رمان پنجمین نفر 2
برای چندمین بار استارت زدم و وقتی بازم ماشین روشن نشد با مشت روی فرمون کوبیدم و غریدم : تو هم واسه من آدم شدی ؟؟؟
و دوباره استارت زدم وقتی از روشن شدن ماشین نا امید شدم ازش خارج شدم و خیلی محکم درو بستم و چند تا فحش خیلی خیلی بد زیر لب زمزمه کردم و در حالیکه کیفم رو روی شونه م جا به جا می کردم به سمت اول کوچه راه افتادم و به پریسا زنگ زدم تا بگم که منتظرم نمونه ..
تا قطع کردم دوباره گوشی م زنگ خورد و در کمال تعجب دیدم که کاوه داره تماس می گیره صدامو صاف کردم و جواب دادم : بله ..
کاوه با صدایی پر انرژی گفت : سلام ، صبح بخیر .. چطوری ؟؟
با خودم فکر کردم که چقدر صمیمی داره حرف می زنه و بعد با لحنی که به اندازه ی اون مشتاق و گرم نبود گفتم : مرسی ، شما خوبی؟؟
کاوه که حسابی جا خورده بود گفت : مرسی .. امروز می بینمت دانشگاه ؟؟
تو همین لحظه تاکسی نگه داشت و من سوار شدم و بعد خیلی سرد و جدی گفتم : بله و یادت باشه که امروز باید مهمونم کنی ..
کاوه خنده ی جذاب و مردونه ای کرد و گفت : آره یادمه .. گفتم نکنه یه وقت نیای .. واسه همین الان زنگ زدم که بیدارت کنم ..
و من در جوابش گفتم : نه .. نه ... حتما میام ..
و بعد قبل از اینکه حرفم تموم بشه گفتم : آها راستی .. من و شما فقط ؟؟
کاوه با گیجی گفت : چطور مگه ؟؟
گفتم : یه لحظه گوشی دستتون ..
و بعد به راننده گفتم : من پیاده می شم و کرایه مسیر رو حساب کردم و بعد گفتم : چی می گفتم ؟؟
کاوه گفت : اینکه فقط من و تو هستیم یا نه ؟؟
زود گفتم : آها .. آخه من ترجیح می دم که با جمع باشم ..
کاوه خیلی زود گفت : حتما اگه بخوای به بچه ها هم می گم بیان ...
زمزمه کردم : اما به اون دوستت سهیل می شه نگی ؟؟ می شه ؟!
کاوه با شیطنت گفت : نه نمی شه ... می خوام مسائل بینتون هم حل بشه ..
وارد دانشگاه شدم و از دور که پریسا رو دیدم به کاوه گفتم : من دیگه رسیدم دانشگاه ..
و کاوه گفت : پس می بینمت ..
اونروز دو ساعت پشت سر هم کلاس داشتیم که کلا از 8 تا 12 طول می کشید و چند بار سر کلاس 10 تا 12 که بودیم کاوه با لحنی صمیمی بهم اس ام اس می داد و در مورد اینکه کجا بریم ازم نظر خواهی می کرد و بعد از اینکه تصمیم گرفتیم به یکی از رستوران های میان جاده بریم اس ام اس داد : راستی من امروز ماشین برداشتم ، تو لازم نیست ماشینتو برداری ..
همون جور که نگاهم رو نوشته ها مونده بود با خودم فکر کردم که چقدر زود پسر خاله شد این !! و به جای اینکه جواب بدم برگشتم به سمتش که چند ردیف عقب تر نشسته بود و سرمو براش تکون دادم که یعنی باشه و همین لحظه نگاهم به سهیل افتاد که پوزخندی بر لب داشت ..
بعد از پایان کلاس به کیانا و پریسا گفتم که با کاوه تصمیم گرفتیم کجا بریم ، کیانا با شیطنت گفت : این نهار به افتخار چیه ؟؟
لبخندی زدم و گفتم : هیچی همین جوری ...
پریسا گفت : باید با ماشین سهیل بریم ؟؟
با ذوق گفتم : وای نه .. من عمرا سوار ماشین اون بشم ، کاوه گفت که امروز ماشین آورده ..
بعد با کمی نگرانی گفتم : بیاین بریم پارکینگ دیگه ..
کیانا گفت : نه یه کمی الافشون کنیم بهتر از اینه که زود بریم ..
من زیاد با این جور کارا موافق نبودم اما خب زور اون دوتا بیشتر بود و بعد از اینکه تو تریا سه تا نسکافه با کیک شکلاتی خوردیم به سمت پارکینگ راه افتادیم هنوز تو محوطه بودیم که کاوه بهم زنگ زد و من وقتی جواب دادم صدای سهیل رو می تونستم از دور بشنوم که می گفت : اصلا آدم قحط بود با او دختره و دوستاش باید بریم ؟
و بعد دیدم که کاوه هول شد و فهمید که من شنیدم زود گفت : سلام نیکا ، کجایین شما؟؟ خیلی وقته منتظرتم ..
با شرمندگی گفتم : وای وای داریم میایم ، ببخشید ..
کاوه با مهربونی آدرس داد که کدوم سمت پارکینگه و بعد قطع کرد .. وقتی رسیدیم سهیل به زور بهمون سلام کرد و خیلی زود به سمت ماشینش رفت و بعد کاوه گفت : شما بفرمایین با ماشین من بریم ..
و بعد به سمت یه 206 سفید اشاره کرد و گفت : بفرمایین ...
سه تایی مون نگاهی معذب به هم کردیم ، و حاضرم شرط ببندم که همه مون داشتیم به این فکر می کردیم که یکی باید جلو پیش کاوه بشینه ، تو همین لحظه کاوه در جلو رو باز کرد و گفت : نیکا .. پس منتظر چی هستی ؟؟
نگاهم به اون دو تا افتاد که با شیطنت نگاهم کردن و بعد لبخندی حرصی به کاوه زدم و نشستم صندلی جلو کنارش و کاوه هم پشت ماشین سهیل به راه افتاد ، گوشی مو در آوردم و به پریسا اس ام اس زدم : نیشتو ببند .. اصلا از خدامم بود پیشش بشینم ..
آهنگی که توی ضبط ماشینش در حال پخش بود یه آهنگ خارجی به سبک متال بود هنوز خیلی نگذشته بود که دست بردم و آهنگ رو عوض کردم ، متوجه شدم کاوه زیر لب زمزمه ش می کنه و باز آهنگ رو رد کردم ، وقتی دیدم زیر لب بازم زمزمه ش می کنه دوباره آهنگ رو عوض کردم و دیدم که کاوه به طرفم چرخید و گفت : شده یه آهنگ رو تا آخر گوش کنی ؟؟
با جدیت گفتم : آره ..
کلافه گفت : پس چرا همه رو رد می کنی ؟؟
سرمو کج کردم و گفتم : اینارو دوس نداشتم ..
بعد از تو داشبرد ماشینش یه سی دی صورتی برداشتم و به پریسا که مشغول صحبت با کاوه بود گفتم : مناسب سلیقه ی تو هم موزیک هست تو ماشین ..
پریسا که چشمش به رنگ صورتی افتاد خنده ش گرفت و با کیفش شونه ی چپم رو نشونه گرفت . سی دی صورتی رو با سی دی قبلی عوض کردم و صدای موسیقی شادی فضای ماشین رو پر کرد و من و کیانا شروع کردیم باهاش جیغ کشیدن و شلوغ کردن ، کلا انتظارشو داشتم برخورد راحت و صمیمی با کاوه داشته باشیم ، کمی بعد پریسا و کاوه هم از انرژی ما به وجد اومدن و تا رسیدن به مسیر همین طور شلوغ می کردیم ..
سهیل جلوی یه رستوران شیک پارک کرد و کاوه هم پشت سرش ، کیانا رو به کاوه پرسید : چرا سهیل با ما نیومد ، اون که جا می شد ..
و کاوه گفت : آره ولی خب می خواست بعدش بره باشگاه .. دیگه دید ماشین بیاره بهتره ..
همه پیاده شدیم و وارد رستوران شدیم که اول فضای تابستونی داشت و بعد هم یه ساختمون برای زمستون داشت البته رو تخت های تابستونی ش بخاری داشت و اطرافش با پلاستیک های ضخیم برای جلوگیری از سرما پوشیده شده بود ، با اینکه هنوز هوا اونقدر سرد نشده بود اما کاوه پرسید که کجا راحت تریم و ما هم یکی از تخت ها رو انتخاب کردیم . این بار با بررسی و تدبیر زیاد سعی کردم جوری بشینم که کنار کاوه باشم و همین طور هم شد و کیانا هم اون طرف دیگه مو پر کرد .. موقع سفارش غذا که کاوه کلی کلاس گذاشت و گفت : منو آزاده و هرچی می خواین سفارش بدین .. منم خیلی دلم می خواست ماهیچه سفارش بدم اما خب قیمتش از همه ی غذا ها بیشتر بود و منم هروقت با خانواده بیرون میومدیم همینو سفارش می دادم اما بعد از کلی خود درگیری گفتم : هرچی بقیه هم می خورن ، منم همونو می خورم ..
و بعد از سفارش جوجه کباب برای همه کاوه برگشت و گفت : تا غذا رو میارن بیاین یه کم سرگرم شیم ، پیشنهادی دارین ؟؟
شونه ای بالا انداختم و بقیه هم چیزی نگفتن که خود کاوه گفت : پیشنهاد من اینه که جرئت و حقیقت بازی کنیم ، اینجوری بیشتر هم با هم آشنا می شیم .. فقط یه بطری لازم داریم .
که بعد یه بطری آب معدنی گرفت و سهیل آب بطری رو خالی کرد و دیگه همه چیز آماده بود . بطری رو چرخوند و قرار شد کیانا از کاوه سوال بپرسه که کاوه جرئت رو انتخاب کرد و کیانا ازش خواست که ادای یه آدم منگل رو در بیاره و رو به رو هر کدوممون بشینه و بگه : من منگلم .. کاوه یه کم چونه زد و نهایتا قبول کرد و حین انجام اون حرکات ما مرده بودیم از خنده حتی برای اولین بار می دیدم که سهیل هم می خنده . دور بعدی دوباره کیانا از سهیل سوال پرسید که سهیل حقیقت رو انتخاب کرد و کیانا پرسید : نسبت به جمعی که توش هستی چه حسی داری؟ حستو نسبت به تک تک افراد بگو .
و سهیل از خود کیانا شروع کرد با لحنی خیلی مغرور گفت : یه دختر ساده که به هر چیزی می خنده و کلا باهاش خوش می گذره ..
کیانا که قند تو دلش آب کرده بودن گفت : بعدی ..
سهیل به پریسا نگاه کرد و گفت : دختر خوبی که زود تحت تاثیر اطرافیاش قرار می گیره و اصلا حوصله آدم رو سر نمی بره ..
پریسا لبخند گشادی زد و من با خودم فکر کردم : اصلا به سهیل نمی خورد دید گاه های مثبت داشته باشه .. سهیل پر غرور نگاهم کرد و گفت : دختری که خیلی خودشو باور داره اما اشتباه می کنه ، چون به نظر من شخصیت کاذب و بی ثباتی داره و من ازش انرژی منفی می گیرم ..
