رمان قدیسه نجس

در رمان رمان رمان



مقدمه رمان:


جســـارت مـــیخــــواهــد!!


نــزدیــک شــدن بــه افــکــار دختــری...


کــه روزهـــا...


مــردانــه بـــا زنــدگــی مــی جنـــگد ...


امــاشـــب هــا...


بالــشــش از هـــق هـــق هـــای دختــــرانه خیــــس اســـت ... !

بسم الله الرحمن الرحیم...


- نیک نام من؟! چی کار میکنی دخی؟!

اين روز سگى تولدم بود... رها اومده بود كه باهم جشن بگيريم... اين سوداى گور به گورى م نميدونم كجاست!

با حرص کیفمو پرت کردم رو زمین وشالمو انداختم رو کیفم... دکمه های مانتوی رنگ و رو رفته مو همونطور که غر میزدم باز کردم: صد بار بت گفتم اسم مزخرف منو مزخرف ترش نکن... حرف تو گوشت نمیره که...

رفت سمت یخچال کهنه ی توی آشپزخونه و گفت: باز کدوم سگى گازت گرفته که اینجوری هار شدی؟!

دکمه هام حالا دیگه باز شده بود... مانتومو کندم و انداختم رو زمین و پامو محکم روش کوبیدم: آخرم نتونستم یه مانتو بخرم... جر خورده این بی صاحاب دیگه...

یه لیوان آب ریخت و بدون اینکه بهم تعارف کنه ازش خورد...

- سر قبرت نمی تونی یه تعارف کنی؟!

خندید: جون رها بگو بینم باز چی شده؟!

نفسمو با حرص دادم بیرون: اخراج...

آّب پرید تو گلوش و به سرفه افتاد: چی؟!

- مرگ و چی؟! میگم اخراج شدم... همه ش تقصیر اون پسره ی ک... يه!

یکم دیگه آب خورد: بی تربیت!

دستمو رو هوا تکون دادم: قربون تربیتت! میدونی الآن سگم پس بی خیال من شو...

رها: اى بابا... مى خواستيم جشن بگيريما!

رفتم تو اتاقو گفتم: اون سودای گور به گوری کجاست؟!

از همونجا داد زد: رفته نگین بکاره به دندونش...

همونطور که غر غر می زدم سعی کردم به اینکه چرا اخراج شدم فکر نکنم وبه این فکر کنم که سودا چرا الکی خوشه؟! یه تاپ سفید... فقط همینو داشتم و یه مشکیش که باهم خریده بودمشون... پوشیدم و رفتم تو جایی که مثلا بهش می گفتیم هال... رها هنوز تو آشپزخونه نمی دونم چه جونی میداد... رفتم و در یخچالو که همه ش زنگ زده بودو باز کردم... لعنتی... این که از جیب منم خالی تره... برهوت!!!

رها پشت گاز بود...

- چی درست میکنی؟!

- زرشک پلو با مرغ... خب معلومه اُملت دیگه...

پوفی کردم: من دلم مرغ میخواد...

قاشقو کنار تابه کوبید: گرونه عزیزم... گرونه... فكر جيبت باش... والا...

- تو دیگه غمت چیه؟!

خندید: چه مى دونم والا... تو رو مى بينم ياد غم و غصه هام مى افتم...

همونجا گوشه ی دیوار به حساب آَشپزخونه که کاشی هاش یکی در میون کنده شده بود نشستم و گفتم: مى دونم... ولی بی خیال... این همه غصه خوردیم چی شد؟! از فردا می افتم دنبال یه کار دیگه...

می دونستم دارم زر زیادی میزنم... کار کجا بود؟! همینم با بدبختی گیر آورده بودم... دستمو مشت کردم... چقدر دلم میخواست اون پسره ی شارلاتانو خفه ش کنم...

تو خیالم غرق بودم که با صدایی ازجام تکون خوردم... صدای زنگ بود... پا شدم و رفتم و درو باز کردم... سودا با خنده اومد تو...

- نیشتو ببند بینم... میخوای نگین تو نشون بدی؟!

صورتشو کج کرد که نگین دندونش بهتر معلوم شه...

سودا: بد کاشتش... بینی م بهتر بود...

- برو بابا دلت خوشه...

با خنده دستاشو وا کرد: این روزای سگی هم تموم میشه... ولش بابا...

