رمان قدیسه نجس قسمت دوم
بعد يه پونصدى بهش دادم كه گفت: كرايه گرون شده... ميشه هفتصد...
- تا ديروز پونصد بود... مگه چقدر راه اومدى؟!
- مى خواسى پياده بياى! كرايه هفتصده...
مى دونستم از اون لاشى هاست... مى دونستم مرضش چيه... بدون اينكه بهش پولى بدم پياده شدم و درو محكم بستم... مى خواست پياده شه دعوا راه بندازه... نمى دونم چى شد كه پشيمون شد و يه تف انداخت تو جاده و راه افتاد...
عادت كرده بودم واسم تف بندازن... با دليل... كه هيچوقت دليلشو نفهميدم... بى دليل... كه هيچ وقت نفهميدم واسه چى؟!
تا شب دنبال كار گشتم... نشد كه نشد... حتى دوبارم رفتم سركار قبليم... تنها حرفى كه بهم زد اين بود: مى خواستى كثافت كارى راه نندازى!
آخه بى انصاف چيزى نديده قضاوت ميكنه... يكى شون زير آبمو زده بود... چرا... گناهم اين بود كه پاک بودم به اسم نجس!!!
دست از پا درازتر برگشتم خونه... ساعت نه شب بود و مى دونستم رها و سودا رفتن... تا اومدم درو بازكنم صابخونه رو جلوم ديدم... بهش اهميتى ندادم و اومدم درو باز كنم كه گفت:
- ناز زيادى دارى دختر...
اين در بى صاحاب چرا باز نمى شه؟! با لگد بازش كردم كه گفت:
- دو روز ديگه تخليه مىكنى!
نگاش كردم... اين ديگه اين وسط چى ميگه؟!
- مگه كرايه عقب افتاده؟!
يه لبخند كثيف زد: همسايه ها اعتراض كردن... ميگن اينجا كه ج... خونه نيست!
مى دونستم نمى تونم قانعشون كنم كه مردى كه امروز اومده بود اينجا واسه يه كار ديگه اومده بود... مى دونستم سطح فكرشون همين قده... پس بى خيال گفتم: مگه طرف اومده خونه ى همسايه ها؟!
سرشو تكون داد: مردم دارن اينجا زندگى ميكنن...
بعد آروم تر ادامه داد: خودت نميخواى... بيا صيغه م بشو... هرچى دارم مال تو...
كثافت خودش زن و بچه داشت... خونه ى خدا رو زيارت كرده بود ولى هيچى از دين نمى دونست... تو محل بهش ميگفتن حاج آقا... ولى خودشم مى دونست كه يه كثافت بيشتر نيست...
بدون هيچ حرفى رفتم تو و درو محكم بستم... عوضى! حالم از اين آدماى هرزه بهم مى خوره... كسى كه تسبيح تو دستش مى چرخونه و بجاى ذكر اسم زناى صيغه اى شو مى بره... پدر سگ هر ماه يه زن صيغه ميكنه...
نفسمو با حرص دادم بيرون و رفتم و روى اولين پله نشستم... سرمو بين دستام گرفتم... حالا كدوم گورى برم؟!
حرص نخور هونام... اين بدبختى هام تموم ميشه... پا شدم و رفتم تو... همونطور كه لباسامو مى كندم رفتم تو اتاق... وسط اتاق دو تا جعبه كادو بود... يكى سفيد با خط خطى هاى سياه كه از اون يكى بزرگتر بود و شكل مستطيل بود... يكى صورتى با قلباى ريز قرمز كه خودشم شكل قلب بود...
لبخندى زدم و رفتم سمتشون... مانتومو كندم و سر جعبه ى صورتى رو باز كردم... يه ادكلن خيلى خوشگل بين يه عالمه پوشال بود... ادكلنو برداشتم كه ديدم كنارش يه كارت تبريكه... برش داشتم و بازش كردم: قربون نيک نامى خودم...
مى دونست از اين كلمه متنفرما... ولى بازم مى گفت...
سر اون يكى جعبه رو باز كردم... يه خرس پشمالوى سفيد و خوشگل توش بود... توى گردنشم يه كارت آويزون بود: خاک تو سرت كه نيومدى سينما... منو اين اسكل مى ريم خوش ميگذرونيم... تو هم تو اون خراب شده بپوس...