چشمام از شدت خشم گرد موند اما نشد چیزی بگم و بیشتر از همه اون لبخند مسخره ای که رو لبش بود و اون نگاه خیره ش عصبانی م می کرد و رو به کیانا گفت : کاوه هم که از همه نظر تکه واقعا ..
بچه ها دوباره بطری رو تکون دادن و من هنوزم ناخن هامو توی دستم فشار می دادم که کاوه به شونه م زد و گفت : کدوم ؟؟
گنگ نگاهش کردم و سهیل گفت : جرئت یا حقیقت ؟؟
تو دلم به خودم فحش دادم که چرا بازی کردم ، حالا دقیقا باید این سهیل هم ازم بپرسه حدس زدم که جرئت می تونه آسون تر باشه از حقیقت واسه همین گفتم : جرئت ..
سهیل خیلی جدی گفت : دور این میله ( و به میله ی کنار تخت اشاره کرد)1 دقیقه رقص میله برو .. چشمهام گرد شد و دیدم پیروزمندانه نگاهم می کنه ، پریسا گفت : نمی شه که همه می بینن ..
سهیل شونه بالا انداخت و گفت : این بازی ، بازیه کثیفیه ..
و بعد رو به من گفت : پاشو آرتیست ما منتظر هنر نمایی تواییم ..
کیانا گفت : سهیل عوضش کن این خیلی بده ..
سهیل گفت : کسی تا حالا ندیده نظر من عوض بشه ..
و به من گفت : پاشو..
و یه چشمک خیلی چندش بهم زد نگاهی به کاوه کردم که زبونش تو حلقش گیر کرده بود و چیزی نمی گفت بعد هم خیلی قاطع گفتم : عوضش کن ، من اینو انجام نمی دم ..
ابرویی بالا انداخت و گفت : فقط همین ..
با خونسردی گفتم : من اینو انجام نمی دم و تو فقط 2 دقیقه فرصت داری که عوضش کنی که از همین الانم شروع شد ..
کاوه گفت : سهیل می ندازنمون بیرون .. ضایع س ..
بعد چشمکی بهش زد و گفت : عوضش کن ..
سهیل اخمی روی پیشونی بلندش افتاد و گفت : باشه ، پس برو و به اون دختر پسرا که رو اون تخت نشستن بگو که حجابشونو رعایت کنن .. لحنت باید دستوری باشه و نباید بگی به خاطر بازیه ..
گفتم : باشه ..
سهیل که لبخند شیطنت آمیزمو دید گفت : صداتو باید ضبط کنی ..
ومن لبه ی تخت نشستم تا کفش هامو پام کنم که دیدم سهیل مشکوک نگاهم می کنه که با پوشیدن کفش هام و حس اینکه پاهام خیس شد فهمیدم سهیل کله پوک بطری رو که خالی می کرد رو کفش های نازنین من خالی می کرده می دونستم هر عکس العملی خوشحالش می کنه واسه همین اصلا به روی خودم نیاوردم و به جاش سعی کردم یه نقشه واسه تلافی کردن طراحی کنم . وقتی به اون دختر پسرا می گفتم که لطفا حجابتونو رعایت کنین و ارشادشون می کردم با اشاره ی چشم و ابرو و اشاره به موبایلم بهشون فهموندم واسه بازیه و یکی از اون دخترا با مظلومیت گفت : چشم خانوم ، شرمنده..
و شالش رو جلو کشید و من به طرف بچه ها چرخیدم که اُکی دادن برگردم و من موبایلم رو قطع کردم و بعد از معذرت خواهی ازشون برگشتم پیش بچه ها که همون جا هم غذا رو آوردن و مشغول شدیم . برای لحظه ای نگاهم افتاد به پلیور سفید یخچالی سهیل که زیرش هم یه پیرهن سورمه ای پوشیده بود که یقه شو از یقه ی باز پلیور بیرون گذاشته بود و فکری مثه برق از سرم گذشت . نوشابه ی زردمو برداشتم و در حالیکه ساختگی درگیر باز کردنش بودم فاصله و شیب رو تخمین زدم و ناگهان با فشار بازش کردم و تو مسیر تعیین شده ی ذهنی م به سمت پلیور سهیل نشونه گرفتم ، سهیل داد زد و در عرض چند ثانیه پلیورش خیس و نارنجی شد و بعد من با لحنی ناراحت گفتم : آخ .. آخ .. خیلی درش سفت بود ...
و نگاه پر خشم سهیل رو با یه لبخند حرصی از نوع معروف خودم دفع کردم .
اونروز باعث شدم سهیل به باشگاهش نرسه و موقع خداحافظی با همه دست داد به جز من که فقط عصبی نگاهم کرد و زیر لب طوری که فقط خودم بشنوم گفت : کاری می کنم که به پام بیفتی ..
با خونسردی گفتم : بچرخ تا بچرخیم ..
چشمکی زد و گفت : فعلا که تو چند تا چرخش دور میله به من بدهکاری ...
و یه لبخند موذیانه زد و رسما حس کردم کم آوردم.
وقتی اون ازمون جدا شد با همون سر و صدا و انرژی قبل تو ماشین نشستیم و کاوه اول پریسا و بعد کیانا رو رسوند و وقتی با هم تنها شدیم گفت : امروز چطور بود ؟؟
لبخندی زدم و گفتم : خیلی خوش گذشت ..
کاوه گفت : امیدوارم بعضی حرفای سهیل ناراحتت نکرده باشه ..
با بی خیالی گفتم : کی ؟؟ سهیل ؟ نه بابا .. اون اصلا شخصیت مطرحی نیست ..
کاوه زمزمه کرد : و همچنین امیدوارم از اینکه من زود قاطی می شم هم ناراحت نشده باشی..
به طرفش چرخیدم و گفتم : نه .. نه .. اتفاقا من از پسرایی مثه تو خوشم میاد .. بی شیله پیله و خاکی ...
نزدیک خونه که رسیدیم گفت : قبل از اینکه بری من یه سوال می خوام بپرسم ..
خیلی جدی گفتم : بپرس..
بعد از کمی سکوت گفت : خیلی دوست دارم بدونم اون شب چی شد که به من زنگ زدی ؟؟
با سوالش یاد چیزهایی که از دید اون دیده بودم افتادم و ناخود آگاه یاد اون دختر که در آغوشش فرو رفته بود ، نمی دونم چرا ناراحت شدم و بی مقدمه گفتم : تو زن داری ؟؟
با تعجب پرسید ؟ چی ؟؟ زن ؟؟؟
افکارم قاطی شده بود ، کلافه گفتم : نمی دونم .. زن ، نامزد ، دوست دختری چیزی.. داری ؟؟
کاوه لبخندی زد و گفت : اول من سوال پرسیدم ..
با خشونت گفتم : من نمی تونم سوالتو جواب بدم ..
شونه شو بالا انداخت و گفت : منم همین طور ..
و بعد از دیدن ناراحتی توی چهره ی من با نرمش گفت : عادلانه س .. هر وقت تو جواب سوال منو بدی ، منم جواب سوالتو می دم ..
نگاهش کردم و گفتم : خب فکر کنم دیگه نیازی نباشه ، چون من دیگه دنبال جواب سوالم نیستم .. یه .. یه .. یه کنجکاوی ساده بود ، همین!
توی همین لحظه موبایلش به صدا در اومد و کاوه با گفتن معذرت می خوام باید جواب بدم ، گوشی رو کنار گوشش گرفت و خیلی گرم گفت : سلاااااااااام ، چطوری تو ؟؟ ....
کمی بعد پس از خنده ی جذابی گفت : دارم میام ویدا خانوم ..
بعد با دقت گوش سپرد و با لحن با نمکی گفت : اونم به چشم ..
و بعد بدون خداحافظی قطع کرد و به طرف من برگشت و حسادتی که سعی می کردم پنهانش کنم رو دید و با شیطنت گفت : کاملا مشخصه فقط یه کنجکاوی ساده بود ..
با حرص نگاهش کردم و برای تلافی گفتم : تو نمی خوای درو واسم باز کنی ؟؟ من می خوام برم دیگه ..
کاوه لبخند خیلی جذابی روی لبش اومد و گفت : چرا حتما ..
و بعد پیاده شد و در رو برام باز کرد و گفت : خواهش می کنم بفرمایین ..
نگاه تخسی کردم و گفتم : دیگه سعی نکن با من لاس بزنی ...
خندید و گفت : تو خیلی زود پیش رفتی ..
و بعد با شیطنت گفت : من هنوز برنامه ها داشتم ..
با اخم نگاهش کردم و گفتم : واسه امروز ممنونم آقا گاوه ...
بعد با هیجان دستم رو جلو دهنم گرفتم و کاوه گفت : چی ؟؟؟؟
خیلی معذب گفتم : هی ... هی .. هیچی دیگه .. گفتم کاوه .. دیگه ..
کاوه که انگار اصلا ناراحت نشده بود گفت : ولی من شنیدم که گفتی گاوه ..
خجالت زده نگاهش کردم و گفتم : اشتباه ِلُپی بود ..
کاوه با دلخوری گفت : مطمئنی ؟؟
سرمو با ناراحتی به نشانه ی مثبت تکون دادم و کاوه گفت : مطمئنی با دوستات منو اینجوری صدا نمی کنین ؟؟ خیلی رود گفتم : نه .. نه ... فقط خودم پیش خودم بعضی وقتا اینجوری صدات می کنم ...
کاوه که گوشی ش زنگ خورد نگاهی معذب بهم کرد و گفت : کوچولو بودی بهت یاد ندادن مسخره کردن کار خوبی نیست ؟؟
برای تلافی اون زنگ هایی که یه دختر بهش می زد و حرصم رو در میاورد لبخندی زدم و گفتم : نُچ ... مرسی منو رسوندی ..
و بعد اشاره ای به گوشی ش که داشت زنگ می خورد کردم و گفتم : نگرانت شدن .. دیگه برو .. خدافظ ...
و بعد از اینکه جوابمو به سردی و با اخم داد از کنارش گذشتم و به سمت خونه رفتم ...
می تونستم و می خواستم که همون جا ازش معذرت خواهی کنم اما فکری که به ذهنم رسید باعث شد به بعد موکولش کنم ..
***
توی تقویم روی میز تحریرم با مداد شمعی قرمزی که همیشه روی میزم بود 16 مهر رو علامت زدم و بعد لبخندی روی لبم نشست و با خودم فکر کردم : این تقریبا اولین قرارم با کاوه بود ..
و بعد ناگهان ناراحتی جای اون شادی عجیب توی دلم رو گرفت و با خودم فکر کردم این ویدای لعنتی حتما نامزدی یا چیزی مثه همین نامزده .. پس چرا کاوه سعی می کنه به من نزدیک بشه ؟؟
چند ضربه به پیشونی م زدم و گفتم : الان مشخص می شه آقا گاوه ...
و بعد فکر کردم الان وقت اجرای نقشه مه ...
و با لبخندی شیطانی به کاوه زنگ زدم که بعد از خوردن سه بوق جواب داد ، اما مثه صبح گرم و صمیمی نبود ، لحنی جدی و آشنا ..
