رمان پنجمین 4
صدف لبخندی زد و گفت : بابا به خدا هیچی ..
تو همین لحظه سارا بهمون نزدیک شد و گفت : صدف جون .. یه لحظه میای ؟
صدف نگاهی به من کرد و با یه لبخند گشاد ازمون دور شد و من زیر لب گفتم : بی حیا ..
پریسا خندید و من گفتم : تو یکی نخند .. بنال ببینم از کی خوشت اومده ؟؟
کیانا با عشوه گفت : بهداد ..
و پریسا لبخند زد و من برگشتم و بهداد رو دیدم که نگاهش به طرف ما و مخصوصا پریسا بود و وقتی دید نگاهش کردم هول شد و حواسش رو به فرزاد و سهیل که کنارش با هم حرف می زدن پرت کرد . به پریسا گفتم : خاک تو سرت با اون سلیقه ت ..
پریسا به طرفداری از بهداد گفت : خیلی هم خوبه .. هیکلش مردونه و عضله ای .. قد بلند و خوش لباس .. تازه ماشینشم خیلی جیگره ..
کیانا خندید و گفت : ولی خوشگل نیست ..
پریسا حرصی گفت : اما اخلاقاش خوبه ..
وقتی دوباره نگاه بهداد رو به پریسا خیره دیدم ، گفتم : چراغ مراغ بهش دادی ؟؟
پریسا گفت : نه به جون مامانم ..
با حرص گفتم : پس چرا همه ش تو رو دید می زنه ؟؟
پریسا ذوق زده شد و به طرفش چرخید و کیانا نیشگونش گرفت و گفت : واییییییییییی پریسا ... ذوق زدگی تو نشون نده ..
پریسا بی توجه به من و کیانا لبخندی به بهداد زد و بهداد هم جواب لبخندشو با یه لبخند سنگین و مردونه داد ، کم کم صدای خداحافظی بلند شد و بچه ها شروع کردن به خدافظی کردن از هم دیگه که صدف به طرفم اومد و با هیجان گفت : نیکا جونم .. من می تونم با شایان بیام ؟؟
من و پریسا و کیانا خندیدیم و من چیزی نگفتم . صدف گونه مو بوسید و زیر گوشش گفتم : مرده شورتو ببرن ، اینقدر خاک تو سری تو نشونش نده ..
صدف یه لبخند گشاد زد با اون دندونای سفید تو دل برو و خوشگلش و بعد گفت : از بی دوست پسری ُمردم ..
زدم تو سرش و گفتم : سنگین باش .. کی بر می گردی ؟؟
صدف با دلشوره از اینکه دیرش نشه گفت : معلوم نیست .. هفت و نیم ، هشت!
داغ کردم و جیغ کشیدم : چهههههههههههه خبره؟؟؟؟ الان ساعت چهار و نیمه ...
صدف با التماس نگاهم کرد و گفتم : من بیرون می مونم تا تو بیای با هم بریم تو خونه ... منو الاف نمی کنی صدف ؟؟
صدف گفت : نه الافت نمی کنم ...
پریسا رو به صدف گفت : نمی خوای همراهیت کنیم ؟
صدف خندید و گفت : نه مرسی ...من رفتم ..
همه بعد از خدافظی از هم جدا شدیم . این بار توی ماشین کاوه من جلو نشستم و کاوه در حالیکه ماشین رو روشن می کرد گفت : چرا بنیامین رو نیاوردی کیانا ؟؟
کیانا گفت : امروز کلاس داشت .. اگه بازم برنامه داشته باشیم میارمش..
بعد شروع کرد یه سری الفاظ چندش به زبون آوردن : آخی بیچاره جوجوییم امروز از صبح تا شب کلاس داشت . قربونش بشم جوجو طلایی خودم ..
بعد صدای تو سری اومد و کیانا سکوت کرد و من با خنده گفتم : ممنون پریسا ..
وهمه با هم زدیم زیر خنده ..
کاوه وقتی اول کیانا و بعد پریسا رو به خونه رسوند رو به من گفت : وقت داری با هم باشیم ؟
من که کلی خوشحال شده بودم چون دلم نمی خواست خودم بهش پیشنهاد بدم الافی بکشیم تا صدف برگرده گفتم : اون وقت چرا باید بمونم ؟؟
کاوه با تعجب گفت : که با هم یه دوری بزنیم و یه کم حرف بزنیم ..
اون لحظه ویدا تو ذهنم بود .. اینکه اگه زنشه چرا نمی ره پیش اون ؟ یا چرا اون اصلا بهش زنگ نمی زنه . اما گفتم : چرا وقت دارم ..
کاوه گفت : بریم یه جا بشینیم ؟؟
سرمو تکون دادم و کاوه گفت : بریم یه چیز گرم بخوریم ..
گفتم : موافقم ..
مشغول پر حرفی کردن و تعریف کردن اون خاطره ای که تو ویلای شمال و مسافرت سه روزه ی مجردی مون رخ داد بودم و متوجه نبودم کاوه کجا می ره .. اونم داشت با دقت گوش می کرد و جالب تر از همه این بود که حرفامو باور می کرد وقتی ماشین رو پارک کرد گفت : خب .. بریم تو ، اون جا واسم بقیه شو بگی .. ؟
تا چرخیدم چشمم به کوچه ی آشنا افتاد .. قلبم تو سینه م لرزید . حس کردم نفسم بن اومد اما خودمو کنترل کردم و با لبخند گفتم : کجا می خوایم بریم ؟؟
کاوه اشاره به همون جایی که می ترسیدم کرد و گفت : اون کافی شاپه .. قبلا یه بار اومدم ، جای دنجیه ..
به فست فود کنارش اشاره کردم و گفتم : فکر کردم می خوایم بریم اون جا ..
کاوه با مهربونی گفت : اونجا هم می ریم .. دفعه بعد می ریم اون جا...
قلبم می لرزید ، به آرومی گفتم : باشه ..