از کاراش خنده م گرفت... هر سه تامون با اینکه همیشه مشکلای خاص خودمونو داشتیم ولی همیشه همدیگرو خوشحال می کردم... حتی شده باحرفامون...


رها: بیاین غذای سرآشپز آماده س...

سودا: چی واسمون درست کردی سرآشپز؟!

رها: گوجه فرنگی لهيده ى بو گرفته با تخم مرغ های سوخته همراه با روغن مونده...

سودا خندید: چه شود؟!

رها: همینم از سرتون زیاده... نیک نام؟؟؟؟!

چشامو چرخوندم: نیک نام و مرض...

سودا مانتوشو کند: هونام اون کولرو بزن پختم گرمی...

خندیدم و پنکه ی داغونی که داشتمو روشن کردم... گردنش نمی چرخید و ثابت بود... سودا جلوش نشست و سرشو برد جلو... چون باد پنکه مستقیم رو صورتش بود صداش مرتعش شده بود:

- هونام؟! هوووووووووووونام؟!

- مرگ هونام... برو كنار بزار باد بیاد...

سودا: اسمت باحاله... وقتی تو پنکه میگم صدام باحال میشه...

به چرت و پرتای سودا اهمیتی ندادم و چون گشنه م بود رفتم پیش رها و نشستم پای سفره... یه تیکه نون برداشتم و زدم تو املت و انداختم تو دهنم...

نفس صدا داری کشیدم که رها گفت: بد مزه س؟!

- مگه املتو چطوری درست میکنن که بدمزه یا خوشمزه بشه؟! دارم نون خشک سق می زنم دیگه...

رها لباشو جمع کرد: هونامی... خودتو ناراحت نکن... بابا یه کار دیگه پیدا میشه...

خندیدم: آره... میتونم برم قبر بکنم یا مرده بشورم...

سودا اومد پیشمون: امروز کی پایه ی سینماست؟!

من و رها خندیدیم و سر تکون دادیم...

سودا: چیه باو؟! هونام خانوم مثلا تولدته... خوش باش دو روز دنیا رو...

- بله اگه پول باشه منم بلدم خوش باشم...

سودا بی تفاوت گفت: من که بهت میگم بیا...

میون حرفش اومدم: سودا تمومش کن...

سودا: من هر شب واست دعا می کنم یکی پیدا شه یه ارثی واست بزاره... چه میدونم ننه بزرگی... بابا بزرگی... عمویی... خاله ای...

پوزخند زدم... رها ساکت و تو فکر بود... سودا نگاش کرد و گفت: تو دیگه چرا خفه خون گرفتی؟!

رها: چی بگم؟!

سودا با چشاش به من اشاره کرد: این کره خرو راضی ش کن...

با حرص نونو پرت کردم تو سفره...

- کره خر با کی بودی؟!

از حرفی که زده بود پشیمون شده بود...

سودا: ببخش تو رو خدا... حواسم نبود...

رها: هونامی خودتو ناراحت نکن... این عقل نداره یه چیزی گفت دیگه...

نفسمو با حرص دادم بیرون و از آشپزخونه زدم بیرون... صدای رها رو پشت سرم شنیدم: نمی تونی ساکت شی؟!

سودا: بخدا منظوری نداشتم... خب من به تو هم میگم...

رها: می دونی که من با هونام فرق دارم...

رفتم تو اتاق... هه! دل سوزوندن شونم با طعنه بود... رها منظوری نداشت! این یه عادت بود... واسه همه... من با هونام فرق دارم... راست میگه... اون حداقل میدونه مامان باباش کین!

نشستم یه گوشه و یه روزنامه برداشتم... از وقتی یادمه همین بوده... همیشه به اسم بچه سرراهی... بی پدر و مادر... بدبخت... آواره... نجس... دختر خراب... می شناختنم... از همه بدترش وقتی بود که تو صورتم نگاه می کردن و میگفتن حروم زاده...

حالم از این اسم بهم میخوره... حلال زاده کیه؟! کسی که مامان باباش باهم عقد کردن؟! آره دیگه... اونا حداقل میدونن اصل و نسبی دارن... مثل رها و سودا... مزخرف ترش این بود که وقتی میگفتم معنی اسمت چیه و با خجالت میگم: نیک نام! بهم پوزخند میزدن! خب حقم داشتن... منو چه به نیک نامی؟!