و من با حالتی معذب گفتم : خوبی کاوه ؟؟
بعد از کمی مکث گفت : مرسی و تو خوبی ؟؟
گفتم : آره .. زنگ زدم ازت معذرت بخوام ، من نباید اونجوری ... خب می دونی ؟؟ متاسفم ...
کاوه گفت : ایرادی نداره .. من ناراحت نشدم ..
گفتم : پس چرا با من اینجوری حرف می زنی ؟؟
تو همین لحظه صدای ظریف دخترانه ای به گوشم خورد که گفت : اینجایی کاوه ؟؟ بیا شام رو آماده کردم ..
کاوه بلافاصله گفت : الان میام عزیزم .. تو برو منم اومدم ...
و بعد به من گفت : نیکا جان من فردا تو دانشگاه می بینمت ... فعلا ...
و قطع کرد و من موندم و یه دنیا سوال مسخره تو ذهنم ....
فردای اون روز توی محوطه ی دانشگاه روی نیمکت مخصوص خودمون نشسته بودیم و کیانا و پریسا مشغول حفظ کردن یه سری مذخرفات که توی کتاب نوشته شده بود ، بودن .. منم موبایل پریسا رو گرفته بودم و داشتم با هیجان بازی می کردم ، کیانا پرسید : نیکا .. تو واقعا نمی خوای بخونی ؟؟ این استاده می پرسه ها ...
همون طور که تمام حواسم به بازی م بود گفتم : یکی یه شایعه درست کرده .. الانم داره به همه تون می خنده ..
پریسا گفت : نیکا خودت اخلاق استاده رو می دونی .. کافیه با یکی لج بشه .. ندیدی با اون پسره فرامرزی چکار کرد ..؟
تو همین لحظه باختم و گفتم : اععع .. حواسمو پرت کردی ، باختم ...
پریسا با اخم نگاهم کرد و گفت : دنیا می گفت فقط کافیه با کسی لج کنه .. بی برو برگرد می ندازش .
شونه ای بالا انداختم و گفتم : خب بندازه .. ترم بعد رو هم واسه همین گذاشتن که درسایی که تو این ترم میوفتی رو اون ترم بداری ...
کیانا خندید و گفت : آره ، اما محض اطلاع مثه اینکه این واحد رو همیشه به همین استاد می دن .
زدم زیر خنده و گفتم : حالا هرچی .. اما این استاده آدمی نیس که ما رو بلند کنه و سوال بپرسه ..
اون دو تا با بی خیالی مشغول خوندن شدن و من هم در حالیکه تو دلم فکر می کردم با چه آدمای ساده و زود باوری دوست شدم به کار خودم مشغول شدم . کمی بعد صدای قدم هایی رو نزدیک به خودم حس کردم تا سرمو بلند کردم نگاهم تو چشم های عسلی کاوه گیر کرد ، صدای سلام کردن پریسا و کیانا رو در جواب سلامی که کاوه به من کرد و جواب ندادم شنیدم و بعد بدون اینکه توجهی بکنم سرم رو پایین انداختم و بازی مو از همون جا که نگه داشته بودم ادامه دادم و بعد دیدم که کاوه که کمی به نظرم عصبانی میومد گفت : این مشکل شنوایی یا بینایی چیزی داره کیانا ؟؟
سرمو بلند کردم و با اخم نگاهش کردم و تو همین لحظه کیانا گفت : می بینی که دوستم کاملا سالمه .
کاوه با کمی عصبانیت که کاملا مشخص بود تو چشمام زل زد و گفت : سلام بلد نیستی تو ؟؟
نیم نگاهی بهش انداختم و گفتم : شما چطور ؟ با یه خانوم محترم بلدی چطور صحبت کنی ؟؟
همین که جمله م تموم شد دیدم چهره ش کاملا تغییر کرد و با لبخند مهربونی گفت : معمولا خانومای محترم سلام می کنن ...
تو همین لحظه پریسا و کیانا با دو تا لبخند گشاد و موذیانه به بهانه ی اینکه می خوان جایی برن ما رو تنها گذاشتن و کاوه با پر رویی کنارم نشست و گفت : خب ، حالا چی شده ؟؟
با حالت غریبی نگاهش کردم و گفتم : اِعععع ... ببخشید .. اما گوشی پریسا دستم مونده .. باید برم بهش بدم .
بعد یه لبخند احمقانه زدم و در حالیکه با کلی تعجب تنهاش می ذاشتم ازش دور شدم و چند قدم که فاصله گرفتم یه نفس راحت کشیدم و زمزمه کردم : پریسا می کشمت .
توی تریا دیدمشون که داشتن با هم یه چیپس می خوردن ، پریسا که منو از دور دید لبخند می زد وقتی نزدیکشون نشستم گفتم : شماها چه غلطی کردین ؟؟
کیانا زد زیر خنده و گفت : معمولا همه ترجیح می دن تنها باشن ..
خشمگین نگاهشون کردم و گفتم : خیلی بدجنسین .. حالتونو می گیرم ..
پریسا با آرامش گفت : نیکا ، آخه تو نگفته بودی که چیزی شده ، وگرنه ما که با تو دشمنی نداریم .
گفتم : باشه .. حالا این قیافه هارو به خودتون نگیرین ، پاشیم بریم سر کلاس استاد محبوبتون ..
کیانا خندید و گفت : حالا نمی خوای احتمالا تعریف کنی ..
به شوخی گفتم : حالا نه که خیلی هم اخلاقاتون خوبه ..
ولی تا رسیدن به کلاس همه چیزی که از وقت رفتن اونا اتفاق افتاده بود رو تعریف کردم و سر کلاس هم یه جای پرت نشستیم چون با اون حرکتی که کردم دلم نمی خواست چشم تو چشم آقا گاوه بشم ، هم چنان مشغول بازی کردن با موبایل پریسا بودم که کم کم باطری ش هم در حال تموم شدن بود که پریسا به شونه م ضربه زد و گفت : آقا گاوه اومد ..
نمی دونم چه حسی بود که نا خود آگاه سرمو بلند کردم و نگاهم افتاد تو چشم های خیلی خیلی بی تفاوت کاوه و بعد هم نگاهم افتاد به سهیل که با خشم نگاهم می کرد . برای یه لحظه احساس کردم که نگاهش برای اولین بار کمی خاص به نظر می رسه ، خیلی جذاب تر از همیشه بود و من حس کردم که قلبم کمی دچار هیجان شد . اون دو تا مستقیم اومدن و روی دو تا صندلی که پشت سر ما خالی بود نشستن و بعد دیدم که صدای سلام کردن و یه حال و احوالپرسی ساده ی سهیل با کیانا و پریسا اومد و بعد سهیل خیلی آروم به کاوه گفت : این یکی چشه ؟؟
و کاوه گفت : کی؟؟
و بعد صدای سهیل رو شنیدم که گفت : این فرفری ..
کاوه خنده ی آرومی کرد و گفت : این که کلا با تو مشکل داره ..
مطمئن بودم الان پریسا یا حتی کیانا صدای سهیل و کاوه رو نشنیدن اما من گوشام همیشه از بچگی خیلی تیز بود و البته این خیلی واسم ویژگی مثبتی نبود چون خب شنیدن بعضی چیزا که نباید بشنوی زیاد خوب نیست ، مثلا ترجیح می دادم ندونم که اون سهیل دراز کله پوک بهم می گه فرفری .. وقتی استاد وارد شد صدای بازی رو قطع کردم و مشغول شدم حتی نیم نگاهی هم به استاد نکردم همین طور مشغول بازی بودم که دیدم استاد فامیلم رو صدا کرد و من که یه جای خیلی حساس بازی بودم بدون اینکه سرمو بلند کنم گفتم : حاضر . که پریسا زد به پهلوم و شنیدم که آروم گفت : حضور غیاب نمی کنه ، می خواد درس بپرسه ..
هول شدم و احساس کردم صدای پچ پچ بچه ها بلند شد که گوشی رو پشتم گرفتم و ایستادم ، استاد که خیلی هم سن زیادی داشت از پشت عینک گردش که روی نوک بینی ش قرار گرفته بود نگاه موشکافانه ای بهم انداخت و گفت : گفته بودم برای امروز آماده باشید .. از سه نفر درس رو می پرسم و 8 نمره ی کلاسی رو برای سوال امروز قرار می دم ...
با اعتراض گفتم : 8 نمره ؟؟ چه خبره ؟؟
استاد که به نظر می اومد حرف منو نشنیده سوالی پرسید و من که حتی نمی دونستم سوال سختی هست یا آسونه کمی تامل کردم و می خواستم بگم جوابشو نمی دونم و بشینم . که ناگهان صدای کاوه رو شنیدم که به آرومی ، خیلی خیلی آروم از همون آرومایی که فقط گوشای تیز خودم می شنید جواب سوال رو گفت و من پشت سرش تکرار کردم . استاد نگاه عمیقی بهم کرد و گفت : شما از 8 نمره ، هر 8 نمره رو می گیرید ..
خندده ای که از خوشحالی روی لبم اومد رو نتونستم پنهان کنم و در برابر تعجب زیاد پریسا و کیانا نشستم . وقتی احساس کردم دو تایی شون زل زدن بهم به طرفشون چرخیدم و گفتم : چیه ؟؟ چرا شاخ در آوردین ؟؟
کیانا که چشم هاش هنوز پر از تعجب بود گفت : تو از وقتی اینجایی داری بازی می کنی حتی تا همین الانم بازی می کردی.. خونه ام که کتاب نداری .. چه جوری جواب این سوالو بلد بودی .؟؟؟
خندیدم و گفتم : نمی دونم بهم الهام شد و از گوشه ی چشم نگاهم به کاوه افتاد که پشت سر کیانا نشسته بود و بهش لبخند زدم و همون لحظه شنیدم که گفت : خواهش می کنم ..
اما لبهاش تکون نخورد ، با تعجب زل زدم تو چشم هاش و اون ابروهاشو بالا انداخت و من که خیلی متعجب شده بودم سرمو برگردوندم و به گوشی پریسا زل زدم و داشتم فکر می کردم به اینکه نکنه اصلا کاوه هیچی نگفته ، پس من چه جوری اون سوالو جواب دادم ؟ من حتی وقتی استاد سوال رو پرسید هم گوش نکردم چی می گه چون می دونستم جوابشو نمی دونم .
نمی دونم چه حسی تو قلبم اومد که ناخود آگاه زیر لب ، زمزمه کردم : ازت ممنونم آقا گاوه ..
و بعد از کار احمقانه ی خودم خنده م گرفت ، حتی تو دلم خودمو کلی مسخره کردم . گوشی خودم که تو جیب شلوار جینم بود لرزید و از نوع لرزشش فهمیدم که برام اس ام اس اومده به سختی از جیبم بیرون کشیدمش و از فشاری که اانگشتم روی دکمه ش آورده بود هنگام بیرون کشیدن اس ام اس باز شده بود و چشمم افتاد به اسم کاوه و بعد اس ام اس رو خوندم : خب نیکا خانوم من که نمی دونم چرا از من ناراحتی ولی امیدوارم جبران کرده باشم .
