كه امشب ضمير جمعى كه منو ارميا به كار مى برديم به مفرد تبديل شده!
ارميا جلوى خونه نگه داشت! قبل از اينكه پياده بشم گفتم: ممنون كه كمكم كردى! هرچه قدرم كه يه دختر شجاع باشه بازم يه دختره! با احساسات دخترونه! اگه امشب نبودى حتما سكته مى كردم! جدى مى گم!
بهم لبخند زد: هركس ديگه اى هم جاى من بود اين كارو مى كرد! شب بخير...
سرمو تكون دادم و پياده شدم... رفتم سمت خونه و واسش دست تكون دادم! تک بوقى زد و رفت...
درو باز كردم كه ديدم همه جا تاريكه... با دستم دنبال كليد برق گشتم و روشنش كردم... براى يه لحظه از ديدن تيرداد كه دستشو گرفته بود به سرشو محكم فشار مى داد ترسيدم... سريع با صدايى كه تحليل رفته بود گفت: خاموشش كن...
گيج فقط نگاش كردم...
با يه لحنى كه ملتمس بود گفت: خاموشش... كن...
سريع چراغو خاموش كردم... تيرداد روى مبل ولو شد... انگار كه از هوش رفت... با قدماى آهسته رفتم سمتش: هى تو... حالت خوبه؟!
نور كمى كه از لامپاى اتاقش مى اومد باعث شده بود ببينم كه سرشو تكون داد: خوبم...
خنده م گرفت: پس بدت چيه؟!
جوابمو نداد... به جاش چشاشو بست... بى توجه بهش رفتم تو اتاقم و لباسمو عوض كردم! طبق معمول تونيک آستين بلند و يه شلوار ساده با يه شال انداختم رو سرم... اومدم از اتاق برم بيرون كه پاپى هم اومد دنبالم...
همونطور كه مى رفتم سمت آشپزخونه به تيرداد نگاه كردم... لرزش خفيفى داشت كه زياد به چشم نمى اومد... متوجه اومدن من نشده بود... همونطور كه حالا روى مبل نشسته بود يه چيزى رو به عضله هاش تزريق كرد... مات مونده بودم بهش... خاک تو سر معتاده؟؟؟!
نتونستم جلوى خودمو بگيرم و با داد گفتم: تو معتادى؟!
بدون اينكه سرشو بلند كنه گفت: بيرون...
- واقعا كه... سمر خانوم مى دونن؟!
- بيرون...
مى خواستم چندتا ليچار بارش كنم ولى بى خيال شدم و همونطور كه هنوز يكم لنگ مى زدم گفتم: من گشنه مه...
صداشو شنيدم كه آروم گفت: به درک...
سرمو با افسوس تكون دادم و رفتم تو اتاق... من مى خوام از اين حرف بكشم؟! فردا بايد برم پيش همون دكتره... توى اتاق تست مى زدم...
پاپى هم هى اينور و اونور مى پريد... فكرم اونقدر مشغول بود كه اصلا نمى فهميدم چى مى خونم...
چند ضربه به در خورد و بعدش صداى تيرداد: بيا بيرون يه چيزى بخور...
زمزمه كردم: كوفت بخورم قيافه ى تو رو نبينم...
با اين حال چون خيلى گشنه م بود شالمو سر كردم و رفتم بيرون... لامپا رو روشن كرده بود... روى ميز جوجه كباب بود... دلم مى خواست بازم سر به سرش بزارم ولى انگار نه من حالشو داشتم نه اون... پس بى خيال مشغول خوردن شدم... اونم فقط نشسته بود و منو نگاه مى كرد... ليوان آبو گذاشتم رو ميز كه گفت:
- چرا لنگ مى زنى؟!
نه شوكه شدم و نه به سرفه افتادم و نه غذا پريد تو گلوم... عوضش خيلى عادى گفتم: معمولا وقتى مى افتن لنگ مى زنن!
- نابغه! اينو خودم مى دونم! چرا افتادى؟!
قاشقو انداختم تو بشقاب و نگاش كردم: بايد بگم؟!
- بله! بايد بدونم! معلوم نيست كجا ميرى و دارى چه بلايى سر بچه م ميارى!
خوب شد منو نديد كه كجا افتاده بودم! بچه كه هيچى! خودمم داشتم سقط مى شدم! خنده م گرفت و گفتم: نترس بچه زنده س... از تو هم سالم تره...
كنايه مو نديد گرفت و گفت: اگه دنبال كار مى گردى من مى تونم بهت كار بدم!
اين بار شوكه شدم! اين از كجا مى دونست من دنبال كارم؟! فكمو دادم جلو: تو از كجا مى دونى من دنبال كار مى گردم؟؟!
شصتشو كشيد گوشه ى لبش: هنوز مونده تا بفهمى من چيا مى دونم!
يعنى مى خواستم اون سرنگو كه زد به عضله هاشو بزنم تو گردنش تا بميره... وقتى ديد با اون حرص دارم نگاش مى كنم خنديد و همونطور كه از جاش پا مى شد گفت: شب خوش...
و رفت تو اتاقش و درو بست... مونده بودم تو كار اين بشر... شونه بالا انداختم و مشغول خوردن شدم! بايد از همه چيز سردربيارم... ولى چطورى؟! نمى دونم! غذا مو كه خوردم يكم خونه رو مرتب كردم و بعدش رفتم كه بخوابم... يه قرص خواب آور خوردم و درحالى كه به آهنگ مورد علاقه م گوش مى كردم خوابم برد...
