رمان قدیسه نجس قسمت هفتم
با پوزخند گفتم: حداقل مى دونن مامان بابا داشتن! ولى مرده! آره! بايد بهش مى گفتم! مى گفتم تاحالا شده پاتو با كفشاى پاره رو سنگاى سرد و يخ زده ى زمستون بزارى تا توى ترافيک گل بفروشى؟! كه وقتى با ذوق و شوق بياى پولاتو بشمرى يكى بزور ازت بگيره! چرا؟! چون دخترى! زور ندارى كه! شده وقتى پاتو از كفش پاره ت دربيارى فقط خون باشه؟! چرا؟! چون ساعت ها از دست آدماى آشغال دويدى كه مبادا بدبختت كنن!
داد زدم تو روش! حالا كه نمى تونستم سر عسل داد بزنم انگار مى خواستم سر اون داد بزنم... حنجره م از صداى خش دارم لرزيد: شده؟! د يالا بگو ديگه؟! شده؟!
ساكت فقط نگام مى كرد! جوابى داشت؟! نداشت! فقط من كه اين روزا رو داشتم مى دونستم تو دلم چه خبره! فقط خودم مى فهميدم چم شده!
دستامو به زمين تكيه دادم كه پا شم! همه جاى بدنم درد مى كرد! از زانوهام گرفته تا كف دستم كه هنوزم مى سوخت! ولى دردى كه تو قلبم بود بدتر از اين دردا بود! سوزشى كه تو قلبم حس مى كردم بدتر از زخم كف دستم بود!
خواست كمكم كنه كه دستمو با خشم كشيدم!
با پوزخند گفتم: چيه؟! نگران بچه تى؟! نترس! هنوز زنده س! منم سگ جون تر از اين حرفام! خيلى بدتر از اينا هم شنيدم! امشب بهم لطف كردن كه روم تف ننداختن! نترس! امشب نمى ميرم!
بعد كفشامو درآوردم خواستم راه بيفتم كه همونطور كه نشسته بود و تكيه ش به ديوار بود دستمو گرفت... يكم خم شدم كه نگاش كنم!
حرفاتو زدى! باشه! اما به منم گوش كن!
نمى دونم چرا اما حس كردم اونم مثل من حرف داره واسه گفتن... شايدم بيشتر از من! ولى تو شرايطى نبودم كه به درد و دل كس ديگه اى گوش كنم! پس دستمو از دستش كشيدم و راه افتادم!
تنها و پا برهنه زير بارون! اونم نشسته بود و رفتنمو تماشا مى كرد! چقدر اون لحظه ها واسم سخت بود! سخت تر از جون دادن! نگام چرخيد سمت يه خونه ى ويلايى بزرگ... به پرده هاى اتاقى كه از اونجا معلوم بود نگاه كردم! از پشت اون پرده ى حرير عروسكايى كه به سقف و ديوار آويز بودنو مى ديدم! يه لبخند زدم! اونى كه تو اتاق خوابيده هيچوقت فكر نمى كنه يكى هم تو بارون پا برهنه راه مى ره!
سرم پايين بود و واسه خودم راه مى رفتم! چقدر شبيه پاپى وقتى پيداش كردم شده بودم! پى پناه! سرخورده! بدبخت! حروم زاده! نجس!
صداى بوق ماشينى تو گوشم طنين انداخت! اهميتى به اينكه ممكنه آشنا يا غريبه باشه ندادم! غريبه بود خودش مى رفت! آشنا هم كه بود... مگه من آشنايى هم دارم؟! من با همه غريبه م!
- هونام؟!
سرمو بلند نكردم! بازم صدام زد: هونام؟!
اهميتى ندادم! با خشم در ماشينو بست و اومد سمتم! دستمو كشيد و مجبورم كرد بشينم تو ماشين! خسته تر از اونى بودم كه باهاش مخالفت كنم! چشامو بستم و سرمو به پشتى صندلى تكيه دادم!
دستشو برد سمت پخش و روشنش كرد! يه آهنگ خارجى ملايم پخش مى شد! تو اون بدبختى خنده م گرفت! حتما اين آهنگ خارجيا رو بيشتر حاليش مى شد!
زبانم اونقدر قوى بود كه بفهمم خواننده چى مى گه... خير سرم ديپلم داشتم!
Little girl doesn’t have much
دختر کوچولو چيز زيادى نداره
She walks with a smile
هميشه لبخند ميزنه
She’s so full of life
اون پر از زندگيه
But she cries in the night
ولى اون شبا گريه مى کنه
Just try to hold on
تلاش مى کنه اشکاشو نگه داره
No one can hear her
هيج کس صداشو نمى شنوه
She’s all alone
اون خيلى تنهاست
This little girl
اين دختر کوچولو
Closes her eyes
چشماشو مى بنده
All that she wants
تموم چيزى که مى خواد
Is someone to love?
كسى هست که عاشقش باشه؟
Someone to love
کسى که عاشقش باشه
دلم گرفته بود! اين آهنگه هم رو مخم بود! حتما فكر مى كرد هيچى نمى فهمم! با حرص دستمو بردم و خاموشش كردم! هيچى نگفت! انگار اونم خوشش نيومده بود! اما بى خيال گوش مى كرد! از يه ماشين سبقت گرفت! معلوم بود خيلى عصبانيه! ولى اهميت نمى داد... يه دفعه ترمز كرد! هردومون به جلو پرت شديم! به من حتى نگاهم نكرد!
داشبوردو باز كرد و از توش يه پلاستيک درآورد و رفت بيرون... فرصت نكردم ببينم توش چى بود! بى تفاوت رو صندلى لم داده بودم و منتظر بودم برگرده و منو به يه جايى برسونه! هرچى منتظر موندم ديدم نيومد! يه لحظه دلم به شور افتاد! پياده شدم ولى تيردادو دور و بر نديدم! دلم پر از ترس شد! توى اون بارون شديدى كه مى باريد و تو تاريكى هيچى نمى ديدم! دويدم طرف جاده كه ببينم اون جاست يا نه... با ديدن جسم تيرداد رو زمين نتونستم جيغ نزنم!