بعد از خوندن اس ام اس هیجان خیلی زیادی بهم دست داد برای یه لحظه نفسم بند اومد ، نفسم رو فوت کردم بیرون و با خودم فکر کردم یعنی این فکرای احمقانه ی من واقعیت داره ؟؟ اصلا مگه می شه اون تو دلش با من حرف بزنه و من بشنوم ؟؟ دستم رو روی شقیقه م گذاشتم و به آرومی انگشتهام رو تو مقنعه م فرو بردم و موهامو به هم ریختم ... فکرم خیلی مشغول شده بود . دوباره برام اس ام اس اومد و بازم کاوه بود نوشته بود : بعد از کلاس آخر باهام بیا تا یه جایی .
زود جواب دادم : میام ، اما بگو کجا ؟
و اون اس ام اس داد : یه جای خاص ، مطمئنم خوشت میاد . با ماشین من می ریم .
و من دیگه جوابی ندادم ..
بعد از دو تا کلاس دیگه که خیلی واسم خسته کننده بود چون فقط مجبور بودم با موبایل پریسا بازی کنم با پریسا و کیانا به طرف پارکینگ می رفتیم که پریسا پرسید : راستی نیکا تو مگه نگفتی قراره با کاوه جایی بری ؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم : قرار بود اما دیگه چیزی نگفت ..
کیانا دستم رو فشرد و گفت : خب عزیزم تو برو .. ما با تاکسی می ریم .
خیلی کلافه گفتم : تا وقتی که زنگ نزنه که معلوم نیست ..
پریسا گفت : خب تو زنگ برن ، اشکال نداره ..
ابروهامو بالا انداختم و گفتم : نچ ..
تو همین لحظه گوشی م یه صدا در اومد و با یه لبخند گشاد گفتم : ها..ها .. خودشه .
و با انرژی جواب دادم : سلام ..
کاوه گفت : سلام ، کجایی ؟ قرار بود با من بیای ، یادته ؟؟
من که کلی خوشحال شده بودم ، گفتم : آره یادمه ..
کاوه گفت : خب پس من دارم میام پارکینگ ..
بعد از یه مکث کوتاه گفتم : من ماشین رو یکی دوتا کوچه بالا تر پارک می کنم ، بیا اونجا ..
چششششششم بلند و بالایی گفت و بعد قطع کرد .. از بچه ها که خیلی سر به سرم می ذاشتن جدا شدم و وقتی رسیدم دیدم که کاوه زودتر از من رسیده ماشین رو پارک کردم و به طرفش رفتم و وقتی کنارش نشستم گفتم : تو چرا اینقدر عجیبی ؟؟
با محبت نگاهم کرد و گفت : تو هم گوش های تیزی داری ها ..
زل زدم تو چشم هاش و گفتم : نه اونقدر تیز که چیزایی که تو دلت می گی رو هم بشنوم ..
کاوه با شیطنت گفت : پس با این حساب اونی که عجیبه تویی ، نه من !!
تقریبا جیغ کشیدم : کااااااااااااوه ..
خندید و گفت : باشه باشه ، ببخشید ..
توی مسیر دیگه خیلی حرف نزدیم ، فقط من که دیگه خیلی حوصله م سر رفته بود داشبوردشو باز کردم و مدارکشو برداشتم و نگاه کردم و سی دی های توی داشبردشو امتحان کردم و اینجوری خودمو سرگرم نشون می دادم ، می فهمیدم از اینکه بخواد واسم چیزی بگه طفره می ره . وقتی رسیدیم و کاوه پارک کرد با شیطنت گفتم : فراموش نکنی درو برام باز کنی ها ...
خندید و گفت : بچه پر رو ..
اما زود پیاده شد و درو واسم باز کرد و بعد گفت : باید بریم اون بالا ..
نگاهی به کوه کردم و گفتم : حالا چرا اینجا رو انتخاب کردی ؟؟
نفس عمیقی کشید و گفت : بچگی هام اینجا زیاد خاطره داشتم و واسه همین اینجا رو خیلی دوست دارم ..
گفتم : به یه بار امتحانش می ارزه ، بریم ..
اون جا یه کوه آخر یه کوچه ی سر سبز و منطقه ی اشرافی نشین شهر بود با هم تا نیمه های دامنه ی کوه بالا رفتیم و وقتی به چند تا سنگ بزرگ رسیدیم کاوه گفت : بیا بشین اینجا ..
کنارش روی سنگ نشستم و به چشم انداز زیبای نمای شهر چشم دوختم ، شهر وسیعی که زیر لایه ای غبار به آرومی خفت بود ، نا خود آگاه گفتم : کاوه ؟؟
با مهربونی ار اینکه خیلی صمیمی اسمش رو صدا زده بودم ، گفت : جانم ؟؟
گفتم : ویدا کیه ؟؟ کاوه ویدا زنته ؟
خنده ی تلخی کرد و گفت : نه !
نمی دونم چرا حس کردم دروغ گفت ، واسه همین پرسیدم : پس نامزدته ؟؟
خندید و گفت : نیکا چقدر واضحه که فقط یه کنجکاوی ساده بود ..
نگاهش کردم و گفتم : مسخره نکن ، من دیدم که اونو بغل کردی و ...
تو همین لحظه فهمیدم که عجب سوتی دادم و خوشبختانه بر عکس انتظارم کاوه اصلا اصراری نکرد که توضیحی بدم انگار می دونست چی می خوام بگم و اگه نمی گفتم هم براش فرقی نداشت .. کمی نشستیم و حرف زدیم . وقتی می خواستیم برگردیم چشمم به منظره ای پر از برگ های زرد و نارنجی خزان زده افتاد و گفتم : یه عکس ازم می گیری ؟؟
گفت : بله ، چرا که نه ؟
گوشی م رو بهش دادم و یه ژست مسخره هم گرفتم ، کاوه خندید و گفت : ژستت درست مثه بازیگرای خارجی شده .
خندیدم و گفتم : همینی که هست ..
زبونمو دوباره در آوردم و کف دستهام رو هم جلو گرفتم و کاوه گفت : آماده ؟؟
بدون اینکه تغییری تو ژستم بدم گفتم : اومم اومم ..
کاوه تا عکس رو گرفت گفت : اِعععع .. این کیه زنگ می زنه ؟؟ عکس رو خراب کرد ؟؟
با ناراحتی گفتم : کیه ؟؟
کاوه با کمی اخم گفت : سامان ..
بعد از شنیدن اسم سامان از کاوه قلبم فرو ریخت و حس کردم رنگم پرید ، البته وقتی با عجله به سمت کاوه دویدم و گوشی رو از دستش قاپیدم می دونستم که لپ هام قرمز شده و این از چشم های تیزبین کاوه دور نموند . گوشی رو که تو دستم گرفتم رفتم تو لیست تماس ها و باز هم وقتی چشمم به اسم سامان افتاد هم قلبم لرزید هم باورم نشد که سامان بهم زنگ زده . با نا باوری به صفحه ی گوشی خیره شدم و کاوه گفت : تو مطلقه ای چیزی هستی ؟؟
با هیجان برگشتم و با اخم نگاهش کردم ، لبخند تلخی زد و گفت : این سامان به نظر میاد یه همچین چیزی باشه ، شوهر ، نامزد ، دوست پسر ...
خندیدم و با تلخی گفتم : بی خیال کاوه .. این قضیه چه ربطی به تو داره ؟
شونه ای بالا انداخت و تو همین لحظه دوباره گوشی م زنگ خورد و در کمال تعجب دیدم که بازم سامانه ، این بار نگاه موشکافانه ی کاوه باعث شد تا همه تلاشم رو بکنم که هیجانم رو بتونم کنترل کنم . کاوه نگاه مشکوکی کرد و گفت : می خوای من برم تا تو راحت حرف بزنی ؟؟
لبخندی زدم و گفتم : نه .. نه .. نمی خوام جواب بدم ..
وبعد تماس رو قطع کردم و با انرژی گفتم : دیگه بریم ؟؟
کاوه لبخندی زد و گفت : آش رشته دوست داری؟؟
همونطور که در کنارش قدم بر می داشتم گفتم : اوهوم ... تو هوای اینجوری می چسبه ..
با شیطنت گفت : پس مهمونت می کنم ..
خندیدم و گفتم : نه ، این دفعه نوبت منه ..
با محبت نگاهم کرد و گفت : این پیشنهاد من بود .. دفعه دیگه تو حساب کن ..
با شیطنت گفتم : مگخ دفعه دیگه ای هم وجود داره ..
کاوه خیلی جذاب خندید و گفت : بچه پر رو .. حالتو می گیرم ..
وقتی دیدم داره بهم نزدیک می شه ازش فرار کردم و وقتی بهم رسید جیغ کشیدم و کاوه موهامو که از مقنعه بیرون بود رو به هم ریخت و با خنده ای که رو لبش بود ، گفت : بعله ، حداقل یه بار دیگه وجود داره .. چون باید یه بار مهمونم کنی ..
خندیدم و در حالی که موهای فرفری رو از صورتم کنار می زدم گفتم : بچه پر رو ، چه زود هم پسر خاله می شه ..
با هیجان خندید و با مهربونی گفت : چطور ؟؟ مشکلی داری ؟؟
بهش زبون درازی کردم و دیگه حرفی نزدیم تا به ماشین رسیدیم . نزدیک جایی که ماشین رو پارک کرده بودیم یه تاب و سرسره ی بزرگ بود با یه تیر چراغ برق که فقط همون قسمت رو روشن کرده بود .. هوا هم کم کم تاریک شده بود و من با دیدن تاب گفتم : آخ جون .. یه کم تاب بازی بکنیم ؟؟
با دست به پیشونی ش کوبید و با لحن شوخی گفت : پیش بینی می کردم .
زبون درازی کردم و به طرف تاب دویدم و روی تاب نشستم و بعد از اون جیغ های نیکایی که کاوه باید کم کم باهاش آشنا می شد کشیدم و گفتم : فکر نمی کنی باید هولم بدی ؟؟؟
کاوه چپ چپ نگاهم کرد و گفت : می گن نباید به دخترا خندید ها ...
و پشت سرم قرار گرفت و در حالیکه به آرومی تاب رو می کشید به سمت خودش قبل از اینکه رهام کنه گفتم : یه تاب بازی بزرگ بزرگ می خوام ...
و همون جا با شدت رها شدم و هر بار که به کاوه می رسیدم . با فشار محکم تر کاوه رو به رو می شدم و از باد سردی که به صورتم می خورد لذت می بردم و جیغ می کشیدم ، کاوه داد زد : بسه ؟؟
همون طور که چند تار فرفری توی صورتم پخش شده بود گفتم : نچ ... یه کم دیگه .. تورو خدا ...
کمی دیگه تابم داد و بعد روی تاب کناری جای گرفت و در حالیکه به آرومی تاب می خورد با لبخند نگاهم کرد و کمی بعد گفت : دیر می شه نیکا ..
زبون درازی بچه گانه ای کردم و گفتم : من که دیرم نمی شه ، تو باید 9 شب بخوابی ..
با اخمی نگاهم کرد و گفت : آِعع ... من باید 9 شب بخوابم ؟؟ الان نشونت می دم .. وقتی دیدم داره به سمتم میاد از روی تاب با یه حرکت جهشی پریدم و به سمت ماشین دویدم و وقتی به ماشین رسیدم دستم رو به ماشین زدم و گفتم : سُک سُک ..