با خنده پا شدم و رفتم كه از آشپزخونه واسه خودم آب بردارم... اينا ديوونه ن! ولى با معرفت! مى دونستن الآن بيشتر از اين عروسكا به يه مانتو احتياج دارم ولى نخريده بودن كه غرورم نشكنه!!!
***
صبح زود بيدار شدم تا برم دنبال كار... ولى چه كارى؟! از صبح تا غروب انگار فقط دورخودم مى چرخيدم... نا اميد رفتم تو پاركى كه همون نزديکى ها بود... خسته روى يه نيمكت نشستم و يكم از آب معدنى م خوردم... تموم شد... بى توجه به سطل زباله اى كه كنارم بود بطرى رو پرت كردم رو چمنا! شهر ما خانه ى ما... من كه خونه ندارم... پس اين شهرم بى خوده...
- از چى ناراحتى جيگر؟!
- از آدماى كثيفى مثل شما...
دوتاشون خنديدن... يكى شون كه خيلى پر رو تر بود اومد نزديكم: با ما ارزون تر حساب كن... به قول شاعر... با ما به از اين باش...
حوصله ى دعوا نداشتم... رومو برگردوندم سمت ديگه... اوليه اومد وكنارم نشست... اون يكى م دور و برو مى پاييد...
- ببين... ناز الكى نكن...
بعد دستشو آورد جلو سمت صورتم... قبل از اينكه بتونه بهم دست بزنه چاقومو گذاشتم زير چونه ش: بزن به چاک...
كپ كرده بود... اون يكى اومد كمكش كه سريع با پام يه لگد بين پاهاش زدم كه نقش زمين شد... ديگه ياد گرفته بودم بايد چه جورى باهاشون حرف زد... به زبون خودشون... مثل حيوونا...
- همين الآن ميزنى به چاک... اون لاشه هم جمعش كن...
سرشو تكون داد... چاقومو بستم: يالا...
دوباره نشستم رو نيمكت... سريع دوستشو بلند كرد و باهم رفتن... خندم گرفته بود... از اين همه كثافت كه تو شهر ريخته بود...
نزديک غروب بود... واسه همين پا شدم كه برم...
همونطور كه كيفمو رو آسفالت دربه داغون كوچه مى كشيدم به بازى پسر بچه ها نگاه مى كردم... جلوى خونه ى صابخونه وايسادم...
زنگشو زدم كه دختر كوچيكش درو باز كرد... يه عروسک كچل دستش بود و موهاى خودش دوگوشى بسته شده بود كه كش سمت چپش شل شده بود و موهاش تقريبا باز شده بود...
- كيه بچه؟!
قبل از اينكه بچه هه حرفى بزنه زنه خودشو رسوند: چى مى خواى؟!
- حاج آقا هستن؟!
- داره وضو مى گيره...
خنده م گرفت... حالا ببين به جاى نيت كردن تو فكر چيه...
- كيه زن؟!
زنه يه نگاه پر نفرت به من انداخت و گفت: مستاجره... معلوم نيست چى ميخواد...
بعد دسته بچه هه رو كشيد و با خودش برد...
- چى ميخواى دخترجون؟!
حالا ديگه زنش نبود كه بهش بگم حاجى... پس مثل خودش باهاش حرف زدم: دو روز وقت مى خوام...
چونه شو خاروند: راه نداره جون تو... ولى چرا...
بعد آروم تر گفت: مى دونى راش چيه... پس بيا لجبازى رو كنار بزار...
من اومدم از كى وقت بگيرم؟! پوفى كردم و به جاى اينكه برم سمت اون خراب شده رامو كج كردم و راه افتادم سمت خيابون... از روى جدولاى پياده رو مى رفتم و نگام به نوک كفشم بود كه ديگه داشت باز مى شد...
يه بوق... اهميتى ندادم... يه بوق ديگه: سوار شو...
بازم اهميتى ندادم...
- بد نمى بينى!
