رمان قدیسه نجس قسمت چهارم
مامان پيرى: ايشون هونام خانوم، نوه ى عزيزم هستن همراه دوستاشون...
نمى دونم چرا با شنيدن لفظ نوه ى عزيز يه جورى شدم...
مكثى كرد و ادامه داد: همه مون مى دونيم چرا اينجاييم... پس بهتره كارو شروع كنيد... من ديگه ميرم يكم استراحت كنم...
بعد پا شد و باز رفت.....
مونده بودم از كاراش... يه جورايى نچسب بود...
ارميا يه لبخند مكش مرگ ما زد و گفت: خب... تيرداد امشب يه پارتى دعوته... خونه ى يكى از دوستاى مشتركمون... سمرم هست... من مى برمتون اونجا... به عنوان همراهم... بقيه ش ديگه بستگى به خودتون داره...
نگاش كردم: يعنى من بايد چيكار كنم؟!
ابروشو انداخت بالا: شيوه هاى زنانه خيلى وقتا كار سازن...
عصبانى شدم...
رها: منظور؟!
دستشو گرفت بالا: سو تفاهم نشه! منظورى نداشتم! هونام خانوم خودشون حتما مى دونن قضيه از چه قراره...
سودا نگام كرد...
خيلى محكم گفتم:ببينين... من خيلى فكر كردم... ولى به كمک همه تون نياز دارم...
دستاشو زد بهم: هركمكى از دستم بربياد كوتاهى نمى كنم...
نفس عميقى كشيدم و همه ى چيزايى كه تو ذهنم بود و واسشون گفتم... هر لحظه تعجبشون بيشتر مى شد... صورتاشونو كه ديدم نتونستم نخندم...
رها: شوخى ميكنى؟!
- نه! خيلى هم جدى م...
سودا: تو مى خواى همچين ريسكى كنى؟!
سرمو تكون دادم...
رها: من نمى زارم پاى على به اين ماجرا باز بشه...
سودا چپ چپ نگاش كرد و بدون اينكه حواسش به ارميا باشه گفت: غلط كردى ت... هويج...
من و رها دهنمون باز موند... سودا دستشو گرفت جلو دهنشو رنگ دونه هاى صورتش فعال شد و قرمز كرد... ارميا خنده ش گرفت ولى سعى كرد بروى خودش نياره و طورى نشون بده كه تو فكره...
رها آروم گفت: خاک تو سرت كه آبرو نزاشتى واسمون...
سودا نفس عميقى كشيد و چيزى به روى خودش نياورد و گفت: من پايه م...
به ارميا نگاه كردم: هرچند ريسكش بالاست... ولى فكر بدى نيست...
نگام افتاد به رها... نفسشو با حرص داد بيرون: جهنم... منم هستم...
دستامو زدم بهم: اينه...
هرسه تاشون باهم نگام كردن...
با خنده گفتم: خب ذوق كردم از اينكه راضى شدين... ولى مامان پيرى... يعنى خانوم صالحى نبايد بفهمه!
ارميا فهميد روى صحبتم با اونه... به آرومى پلک زد: مطمئن باشيد...
داشتيم رو نقشه مون كار مى كرديم كه سر و كله ى همون عموهه ( وكيل ) پيدا شد...
با ديدن من لبخند زد... مامان پيرى هم اومد و نشستن به حساب كتاب... قرار شد يه آپارتمان توى الهيه و يه ماشين واسه من بخرن... البته انگار همه چيز آماده بود و ماشين شونم تو پاركينگ بود و فقط امضاى من لازم بود...
آقاى امجد خودكارو داد دستم: دخترم اينجا رو امضاكن...
با ترديد خودكارو ازش گرفتم... يعنى با يه امضا سند اونجا ميخوره به نام من؟! دستمو بردم جلو و رو كاغذ گذاشتم... فقط چندتا حركت كوتاه كافى بود تا به اونى كه مى خواستم برسم...
سودا: چرا معطلى؟!
نفس عميقى كشيدم و خودكارو گذاشتم رو كاغذ و رو به مامان پيرى گفتم:
- شما ازمن يه كارى خواستين... درسته؟!
سرشو تكون دادم كه ادامه دادم: پس تا اون كارو انجام ندادم نمى تونم اين برگه ها رو امضا كنم...
برق تحسين تو نگاه همه شون بود... با اين وجود مامان پيرى گفت:
- من اين خونه رو بخاطر كارى كه قراره بكنى بهت نمى دم... تو نوه مى!
چشامو بستم: حرفتونو قبول دارم اما... هنوزم معلوم نيست كه من واقعا نوه تون هستم يا نه... شايد...
حرفمو ادامه ندادم...
كه مامان پيرى گفت: من راضى م...
- ولى من ناراضى م...
سودا: امضاش كن هونام...
آقاى امجد: مشكلى نيست... هر وقت خواستين بنده درخدمتم! شما هم موقتا مى تونيد تو اون خونه ساكن باشيد... قول نامه...
- قول نامه هم نمى خوام...
خنديد: لج بازى دختر جون... خب ديگه بنده مرخص ميشم...
مامان پيرى: خواهشا حساب ها هم چک بشه...
آقاى امجد: حتما!
ارميا هم پا شد: منم ميرم... هونام خانوم ساعت هشت منتظرم...
مام كه ديگه كارى نداشتيم پا شديم...
مامان پيرى: هونام يه لحظه با من بيا...
سرمو تكون دادم و دنبالش راه افتادم! ارميا شماره ى سودا رو گرفت و از رها و سودا خداحافظى كرد و با آقاى امجد رفتن... رها و سودا م دوباره نشستن منتظر من...
مامان پيرى در يه اتاقو باز كرد و داخل شديم...
اتاقش شبيه همون اتاقى بود كه اون روز توش قايم شدم... فقط رنگ پرده ها و مبلمان فرق مى كرد...
رفت سمت يه كمد و از تو كشوش يكم خرت و پرت درآورد و اومد سمتم...
مامان پيرى: اين كليد خونه س... مبله س... اينم سوئيچ ماشين... رانندگى بلدى؟!
اوه چه خرت و پرتاى با ارزشى!
سرمو تكون دادم: نه!
مامان پيرى: پس ياد بگير!
چيزى نگفتم و با ترديد كليدا رو گرفتم... يه پاكتم داد دستم: اينم پيشت باشه!
- اين چيه؟!
- خودت ببين!
بازش كردم... پر از تراول بود: اما...
- اما نداره... اينو ديگه بايد قبول كنى! اگه نه كه راتو بكش برو...
ترجيح دادم ساكت باشم... اين زن خيلى جدى بود...
ازش خداحافظى كردم و رفتم پايين... رها و سودا هم به محض ديدن من از جاشون پا شدن...
از اونجا كه زديم بيرون سودا گفت: نقشه ت بدک نيست ولى مطمئنى كارسازه؟! با اين تعريفايى كه ننه بزرگت مى كرد بعيد مى دونم طرف هالو باشه...
- وقتى هيچى نفهمه ديگه هالو بودن چه معنى اى داره؟!
رها: اينم حرفيه... حالا بريم آرايشگاه يا خونه تو ببينيم؟!
سودا: آرايشگاه مهم تره... زياد وقت نداريم...
بعد پيچيد و چند دقيقه بعد باز جلوى همون آرايشگاه نگه داشت...
- باز كه اومديم اينجا...
سودا: آشناس بابا... كارشم بيسته...
- آره واقعا...
خنديد: خفه... بپر پايين...
رفتيم تو و باز من نشستم زير دست خانوم شهابى... تا مى تونست موهامو كشيد و منو حرصم داد و يک ساعت بعدش گفت: ببين خوشت مياد؟!
تو آينه به خودم نگاه كردم... پشت موهامو ساده جمع كرده بود بالاى سرم و جلوشو صاف يه طرفه ريخته بود... چشامو طورى درست كرده بود كه انگار كشيده س... فقط رژم خيلى بد رنگ بود... نارنجى!
بد نشده بود...
رها: عاليه...
- آره اما يه چيزى اضافه س...
بعد دستمو كشيدم رو لبامو همه ى رژمو با يه حركت پاک كردم: حالا عالى شد...
هر سه تاشون منگ نگام كردن كه خنديدم و مانتومو پوشيدم...
از آرايشگاه كه زديم بيرون و رفتيم خونه ى سودا اينا... به محض اينكه پامونو گذاشتيم تو اتاقش سودا در كمدو باز كرد و چند دست لباس انداخت رو تخت: انتخاب كن...
رها: اون كت و شلوار مشكى يه خوبه... به آرايش تيره شم مياد...
سودا: ولى اون پيراهن سورمه اى خوب تره...
- اون كه نصف تنمم نمى گيره... همون مشكيه خوبه...
بعد برش داشتم و رفتم يه گوشه ى اتاق و تنم كردم... حالا انگار رفتم گوشه ى اتاق نديدنم...
رها: واى خيلى قشنگه!
سودا: من هنوز ميگم سورمه ايه...
رها: غلط كردى خيلى بهش مياد... كفشاتم بپوش...
كفشاى پاشنه ده سانتى كه رها بهم دادو پوشيدم و يكم راه رفتم... واسم خيلى سخت بود...
رها: شالتو برداریا...
چپ چپ نگاش کردم که ازم رو گرفت...
ولی بعد سریع گفت: يه دفعه گاف ندى اونجا؟!
سودا: اول پيش غذا... غذاى اصلى... دسر...
رها: نوشيدنى جرعه جرعه...
- ترو خدا باز شروع نكنيد...
گوشى سودا زنگ خورد... سریع نگاش کرد: ارميا س...
بعد دستشو گذاشت رو سينه ش و مثلا از حال رفت...
رها: خاک تو سرت جواب بده قطع شدا...
سودا سريع صداشو صاف كرد و جواب داد: سلام... ممنون شما خوبيد؟! خوش مى گذره؟!
رها چشاشو گرد كرد و ازش ويشگون گرفت كه به خودش اومد و تک سرفه اى كرد: ببخشيد... بله... بله آماده س... يادداشت بفرمائيد...
آدرسو بهش داد و ازش خداحافظى كرد...
رها: چه خوش و بشى هم مى كنن باهم!
سودا: خاک به سرت... اين با اين دک و پزش معلوم بود بچه مثبته...
با بدبينى گفتم: از دست دادنش معلوم بود...
سودا: اينقدر منفى نگر نباش... اين چيزا ديگه عاديه...
نيم ساعت بعد خاله شيدا صدام زد: هونام جان با تو كار دارن...
با ترس قرصامو گذاشتم تو كيفمو از رها و سودا خداحافظى كردم و زدم بيرون...
شانس آوردم خاله شيدا تو آشپزخونه بود و از همونجا ازش خداحافظى كردم... وگرنه اگه منو مى ديد نمى دونستم بايد بهش چى بگم...
درو باز كردم و نگام به ماشين سفيد و شاسى بلند ارميا افتاد... آه عميقى كشيدم... با اين كفشا چطورى برم بالا...
با ديدنم سريع پياده شد و اين بار بدون اينكه بخواد باهام دست بده سلام كرد و درو برام باز كرد...
سعى كردم حرفاى سودا و رها رو بخاطر بيارم... سينه مو دادم جلو و باسنمو دادم عقب... اول پيش غذا... غذاى اصلى... بعدشم دسر...
خندم گرفت و با ناز كه خيلى هم واسم سخت بود سوار شدم...
خودشم سوار شد و بدون حرف راه افتاد....
فضا واسم خيلى سنگين بود... من اين پسره رو نيم ساعت بيشتر نديدم اونوقت رو چه حسابى دارم باهاش ميرم مهمونى؟!
باز خوبه اينو نيم ساعت ديدم اون يارو تيرداد و كه حتى صورتشم نديدم...