فکری به سرعت توی سرم پیچید .. اون دو باری که به اون کافی شاپ اومده بودم .. کافی شاپی که سیگار آزاد بود .. همون کافی شاپی که روی میزاش شمع های خوشگل داشت .. همون جا که فضاش بوی عود می داد ..
کاوه به آرومی با دستهای بزرگش به داخل هدایتم کرد و من با پاهام که به شدت می لرزید پا به داخل گذاشتم ..تا وارد شدم نا خود آگاه چشمم به اطراف چرخید و چون هیچ آشنایی ندیدم نفس راحتی کشیدم و همراه کاوه رو یه میز نشستیم و کاوه دو تا قهوه سفارش داد . تا قهوه رو بیارن کاوه گفت : یعنی می گی هر دوتون یه چیزی رو دیدین ؟؟
سرمو تکون دادم و گفتم : آره .. اون چیزی که من دیده بودم برمی گشت به مدت ها قبلش و از اون قضیه چیزی هم واسه صدف تعریف نکرده بودم ..
کاوه متفکرانه نگاهم کرد و من گفتم : تو می تونی این قضیه رو باور کنی ؟؟
کاوه شونه ای بالا انداخت و گفت : من اعتقادات عجیبی دارم .. و البته به ارواح هم اعتقاد دارم ..
با صدایی پر هیجان گفتم : یعنی اونیکه من دیدم زاییده ی خیالاتم نبوده ؟
کاوه گفت : اینجوری که می گی به نظر نمیاد توهم باشه ..
همونطور که حس می کردم موهای تنم راست شده گفتم : تو از ارواح نمی ترسی ؟
کاوه خیلی مصمم گفت : نع... چه ترسی ؟
تو همین لحظه قهوه مونو آوردن و من در حالیکه کمی از قهووه مو می خوردم گفتم : اووووووووووووم ... عاشق قهوه ی تلخم .. اصلا با آدم حرف می زنه .
کاوه خندید و گفت : تو چرا با اینکه شکمویی اما چاق نیستی ؟؟
با تعجب گفتم : مگه باید چاق باشم ؟؟
کاوه با کنجکاوی گفت : تو ورزشی چیزی می کنی ؟؟
لبخند زدم و گفتم : راستش نه خیلی .. گاهی وقتا با داداشم می ریم تنیس .. یا می ریم دوچرخه سواری ..
کاوه گفت : خوبه . اندامت ورزشکاری به نظر میاد ..
خیلی جدی تو چشماش زل زدم و گفتم : چرا اینقدر منو دید می زنی ؟؟؟
خنده ش گرفت و گفت : نه نیکا ... همین جوری هم مشخصه ..
بی تفاوت گفتم : اوهوم .. که اینطور ..
کاوه کمی از قهوه شو خورد و گفت : نیکا .. نمی خواستم ناراحتت کنم ..
گفتم : نه بابا .. ناراحت نشدم .. دیگه چشم چرونی نکنی هااااا...
کاوه با شیطنت گفت : خب بابا باشه ...
بعد از اینکه کمی بعد از خوردن قهوه هامون نشستیم کاوه پیشنهاد داد که بریم با هم بلند شدیم و همون طور که شونه به شونه ی هم قدم بر می داشتیم به سمت در می رفتیم که ناگهان در شیشه ای کافی شاپ باز شد و در اولین نگاه مغزم شمایل یه آشنا رو بررسی کرد و به زودی تونستم سامان رو با اون تغییرات ظاهریش تشخیص بدم ..
و قبل از اینکه خودم بفهمم دست مردونه و بزرگ کاوه رو بین دستم گرفتم .. یه جریان قوی برق بهم وصل شده بود ، نمی دونم چرا قلبم می لرزید و نفس هام به شماره افتاده بود .. نگاهم به سامان بود که با دوستش می خندید و تا نگاهش به من افتاد پاز(Pause) شد ، لبخند روی لبش ماسید و دوستش که انتظار ایستادن اونو نداشت بهش برخورد کرد و سامان با سینه ای ستبر و مردانه در جا میخکوب شده بود .. همراه کاوه از کنارش گذشتم ، اما در حالی بود که نگاه من و سامان بدجوری تو هم گیر کرده بود و سامان حتی پلک هم نمی زد . وقتی ازش گذشتم دیگه ندیدمش و وقتی هم از در خارج شدیم تا باد به صورتم خورد نفس عمیقی کشیدم و ناخودآگاه به عقب چرخیدم و از بین شیارهای روی شیشه ی دری که تا نصفه چوب بود سامان رو دیدم که همونجا ایستاده بود .. دستم هنوز تو دست گرم و مردونه ی کاوه بود و من با خشونت دستم رو بیرون کشیدم و گفتم : چیه ؟؟
کاوه با چشمهایی گرد شده گفت : منظورتو نمی فهمم ..
نگاهی به دستای جذابش کردم و گفتم : همین که دست منو می گیری .. با خودت چی فکر کردی ؟؟
کاوه که کمی عصبی به نظر می رسید گفت : تو حالت خوبه ؟؟ دست منو تو گرفتی ...
با کلافگی و با عصبانیت گفتم : دیگه شورشو در آوردی کاوه ..
و به طرف ماشینش رفتم و کاوه دنبالم دوید وقتی رسیدم به ماشینش تکیه دادم و دیدم که سامان داره به طرفمون میاد و همونطور که نگاهش می کردم هر لحظه قلبم بیشتر از قبل می لرزید ..
سامان وقتی بهمون رسید نگاهی به من کرد و گفت : نیکا ..
دلم می خواست بگم جونم ؟ بگم جون دلم ... اما به سردی گفتم : چیه ؟؟
سامان نیم نگاهی به کاوه انداخت و گفت : با من بیا .. کارت دارم ..
دلم می خواست بگم .. باشه عزیزم .. معلومه که باهات میام . اما بی تفاوت گفتم : همین جا .. هر کاری داری همین جا..
سامان غرید : جلو این مرتیکه ..
