ملودی زندگی من قسمت30
سوار ماشین شدم و به راه افتادم.حواسم به دو چشم تیز بین آرشام بود که تو جاده از آینه بهم نگاه میکرد...میتونستم نگرانی و نگاه های متفاوتشُ رو خودم حس کنم....دوباره تو دلم غوغا به پا شد...
بعد از یک ساعت به ویلا رسیدیم.جلو ویلا پارک کردم و پیاده شدم.صدای امواج دریا به گوش می رسید...مثل لالایی شبانه نوازشگر بود.همراه آیدین و آرشام وارد ویلا شدیم.انقدر هوا سرد بود و باد تندی میزد که جرات نمیکردم برم لب دریا.
آرشام وارد آشپزخونه شد و گفت:
آرشام:راحت باش.تو هر کدوم از اتاق ها خواستی میتونی بخوابی.قهوه هم حاظر میکنم خواستی بیا بخور.گرمت میکنه!
اوه،چه مهربون شده!
سری تکون دادم و باشه ای زیر لب گفتم.
آیدین:عاقا من میرم میخوابم! تازه فهمیدم چقدر خسته م.
دستاشو از هم باز کرد و خمیازه ای کشید.
آرشام:باشه.شبت بخیر.
آیدین:شب بخیر ملودی جان.خوب بخوابی.
به روش لبخندی زدم و شب بخیر گفتم.
_مرسی.شبت خوش.
دستامو دور خودم حلقه کردم.فضای داخل خونه سرد بود.از پله ها بالا رفتم و وارد اتاقی شدم که با دخترا خاطره داشتم.با به یاد اوردن لحظات خوشی که با هم داشتیم لبخند رو لبام نشست.رو تخت دراز کشیدم و با پالتو زیر پتو خزیدم.متاسفانه لباس اضافی همراهم نداشتم.وقتی احساس گرمی کردم و بدنم داغ شد،چشمام سنگین شد و آروم به خواب نه چندان عمیقی فرو رفتم...
*****
با احساس ریزش عرق و خیسی تنم از خواب پریدم.پتو رو کنار زدم و دکمه های پالتو رو باز کردم.از گرمای زیاد داشتم خفه میشدم.احساس خفگی میکردم.خودمو فوت کردم اما فایده ای نداشت.زیر گلو و موهای سرم از عرق خیس شده بود.پنجره رو باز کردم تا باد خنکی بهم بخوره.هوا گرگ و میش بود و سرد...با اینکه دکلته تنم بود اما اصلا سرما رو حس نکردم اما بعد از مدتی از تو لرزیدم.وای داشتم خفه میشدم.چه یکدفعه فضا گرم شد! خواستم پنجره رو ببندم که چشمم به سایه بلندی رو زمین افتاد.با دقت که نگاه کردم دیدم کسی رو میز نشسته و سرشو رو میز شطرنج گذاشته! اه چه خاطره بدی هم با اون میز دارم...! پنجره رو بستم و دوباره سرجام دراز کشیدم.از این پهلو به اون پهلو شدم و سعی کردم چشمامو ببندم و بخوابم اما نتونستم.حس کنجکاوی بهم غلبه کرده بود و مانع خوابیدنم شده بود.خواب از سرم پریده بود.بلند شدم و پالتو پوشیدم و آروم از اتاق بیرون اومدم و از ویلا خارج شدم.صدای امواج دریا خیلی کم شده بود.امواج خیلی آروم روهم میفتاد.صداش مثل قرصی ارامش بخش بود!دریا هم انگار به خواب فرو رفته بود و در ارامش به سر میبرد...!
پاورچین پاورچین،پشت ساختمون رفتم و نزدیک میز شدم.نور ضعیف ماه کمی از چهره فرد رو مشخص میکرد.با دقت که نگاه کردم دیدم آرشامِ!پیشونیشُ رو دستاش گذاشته بود و بدون هیچ حرکتی نشسته بود.خیلی آروم بهش نزدیک شدم.صدای نفسای منظم و آرومش نشون از خواب بود!پسرِ دیوونه شده؟! اومده تو سرما نشسته و خوابیده! دستمو رو شونه ش گذاشتم و خیلی نرم تکونش دادم.هیچ حرکتی نکرد.دوباره تکونش دادم و این بار زمزمه وار اسمشو به زبون آوردم.
_آرشام؟آرشام؟آرشام بیدار شو!