روى زمين افتاده بود و تكون نمى خورد! با قدماى لرزونى رفتم سمتش... انگار كه جون تو تنش نبود! خم شدم و دستشو گرفتم! دستش از دستم ول شد و افتاد! دلم داشت از دهنم درمى اومد! آخه يعنى چى؟! تكونش دادم! يه صداى ناله شنيدم... ولى نمى فهميدم چى مى گه... سرمو بردم نزديكش... صداش بهتر شنيده مى شد: برو تو ماشين...
گيج نگاش كردم! اين چى مى گه؟!
- تنش داشت مى لرزيد... تو تمام عمرم اينقدر وحشت زده نبودم! لرزشش داشت بيشتر مى شد! هول كرده بودم! گوشى مم كه تو عروسى جا گذاشته بودم! دستمو بردم سمت جيبش تا گوشى شو بردارم كه ديدم باز داره يه چيزى مى گه...
- چى مى گى؟!
گوشمو بردم جلوى دهنش... صداى ضعيفى مى اومد...
- برو... تو... ماشين... من خوبم...
با حرص گفتم: آره معلومه! دارى مى ميرى بدبخت! دنت داغه الآن نمى فهمى!
لباش يكم از هم باز شد! انگار مى خواست بخنده به حرفم ولى نمى تونست!
دوباره دست بى حسشو گرفتم كه باز ول شد! گوشيشو از تو جيبش درآوردم... نور صفحه كه به چشمش خورد سريع چشاشو بست...
- اونو... خاموش... كن!
انگار نور گوشى اذيتش مى كرد! سريع پا شدم و رفتم جفت راهنماى ماشينو روشن كردم! آخه بدبختى اينجا بود كه رانندگى هم خوب ياد نگرفته بودم! اومدم پا شم برم يه طرف ديگه و زنگ بزنم كه با دستش بزور نگهم داشت...
داد زدم: چه مرگته؟!
آروم گفت: برو... برو تو ماشين...
نمى دونستم چيكار كنم! گيج و منگ بودم! اما انگار چاره ى ديگه اى نداشتم! فوقش زنگ مى زدم به يه نفر! اما تا موقعى كه خودشو برسونه معلوم نبود دووم مياره يا نه!
درو باز كردم و رفتم تو ماشين نشستم! دلم داشت از دهنم در مى اومد! شيشه ها دودى بودن و تو اون تاريكى ديگه نمى تونستم هيچى ببينم! يه چند دقيقه اى رو تو جام تكون خوردم كه بلآخره در باز شد و تيرداد خودشو انداخت تو... درو بزور بست... هنوز مى لرزيد... بريده بريده گفت: بخارى... رو... روشن... كن...
سريع بخارى رو روشن كردم... ساكت بودم... ساكت بود... هرچى بلا بود امشب بايد سرم مى اومد؟! توى عروسى بهترين دوستم... نمى خواستم حتى بهش فكر كنم!
چند دقيقه اى كه گذشت تيرداد ماشينو روشن كرد و راه افتاد! اونقدر راحت رانندگى مى كرد كه تو شوک بودم كه اين واقعا همون تيرداده كه تا چند لحظه پيش...
آروم گفتم: تو حالت خوبه؟!
- آره... چطور؟!
- آخه...
آروم تر ادامه دادم: انگار داشتى مى مردى!
خنديد: خيلى دوست داشتى اين اتفاق مى افتاد نه؟!
فكمو دادم جلو: خب بچه ت بى پدر مى شد كه...
يه جورى نگام كرد كه انگار چى گفتم! زير لب گفتم: به درک... اصلا بمير!
انگار حرفمو شنيد چون آروم خنديد! جلوى خونه نگه داشت! اومدم پياده شم كه صدام زد: هونام؟!
برگشتم سمتش: بله؟!
همونطور كه نگاش به روبرو بود گفت: اتفاقاى امشبو فراموش كن! همه شو!
با خودم فكر كردم! ميشه كه فراموش بشه؟! نه! نمى شه! ولى سرمو تكون دادم و اومدم پياده شم كه باز گفت: هونام؟!
بازم برگشتم: بله؟!
- فردا ميام دنبالت بريم سونوگرافى!
سخ نشستم تو جام! اين چى مى گه؟! حالا چه خاكى تو سرم كنم؟! با اين حال هيچى نگفتم و فقط سرمو تكون دادم! نگاه مشكوكشو رو خودم حس مى كردم! انگار همه ى كارا مو زير نظر داشت!
باز اومدم پياده شم كه گفت: هونام؟!
نفسمو با حرص دادم بيرون و گفتم: ديگه چيه؟!
- من شايد امشب نيام! تنهايى مى ترسى؟!
بى خيال گفتم: نه!
- زنگ بزن به دوستت!
بى حوصله گفتم: لازم نيست! برم؟!
خنديد و سرشو تكون داد... پياده شدم و بازم بارون بود كه رو سرم مى ريخت! امشب انگار دل آسمونم گرفته! سرمو تكون دادم و رفتم تو!
درو باز كردم و داخل شدم! روسرى مو از سرم برداشتم و بى اختيار رفتم سمت پنجره! زير نور چراغ برق ديدمش! ايستاده بود و نگاش سمت پنجره بود! پرده رو انداختم و طورى كه نفهمه از لاى پرده نگاش كردم! سرش رو به بالا بود و هنوز زير پنجره بود!
نگام چرخيد سمت ساعت! هنوز يازده شب بود! چقدر زمان دير مى گذره!