نگاش كردم... شايد راست مى گفت... اين همه وقت بهشون اهميت ندادم بد ديدم... بزار يه بار بد نبينم! بزار يه بارم همونى باشم كه همه مى گن... توى يه تصميم آنى در جلوى 206 نقره اى رو باز كردم و نشستم... يه نگاه به پسرى كه پشت فرمون بود انداختم...
فقط وسط سرش مو داشت... پشت گوشاشو تيغ زده بود... گوشش سوراخ بود ولى گوشواره نداشت... يه زنجير تو گردنش بود كه پلاکش "الله" بود... پوزخندى زدم و نگامو دوختم به تى شرت جذب مشكى ش... با يه شلوار لى كه همه جاش پاره پوره بود... هيكل چاغى داشت كه تو ذوق ميزد...
نگامو ازش گرفتم و به بيرون دوختم...
دستشو گذاشت رو پام: مى تونى با دو نفر باشى؟!
با چشام به دستش اشاره كردم: دستتو بكش...
خنديد: بهت پول بدم بعد دستمم بكشم؟!
- گفتم دستتو بكش...
دستشو از رو پام برداشت: خيله خب بابا... نزن... نگفتى... دو نفر باشيم قبوله؟! بيشتر گيرت ميادا...
هيچى نگفتم... من مى خوام چيكار كنم؟! چرا سوار شدم؟! چشامو بستم و لحظه هايى كه در پيشم بود رو تصور كردم...
- نگه دار...
- چى؟!
- گفتم نگه دار...
خنديد: امكان نداره...
- نگه دار...
بى توجه به من سرعتشو زياد كرد... از سلاح هميشگى م استفاده كردم...
- اااااا! چيكار ميكنى؟!
- دور بزن و برم گردون همونجا كه بودم...
- خيله خب... خيله خب...
ولى بجاى اينكه دور بزنه سعى كرد بزنه زير دستم... چاقو رو يكم رو گردنش فشار دادم: بخواى لج كنى هرچى ديدى از چشم خودت ديدى!
- باشه... باشه...
از يه دور برگردون دور زد... چاقو رو هنوز زير گردنش نگه داشته بودم... مى دونستم چون هوا تاريكه كسى تو ماشينو نمى بينه... شيشه هاشم كه دودى بود...
همونجا كه سوار شده بودم پياده شدم و درو محكم بستم... من نمى تونم... نمى تونم تن فروشى كنم...
صبح كه بيدار شدم حتى حوصله ى اينكه از جام پاشم هم نداشتم... يه غلت زدم كه نگام افتاد به پوشه ى روى طاقچه... چرا ديروز نديدمش؟! چون نمى خواستم ببينم... ولى... راه ديگه اى ندارم...
پا شدم و سريع آماده شدم و كاغذو برداشتم و راه افتادم...
به خودم كه اومدم جلوى يه قصر بودم... پشيمون شدم از اومدنم... من كجا و اين خونه كجا؟! با ترديد دستمو روى زنگ فشار دادم...
- بفرمائيد...
كلمه ها رو گم كردم...
- خانوم؟!
- من... من... خانم صالحى هستن؟!
- بله... شما؟!
عصبى گفتم: چقدر سين جيم مى كنى بابا... باز كن اين وا مونده رو ديگه...
چند لحظه طول كشيد و بعد در باز شد... با ديدن حياط ترديدم بيشتر شد... مى خواستم از همين راهى كه اومدم برگردم... ولى دخترى كه جلوى در منتظرم بود فرصت فرار كردنو ازم گرفت... همونطور كه به سمت دختره مى رفتم نگامو از استخر بزرگى كه تو حياط بود گرفتم و بهش كه لباس فرم پوشيده بود دوختم...
- خانم صالحى هستن؟!
- بله... شما؟!
- هونام روشن فكر...
بعد زمزمه كردم: شايدم صالحى...
- خانم منتظرتونن... بفرمائيد...
دنبالش راه افتادم... با ديدن داخل خونه فكم افتاد زمين... دهنم باز مونده بود... يه خونه ى خيلى خيلى بزرگ... چيزى كه بيشتر از همه جلب توجه مى كرد دو رديف پله هاى مارپيچ بود كه از دو طرف سالن بزرگى كه توش بودم به طبقه ى دوم مى رسيد... بين اين دو رديف پله يه آسانسور بود... پروردگارا... واسه دو طبقه آسانسور گذاشتن... نگامو از در آسانسور گرفتم و به پردهاو تابلو ها و مبل هاى سلطنتى دوختم...