با تکون شونه هاش،دستمو برداشتم و صاف ایستادم.
سرشو بلند کرد و با چشمای نیمه باز نگاهم کرد.با صدای خواب آلود و گرفته گفت:
آرشام:چی شده؟
_بلند شو برو تو.چرا اینجا خوابیدی؟!
چشماش و مالید و از جاش بلند شد.
ارشام:نخوابیده بودم،اومده بودم بیرون که فکرم آزاد بشه.
حرفی نزدم و به گل های نرگس تو باغچه فانتری نگاه کردم.
آرشام:إ تو اینجا چیکار میکنی؟تازه سپیده زده.چه زود بلند شدی!
بهش نگاه کردم و گفتم:
_مگه ساعت چنده؟!
آرشام:پنج و ربع!
_از خواب پریدم.بعدش دیگه خوابم نبرد گفتم بیام بیرون یه هوایی بخورم.
آرشام سر تا پام و نگاه کرد و گفت:
آرشام:این شکلی؟
_آره.چشه؟!
آرشام نگاه عاقل اند سفیهی بهم انداخت و گفت:
آرشام:بگو چش نیست!
جوابی نداشتم که بدم.راستش اصلا حوصله کل و کول انداختن نداشتم!
آرشام دستاشو بهم مالید و ها کرد.
آرشام:اوم...منم خواب از سرم پرید.حاضری کمی هیجان راه بندازیم؟!
با تعجب گفتم:
_راه بندازیم؟!
ابرو بالا انداخت و گفت:
آرشام:آره.
_متوجه نمیشم چی میگی!
آرشام:الان حال میده برای کورس انداختن!برمیگردیم تهران.هوا هم که روشن شده.
_یعنی مسابقه؟!
آرشام سرشو به طرفین تکون داد و گفت:
آرشام:هوم.اینم میشه گفت!
به آسمون نگاه کردم.هوا تاریکیش رو از دست داده بود و روشن شده بود اما ماه هنوز تو اسمون بود!منم که خیلی وقت بود هیجانی مثل رانندگی تو این مدت نداشتم پس ترجیح دادم قبول کنم.
_باشه.
آرشام:شرطی! هر کی برد باید راز دلشو به طرف مقابل بگه!
با بهت نگاهش کردم.یعنی از من میخواست که بگم دوستش دارم؟! البته اگه میباختم...!من رانندگیم حرف نداشت پس نگرانی نداشتم.اما اون پسر بود و یک راننده حرفه ای! از دست آرشام همه چی برمیاد پس تو حرفه ای بودنش شکی نیست!
_حالا نمیشه یه ظرط دیگه بذاری؟چون راز دلم خصوصیه و بین خودم و دلمه!
آرشام:دِ نشد! نباید زیرش بزنی.اگه برای تو اینطوری برای منم هست!
_خیله خب.قبول!
آرشام:مطمئن؟!
_آره.
آرشام:زیاد به خودت اطمینان نداشته باش چون روبروت قهرمان رالی ایستاده!
پوزخندی زدم و گفتم:إ؟ تو نگران من نباش.
آرشام با چشمای خوشرنگش بهم نگاه کرد و یک قدم بهم نزدیک شد.بدون اینکه بترسم و قدمی بردارم تو چشماش با شجاعت زل زدم.از چشماش غرور میبارید.
آرشام:اما نمیدونم چرا ناخود اگاه نگرانت میشم کوچولو!
و با قدمای بلند از کنارم رد شد و ماشینش رو روشن کرد.خواستم بگم کوچولو اما نمیدونم چرا لبام حرکتی نکردن!دست تو جیبم بردم و سوییچ و بیرون اوردم.تازه سرما رو حس کردم و لرزیدم.سریع سوار شدم و ماشین و به جرکت در اوردم.
وقتی داشتم از محوطه خارج میشدم ماشین مشکوکی رو دیدم که آروم پشت سر آرشام حرکت کرد.صدای موبایلم بلند شد.اس ام اس از طرف آرشام بود.شماره ش رو هنوز که هنوزه به یاد دارم با اینکه از تو کانتکت حذفش کرده بودم...
آرشام نوشته بود:" از جاده به طرف تهران که یک طرفه میشه شروع میکنیم!"
موبایل و رو صندلی پرت کردم.من باید میبردم و بهش نشون میدادم که بهترین نیست! با قدرت به پدال فشار اوردم و گاز دادم.با سرعت از ماشین آرشام جلو زدم و به طرف جاده اصلی روندم...