بى خيال تيرداد از جلوى پنجره رفتم كنار و در اتاقو باز كردم! به محض باز شدن در پاپى پريد رو سرم! خنده م گرفت! انگار اين سگ كوچولو دلش شاد بود! گذاشتمش رو تخت و حوله مو برداشتم و رفتم تو حموم! زير دوش به همه چى فكر مى كردم! به سودا! چه گناهى داشت كه پدر و مادرش بدون اينكه بهش فكر كنن از هم جدا بودن؟! به رها! چرا بايد با من دوست باشه كه تو شب عروسيش آبروش جلوى فاميلش بره! چرا كه با يه دختر نجس دوسته! به سمر! به اينكه چرا با وجود مريض بودنش بازم تيرداد مى خواست باهاش ازدواج كنه! واقعا همونى بود كه ارميا مى گفت و آرمين ازش بدش مى اومد؟! به تيرداد! چى مى خواست بهم بگه كه گوش نكردم؟! چرا اونجورى مى لرزيد و بى حال بود؟! به ارميا! واقعا سودا رو دوست داره؟! با دستام موهامو بهم ريختم! انگار فكر كردن به ارميا يكم واسم عجيب بود! چرا بايد به اون فكر مى كردم؟!
واقعا سودا دوستش داره؟! اگه دوستش داشته باشه! سرمو تكون دادم! حتما دوستش داره ديگه! وگرنه سودا آدمى نيست كه يه همين راحتى از كسى تعريف كنه! هميشه خواستگاراشو مسخره مى كنه! مثل همون آقاى جواديان!
ولى ارميا... صداى پاپى از افكارم كشيدم بيرون! يكسره پارس مى كرد! سريع سرمو آب كشيدم و دوشو بستم و حوله رو پوشيده نپوشيده زدم بيرون! پاپى يكسره پارس مى كرد! بند حوله مو بستم و از اتاق تيرداد زدم بيرون! صداى پارسش از تو هال مى اومد! سريع دو تا پله رو پريدم پايين! با ديدنش خنده م گرفت!
سرش زير مبل گير كرده بود! به خنده افتادم! رفتم سمتشو سرشو كشيدم بيرون كه صداش قطع شد! منو بگو گفتم دزد اومده! پاپى رو بغل كردم و رفتم تو اتاق... بدون اينكه لباس بپوشم با همون حوله خوابم برد...
با صداى چرخش كليد تو در سريع چشم باز كردم! تيرداد كه گفت امشب نمياد! يه لحظه ترسيدم! سريع چاقومو كه هميشه در دسترسم بودو برداشتم و پاورچين پاورچين از اتاق زدم بيرون! آروم رفتم سمت هال... روى پله ها بودم كه ديدم چراغ آشپزخونه روشنه! فقط يه سايه مى ديدم! رفتم نزديكش...
با ديدن سودا نفس راحتى كشيدم! سودا برگشت و با ديدن من رنگش پريد و پارچ آب از دستش افتاد! هردومون به شيشه هاى خرد شده خيره شديم!
سودا با صدايى كه سعى مى كرد بالا نره گفت: مگه آزار دارى؟!
گيج گفتم: ها؟!
- چرا مثل جن يهو پيدات مى شه؟!
- اصلا تو اينجا چيكار مى كنى؟! كليدو از كجا آوردى؟!
- نابغه! از تيرداد گرفتم! آقا نگران بودن كه شب مادر بچه شون تنها نباشه!
بهش چشم غره رفتم كه آروم گفت: هونام؟!
- ها؟!
- مى دونم از حرفاى عسل ناراحت شدى ولى...
بى خيال گفتم: ولش بابا! من كه عادت دارم! تو هم خودتو ناراحت نكن! اون لحظه كارم بچگونه بود كه فرار كردم!
اومد يه چيز بگه كه بى مقدمه گفتم: تو از ارميا خوشت مياد؟!
متعجب گفت: چرا پرسيدى؟!
- بگو آره يا نه؟!
ريشاى شالشو كه هنوز رو سرش بود دور انگشتش پيچيد: خب... ارميا...
خنده م گرفت! سودا و خجالت؟!
با خنده گفتم: باشه نمى خواد چيزى بگى! رنگ رخسار مى دهد خبر از سر درون! درست گفتم؟!
- چه مى دونم! تو هم با اين مثال زدنات!
با هم رفتيم تو اتاق و چون هردومون خسته بوديم زود خوابمون برد! صبح با نور آفتاب رو چشمم بيدار شدم! از پنجره بيرونو نگاه كردم! نه به بارون ديشب نه به آفتاب امروز...
پا شدم كه پاپى هم سريع بيدار شد و دنبالم اومد... امروز بايد مى رفتم خونه ى مامان پيرى! با ارميا! بايد بفهمم من واقعا نوه شم يا نه! بايد رضايتشو بگيرم!
رفتم جلوى آينه... دستم رفت كه يكم آرايش كنم! نمى دونم چرا! ولى منم آرزو داشتم! آرزوهاى دخترونه! شايد خيلى كوچيک بودن! اونقدر كوچيک كه شايد توى يه آرايش كوچيک خلاصه مى شد!
ارميا مياد دنبالم... رژى كه تو دستم بود و تازه به لبم كشيده بودمو بستم و گذاشتم رو ميز... به لبام نگاه كردم! با ارميا مى رم... سريع رژمو پاک كردم... سودا ارميا رو دوست داره!
خب داشته باشه! به من چه؟! با دستمال مدادى كه به چشمم كشيده بودم هم پاک كردم...
صداى زنگ در اومد... رفتم و از چشمى نگاه كردم! تيرداد بود! سريع شالمو انداختم رو سرم و درو باز كردم!
با ديدنم گفت: آماده اى؟!
گيج گفتم: واسه چى؟!
- سونوگرافى ديگه!
بى اختيار دستمو كوبوندم رو پيشونى م! پاک فراموشم شده بود! نه به سودا گفته بودم و نه با دكتر هماهنگ كرده بودم! تيرداد منتظر نگام مى كرد! لبامو با زبونم تر كردم: چيزه... حتما امروز بايد بريم؟!