با عصبانیت گفتم : حرف دهنتو بفهم ..
سامان دستم رو کشید و گفت : باهات کار دارم ..
جیغ کشیدم : ولللللللللللللم کن ... من با تو کاری ندارم ...
سامان پر غرور نگاهم کرد و گفت : چرا نمی ذاری حرفامو بزنم ..؟
داد زدم : دییییگه دیره لعنتی ...
سامان می دونست هروقت جیغ می زنم یا داد می کشم یعنی دیگه تا سر حد مرگ عصبانیم .. کاوه هم با نگرانی نگاهم می کرد و با چند قدم فاصله مواظبم بود . سامان دستمو ول نمی کرد .باورم نمی شد دستم بعد از این همه مدت تو دستای سرد سامان می لرزه . سامان گفت : تو اون روز زدی توی گوشم انتظار نداشتی که جلوی اون همه آدم واستم و واست توضیح بدم ..
با بغض و کینه گفتم : آره لعنتی می دونم همیشه غرورت مهم تره .. می دوووووووووووووووونم ..
سامان گفت : چرا یه بار نخواستی بشنوی .. ؟
خواستم دستمو از دستش بیرون بکشم که مچ دستم رو محکم گرفت و داد زدم : چون نخواستی توضیح بدی .. بعد با عصبانیت گفتم : ولم کن ... دستمو ول ککککککککککککن ...
کاوه به سمتمون اومد که سامان با عصبانیت یقه شو چسبید و گفت : گم شو ..
کاوه با سینه ای ستبر و قوی .. با هیکل و اندامی مردونه و چهار شونه ایستاده بود و تکون نمی خورد . سامان همونطور که دستهاش یقه ی کاوه رو چسبیده بودن هولش داد و گفت : گفتم گم شو ..
کاوه بدون مکث یقه ی کاپشن مشکی و شیک سامان رو گرفت و گفت : دست از سرش بردار ..
سامان کاوه رو هول داد و روی کاپوت ماشین انداخت و گفت : بزن به چاک ..
کاوه با یه حرکت سامان رو به عقب هول داد و سامان به شدت روی زمین پرت شد .. جلو دویدم و جیغ کشیدم : بس کنییییییییییییییییییییییی ییییین ..
بعد دست سامان رو گرفتم و کمکش کردم تا بلند شه سامان در حالیکه لباسشو می تکوند گفت : نیکا یه بار دیگه این لندهور رو کنات ببینم ریزش می کنم ..
با غیض گفتم : خیلی بی جا می کنی و بهتره بری ... به تو هیچ ربطی نداره من با کیم .. اگه برات مهم بودم منو نمی ذاشتی بری ..
سامان مچ دستم رو گرفت که کاوه جلو اومد و سامان غرید : تو حتی نفهمیدی اون کی بود ..
دستم رو بیرون کشیدم و گفتم : تو از من خواستگاری کرده بودی و با اون بودی ..
سامان که دید نرم شدم و صدام می لرزه با آرامش گفت : هنوزم تو رو می خوام .. اون هیچی جز یه دوست نبود ..
با نفرت گفتم : دوستی که به خاطرش از من گذشتی ... توی لعنتی می تونستی دنبالم بیای اما نیومدی .. حالا هم گم شو همون جا که بودی...
همون جور واستاده بود که جیغ کشیدم : گم شوووووووووووووووووووو..
سامان با نگاهش برای کاوه خط و نشون کشید و رو به من گفت : بعدا با هم حرف می زنیم ..
دوباره جیغ کشیدم : بروو ..
و سامان بی هیج حرفی رفت .. غروری که به خاطرش از دست دادمش رو حالا شکسته بودم .. همونطور که به طرف کافی شاپ می رفت من قطره های اشک روی گونه هام می ریخت و دلم از اینکه اینقدر مظلومانه می رفت می شکست .. وقتی داخل کافی شاپ شد و ناپدید شد به طرف کاوه چرخیدم و کاوه در یه لحظه به نرمی در آغوشم گرفت و گفت : بهتره بریم ..
وخیلی زود منو تو ماشین نشوند و خودشم نشست و ماشین رو به حرکت در آورد از جلو کافی شاپ که می گذشتیم چشمم رو در کافی شاپ موند و بیشتر اشک ریختم .. وقتی به خودم اومدم ته کوچه ی خونه مون بودیم .. کاوه دستمالی جلوم گرفت و گفت : بسه دیگه .. اشکهاتو پاک کن ..
دستمال رو گرفتم و گونه هام رو خشک کردم و بعد نگاهش کردم و گفتم : تو چیزی ت نشد ؟؟
کاوه لبخندی زد و گفت : نه .. چیزی م نیست ..
لبخندی زورکی زدم و گفتم : ممنون کاوه ..
لبخندی زد و گقت : از اشک هات یه راه سیاه باز شده رو گونه هات ..
دستشو روی گونه م کشید و گفت : درست همین جا .. خط چشم خوشگلتم خراب شده ..
از برخورد انگشت هاش با صورتم دچار هیجان شدم ، آفتابگیر رو پایین کشیدم و تو تاریکی ماشین راه تیره ی قطره های اشکم رو دیدم و خنده م گرفت .. کاوه با مهربونی گفت : اینجوری نمی تونی بری خونه .. راستی صدف زنگ نزده هنوز ؟؟
شونه مو بالا انداختم و گفتم : نُچ ..
کاوه پرسید : بریم یه جا صورتتو بشوری ؟؟
با بغض گفتم : نه .. نمی خوام ..
کاوه با محبت نگاهم کرد و گفت : دیگه ناراحت نباش ..
و با دستمال کاغذی از همونا که روش قلبای کوچولو داشت اشک های روی گونه م رو پاک کرد و من با صدای گرفته ای گفتم که همه این دستمال کاغذی هاتو من مصرف کردم ..
خندید و گفت : فدای سرت .. یکی دیگه می خرم !