ادامه دارد...
نظر فراموش نشه!!
بعد از یک ساعت به ویلا رسیدیم.جلو ویلا پارک کردم و پیاده شدم.صدای امواج دریا به گوش می رسید...مثل لالایی شبانه نوازشگر بود.همراه آیدین و آرشام وارد ویلا شدیم.انقدر هوا سرد بود و باد تندی میزد که جرات نمیکردم برم لب دریا.
آرشام وارد آشپزخونه شد و گفت:
آرشام:راحت باش.تو هر کدوم از اتاق ها خواستی میتونی بخوابی.قهوه هم حاظر میکنم خواستی بیا بخور.گرمت میکنه!
اوه،چه مهربون شده!
سری تکون دادم و باشه ای زیر لب گفتم.
آیدین:عاقا من میرم میخوابم! تازه فهمیدم چقدر خسته م.
دستاشو از هم باز کرد و خمیازه ای کشید.
آرشام:باشه.شبت بخیر.
آیدین:شب بخیر ملودی جان.خوب بخوابی.
به روش لبخندی زدم و شب بخیر گفتم.
_مرسی.شبت خوش.
دستامو دور خودم حلقه کردم.فضای داخل خونه سرد بود.از پله ها بالا رفتم و وارد اتاقی شدم که با دخترا خاطره داشتم.با به یاد اوردن لحظات خوشی که با هم داشتیم لبخند رو لبام نشست.رو تخت دراز کشیدم و با پالتو زیر پتو خزیدم.متاسفانه لباس اضافی همراهم نداشتم.وقتی احساس گرمی کردم و بدنم داغ شد،چشمام سنگین شد و آروم به خواب نه چندان عمیقی فرو رفتم...
*****
با احساس ریزش عرق و خیسی تنم از خواب پریدم.پتو رو کنار زدم و دکمه های پالتو رو باز کردم.از گرمای زیاد داشتم خفه میشدم.احساس خفگی میکردم.خودمو فوت کردم اما فایده ای نداشت.زیر گلو و موهای سرم از عرق خیس شده بود.پنجره رو باز کردم تا باد خنکی بهم بخوره.هوا گرگ و میش بود و سرد...با اینکه دکلته تنم بود اما اصلا سرما رو حس نکردم اما بعد از مدتی از تو لرزیدم.وای داشتم خفه میشدم.چه یکدفعه فضا گرم شد! خواستم پنجره رو ببندم که چشمم به سایه بلندی رو زمین افتاد.با دقت که نگاه کردم دیدم کسی رو میز نشسته و سرشو رو میز شطرنج گذاشته! اه چه خاطره بدی هم با اون میز دارم...! پنجره رو بستم و دوباره سرجام دراز کشیدم.از این پهلو به اون پهلو شدم و سعی کردم چشمامو ببندم و بخوابم اما نتونستم.حس کنجکاوی بهم غلبه کرده بود و مانع خوابیدنم شده بود.خواب از سرم پریده بود.بلند شدم و پالتو پوشیدم و آروم از اتاق بیرون اومدم و از ویلا خارج شدم.صدای امواج دریا خیلی کم شده بود.امواج خیلی آروم روهم میفتاد.صداش مثل قرصی ارامش بخش بود!دریا هم انگار به خواب فرو رفته بود و در ارامش به سر میبرد...!
پاورچین پاورچین،پشت ساختمون رفتم و نزدیک میز شدم.نور ضعیف ماه کمی از چهره فرد رو مشخص میکرد.با دقت که نگاه کردم دیدم آرشامِ!پیشونیشُ رو دستاش گذاشته بود و بدون هیچ حرکتی نشسته بود.خیلی آروم بهش نزدیک شدم.صدای نفسای منظم و آرومش نشون از خواب بود!پسرِ دیوونه شده؟! اومده تو سرما نشسته و خوابیده! دستمو رو شونه ش گذاشتم و خیلی نرم تکونش دادم.هیچ حرکتی نکرد.دوباره تکونش دادم و این بار زمزمه وار اسمشو به زبون آوردم.
_آرشام؟آرشام؟آرشام بیدار شو!
با تکون شونه هاش،دستمو برداشتم و صاف ایستادم.
سرشو بلند کرد و با چشمای نیمه باز نگاهم کرد.با صدای خواب آلود و گرفته گفت:
آرشام:چی شده؟
_بلند شو برو تو.چرا اینجا خوابیدی؟!