- آره ديگه... ديشب بدجور افتادى! بريم ببينيم مشكلى پيش نيومده باشه!
پشت گوشمو خاروندم: چيزيم كه نه نشده... سالمه...
بى خيال گفت: خب پس بريم ببينيم دختره يا پسر...
گير داده بود اساسى!
- تيرداد؟!
كليدشو كه سودا روى اپن گذاشته بودو برداشت: بله؟!
ديشب چرا اون جورى شده بودى؟!
- بريم؟!
فهميدم نمى خواد چيزى بگه! پس سعى كردم يه جور ديگه بحثو عوض كنم!
- ديشب پيش سمر بودى؟!
اومدم سمتمو بازومو كشيد و همونطور كه مى رفت سمت در گفت: چرا مى خواى بپيچونى؟!
سعى كردم بازومو از چنگش بكشم بيرون: كى من؟! توهم زدى!
درو پشت سرمون بست و نگام كرد: امروز حتما بايد بريم دكتر... خب؟!
ملتمس گفتم: امروز نه!
مشكوک نگام كرد: چرا؟!
تو ذهنم دنبال يه بهونه مى گشتم... به مغزم فشار آوردم...
- خب مى ترسم! از سونوگرافى!
يه جورى نگام كرد كه يعنى پيش خودت فكر كردى من خرم؟! آخه سونوگرافى هم ترس داره؟!
دستمو كشيد و دكمه ى آسانسورو زد... ناچار باهاش همراه شدم! يه فكرى تو ذهنم جرقه زد! بايد به على اس ام اس مى دادم! ولى اونا كه روز اول ازدواجشونه! حتما تا الآن خوابن! پوفى كردم و ناچار به سودا اس ام اس دادم كه بره و با همون دكتره هماهنگ كنه!
از ساختمون كه زديم بيرون چشمم به يه ماشين شاسى بلند افتاد! لبمو گزيدم! ارميا بود كه اومده بود دنبالم... سعى كردم عادى رفتار كنم! تيرداد نبايد مى ديدش... ارميا كه پياده شده بود با ديدن من و تيرداد سريع سوار ماشينش شد... تيرداد درو واسم باز كرد كه نشستم...
تيرداد: صبح دستشويى كه نرفتى؟!
متعجب گفتم: ها؟!
خنديد: آخه واسه سونوگرافى...
سريع پريدم وسط حرفش: نه نه... مى دونم...
ابروشو انداخت بالا: مى دونى؟!
فكمو دادم جلو: ميشه انقدر سوال نپرسى؟!
رک گفت: نه!
ارميا گاز داد و از كنارمون رد شد... تيردادم راه افتاد... خدا رو شكر انگار حواسش نبود...
- از كى با ارميا آشنا شدى؟!
يعنى مى خواستم سرمو بكوبم به شيشه... امروز از اون روزاست كه رو دنده ى سواله...
چرخيدم سمتش: اومدى بازجويى؟!
خيلى راحت گفت: آره... تو كه اينقدر بى پولى پس اين خونه رو از كجا آوردى؟!
دهنم باز موند... ديشب تو اون حال خيلى حرفا بهش زده بودم كه حالا واسش سوال شده بود... و من چه جوابى داشتم كه بهش بدم؟!
صاف نشستم سر جام: من مجبور نيستم جواب بدم...
- چرا مجبورى!
- چرا؟!
- سوالمو با سوال جواب نده...
تحكم توى صداش باعث شد نتونم چيزى بگم... يه جور اقتدارى داشت كه نمى شد ازش چشم پوشيد...
- مال من نيست...
- مال كيه؟!
با التماس گفتم: تو رو خدا بس كن...
- تو... تو واقعا...
داد زدم: هان؟! چيه؟! حرفاى عسل روت تاثير گذاشته؟!
زد رو ترمز و چرخيد سمتم: ببين... من چيزى نگفتم كه باعث بشه اينجورى داد بزنى خب؟! فقط بهم بگو... مى خوام از خودت بشنوم...
- تو درمورد من چى مى دونى؟!
با صداى آرومى گفت: شايد اونقدر بدونم كه بشناسمت... بفهمم چه جور آدمى هستى!
پوفى كردم و گفتم: ببين... من يه حروم زاده م... يه حروم زاده ى نجس... اون خونه م كه مى بينى مال من نيست! مال يه آدميه كه هنوز نمى دونم نسبتش با من چيه! افتاد؟! حالا راه بيفت كه دير شد!
بى خيال انگار كه حرفام واسش پشيزى اهميت نداشته باشه راه افتاد... سودا اس ام اس داد: رديف شد!
- از اين ور برو...
يه لحظه نگام كرد: خودم وقت گرفتم...
يعنى خاک به سرم شد...
- خب اين دكتره كه من مى گم خيلى خوبه... بريم اونجا...
پيچيد توى يه خيابون: لازم نيست...
جلوى يه ساختمون نگه داشت: پياده شو...
فاتحه مو خوندم و پياده شدم... مثل خر تو گل گير كرده بودم... سعى كردم يه جورى پشيمونش كنم... دنبال يه راه فرار يا يه بهونه بودم... نگام هر جا مى چرخيد تا يه بهونه اى چيزى پيدا كنم... با ديدن يه گربه كه روى يه ديوار بود عين اين دختر لوسا گفتم: واى چقدر نازه...
تيرداد كه يه قدم ازم جلو تر بود برگشت و گفت: چى؟!
به گربه هه اشاره كردم: اونو مى گم... چقدر نازه...
يه نگاه بى تفاوت به گربه هه انداخت و گفت: آره... بيا...
بعد دستمو كشيد كه سريع دستمو از دستش درآوردم و باهاش هم قدم شدم... سعى كردم خونسرد باشم! فوق فوقش مى فهميد ديگه... رفتيم داخل مطب... منشى با ديدن تيرداد از جاش پا شد و سلام كرد... آب دهنمو قورت دادم... انگار خيلى اينجا آشناس...