نگامو دوختم به ارميا... كت و شلوار شيکى پوشيده بود و كراوات خوشگلى زده بود...
فكمو از حرص داده بودم جلو و از پنجره به بيرون نگاه مى كردم...
دستشو برد جلو و يه آهنگ ملايم گذاشت:
چشماى بسته ى تو رو با بوسه بازش مى كنم...
قلب شكسته ى تو رو خودم نوازش مى كنم...
نمى زارم تنگ غروب دلت بگيره از كسى...
تا وقتى من كنارتم به هرچى مى خواى مى رسى...
چه آهنگ قشنگى بود... بهم آرامش ميداد...
خودم بغل مى گيرمت...
پر مى شم از عطر تنت...
كاشكى تو هم بفهمى كه...
مى ميرم از نبودنت...
خودم بجاى تو شبا بهونه هاتو مى شمرم...
جاى تو گريه مى كنم... جاى تو غصه مى خورم...
صداى آهنگو كم كرد و گفت: تيرداد از دختراى سرسخت خوشش مياد... ولى نمى دونم چرا از اين سمر خانوم خوشش اومده...
- چه جور آدميه؟!
سرشو تكون داد: من نظرى ندارم... قضاوت با خودتون...
- پس چرا حرفشو كشيدين؟!
- مى خواستم بدونيد كه بايد چه جورى باشين...
از حاضر جوابى ش حرصم گرفت... ولى چيزى نگفتم...
چند دقيقه بعد جلوى يه خونه ى ويلايى خارج از شهر نگه داشت... استرس داشتم ولى سعى مى كردم آروم باشم...
ارميا درو واسم باز كرده بود... خوب بلد بودم احساساتمو پنهان كنم... پس خيلى خونسرد پياده شدم...
يه نگاه به اطرافم انداختم... اينجا كه برهوته... به خونه هه نگاه كردم... دو طبقه بود و نماش سفيد... پيچكايى كه جلوش بودن اجازه ى ديد بيشترى نمى داد...
ارميا زنگ آيفونو زد و چند لحظه بعد درو باز كردن و داخل شديم...
يه حياط بزرگ رو به رومون بود... هرچى نزديک تر مى شديم صداها بيشتر و استرس منم بيشتر مى شد...
يه دختر و پسر جوون جلوى در بودن كه با ارميا دست دادن...
دختره: اوه... راه افتادى ارميا...
ارميا خنديد و چيزى نگفت...
پسره كه قيافه ى عجيبى واسه خودش درست كرده و لاغر بود خواست باهام دست بده كه باز سر تكون دادم... خيط شده دستشو پس كشيد كه ارميا خنديد...
بروى خودش نياورد: بياين تو... تيرداد خيلى وقته منتظرته ارميا...
رفتيم تو... داخل تاريک بود و فقط رقص نور معلوم بود كه لحظه ى اول چشممو اذيت كرد...
حس بدى داشتم... ارميا به هركس مى رسيد سلام مى كرد باهم دست مى دادن و منو معرفى مى كرد و منم براى اينكه سه نشه فقط سرمو تكون مى دادم و هى تكرار مى كردم: خوش وقتم...
مى ترسيدم از طرز حرف زدنم پى به اينكه من ازاون جماعت نيستم ببرن... اونقدر بهم گفته بودن كه بى پول و بدبختم كه به خودمم ثابت شده بود...
ارميا: بفرمائيد... ايشون تيردادن... پسر عموتون...
به پسرى كه كنار يه دختر لاغر اندام كه يه لباس پرزرق و برق پوشيده بود اشاره كرد... هردوشون بهمون پشت كرده بودن و نمى ديدمشون...
رفتيم سمتشون كه برگشتن طرفمون... دهنم با ديدن تيرداد چفت شد...
اين كه همون تيرداده... يعنى همون پسره س كه ديشب باهاش تصادف كرديم... آب دهنمو قورت دادم... پس اين پسر عمومه... هه! ولى عجب تيكه اى يه... يه نگاه به دخترى كه همراش بود و مطمئن بودم سمره انداختم...
يه دختر لاغر اندام و ريز نقش... صورت كوچيكى داشت كه يكم تو ذوق ميزد... ولى چشماش درشت بود و ميشد گفت اين نقصو پوشونده بود... يا حد اقل كمرنگش كرده بود...
چشماى درشت عسلى! گونه هاش با رژ گونه ى خوشرنگى آرايش شده بود و برجسته تر به نظر ميرسيد... بينى ش معلوم بود عمل شده س... لباشم با اينكه شكرى بود ولى با نمكش كرده بود... در كل بجاى اينكه خوشگل باشه جذاب بود...
ارميا: ايشون دوست جديدم هستن... هونام خانوم!
بعد با دستش به تيرداد اشاره كرد: آقا تيرداد و دوستشون سمر خانوم...
سمر اخم ريزى كرد... شايد دوست داشت ارميا اونو همسر يا حد اقل نامزد تيرداد معرفى كنه...
تيرداد دستشو گرفت جلوم: ديشب افتخار آشنايى تون نصيبم شده...
به ارميا نگاه كردم... با اينكه از حرف تيرداد تعجب كرده بود اما داشت با زبون بى زبونى بهم اشاره ميكرد كه باهاش دست بدم...
با ترديد دستمو بردم جلو... با اينكه دوست نداشتم اما براى چند لحظه دستشو لمس كردم... سمرم انگار جز اون دسته آدمای بی تفاوت بود...
اون جايى كه وايساده بوديم جلوى مى شد گفت يه بار خونگى بود... يه نفر پشت پيشخوان فقط مشروب مى ريخت و به بقيه ميداد... اونقدر رنگارنگ و متنوع بودن كه براى يه لحظه وسوسه شدم منم يكم بچشم... ولى خيلى زود پشيمون شدم...
ارميا كنارم ايستاده بود... آروم سرشو آورد زير گوشم: همراتونه؟!
سرمو تكون دادم و آروم از تو كيفم درش آوردم و دادم دستش... يه نگاه بهشون انداخت و چشاش گرد شد: شما از اينا استفاده مى كنيد؟!
سرمو تكون دادم... با خنده زير لب گفت: اين كه فيلو از پا مى اندازه...
- چيزى گفتين؟!
- خير...
تيرداد دست سمرو گرفت رو به ارميا گفت: نمياين؟!
ارميا موند چى بگه... چونه شو خاروند: گرم مى كنم بعد...
تيرداد خنديد و يه نگاه به من انداخت و با سمر رفتن وسط... داشتم نگاشون مى كردم... بايد بيشتر مى شناختمش...
ارميا: مشروب؟!
نگام چرخيد سمتش... سرمو تكون دادم... لبخندى زد و يكم از نوشيدنى ش خورد... تو دلم به حرفاى مامان پيرى خنديدم... آدم درستيه...
- هميشه مى خورين؟!
ارميا: ببخشيد؟!
- منظورم مشروبه؟!
بلند خنديد: اما اين مشروب نيست...
ابرومو انداختم بالا...
- دلستر...
سرمو تكون دادم... ارواح عمه ت... تيرداد و سمر بين اون جمعيت گم شده بودن... نگامو به اطراف چرخوندم... همه ى زوج ها يه جورى مشغول بودن و بعضى هاشون گه گدارى دست تو دست همديگه يا تو بغل همديگه مى رفتن طبقه ى بالا... نفسمو با حرص دادم بيرون و زير لب صلوات فرستادم... خدايا خودمو به خودت سپردم...
ارميا رو به اون پسره كه به همه مشروب مى داد گفت: ويسكى!
اونم واسش تو يه ليوان پايه بلند يه نوشيدنى ريخت و ارميام يكى از قرصامو انداخت توش كه سريع توش حل شد...
- فكر مى كنيد يكى كافيه؟!
- والا نصفه شم كافى بود...
- كار از محكم كارى عيب نمى كنه...
و يكى ديگه انداختم توش كه خيلى قشنگ آب شد... خوشم اومده بود كه اينقدر زود آب مى شد... حواسم نبود و خواستم يكى ديگه م بندازم كه ارميا سريع گفت: چيكار مى كنيد؟!
- ببخشيد حواسم نبود... آخه خوشم مياد اين جورى آب مى شه...
خنديد: فكر رفيق ما هم باشين... راسى مگه شما همديگه رو مى شناسين؟!
- ديشب دوستم سودا باهاشون تصادف كرد...
- اه... قضيه جالب شد...
تيرداد و سمر با خنده برگشتن... ارميا ليوانايى كه آماده كرده بود و بهشون داد... اونجا بود كه فهميدم هيچوقت نبايد به هيچ كس اعتماد كنى! هرچند نزديک ترين دوستت باشه... احتياط شرط عقله... حالا خوبه اين ارميا قصدش خيره...
تيرداد مشروبو يه نفس سر كشيد و روبه همون پسره: يكى ديگه...
سمر اما با همون يكى مشغول بود...
ارميا: تيرداد سر حال نيستى! چيزى شده؟!
نفسشو با حرص داد بيرون: مادربزرگم... داره اذيت مى كنه...
ارميا: چرا؟!
تيرداد: به ازدواجمون راضى نيست...
ارميا يه نگاه به سمر انداخت و زير لب يه چيزى گفت...
به سمر چشم دوختم... چه دليلى داشت كه ارميا و مامان پيرى ازش بدشون مى اومد؟! فكمو دادم جلو...
تيرداد اون يكى هم سركشيد...
ارميا بهم اشاره كرد و رفت سمت سمر: افتخار مى دين؟!
سمر خنديد: افتخاره...
و بدون اينكه تيردادو آدم حساب كنه دست ارميا رو گرفت و رفتن وسط... تيردادم انگار واسش خيلى عادى بود چون اخم به صورتش نيومد... خودمو بهش نزديک كردم... مونده بودم بايد چيكار كنم...
انگار سرش داشت دو دو مى زد... با بدجنسى كنارش نشستم...
- حالتون بده؟!
تيرداد: نه... فقط يكم سرم درد مى كنه... مسكن دارين؟!
خندم گرفت... بدبخت همين مسكنا سرتو به درد انداخته...
- نه! يعنى چيزه... خوب مى شيد مسكن واسه چى؟!
مى ترسيدم يكى ديگه بهش بدم بميره... والا...
از جاش پا شد و همونطور كه مى رفت سمت طبقه ى بالا گفت: ببخشيد... من بايد برم...
سريع گفتم: مى خواين همراتون بيام؟!
يه جورى نگام كرد كه حساب كار دستم اومد... برام عجيب بود كه تو حالت مستى م همه چيز حاليش بود... و اين اصلا خوب نبود...
- چيزه... تا اتاق همراهيتون مى كنم... انگار حالتون زياد مساعد نيست...
يعنى خودم مونده بودم به اين حرف زدنم... مثله اينكه آموزشاى سودا و رها تاثير خودشونو گذاشته بودن...
چيزى نگفت كه منم پر رو پر رو باهاش هم قدم شدم... سرمو چرخوندم ببينم ارميا و سمر كجان كه ديدم هنوز دارن مى رقصن... ماشالا به اين سمر خانوم... خسته نمى شه از رقص... ارميا نگاش چرخيد سمت ما... تو نگاش دو تا جمله بود: موفق باشى... و ... مراقب خودت باش
آب دهنمو قورت دادم و سرمو واسش تكون دادم و با اينكه داشتم از ترس مى لرزيدم ولى خودمو كنترل كردم... خدايا خودت منو ببخش...
رفتيم سمت راه پله... تيرداد نرده ها رو گرفته بود و بالا مى اومد... مشروب و قرصا كار خودشونو كرده بودن...
به گوشيم اس ام اس اومد... يه گوشى نوكيا يازده دو صفر داشتم كه دربه داغون شده بود... با بدبختى يه دكمه شو فشار مى دادم... سودا بود: بپا حامله نشى... و يه شكلک كه تو گوشيم باز نمى شد و مسلما آرم خنده بود...