همونطور که چشم هام سرخ و خیس از اشک بود خندیدم و گفتم : امروز خیلی اذیتت کردم ..
کاوه با شیطنت گفت : اشکالی نداره .. به جاش فهمیدم سامان کیه ..
مشتی به بازوش زدم و گفتم : خیلی بد جنسی کاوه ..
بهم لبخند زد و من یه زنگ به صدف زدم و گفت که نزدیکه و داره میاد . کاوه با مهربونی نگاهم کرد و گفت : وقتی عصبانی می شی جیغای بلندی میزنی هاااا ..
غش غش خندیدم و گفتم : وقتایی که عصبانی نیستم هم می تونم از اون جیغا بزنم .. می خوای الان بزنم ؟؟
کاوه با خنده گفت : نه نه عزیزم .. همین که خودت می گی قبول دارم ..
عزیزم ؟؟ کاوه به من گفت عزیزم ؟؟ چقدر لحنش مهربونه ، چقدر با آرامشه ، چه راحت اشک هامو پاک کرد و گریه مو به خنده تبدیل کرد .. راستی .. غیر از این عزیزم ، وقتی سامان می رفت هم برای چند ثانیه بغلم کرد .. یه هو مثه برق گرفته ها گفتم : راستی تو خوب از موقعیت هات سو استفاده می کنی هااااا..
با تعجب نگاهم کرد و من با شیطنت گفتم : که منو بغل می کنی ... هان ؟؟؟
کاوه با خنده گفت : اول تو شروع کردی ... اول تو دست منو گرفتی ..
دستمو به نشونه ی تهدید جلوش گرفتم و گفتم : بار آخرت بود ..
کاوه خندید و گفت : تو هم بار آخرت بود ..
تو همین لحظه صدف بهم زنگ زد و گفت که جلوی خونه ست و کاوه هم منو تا دم در برد و موقع پیاده شدن از ماشین گفت : نیکا ؟؟؟
به طرفش برگشتم و کاوه به سرعت گفت : مواظب خودت باش ... اگه زنگ زد جواب نده .
سرمو تکون دادم و از ماشین خارج شدم .. نمی دونم چرا اینقدر این دو جمله ی آخر که گفت بهم چسبید.. حس کردم یه کم از روی حسادت و نگرانی گفت و نا خودآگاه لبخند زدم ...
اون شب تا ساعت 3 نیمه شب با صدف بیدار بودیم و صدف از بیرون رفتنش با شایان واسم تعریف می کرد . از اینکه از وقتی شایان رو دیده ازش خوشش اومده و همین که بیشتر باهاش حرف زده تصمیمشو گرفته که اگه شایان بهش پیشنهاد دوستی داد قبول کنه تا بیشتر از این باهاش آشنا بشه ..
زدم توی سرش و گفتم : صدف می شه هول نشی ؟؟
صدف با نگرانی نگاهم کرد و گفت : تو از شایان چیزی می دونی ؟؟
سرمو تکون دادم و گفتم : نه .. چیزی نمی دونم . اما خب من تاییدش نمی کنم . چون تازه باهاش آشنا شدم و تو این مدت هم چیزی ازش نمی دونم عزیزم ..
صدف موهای لختش رو یه طرف صورتش ریخت و همون طور که روی تخت یک و نیم نفره م دراز می کشید ، گفت : امروز خیلی چیزا به من گفت .. از دوست دختر قبلی ش از اینکه یه بار حدود 6 ماه با یکی نامزد بوده ..
کنارش روی تخت ولو شدم و همونطور که خودمو از سرما جمع می کردم پتو روم می کشیدم ، گفتم : اوووممم .. دیگه چی ؟؟
صدف توی فکر فرو رفت و گفت : از رفتاراش خوشم میاد نیکا ..
دستم رو توی موهای صافش فرو بردم و گفتم : صدف جونم .. تو تا حالا با هیچکس نبودی .. هیچ تجربه ای نداری و اون پر از تجربه س ...
صدف مظلومانه گفت : بالاخره از یه جایی شروع می شه دیگه .. ببین نیکا .. شایان خیلی خاکیه و باحاله ...
موهاشو کشیدم و گفتم : بگیر بخواب دختر ِ صورتی ..
صدف غش غش خندید و پتو رو خودش کشید و تا صدای نفس هاش به شماره افتاد و حس کردم به خواب فرو رفته به طرفم چرخید و پای راستش رو روی شکمم انداخت و من که چند تار موی فر فری م توی صورتم بود پوف صدا داری گفتم و موها روی صورتم جا به جا شد وقتی حرصی می شدم عادت داشتم این کارو انجام می دادم و البته بعد از اون به آرومی خوابم برد ..
صبح داشتم یه خواب خیلی خوشگل می دیدم که با برخورد چیزی به سرم خواب از سرم پرید ولی اونقدر خسته بودم که حتی چشمهامو باز نکردم و فقط غریدم . دوباره چیزی به سرم خورد و با صدای بلندتری گفتم : خوابم میاد ..
صدای صدف اومد که گفت : وایییییییییی بیدار شو دیگه ... کاوه دیوونه م کرد از بس زنگ زد ..
پتو رو روی سرم کشیدم و گفتم : به درک ..
صدف با بالش نرمی چند بار تو سرم کوبید و وقتی سر جام نشستم دیدم که با بالش پر نرمم که بالش محبوبم بود و به افتخار اینکه خونه مون مهمون بود بهش داده بودم خودمو هدف کرده و اذیتم می کنه ..بالشی که زیر سر خودم بود رو برداشتم و در جواب هر ضربه ش بهش ضربه ای وارد کردم و همون طور که غش غش می خندیدیم ، روی تخت فنری م بالا و پایین می شدیم ..
تو همین حال بودیم که در اتاق باز شد و بابک وارد شد و چند ثانیه با تعجب مارو نگاه کرد و بعد جلو اومد و گفت : منم بازی ...
صدف هولش داد و گفت : تو زورت زیاده .. می زنی دست و پامون رو می شکونی ..