تيرداد: خانوم دكتر وقت دارن؟!
منشى: بفرمائيد منتظرتونن...
تيرداد يه نگاه به من انداخت و با دستش بهم اشاره كرد كه برم تو... تک ضربه اى به در زدم و داخل شدم... تيردادم پشت سرم... يه خانوم مسن پشت يه ميز نشسته بود كه با ديدن تيرداد از جاش پا شد و سلام كردن...
خانوم دكتر يه نگاه به من انداخت و لبخند زد: مثانه ت پره عزيزم؟!
حالا هم خنده م گرفته بود و هم داشتم خجالت مى كشيدم... ولى تيرداد خيلى عادى روى مبل لم داده بود و منتظر بود ببينه بچه ش سالمه يا نه...
خانوم دكتر بهم اشاره كرد كه روى تخت دراز بكشم... فكمو دادم جلو و سعى كردم آروم باشم... اى ايشالا خدا خفه ت كنه تيرداد... ايشالا داغ سمر به دلت بمونه...
روى تخت دراز كشيدم و دكتر مانتومو زد بالا و يه مايع لزجو به يه چيزى ماليد و زد رو شكمم... حالا منم كه دستشويى داشتم هى اينم فشار مى داد رو شكمم داشتم مى مردم...
دكتر به مانيتورى كه بالاى سرم بود نگاه مى كرد... دلم داشت از دهنم در مى اومد... هر آن منتظر يه جمله بودم: شما كه باردار نيستين...
يا يه چيزى تو همين مايه ها...
نگام چرخيد سمت تيرداد... اونم نگام كرد... يه چيزى تو نگاش بود كه ازش سر در نمى آوردم... شصتشو كشيد به گوشه ى لبش و نگاشو دوخت به دكتر...
دكتر باز اون چيزى كه دستش بودو رو شكمم كشيد و گفت: بچه تون كاملا سالمه... من هيچ مشكلى نمى بينم...
چشامو كه از ترس ديدن قيافه ى خشمگين تيرداد بسته بودمو آروم باز كردم... اين چى گفت؟! يه لحظه مغزم ريست شد! بچه سالمه؟! يا امام زمان... من حامله م؟! گيج به دكتر نگاه كردم! يعنى مى خواستم اون دم و دستگاه و اونى كه هى رو شكمم مى كشيدو نمى دونستم اسمش چيه رو بكوبم رو سرش و بگم: كى به تو مدرک داده آخه روانپريش... بچه كجا بود؟!
از يه طرفم يه جورايى خوشحال بودم كه تيرداد چيزى نفهميده... ولى با نگاش داشت داغونم مى كرد... دكتر از روى صندلى كنار تخت پا شد و من سريع مانتومو كشيدم پايين...
تيرداد رو به خانوم دكتر گفت: يعنى جاى نگرانى نيست؟!
دكتر با انگشت اشاره ش عينكشو روى بينيش جا به جا كرد: بچه قلبش از قلب من سالم تره... ماشالا چه وروجكى هم هست...
بعد به من نگاه كرد و خنديد... من هنوز تو شوک بودم... تيردادم خنديد و اومد دستمو گرفت: بريم عزيزم...
ديگه داشتم مى مردم... خدايا نكنه من حافظه ى كوتاه مدتمو از دست دادم؟! نمى دونم شايدم بلند مدتمو؟! نكنه توهم زدم؟! سرمو چند بار تكون دادم كه تيرداد گفت: حالت خوبه؟!
- ها؟! آره آره من خوبم... حالا خيالت راحت شد؟! گفتم كه بچه سالمه...
تيرداد لباشو جمع كرد كه نخنده: بله... شرمنده كه وقتتو گرفتم...
سوار ماشين شديم... سريع گوشى مو از تو جيبم درآوردم و به سودا اس ام اس دادم: تو با كدوم دكتر هماهنگ كردى؟!
تيرداد شيشه رو از سمت خودش داد بالا...
- اينو چرا بستى؟!
- باد به صورتت مى خوره سرما مى خورى!
- تابستونه ها...
بى خيال گفت: خب باشه...
چيزى نگفتم... اين سودا چرا جواب نداد؟! بازم اس ام اس دادم: مُردى؟!
چند دقيقه اى موندم كه باز جوابى نيومد! اى نميرى كه هيچوقت به درد نمى خورى! نگامو از پنجره به بيرون دوختم... به دختر بچه اى كه گل مى فروخت... چقدر اون دختر بچه باهام آشنا بود! چقدر شبيه من بود!
لرزش گوشى روى پام نگامو از اون دختر بچه گرفت... سريع اس ام اسو باز كردم: دستشويى بودم هويج... با همون دكتره ديگه... چطور؟!
خنده م گرفت... سريع جواب دادم: اين منو برد يه دكتر ديگه ولى گفت بچه سالمه...
به دقيقه نكشيد جواب داد: چى؟! جلل الخالق!
اگه سودا هم هماهنگ نكرده پس كار كيه؟! اين وسط يه كاسه اى زير نيم كاسه هست... زير چشمى به تيرداد نگاه كردم... رفتارش خيلى عادى بود! پس كار اينم نمى تونست باشه...
تيرداد: خونه كارى دارى؟
- ها؟! چى؟! نه! چطور؟!
خنديد: هيچى! امروز افتتاحيه داشتيم گفتم اگه دوست دارى بياى!
فكمو دادم جلو: كيا ميان؟!
- خب در واقع يه جور مهمونى رسميه...
سريع گفتم: نه نميام...
نمى خواستم باز اتفاق ديشب تكرار بشه... حتما سمرم اونجا بود...
تيرداد: بايد ياد بگيرى با بقيه روبرو بشى! خودتو كه قايم كنى يعنى رو حرفاشون مهر تاييد زدى!