صبح با صداى يک سره ى زنگ از خواب پريدم... اى تو روحت سودا... يعنى مطمئن بودم سوداس ها... واسه همين همونطور خواب آلود پاشدم و رفتم سمت در... ديشب اونقدر خسته بودم و ذهنم درگير بود كه اين همه خوابم واسش كافى نبود...
درو باز كردم و برگشتم برم سمت آشپزخونه كه صداى جيغش بلند شد: چرا ديشب زنگ نزدى بهم كجا رفتين؟!
در يخچالو باز كردم...
سودا: كجا رفتين؟!
واسه خودم آب ريختم...
سودا: هوى با توام! نبش قبر چى شد؟!
آبمو كه خوردم همه چيو واسش تعريف كردم! چون مطمئن بودم ول كن نيست! حتى قسمت گودالو هم فاكتور نگرفتم! چون مطمئن بودم فكر سودا باز تر از اين حرفاست كه بخواد در موردم فكراى ناجور كنه!
با چشاى گرد شده گفت: نـــــــــه!
- والا...
- آخه مگه مى شه؟! تاريخ فوتم نداشت؟!
سرمو تكون دادم: من كه نديدم! ولى امجد اينو مى گفت...
سودا سرشو تكون داد: آخه يعنى چى؟! من كه پاک گيج شدم... حالا زود آماده شو بريم...
آماده شدم و باهم از خونه زديم بيرون... به سودا آدرسو دادم و سودا جلوى همون ساختمون نگه داشت!
پياده شديم و رفتيم تو... روبه منشى گفتم: خانوم دكتر وقت دارن؟!
سودا يكم خم شد: ايشون خانوم صالحى هستن!
منشى يه لحظه به من نگاه كرد و بعدش انگار قيافه مو يادش بياد سريع فرستادمون تو...
همونطور كه به طرف در مى رفتم گفتم: چرا اينو بهش گفتى؟!
- مگه نگفتى وقتى اومدين اينا واسه تيرداد بلند شدن؟! به امتحانش مى ارزيد...
خنديدم... سودا هم به موقع ش كلک مى شد... خانوم دكتر به محض ديدن ما خنديد و پا شد... البته جاى تعجبم نداشت... بهمون تعارف كرد بشينيم و بعد گفت: چى ميل دارين خانوما؟!
- هيچى!
سودا: از طرف من حرف نزن! من قهوه...
خانوم دكتر خنديد و سفارش سه تا قهوه داد... از همون لحظه مى دونستم كه به اون نوشيدنى تلخ دست نمى زنم...
دكتره از اون ژستاى توى فيلما گرفت و دستاشو تو هم قفل كرد و گذاشت رو ميز و يكم خم شد و گفت: خب؟! چه كارى از دست من ساخته س؟!
بى مقدمه گفتم: چرا ديروز گفتين من حامله م؟! در صورتى كه مى دونيد اينطور نيست؟!
يه لبخند زد و گفت: دروغ نگفتم عزيزم... بچه تم پسره...
فكم رو هوا مونده بود... حتى قدرت اينو كه به جلو هولش بدم هم نداشتم... به آرومى پلک زدم... حرفى واسه گفتن نداشتم...
سودا خنديد: ايول... يعنى مى خوايد بگيد هونام راست راستكى مريم مقدس شده؟!
دكتره خنديد: نه عزيزم! ايشون واقعا باردارن...
سودا: خيله خب... من رشته م پزشكيه... دوباره مى شه سونوگرافى كنيد؟!
يعنى چشام افتاد كف پام! سودا كى پزشكى خونده؟! وقتى ديد دارم با تعجب نگاش مى كنم يواشكى يه چشمک بهم زد! فهميدم داره دكتره رو فيلم مى كنه كه طرف بترسه...
ولى اونم خيلى عادى گفت: من مشكلى ندارم... عزيزم دراز بكش...
مونده بودم چيكار كنم كه سودا گفت: پاشو ديگه هونام...
همون موقع در باز شد و يه خانوم مسن با سينى قهوه اومد تو و بى حرف گذاشتشون رو ميز و رفت...
منم دراز كشيدم... بازم اون چيزه رو كه نمى دونستم چى بودو كشيد رو شكمم...
خانوم دكتر: ايشون مثانه شون پر نيست...
سودا: عيبى نداره هونام از اين قهوه ها يكى بخور...
بهش چشم غره رفتم! خوبه مى دونه من قهوه نمى خورما... از تخت اومدم پايين و از آب سرد كن چندتا ليوان آب خوردم... بعدشم رفتيم بيرون منتظر شيم تا وقتى من دستشويى م بگيره دكتر به بقيه ى مريضاش برسه...
به محض اينكه روى صندلى نشستم گفتم: چرا بهش دروغ گفتى؟!
سودا: خب به امتحانش مى ارزه... بزار ببينيم چى به چيه ديگه! من تو فيلما ديدم يه چيز سياه هى تكون تكون مى خوره...
خنده م گرفت و هيچى نگفتم... چند دقيقه بعد كه اوضاع روبه راه شد رفتيم تو و باز همون چيزه رو هى كشيد رو شكمم و به سودا توضيح مى داد كه اين جنينه و اين قلبه و اينم فلانه و اون بهمانه... سودا هم هى الكى سرشو تكون مى داد و مى گفت: صحيح... صحيح...
بلآخره اجازه دادن من پا شم... سودا دستمو گرفت: بريم هونام جان بايد به فكر سيسمونى باشيم...
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۲/۰۹/۲۹ ساعت 17:27 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|