نمى تونستم جوابشو بدم... چون بايد با دكمه ها كشتى مى گرفتم و تو اون لحظه وقتش نبود... يه نگاه به تيرداد انداختم... چقدر خوش پوش بود...
رسيديم به طبقه ى بالا... يه راهروى بزرگ كه دو طرفش پر در بود... شايد هر سمت شيش يا هفت تا... چقدر اين خونه اتاق داره... تيرداد رفت سمت يه درو بازش كرد: شما بفرمائيد...
- بزاريد كمكتون كنم!
حال نداشت جوابمو بده... راست مى گفتن كرم از درخته... رفتيم تو اتاق... يه تخت دو نفره وسط اتاق بود... معلوم بود صابخونه از اون خر پول داراست كه يقينا توى هر اتاقش اينقدر امكانات هست... پوزخندى روى لبم نقش بست... امكانات واسه ى چه كارى؟! شايد اينم يه راه درآمد بود...
تيرداد با همون لباس بى توجه به من خودشو رو تخت پرت كرد... در واقع از هوش رفت... انگار اصلا يادش رفته بود منم تو اون اتاقم... درو آروم بستم و با ترديد رفتم نزديكش... چشامو بستم و آية الكرسى رو خوندم و سه بار صلوات دادم و چشامو باز كردم... كيفمو گذاشتم رو ميز آرايشى توى اتاق و دستمو بردم سمت كراواتش... آروم از يقه ش بازش كردم... دستم رفت سمت كتش... من نمى تونم...
سريع از اتاق زدم بيرون و بالاى راه پله ايستادم... ارميا و سمر نزديک بار بودن... سمر بدتر از تيرداد مست بود و خودشو مى انداخت رو ارميا و ارميا هم هى می كشيد كنار...
با ديدن من سمرو رو صندلى ول كرد و سريع اومد طرفم... با ديدن سمر كه انگار از حال رفت خنده م گرفت... آخه مگه مجبوريد تا خرخره بخوريد؟!
ارميا: خوابيد؟!
سرمو تكون دادم: آره... اما من... من...
خنديد: مشكلى نيست... منتظر باشين...
بعد برگشت پايين و چند لحظه بعد با يه چيز ى كه تو دستش بود برگشت: كدوم اتاقه؟!
با دستم به اتاق اشاره كردم... رفت تو و چند دقيقه بعد با خنده برگشت...
كوفت! انگار به اين خيلى خوش گذشته... صورتش از خنده سرخ شده بود: مشكل حل شد...
همونطور كه مى رفت سمت پله ها ادامه داد: من سمرو مى رسونم... اونقدر مست هست كه نفهمه دور و برش چه خبره... موفق باشيد...
روى پله ى آخر بود كه باز برگشت: مواظب خودتون باشيد...
لبامو تكون دادم: ممنون...
ارميا هم رفت... رفتم تو اتاق... اولش چشامو بستم... آروم چشم سمت چپمو باز كردم... يه چشمى يه نگاه بهش انداختم... آه... خدايا شكرت... اون يكى چشمم هم باز كردم...
خوبه شعورش رسيده بود كه دورش ملافه بپيچه... لباساش بهم ريخته وسط اتاق ولو بود... خنده م گرفت... اين ارميا هم كم كلكى نبودا...
رفتم سمتش... حالا هم داشتم از استرس مى لرزيدم هم خنده م گرفته بود... پوفى كردم و كفشامو درآوردم و دور تر ازش گوشه ى تخت خوابيدم... عجب اودکلون خوبى زده لامصب... نفس عميقى كشيدم و بوشو كه از بوش خيلى خوشم اومده بود به مشام كشيدم...
تيرداد همچين خوابيده بود كه انگار صدساله خوابه... غلتى زد و دستشو گرفت سمتم... يا امام زمان... سريع خودمو كشيدم كنار... خدايا امشبو زودتر به صبح برسون... نگام به يه نقطه خيره شد... روى ملافه چند تا لكه ى قرمز بود... آب دهنمو قورت دادم... حتما كار ارميا بود... اون چيزى كه دستش بود...
نگامو به نيم تنه ى لخت تيرداد دوختم... عجب هيكل داره اين پسر عموى ما... بازم نگامو دوختم به قيافه ش... چشماش چه رنگى بود؟! سعى كردم ديشبو به خاطر بيارم... قهوه اى بود... حتى تو اون تاريكى هم برق چشماى قهوه اى شو تشخيص داده بودم... بينى ش خيلى خوش فرم بود... عملى بود؟! نه عملى نبود ولى خوش فرم بود...
گوشيم ويبره زد...
رها: خوش مى گذره؟!
خنده م گرفت... چند ثانيه بعد يه مسيج ديگه اومد...
سودا: حواستو جمع كنيا... مشكلى پيش اومد زنگ بزن... ما بيداريم...
پوفى كردم و سعى كردم بخوابم... ساعت نه بود كه چشامو باز كردم ... اين چقدر مى خوابه... با اون مسكنايى كه من بهش دادم نميره خوبه... سرمو بردم جلو... نه انگار نفس مى كشه... غلتى زد و يهو چشاشو باز كرد... چشامو تو چشاش دوختم... يهو پريد و رو تخت نشست...
يه نگاه به من و يه نگاه به خودش انداخت... تو چشاش نگرانى موج مى زد... اما خيلى جدى گفت: اينجا چه خبره؟!
حالا وقت اجراى نقشه بود... پا شدم و دستمو تو هوا تكون دادم و داد زدم: از من مى پرسى؟!
يه فحشم چاشنى كارم كردم: كثافت...
زير لب استغفار كردم...
چشاشو ريز كرد: نگو كه من و تو... ديشب...
سرمو گذاشتم رو زانو هام و الكى صداى گريه درآوردم: عوضى... بدبختم كردى...
يكم زور زدم كه اشکم دربياد... تا حدى هم موفق بودم...
زمزمه وار گفت: ببين بچه جون... من خودم يه عمره با امثال تو سر و كار دارم...
اين واسم زيادى بود...
داد زدم: منظورت چيه؟! رک و راست بگو نمى خواى پاى كارى كه كردى وايسى!
بعد نگامو دوختم به لباساش... اونم همين طور... به كفشام كه كنار لباساش بود... اونم نگامو دنبال مى كرد... اين بار نگاه هر دومون به يه نقطه خيره شد... به لكه هاى قرمز رنگ رو تخت... نفسشو با حرص داد بيرون: آخرين چيزى كه يادمه اينه كه جلوى بار داشتم مشروب مى خوردم و بعدشم سرم گيج رفت و خودمو به يه اتاق رسوندم...
خدا رو شكر يادش نبود من خودم آويزونش شدم...
تيرداد: اما تو...
الكى چونه مو لرزوندم... كلا روى فكم احاطه ى كامل داشتم...
- بدبختم كردى! مى فهمى؟!
نگام كرد... تو نگاش ترديد معلوم بود... چشاشو ريز كرد و اومد سمتم: من مست بودم! تو كه نبودى!
ذهنم قفل كرد... فكر اينو نكرده بودم... داشت نزديک تر مى شد... آب دهنمو قورت دادم: برو عقب...
- چرا؟! مگه ما ديشب با هم نبوديم؟!
همونجا رو تخت اون مى اومد جلو و من خودمو مى كشيدم عقب... ديگه جايى واسه عقب رفتن نبود... دستشو آورد سمت صورتم...
نفس حبس شده مو با حرص دادم بيرون: به من دست نزن...
خنديد: مى ترسى كوچولو؟! ولى بايد بهم جواب بدى... من مست بودم... تو كه نبودى!
به خودم لعنت فرستادم كه چرا منم براى رد گم كنى به قول ارميا يكم از اون دلسترا نخوردم...
دستمو به تخت تكيه داده بودم و نيم تنه م رو هوا بود... اونم بدون اينكه باهام تماسى داشته باشه روم خم شده بود... عصبى گفت: جواب منو بده...
مثل هميشه و طبق عادت فكمو دادم جلو: تو به زور...
خنديد... خيلى زياد: معلومه كه دروغ مى گى! من هيچ وقت به زور با كسى رابطه نداشتم...
داد زدم: ديشب مست بودى... به زور...
انگشت اشاره شو گذاشت رو لبش و اخم كرد: هيشششش... خيله خب حرفى نيست... حالا چرا مى رى عقب؟! مگه فرقى هم مى كنه؟!
و سرشو به سمت چپ برگردوند و با نگاهش به لكه ها اشاره كرد... دلم مى خواست داد بزنم... يا نه گازش بگيرم...
توى يه حركت ناگهانى از زيرش در رفتم و اومدم پايين تخت... ابروشو انداخت بالا: زبلم كه هستى! ديشب چرا اينطورى از زير دستم در نرفتى؟!
با حرص گفتم: هميشه بايد از دو نفر ترسيد... يكى آدم ديوونه و يكى آدم مست...
چونه شو خاروند: باشه عيبى نداره... ولى من هم مست مى كنم هم ديوونه م...
ازش لجم گرفته بود... تكيه مو دادم به ديوار و تو همون حال نشستم... در واقع از ديوار سُر خوردم... سرمو گذاشتم رو زانوم... از اين بعيد نبود واقعا بلايى سرم بياره...
تيرداد: چقدر؟!
سرمو بلند كردم و نگاش كردم... منظورش چى بود؟!
كلافه گفت: چقدر مى گيرى دست از سرم بردارى؟!
دوست داشتم پا شم برم و چاقو مو بكشم رو اون صورت بى نقصش و ناقصش كنم... دستشو برد لاى موهاش: تو دوست دختر ارميايى؟!
سريع گفتم: نه! فقط دوستيم...
- ببين... اسمت چى بود؟!
زمزمه كردم: هونام...
تيرداد: ببين هونام، من مى تونم درمانت كنم...
چشامو ريز كردم: مگه من مريضم؟
عصبى خنديد: يعنى مى خواى بگى نمى فهمى منظورم چيه؟
راست مى گفتا! چرا نفهميدم منظورش چيه؟! حالا چى بايد مى گفتم؟! لبامو جمع كردم: خيله خب... فعلا مى خوام برم...
با دستش به در اشاره كرد... پا شدم و رفتم كفشامو پوشيدم و كيفمو مانتومو برداشتم و داشتم از در خارج مى شدم كه گفت: صبر كن...
برگشتم... يه جورى بهم خيره شده بود كه انگار مى خواست بفهمه بهش دروغ گفتم يا راست...
تيرداد: شماره تو بهم بده...
سريع شماره مو واسش خوندم كه تو گوشيش زد و همون لحظه بهم زنگ زد... ديگه موندنو جايز ندونستم و زدم بيرون... درو كه بستم نفسمو فوت كردم بيرون... اين قدم اول... خدا رو شكر بخير گذشت...
داشتم از پله ها مى رفتم پايين كه ديدم ارميا روى يه صندلى نشسته و يه سيگار روشن دستشه كه انگار يادش رفته بكشه... چون همه ش داشت دود مى شد... با ديدن من سريع بلند شد و اومد سمتم: چى شد؟! كم كم داشتم نگران مى شدم...
چشمكى زدم و با ذوق گفتم: مگه مى شه هونام از پس كارى برنياد؟!
خنديد... فهميدم منظورش به ديشب بود که عین خر تو گل گیر کرده بودم...
سعى كردم مسير ذهنشو عوض كنم: می شه منو برسونيد؟!
- حتما... بفرمائيد...
با هم از اون خونه زديم بيرون...
خنكى توى ماشين كه از كولرش بود حالمو يكم جا آورده بود... يه آرامشى بهم مى داد كه تو اون خونه خبرى ازش نبود...
ارميا فرمونو چرخوند: از كدوم سمت برم؟!
- مى رم خونه ى سودا اينا...