بابک که کلا از اذیت کردن من و دوستام لذت می برد پرید روی تخت و یه بالش گرفت دستش و همون طور که تند تند هر دومون رو با بالش می زد و ما می خندیدیم می گفت : چیه ؟؟ نترسین .. بجنگین ..
من و صدف هم شروع کردیم بابک رو زدن ..
دو تایی پریدیم سرش و اونقدر با بالش زدیم تو سرش که بابک با خنده گفت : دخترا وحشی نشین ... آروم باشین ..
وقتی ولش کردیم همون طور که ما می خندیدم بابک موهاشو که به هم ریخته بود درست می کرد و با بدجنسی نگاهمون می کرد بعد به صدف گفت : تو خیلی مظلوم و آروم بودی هاااا ..
صدف ریز خدید و گفت : دیگه نیستم ..
بابک که به طرفم چرخید با اون موهای به هم ریخته و اون لُپای سرخش که از شلوغ کاریا و تحرک زیادش قرمز شده بود و اون نگاه پرشیطنتش حس کردم چقدر این داداش مهربونمو دوس دارم و همونطور که محکم محکم دو تا لُپش رو می کشیدم گفتم : قربونت بشم بوزینه ....
بابک تو یه حرکت از زیر بغلم منو کشید و همونطور که تند تند با بالش تو سرم می زد گفت : هه هه .. منو می زنی فرفره ؟؟؟
وقتی رهام کرد زبون درازی طولانی بهش کردم و گفتم : بی لیاقت .
.
بابک همون طور که می خندید ، گفت : عمه ته ..
صدف از پشت یقه شو گرفت و گفت : کی شه دقیقا ؟؟؟
بابک داشت می گفت عمه ته که دهنش باز موند و گفت : نه .. نه ... منظورم مامان شما نبود ..
صدف با شیطنت گوششو پیچوند و گفت : دفعه آخرت بود با مامان من از این شوخی ها کردیا ..
بابک که خجالت کشیده بود گفت : معذرت صدف جون..
و با شرمساری از اتاق بیرون رفت و تا درو بست من و صدف زدیم زیر خنده ..
بعد صدف از زیر بالش و ملافه ی به هم ریخته گوشی رو بهم داد و گفت : یه ساعته داره زیر من می لرزه ..
همون جور که با تاسف سرمو تکون می دادم گوشی رو گرفتم و اس ام اس های پریسا رو یکی یکی می خوندم . اون وسط کاوه هم یه اس ام اس داده بود به این مضمون : "اگه اون پسره بهت زنگ زد جوابشو نده ، دوست ندارم اعصابتو به هم بریزه .. باشه نیکا ؟؟ "
بعد هم کلی تماس بی پاسخ ازش داشتم . بهش یه اس ام اس دادم : نگران نباش آقا گاوه مهربونه .. زنگ نزد که اگه می زد هم من جواب نمی دادم .
بعد به صدف که تو گوشی ش غرق بود گفتم : یادم رفت دیشب بپرسم .. شماره دادین به هم ؟؟
صدف سرشو تکون داد و گفت : هوم ..
گفتم : یعنی دیگه با هم دوست شدین ؟؟
صدف همون طور که چند بار تند تند دکمه ها رو فشار داد ، گفت : هوم ..
با تعجب گفتم : دیشب گفتی همو که بیشتر بشناسیم بعد دوست می شیم الان می گی دوست شدی ؟؟
صدف همون طور گفت : هوم ..
با حرص تاپشو کشیدم و گفتم : چته تو ؟؟؟؟
نگاهم کرد و گفت : اِهههههه ... حواسمو پرت کردی ...
رومو برگردوندم و گفتم : من می رم صبحانه بخورم ..
و صدای صدف تو گوشم پیچید : اوهوم ..
همونطور که پایین می رفتم گفتم : زهرمار اوهوم ...
اونروز ساعت دوازده کلاس داشتم و صدف هم که ساعت 10 کلاس داشت زودتر از من رفته بود و من بهش گفته بودم که بعد از کلاس دوباره شب بیاد خونه ی ما .
به پریسا زنگ زدم که حاضر بشه برم دنبالش . با صدایی گرفته جواب داد و من با نگرانی گفتم : چی شدی ؟ چرا صدات گرفته ؟؟
پریسا گفت : هیچی بابا .. سرما خوردم .. راستی من امروز دانشگاه نمیام . میخواستم الان بهت زنگ بزنم ..
بعد سرفه ای کرد و من گفتم : پر پر شدی ؟؟
پریسا خندید و گفت : با بابا دیشب دعوا کردم یه کم هم سرما خوردم.. بعد کلاسات بیا خونه مون برات تعریف کنم .. و شروع کرد به سرفه کردن ، گفتم : باشه میام .. یه عالمه هم خوراکی های خوب مثه پفک و اینا می خرم برات میارم که زودتر خوب بشی ..
پریسا با خنده گفت : آره پفک بخورم حتما خوب می شم ..
گفتم : باشه پرپری جونم .. فعلا خدافظ ..
وقتی تماس رو قطع کردم ، لباس پوشیدم .. اما وقتی لب پنجره ایستادم از دیدن هوای ابری و گرفته ی پاییزی لرزم گرفت و لباسم رو با شلوار جین لوله تفنگی مشکی و مانتوی کتون ضخیم مشکی عوض کردم . ژاکت کوتاه قهوه ای رنگی رو روی مانتوم پوشیدم و چکمه های قهوه ای م که سطح بیرونی ش بافت بود و تا زیر زانوهام میومد رو روی شلوارم پوشیدم و منگوله های بافتنی ش رو هم آزاد رها کردم .. عاشق کفش هام بودم . شاید بچه گانه به نظر میومد .. اما من عاشقشون بودم ..کیف چرم قهوه ای سوخته م رو هم کج روی دوشم انداختم و وقتی جلوی آینه قدی اتاقم ایستادم لبخند خوشگلی به خودم زدم و گفتم : چقدر من خوشگلم ... همون طور که تو آینه چشمکی به خودم می زدم جلو رفتم و خودمو تو آینه بوسیدم و رد لبای نارنجی کم حالم روی آینه نقش بست ..
