رمان پنجمین نفر 3
با صدای سرفه های خودم از خواب بیدار شدم و خواستم آب دهنم رو قورت بدم که گلوم سوخت و فهمیدم که سرما خوردم و گلوم چرک کرده . به سختی و با درد آب دهنم رو فرو خوردم و همون طور که پتو مو دورم پیچیده بودم تا لب پنجره رفتم و به بیرون چشم دوختم ، صبح یه روز سرد پاییزی با برگای زرد و نارنجی درختا و کوچه ی سرد و یخ زده بود . برای یه لحظه از سرمای بیرون لرزم گرفت و گوشی مو برداشتم و همون جور با پتو که دورم بود رفتم پایین . مامان تو آشپزخونه بود و داشت به موسیقی که از رادیو پخش می شد گوش می کرد . تا منو دید گفت : تو سرما خوردی ؟؟
سرمو تکون دادم و با صدام که کمی گرفته بود گفتم : صبح بخیر . . آره فکر کنم .
مامان گفت : بشین برات شیر گرم کنم ..
لبخندی زدم و گفتم : وای چقدر هوس کرده بودم .. شیر کاکائوش کن ..
مامان مشغول شد و در همون حین گفت : زود بیدار شدی .. امروز 10 کلاس داری ..
با خواب آلودگی گفتم :دیشب زود خوابیدم .
مامان شیر کاکائو رو جلوم گذاشت و گفت : دیروز خوش گذشت ؟.. چیزی تعریف نکردی برام .
شرحی از اتفاقات دیروز رو با سانسور بعضی قسمت ها تعریف کردم . چون دلم نمی خواست کلا مامان از درگیری هام با سهیل چیزی بدونه . رو این قضیه حساس بود که کسی اذیتم نکنه . بعد از خوردن صبحونه م گوشی مو از جیبم در آوردم و دیدم که یه اس ام اس دارم که از دیشب نخوندمش واسه همین بازش کردم و دیدم که کاوه نوشته : می دونم که امروز زیاد بهت خوش نگذشت ، اما من از اینکه تو بودی خیلی خوشحال بودم . مرسی که اومدی .
بدون اینکه جواب بدم گوشی رو تو جیبم برگردوندم و با خودم فکر کردم : کاوه هم فقط بلده حرف بزنه ها .. اینقدر که با من صمیمیمه چطور جلو اون سه تا سعی می کرد رابطه و صمیمیت بینمون رو نشون نده . اما خب وقتی که هممه مسخره بازی در میاوردن کاوه هوامو داشت و پشتم بود .. با کلافگی دست تو مو هام بردم و همون طور که بند آویزون از کلاه سویی شرتم رو می جویدم گوشی رو در آوردم و اینجوری جوابشو دادم : " به منم خوش گذشت ، برام مهم نیست که چهار تا آدم الکی که خدا مثه اشانتیون با آدمای اصیل فرستاده شون رو زمین بهم بخندن ."
کاوه خیلی زود جواب داد : نیکا کلی به این حرفت خندیدم .. خوشحالم که برات مهم نیستن .
دیگه جواب ندادم و با خودم فکر کردم : سهیل مثه اونا الکی نیست . به نظرم سهیل شخصیتش یه جورایی خاصه .. نمی دونم چرا با این همه آزار و اذیت هاش یه جورایی برام جذابه . حتی قوی به نظرم می رسه و حتی فکر می کنم که خیلی انسان مستقل و کاملیه ..
بابک با چشمهایی خوابالود وارد آشپزخونه شد و گفت : تو چرا مثه افغانی ها پتو دورت پیچیدی .. ؟
مامان خندید و گفت : چشمات به زور بازه ولی حتما باید یه گیری به نیکا بدی ؟؟
بابک همون طور که از پشت سرم رد می شد موهامو به هم ریخت و گفت : دیروز خوش گذشت ویز ویز خانوم ؟
حرصی گفتم : بعله کله کدو ..
برای خودش چای ریخت و گفت : صدات چه کلفت شده .. دیگه باید بهت بگیم آقا نیکا ..
با حرص و خنده گفتم : مرض .. خب سرما خوردم ..
بعد که دیدم داره با اداهاش حرصمو درمیاره با اعتراض گفتم : مامان نمی خوای چیزی بگی بهش ؟؟
مامان با بدجنسی گفت : هروقت بابا جونت اومد خونه به بابات بگو .
بابک و مامان زدن زیر خنده و با ناراحتی گفتم : هرچقدر می خواین اذیتم کنین .. شب به بابا می گم دوتا تونو دعوا کنه ..