سرشو تكون داد: خيلى وقته كه باهم دوستين؟!
- سه چهار سالى ميشه...
- اين آقا على كه نامزد رها خانومه مى تونه واستون كارى كنه؟!
چشامو چرخوندم: دكتره...
- شما مطمئنيد كه مى خواين اين كارو كنيد؟! بلآخره يه روز تيرداد بايد همه چيزو بفهمه...
- چرا؟!
- خب پسر عموتونه... مسلمه كه اگه قراره پولى به شما برسه يا سهم الارثى دركار باشه تيردادم بايد در جريان باشه...
- چرا؟!
- خب حتما اونم حقى داره تو ارث و ميراث...
- خب؟!
كلافه از سوالاى كوتاه من گفت: خب چى؟!
- تيرداد سهم خودشو مى گيره و منم سهم خودمو... قرار نيست اون منو بشناسه... مثل قبلا كه منو نديده... من كه از اين كارا سر درنميارم... ترجيح مى دم كارامو عمو انجام بده... منظورم به همون آقاى وكيله... امجد...
- يعنى نمى خواين هيچ وقت بهش بگيد كه بهش دروغ گفتين؟!
- دليلى نداره... هدف من جدا كردن اون از سمره... وقتى از هم جدا شدن ديگه کاری نمى مونه...
ابروشو انداخت بالا: اينم حرفيه...
بعد پيچيد تو كوچه... سودا و رها داشتن از كوچه مى اومدن بيرون كه با ديدن ما وايسادن... ارميا پياده شد و منم دنبالش...
اون دوتام پياده شدن... سودا سريع گفت: چى شد؟! باورش شد؟!
با ديدن لبخند موذيانه ى من دستاشو مشت كرد و پريد: ايول...
رها: بيا بريم... داريم مى ريم پيش على...
از ارميا خداحافظى كرديم و من پشت ماشين سودا سوار شدم... به محض راه افتادن شروع به سوال پرسيدن كردن... دور زديم و برگشتيم خونه ى سودا اينا و من لباسمو عوض كردم و باز سوار ماشينش شديم و منم سير تا پيازه قضيه رو واسشون تعريف كردم...
رها: واقعا اينقدر بهت نزديک شده بود؟! خاک تو سرت مخشو مى زدى! پسر به اين خوشگلى! بى ام و دار...
سودا: اگه من مى دونستم اين پسر عموته كه همون شب عقدتون مى كردم...
- گمشو... مگه قراره الآن عقد كنيم؟!
- پس چطورى مى خواى تو روى بچه ت نگاه كنى؟! فردا نمى گه باباش كجاست؟!
كوبيدم تو سرش: در مورد بچه ى من درست حرف بزن... آخ...
رها: چى شد؟!
- لگد زد پدر سوخته...
رها: كوفت... بزار حالا جواب آرمايشا آماده بشه...
- بچه ى من با آزمايش كارى نداره... خودش داره ابراز وجود مى كنه!
بعد به شكمم دست كشيدم: قربونت بره بابات!
سودا جلوى ساختمان پزشكان نگه داشت و پياده شديم... رها عين خر ذوق كرده بود... با خنده رفتيم تو... منشى با ديدن رها سريع پا شد... رها م عين اين نديد بديدا الكى مى خنديد: على هست؟!
منشى: بله، بله! آقاى دكتر منتظرتونن...
رها قرى به سر و گردنش داد و پشت چشمى ناز كرد و بهمون اشاره كرد بريم تو... خدايا! یعنی آدمو سگ بگيره جو نگيره... فكر كرده على رئيس جمهوره... والا...
على با ديدنمون از جا پا شد... يه پسر قد بلند و خوش تيپ... اما چهره ى معمولى! با اين حال جذاب بود... مهربون و بى ريا بود... مثل رها... ولى رها يكم كله شق بود...
ادامه دارد..........................خنكى توى ماشين كه از كولرش بود حالمو يكم جا آورده بود... يه آرامشى بهم مى داد كه تو اون خونه خبرى ازش نبود...
ارميا فرمونو چرخوند: از كدوم سمت برم؟!
- مى رم خونه ى سودا اينا...
سرشو تكون داد: خيلى وقته كه باهم دوستين؟!
- سه چهار سالى ميشه...
- اين آقا على كه نامزد رها خانومه مى تونه واستون كارى كنه؟!
چشامو چرخوندم: دكتره...
- شما مطمئنيد كه مى خواين اين كارو كنيد؟! بلآخره يه روز تيرداد بايد همه چيزو بفهمه...
- چرا؟!
- خب پسر عموتونه... مسلمه كه اگه قراره پولى به شما برسه يا سهم الارثى دركار باشه تيردادم بايد در جريان باشه...
- چرا؟!
- خب حتما اونم حقى داره تو ارث و ميراث...
- خب؟!
كلافه از سوالاى كوتاه من گفت: خب چى؟!
- تيرداد سهم خودشو مى گيره و منم سهم خودمو... قرار نيست اون منو بشناسه... مثل قبلا كه منو نديده... من كه از اين كارا سر درنميارم... ترجيح مى دم كارامو عمو انجام بده... منظورم به همون آقاى وكيله... امجد...
- يعنى نمى خواين هيچ وقت بهش بگيد كه بهش دروغ گفتين؟!
- دليلى نداره... هدف من جدا كردن اون از سمره... وقتى از هم جدا شدن ديگه کاری نمى مونه...
ابروشو انداخت بالا: اينم حرفيه...
بعد پيچيد تو كوچه... سودا و رها داشتن از كوچه مى اومدن بيرون كه با ديدن ما وايسادن... ارميا پياده شد و منم دنبالش...
اون دوتام پياده شدن... سودا سريع گفت: چى شد؟! باورش شد؟!
با ديدن لبخند موذيانه ى من دستاشو مشت كرد و پريد: ايول...
رها: بيا بريم... داريم مى ريم پيش على...
از ارميا خداحافظى كرديم و من پشت ماشين سودا سوار شدم... به محض راه افتادن شروع به سوال پرسيدن كردن... دور زديم و برگشتيم خونه ى سودا اينا و من لباسمو عوض كردم و باز سوار ماشينش شديم و منم سير تا پيازه قضيه رو واسشون تعريف كردم...
رها: واقعا اينقدر بهت نزديک شده بود؟! خاک تو سرت مخشو مى زدى! پسر به اين خوشگلى! بى ام و دار...
سودا: اگه من مى دونستم اين پسر عموته كه همون شب عقدتون مى كردم...
- گمشو... مگه قراره الآن عقد كنيم؟!
- پس چطورى مى خواى تو روى بچه ت نگاه كنى؟! فردا نمى گه باباش كجاست؟!
كوبيدم تو سرش: در مورد بچه ى من درست حرف بزن... آخ...
رها: چى شد؟!
- لگد زد پدر سوخته...
رها: كوفت... بزار حالا جواب آرمايشا آماده بشه...
- بچه ى من با آزمايش كارى نداره... خودش داره ابراز وجود مى كنه!
بعد به شكمم دست كشيدم: قربونت بره بابات!
سودا جلوى ساختمان پزشكان نگه داشت و پياده شديم... رها عين خر ذوق كرده بود... با خنده رفتيم تو... منشى با ديدن رها سريع پا شد... رها م عين اين نديد بديدا الكى مى خنديد: على هست؟!
منشى: بله، بله! آقاى دكتر منتظرتونن...
رها قرى به سر و گردنش داد و پشت چشمى ناز كرد و بهمون اشاره كرد بريم تو... خدايا! یعنی آدمو سگ بگيره جو نگيره... فكر كرده على رئيس جمهوره... والا...
على با ديدنمون از جا پا شد... يه پسر قد بلند و خوش تيپ... اما چهره ى معمولى! با اين حال جذاب بود... مهربون و بى ريا بود... مثل رها... ولى رها يكم كله شق بود...
ادامه دارد...............................خنكى توى ماشين كه از كولرش بود حالمو يكم جا آورده بود... يه آرامشى بهم مى داد كه تو اون خونه خبرى ازش نبود...
ارميا فرمونو چرخوند: از كدوم سمت برم؟!
- مى رم خونه ى سودا اينا...
سرشو تكون داد: خيلى وقته كه باهم دوستين؟!
- سه چهار سالى ميشه...
- اين آقا على كه نامزد رها خانومه مى تونه واستون كارى كنه؟!
چشامو چرخوندم: دكتره...
- شما مطمئنيد كه مى خواين اين كارو كنيد؟! بلآخره يه روز تيرداد بايد همه چيزو بفهمه...
- چرا؟!
- خب پسر عموتونه... مسلمه كه اگه قراره پولى به شما برسه يا سهم الارثى دركار باشه تيردادم بايد در جريان باشه...
- چرا؟!
- خب حتما اونم حقى داره تو ارث و ميراث...
- خب؟!
كلافه از سوالاى كوتاه من گفت: خب چى؟!
- تيرداد سهم خودشو مى گيره و منم سهم خودمو... قرار نيست اون منو بشناسه... مثل قبلا كه منو نديده... من كه از اين كارا سر درنميارم... ترجيح مى دم كارامو عمو انجام بده... منظورم به همون آقاى وكيله... امجد...
- يعنى نمى خواين هيچ وقت بهش بگيد كه بهش دروغ گفتين؟!
- دليلى نداره... هدف من جدا كردن اون از سمره... وقتى از هم جدا شدن ديگه کاری نمى مونه...
ابروشو انداخت بالا: اينم حرفيه...
بعد پيچيد تو كوچه... سودا و رها داشتن از كوچه مى اومدن بيرون كه با ديدن ما وايسادن... ارميا پياده شد و منم دنبالش...
اون دوتام پياده شدن... سودا سريع گفت: چى شد؟! باورش شد؟!
با ديدن لبخند موذيانه ى من دستاشو مشت كرد و پريد: ايول...
رها: بيا بريم... داريم مى ريم پيش على...
از ارميا خداحافظى كرديم و من پشت ماشين سودا سوار شدم... به محض راه افتادن شروع به سوال پرسيدن كردن... دور زديم و برگشتيم خونه ى سودا اينا و من لباسمو عوض كردم و باز سوار ماشينش شديم و منم سير تا پيازه قضيه رو واسشون تعريف كردم...
رها: واقعا اينقدر بهت نزديک شده بود؟! خاک تو سرت مخشو مى زدى! پسر به اين خوشگلى! بى ام و دار...
سودا: اگه من مى دونستم اين پسر عموته كه همون شب عقدتون مى كردم...
- گمشو... مگه قراره الآن عقد كنيم؟!
- پس چطورى مى خواى تو روى بچه ت نگاه كنى؟! فردا نمى گه باباش كجاست؟!
كوبيدم تو سرش: در مورد بچه ى من درست حرف بزن... آخ...
رها: چى شد؟!
- لگد زد پدر سوخته...
رها: كوفت... بزار حالا جواب آرمايشا آماده بشه...
- بچه ى من با آزمايش كارى نداره... خودش داره ابراز وجود مى كنه!
بعد به شكمم دست كشيدم: قربونت بره بابات!
سودا جلوى ساختمان پزشكان نگه داشت و پياده شديم... رها عين خر ذوق كرده بود... با خنده رفتيم تو... منشى با ديدن رها سريع پا شد... رها م عين اين نديد بديدا الكى مى خنديد: على هست؟!
منشى: بله، بله! آقاى دكتر منتظرتونن...
رها قرى به سر و گردنش داد و پشت چشمى ناز كرد و بهمون اشاره كرد بريم تو... خدايا! یعنی آدمو سگ بگيره جو نگيره... فكر كرده على رئيس جمهوره... والا...
على با ديدنمون از جا پا شد... يه پسر قد بلند و خوش تيپ... اما چهره ى معمولى! با اين حال جذاب بود... مهربون و بى ريا بود... مثل رها... ولى رها يكم كله شق بود
نمى دونم چرا با شنيدن لفظ نوه ى عزيز يه جورى شدم...