چشماش و مالید و از جاش بلند شد.
ارشام:نخوابیده بودم،اومده بودم بیرون که فکرم آزاد بشه.
حرفی نزدم و به گل های نرگس تو باغچه فانتری نگاه کردم.
آرشام:إ تو اینجا چیکار میکنی؟تازه سپیده زده.چه زود بلند شدی!
بهش نگاه کردم و گفتم:
_مگه ساعت چنده؟!
آرشام:پنج و ربع!
_از خواب پریدم.بعدش دیگه خوابم نبرد گفتم بیام بیرون یه هوایی بخورم.
آرشام سر تا پام و نگاه کرد و گفت:
آرشام:این شکلی؟
_آره.چشه؟!
آرشام نگاه عاقل اند سفیهی بهم انداخت و گفت:
آرشام:بگو چش نیست!
جوابی نداشتم که بدم.راستش اصلا حوصله کل و کول انداختن نداشتم!
آرشام دستاشو بهم مالید و ها کرد.
آرشام:اوم...منم خواب از سرم پرید.حاضری کمی هیجان راه بندازیم؟!
با تعجب گفتم:
_راه بندازیم؟!
ابرو بالا انداخت و گفت:
آرشام:آره.
_متوجه نمیشم چی میگی!
آرشام:الان حال میده برای کورس انداختن!برمیگردیم تهران.هوا هم که روشن شده.
_یعنی مسابقه؟!
آرشام سرشو به طرفین تکون داد و گفت:
آرشام:هوم.اینم میشه گفت!
به آسمون نگاه کردم.هوا تاریکیش رو از دست داده بود و روشن شده بود اما ماه هنوز تو اسمون بود!منم که خیلی وقت بود هیجانی مثل رانندگی تو این مدت نداشتم پس ترجیح دادم قبول کنم.
_باشه.
آرشام:شرطی! هر کی برد باید راز دلشو به طرف مقابل بگه!
با بهت نگاهش کردم.یعنی از من میخواست که بگم دوستش دارم؟! البته اگه میباختم...!من رانندگیم حرف نداشت پس نگرانی نداشتم.اما اون پسر بود و یک راننده حرفه ای! از دست آرشام همه چی برمیاد پس تو حرفه ای بودنش شکی نیست!
_حالا نمیشه یه ظرط دیگه بذاری؟چون راز دلم خصوصیه و بین خودم و دلمه!
آرشام:دِ نشد! نباید زیرش بزنی.اگه برای تو اینطوری برای منم هست!
_خیله خب.قبول!
آرشام:مطمئن؟!
_آره.
آرشام:زیاد به خودت اطمینان نداشته باش چون روبروت قهرمان رالی ایستاده!
پوزخندی زدم و گفتم:إ؟ تو نگران من نباش.
آرشام با چشمای خوشرنگش بهم نگاه کرد و یک قدم بهم نزدیک شد.بدون اینکه بترسم و قدمی بردارم تو چشماش با شجاعت زل زدم.از چشماش غرور میبارید.
آرشام:اما نمیدونم چرا ناخود اگاه نگرانت میشم کوچولو!
و با قدمای بلند از کنارم رد شد و ماشینش رو روشن کرد.خواستم بگم کوچولو اما نمیدونم چرا لبام حرکتی نکردن!دست تو جیبم بردم و سوییچ و بیرون اوردم.تازه سرما رو حس کردم و لرزیدم.سریع سوار شدم و ماشین و به جرکت در اوردم.
وقتی داشتم از محوطه خارج میشدم ماشین مشکوکی رو دیدم که آروم پشت سر آرشام حرکت کرد.صدای موبایلم بلند شد.اس ام اس از طرف آرشام بود.شماره ش رو هنوز که هنوزه به یاد دارم با اینکه از تو کانتکت حذفش کرده بودم...
آرشام نوشته بود:" از جاده به طرف تهران که یک طرفه میشه شروع میکنیم!"
موبایل و رو صندلی پرت کردم.من باید میبردم و بهش نشون میدادم که بهترین نیست! با قدرت به پدال فشار اوردم و گاز دادم.با سرعت از ماشین آرشام جلو زدم و به طرف جاده اصلی روندم...
ادامه دارد...
نظر فراموش نشه!!
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۲/۰۹/۲۹ ساعت 15:14 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|