گوشی م زنگ خورد و تا از جیبم بیرون کشیدمش و چشمم به اسم کاوه افتاد با هیجان از آشپزخونه یه حال رفتم و جواب دادم : بله ..
صدای کاوه اومد که گفت : سلام . خوبی؟ سرما خوردی ؟؟
سرفه ای کردم و گفتم : اوهوم .. فکر کنم ..
کاوه گفت : کلاس امروز رو میای ؟؟
لبه ی مبل نشستم و گفتم : نه نمیام .. حوصله ندارم .. دلم می خواد تو خونه بمونم ..
کاوه گفت : نیکا ؟؟ بیا دیگه .. امروز قراره ناهار مهمون فرزاد و شیوا باشیم . یادت رفت ؟؟
دلم خواست یه کم اذیتش کنم و گفتم : نه نمیام ..
کاوه گفت : نیکا داری خودتو لوس می کنی ؟؟
با صدای لوسی گفتم : اوهوم ..
کاوه با شیطنت گفت : یعنی نازتو بکشم ؟؟
با حالت لوسی گفتم : نُچ نُچ ... نمیام .. هر چی دیگه ام بگی ، بازم نمیام .
کاوه خیلی با مزه گفت : خودتو لوس نکن دیگه نیکا ..
بعد یه هو صادقانه گفت : اگه تو نیای .. منم نمی رم .
خواستم یه کم اذیتش کنم و گفتم : اِه .. چرا آقا گاوه ؟؟
کاوه خندید و گفت : بچه پررو .. حالتو می گیرم ها ..
با لوسی دخترانه ای گفتم : مگه می تونی ؟؟
کاوه خیلی جدی گفت : فقط دلم می خواد نیای .
حاضر به جواب گفتم : باشه .. حالا که دلت می خواد نمیام ..
کاوه خندید و گفت : می بینمت نیکا ... نه هم نیار .
لبامو جمع کردم و گفتم : باشه ، چشم ..
وقتی گوشی رو قطع کردم چرخیدم تا به آشپزخونه برگردم و تا نگاهم به بابک و پشت سرش به مامان افتاد لبخند روی لبم ماسید . بعد حق به جانب گفتم : چرا گوش واستادین ؟؟
بابک با کمی اخم گفت : اون گوشای تو رو می بُرم من خواهر کوچیکه ..
لبخندی زدم و گفتم : چرا ؟؟
بهم نزدیک شد و با همون اخم مهربون گفت : تو واسه من بزرگ شدی فرفری ؟؟ حالا به سنی رسیدی که دوست پسر داشته باشی ؟
سرمو با ابهام تکون دادم و گفتم : نفهمیدم .. دوست پسر ؟؟
لبخند کجی زد و گفت : نکنه کاوه اسم دختره ؟؟
لبخندی پر شیطنت زدم و گفتم : با هر پسری حرف بزنم یعنی دوست پسرمه ؟؟
مامان گفت : آره خب .. می تونه هم کلاسی هم باشه .
بابک لپمو کشید و گفت : باشه .. حواست باشه خودتو فقط واسه یه پسر لوس کنی .
و به سمت آشپزخونه می رفت که گفتم : خودمو لوس نمی کردم ..
بابک نگاه عاقل اندر سفیهی کرد و گفت : می دونم .. همین جوری گفتم !
وقتی بابک رفت مامان یه لبخند معنی دار زد و رفت . برای مامان همه چیزی که بین خودمو کاوه اتفاق افتاده بود رو گفته بودم و مامان با این لبخندش می خواست بهم بفهمونه که یعنی عاشقش شدی..
بعد اون حرفا به اتاقم رفتم و از حس اینکه بابک فکر می کرد من عاشق شدم یا دوست پسر دارم خجالت کشیدم . احساس گرما کردم و سویی شرتمو در آوردم . یه تاپ دو بنده ی سفید به تن داشتم . جلو آینه قدی اتاقم ایستادم و نگاهی به خودم انداختم .. پوست بدنم نه سفید بود و نه تیره ، مارال همیشه عاشق رنگ پوستم بود و می گفت که پوستت یه جوریه انگار برنز کردی . خودمم دوستش داشتم . مثلا همیشه عاشق بازوهای لاغرم بودم که با اون رنگ پوست به نظرم خیلی جذاب بود . قدم نسبتا معمولی رو به بلند بود و باریک و کشیده بودم . از بچگی همین طور بودم . همیشه لاغر و کشیده .. هیچ وقت چاق و تپلی نشده بودم . موهای فر فری م که خرمایی رنگ بود روی بازو هام ریخته شده بود و از پشت کمی بلند تر بود و تقریبا تا نزدیکی های کمرم می رسید . یادمه بچگی هام موهام روشن تر بود و کم کم تیره شد . رنگ خرمایی موهام و پوست برنز رنگی که داشتم با اون تاپ ساده ی سفید هارمونی و هماهنگی خاصی داشت . همیشه وقتی خیلی دوست واشتم جلب توجه کنم یا جاهای خاص برم از مانتو یا شال سفید استفاده می کردم که فوق العاده بهم میومد .