کاوه خندید و گفت : سرعتت تو دویدن خیلی کمه .. از این به بعد راه دیگه ای رو واسه فرار کردن انتخاب کن .
خودمو لوس کردم و گفتم : آقا دیگه ... حالا اگه بهم رسیدی هم موهامو به هم نریز دیگه ..
لبخند زد و در ماشین رو باز کرد ، وقتی نشستیم سرفه ای کردم و کاوه گفت : می دونستم سرما می خوری .. امروز سرد شده ، تو هم که لباس کم پوشیدی .
زود گفتم : آره اما اگه آش بخورم زود خوب می شم ..
تا رسیدن یه مسیر کاووه داشت توضیح می داد که یه آشی بهت می دم بخوری که از صد تا غذای دیگه بهتر باشه . کاوه به سمت جاده های بیرون از شهر می رفت و من با لحن مسخره ای گفتم : وای می خوای منو بدزدی ؟؟
زد زیر خنده و گفت : اوهوم .. مگه من بهت نگفته بودم تو باند قاچاق دخترم ؟؟
براش گارد گرفتم و گفتم : تو جرعت داری منو بدزد . .
نگاهم کرد و چیزی نگفت ، کمی بعد گفت : اوهوم ، رسیدیم .. و ماشین رو جایی پارک کرد و گفت : بفرمایید ..
از ماشین خارج شدم و همراهش وارد یه رستوران نسبتا کوچیک که برای ورود باید از روی یه پل چوبی که زیرش یه رود خونه ی باریک بود رد می شدیم .. اون طرف که رسیدیم از یه فضای پر از درخت گذشتیم و وارد سالن رستوران شدیم و کاوه دو تا آش رشته سفارش داد و برگشت پیشم ، همین لحظه گوشی م زنگ زد و قبل از اینکه از جیبم درش بیارم کاوه گفت : آخی .. وقت خوابت شده بهت زنگ زدن ..
دهن کجی کردم و تا چشمم به صفحه ی گوشی م افتاد لبخند روی لبم خشک شد و دیدم که کاوه گفت : جوابشو بده ، منم می رم و الان بر می گردم ..
وقتی کاوه دور می شد کنجکاو شدم که جواب بدم . راستش خیلی دوست داشتم باهاش حرف بزنم هیچ وفت بعد از اون شب تو کافی شاپ بهم زنگ نزده بود ، از اون موقع خیلی گذشته بود .. چی شده که حالا یاد من افتاده ؟؟ بدون هیچ فکر دیگه ای قبل از اینکه منصرف بشم جواب دادم : بله ..
و صدای جذاب سامان توی گوشم پیچید : سلام ..
نفسم بند اومد اما زود خودمو جمع و جور کردم و گفتم : شما ؟؟
سامان با تعجب خیلی زیاد گفت : نیکا منم سامان ، یعنی منو نمی شناسی ؟؟
با لحنی سرد و جدی گفتم : الان شناختم ، امرتون ؟
سامان که انتظار لحن سرد منو نداشت گفت : زنگ زدم حالتو بپرسم ..
خیلی خشن گفتم : خب .. که چی بشه ؟
خیلی جدی گفت : اوممم ... خب .. خب .. دیشب خوابتو دیدم .
بی تفاوت گفتم : چشمت روشن ، خب پس اگه کار دیگه ای نداری قطع کنم ؟؟
سامان که معلوم بود حرفای دیگه ای برای گفتن داره اما غرورش نمی ذاره بیشتر از اون تحقیر بشه گفت : نه هیچی ..
خیلی زود گفتم : پس خدافظ ..
قبل از اینکه گوشی رو قطع کنم سامان گفت : نیکا می خوام ببینمت ..
پوزخندی زدم و گفتم : من نمی خوام ببینمت سامان ..
سامان گفت : می دونم خیلی دیر شده اما نیکا من روم نمی شد بیام سمتت اما ... فقط می خوام ببینمت ، باید واست توضیح بدم .. فقط یه ربع بهم وقت بده که همه چیز رو بگم ..
با کمی عصبانیت گفتم : متاسفم ، اگه تو دو ماه پیش اینو می خواستی امکانش بود ، اما الان دیگه هیچی نمی خوام بشنوم .. الانم نمی تونم دیگه حرف بزنم .
سامان با ناراحتی گفت : باشه ، مزاحمت نمی شم .. خدافظ ..
بعد از اینکه گوشی رو روی میز گذاشتم حس کردم خیلی بغض دارم ، نفس عمیقی کشیدم و حس کردم دلتنگی ربطی به این نداره که دیگه سامان رو دوست ندارم ، بدون اینکه خودم بخوام و بتونم درک کنم دلم واسه سامان تنگ شده بود و شنیدن صداش این دل تنگی رو واسم خیلی بیشتر می کرد .
خیلی تلاش کردم ظاهر خودمو حفظ کنم اما کاوه متوجه شده بود که چقدر فکرم مشغول اون تماس تلفنی شده و سعی می کرد حواسمو پرت کنه ، وقتی منو جای ماشینم رسوند ازم خواست که تا می رسم خونه دنبالم بیاد و من گفتم که نیازی نیست و اگه می خواد من تا جای خونه دنبالش برم که خندید و بعد خیلی صادقانه گفت که خیلی بهش خوش گذشته ..
وقتی خونه رسیدم خیلی زود به اتاقم رفتم و هرچقدر بابک صدام زد تا با هم ایکس باکس بازی کنیم من گفتم که حوصله ندارم .. توی اتاقم لب پنجره ایستادم و زل زدم به خیابون باریکی که زیر پنجره ی اتاقم دراز کشیده بود و نگاهم به آسمون قرمز رنگ افتاد و حدس زدم که فردا بارون بیاد و خوشحال شدم چون همیشه روزهای بارونی برام خیلی روزای خوبی می شد و اتفاقای خوبی برام می افتاد .. زیپ سوئی شرت خاکستری که به تن داشتم رو بالا کشیدم و دستم رو تو موهام فرو بردم و ناگهان دوباره بغضی به گلوم نشست . صدای سامان تمام ذهنم رو پر کرده بود پرده ی اتاقم رو کشیدم و روی تخت پریدم و چشمم افتاد به خرس چاقالوی خاکستری رنگی که یه لباس قرمز با مزه تنش بود و همیشه روی تختم بود ، با عطش در آغوش گرفتمش و بوئیدمش ، نا خود آگاه زمزمه کردم : خیلی دلم واست تنگ شده لعنتییییییییییییی..
قطره ای اشک روی صورتم چکید و حس کردم که چقدر دلم برای گریه کردن تنگ شده اما بغضم رو فرو خوردم و خرس چاقالوی بی گناه رو به گوشه ای پرت کردم و زیر پتو خزیدم و سعی کردم قبل از اینکه فکرم دوباره بره طرف سامان بخوابم که برام اس ام اس اومد ، گوشی رو زیر پتو کشیدم و دیدم که کاوه ست اس ام اس داده بود : نیکا امروز خیلی خوش گذشت ، بعد از مدت ها کلی خندیدم .
لبخندی زدم و اس ام اس زدم : زنت می دونه داری به من اس ام اس می دی ؟؟
جواب داد : شوهر تو چی ؟
جواب دادم : آره ، شوهر من در جریانه .
کاوه جوا ب داد : امروز که وقتش نبود بپرسم اما باید واسم بگی که قضیه سامان چی بود.
خیلی زود جواب دادم : هر وقت که تو جریان ویدا رو گفتی منم می گم .
کاوه اس ام اس زد : باشه ، زنم اومد من دیگه نمی تونم اس ام اس بدم فردا می بینمت .
اس ام اس رو که خوندم با اینکه می دونستم داره شوخی می کنه اما قلبم لرزید حس اینکه کاوه شاید زن داشته باشه اذیتم می کرد ، چون به هر حال این واضح بود که من و کاوه داشتیم به هم نزدیک می شدیم و اگه واقعا زن داشت خیلی برام معنی بدی داشت و از خودم نا امید می شدم ؛ تصمیم گرفتم قبل از اینکه قضیه ی ویدا مشخص نشده نذارم بهم نزدیک بشه و چه بهتر که همزمان شده با نوبت من که باید مهمونش می کردم ، لبخندی شیطانی زدم و سعی کردم بخوابم ..
"اما خاطره ی اون روز از یادم نمی رفت ، روزی که سامان بی مقدمه زنگ زد وگفت که حاضر بشم چون داره میاد دنبالم . اون روز یه روز سرد زمستونی بود و دونه های برف ریز ریز می بارید به مامان توضیح دادم که سامان گفته میاد دنبالم و می رم بیرون و مامان ازم خواست که اگه دیر تر خواستم برگردم بهش خبر بدم , سامان خوشگل تر و خوش تیپ تر از همیشه شده بود بوی عطر مخصوصش که معمولا اثرش خیلی زود به خاطر بوی سیگار از بین می رفت فضای ماشین رو پر کرده بود با خوشحالی گفتم : چه خبره ؟؟ خیلی خوش تیپ شدی ..
بهم نزدیک شد و به آرومی نوک بینی م رو بوسید و من که نفسم بند اومده بود به سختی لبخند زدم و سامان گفت : بینی تو هم که همیشه قرمز می شه ..
بعد بخاری ماشین رو روی درجه ی زیادش گذاشت و ماشین رو به حرکت در آورد ازش پرسیدم که تا کی پیش هم هستیم که به مامانم خبر بدم ، گفت که بگو تا آخر شب . و من لبخندی زورکی زدم و با خودم گفتم : مامان منم گفت چشم . و به زور اس ام اسی مامانو راضی کردم که دیر خونه برگردم و بعد گفتم : کجا می ریم ؟؟
همون طور که نگاهش به جلو بود گفت : باغ ما ، اما خواهشا مخالفت نکن چون امروز یه روز خاصه و من می خوام که یه خاطره ی قشنگ ازش بسازم .. من فقط خیلی معذب گفته بودم که اون جا دوره و ممکنه خیلی دیر بشه که سامان خیالم رو راحت کرده بود وگفته بود که زود می رسونم . در عرض 10 دقیقه ما رسیدیم اونجا ، چون کلا سامان با سرعت رانندگی می کرد و برف هم خیلی نمی بارید که جاده رو لغزنده کرده باشه.باغشون رو برای اولین بار می دیدم و به نظرم خیلی بزرگ و با صفا اومد ، سامان ماشین رو پارک کرد و یه ساختمون سه طبقه ی شیک سفید چوش نشونم داد و گفت : اون جا ساختمون اصلیه ، ولی بیا بریم این اتاقک چوبی چون کلید اونجارو فراموش کردم بردارم و در ضمن اینجا رو خیلی بیشتر دوست دارم ..