ديپلممو كه گرفتم بى خيال درس شدم! دانشگاه خرج داشت! چه شبايى كه از تنهايى نلريزدم... چه شبايى كه با چاقوم تو اتاق قدم رو نرفتم... ولى تا همين الان از جیب خودم خوردم... با کار خودم... سه سال پیش، وقتی هیفده سالم بود با سودا آشنا شدم... یه دختر پولدار، اما فراری... مامان باباش از هم جدا شده بودن... اونم از خونه فرار کرده بود... دو ، سه روزى پيش من موند ولى طاقت خرابه ها رو نداشت... برگشت پيش مامانش...

یه ماه بعدش با رها دوست شدیم... منو سودا تو یه خیابون خلوت بالا شهر بودیم... طرفاى خونه ى سودا اينا... یهو یکی دوید و با طعنه از کنارمون رد شد... سودا که همیشه سر دعوا داره با داد گفت: هوی عمو... جلوتو ببین...

دختره که نفس نفس میزد گفت: ترو خدا کمکم کنید...

رفتم سمتش: چی شده؟!

سودا مانتومو کشید: بیا بریم... شر میشه ها...

دختره هنوز نفس نفس میزد: شما رو بخدا... میخوان به زور شوهرم بدن...

سودا خندید: حتما باباتم معتاده! اونی م که قراره باهاش ازدواج کنی پنجاه سالشه! ها؟!

بعد دوباره خندید... دختره داشت گریه ش میگرفت... یه نگاه به پشت سرش انداخت و دوید تو کوچه کناری...

- سودا راسی راسی مثله اینکه یه چیزی هست...

سودا: به ما چه؟!

چپ چپ نگاش کردم... خواستم یه چی بهش بگم که یهو یه عده قلچماق اومدن سمتمون: شما دوتا... اینجا یه دختر جوون ندیدین؟!

سودا: من یکی دیدم!

با چشای گرد شده نگاش کردم... بازوشو چنگ زدم و در گوشش گفتم: خفه ت میکنم اگه بگی...

یکی شون گفت: کجا رفت؟!

سودا: همینجاست...

مرده عصبانی شد: داری بازی میکنی؟! دِ یالا بگو کجاست دیگه...

سودا: ایناهاش...

و به من اشارهکرد...

مرده خواست بزنه تو گوش سودا که پریدم جلوش: هووووو...

یکی دیگه شون اومد جلو: زبون دارین...

چاقوی ضامن دارم و درآوردم و گرفتم طرفش: من زودتر کوتاش میکنم...

همه شون با هم خندیدن: برو ج... خانوم... ما شاخ تر از ایناشم شکوندیم...

نمی خواستم بزنمش... وگرنه همه منو میشناختن... هونام چاقو کش معروف بود... دیدن جدی جدی اگه سربه سرم بزارن میزنمشون، دمشونو گذاشتن رو کول شونو رفتن... پدر سگا فقط بلد بودن ضعیف کشی کنن... اونا که رفتن دختره هم از کوچه زد بیرون... دختر خوبی بود... اسمش رها بود... بچه ی بالا شهر و پدرش پولدار بود... ولی واسه شراکتش میخواست قربانی ش کنه... کسی م که واسش درنظر گرفته بودن پیرو پاتال نبود... فقط زیادی هرزه بود...

اونم چند روز بعدش با پسرخاله ش على نامزد كرد و برگشتخونه شون... ولى هنوزم كه هنوزه نامزدن... پدرش لج كرده و نميزاره ازدواج كنن...

هميشه يه مشكلى پيش مياد... ولى رها و سودا هردوشون با اينكه بچه پولدارن منو فراموش نكردن و گاهى بهم سر ميزنن...

امرزوم خير سرم تولد بیست سالگی م بود... بين ماسه نفر مشکلات من از بقيه بیشتر بود... سودا که همیشه جیبش پر پوله... رهام كه بچه پولداره و هرچى بخواد واسش فراهمه...

بين شون فقط من بی پول و بدبخت بودم... بی پدر مادر... حروم زاده...

آخ که چقدر از این اسم بدم میاد... پوفی کردم و روزنامه رو انداختم کنار... باید دنبال کار باشم... این کارم با بدبختی پیداش کرده بودم... روزنامه های چاپ جدیدو تا می کردمو تحويل ميدادم... ماهی هم چندغاز بهم میدادن... کار خوبی نبود ولی اونقدری بود که به بدبختی هام برسم و شکممو باهاش سیر کنم...