به نظر خودم خیلی خوشگل نبودم . اما می دونستم با مزه ام .. اینو همه می گفتن و خودمم وقتی به خودم نگاه می کردم قبول می کردمش.. صورت ظریف و کشیده ای با چونه ای ظریف و باریک و کوچک داشتم که اولین چیزی که توش جلب توجه می کرد لب های کوچک و جمع و جوری بود که برجستگی ش حالت خاصی بهش می داد. بینی م هم به نسبت صورتم اندازه بود اما خب خودم خیلی ازش راضی نبودم یه کمی نوکش گرد و دایره ای بود اما خب تو حالت کلی چهره م نقش با مزه کردن رو به عهده داشت ولی خب چشم های مشکی م جور بینی م رو هم می کشید .. توصیف خودم از دو تا چشم تیله ای مشکی م " دکمه ای " بود .. همیشه به خودم می گفتم چشم دکمه ای .. آخه تو عکس ها همیشه مثه دو تا دکمه مشکی توی صورتم بود . خب تا اینجا که تعریفم درباره چشم هام خوب نبود . نکته ی مهم درباره شون حالتشون بود که با ابرو های خرمایی رنگی که توی صورتم داشتم و خودم کمی کوتاهشون کرده بودم خیلی هماهنگ بود . می دونم در برابر پریسا یا خیلی های دیگه اسممو نمی شد خوشگل گذاشت اما به شاید جذاب بودم ، یا حتی شاید با مزه بودم . خب مهم این بود که خودمو دوست داشتم . همیشه تو نگاه اول همه از پریسا خوششون میومد یا اگه خودم تنها بودم می دیدم که بهم توجهی نمی شه . اما تو جلسات بعد یا حتی ساعت های بعد کاملا می فهمیدم که چقدر نظر آدمای اطرافمو به خودم جذب کردم ..
لبخندی زدم و همون طور که موهامو پشت سرم ، بالا می بستم دوباره سویی شرتم رو پوشیدم چون سردم شده بود . حرفای بابک ذهنم رو به خودش مشغول کرده بود . اینکه مامان و بابک از طرز حرف زدنم حس کرده بودن من اون کسی که پشت خط بود رو دوست دارم . زمزمه کردم : یعنی من کاوه رو دوست دارم ؟؟
از دیدنش دلم نمی لرزید ، نفس هام به شمارش نمی افتاد و قلبم تند تند نمی تپید اما فکر کردن بهش خیلی آرومم می کرد و دیدنش رو دوست داشتم . باهاش بهم خوش می گذشت . مثه .. مثه ... مثه سامان نبود ، نمی دونم . سامان یه طور دیگه ای بود .. یه جوری دوستش داشتم که هیشکی نمی تونست .. اما کاوه ... کاوه زن داشت . شایدم نامزد . اما اون ویدا یه کسی بود که خیلی بهش نزدیک بود ، ویدا کاوه رو واسه شام صدا می کرد ، بغلش می کرد ، بهش می گفت دوستت دارم . اما وقتی پرسیدم گقت که هیپ کدومش نیست . نکنه ویدا هم خونه ی کاوه باشه . نکنه دوست دخترش باشه ؟ اون وقت چرا کاوه می خواد به من نزدیک بشه ؟؟؟
اصلا چطور قبل از اینکه در مورد ویدا بدونم دیدمش ؟ قبل از اینکه اون شب گشت تلفن صداشو بشنوم صداشو شنیده بودم ؟؟
این فکرا داشت دیوونه م می کرد . سعی کردم دیگه به کاوه فکر نکنم که ناگهان تصویری زیر پلک هام دوید : دختری که می دونستم اسمش ویداست آفتاب گیر ماشین رو پایین زده بود و رژ لبشو پر رنگ می کرد و بعد با اخم گفت : منو نمی بری کاوه ؟ .. کمی بعد دستهاشو جلو آورد و گفت : با تواَم کاوه ؟ چرا تو فکری ؟؟
صدای کاوه توی گوشهام پیچید : نمی شه عزیزم .. کلاستو بری واجب تره .. اینقدر هم آرایش نکن .