با هم وارد یه اتاق که سمت چپ محوطه ی بزرگ قرار داشت شدیم . اون جا یه اتاق نسبتا بزرگ بود که کف و دیواراش از داخل از چوب روشنی پوشیده شده بود ، کف زمین با فاصله دو گلیم با طرح های سنتی قرار گرفته بود و قسمتی از اتاق یه نیم ست مبل تقریبا قدیمی قرار داشت و رو به روش یه تلویزیون کوچک روی یه میز چوبی شیک بود ، سمت دیگر اتاق یه اُپن کوچک که روش یه گاز رو میزی بود به همراه کتری و یه بسته چای قرار گرفته بود و یه بخاری نفتی خیلی قدیمی هم سمت دیگه ای بود سامان دستم رو گرفت و گفت : بشین رو مبل تا من برم یه چیزی بیارم و بعد هم بخاری رو روشن کنم ..
بیرون رفت و با چند بسته و چند پلاستیک برگشت با چشم های گرد شده نگاهش کردم و گفتم : اینا چی هستن ؟
بسته ها رو روی میز گذاشت و ازم قول گرفت تا بخاری رو روشن می کنه فضولی نکنم و وقتی کارش تموم شد برگشت و یه کیک کاکایوئی خوشگل بیرون کشید و روی میز گذاشت با بی صبری گفتم : این واسه چیه ؟
جعبه ی کادو پیچ شده ای برون کشید و گفت : امشب شب توادته عشقم ..
از اینکه اون تولد من رو در حالی که همیشه خیلی بی خیال به نظر میومد یادش بود خیلی خوشحال شده بودم ، سامان با خوشحالی گفت : من واست شیرینی هم پختم .. از اون شیرینی ها که از مامان بزرگم یاد گرفته بودم ، دیگه حضمش زیادی واسم سخت شده بود و بعد که جعبه ی بزرگتری به دستم داد از شدت هیجان در آغوشش فرو رفتم و ازش تشکر کردم ، بعد کادو هامو که یه خرس چاقالو با لباس قرمز و یه ساعت مچی گرون قیمت بود رو باز کردم و کیک و شیرینی خوردیم و کلی خندیدیم و بعد سامان تلویزیون رو روشن کرد و کنارم روی مبل نشست .. هوا کم کم تاریک شده بود و برف شدت بیشتری گرفته بود و من تا به حال هیچ وفت اینقدر نزدیک به سامان و تنها باهاش نبودم ، کمی دلم شور می زد و استرس داشتم . اون شب سامان تو اوج خودش بود و خیلی بهم ابراز علاقه می کرد یکی از سی دی هایی که روی میز بود رو توی دستگاه قرار داد و گفت : همیشه دوست داشتم باهات فیلم ببینم ..
نگاهی به ساعت مچی جدیدم کردم و گفتم : سامان ساعت 9 شبه .. تا بریم می شه 10 ، فکر کنم بهتره بریم ..
سامان اخماش تو هم رفت و گفت : زنگ بزن بگو دوستام واسم تولد گرفتن و دیر تر میام ..
با ناراحتی گفتم : اما سامان ... دیگه از 10:30 دیر تر نمی تونم برم .
سامان گفت : باشه .. 10 از اینجا می ریم ..
راضی م کرده بود . با هم یه فیلم ترسناک دیدیم و سامان چند بار سعی کرد در آغوشم بگیره و من خیلی تمایل نشون ندادم در حالیکه تمام وجودم نیاز بود ، اونقدر غرق در فیلم شده بودم که وقتی به خودم اومدم ساعت یه ربع به یازده بود . با عجله از جام پریدم و گفتم : سامان بریم خیلی دیرم شد .. و به طرف پنجره رفتم و با دیدن محوطه ی باغ تا نیمه های طول درختان کوتاه کاج برف نشسته بود جیغ کشیدم سهیل هم مثه من تعجب کرد حدود نیم متر برف روی زمین بود من خیلی هیجان زده شده بودم چون ی دونستم که نمی تونیم با ان وضعیت به خونه برگردیم و وقتی با مامان تماس گرفتم و موضوع رو گفتم بهم گفت که به بابا و بابک می گه من شب خونه پریسا می مونم و خیلی تاکید کرد که مواظب خودم باشم البته مامان خیلی نگران بود که قرار بود شب رو با دوست پسرم بگذرونم اما این نگرانی ش در حالی بود که من به دروغ گفتم که سرایدارشون که یه خانوم و آقای مُسن هستن هم حضور دارن . و من اینو گفته بودم که خیلی نگرانم نشن و سامان خیلی ازم عذرت خواهی کرد چون من خیلی گریه کرده بودم و سامان گفت : خوب شد شام هم گرفته بودم ..
بعد از اینکه شام خوردیم سامان همه ی توانشو به کار گرفت و بالاخره با اون زبون جادویی ش از دلم در آورد .. تا ساعت ها هر دو کنار پنجره ایستاده بودیم و به بارش تند دونه های بزرگ برف نگاه می کردیم و سامان قربون صدقه م می رفت کم کم هوای داخل اتاق سرد تر می شد و وقتی نگاه کردیم دیدیم که بخاری خاموش شده و بعد از کلی تلاش سامان فهمید که نفت تموم شده و دیگه نفت نداریم .
هوا اونقدر سرد شده بود که من روی مبل مچاله شده بودم و سامان با دو تا پتو ی بزرگ که از داخل کمد پیدا کرده بود به طرفم اومد و پتویی رو به سمتم گرفت و هر دو در کنار هم نشسته بودیم و به شدت پتو هامون رو در آغوش داشتیم و با هم حرف می زدیم تا اینکه کم کم اونقدر هوا سرد شد که دندونام حتی یه لحظه هم روی هم بند نمی شد سامان به آرومی پتو رو از دورم باز کرد و منو داخل آغوش گرمش کشید و من می لرزیدم از اینکه هنوز سردم بود و از اینکه در آغوش اون بودم کمی بعد زیر دو پتو و در آغوش گرم سامان احساس گرما کردم ، به طرف سامان چرخیدم تا ازش تشکر کنم اما قبل از اینکه بتونم حرفی بزنم به خاطر فاصله ی خیلی کمی که با هم داشتیم لب هام روی لبهاش کشیده شد و بدون اینکه خودمم بفهمم هر دو همزمان لب های همو بوس*دیم .. اون اولین تجربه ی من بود و قلبم رو به شدت لرزوند ، بعد از اون بو**ه به خواب فرو رفتم و سامان هم تا صبح در آغوشم گرفت ، همیشه فکر می کردم اون شب بهترین شب زندگی م بوده و متاسفانه هنوز هم همون فکر رو می کردم ... "
سرم رو از زیر پتو بیرون آوردم و نگاهم افتاد به خرس چاقالوم ، برش داشتم و در آغوش گرفتم و با بغض گفتم : سامان ... چرا تو رو اینقدر دوست داشتم ؟؟ چرا لعنتی ؟
فصل چهارم
نگاهم از پنجره به بیرون بود ، بارون پاییزی به شدت بارش گرفته بود و تمام کوچه از گریه ی ابرها خیس بود منم سرم از گریه های شب گذشته هنوز درد می کرد و حس می کردم سرما هم خوردم ، کلاه سویی شرتم رو روی سرم کشیدم و پنجره رو باز کردم و تا نیمه به بیرون خم شدم و کف دستم رو زیر بارش قطرات درشت بارون گرفتم و در عرض چند ثانیه دستم پر شد و من تند تند شروع کردم به گفتن آرزوهام.. بعد هم خنده م گرفت . همیشه از بچگی با خودم فکر می کردم اگه وقتی بارون میاد اولین قطه ی بارون رو تو دستت بگیری آرزوت بر آورده می شه .. البته وقتی اولین قطره بارون رو از دست می دادم یه تبصره هم واسه خودم داشتم و اونم این بود که بعدش هم هرچقدر قطره بارون رو بتونی کف دستت جمع کنی به همون اندازه که قطره بارون تو دستت جمع شده آرزوهات بر آورده می شه ، بماند که همیشه چند تا آرزو بیشتر هم می گفتم تا اگه یه وقت بیشتر تو دستم قطره بوده از دست نداده باشمش ..
اون روز ساعت 10 کلاس داشتم واسه همین نفسی راحت کشیدم و رفتم پایین تا صبحانه بخورم ، مامان و بابک تو آشپزخونه بودن و بابک دور میز ناهارخوری نشسته بود و در حال صبحانه خوردن بود ، مامان هم با دقت مشغول بسته بندی سالاد الویه ای که از شام دیشب باقی مونده بود، بود . برای خودم چای ریختم و دور میز نشستم اما تا خواستم لقمه ای بگیرم بابک با بد جنسی ظرف خامه رو برداشت و گفت : این مال منه ، اگه می خوای برو واسه خودت بردار ..
خشن نگاهش کردم و گفتم : تو از اینکه منو اذیت می کنی چه لذتی می بری ؟؟
نگاهم کرد و گفت : با حاله دیگه ..
دهن کجی کردم و گفتم : نخیر اصلا هم باحال نیست ..
بعد از خوردن صبحانه ای که به خاطر وجود بابک با بدبختی موفق به انجامش شدم مامان گفت : واسه ناهار امروزت سالاد الویه گذاشتم ببر ، اینقدر ناهار بیرون رو نخور ..
پریدم گونه شو بوسیدم و گفتم : من عاشق این مامان خوشگل خودمم ..
بابک با یه اَعععععع بلند که یعنی حالش بد شده بود از آشپزخونه رفت بیرون و من و مامان با هم خندیدیم .. تا وقتی که برای رفتن حاضر بشم با مامان حرف می زدم و بعد هم که پریسا بهم زنگ زد رفتم و تند تند حاضر شدم ، هنوزم بارون می بارید . قبل از رفتن خرس جونمو بوس کردم و بعد رفتم ..
پریسا زیر چترش منتظرم ایستاده بود ، حالا جا داره یه سوال بپرسم ، حدس بزنین چترش چه رنگی بود ؟؟ کاملا مشخصه که چترش سفید یا مشکی نبود ، حدس شما کاملا درسته چتر پر پری جونم صورتی بود . وقتی توی ماشین نشست گفتم : پریسا می دونی چه جوری می شه تو رو تنبیه کرد ؟
با تعجب گفت : نه ... واسه چی؟؟ مگه من کار بدی کردم ؟؟
با خنده گفتم : نه کلا ، اگه قرار باشه تنبیهت کنن ..
پریسا گفت : خب چه جوری ؟؟
به طرفش چرخیدم و گفتم : اینکه بگن دیگه حق نداری چیزای صورتی بخری ..
همون طور که می خندید زد تو سرم و گفت : بهت یاد ندادن دوستاتو مسخره نکنی ..?
خودمو لوس کردم و با یه قیافه ی مظلوم و معصومانه گفتم : نه ، تو یاد می دی ؟؟ ..
بعد یه هو یادم اومد که دیشب سامان بهم زنگ زده و خیلی زود جریان های دیشب رو براش تعریف کردم و اون هم گفت که خیلی کار خوبی کردم که اینجوری جواب سامان رو دادم .. اما بعد که دید خیلی توی خودمم ، گفت : نیکا .. هنوز دوستش داری ؟
سرمو تکون دادم و گفتم : نه ، من دوستش ندارم پری .. ولی خیلی دلم می خواد یه بار دیگه ببینمش ، می دونی .. نمی تونم انکار کنم که دلم براش تنگ شده ..