مكثى كرد و ادامه داد: همه مون مى دونيم چرا اينجاييم... پس بهتره كارو شروع كنيد... من ديگه ميرم يكم استراحت كنم...
بعد پا شد و باز رفت.....
مونده بودم از كاراش... يه جورايى نچسب بود...
ارميا يه لبخند مكش مرگ ما زد و گفت: خب... تيرداد امشب يه پارتى دعوته... خونه ى يكى از دوستاى مشتركمون... سمرم هست... من مى برمتون اونجا... به عنوان همراهم... بقيه ش ديگه بستگى به خودتون داره...
نگاش كردم: يعنى من بايد چيكار كنم؟!
ابروشو انداخت بالا: شيوه هاى زنانه خيلى وقتا كار سازن...
عصبانى شدم...
رها: منظور؟!
دستشو گرفت بالا: سو تفاهم نشه! منظورى نداشتم! هونام خانوم خودشون حتما مى دونن قضيه از چه قراره...
سودا نگام كرد...
خيلى محكم گفتم:ببينين... من خيلى فكر كردم... ولى به كمک همه تون نياز دارم...
دستاشو زد بهم: هركمكى از دستم بربياد كوتاهى نمى كنم...
نفس عميقى كشيدم و همه ى چيزايى كه تو ذهنم بود و واسشون گفتم... هر لحظه تعجبشون بيشتر مى شد... صورتاشونو كه ديدم نتونستم نخندم...
رها: شوخى ميكنى؟!
- نه! خيلى هم جدى م...
سودا: تو مى خواى همچين ريسكى كنى؟!
سرمو تكون دادم...
رها: من نمى زارم پاى على به اين ماجرا باز بشه...
سودا چپ چپ نگاش كرد و بدون اينكه حواسش به ارميا باشه گفت: غلط كردى ت... هويج...
من و رها دهنمون باز موند... سودا دستشو گرفت جلو دهنشو رنگ دونه هاى صورتش فعال شد و قرمز كرد... ارميا خنده ش گرفت ولى سعى كرد بروى خودش نياره و طورى نشون بده كه تو فكره...
رها آروم گفت: خاک تو سرت كه آبرو نزاشتى واسمون...
سودا نفس عميقى كشيد و چيزى به روى خودش نياورد و گفت: من پايه م...
به ارميا نگاه كردم: هرچند ريسكش بالاست... ولى فكر بدى نيست...
نگام افتاد به رها... نفسشو با حرص داد بيرون: جهنم... منم هستم...
دستامو زدم بهم: اينه...
هرسه تاشون باهم نگام كردن...
با خنده گفتم: خب ذوق كردم از اينكه راضى شدين... ولى مامان پيرى... يعنى خانوم صالحى نبايد بفهمه!
ارميا فهميد روى صحبتم با اونه... به آرومى پلک زد: مطمئن باشيد...
داشتيم رو نقشه مون كار مى كرديم كه سر و كله ى همون عموهه ( وكيل ) پيدا شد...
با ديدن من لبخند زد... مامان پيرى هم اومد و نشستن به حساب كتاب... قرار شد يه آپارتمان توى الهيه و يه ماشين واسه من بخرن... البته انگار همه چيز آماده بود و ماشين شونم تو پاركينگ بود و فقط امضاى من لازم بود...
آقاى امجد خودكارو داد دستم: دخترم اينجا رو امضاكن...
با ترديد خودكارو ازش گرفتم... يعنى با يه امضا سند اونجا ميخوره به نام من؟! دستمو بردم جلو و رو كاغذ گذاشتم... فقط چندتا حركت كوتاه كافى بود تا به اونى كه مى خواستم برسم...
سودا: چرا معطلى؟!
نفس عميقى كشيدم و خودكارو گذاشتم رو كاغذ و رو به مامان پيرى گفتم:
- شما ازمن يه كارى خواستين... درسته؟!
سرشو تكون دادم كه ادامه دادم: پس تا اون كارو انجام ندادم نمى تونم اين برگه ها رو امضا كنم...
برق تحسين تو نگاه همه شون بود... با اين وجود مامان پيرى گفت:
- من اين خونه رو بخاطر كارى كه قراره بكنى بهت نمى دم... تو نوه مى!
چشامو بستم: حرفتونو قبول دارم اما... هنوزم معلوم نيست كه من واقعا نوه تون هستم يا نه... شايد...
حرفمو ادامه ندادم...
كه مامان پيرى گفت: من راضى م...
- ولى من ناراضى م...
سودا: امضاش كن هونام...
آقاى امجد: مشكلى نيست... هر وقت خواستين بنده درخدمتم! شما هم موقتا مى تونيد تو اون خونه ساكن باشيد... قول نامه...
- قول نامه هم نمى خوام...
خنديد: لج بازى دختر جون... خب ديگه بنده مرخص ميشم...
مامان پيرى: خواهشا حساب ها هم چک بشه...
آقاى امجد: حتما!
ارميا هم پا شد: منم ميرم... هونام خانوم ساعت هشت منتظرم...
مام كه ديگه كارى نداشتيم پا شديم...
مامان پيرى: هونام يه لحظه با من بيا...
سرمو تكون دادم و دنبالش راه افتادم! ارميا شماره ى سودا رو گرفت و از رها و سودا خداحافظى كرد و با آقاى امجد رفتن... رها و سودا م دوباره نشستن منتظر من...
مامان پيرى در يه اتاقو باز كرد و داخل شديم...
اتاقش شبيه همون اتاقى بود كه اون روز توش قايم شدم... فقط رنگ پرده ها و مبلمان فرق مى كرد...
رفت سمت يه كمد و از تو كشوش يكم خرت و پرت درآورد و اومد سمتم...
مامان پيرى: اين كليد خونه س... مبله س... اينم سوئيچ ماشين... رانندگى بلدى؟!
اوه چه خرت و پرتاى با ارزشى!
سرمو تكون دادم: نه!
مامان پيرى: پس ياد بگير!
چيزى نگفتم و با ترديد كليدا رو گرفتم... يه پاكتم داد دستم: اينم پيشت باشه!
- اين چيه؟!
- خودت ببين!
بازش كردم... پر از تراول بود: اما...
- اما نداره... اينو ديگه بايد قبول كنى! اگه نه كه راتو بكش برو...
ترجيح دادم ساكت باشم... اين زن خيلى جدى بود...
ازش خداحافظى كردم و رفتم پايين... رها و سودا هم به محض ديدن من از جاشون پا شدن...
از اونجا كه زديم بيرون سودا گفت: نقشه ت بدک نيست ولى مطمئنى كارسازه؟! با اين تعريفايى كه ننه بزرگت مى كرد بعيد مى دونم طرف هالو باشه...
- وقتى هيچى نفهمه ديگه هالو بودن چه معنى اى داره؟!
رها: اينم حرفيه... حالا بريم آرايشگاه يا خونه تو ببينيم؟!
سودا: آرايشگاه مهم تره... زياد وقت نداريم...
بعد پيچيد و چند دقيقه بعد باز جلوى همون آرايشگاه نگه داشت...
- باز كه اومديم اينجا...
سودا: آشناس بابا... كارشم بيسته...
- آره واقعا...
خنديد: خفه... بپر پايين...
رفتيم تو و باز من نشستم زير دست خانوم شهابى... تا مى تونست موهامو كشيد و منو حرصم داد و يک ساعت بعدش گفت: ببين خوشت مياد؟!
تو آينه به خودم نگاه كردم... پشت موهامو ساده جمع كرده بود بالاى سرم و جلوشو صاف يه طرفه ريخته بود... چشامو طورى درست كرده بود كه انگار كشيده س... فقط رژم خيلى بد رنگ بود... نارنجى!
بد نشده بود...
رها: عاليه...
- آره اما يه چيزى اضافه س...
بعد دستمو كشيدم رو لبامو همه ى رژمو با يه حركت پاک كردم: حالا عالى شد...
هر سه تاشون منگ نگام كردن كه خنديدم و مانتومو پوشيدم...
از آرايشگاه كه زديم بيرون و رفتيم خونه ى سودا اينا... به محض اينكه پامونو گذاشتيم تو اتاقش سودا در كمدو باز كرد و چند دست لباس انداخت رو تخت: انتخاب كن...
رها: اون كت و شلوار مشكى يه خوبه... به آرايش تيره شم مياد...
سودا: ولى اون پيراهن سورمه اى خوب تره...
- اون كه نصف تنمم نمى گيره... همون مشكيه خوبه...
بعد برش داشتم و رفتم يه گوشه ى اتاق و تنم كردم... حالا انگار رفتم گوشه ى اتاق نديدنم...
رها: واى خيلى قشنگه!
سودا: من هنوز ميگم سورمه ايه...
رها: غلط كردى خيلى بهش مياد... كفشاتم بپوش...
كفشاى پاشنه ده سانتى كه رها بهم دادو پوشيدم و يكم راه رفتم... واسم خيلى سخت بود...
رها: شالتو برداریا...
چپ چپ نگاش کردم که ازم رو گرفت...
ولی بعد سریع گفت: يه دفعه گاف ندى اونجا؟!
سودا: اول پيش غذا... غذاى اصلى... دسر...
رها: نوشيدنى جرعه جرعه...
- ترو خدا باز شروع نكنيد...
گوشى سودا زنگ خورد... سریع نگاش کرد: ارميا س...
بعد دستشو گذاشت رو سينه ش و مثلا از حال رفت...
رها: خاک تو سرت جواب بده قطع شدا...
سودا سريع صداشو صاف كرد و جواب داد: سلام... ممنون شما خوبيد؟! خوش مى گذره؟!
رها چشاشو گرد كرد و ازش ويشگون گرفت كه به خودش اومد و تک سرفه اى كرد: ببخشيد... بله... بله آماده س... يادداشت بفرمائيد...
آدرسو بهش داد و ازش خداحافظى كرد...
رها: چه خوش و بشى هم مى كنن باهم!
سودا: خاک به سرت... اين با اين دک و پزش معلوم بود بچه مثبته...
با بدبينى گفتم: از دست دادنش معلوم بود...
سودا: اينقدر منفى نگر نباش... اين چيزا ديگه عاديه...
نيم ساعت بعد خاله شيدا صدام زد: هونام جان با تو كار دارن...
با ترس قرصامو گذاشتم تو كيفمو از رها و سودا خداحافظى كردم و زدم بيرون...
شانس آوردم خاله شيدا تو آشپزخونه بود و از همونجا ازش خداحافظى كردم... وگرنه اگه منو مى ديد نمى دونستم بايد بهش چى بگم...
درو باز كردم و نگام به ماشين سفيد و شاسى بلند ارميا افتاد... آه عميقى كشيدم... با اين كفشا چطورى برم بالا...
با ديدنم سريع پياده شد و اين بار بدون اينكه بخواد باهام دست بده سلام كرد و درو برام باز كرد...
سعى كردم حرفاى سودا و رها رو بخاطر بيارم... سينه مو دادم جلو و باسنمو دادم عقب... اول پيش غذا... غذاى اصلى... بعدشم دسر...
خندم گرفت و با ناز كه خيلى هم واسم سخت بود سوار شدم...
خودشم سوار شد و بدون حرف راه افتاد....
فضا واسم خيلى سنگين بود... من اين پسره رو نيم ساعت بيشتر نديدم اونوقت رو چه حسابى دارم باهاش ميرم مهمونى؟!
باز خوبه اينو نيم ساعت ديدم اون يارو تيرداد و كه حتى صورتشم نديدم...
نگامو دوختم به ارميا... كت و شلوار شيکى پوشيده بود و كراوات خوشگلى زده بود...