نفسمو دادم بيرون و چيزى نگفتم... جلوى خونه نگه داشت و با اطمينان گفت: هنوز وقت هست تا ساعت هشت... برو آماده شو... ساعت هفت ميام دنبالت...
آروم خداحافظى كردم و منتظر جوابش نشدم و زدم بيرون... هوا چقدر گرم شده! خدايا قربون حكمتت! يه دفعه سيل مى زنى يه دفعه ديگه آفتاب!
تا داخل شدم و درو بستم صداى زنگ اومد... رها و سودا پشت در بودن...
با خنده گفتم: رها اينجا چيكار مى كنى؟!
پشت چشمى ناز كرد: پس كجا چيكار كنم؟!
سودا با خنده گفت: تو الآن بايد كاچى و حلوا هم بزنى!
رها كوبيد پس كله ش: خاک تو سرت منحرف...
سودا دست به كمر زد: يعنى مى خواى بگى شما...
رها اومد وسط حرفش و با خنده گفت: به قول على آدم به ناموس خودش كه به چشم بد نگاه نمى كنه...
من و سودا زديم زير خنده... همون دم در داشتن باهم بحث مى كردن... اومدن تو و هركدوم روى يه مبل نشستن كه سودا سريع گفت: خب بگو بينم قضيه ى اين دكتره چيه؟!
نشستم روبرو شون و گفتم: هيچى ديگه! هى سعى كردم بپيچونم نشد... اصلا گير داده بود اساسى! آخرشم منو بردم پيش يه دكتر ديگه و اونم گفت بچه سالمه!
رها چشاشو گرد كرد: وا...
- والا...
سودا با خنده: ببين هونام نداشتيما! هركارى خواستى كردى حالا زدى زيرش...
- گمشو...
رها هم خنديد: نكنه كار مامان پيرى باشه؟!
جوابش نگاه چپ چپ سودا بود: اون وقت مامان پيرى جنى شده يهو؟! اون اصلا نمى دونه هونام همچين نقشه اى كشيده...
رها: خب چه مى دونم؟!
سودا: تو حرف نزن فدات شم! الآن ما از تو انتظارى نداريم...
رها: ميام آويزونت مى كنما...
اومدم وسط حرفشون: بابا بسه ديگه...
بعد با يه لحن جدى اضافه كردم: ولى يه كاسه اى زير نيم كاسه هست... ببين كى گفتم...
سودا: ساعت يک و نيم ظهر روز شنبه...
بهش چشم غره رفتم... پاپى از تو اتاق پريد بيرون...خودشو چسبوند به پام... سودا در كيفشو باز كرد و يه شكلات كشيد بيرون: بيا خاله جون واست شكلات خريدم... اين مامانت كه بهت نمى رسه...
رها زد زير خنده... خودمم خنده م گرفته بود...
رها: مگه سگا شكلات مى خورن؟!
سودا: پس چى؟! از استخون بيشتر دوست دارن...
بعد شكلاته رو پرت كرد كه پاپى رو هوا گرفتش...
- حالا اينا يه طرف... امروز افتتاحيه س...
رها: چه افتتاحيه اى؟!
همه ى چيزايى كه مى دونستمو واسشون گفتم...
سودا: من كه مى گم برى بهتره... تيرداد راست مى گه! خودتو كه مخفى كنى حرفاشونو ثابت كردى! برو و به سمر خانوم ثابت كن كه تو هم يه زندگى معمولى مثل بقيه دارى!
- دارم؟!
يه لحظه ساكت شد بعد گفت: ميام آويزونت مى كنما...
تقريبا راضى شده بودم كه برم... سودا و رها دنبال لباس بودن واسم... منم نشسته بودم و دستمو گذاشته بودم زير چونه م و نگاشون مى كردم...
سودا: من مى گم اين مشكى يه...
رها: نه سرمه اى يه...
واى خدا بازم سر مشكى و سرمه اى دعواشون شد...
سودا: هونام تو مى گى كدوم؟!
- همون كت و شلوار شكلاتى ديشب...
رها: غلط كردى اونو كه ديشب پوشيدى!
- يه لباسو نمى شه دوبار پوشيد؟!
سودا: نچ! نچ! اين مشكى يه...
- اصلا من نمى رم...
سودا: غلط كردى!
- بخدا راست مى گم... من كاراى مهم ترى دارم...
بعد گوشى رو برداشتم و شماره ى تيردادو گرفتم... چندتا بوق كه خورد جواب داد: بفرمائيد...
- سلام...
- سلام...
موندم چى بگم! سودا و رها بال بال مى زدن كه نگم نمى خوام بيام... ولى من تصميممو گرفته بودم... چه اهميتى داشت كه سمر ببينه من تو اجتماعم؟! سمر مى ديد! بقيه هم مى ديدن؟! پس نفسمو دادم بيرون و گفتم: من نمى تونم امشب بيام... يه كار مهم دارم...
سودا و رها ول شدن... انگار انرژى شون تحليل رفت...
تيرداد بى خيال گفت: هرطور راحتى!
- خداحافظ!
- خداحافظ!
گوشى رو قطع كردم كه باز انرژى شون برگشت و ريختن رو سرم... منم بى خيال شماره ى ارميا رو گرفتم...
داشتم نا اميد مى شدم كه جواب داد... يه لحظه هول شدم و چيزى نگفتم... انگار منتظر بودم قطع كنم! در واقع جواب دادنش دور از انتظارم بود...
- الو... هونام خانوم؟!
سريع به خودم اومدم: سلام... بابت صبح عذر مى خوام! مى خواستم بدونم وقت دارين كه بريم پيش مامان پيرى... يعنى خانوم صالحى؟!
تو صداش خنده بود... سريع گفت: البته... من همين حوالى م... تا نيم ساعت ديگه اونجام...
- منتظرم... خداحافظ!
گوشى رو قطع كردم كه چهار تا چشم بهم خيره شد...
رها: پس بگو خانوم چرا نرفتن مهمونى!