ویدا چونه شو جمع کرد و گفت : یه رژ کمرنگ هم اسمش شد آرایش ؟؟
بعد لبهاشو جمع کرد و گفت : منو هم ببر با خودت کاوه .. ؟
کاوه گفت : نه ویدا .. اصرار نکن . برو کلاست دیر می شه ..
ویدا جلو اومد و لپ کاوه رو بوسید و با خدافظ پر هیجانی از ماشین خارج شد و قبل از اینکه چیز بیشتری ببینم تصویر از جلوی چشم هام رفت .. با فشار چشمهام رو بستم و سعی کردم چزئیات چیزی که دیده بودم رو به خاطر بیارم . اما چیزی نمی دیدم و نمی تونستم به اون واضحی ببینم .. تمام بدنم می لرزید و عرق کرده بودم .. این از چشم کاوه دیدن ها واقعیت داشت . هر بار واضح تر و طولانی تر از قبل می دیدم .. چطور می دیدم ؟؟ من چه مرگم شده بود آخه ؟؟؟
و بعد ناگهان فکر کردم که یعنی ویدا کیه ؟؟ سعی کردم جزئیاتشو به خاطر بیارم .
دختر ظریف مو مشکی که موهای لختش رو از زیر مقنعه کج توی صورتش ریخته بود و بدون آرایش هم زیادی جذاب و گیرا بود با یه مانتوی ساده ی مشکی ...
مشتم ناخود آگاه گره خورد و با لب های به هم فشرده گفتم : لعنتی ... تو خیلی از من بهتری .... خیلی !
بابک در اتاقمو باز کرد و وارد شد . باعث شد فکر کاوه از سرم بیرون بپره . بابک لبه ی تختم نشست و گفت : صدف به تو زنگ زده ؟
سری تکون دادم و گفتم : نه .. بهم زنگ نزده . چطور ؟؟
بابک شونه هاشو بالا انداخت و گفت : دیشب به من زنگ زد و حال تو رو می پرسید .. خیلی عجیب بود .
متعجب گفتم : چرا به خودم زنگ نزده ؟؟
بابک گفت : می خوای بهش زنگ بزنی ؟؟
لبخندی زدم و گفتم : باشه ..
بابک داشت بلند می شد بره که صداش زدم و گفتم : کارت دارم ..
دوباره کنارم نشست و گفت : جونم ؟
تو چشماش نگاه کردم و گفتم : کاوه و من ... ما با هم دوست نییستیم بابک ..
بابک با محبت نگاهم کرد و دستشو روی دستم کشید و گفت : تو مجبور نیستی واسه من توضیح بدی . اونقدر بزرگ شدی که خودت واسه زندگی ت تصمیم بگیری .
لبخندی زدم و بابک با اخم گفت : اما اگه این کاوه که می گی با هم نیستین .. تو هم لوس بازیاتو ناز و اداهاتو واسه همونی که قراره باهاش باشی نگه دار ..
لبخند پر شیطنتی زدم و گفتم : بابک .. تو که می دونی من مخصوصا ادا در نمیارم ..
تو سرم زد و گفت : خب دیگه پررو نشو .. تو الان باید تو هفت تا سوراخ موش قایم بشی ..
پریدم و لپشو با حرارت بوسیدم و گفتم : آخخخ اگه بدونی چقدر وقتی اینجوری می شی دوستت دارم ..
با بد جنسی هولم داد و گفت : اَه اَه ... تف مالی م کردی ... نمی شه احساساتتو یه جور دیگه نشون بدی!
لب هامو جمع کردم و چیزی نگفتم . بابک در حالیکه از اتاق خارج می شد ، گفت : یادت نره به صدف زنگ بزنی ..
بابک که رفت شماره ی صدف رو گرفتم و همون لحظه نگاهم به ساعت کوکی کنار تختم افتاد که هشت و خورده ای رو نشون می داد خواستم قطع کنم چون فکر می کردم صدف حتما خوابه که دیدم با صدایی محکم گفت : الو .
با خوشحالی گفتم ک سلام عزیزم .. چطوری ؟؟ صبح بخیر ..
صدف با صدایی گرفته گفت : خوب نیستم نیکا ..
با ناراحتی گفتم : چرا صدف جونم ؟؟ از خواب که بیدار نکردمت ..
با بغض گفت : نه اصلا نخوابیدم ..
با دلخوری گفتم : چی شده صدف جونم ؟؟ بهم بگو ..