_______________
سر کلاس نشسته بودیم و من داشتم رو یه برگه برای کیانا جریان دیشب رو می نوشتم که بخونه . کاوه هم با یه صندلی فاصله سمت چپم نشسته بود . همیشه نزدیک من می نشست و از این تفکر لبخندی روی لبم نقش بست . وقتی گذارش کامل رو نوشتم برگه رو روی میز کیانا گذاشتم و به سمت کاوه برگشتم . کاوه در حال علامت زدن و خط کشیدن توی کتاب بود و بی حوصله نشسته بود . اون طرف کاوه سهیل با چهره ای اخمو و خوابالو چشم به استاد دوخته بود و دستها شو تو بغلش جمع کرده بود . و چشمم از پنجره ی کنار سهیل به بیرون افتاد که دلگیر و گرفته و تاریک بود . هوا خاکستری تیره بود و با خودم حس کردم که الان یه بارون عجیبی میاد حتما ..
ته دلم ذوق کردم . چون همیشه عاشق بارون بودم ..
کاوه اهمی گفت و من ناخودآگاه نگاهم به کاوه افتاد و کاوه چشمک جذابی بهم زد و من با لبخند کجی جوابشو دادم و اون دوباره حواسشو داد به حرفای استاد . داشتم به این فکر می کردم که ای کاش پریسا اومده بود و می تونستم الان با موبایلش میوه ها رو از وسط نصف کنم . کیانا برگه ای جلوم گذاشت روش نوشته بود : عجیبه که سامان بعدش بهت زنگ نزده نیکا ..
نوشتم : دیگه همه چی واضح بود .. زنگ زدنش بیخود بود ..
کیانا روی برگه نوشت : بنیامین باهام قهره .. خیلی حالم گرفته س ..
نوشتم : وای چرا ؟؟ باز تو چیکار کردی ؟
نوشت : هیچی دیشب شام با پسر خاله هام و دختر خاله هام رفته بودم بیرون و چند بار زنگ زده بود و اس ام اس داده بود ، نفهمیده بودم اونم قهر کرد ..
نوشتم : بهش بگو قهر که مال بچه هاست ..
نوشت : جوابمو از دیشب نداده
نوشتم : حقته .. خیلی بیجا کردی حواست به گوشی ت نبود ..
نوشت : خیلی گاویییییی...
منم زبون درازی کردم و برگه رو جمع کردم . تو همین لحظه صدای رعد و برق عجیبی از پشت پنجره های بسته به کلاس رسید و پشت بند اون بارون سیل آسایی شروع به بارش کرد . بچه ها که منتظر هرچیزی بودن تا کلاس خسته کننده رو به هم بریزن شروع کردن به بلند بلند حرف زدن و استاد هم با خشونت بی دلیلی درس دادنش رو ادامه داد ..
خمیازه می کشیدم و کم کم داشت خوابم می برد که کیانا زیر گوشم گفت : بنیامین اس ام اس داد ..
خمیازه ای کشیدم و سرم و روی دستام گذاشتم و با حالتی خوابالود گفتم : اوهوم ...
وقتی کلاس تموم شد خیلی سرحال و شنگول ایستادم و کاوه گفت : تو که الان خواب بودی ..
ادایی در آوردم و گفتم : آره همه مثه تو توانایی درس گوش کردن ندارن که ..
کیانا با اون صدای تیز و ظریفش گفت : کاوه می شه نیکامونو بهمون قرض بدی ؟؟
کاوه خندید و در حالیکه در کنار سهیل می ایستاد گفت : نیکاتون ارزونی خودتون ..
ادایی در آوردم و گفتم : چاق بی مصرف ...
در حالیکه می خندید ازمون دور شد . کیانا تند تند حرفایی که اس ام اسی به هم گفته بودن رو واسم گفت و بعد با نگرانی گفت : اشکالی نداره من این کلاس رو نیام برم پیش بنیامین ..؟
خندیدم و گفتم : نه بابا ... فقط چه جوری تو این بارون می خوای بری ؟؟
لبخند شیرینی روی لباش نقش بست و گفت : می گم بیاد دنبالم ..
کلاس بعد رو تنها بودم و کاوه و سهیل هم دور از من افتاده بودن . به ناجار یه جا نشستم و لحظاتی بعد شادی و نیلوفر و ترانه با خنده های جلف همیشگی شون کنارم جای گرفتن . نیلوفر وقتی کیف قرمزشو کنارش می ذاشت نگاهش به من افتاد و گفت : سلام عزیزم ..
نگاهش کردم و گفتم : سلام نیلوفر جون ..
نیلوفر موهای ویو شده شو از توی صورتش کنار زد و گفت : چطوری با اون عروسک معروفت ؟؟
لبخندی زدم و چشمم افتاد به خال بزرگی که زیر چونه ش بود و تو دلم زمزمه کردم : تو چطوری با اون خال نانازت تپلی ؟؟ و بعد از فکر خودم خنده م گرفت و گفتم : حدس می زدم هرچی شما ببینین معروف می شه ..
نیلوفر که یه کمی تپل بود و حسابی پوست سفیدی داشت و خیلی آرایش غلیظی داشت لبخندی زد و چیزی نگفت . اما حس کردم با ناراحتی پشتش رو به من کرد . اون دو تای دیگه هم که اصلا به خودشون زحمت ندادن یه سلامی بکنن ..
کل مدت کلاس حواسم به حرفاشون بود . به لطفشون خاطرات دوران دبستان و مهد کودکم واسم زنده شد . نیلوفر آروم می گفت : دیدی یاسی په کلاهی سرش بود ..
شادی با سر خوشی جواب می داد : آره کلاه بوقی .. و تازه اون وسط صدای فوق ظریف ترانه شنیده می شد : اِه .. منم از اون کلاها دارم .. یعنی زشته ..