وقتی به دانشگاه رسیدیم و با هم به سمت کلاس می رفتیم ، گفتم : پری .. میای نریم کلاس ؟؟
با تعجب گفت : چرا نریم ؟؟
مظلومانه گفتم : بریم تو سلف بشینیم ، نسکافه و کیک هم مهمونت می کنم .. یه کم که برات درد و دل کردم و احتمالا تو آخرش کلی قربونت برم و این جور چیزا گفتی و من حالم بهتر شد اس ام اس می دیم به کیانا می گیم کلاس رو دو در کنه اونم بیاد پیشمون ، بعدش کلی می خندیم سه تایی ..
اهمیتی نداد که تو محوطه دانشگاهیم و با شدت بغلم کرد و گفت : قربونت بشم من .. آره که می ریم سلف !
و بعد راهمونو کج کردیم و رفتیم تو سلف نشستیم که مثه همیشه شلوغ بود ، نسکافه و کیک شکلاتی گرفتم و برگشتم پیش پریسا که دیدم داره با دختر بغل دستیش صحبت می کنه ، کنارش نشستم و سرمو با موبایلش بند کردم تا صحبتش تموم شد بعد از چند ثانیه به طرفم چرخید و گفت : نیکا .. بچه ها می گن یه تور دانشجویی گذاشتن ، یکی از آبشارهای اطراف شهر .. اسمشو یادم رفت .. پایه ای بریم ؟؟
با ذوق گفتم : خودت چی فکر می کنی ؟؟
خندید و گفت : نو که کلا پایه ای ... خیلی وقته از این جور اردو ها نرفتیم ..
با بغض گفتم : دفعه آخری که رفتیم ، سامان با من اومد .. یادته ؟؟
با شیطنت گفت : آرمان هم با من بود ..
زدم تو سرش و گفتم : خاک تو سرت که مخ همون آرمان رو نتونستی بزنی .
زبون درازی کرد و گفت : نیکا جونم آرمان قبلا زن داشت .. زنشو طلاق داده بود .. اگه باهاش دوست می شدم و رابطه مون به یه جایی می رسید عمرا مامان من می ذاشت زنش بشم ..
سری تکون دادم و گفتم : عاقلانه س .. ولی تو اون مدت تو عاشقش شده بودی .
کمی ناراحت شد و گفت : بازم عاشق می شم خب...
بعد از چند لحظه هم گفت : آرمان رو دوست داشتم ، شاید اصلا عاشقش بودم اما مهم ترین دلیلی که ازش گذشتم این نبود که زن داشت ، این بود که آرمان پسر محکمی نبود ، نمی دونم چطور بگم ، نمی شد بهش اعتماد کرد ..
دست روی شونه ش گذاشتم و گفتم : من دیگه حوصله ندارم فاز غم داشته باشیم ، بی خیال اینکه می خواستم درد و دل کنم و یه نسکافه و کیک هم به ضررم شد .. زنگ بزن بگو کیانا هم بیاد ..
پریسا که می خندید گفت : دیوونه اینارو جلو من می گی من می شناسمت ولی بقیه بشنون فکر می کنن تو خسیسی ها ..
شونه ای بالا انداختم و گفتم : اونا هم کی شناسن کم کم ..
قبل از اینکه کیانا بیاد برام یه اس ام اس اومد که با پریسا با هم خوندیمش ، از کاوه بود و نوشته بود : نیکا ؟ چرا کلاس نیومدی ؟ نکنه خواب موندی ؟ دیشب گفتم زود تر بری خونه که 9 شب بخوابی ها ، گوش نکردی!
با پریسا خندیدم و پریسا گفت : از کاوه خوشت میاد ؟
زل زدم تو چشماش و گفتم : نه ..
و در جواب کاوه اس ام اس زدم : نه بابا خواب نموندم ، دانشگاهم . فقط کلاس نیومدم ، یه کم با پریسا خلوت کردم.
و کاوه خیلی زود جواب داد : منو بگو صبح روز بارونی به انگیزه ی کی اومدم دانشگاه !
اس ام ا رو با هیجان یه پریسا نشون دادم و گفتم : منظورش چیه پریسا ؟ جز اینکه عاشقم شده چیز دیگه ای میی تونه باشه ؟؟
پریسا خندید گفت : نه بابا .. حالا هیجان زده نشو ..
و من بدون توجه به پریسا به کاوه اس ام اس دادم : آقا گاوه .. مگه قرار نبود با من لاس نزنی ؟؟
تو همین لحظه کیانا رسید و با انرژی کنارمون نشست و از چند تا اتفاقی که تو کلاس افتاده بود حرف زد و بعد گفت : نیکا این کاوه فکر کنم خیلی عاشقت شده .. همه ش به من نگاه می کرد ببینه تو اومدی یا نه !
خندیدم و گفتم : آره اس ام اس هم داد ..
تو همین لحظه گوشی م به صدا در اوم ، اس ام اس رو باز کردم ، کاوه نوشته بود : خودت اصرار داری باهات لاس بزنم ، راستی می گن بچه ها یه تور گذاشتن .. شما ها دوست دارین بیاین ؟
قبلا از اینکه اصلا با پریسا و کیانا در میون بذارم جواب دادم : آره اتفاقا الان یکی بهمون گفت و ما هم قرار شد بریم اما اگه تو هم می ری که من لغو کنم .
اس ام اس زد : آره پس بی زحمت همین کارو بکن :دی
من که انتظار داشتم در جوابم اصرار کنه که بریم و حسابی پیش خودم ضایع شدم اس ام اس زدم : درستو گوش کن بچه پر رو ..
بعد از تموم شدن کلاس هم به اصرار من رفتیم تو محوطه ، بارون هم بند اومده بود .. از دور هم سهیل و کاوه رو دیدم که دارن به سمتون میان وقتی رسیدن همه سلام و احوالپرسی کردیم اما من و سهیل اصلا سعی کردیم همو نبینیم , البته به نظر خودم اون می خواست سلام کنه که وقتی من رومو برگردوندم اونم چیزی نگفت .. پس در کمال صداقت فکر کنم تقصیر خودم بود .. تازه عجب رویی داشتم . ناراحت شده بودم . من این جوریم دیگه ، بابک می گه اخلاقات فضاییه . بعضی وقتا فرشته ای بعضی وقتا خیلی گندی ..
همین جوری که ایستاده بودیم و درباره ی تور که روز جمعه بود حرف می زدیم یکی دو تا دیگه از بچه های کلاس که دو تا دختر که یکی شمالی بود و اسمش سارا بود و اون یکی شیوا نام داشت و چهار تا از پسر های کلاس که فقط می دونستم اسم هاشون فرزاد و نیما و شایان و بهداد بود هم به جمعمون اضافه شدن و می گفتن که بهتره همه با هم بریم و خوش می گذره و بهداد می گفت قبلا اون جا رفته و جای خیلی با صفایی هست و نیما پرسید : من می تونم نامزدمو با خودم بیارم ؟ کسی خبر داره ؟
شایان گفت : دوست پسر یا دوست دخترتونم اگه بخواین می تونین بیارین ، چون تور رو بچه ها گذاشتن و به دانشگاه مربوط نیست .
سهیل گفت : محدودیت سنی که نداره ؟؟
همه خندیدن و شایان گفت : نه .. نه .. همه می تونن بیان .
و در کمال نا باوری شنیدم که سهیل گفت : پس خانوم امیری هم می تونه بیاد ..
با شنیدن فامیلم از سهیل با خشم نگاهش کردم و گفتم : شما نگران خودت باش ..
وبعد با لبخند مسخره ای از شایان پرسیدم : اونایی که عقب افتاده ی ذهنی باشن می تونن بیان ؟؟
بچه ها خندیدن و سهیل با عصبانیت نگاهم کرد چیزی نگفت فقط از اون لبخندای زشتش بهم زد که تو دلم خالی شد!
وقتی با بچه ها کلی نقشه ریختیم و اسم هامونو به نیما دادیم تا به مسئول تور بده واسه ثبت نام از هم خداحافظی می کردیم که در یه لحظه کیانا جیغ کشید و تا به خودم اومدم دیدم تمام لباسهام خیس شده و همه بچه ها به غیر از پریسا خندیدن . فرصت نشد وضعیت کاوه رو چک کنم و با عجله چرخیدم و دیدم که سهیل گفت : تقصیر خودته زیر درخت ایستادی ، منم کاملا اتفاقی به درخت خوردم ..
بچه ها می خندیدن و من حس کردم لرز گرفتم و حس کردم چقدر زشت شدم با حرص گفتم : حق هم داری تو باید از تو باغچه ها حرکت کنی نه اینکه عقب افتاده ای .. طبیعیه ..
خندید و بچه ها هم خندیدن و این خیلی برام گرون تموم شد ، حدس می زدم آرایشم به هم ریخته . لعنتی مگه چقدر آب می تونه روی برگا جمع بشه که من اینطوری خیس بشم . تو همین لحظه کاوه با اخمی جلو اومد و خیلی مصمم چند تا دستمال کاغذی که روش قلبای صورتی داشت رو بهم داد و گفت : صورتتو تمیز کن ..
بغض داشتم ، بابک فکر می کرد من خیلی با جنبه ام .. اما من جنبه ی این جور شوخی رو نداشتم .. باید به بابک می گفتم تو این زمینه ها هم باهام کار کنه .. همیشه از خیس شدن بدم میومد ، پریسا بهم آینه جیبی شو داد و کاوه بلافاصله آینه رو برام گرفت و من با بغض و چهره ای گرفته صورتم رو تمیز کردم و بد از اون بچه ها خدافظی کردن و رفتن و کاوه خیلی آروم که بقیه نشنون گفت : نیکا ، ناراحت نباش ..
خندیدم و گفتم : نه ، من ناراحت نیستم .
بعد به طرف سهیل چرحیدم و گفتم : بهتره یه فکری به حال بیماری ت بکنی ، همه مثه من نیستن که ملاحظه تو بکنن..سهیل خنده ی احمقانه ای کرد و گفت : حرصی شدی ؟؟
ادایی در آوردم و گفتم : معلومه که نه ..
بعد رو به پریسا و کیانا گفتم : من می رم خونه لباسامو عوض می کنم و واسه کلاس بعد بر می گردم .
کاوه خیلی زود گفت : من می برمت نیکا ..
لبخندی از روی احترام زدم و بر خلاف خواسته ی قلبی م گفتم : نه ممنون .. من خودم می رم ..
کاوه در کنارم راه افتاد و گفت : خودم می برمت ..
پر غرور به سهیل نگاه کردم و برای یه لحظه حس کردم ناراحت و عصبانیه اما خیلی زود چهره ش تغییر کرد و اون غرور و بی رحمی همیشگی ش نمایان شد جوری که احساس کردم اصلا ناراحت نبوده و من دچار توهم شدم اما با این حساب با لبخندی فاتحانه از بچه ها جدا شدیم و همین طور تا به ماشین کاوه برسیم ، سکوت کرده بودیم .. وقتی توی ماششین نشستیم عطسه کردم و کاوه با اخم بخاری ماشین رو روشن کرد . راستش خیلی خوب بود که با اون اومدم چون بخاری خودم گرمای ماین اونو نداشت . کاوه گفت : متاسفم ..