تو محل به بى حيايى معروف بودم... به بى همه چيز... واسشون سوال شده بود چطور يه دختر ميتونه خرج خودشو دربياره و محتاج كسى نباشه؟! و واسه سوال شون جوابى جز هرزه بودن طرف نداشتن...

آدماى اطرافم كور بودن... نمى ديدن صبح تا شب جون ميكنم... همه با يه چشم نگام مي كردن... دختر خراب...

هونام روشن فکر... چه اسمی هم دارم... توی پرورشگاه بزرگ شدم... میون یه عالمه بچه یتیم و مثل خودم سر راهی... هه...

سرمو چند بار تکون دادم... دوست ندارم اون روزا رو حتی یه لحظه به یاد بیارم... خوش ترين خاطره م وقتى يه كه يكى بهم بگه يتيم... حد اقل از حروم زاده بهتره...

صدای داد رها اومد: آهای نیک نام؟! کجایی دخی؟!

زمزمه کردم: نیک نامو مرگ...

- اینجام... چه مرگته؟!

دوتا شون اومدن تو اتاق...

سودا: هونامی... ببخش... منظوری نداشتم...

پوزخند زدم: بی خیال داش... من دیگه عادت کردم...

سودا: متاسفم...

خندیدم: نباش... املتو کوفت کردین؟!

رها: واسه تو هم هست... بیارم؟!

- نمی خواد...

رها شونه بالا انداخت... از جام پاشدم و رفتم و همون مانتوی کهنه مو پوشیدم... شالمو سرم کردم و برگشتم کیفمو برداشتم...

سودا ناخناشو سوهان میزد و رها ساکت نگاش می کرد... فهمیدم ذهنش درگیره... رها پر شر و شور بود... وقتی ساکت بود یعنی یه مشكلی داره...

بيچاره ها اومده بودن جشن بگيريم... ولى با اخراج شدنم همه چيز بهم ريخت...

همونطور که کیفمو رو دوشم جا به جا می کردم گفتم: بنال...

هردوشون باهم گفتن: ها؟! چی؟!

خندیدم: رها بنال بگو بینم چه مرگته؟!

لباشو جمع کرد: چیز مهمی نیست...

- پس یه چیزی هست... فقط مهم نیست... حالا بگو بینم چیه؟!

سودا م کنجکاو به رها نگاه میکرد...

رها: خب... راستش... علی می گفت باید ازدواج کنیم...

سودا: ای جان... شام عروسی... فقط ترو خدا املت نباشه...

رها بهش چشم غره رفت: برو بابا...

بی خیال هردوشون رفتم سمت در... اين كه مشكل هميشگى بود... حتما باز با باباش دعواش شده... تا در حیاطو باز کردم یهو یکی جلوم در اومد...



یه مرد خوش پوش و مسن... عین لاتای چاله میدون گفتم: امری باشه؟!

مرده: شما خانوم هو...

- هونام...

- بله... هونام خوش فکر هستید؟!

بی حوصله گفتم: روشن فکر...

مرده: بله... روشن فکر...

- امری باشه؟!

لبخند زد: می تونم بیام تو خانم؟!

به پشت سرش نگاه كردم... يه زن كه نمى شناختمش دم در حياطشون واستاده بود و چادرشو گرفته بود جلو صورتش و به من و مرده نگاه مى كرد...

مى دونستم چى تو ذهنشه... اهميتى ندادم و مشکوک به مرده نگاه کردم... بهش نمی اومد آدم بدی باشه... از جلوی در کنار رفتم که اومد تو... اومدم درو ببندم كه زنه يه سر تكون داد و تف انداخت رو زمين...

درو بستم و برگشتم سمت مرده... یه نگاه به سر و وضع خونه ی داغونی که توش زندگی می کردم انداخت وگفت:

- خونه ی خودتونه؟!

جوابی ندادم که گفت: ببخشید...

منتظر بود بگم كجا بشينه... صندلى و مبل كه نداشتم... رو زمين بايد مى نشست ديگه... والا...

جلوى در دوتا پله بود كه رو دوميش نشست...