با صدایی لرزان گفت : اون مرد ریشو رو نمی تونم فراموش کنم نیکا .. به هیچ کس هم نمی تونم بگم . اصلا شبا نمی تونم بخوابم .. می ترسم .. وقتی چشم هامو می بندم حس می کنم یکی نشسته و بهم زل زده نیکا .. خیلی می ترسم ..
با ناراحتی گفتم : صدف عزیزم .. چرا زودتر بهم نگفتی خب ؟ پاشو دو سه شب بیا خونه ما پیش من . غصه نخور عزیزم .. چیزی نیست . اونا توهمات خودته .
صدف گفت : من الان خونه تنهام .. مامان و بابا رفتن و تا شب نمیان ..
زود گفتم : آفرین .. پس زود بیا اینجا .. می خوای بیام دنبالت ؟؟
صدف با هیجان گفت : نه خودم میام ..
بعد از تماس تلفنی مون رفتم و به مامان گفتم که صدف میاد خونه ی ما . به پریسا هم اس ام اس زدم و گفتم که امروز نمی تونم دانشگاه برم .
خیلی طول نکشید که صدف رسید خونه مون ، خیلی به هم ریخته و پریشون بود مامان و بابک به گرمی ازش استقبال کردن و با هم به اتاقم رفتیم چند دقیقه نگذشته بود که بابک با تقه ای به در وارد اتاق شد و به سمتمون اومد . لبه ی تخت کنار صدف نشست و گفت : چی شده صدف ؟
صدف با دلخوری و بغض سرشو تکون داد و گفت : نمی دونم ... من از ترس اون چیزی که دیدم نمی تونم شبا بخوابم . نمی تونم روزا تنها تو خونه بمونم ...
بابک با مهربونی برادرانه ای گفت : صدف .. اون مرده که بیکار نیست از شمال تا اینجا بیاد تا فقط تو رو بترسونه .. چه سودی براش داره ؟؟
صدف رو به من گفت : اما من واقعا حس می کنمش ..
یاد خودم افتادم وقتی که همون مرد رو دیده بودم . تا مدت ها نمی تونستم زندگی عادی خودمو داشته باشم . حال صدف رو به خوبی درک می کردم و گفتم : چند روز که اینجا بمونی حالت خوب می شه عزیز دلم .. غصه نخور ..
صدف نتونست جلوی ریزش دو قطره اشکی که روی گونه هاش سر خورد رو بگیره و من یه آرومی در آغوش گرفتمش و بابک هم از اتاق خارج شد . صدف رو آروم کردم و گفتم امروز با خودم می برمش بیرون و حال و هواشو عوض می کنم و می فهمه که اون قضیه فقط از توهمات ذهنی خودشه و وقتی گفت امروز دانشگاه کلاس داره موهاشو از تو صورتش کنار زدم و گفتم که امروز درس و دانشگاه تعطیله ..
تا ساعت یازده و نیم من و صدف با هم نشسته بودیم و از هر دری حرف می زدیم تا اینکه کاوه بهم زنگ زد و گفت : تو نمی خواد ماشین برداری . خودم میام دنبالت ..
و من بهش گفتم که دیگه نمی تونم بیام ، به خاطر اینکه دختر عمه م اومده پیشم و نمی تونم همین جوری بردارم بیارمش . کاوه که کاملا مشخص بود ناراحت شده ، گفت : من به فرزاد زنگ می زنم بهش می گم .. اونجوری بهش بگم ، میای ؟؟ وقتی من قبول کردم ، قطع کرد و 5 دقیقه بعدش زنگ زد و گفت : به فرزاد زنگ زدم ، حاضر باشین من تا ساعت 12 دوستاتو سوار می کنم میایم اونجا ..
بعد از اینکه قطع کردیم من و صدف حاضر شدیم که بریم ، ساق کلفت مشکی رنگی رو با به پالتوی پاییزی کوتاه صدری رنگ اسپرت پوشیدم و چکمه های بلندم رو هم روی ساق کشیدم و با یه شال پشمی مشکی و کیف دستی مشکی اسپرتم کامل شدم . صدف که کارشناسی خط چشم کشیدن داشت با شیطنت گفت : می خوای یه تغییر اساسی تو صورتت بدم ؟؟
خندیدم و گفتم : نه بابا بی خیال .. من تا حالا تو عمرم خط چشم نکشیدم معلوم نیست چقدر عنتر بشم ..
صدف خندید و گفت : چه نگرانم هست .. از این نکبتی که در میای ..
زبون درازی کردم و با لحن مسخره ای گفتم : من از اون دسته دخترایی هستم که خاص بودنم به سادگی مه ..