فكمو از حرص داده بودم جلو و از پنجره به بيرون نگاه مى كردم...
دستشو برد جلو و يه آهنگ ملايم گذاشت:
چشماى بسته ى تو رو با بوسه بازش مى كنم...
قلب شكسته ى تو رو خودم نوازش مى كنم...
نمى زارم تنگ غروب دلت بگيره از كسى...
تا وقتى من كنارتم به هرچى مى خواى مى رسى...
چه آهنگ قشنگى بود... بهم آرامش ميداد...
خودم بغل مى گيرمت...
پر مى شم از عطر تنت...
كاشكى تو هم بفهمى كه...
مى ميرم از نبودنت...
خودم بجاى تو شبا بهونه هاتو مى شمرم...
جاى تو گريه مى كنم... جاى تو غصه مى خورم...
صداى آهنگو كم كرد و گفت: تيرداد از دختراى سرسخت خوشش مياد... ولى نمى دونم چرا از اين سمر خانوم خوشش اومده...
- چه جور آدميه؟!
سرشو تكون داد: من نظرى ندارم... قضاوت با خودتون...
- پس چرا حرفشو كشيدين؟!
- مى خواستم بدونيد كه بايد چه جورى باشين...
از حاضر جوابى ش حرصم گرفت... ولى چيزى نگفتم...
چند دقيقه بعد جلوى يه خونه ى ويلايى خارج از شهر نگه داشت... استرس داشتم ولى سعى مى كردم آروم باشم...
ارميا درو واسم باز كرده بود... خوب بلد بودم احساساتمو پنهان كنم... پس خيلى خونسرد پياده شدم...
يه نگاه به اطرافم انداختم... اينجا كه برهوته... به خونه هه نگاه كردم... دو طبقه بود و نماش سفيد... پيچكايى كه جلوش بودن اجازه ى ديد بيشترى نمى داد...
ارميا زنگ آيفونو زد و چند لحظه بعد درو باز كردن و داخل شديم...
يه حياط بزرگ رو به رومون بود... هرچى نزديک تر مى شديم صداها بيشتر و استرس منم بيشتر مى شد...
يه دختر و پسر جوون جلوى در بودن كه با ارميا دست دادن...
دختره: اوه... راه افتادى ارميا...
ارميا خنديد و چيزى نگفت...
پسره كه قيافه ى عجيبى واسه خودش درست كرده و لاغر بود خواست باهام دست بده كه باز سر تكون دادم... خيط شده دستشو پس كشيد كه ارميا خنديد...
بروى خودش نياورد: بياين تو... تيرداد خيلى وقته منتظرته ارميا...
رفتيم تو... داخل تاريک بود و فقط رقص نور معلوم بود كه لحظه ى اول چشممو اذيت كرد...
حس بدى داشتم... ارميا به هركس مى رسيد سلام مى كرد باهم دست مى دادن و منو معرفى مى كرد و منم براى اينكه سه نشه فقط سرمو تكون مى دادم و هى تكرار مى كردم: خوش وقتم...
مى ترسيدم از طرز حرف زدنم پى به اينكه من ازاون جماعت نيستم ببرن... اونقدر بهم گفته بودن كه بى پول و بدبختم كه به خودمم ثابت شده بود...
ارميا: بفرمائيد... ايشون تيردادن... پسر عموتون...
به پسرى كه كنار يه دختر لاغر اندام كه يه لباس پرزرق و برق پوشيده بود اشاره كرد... هردوشون بهمون پشت كرده بودن و نمى ديدمشون...
رفتيم سمتشون كه برگشتن طرفمون... دهنم با ديدن تيرداد چفت شد...
اين كه همون تيرداده... يعنى همون پسره س كه ديشب باهاش تصادف كرديم... آب دهنمو قورت دادم... پس اين پسر عمومه... هه! ولى عجب تيكه اى يه... يه نگاه به دخترى كه همراش بود و مطمئن بودم سمره انداختم...
يه دختر لاغر اندام و ريز نقش... صورت كوچيكى داشت كه يكم تو ذوق ميزد... ولى چشماش درشت بود و ميشد گفت اين نقصو پوشونده بود... يا حد اقل كمرنگش كرده بود...
چشماى درشت عسلى! گونه هاش با رژ گونه ى خوشرنگى آرايش شده بود و برجسته تر به نظر ميرسيد... بينى ش معلوم بود عمل شده س... لباشم با اينكه شكرى بود ولى با نمكش كرده بود... در كل بجاى اينكه خوشگل باشه جذاب بود...
ارميا: ايشون دوست جديدم هستن... هونام خانوم!
بعد با دستش به تيرداد اشاره كرد: آقا تيرداد و دوستشون سمر خانوم...
سمر اخم ريزى كرد... شايد دوست داشت ارميا اونو همسر يا حد اقل نامزد تيرداد معرفى كنه...
تيرداد دستشو گرفت جلوم: ديشب افتخار آشنايى تون نصيبم شده...
به ارميا نگاه كردم... با اينكه از حرف تيرداد تعجب كرده بود اما داشت با زبون بى زبونى بهم اشاره ميكرد كه باهاش دست بدم...
با ترديد دستمو بردم جلو... با اينكه دوست نداشتم اما براى چند لحظه دستشو لمس كردم... سمرم انگار جز اون دسته آدمای بی تفاوت بود...
اون جايى كه وايساده بوديم جلوى مى شد گفت يه بار خونگى بود... يه نفر پشت پيشخوان فقط مشروب مى ريخت و به بقيه ميداد... اونقدر رنگارنگ و متنوع بودن كه براى يه لحظه وسوسه شدم منم يكم بچشم... ولى خيلى زود پشيمون شدم...
ارميا كنارم ايستاده بود... آروم سرشو آورد زير گوشم: همراتونه؟!
سرمو تكون دادم و آروم از تو كيفم درش آوردم و دادم دستش... يه نگاه بهشون انداخت و چشاش گرد شد: شما از اينا استفاده مى كنيد؟!
سرمو تكون دادم... با خنده زير لب گفت: اين كه فيلو از پا مى اندازه...
- چيزى گفتين؟!
- خير...
تيرداد دست سمرو گرفت رو به ارميا گفت: نمياين؟!
ارميا موند چى بگه... چونه شو خاروند: گرم مى كنم بعد...
تيرداد خنديد و يه نگاه به من انداخت و با سمر رفتن وسط... داشتم نگاشون مى كردم... بايد بيشتر مى شناختمش...
ارميا: مشروب؟!
نگام چرخيد سمتش... سرمو تكون دادم... لبخندى زد و يكم از نوشيدنى ش خورد... تو دلم به حرفاى مامان پيرى خنديدم... آدم درستيه...
- هميشه مى خورين؟!
ارميا: ببخشيد؟!
- منظورم مشروبه؟!
بلند خنديد: اما اين مشروب نيست...
ابرومو انداختم بالا...
- دلستر...
سرمو تكون دادم... ارواح عمه ت... تيرداد و سمر بين اون جمعيت گم شده بودن... نگامو به اطراف چرخوندم... همه ى زوج ها يه جورى مشغول بودن و بعضى هاشون گه گدارى دست تو دست همديگه يا تو بغل همديگه مى رفتن طبقه ى بالا... نفسمو با حرص دادم بيرون و زير لب صلوات فرستادم... خدايا خودمو به خودت سپردم...
ارميا رو به اون پسره كه به همه مشروب مى داد گفت: ويسكى!
اونم واسش تو يه ليوان پايه بلند يه نوشيدنى ريخت و ارميام يكى از قرصامو انداخت توش كه سريع توش حل شد...
- فكر مى كنيد يكى كافيه؟!
- والا نصفه شم كافى بود...
- كار از محكم كارى عيب نمى كنه...
و يكى ديگه انداختم توش كه خيلى قشنگ آب شد... خوشم اومده بود كه اينقدر زود آب مى شد... حواسم نبود و خواستم يكى ديگه م بندازم كه ارميا سريع گفت: چيكار مى كنيد؟!
- ببخشيد حواسم نبود... آخه خوشم مياد اين جورى آب مى شه...
خنديد: فكر رفيق ما هم باشين... راسى مگه شما همديگه رو مى شناسين؟!
- ديشب دوستم سودا باهاشون تصادف كرد...
- اه... قضيه جالب شد...
تيرداد و سمر با خنده برگشتن... ارميا ليوانايى كه آماده كرده بود و بهشون داد... اونجا بود كه فهميدم هيچوقت نبايد به هيچ كس اعتماد كنى! هرچند نزديک ترين دوستت باشه... احتياط شرط عقله... حالا خوبه اين ارميا قصدش خيره...
تيرداد مشروبو يه نفس سر كشيد و روبه همون پسره: يكى ديگه...
سمر اما با همون يكى مشغول بود...
ارميا: تيرداد سر حال نيستى! چيزى شده؟!
نفسشو با حرص داد بيرون: مادربزرگم... داره اذيت مى كنه...
ارميا: چرا؟!
تيرداد: به ازدواجمون راضى نيست...
ارميا يه نگاه به سمر انداخت و زير لب يه چيزى گفت...
به سمر چشم دوختم... چه دليلى داشت كه ارميا و مامان پيرى ازش بدشون مى اومد؟! فكمو دادم جلو...
تيرداد اون يكى هم سركشيد...
ارميا بهم اشاره كرد و رفت سمت سمر: افتخار مى دين؟!
سمر خنديد: افتخاره...
و بدون اينكه تيردادو آدم حساب كنه دست ارميا رو گرفت و رفتن وسط... تيردادم انگار واسش خيلى عادى بود چون اخم به صورتش نيومد... خودمو بهش نزديک كردم... مونده بودم بايد چيكار كنم...
انگار سرش داشت دو دو مى زد... با بدجنسى كنارش نشستم...
- حالتون بده؟!
تيرداد: نه... فقط يكم سرم درد مى كنه... مسكن دارين؟!
خندم گرفت... بدبخت همين مسكنا سرتو به درد انداخته...
- نه! يعنى چيزه... خوب مى شيد مسكن واسه چى؟!
مى ترسيدم يكى ديگه بهش بدم بميره... والا...
از جاش پا شد و همونطور كه مى رفت سمت طبقه ى بالا گفت: ببخشيد... من بايد برم...
سريع گفتم: مى خواين همراتون بيام؟!
يه جورى نگام كرد كه حساب كار دستم اومد... برام عجيب بود كه تو حالت مستى م همه چيز حاليش بود... و اين اصلا خوب نبود...
- چيزه... تا اتاق همراهيتون مى كنم... انگار حالتون زياد مساعد نيست...
يعنى خودم مونده بودم به اين حرف زدنم... مثله اينكه آموزشاى سودا و رها تاثير خودشونو گذاشته بودن...
چيزى نگفت كه منم پر رو پر رو باهاش هم قدم شدم... سرمو چرخوندم ببينم ارميا و سمر كجان كه ديدم هنوز دارن مى رقصن... ماشالا به اين سمر خانوم... خسته نمى شه از رقص... ارميا نگاش چرخيد سمت ما... تو نگاش دو تا جمله بود: موفق باشى... و ... مراقب خودت باش
آب دهنمو قورت دادم و سرمو واسش تكون دادم و با اينكه داشتم از ترس مى لرزيدم ولى خودمو كنترل كردم... خدايا خودت منو ببخش...
رفتيم سمت راه پله... تيرداد نرده ها رو گرفته بود و بالا مى اومد... مشروب و قرصا كار خودشونو كرده بودن...
به گوشيم اس ام اس اومد... يه گوشى نوكيا يازده دو صفر داشتم كه دربه داغون شده بود... با بدبختى يه دكمه شو فشار مى دادم... سودا بود: بپا حامله نشى... و يه شكلک كه تو گوشيم باز نمى شد و مسلما آرم خنده بود...