سودا و رها پشت پنجره بودن و نگامون میکردن... خندم گرفت... ولی خیلی جدی رو به مرده گفتم: خب؟!

تک سرفه ای کرد و گفت: دخترم... شما نوه ی پسری خانوم صالحی هستین...

چشامو ریز کردم و با خنده گفتم: عمو... من فامیلیم روشن فکره... به قول خودت خوش فکر... اونی که تو میگی صالحیه...

مرده: می دونم دخترم... قضیه ش مفصله... ولى ايشون مادربزرگتونه...

بی حوصله گفتم: حتما این يارو... پيرى يه خیلی پولداره و من تنها نوه شم و همه ی ارث و میراثش به من میرسه و اینا... نه؟!

خندید: تا حدودی بله...

بی حوصله تر از قبل و خیلی جدی گفتم: عمو جان بفرمائید... من حوصله ی دردسر ندارم...

- دخترم... شما به حرفای من گوش کن بعد قضاوت کن...

چهار زانو جلوش رو زمین نشستم: میشنُفَم...

به آرومی پلک زد: ببین دخترم... پدرت وقتی جوون و خام بود با یه خانومی رابطه داشته... کار از کار میگذره و مادرت باردار میشه... وقتی موضوعو به پدرت میگه و اونم مخالفت می کنه و میگه که باید بچه سقط بشه راشو میکشه و میره... پدرتم پشیمون میشه و میره دنبالش ... ولی تو راه تصادف می کنه و دم به دم فوت میکنه... مادرت می مونه و یه بچه تو شکمش... با اینکه خیلی دوست داشته ولی وسعشو نداشته که بزرگت کنه... پس می سپارتت به پرورشگاه... خودشم بعد از یه مدت خودکشی میکنه...

چونه مو خاروندم: بعدشم یه مامان پیری پیدا میشه که بعد این همه سال، چشم به راهه تنها نوه شه... درست گفتم؟!

سرشو تکونداد...

- خب... فیلم نامه ی خوبی بود... ولى يه كوچولو، همچين بگى نگى تكرارى يه... حالا کارگردانش کيه؟!

کلافه گفت: آخه دختر جون من قد توام که باهات شوخی کنم؟!

- آخه عمو جون... انتظار داری من حرفاتو باور کنم؟!

- باور نمیکنی آزمایش بده...

یه ابرومو انداختم بالا: من وقت آزمایش و این مسخره بازیا رو ندارم که آخرش بگن... اه تو نبودی... اشتباه شده... الانم باید برم دنبال کار بگردم... زت زیاد...

در کیفشو باز کرد و یه پوشه از توش درآورد: ببین دختر جون... من وکیل خانوم صالحی م... اینم کپی وکالت نامه و حق و حقوق تو که از مادربزرگت بهت میرسه...

بعد یه کاغذ درآورد و روش یه چیزایی نوشت: اینم آدرس خونه ی مادربزرگت... مطمئن باش ارثی که قراره بهت برسه حقته!

کاغذو گذاشت روی پوشه ای که تو دستم بود و رفت... تا درو بست رها وسودا اومدن بيرون...

رها: اين يارو كى بود؟!

سودا: عجب سقى دارم من... همين ظهرى سر ناهار دعا كردم يه پيرى پيدا شه بهت ارث برسه ها... جلل خالق... كاش يه دعاى ديگه ميكردم...

رها: يه لحظه زر نزن بزار ببينم قضيه چيه...

سودا: مرده چى ميگفت هونام؟!

- چرت و پرت...

بعدشم پوشه رو همون جا كف حياط انداختم و زدم بيرون... يه زن كه دست يه بچه رو گرفته بود از كنارم رد شد... عروسک بچه هه پيش پام افتاد... زنه دستشو كشيد... خم شدم و عروسكشو برداشتمو بردم بهش بدم كه زنه يه جورى نگام كرد كه فكر كردم عروسكشو من دزديدم... بچه هه دست دراز كرد عروسكو بگيره كه زنه يكى زدش: پدر سگ چرا محكم نگه ش نداشتى؟!

بعدشم دستشو كشيد و به زور بردش... صداى گريه ى بچه هه تو فريادى كه تو دلم بود گم شد... چشامو براى يه لحظه بستم و رفتم سر خيابون و يه ماشين گرفتم... سر چهارراه گفتم: پياده ميشم......


ادامه دارد...