صدف عق زد و گفت : اصلا می خوام امتحان کنم ..
هولش دادم و با خنده گفتم : چیه ؟؟ می خوای منم مثه خودتون میمون کنین ؟؟
صدف تهدید آمیز گفت : یه کاری نکن ببندمت به تخت واست خط چشم بکشم ها ...
زدم زیر خنده و گفتم : واییی چه با حال ...
خندید و گفت : بچه پررو آروم بگیر .. یه خط چشم قشنگ و ساده می کشم ...
زبون درازی کردم و گفتم : نمی خوام صدف ..
صدف لبهاشو جمع کرد و گفت : نیکا ی عنتر ...
خندیدم و گفتم : باشه بکش ... صدف زشت بشه با اون مداد مشکی بیست و چهار ساعته م رو صورتت مارک آدیداس می ندازما ..
صدف با خوشحالی گفت : باشه جوجه .. اگه بد شد تو بکش .. اتفاقا می دونی که عشق مارک آدیداسم ..
صدف مشغول شد و من با دلشوره گفتم : صدف خیلی پر رنگش نکنی ها .. من از آرایش زیاد خوشم نمیاد ..
صدف پوفی گفت و بدون توجه به کارش مشغول شد کمی بعد گفت : بفرمایید ..
وقتی توی اینه خودمو نگاه کردم تو لحظه ی اول باورم نشد دارم خودمو می بینم ..حتی باورم نشد یه خط چشم می تونه اینقدر یه آدم رو عوض کنه . با ذوق گفتم : این منم صدف ؟؟؟
صدف خندید و گفت : آره .. خیلی عنتر شدی بیا بشین پاکش کنم ..
هولش دادم و گفتم : تو غلط می کنی ... فکر کردی می ذارم پاکش کنی . حالا که خوشگل شدم حسودی ت می شه .
صدف بدون اینکه چیزی بگه در حالیکه می خندید لباسهاشو پوشید و موهای لخت و بورش رو کج توی صورتش ریخت و آرایش با مزه و دخترونه ای کرد و گفت : کی میاد این کاوه که گفتی ؟؟
همونطور که از پنجره بیرون رو نگاه می کردم گفتم : آها راستی صدف یادت باشه نظرتو نسبت به کاوه بهم بدی ها ..
صدف با حالت با مزه ای عروسک هامو که زیر پنجره روی زمون نشونده بودمشون نگاه کرد و گفت : پس خبریه ؟؟
شونه هامو بالا انداختمو گفتم : شاید باشه ..
صدف گفت : پسرا خوششون نمیاد دوست دخترشون عروسک بازی کنه ها ..
گوسفند تپلی که اولین عروسک دم دستم بود رو برداشتم و به سمتش پرتاب کردم و گفتم : صدف نا کارت نکنم بوزینه ...
عروسک رو رو هوا گرفت و گفت : نزدیکم بشی بابکو صدا می زنم ها ...
تو همین لحظه دیدم که ماشین خوشگل کاوه جونم جلوی خونه متوقف شد و گفتم : اومدن بریم ..
با صدف رفتیم بیرون کاوه و پریسا و کیانا بودن و کیانا جلو نشسته بود که تا ما رو دید پیاده شد تا بره عقب و من اشاره ای به صدف کردم و گفتم که عقب می خوام پیش صدف بشینم و کیانا هم لبخندی معذب زد و جلو نشست تا نشستیم کاوه با روی خوش و صدای گیرا سلام و احوالپرسی کرد و منم صدف رو به بچه ها و بچه ها رو به صدف معرفی کردم و بعد خیلی ناخودآگاه گفتم : پس سهیل کجاست ؟؟
پریسا با حالت عجیبی نگاهم کرد و چیزی نگفت . فقط می دونم تعجب کرد . کاوه همون طور که رانندگی می کرد گفت : چند تا از بچه ها رو میاره واسه همین با من نیومد .
کیانا سی دی کاوه رو که فریدون فروغی بود از توی ضبط بیرون کشید و سی دی خودشو تو حلق ضبط فرو کرد و گفت : کاوه اون حرکات موزون رو بیا وسط ..
همه خندیدیم و تا صدای موزیک شاد تو ماشین پیچید شروع کردیم به شلوغ کردن . حس کردم کاوه تو فکره . کیانا به بازوی کاوه ضربه زد و گفت : امروز کم کاری می کنی ها ..