- بفرمائيد...
صداى دختره بهم فهموند كه زيادى اينور و اونورو نگاه كردم... فضاى خونه طورى بود كه معذبم كرده بود... روى يه مبل نشستم و اينبار نگامو به روبرو دوختم... يه سالن گرد با دوتا پله از اون جايى كه من توش نشسته بودم جدا شده بود... انگار اونجا مال مهموناى ويژه بود... و مسلما من جزو اون دسته نبودم... نگام افتاد به ميز جلوم... چندتا مجله رو ميز بود كه عكس اين مانكنا روش بود...
صداى تق تقى نگامو از مجله گرفت و به خودش جلب كرد... صندلاى پاشنه ده سانتى مشكى و براق... و بعد از اون پاهاى صاف و كشيده و بزنر... يه دامن كوتاه و شيک مشكى... يه كت آستين سه ربع مشكى... سينه ريز طلا كه از همون فاصله برقش چشم رو ميزد... و در آخر صورت كشيده و آرايش شده ى يه زن مسن... حدودا شصت ساله... چشماى مشكى و ابروهاى كمونى... بينى استخوانى و لباى نه چندان بزرگ... موهاى لخت و مشكى و نه چندان بلند كه آزادانه دور شونه ش ريخته بود...
چهره ش نه خيلى جوون بود و نه خيلى پير... تو يه نگاه كلى يه اسم به ذهنم رسيد... مستبد...
منو باش كه فكر ميكردم الان بايد برم دم در يه اتاق... يه پيرزن نود ساله رو ببينم كه رو تخت دراز كشيده و با انگشتش اشاره بزنه برم جلو...
بعد منم برم جلو و اون سرمو ناز كنه و بگه: نوه ى عزيزم تا حالا كجا بودى؟! منم بگم واى مادر جون... مادرجون؟! نه خيلى لوسه! عزيز؟! اين كه از اون لوس تره! مادربزرگ؟! خيلى رسميه! همون مامان پيرى خوبه...
- بفرمائيد...
نگاش كردم... بى اختيار جلوش ايستاده بودم...
ابهتش منو هم گرفته بود... لبخند مسخره اى زدم و نشستم... همون دختره واسمون قهوه آورد... يكى دوبارى رها و سودا از اين نوشيدنى تلخ به خوردم داده بودن... هرچى م توش شكر ريختم باز تلخ بود... با يادآورى اون خاطره ى تلخ يهو از دهنم پريد:
- چايى ندارين؟!
دختره چشاش گرد شد... با تته پته گفت: بد مزه س؟!
- من كه هنوز نخوردم... ولى دوستم ندارم!
دختره: الآن واستون ميارم...
- دستت درست...
يه نگاه پر از سوال بهم انداخت و رفت...
مامان پيرى تا اومد ادامه بده دختره باز پيداش شد... ماشالله عجب سرعت عملى داره... چايى رو ازش گرفتم و مثل اين باكلاسا گذاشتم رو ميز...
مامان پيرى: مى دونستم بلآخره مياى...
هيچى نگفتم... ادامه داد: نمى خوام واست مقدمه چينى كنم... از اين كارم خوشم نمياد... پس ميرم سر اصل مطلب...
قبل از اينكه بره سر اصل مطلب گفتم: خواهشا قبل از اين مطلب اصلى بگيد منو چه طورى پيدام كردين؟! اصلا من واقعا نوه تونم؟! بعد اين همه سال چرا يهو ياد من افتادين؟!
مامان پيرى: مادرت كه خودكشى كرد باردار بود...
هيچى نگفتم كه گفت: از پدرت نبود...
اخم كردم... منظورشو مى فهميدم: خب؟!
- گاهى به پرورشگاه سر مى زنم... خيلى اتفاقى خانومى مشخصات تو رو بهم داد و گفت كه كى آوردت... البته اون خانومى كه تو رو تحويل گرفته فوت شدن... ولى خب به حرفاى اين خانومم...