نمى تونستم جوابشو بدم... چون بايد با دكمه ها كشتى مى گرفتم و تو اون لحظه وقتش نبود... يه نگاه به تيرداد انداختم... چقدر خوش پوش بود...
رسيديم به طبقه ى بالا... يه راهروى بزرگ كه دو طرفش پر در بود... شايد هر سمت شيش يا هفت تا... چقدر اين خونه اتاق داره... تيرداد رفت سمت يه درو بازش كرد: شما بفرمائيد...
- بزاريد كمكتون كنم!
حال نداشت جوابمو بده... راست مى گفتن كرم از درخته... رفتيم تو اتاق... يه تخت دو نفره وسط اتاق بود... معلوم بود صابخونه از اون خر پول داراست كه يقينا توى هر اتاقش اينقدر امكانات هست... پوزخندى روى لبم نقش بست... امكانات واسه ى چه كارى؟! شايد اينم يه راه درآمد بود...
تيرداد با همون لباس بى توجه به من خودشو رو تخت پرت كرد... در واقع از هوش رفت... انگار اصلا يادش رفته بود منم تو اون اتاقم... درو آروم بستم و با ترديد رفتم نزديكش... چشامو بستم و آية الكرسى رو خوندم و سه بار صلوات دادم و چشامو باز كردم... كيفمو گذاشتم رو ميز آرايشى توى اتاق و دستمو بردم سمت كراواتش... آروم از يقه ش بازش كردم... دستم رفت سمت كتش... من نمى تونم...
سريع از اتاق زدم بيرون و بالاى راه پله ايستادم... ارميا و سمر نزديک بار بودن... سمر بدتر از تيرداد مست بود و خودشو مى انداخت رو ارميا و ارميا هم هى می كشيد كنار...
با ديدن من سمرو رو صندلى ول كرد و سريع اومد طرفم... با ديدن سمر كه انگار از حال رفت خنده م گرفت... آخه مگه مجبوريد تا خرخره بخوريد؟!
ارميا: خوابيد؟!
سرمو تكون دادم: آره... اما من... من...
خنديد: مشكلى نيست... منتظر باشين...
بعد برگشت پايين و چند لحظه بعد با يه چيز ى كه تو دستش بود برگشت: كدوم اتاقه؟!
با دستم به اتاق اشاره كردم... رفت تو و چند دقيقه بعد با خنده برگشت...
كوفت! انگار به اين خيلى خوش گذشته... صورتش از خنده سرخ شده بود: مشكل حل شد...
همونطور كه مى رفت سمت پله ها ادامه داد: من سمرو مى رسونم... اونقدر مست هست كه نفهمه دور و برش چه خبره... موفق باشيد...
روى پله ى آخر بود كه باز برگشت: مواظب خودتون باشيد...
لبامو تكون دادم: ممنون...
ارميا هم رفت... رفتم تو اتاق... اولش چشامو بستم... آروم چشم سمت چپمو باز كردم... يه چشمى يه نگاه بهش انداختم... آه... خدايا شكرت... اون يكى چشمم هم باز كردم...
خوبه شعورش رسيده بود كه دورش ملافه بپيچه... لباساش بهم ريخته وسط اتاق ولو بود... خنده م گرفت... اين ارميا هم كم كلكى نبودا...
رفتم سمتش... حالا هم داشتم از استرس مى لرزيدم هم خنده م گرفته بود... پوفى كردم و كفشامو درآوردم و دور تر ازش گوشه ى تخت خوابيدم... عجب اودکلون خوبى زده لامصب... نفس عميقى كشيدم و بوشو كه از بوش خيلى خوشم اومده بود به مشام كشيدم...
تيرداد همچين خوابيده بود كه انگار صدساله خوابه... غلتى زد و دستشو گرفت سمتم... يا امام زمان... سريع خودمو كشيدم كنار... خدايا امشبو زودتر به صبح برسون... نگام به يه نقطه خيره شد... روى ملافه چند تا لكه ى قرمز بود... آب دهنمو قورت دادم... حتما كار ارميا بود... اون چيزى كه دستش بود...
نگامو به نيم تنه ى لخت تيرداد دوختم... عجب هيكل داره اين پسر عموى ما... بازم نگامو دوختم به قيافه ش... چشماش چه رنگى بود؟! سعى كردم ديشبو به خاطر بيارم... قهوه اى بود... حتى تو اون تاريكى هم برق چشماى قهوه اى شو تشخيص داده بودم... بينى ش خيلى خوش فرم بود... عملى بود؟! نه عملى نبود ولى خوش فرم بود...
گوشيم ويبره زد...
رها: خوش مى گذره؟!
خنده م گرفت... چند ثانيه بعد يه مسيج ديگه اومد...
سودا: حواستو جمع كنيا... مشكلى پيش اومد زنگ بزن... ما بيداريم...
پوفى كردم و سعى كردم بخوابم... ساعت نه بود كه چشامو باز كردم ... اين چقدر مى خوابه... با اون مسكنايى كه من بهش دادم نميره خوبه... سرمو بردم جلو... نه انگار نفس مى كشه... غلتى زد و يهو چشاشو باز كرد... چشامو تو چشاش دوختم... يهو پريد و رو تخت نشست...
يه نگاه به من و يه نگاه به خودش انداخت... تو چشاش نگرانى موج مى زد... اما خيلى جدى گفت: اينجا چه خبره؟!
حالا وقت اجراى نقشه بود... پا شدم و دستمو تو هوا تكون دادم و داد زدم: از من مى پرسى؟!
يه فحشم چاشنى كارم كردم: كثافت...
زير لب استغفار كردم...
چشاشو ريز كرد: نگو كه من و تو... ديشب...
سرمو گذاشتم رو زانو هام و الكى صداى گريه درآوردم: عوضى... بدبختم كردى...
يكم زور زدم كه اشکم دربياد... تا حدى هم موفق بودم...
زمزمه وار گفت: ببين بچه جون... من خودم يه عمره با امثال تو سر و كار دارم...
اين واسم زيادى بود...
داد زدم: منظورت چيه؟! رک و راست بگو نمى خواى پاى كارى كه كردى وايسى!
بعد نگامو دوختم به لباساش... اونم همين طور... به كفشام كه كنار لباساش بود... اونم نگامو دنبال مى كرد... اين بار نگاه هر دومون به يه نقطه خيره شد... به لكه هاى قرمز رنگ رو تخت... نفسشو با حرص داد بيرون: آخرين چيزى كه يادمه اينه كه جلوى بار داشتم مشروب مى خوردم و بعدشم سرم گيج رفت و خودمو به يه اتاق رسوندم...
خدا رو شكر يادش نبود من خودم آويزونش شدم...
تيرداد: اما تو...
الكى چونه مو لرزوندم... كلا روى فكم احاطه ى كامل داشتم...
- بدبختم كردى! مى فهمى؟!
نگام كرد... تو نگاش ترديد معلوم بود... چشاشو ريز كرد و اومد سمتم: من مست بودم! تو كه نبودى!
ذهنم قفل كرد... فكر اينو نكرده بودم... داشت نزديک تر مى شد... آب دهنمو قورت دادم: برو عقب...
- چرا؟! مگه ما ديشب با هم نبوديم؟!
همونجا رو تخت اون مى اومد جلو و من خودمو مى كشيدم عقب... ديگه جايى واسه عقب رفتن نبود... دستشو آورد سمت صورتم...
نفس حبس شده مو با حرص دادم بيرون: به من دست نزن...
خنديد: مى ترسى كوچولو؟! ولى بايد بهم جواب بدى... من مست بودم... تو كه نبودى!
به خودم لعنت فرستادم كه چرا منم براى رد گم كنى به قول ارميا يكم از اون دلسترا نخوردم...
دستمو به تخت تكيه داده بودم و نيم تنه م رو هوا بود... اونم بدون اينكه باهام تماسى داشته باشه روم خم شده بود... عصبى گفت: جواب منو بده...
مثل هميشه و طبق عادت فكمو دادم جلو: تو به زور...
خنديد... خيلى زياد: معلومه كه دروغ مى گى! من هيچ وقت به زور با كسى رابطه نداشتم...
داد زدم: ديشب مست بودى... به زور...
انگشت اشاره شو گذاشت رو لبش و اخم كرد: هيشششش... خيله خب حرفى نيست... حالا چرا مى رى عقب؟! مگه فرقى هم مى كنه؟!
و سرشو به سمت چپ برگردوند و با نگاهش به لكه ها اشاره كرد... دلم مى خواست داد بزنم... يا نه گازش بگيرم...
توى يه حركت ناگهانى از زيرش در رفتم و اومدم پايين تخت... ابروشو انداخت بالا: زبلم كه هستى! ديشب چرا اينطورى از زير دستم در نرفتى؟!
با حرص گفتم: هميشه بايد از دو نفر ترسيد... يكى آدم ديوونه و يكى آدم مست...
چونه شو خاروند: باشه عيبى نداره... ولى من هم مست مى كنم هم ديوونه م...
ازش لجم گرفته بود... تكيه مو دادم به ديوار و تو همون حال نشستم... در واقع از ديوار سُر خوردم... سرمو گذاشتم رو زانوم... از اين بعيد نبود واقعا بلايى سرم بياره...
تيرداد: چقدر؟!
سرمو بلند كردم و نگاش كردم... منظورش چى بود؟!
كلافه گفت: چقدر مى گيرى دست از سرم بردارى؟!
دوست داشتم پا شم برم و چاقو مو بكشم رو اون صورت بى نقصش و ناقصش كنم... دستشو برد لاى موهاش: تو دوست دختر ارميايى؟!
سريع گفتم: نه! فقط دوستيم...
- ببين... اسمت چى بود؟!
زمزمه كردم: هونام...
تيرداد: ببين هونام، من مى تونم درمانت كنم...
چشامو ريز كردم: مگه من مريضم؟
عصبى خنديد: يعنى مى خواى بگى نمى فهمى منظورم چيه؟
راست مى گفتا! چرا نفهميدم منظورش چيه؟! حالا چى بايد مى گفتم؟! لبامو جمع كردم: خيله خب... فعلا مى خوام برم...
با دستش به در اشاره كرد... پا شدم و رفتم كفشامو پوشيدم و كيفمو مانتومو برداشتم و داشتم از در خارج مى شدم كه گفت: صبر كن...
برگشتم... يه جورى بهم خيره شده بود كه انگار مى خواست بفهمه بهش دروغ گفتم يا راست...
تيرداد: شماره تو بهم بده...
سريع شماره مو واسش خوندم كه تو گوشيش زد و همون لحظه بهم زنگ زد... ديگه موندنو جايز ندونستم و زدم بيرون... درو كه بستم نفسمو فوت كردم بيرون... اين قدم اول... خدا رو شكر بخير گذشت...
داشتم از پله ها مى رفتم پايين كه ديدم ارميا روى يه صندلى نشسته و يه سيگار روشن دستشه كه انگار يادش رفته بكشه... چون همه ش داشت دود مى شد... با ديدن من سريع بلند شد و اومد سمتم: چى شد؟! كم كم داشتم نگران مى شدم...
چشمكى زدم و با ذوق گفتم: مگه مى شه هونام از پس كارى برنياد؟!
خنديد... فهميدم منظورش به ديشب بود که عین خر تو گل گیر کرده بودم...
سعى كردم مسير ذهنشو عوض كنم: می شه منو برسونيد؟!
- حتما... بفرمائيد...
با هم از اون خونه زديم بيرون...
خنكى توى ماشين كه از كولرش بود حالمو يكم جا آورده بود... يه آرامشى بهم مى داد كه تو اون خونه خبرى ازش نبود...
ارميا فرمونو چرخوند: از كدوم سمت برم؟!
- مى رم خونه ى سودا اينا...
سرشو تكون داد: خيلى وقته كه باهم دوستين؟!
- سه چهار سالى ميشه...