و صدای نیلو : آره .. یه وقت سرت نکنی ها ..
صدای شادی : راستی نیلو بریم از رژ لبت بخرم ..
صدای نیلوفر : شادی یه رنگ دیگه شو باید بخری ..
صدای شادی : چیه ترانه جونم ؟ ساکتی ..
ترانه با بغض : هیچی ..
نیلو با ننری فوق العاده لوسی : عجیجم .. تی سُده ؟ اژ من ته نالاحن نیشتی ؟؟
دیگه ترجیح دادم هرطور شده صداشونو نشنوم .. حتی تو دلم با خودم عُق می زدم .. وقتی کلاس تموم شد یه نفس راحت کشیدم . نیلوفر برگشت و گفت : خدافظ ..
سرمو با لبخند تکون دادم و با عجله زیر بارون شدیدی که مثه یه دوش باز بود به طرف پارکینگ دویدم . توی ماشین نشستم و کاوه اس ام اس داد : قبلا خدافظی می کردی حداقل ..
به تندی جواب دادم : اونقدر دیر اومدی سر کلاس که من مجبور شدم 2 ساعت پیش اون اشانتیونا بشینم ..
کاوه جواب داد : باشه . هرجور که راحتی بد اخلاق عصبانی ..
کیفم رو روی صندلی کنارم پرت کردم و همون طور که برف پاک کن رو زده بودم ماشین رو روشن کردم و به طرف در خروجی می رفتم که سهیل رو دیدم که در حال سوار شدن بود و بدم نیومد یه کم اذیتش کنم با سرعت از گودال پر آب جلوش عبور کردم و از آینه ی وسطی دیدم که داره سر تا پای خیس وگِلی خودشو با یه انزجار نگاه می کنه و غش غش خندیدم .. سر کوچه حس کردم ماشین برای لحظه ای کج شد و با عجله کنار خیابون که یه خیابون بزرگ بود پارک کردم و تو نیمه تاریکی یه عصر ابری پاییزی از ماشین بیرون اومدم و تا چشمم به لاستیک پاری شده افتاد تنم لرزید .. خدای من ...
برگشتم و وسط خیابون یه سنگ بزرگ تیز دیدم .. با عجله دویدم و سنگ رو با پام به بیرون از خیابون شوت کردم . تا ماشین دیگه ای رو مصدوم نکنه . از شدت بارون تمام تنم خیس شده بود . نمیدونستم باید چیکار کنم . شماره ی بابک رو گرفتم و خاموش بود . به ماشین تکیه دادم و آستین ژاکتم رو توی مشتم گرفتم تا دست هام پوشیده بشه .. بغض عجیبی داشتم . می ترسیدم به بابا زنگ بزنم . توی اون بارون شدید به ماشین تکیه داده بودم و همونطور که نگاهم به جاده بود تو فکرم اومد که به کاوه زنگ بزنم ، اما با اون اس ام اسی که من بهش زنگ زده بودم روم نمی شد .. تو همین لحظه چشمم افتاد به ماشین سهیل که که به آرومی کنارم ایستاد . جلوم که رسید متوقف شد و شیشه ی سمت منو پایین داد و خم شد و گفت : اتفاقی افتاده ؟؟
با چهره ای گرفته گفتم : نخیر ..
سهیل اشاره ای کرد و گفت : زیر بارون واستادی ..
با حرص گفتم : دلم می خواد ..
سهیل که انگار دلیل رفتار منو نمی دونست گفت : می خوای کمکت کنم ؟؟
سهیل کمکم کنه ؟؟ عمرا ... بمیرم هم نمی ذارم اون کاری کنه که بهش مدیون شم .. حاضرم تا شب که بابا سر کاره کنار خیابون واستم اما این سهیل کاری واسم انجام نده . خیلی خشن گفتم : نخیر .. بفرمایین ..
سهیل بدون حرف دیگه ای شیشه رو بالا کشید و با صدای جیغ چرخ های ماشینش ازم دور شد و البته همه ی آب های روی زمین به سر و صورتم پاشیده شد و من به ماشینی که خیلی ازم فاصله گرفته بود ، جیغ زدم : لعنتی ... گِلی نشده بودم که تو کردی ...
گوشی م زنگ خورد و من که شماره ی کاوه رو دیدم ، خوشحال شدم و خواستم جواب بدم و گریه کنم و بگم کاوه جونم بیا کمکم کن ..
اما اون بخش خیلی حرصی نیکایی م گفت : لازم نیست از اونم کمک بخوای .. وقتی لازمش داری معلوم نیست کجا غیبش می زنه ..
لرزم گرفته بود ، همون طور که تا مچ پاهام تو آب بودم رفتم و تو ماشین نشستم و بخاری ماشین رو روشن کردم . بخاری که مثه بخاری ماشین کاوه نبود . شکلاتی از توی کیفم در آوردم و تند تند خوردمش . همه ی لباسام خیس بود و همه ی تنم می لرزید . تو همین لحظه ماشینی کنارم ایستاد و من به خاطر قطره های زیاد روی شیشه و بخار روی شیشه نتو نستم ببینمش. اما خیلی ترسیدم با خودم گفتم : نکنه مزاحمم بشه ..؟؟
قفل فرمون رو به آرومی برداشتم و آماده به طرف در گرفتم .. چند ضربه به پنجره خورد و من که دل تو دلم بی قراری می کرد و تند تند نفس می کشیدم منتظر یه عکس العمل بودم تا قفل فرمون رو پرتاب کنم . همین که در با شدت باز شد قفل فرمون رو به طرف در نشونه گرفتم و صدای مردانه ای گفت : آآآآآآخخخخخخخخخ ..
و در عرض یه لحظه بارونی سورمه ای کاوه رو شناختم و به پسری که روی پام خم شده بود و دستش رو به سرش گرفته بود خیز برداشتم و تا سرشو بلند کرد ، گفتم : تو ؟؟ کاوه ؟ ... چیزی ت شد ..؟
کاوه که از موهاش آب می چکید و چهره شو در هم کشیده بود گفت : ماشینتو قفل کن بیا تو ماشین من ..