سريع پريدم وسط حرفش: ولى فاميلى من تو شناسنامه...
- خيلى عجولى دختر جون... بله... مى دونم... مادرت نگفته بوده كه تو بچه ى كى هستى... گفته بود تو رو پيدات كرده... و خودشو به اسم صالحى معرفى كرده...
- خب از كجا مى دونين بچه اى كه تو شكم مادرم بود بچه ى پدرم نبود؟! يعنى خواهرم يا برادرم؟!
- چون پدرت چهارماه قبلش فوت شده بود و اون بچه سه ماهه بود...
دهنم چفت شد... فنجونو گذاشت رو ميزو گفت: نمى دونم چه گناهى كردم كه خدا بچه هامو ازم گرفت... بگذريم... من الآن از دار دنيا دو تا نوه دارم... تو يه پسر عمو دارى! توى لندن زندگى ميكنه... از وقتى بچه بوده اونجا بزرگ شده... پدر و مادرشم همونجا فوت كردن... بزرگ شده ى اروپاست... به من نگاه نكن جلوت با اين وضعم... من آدم معتقديم... الآن اينجورى جلوت نشستم چون نامحرم تو خونه نيست... ولى اين پسر عموت پاک اروپايى يه... هرشب ديسكو و رقص... هرشب با يكى...
- چرا اينا رو به من ميگين؟!
مامان پيرى: صبر داشته باش...
و مشغول توضيح دادن شد... هرلحظه كه مى گذشت عصبانيتم بيشتر ميشد...
با خشم پا شدم: شما در مورد من چى فكر كردين؟! اصلا از اولشم نبايد مى اومدم اينجا...
- بشين... هنوز حرفم تموم نشده!
مى خواستم بى خيالش بشم و برم كه باز اون دختره اومد: خانوم آقا تيرداد اومدن...
مامان پيرى سريع گفت: زود برو قايم شو... نبايد ببينتت...
مونده بودم چيكار كنم كه دختره گفت: دنبالم بياين...
دنبالش رفتم طبقه ى دوم... جلوى يه در وايساد و گفت: برين تو...
با ترديد درو باز كردم و رفتم تو... يه اتاق خيلى شيک... از اونا كه همه ش تو فيلما ديده بودم... پنجره هاى بزرگ و پرده هاى خوشگل... به جاى ديوار يه سمت اتاق همه ش شيشه بود... از پشت پرده هاى نازک حياط معلوم بود... مشخص بود اين حياط پشتى يه چون وقتى مى اومدم اين تاب بزرگو نديده بودم... آه حسرت بارى كشيدم و رفتم سمت آينه اى كه گوشه ى اتاق و متصل به يه ميز آرايش بود...
يه خودم نگاه كردم... غمو تو چشماى خودم مى ديدم... چشماى مشكى و نه چندان درشت... ابروهايى كه سودا و رها با زور مجبورم كردن برشون دارم... صورت نه چندان سفيد و مى شد گفت به قول سودا برنز... بينى متانسب و كمى سر بالا... لباى خوشفرم و گونه هاى برجسته... موهاى لخت خرمايى... و عيبى كه صورتم داشت فكم بود كه يكم جلو بود... اما نه اونقدر كه تو ديد باشه... با يكم دقت ميشد اينو فهميد... دركل دختر خيلى خوشگلى نبودم... اما خب بدم نبودم...
روى يه مبل چرم نشستم... من اينجا چيكار ميكنم؟! اين خونه و اين تشريفات به من چه دخلى داره؟! من كجا و اونا كجا؟!
ذهنم به حرفاى اين مامان پيرى يه مشغول بود... آروم رفتم سمت درو بازش كردم... رفتم سمت نرده ها و از بالا به پسرخوش پوشى كه پشتش به من بود نگاه كردم... يه كت اسپرت مشكى پوشيده بود و شلوار جين... از اونجا فقط لباسش معلوم بود چون پشتش به من بود... ولى با توضيحاتى كه اين مامان پيرى يه داد معلومه از اون بچه سوسولاست... اين نفله اسمشم كه مزخرف تر از اسم منه... تيرداد... تير، داد كه داد... مهر هم داد... حالا تقصير دى و فروردين چيه؟! والا...