کاوه خندید و همون جور که رانندگی می کرد یه کمی از خودش حرکات قر مانند نشون داد . یه لحظه حس کردم داره به ویدا فکر می کنه . اِه راستی ویدا همین جایی که الان کیانا نشسته ، نشسته بود .. اگه ویدا زنش باشه خیلی نامردیه که نیاوردش و به جاش ما چهار تا رو داره با خودش می بره .. فکرم خیلی درگیر بود . نمی تونستم در مورد این قضیه فکر کنم . جدیدا یه حس تازه ای داشتم . اینکه خودمو با ویدا مقایسه می کردم و دوست داشتم باهاش رقابت کنم .. لبخندی شیطانی زدم و با خودم فکر کردم : اگه تو بهش نزدیک تری .. ولی اون ترجیح می ده با من بیاد بیرون ...
ولی خیلی زود از طرز فکرم خجالت کشیدم و صدف توی پهلوم زد و دم گوشم گفت : خیلی پسر خوبیه ... من که خوشم اومد ..
لبخندی زدم و گونه شو بوسیدم و صدف با خنده گفت : با اون چشمای شهلات ..
وقتی ماشین رو پارک کردیم بچه ها زودتر از ما رسیده بودن به همون رستورانی که قبلا هم اومده بودیم و کنار ماشین ها ایستاده بودن . کیانا و پریسا و صدف پیاده شدن و من تا خواستم پیاده بشم کاوه گفت : نیکا ؟؟؟
در حالیکه پای راستم بیرون بود و بقیه ی بدنم داخل ماشین به طرفش چرخیدم و با لبخند گفتم : ها ؟؟
با تعجب گفت : چقدر عوض شدی .. از اون موقع ندیدمت چون پشت سرم بودی ..
خندیدم و گفتم : آره ..
کاوه گفت : چقدر چشمات خوشگل شده ..
با خجالت گفتم : ممنون ..
و از ماشین پیاده شدم و همراه کاوه پیش بچه ها رفتیم که ایستاده بودن و در حال آشنا شدن و سلام علیک کردن با صدف و کیانا و پریسا بودن . وقتی من و کاوه بهشون ملحق شدیم همه برگشتن و یه جور خاصی نگاهمون کردن من با یه لبخند گشاد باهاشون دست دادم و سلام علیک کردم ، چشمم ناخود آگاه به سهیل افتاد و روش توقف کرد به زور سری تکون داد و با اخم نگاهشو ازم گرفت و منم نفهمیدم چرا لبخند روی لبم پاک شد .؟
همه وارد رستوران شدیم و چون تعدادمون زیاد بود روی یه تخت خیلی بزرگ نشستیم که داخلش به خاطر منقل هایی که زیرش روشن بود گرم بود ، من و کاوه کنار هم نشسته بودیم و اون طرف کاوه هم سهیل نشسته بود ، فرزاد برای همه کوبیده سفارش داد و بعد گفت اگه کسی دوست نداره سفارششو عوض کنه که همه موافق بودن . بعد از اون نیما پیشنهاد داد بازم پانتومیم بازی کنیم و همه موافق بودیم و دو گروه شدیم . من و پریسا و کیانا و صدف و کاوه و سهیل تو یه گروه و اون شش نفر دیگه که فرزاد و شیوا و سارا و شایان و نیما و بهداد بودن تو گروه دیگه بودن . تا قبل از اینکه ناهار رو بیارن بازی می کردیم و کلی خندیدیم و به خاطر اینکه رو هامون به هم باز شده بود بچه ها چیزای خنده دار تر و بی ادبانه تری انتخاب می کردن تا انجام بدیم . همین هم باعث می شد کلی اونی رو که در حال انجام اون حرکات بی صدا بود رو دست بندازیم . بهش بخندیم . وقتی نوبت من شده بود اون گروه بهم گفت که یه چند کلمه ای اجرا کنم اونم چی ؟؟ " محمد الدعایه ی دماغو اسکوآش بازی می کند" هرچی هم سر اینکه خیلی زیاده باهاشون چونه زدم ازم قبول نکردن و گفتن که دفعه ی قبل مال ما هم خیلی طولانی بوده .. جلوشون ایستادم و با لبخندی خواستم واسشون اجرا کنم . مونده بودم محمد الدعایه که یه دروازه بان عربی بود رو چطور بهشون بفهمونم . آخه قانون گذاشته بودیم که اسامی رو حرف به حرف نمی شد رسوند ، تنها فکری که به ذهنم رسید این بود که براشون ادای دروازه بان ها رو در آوردم و سهیل گفت : دروازه بان ؟؟
با سر اشاره کردم که یعنی آره . بعد مونده بودم چطور بفهمونم دروازه بان عربیه که به فکرم رسید براشون یه حالت رقص عربی بیام . همین که شروع کردم به عربی رقصیدن هه شون زدن زیر خنده و بالا خره با چند تا سوال و جواب به این نتیجه رسیدن که اسم یه دروازه بان عربی رو باید بگن و سهیل باز هم درست حدس زد . بعد از اون کلی ادا بازی کردم و دست تو دماغم کردم تا به دماغو رسیدن و البته کلی هم بهم خندیدن و بعد هم با کلی ادا بازی هام تونستن به اسکوآش برسن و قبل از اینکه بتونم ادامه ی جمله رو بهشون نشون بدم وقتم تموم شد و بچه ها همون طور که می خندیدن گفتن : بیا بگیر بشین ..