- اين آقا على كه نامزد رها خانومه مى تونه واستون كارى كنه؟!
چشامو چرخوندم: دكتره...
- شما مطمئنيد كه مى خواين اين كارو كنيد؟! بلآخره يه روز تيرداد بايد همه چيزو بفهمه...
- چرا؟!
- خب پسر عموتونه... مسلمه كه اگه قراره پولى به شما برسه يا سهم الارثى دركار باشه تيردادم بايد در جريان باشه...
- چرا؟!
- خب حتما اونم حقى داره تو ارث و ميراث...
- خب؟!
كلافه از سوالاى كوتاه من گفت: خب چى؟!
- تيرداد سهم خودشو مى گيره و منم سهم خودمو... قرار نيست اون منو بشناسه... مثل قبلا كه منو نديده... من كه از اين كارا سر درنميارم... ترجيح مى دم كارامو عمو انجام بده... منظورم به همون آقاى وكيله... امجد...
- يعنى نمى خواين هيچ وقت بهش بگيد كه بهش دروغ گفتين؟!
- دليلى نداره... هدف من جدا كردن اون از سمره... وقتى از هم جدا شدن ديگه کاری نمى مونه...
ابروشو انداخت بالا: اينم حرفيه...
بعد پيچيد تو كوچه... سودا و رها داشتن از كوچه مى اومدن بيرون كه با ديدن ما وايسادن... ارميا پياده شد و منم دنبالش...
اون دوتام پياده شدن... سودا سريع گفت: چى شد؟! باورش شد؟!
با ديدن لبخند موذيانه ى من دستاشو مشت كرد و پريد: ايول...
رها: بيا بريم... داريم مى ريم پيش على...
از ارميا خداحافظى كرديم و من پشت ماشين سودا سوار شدم... به محض راه افتادن شروع به سوال پرسيدن كردن... دور زديم و برگشتيم خونه ى سودا اينا و من لباسمو عوض كردم و باز سوار ماشينش شديم و منم سير تا پيازه قضيه رو واسشون تعريف كردم...
رها: واقعا اينقدر بهت نزديک شده بود؟! خاک تو سرت مخشو مى زدى! پسر به اين خوشگلى! بى ام و دار...
سودا: اگه من مى دونستم اين پسر عموته كه همون شب عقدتون مى كردم...
- گمشو... مگه قراره الآن عقد كنيم؟!
- پس چطورى مى خواى تو روى بچه ت نگاه كنى؟! فردا نمى گه باباش كجاست؟!
كوبيدم تو سرش: در مورد بچه ى من درست حرف بزن... آخ...
رها: چى شد؟!
- لگد زد پدر سوخته...
رها: كوفت... بزار حالا جواب آرمايشا آماده بشه...
- بچه ى من با آزمايش كارى نداره... خودش داره ابراز وجود مى كنه!
بعد به شكمم دست كشيدم: قربونت بره بابات!
سودا جلوى ساختمان پزشكان نگه داشت و پياده شديم... رها عين خر ذوق كرده بود... با خنده رفتيم تو... منشى با ديدن رها سريع پا شد... رها م عين اين نديد بديدا الكى مى خنديد: على هست؟!
منشى: بله، بله! آقاى دكتر منتظرتونن...
رها قرى به سر و گردنش داد و پشت چشمى ناز كرد و بهمون اشاره كرد بريم تو... خدايا! یعنی آدمو سگ بگيره جو نگيره... فكر كرده على رئيس جمهوره... والا...
على با ديدنمون از جا پا شد... يه پسر قد بلند و خوش تيپ... اما چهره ى معمولى! با اين حال جذاب بود... مهربون و بى ريا بود... مثل رها... ولى رها يكم كله شق بود...
ادامه دارد..........................خنكى توى ماشين كه از كولرش بود حالمو يكم جا آورده بود... يه آرامشى بهم مى داد كه تو اون خونه خبرى ازش نبود...
ارميا فرمونو چرخوند: از كدوم سمت برم؟!
- مى رم خونه ى سودا اينا...
سرشو تكون داد: خيلى وقته كه باهم دوستين؟!
- سه چهار سالى ميشه...
- اين آقا على كه نامزد رها خانومه مى تونه واستون كارى كنه؟!
چشامو چرخوندم: دكتره...
- شما مطمئنيد كه مى خواين اين كارو كنيد؟! بلآخره يه روز تيرداد بايد همه چيزو بفهمه...
- چرا؟!
- خب پسر عموتونه... مسلمه كه اگه قراره پولى به شما برسه يا سهم الارثى دركار باشه تيردادم بايد در جريان باشه...
- چرا؟!
- خب حتما اونم حقى داره تو ارث و ميراث...
- خب؟!
كلافه از سوالاى كوتاه من گفت: خب چى؟!
- تيرداد سهم خودشو مى گيره و منم سهم خودمو... قرار نيست اون منو بشناسه... مثل قبلا كه منو نديده... من كه از اين كارا سر درنميارم... ترجيح مى دم كارامو عمو انجام بده... منظورم به همون آقاى وكيله... امجد...
- يعنى نمى خواين هيچ وقت بهش بگيد كه بهش دروغ گفتين؟!
- دليلى نداره... هدف من جدا كردن اون از سمره... وقتى از هم جدا شدن ديگه کاری نمى مونه...
ابروشو انداخت بالا: اينم حرفيه...
بعد پيچيد تو كوچه... سودا و رها داشتن از كوچه مى اومدن بيرون كه با ديدن ما وايسادن... ارميا پياده شد و منم دنبالش...
اون دوتام پياده شدن... سودا سريع گفت: چى شد؟! باورش شد؟!
با ديدن لبخند موذيانه ى من دستاشو مشت كرد و پريد: ايول...
رها: بيا بريم... داريم مى ريم پيش على...
از ارميا خداحافظى كرديم و من پشت ماشين سودا سوار شدم... به محض راه افتادن شروع به سوال پرسيدن كردن... دور زديم و برگشتيم خونه ى سودا اينا و من لباسمو عوض كردم و باز سوار ماشينش شديم و منم سير تا پيازه قضيه رو واسشون تعريف كردم...
رها: واقعا اينقدر بهت نزديک شده بود؟! خاک تو سرت مخشو مى زدى! پسر به اين خوشگلى! بى ام و دار...
سودا: اگه من مى دونستم اين پسر عموته كه همون شب عقدتون مى كردم...
- گمشو... مگه قراره الآن عقد كنيم؟!
- پس چطورى مى خواى تو روى بچه ت نگاه كنى؟! فردا نمى گه باباش كجاست؟!
كوبيدم تو سرش: در مورد بچه ى من درست حرف بزن... آخ...
رها: چى شد؟!
- لگد زد پدر سوخته...
رها: كوفت... بزار حالا جواب آرمايشا آماده بشه...
- بچه ى من با آزمايش كارى نداره... خودش داره ابراز وجود مى كنه!
بعد به شكمم دست كشيدم: قربونت بره بابات!
سودا جلوى ساختمان پزشكان نگه داشت و پياده شديم... رها عين خر ذوق كرده بود... با خنده رفتيم تو... منشى با ديدن رها سريع پا شد... رها م عين اين نديد بديدا الكى مى خنديد: على هست؟!
منشى: بله، بله! آقاى دكتر منتظرتونن...
رها قرى به سر و گردنش داد و پشت چشمى ناز كرد و بهمون اشاره كرد بريم تو... خدايا! یعنی آدمو سگ بگيره جو نگيره... فكر كرده على رئيس جمهوره... والا...
على با ديدنمون از جا پا شد... يه پسر قد بلند و خوش تيپ... اما چهره ى معمولى! با اين حال جذاب بود... مهربون و بى ريا بود... مثل رها... ولى رها يكم كله شق بود...
ادامه دارد...............................خنكى توى ماشين كه از كولرش بود حالمو يكم جا آورده بود... يه آرامشى بهم مى داد كه تو اون خونه خبرى ازش نبود...
ارميا فرمونو چرخوند: از كدوم سمت برم؟!
- مى رم خونه ى سودا اينا...
سرشو تكون داد: خيلى وقته كه باهم دوستين؟!
- سه چهار سالى ميشه...
- اين آقا على كه نامزد رها خانومه مى تونه واستون كارى كنه؟!
چشامو چرخوندم: دكتره...
- شما مطمئنيد كه مى خواين اين كارو كنيد؟! بلآخره يه روز تيرداد بايد همه چيزو بفهمه...
- چرا؟!
- خب پسر عموتونه... مسلمه كه اگه قراره پولى به شما برسه يا سهم الارثى دركار باشه تيردادم بايد در جريان باشه...
- چرا؟!
- خب حتما اونم حقى داره تو ارث و ميراث...
- خب؟!
كلافه از سوالاى كوتاه من گفت: خب چى؟!
- تيرداد سهم خودشو مى گيره و منم سهم خودمو... قرار نيست اون منو بشناسه... مثل قبلا كه منو نديده... من كه از اين كارا سر درنميارم... ترجيح مى دم كارامو عمو انجام بده... منظورم به همون آقاى وكيله... امجد...
- يعنى نمى خواين هيچ وقت بهش بگيد كه بهش دروغ گفتين؟!
- دليلى نداره... هدف من جدا كردن اون از سمره... وقتى از هم جدا شدن ديگه کاری نمى مونه...
ابروشو انداخت بالا: اينم حرفيه...
بعد پيچيد تو كوچه... سودا و رها داشتن از كوچه مى اومدن بيرون كه با ديدن ما وايسادن... ارميا پياده شد و منم دنبالش...
اون دوتام پياده شدن... سودا سريع گفت: چى شد؟! باورش شد؟!
با ديدن لبخند موذيانه ى من دستاشو مشت كرد و پريد: ايول...
رها: بيا بريم... داريم مى ريم پيش على...
از ارميا خداحافظى كرديم و من پشت ماشين سودا سوار شدم... به محض راه افتادن شروع به سوال پرسيدن كردن... دور زديم و برگشتيم خونه ى سودا اينا و من لباسمو عوض كردم و باز سوار ماشينش شديم و منم سير تا پيازه قضيه رو واسشون تعريف كردم...
رها: واقعا اينقدر بهت نزديک شده بود؟! خاک تو سرت مخشو مى زدى! پسر به اين خوشگلى! بى ام و دار...
سودا: اگه من مى دونستم اين پسر عموته كه همون شب عقدتون مى كردم...
- گمشو... مگه قراره الآن عقد كنيم؟!
- پس چطورى مى خواى تو روى بچه ت نگاه كنى؟! فردا نمى گه باباش كجاست؟!
كوبيدم تو سرش: در مورد بچه ى من درست حرف بزن... آخ...
رها: چى شد؟!
- لگد زد پدر سوخته...
رها: كوفت... بزار حالا جواب آرمايشا آماده بشه...
- بچه ى من با آزمايش كارى نداره... خودش داره ابراز وجود مى كنه!
بعد به شكمم دست كشيدم: قربونت بره بابات!
سودا جلوى ساختمان پزشكان نگه داشت و پياده شديم... رها عين خر ذوق كرده بود... با خنده رفتيم تو... منشى با ديدن رها سريع پا شد... رها م عين اين نديد بديدا الكى مى خنديد: على هست؟!
منشى: بله، بله! آقاى دكتر منتظرتونن...
رها قرى به سر و گردنش داد و پشت چشمى ناز كرد و بهمون اشاره كرد بريم تو... خدايا! یعنی آدمو سگ بگيره جو نگيره... فكر كرده على رئيس جمهوره... والا...
على با ديدنمون از جا پا شد... يه پسر قد بلند و خوش تيپ... اما چهره ى معمولى! با اين حال جذاب بود... مهربون و بى ريا بود... مثل رها... ولى رها يكم كله شق بود
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۲/۰۹/۲۹ ساعت 17:17 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|