صداشونو مى شنيدم... برخلاف انتظارم كه فكر ميكردم بايد با عشوه وناز دخترونه مثل اين خارجكى هاى نديد بديد كه تو فيلما ديدم حرف بزنه خيلى راحت فارسى صحبت ميكرد: مامان جون مهمون داشتين؟!
مامان پيرى: يكى از دوستام بود... چطور؟!
تيرداد: هيچى آخه دو تا فنجون اينجاست...
- كى برمی گردى لندن؟!
- فعلا كه كارا عقب افتاده... فكر كنم شيش ماه ديگه...
- از اون دختره چه خبر؟!
- اون دختره منظورتون به سمر ديگه؟!
- واسه من اون دختره س...
همون دختره واسه تيرداد قهوه آورد... تيرداد برداشت و گفت: مشكل شما با سمر چيه؟!
مامان پيرى: دخترى كه قبل از ازدواج هرشب خونه ى... لا اله الاالله...
تيرداد: ولى من سمرو دوست دارم...
- دوست داشته باش... ولى باهاش ازدواج نكن... اون دختر زن زندگى نيست...
تيرداد يكم از قهوه ش خورد و گفت: هيچ كس نمى تونه نظرمو عوض كنه...
مامان پيرى يه چيزى زير لب زمزمه كرد كه نشنيدم...
تيرداد: مامان جون خودتو ناراحت نكن... كم كم به وجود سمر عادت ميكنى... حالا من بايد برم... فعلا...
- واسه چى اومده بودى؟!
- اينورا يه كارى داشتم گفتم يه سر هم به شما بزنم... خداحافظ...
مامان پيرى بدرقه ش كرد... برگشتم تو اتاق... كاش لا اقل قيافه شو مىديدم... چند لحظه بعد دختره اومد دنبالم و باهم برگشتيم پايين...
جلوى مامان پيرى نشستم كه گفت: دو روز وقت دارى فكر كنى... ولى عاقل باش... تيرداد پسر بدى نيست... من مى دونم اونى كه دوسش داره چه مار هفت خطى يه... نمى خوام اين ثروت دست غريبه ها بيفته...
- يعنى خودمو بهش آويزون كنم؟!
هيچى نگفت... يعنى هرچى ميخواى اسمشو بزار...
سكوتو شكست: ببين دختر جون... حتى اگه قبولم نكنى تو سهم خودتو ازاين ثروت ميگيرى...
ميون حرفش اومدم: پول واسه من مهم نيست...
هيچى نگفت... ولى خودم از حرفى كه زدم پشيمون شدم... شايد واقعا واسم مهم نباشه... ولى بى پول بودنم باعث ميشه خيلى دردا رو تحمل كنم... واسه همينه كه الآن اينجام... مگه نميگه من نوه شم؟! پس حتما يه سهمى از اين پولا دارم... چطور اون پسره ی مزخرفه ى لندنى ميتونه سهمشو بگيره اونوقت من بايد با منت يه آدم كه فقط فكر كثافت كارى هاشه توى يه اتاق چهار مترى زندگى كنم؟!
مامان پيرى: خب نظرت چيه؟!
تا اومدم يه چى بگم گفت: الآن قرار نيست بهم جواب بدى... تا دو روز ديگه بهم خبر بده...
سرمو تكون دادم و پا شدم... از همون لحظه مى دونستم تصميمم چيه... راه ديگه اى نداشتم...
از اونجا كه زدم بيرون يه نگاه به خونه هاى اطرافم انداختم... واقعا من از اين قماشم؟! پوفى كردم و پياده راه افتادم تا سر خيابون... توى افكار خودم غرق بودم كه يهو يه ماشين همونطور كه بوقو يک سره كرده بود و با سرعت داشت مى اومد نزديكم جلو پام ترمز كرد...
داد زدم: مگه كورى؟!
با ديدن سودا و رها كه داشتن بهم مى خنديدن كيفمو كوبيدم رو كاپوت ماشين سودا...
سرشو از شيشه آورد بيرون: الاغ ماشينم خط افتاد...
رها: بپر بريم خر سوارى...
سودا: هوى! به عروسک من توهين نكنا!