کنار کاوه نشستم و کاوه همون طور که می خندید گفت : رقص عربی تم خوبه ها ..
ضربه ای به پهلوش زدم و گفتم : خب دیگه پر رو نشو ..
کاوه غش غش خندید و گفت : قیافه شو ..
با خونسردی گفتم : به چلغوزی تو که نبودم وقتی ادای میمون در میاوردی ..
خنده ش شدت گرفت دیگه چیزی نگفت و به بقیه ی بازی ادامه دادیم . وقتی هم که ناهار رو آوردن با خنده و شوخی غذامون رو خوردیم و در تمام مدت به شوخی از فرزاد و شیوا عاجزانه تشکر می کردیم که ما گشنه ها رو نجات داده بودن و اون دوتا هم می خندیدن و شیوا تند تند کباب تو دهن فرزاد می گذاشت .. احساس کردم خیلی به هم دیگه میان . از بچه ها خوشم میومد . جمع جالبی بود و مهم تر از همه این بود که همه با هم کنار اومده بودیم . نیما پیشنهاد داد همین جمع یه روز با هم بریم کوه و همه پیشنهادشو قبول کردن برام جالب بود که کلا همه پایه بودن و هیچ کس تو جمع ساز مخالف نمی زد . کمی که نشستیم و حرف زدیم قرار شد بریم کاوه بلند شد تا هم دستشویی بره هم با فرزاد یه کاری داشت و من ناگهان به سمت چپ چرخیدم و نگاهم افتاد به سهیل که سرش تو گوشی ش بود . اما اونم یه هو به سمتم چرخید و نگاهش تو نگاه من گره خورد نفهمیدم چرا لبخند زدم و سهیل پوزخندی تهویلم داد و سرش به کارش گرم شد و من هم بی تفاوت بلند شدم و همراه پریسا و کیانا از روی تخت پایین پریدم و کفشامو پوشیدم و بعد به پریسا گفتم : صدف کجا غیبش زد ؟؟
پریسا با شیطنت جایی رو نشونم داد و من تا چرخیدم دیدم که صدف در حالیکه شال کرم رنگشو درست می کنه به شایان که باهاش حرف می زنه لبخند می زنه ..
پریسا زد تو سرم و گفت : تو نتونستی مخ کاوه رو بزنی اون وقت صدف تو دو ساعت مخ شایان رو زد ..
خندیدم و گفتم : خاک تو سرت که تو مخ یکی از همینا رو نمی زنی ..
پریسا چشم هاش برق زد و گفت : جدی می گی ؟؟ اتفاقا می خواستم نظرتو بپرسم ..
کیانا زد زیر خنده و گفت : پری ؟؟ موضوع چیه ؟
پریسا زبون درازی کرد و گفت : شما فقط می تونین مسخره م کنین ..
و ازمون جدا شد من و کیانا با خنده دنبالش دویدیم و کیانا گفت : پریسا جون من بگو ..
پریسا سرشو با ناز تکون داد و گفت : یه زری زدم .. اصلا چرت و پرت گفتم ..
کیانا شروع کرد با پریسا به شوخی کردن و تلاش می کرد از زیر زبونش حرف بکشه که دیدم صدف دوان دوان به سمتم دوید و وقتی بهم رسید گفت : عنتر برقی منو با یه مشت غریبه تنها می ذاری و می ری ؟؟
با چشمکی گفتم : تو چه غلطی می کردی گوساله ؟؟
خندید و گفت : بی تربیت ..
زدم تو سرش و گفتم : وقتی به بزرگترت می گی عنتر برقی به نظرت مودبی ؟؟
نیشش رو باز کرد و گفت : بعللللللللللللللهه ..
با حرص گفتم : کوفت بعله .. چی تو گوش هم پچ پچ می کردین ؟؟
صدف شاکی شد و گفت : اععععع .. تو از مامانم هم بیشتر گیر می دی ......