سودا ساكت بود...
رها: خوشت اومده ازش؟!
سودا ديگه ساكت نبود: خفه شو...
رها با تعجب گفت: تو چرا جوگير شدى؟!
سودا بهش توپيد...
سريع گفتم: نه... اشتباه مى كنيد...
سودا مشكوک نگام كرد و چيزى نگفت... مى دونستم واقعا ارميا رو دوست داره... واسه همين با اطمينان گفتم: سودا... باور كن دارى اشتباه فكر مى كنى!
بروم لبخند زد: مى دونم با مرام تر از اين حرفايى! پس نيازى به توضيح نيست...
دلم از اين همه مهربونى ش لرزيد و هيچى نگفتم... عوضش پا شدم و رفتم كه آماده بشم... درست نيم ساعت بعد ارميا پشت در بود... از رها و سودا خداحافظى كردم و زدم بيرون...
دست به سينه به ماشينش تكيه داده بود و نگاش به پنجره ى آپارتمانم خيره بود... متوجه اومدن من نشده بود... براى اينكه متوجه من بشه با صداى نسبتا بلندى گفتم:
- سلام...
يه لحظه انگار ترسيد... سريع چرخيد سمتم و يه نفس عميق كشيد! انگار بدجور تو فكر بود... خنده م گرفت كه گفت: منو ترسوندين...
- شرمنده... آخه بدجور تو فكر بودين...
درو واسم باز كرد و منم سوار شدم... درحالى كه به اين فكر مى كردم كه دختر پولدارا هم بهشون بد نمى گذره ها! پسراى خوشتيپ و پولدار واسشون درم باز مى كنن...
ارميا سوار شد و بى حرف حركت كرد... يكم كه از مسير گذشت گفت: فكر مى كنم خانوم صالحى مى خوان رضايت بدن... اما به شرطها و شروطها...
چرخيدم سمتش: نبش قبر حرومه؟!
سرشو تكون داد: خب... والا چى بگم؟! من چيز زيادى نمى دونم...
چيزى نگفتم كه پخشو روشن كرد... يه آهنگ ملايم گذاشت... چقدر روحيات اين آدم لطيف بود! هميشه آهنگاى ملايم گوش مى كرد... برعكس سودا كه هميشه آهنگاى پر ضرب رو با صداى بلند گوش مى كرد...
با اين كه دورم از تو... اما با يادت خوشم
تو روياهام كنارت... دل تنگى مو مى كشم
با اين كه دورم از تو... اما برات مى خونم
دلم مى خواد بمونى... تو پوست و خون و جونم
نرو از تو روياهام... دلم مى گيره
با خيالتم خوشه... برات مى ميره
مى خواستم قضيه ى دكتر صبحو بهش بگم ولى پشيمون شدم... بجاش گفتم:
- شما مى دونيد اسم پدر فرضى من چيه؟!
خنديد: چرا فرضى؟!
شونه بالا انداختم: چون هنوز معلوم نيست واقعا پدرم باشه يا نه...
- راستش من چيز زيادى نمى دونم... در واقع هيچى نمى دونم...
دهنمو كج كردم! اينم كه هيچى نمى دونه... جلوى خونه ى مامان پيرى نگه داشت كه هر دومون پياده شديم... بازم پريسا درو واسمون باز كرد و بازم انتظار واسه اومدن مامان پيرى!
چند دقيقه اى كه گذشت صداى پاشنه ى كفشاش اومد... بازم لباس مشكى! اما اينبار پوشيده و با شال... نمى دونم چرا من هركارى مى كنم از اين پيرى خوشم نمياد... به احترامش وايساديم كه با دست اشاره كرد بشينيم...
پريسا واسه اونا قهوه و واسه من چاى آورد... ازش تشكر كردم كه بهم خنديد و رفت...
مامان پيرى: خب؟! اوضاع چطوره؟!
فكمو دادم جلو: هنوز اتفاق خاصى نيفتاده... خواهشا اجازه بدين خودمون پيش بريم... بهم اطمينان كنيد...
آروم پلک زد و گفت: گفتم بياى اينجا تا بگم من با نبش قبر مخالفتى ندارم...
نيشم باز شد...
- ولى شرط دارم...
سعى كردم چيزى نگم...
ارميا: چه شرطى؟!
سرشو چرخوند سمت ارميا و گفت: هونام قبلش با تو مى ره دفتر امجد و اون سندو امضا مى كنه...
سريع گفتم: واسه چى؟!
با همون لحن پر صلابت هميشگى ش گفت: همين كه گفتم... ديگه خود دانى!
مونده بودم چيكار كنم... به ارميا نگاه كردم... تو فكر بود... نگاه منو كه ديد رو به مامان پيرى گفت: نبش قبر كى باشه؟!
مامان پيرى: امشب...
ارميا متعجب گفت: امشب؟!
- آره... امجد همه ى كارا رو كرده... ولى گفتم كه... قبلش هونام بايد سندو امضا كنه...
از جام پا شدم: قبوله...
ارميا هم پا شد: خب ديگه ظاهرا مشكل حل شد... خداحافظ...
منم اومدم برم كه يه لحظه يه چيزى يادم اومد... يه قدمى كه رفته بودم جلو رو برگشتم: خانوم صالحى! اسم پدر من چيه؟!
نگام كرد و بعد از چند لحظه سكوت گفت: خودت مى فهمى!
شونه بالا انداختم و با ارميا از خونه ش زديم بيرون و رفتيم سمت دفتر امجد... منشى ش گفت كه رفته يه جايى و چند دقيقه ديگه برمى گرده... ما هم نشستيم به انتظار... يه ده دقيقه اى طول كشيد كه اومد... با ارميا دست داد و به من سلام كرد...
سرمو تكون دادم و جوابشو دادم...
امجد: بفرمائيد تو اتاق من... عذر مى خوام...