با خنده رفتم و پشت ماشين سودا سوارشدم... با رها و سودا كه بودم غمام يادم ميرفت: نفله داشتى زيرم ميكردى...
سودا همونطور كه فرمونو مى چرخوند گفت: مى خواستى وسط خيابون راه نرى...
راست مى گفت تقريبا وسط خيابون بودم... صداى آهنگو زياد كرد و گفت: حالا من بهت رحم كردم يكى ديگه بود كه ميزد ناكارت ميكرد...
- خب حالا... كجا لش مى بريم؟!
دوتاشون خنديدن... مى دونستم از يه چيزى خوشحالن...
رها: اصلا بگو بينم تو اينجا چه غلطى ميكنى؟!
اينام مى دونستن جاى من اين جور جاها نيست...
- اومده بودم خونه ى ننه بزرگم...
سودا محكم زد رو ترمز...
دوتا پسر كه موهاشونو اجق وجق درست كرده بودن بوق كشدارى زدن و همونطور كه از كنارمون رد ميشدن يكى شون داد زد: فلج شه اونى كه به تو گواهى نامه داده...
سودا بهشون اهميتى نداد و راه افتاد: جدى رفتى خونه ش؟! چطور بود؟! مهربون بود؟!
رها: اون بى صاحابو كم كن سودا بزار بشنويم چى ميگه...
سودا با خنده صداشو كم كرد كه رها باز گفت: با اون حالتى كه تو گفتى مرده چرت و پرت گفت من گفتم عمرا برى... حالا بگو بينم ننه هه چيا مى گفت؟!
همه چيزو واسشون تعريف كردم... از حالت صورتشون هيچى دست گيرم نشد... سودا جلوى يه بستنى فروشى نگه داشت: حالا مى خواى چيكار كنى؟!
رها: من اگه جاى تو بودم بى چون و چرا قبول ميكردم... با اون صابخونه ى آشغالى كه تو دارى...
لبامو جمع كردم... اينجورى كه مى كردم فكم جلوتر مى اومد...
سودا: ااااااه... نكن اونجورى ضايع...
از حرصش بيشتر فكمو دادم جلو...
رها: بجاى مسخره بازى بگو بينم مى خواى چه غلطى كنى؟!
- الآن تنها چيزى كه تو مخمه اينه كه من از اون بستنى ها مى خوام...
سودا: كارد به شكمت بخوره...
بعد پياده شد تا بره واسم بخره... مى دونستن تا از اون بستنى ها نخورم حرفى نمى زنم...
- حالا تو بنال بينم نفله شوما چرا اينقد شنگوليد؟!
رها: باز تو اينطورى حرف زدى؟!
- خب بابا... بفرمائيد شما چرا اينقدر شادين؟!
خنديد: خاک تو سرت نكنم...
بعد با هيجان گفت: واى هونام بابام موافقت كرد بلآخره... راحت شديم...
بجاى اينكه از خوشحالى جيغ بزنم بىخيال لم دادم رو صندلى هاى چرم ماشين سودا و گفتم: خب باو... من فكر كردم چى شده حالا...
رها: خاک تو سر بى ذوقت...
سودا درو باز كرد و نشست: بيا كوفت كن بترک بگو بينم مى خواى چه غلطى كنى؟!
بستنى قيفى كاكائويى كه واسم خريده بودو ازش گرفتم و با لذت ليس زدم...
واسه اينكه دقشون بدم تا جايى كه تونستم لفتش دادم و الكى ليس زدم... اونام با حرص و همراه با هيجان نگام مى كردن... آخرش سودا طاقت نياورد و بستنى مو از دستم گرفت و با يه گاز همه شو انداخت تو دهنش كه يخ زد و با داد پريد بيرونو همه شو تف كرد... منو رها زديم زيرخنده...
سودا برگشت و با ديدن خنده ى ما خودشم خنده ش گرفت: كوفت! تقصير توئه ديگه آشغال...
- با اينكه بستنى مو خوردى ولى از اونجايى كه من خراب رفيقم... ديگه بيشتر از اين تو خمارى نميزارمتون... پس...
ساكت شدم كه رها داد زد: هونام خفه ت ميكنما....