با ناراحتی و عذاب وجدان تند تند قفل فرمون زدم و در ماشین رو قفل کردم و تو ماشین کاوه نشستم . باد گرمی به صورتم خورد و دیدم کاوه سرشو روی فرمون خم کرده و آه و ناله می کنه ..
دست روی شونه ش کشیدم و گفتم : کاوه چی کار کردم من ؟؟؟
کاوه به طرفم چرخید و لبخندی زد و گفت : وحشی ..
با ناراحتی گفتم : کاوه نمی دونستم تویی.. فکر کردم کسیه می خواد مزاحمم بشه .. من .. من .. معذرت می خوام .
کاوه با محبت لبخند زد و گفت : چیزی م نیست ..
گفتم : باید بریم بیمارستان عکس بگیری از سرت ..
کاوه خندید و گفت : نه چیزی نشده ...
با اصرار گفتم : می خوام خیالم راحت بشه ..
کاوه با مهربونی دستشو به سمتم دراز کرد و موهای خیسی که به صورتم چسبیده بود رو از صورتم کنار زد و گفت : نگران نباش .. چیزی م نیست ..
بهش لبخند زدم و گفتم : بذار سرتو ببینم تا خیالم راحت شه ..
سرشو جلو آورد و من دستم رو تو موهاش فرو بردم .. اونقدر بهم نزدیک بود که صدای نفس هاشو میشنیدم و گرمای نفس هاشو روی سینه م حس می کردم و از نزدیكی ش قلبم می لرزید و دلم یه جوری می شد . دوست داشتم سرشو در آغوش بگیرم . بعد از لحظاتی گفتم : خونی که نشدی ..
ازم دور شد و سر جاش نشست . هنوز داغی نفس هاشو روی سینه م حس می کردم لبخندی زدم و کاوه گفت : می برمت خونه ..
نگاهش کردم و گفتم : متاسفم ..
کاوه ماشین رو روشن کرد و راه افتاد و گفت : چیزی نیست نیکا ..
وقتی جلوی خونه نگه داشت ، گفتم : بیا بالا یه چیز گرم بخور ..
کاوه گفت : مزاحم نمی شم ..
با لبخند گفتم : نترس بابک باهات درگیر نمی شه .. تحویلتم می گیره چون کمکم کردی ..
کاوه سرشو کج کرد و گفت : اما من جایی کار دارم .. ممنونم عزیزم .. تو برو و استراحت کن .. صبح میام دنبالت بریم لاستیک ماشینت رو عوض کنیم ..
لبخندی زدم و گفتم : مزاحم تو نمی شم با بابک می رم ..
لبخندی زد و گفت : چشم .. مواظب خودت باش .. قرص هم بخور که سرما نخوری ..
دستش رو گرفتم و گفتم : خدافظ ..
و رفتم ، تا وقتی کاملا وارد خونه نشده بودم همون جا ایستاد و نرفت ..
_________________
دفترچه ی خاکستری -- سهیل صحت
21 مهر 1390
امروز روز پر اتفاقی بود ، اون از تراژدی غمگین سارا که صبح اتفاق افتاد و پاشو تو یه کفش کرده بود که می خواد یه مدت بره پیش مامان مهین و بابا مخالفت می کرد . نمی دونم سارا این روزا چشه . تو خونه با بابا زیاد بحث می کنه ، اما حداقل با من خوبه . اصلا از وقتی مامان فوت کرد سارا خیلی تو خودش بود اما از 15 سالگی ش به بعد یه کمی شنگول تر شده . من که فکر می کنم شاید عشقی تو زندگی ش اومده و این نگرانم می کنه . چون سارا خواهر کوچولوی من خیلی احساساتیه ..
به خاطر این فکرا امروز همه ش سر درد داشتم مخصوصا سر کلاس ها که دلم می خواست بخوابم . امروز کاوه برام از اتفاق دیشب تعریف می کرد که با اون فرفره رفته کافی شاپ و دوست پسر قبلی شو دیدن . از اینکه همه ش همو می بینن زیاد خوشم نمیاد . خوشم نمیاد کاوه خیلی اونو آدم حساب می کنه . امروز تو رفتارای دختره دقیق شدم اصلا عین خیالشم نبود دیشب اونجوری شده . به نظرم خیلی گاو و بی احساسه . بعد از کلاسامون به کاوه گفتم بیاد بریم یه چرخی بزنیم تو بارون حال می ده . ولی کاوه گفت : مهمونی مهم خانوادگی دعوته و باید بره . واسه همین هم چون مسیرامون با هم نبود من زودتر رفتم و موقع سوار شدن ماشین اون پی کی معروف از کنارم رد شد و حسابی خیس و گلی م کرد و خیلی عصبانی م کرد . حتما جواب این کارشو می دم . منتظر یه فرصت مناسبم زیادی پررو شده . اما بازم وقتی تو پیچ اول بعد از دانشگاه دیدمش دلم نیومد اذیتش کنم خیس خیس شده بود . نگه داشتم تا برم کمکش کنم . اما با اون اخلاق گندش پشیمونم کرد واسه همینم منم خیسش کردم . اما .. متاسفم که این کارو کردم . این کارا به من نمیاد . دلم نیومد که زیر اون بارون بمونه واسه همینم به کاوه زنگ زدم و گفتم بره کمکش کنه . کاوه هم که کلا همیشه پتانسیل قهرمان شدن رو داره و خیلی زود رفت ..
راستی دارم به این فکر می کنم این دختر فرفریه عجب چشمایی داشت دیروز.. فکرشم نمی کردم چشماشو آرایش کنه تو چشاش سگ بیاد و بگیره م .. با اینکه ازش خیلی بدم میاد ولی .. اعتراف می کنم چشمای محشری داره عنق بد اخلاق..