بعد جلو تر از ما وارد اتاق شد... ارميا صبر كرد كه من داخل شم و بعد پشت سرم اومد تو و درو بست...
روى يه مبل نشستم و ارميا هم كنارم...
امجد يكم دفتر دستكاشو جا به جا كرد و گفت: خيله خب... خانوم صالحى با من صحبت كردن گفتن به شرطى كه شما پاى سندو امضا كردين نبش قبر انجام بشه...
سرمو تكون دادم و رفتم سمتش... يه برگه رو بهم نشون داد: اينجا رو امضا كن دخترم...
امضا كردم كه يه برگه ى ديگه بهم دادم: اينم همين طور...
- اين ديگه چيه؟!
- امضا كن...
برگه رو خوندم... سند يه باغ بود... سريع گفتم: امكان نداره...
امجد با مهربونى گفت: دخترم به خاطر خودت مى گم... امضا كن...
- آقاى امجد قرار بود فقط سند خونه باشه...
- دخترم لجبازى نكن... بزار كارا ثبتى بشه... وگرنه نبش قبر انجام نمى شه...
- خواهشا مى كنم...
- اما...
- آقاى امجد...
- آخه...
- خواهش كردم...
باز اومد يه چى بگه كه ارميا گفت: چه اصراريه... بعد از آزمايشا هم مى شه پاى سندا رو امضا كرد...
امجد: بنده مامورم و معذور... خيله خب... الآن ساعت هشته... اذان زده... تا نيم ساعت ديگه مى ريم...
نمى دونم چرا اينقدر استرس داشتم... ارميا بهم لبخند زد... از اون لبخندايى كه هر كسى رو آروم مى كرد...
با امجد راه افتاديم سمت قبرستون... هوا تاريک شده بود... قبرستون خارج از شهر بود... هرچى مى رفتيم انگار نمى رسيديم...
- آقاى امجد كجا مى ريم؟!
خنديد: صبر كن دخترم... ديگه داريم مى رسيم...
توى يه جاى تاريک كه انگار برق نداشت نگه داشت... نا خود آگاه ترسيدم... آروم زمزمه كردم: ارميا؟!
صداشو كنارم شنيدم كه زمزمه كرد: ترس نداره...
هر سه تامون از ماشين پياده شديم... يه مرد سفيد پوش و يكى كه يه لباس پاره پوره پوشيده بود با دو تا چراغ قوه اومدن سمتمون... اونى كه سفيد پوشيده بود يه قرآن دستش بود و اون يكى يه كلنگ...
اون كه سفيد پوشيده بود يه چراغ دستى رو داد به ارميا و ارميا روشنش كرد... تونستم يكم بهتر اطرافو ببينم... همه ش دار و درخت بود... قبر باباى مام معلوم نيست تو كدوم جهنم دره اى يه... راه افتاديم سمت جايى كه انگار قبرستون بود... البته من هيچ قبرى نمى ديدم...
بى اختيار خودمو به ارميا چسبونده بودم... نمى دونم هونامى كه هر شب توى يه خونه ى بى در و پيكر ميون يه عالم آدم گرگ صفت زندگى مى كرد و نمى ترسيد حالا چرا اينقدر ترسو شده بود...
سعى كردم چند تا نفس عميق و آروم بكشم... پام رفت روى يه شاخه ى خشک شده و شكست... بى اختيار جيغ كوتاهى زدم...
ارميا سريع دستمو گرفت: نيازى نيست بترسى!
نفسمو دادم بيرون: من خوبم...
بعد سريع دستمو از تو دستش كشيدم بيرون...
آقاى امجد كه ازمون جلو تر بود برگشت سمتمون: مشكلى پيش اومده؟!
ارميا: نه چيزى نيست...
بعد بهم اشاره كرد كه جلوش راه برم... روبه اون مرده سفيد پوشه كه جلوم بود گفتم: نبش قبر حرومه؟!
برگشت و بهم نگاه كرد... با اينكه تو اون تاريكى چيز زيادى از صورتش نديدم ولى همين كه برگشت سمتم انگار يه عالم موج مثبت بهم داد كه آرومم كرد: بله دخترم... اگه ميت سالم باشه حرامه... چون دوباره بايد فشار قبرو تحمل كنه...
سرمو تكون دادم: ولى الآن كه چيزى از اين آقا نمونده...
لبخندى زد و سرشو برگردوند و چيزى نگفت...
بلآخره جلوى يه قبر واستادن... با تعجب به قبر نگاه كردم...
- اينكه سنگ قبر نداره...
امجد: امروز برداشتنش...
سرمو تكون دادم... حالا انگار مى مردن همين امروز اين يا رو رو به قول سودا گور به گور مى كردن... يه لحظه خنده م گرفت... الآن جاى سودا خاليه...
اون كه سفيد پوشيده بود قرآنشو باز كرد و شروع كرد به خوندن... البته انگار حفظ بود چون بعيد مى دونم تو اون تاريكى چيزى مى ديد... قرآن خوندنش كه تموم شد اون كه كنگ رو دوشش بود شروع كرد به كندن... يكم كه گذشت خسته شدم و يكم دور تر ازشون نشستم...
ارميا هم كنارم نشست و يه نگاه به اطراف انداخت... البته مى دونستم هيچى نمى بينه...
ارميا: جاى خوف انگيزيه...
خنديدم: شمام ترسيدين؟!
خنديد: دروغ چرا؟! يكم...
صداى خنده م بلند شد...
ارميا: چرا سند باغو امضا نكردين؟!
- نمى خواستم تا وقتى هيچى معلوم نيست چيزى نصيبم بشه... خونه رم مجبور بودم...
صداى امجدو شنيديم: بياين... ديگه داره مى رسه...
هر دومون سريع پا شديم و رفتيم نزديكشون... اونى كه داخل چاله بود از اون پايين داد زد... البته صداش خوب مى رسيد چون عمقش زياد نبود...
- قبر كه خاليه......