لبخندی زدم و گفتم : چرا تو ؟؟
با ناراحتی گفت : حتما سرما خوردی ..
آب بینی م رو بالا کشیدم و گفتم : ازت ممنونم کاوه ..
از اینکه خیلی اسمشو صمیمی صدا زدم کمی مکث کرد و بعد گفت : من کاری نکردم ..
لبخندی زدم و گفتم : مثه یه دوست خوب ازم حمایت کردی .. خیلی احساس خوبی بود ..
بعد با شیطنت گفتم : از تو بعید بود ..
زیر لب گفت : هر کارت هم بکنن تو بچه پر رویی و درست هم نمی شی ..
با پر رویی گفتم : آره اتفاقا این مسئله ایه که همیشه با داداشم در موردش بحث می کنیم ..
لبخند کجی زد و گفت : کم نیاری شما ..
وقتی رسیدیم خونه و من رفتم و لباسامو عوض کردم فقط مامان خونه بود که قضیه رو براش تعریف کردم و بعد هم برگشتم پیش کاوه ، کاوه نگاهی بهم کرد و گفت : این سویی شرت چقدر بهت میاد ..
خندیدم و گفتم : واقعا ؟؟
با لبخندی گفت : آره خیلی .. ولی خیلی خودتو نگیر چون کلا من از تو سر ترم فرفری ..
با ناراحتی گفتم : واقعا اینقدر موهای من آزار دهنده س که همه بهش گیر می دن ؟
لبخندی زد و گفت : تو که بی جنبه نبودی ؟
با لودگی گفتم : راستی کیو با خودت میاری اردو ؟
بدون اینکه حتی نگاهم کنه ، گفت : ویدا ..
من که از تعجب نتونستم چیزی بگم و وقتی کاوه دید حرفی نمی زنم گفت : تو کیو میاری ؟؟
زمزمه کردم : هیچ کسو .. البته اگه سامان اجازه نده تنها بیام ،مجبورم بیارمش .
نگاه خاصی بهم کرد و می دونم که حس کرد شاید سامان دوست پسرم یا نامزدمه . و من خیلی خوشحال شدم .
*********************
صبح با کمی استرس و هیجان لباس پوشیدم ، خودمم دقیقا نمی دونم چرا اونقدر استرس داشتم و اونقدر حساسیت به خرج می دادم ، روی شلوار جین تیره م مانتوی سورمه ای رنگی پوشیدم و جلیقه ی قهوه ای سوخته ای هم روش به تن کردم و با یه شال ساده و کیف کوله پشتی خوشگلم که روش یه عروسک با چهره ی فضایی و احمقانه بود که خیلی وقت پیش توسط سامان جونم روی کیفم وصل شده بود تیپم کامل شد ..
نگاهی کارشناسانه یه عروسک کردم و فکر کردم این کارا یه کمی بیشتر به پریسا می خوره تا من و خواستم عروسک رو از رو کیف بکنم که دلم نیومد چون خاطره ی اون روزی که سامان با محبت عروسک و با یه سنجاق به کیفم وصل کرد برام خیلی قشنگ بود .. دلم نیومد تنها باقی مونده های سامان رو از زندگی م پاک کنم .. همین جوری هم می تونستم در صلح باهاشون کنار بیام ، حتما نیازی نبود از بین ببرمشون ..
آرایش ملایم و دخترانه ای کردم و عطر خوش بویی که خودم خیلی دوستش داشتم و برام اصلا اهمیتی نداشت اگه کسی خوشش نمیومد ، رو زدم . تو همین لحظه بابک در اتاقم رو باز کرد و تو اتاق سرک کشید و گفت : منتظرما نیکا .. زود باش دیگه !
گفتم : من حاضرم داداشی ..
و بعد هم به پریسا زنگ زدم و گفتم آماده باشه . با بابک رفتیم دنبال پریسا و بعد بابک رسوندمون محلی که قرار بود همه اونجا جمع بشیم تا بعد بریم . وقتی ما رسیدیم هنوز خیلی کسی نیومده بود فقط سارا رو دیدیم که اومد پیشمون و گفت : چرا هیچ کس از بچه ها نیومده ؟ نکنه لغو شده و ما بی خبریم ؟
پریسا خندید و گفت : اگه کنسل بشه که اول به ما خبر می دن ..
تو همین لحظه دیدم کیانا با یه پسر قد بلند و خوش لباس نزدیک شد و بعد از سلام و احوالپرسی گفت : معرفی می کنم .. دوستام پریسا و نیکا و سارا .. ، و دوست پسرم بنیامین .
بنیامین لبخند پر احترامی زد و گفت : خوشبختم خانوما ..
ما هم مودبانه جواب دادیم و بعد کیانا اومد و زیر گوشش گفتم : از دوست پسرت نگفته بودی ..
خنده ی ریزی کرد و گفت : حالا چطور پسری به نظر میاد..
لپشو کشیدک و گفتم : از تو که سره ..
خندید و رفت پیش بنیامین ، نسبت به پسرایی که تا حالا باهاشون برخورد داشتم به نظرم پسری آروم و کمی خجالتی بود . همه ش اطراف رو نگاه می کردم ، یه جورایی منتظر بودم کاوه رو ببینم ، می ترسدم یه وقت به شوخی ویدا رو با خودش بیاره ، کمی بعد شایان و نیما و بهداد با هم رسیدن و من کم کم تو این فکر بودم که یه زنگ به کاوه بزنم که سارا گفت : کاوه و سهیل هم اومدن ..
من یه نفس راحت کشیدم و موهامو از تو صورتم کنار زدم وقتی نزدیک رسیدن بعد از سلام و احوالپرسی کاوه چشمکی بهم زد و همون چشمک یواشکی کلی هیجان زده م کرد و تو دلم کارخونه قند آب کردن اما انگار اون چشمک خیلی هم یواشکی نبود چون همون لحظه تا چشمم به طور اتفاقی به سهیل افتاد دیدم که داره خشمگین نگاهم می کنه و تا متوجه شد نگاهم بهش افتاده لبخندی ساختگی زد و منو تو فکر فرو برد ...
اتوبوس آماده ی رفتن بود و لیدر اسم هامونو می خوند ، سارا با نگرانی گفت : شیوا هنور نیومده ..
بهداد خندید و گفت : نگران نباش سارا ، اومدن ..
سارا با تعجب گفت : اومدن ؟؟
بعد نگاهمون افتاد به شیوا و فرزاد که با هم به سمت ما میومدن و می خندیدن . وقتی هم که بهمون رسیدن بعد از یه سلام و احوالپرسی کوتاه نیما گفت : خب اینا هم که اومدن بریم ته اتوبوس جا بگیریم که همه با هم باشیم ..
بعد دیدم که شیوا اشاره ای نا محسوس به فرزاد کرد و بعد فرزاد تک سرفه ای کرد و گفت : اوهوم .. بچه ها قبل از رفتن یه چیزی می خواستم بگم ..
همه به طرفش چرخیدن و فرزاد با لبخندی گفت : اووومم .. چیزه .. من و شیوا ... یعنی ما .. ما تصمیم گرفتیم که با هم باشیم ..
بچه ها با هم شروع کردن به خندیدن و دست زدن و تبریک گفتن بهشون ، شیوا که کمی خجالت می کشید گفت : دلمون می خواست شما هم در جریان باشین ..
فرزاد با محبت نگاهی به شیوا کرد و تو همین لحظه بهداد گفت : شیرینی شو کی می دین پس ؟؟
فرزاد با هیجان گفت : فردا بعد از کلاس استاد عظیمی همه تون ناهار مهمون شیوا ..
شیوا اخم کرد ضربه ای به پهلوی فرزاد زد و گفت : مهمون فرزاد ..
فرزاد خندید و چیزی نگفت و بعد رفتیم و همگی دو سه ردیف آخر اتوبوس جای گرفتیم . اونجا دو سه تا از دوستای سارا و شیوا هم به ما ملحق شدن که من همیشه سر کلاس هم که می دیدمشون خیلی ازشون خوشم نمی اومد . یه جورایی مثه ما نبودن . سه تا دختر بودن به اسم های شادی و نیلوفر و ترانه که با یه حرکت سریع ردیف آخر جایی که کاوه با زیرکی برای من و پریسا خالی گذاشته بود رو پر کردن و به زور تو همون جایی که برای دو نفر اندازه بود ، سه نفری نشستن . من و پریسا هم صندلی جلوی کیانا و بنیامین با فاصله ی سه ردیف از آقا گاوه جونم نشستیم .
پریسا که دید ناراحت شدم گونه مو کشید و گفت : کاوه فقط تو رو دوست داره ..
با اخم گفتم : می تونست بگه اونجا جای ماست ..
کیانا از عقب سرشو جلو آورد و گفت : پفک می خورین ؟؟
لبخندی زدم و گفتم : داریم ..
خودشو لوس کرد و گفت : از این پفک خوشمزه خوشمزه هایی که بنیامین جونم خریده که ندارین ، پس بردارین ..
و بعد بست پفک رو جلو گرفت تا برداریم پریسا چشمکی زد و ما هم کلی پفک برداشتیم و بعد پریسا گفت : ما هم اتفاقا از همینا داریم ..
کیانا وقتی بسته رو برد عقب با اعتراض گفت : همه شو برداشتین که ... خودمون چی بخوریم ؟؟
بنیامین خندید و کیانا گفت : ببین بنیامین از الان با این دو تا آشنا شو ، دو تا خرس گرسنه ..
خندیدیم و پریسا به عقب چرخید و گفت : نذار دهنم باز بشه ها ..
کیانا زبون درازی کرد و گفت : من همه چیز رو به بنیامین می گم ..
با خونسردی گفتم : می دونه بعد از خوردن غذا و نوشابه دوس داری چی کار کنی ؟؟
کیانا خندید و در حالیکه گوشای بنیامین رو می گرفت ، گفت : آره می دونه دوس دارم آروغ بزنم ..
بنیامین با شدت خندید و گفت : شنیدم ، اما هیچ وقتم که نکردی این کارو ..
کیانا با پررویی گفت : چیه ؟؟ نکنه دوس داری ؟؟ حالا من یه شوخی می کنم ..
هر چهارتامون خندیدیم و حس کردم بنیامین خیلی آروم تر و خوب تر از اون چیزیه که تو برخورد اول حس کردم . گوشی م لرزید و دیدم کاوه اس ام اس داد : پس آقا سامانتون اجازه دادن تنها بیاین ؟؟
با اینکه خیلی دلم می خواست جواب بدم . اما از اینکه اون عقب با اون سه تا دخترا نشسته بود و هیچ تلاشی نکرد تا ما جای خودمون رو حفظ کنیم ناراحت بودم و جواب هم ندادم تو همین لحظه پریسا گفت : چرا جواب نمی دی ؟
نگاهی بهش کردم و گفتم : حوصله ندارم ..
پریسا گفت : بابا جواب می دادی ، منم سرم گرم می شد ..
گوشی مو دادم بهش و گفتم : بیا با سلیقه خودت جوابشو بده ..
پریسا خندید و گفت : آره خیلی خوبه .. بعد گوشی شو داد به من و گفت : بیا تو هم بازی کن ..
صدای خنده های دخترا از عقب به گوشم رسید ، دست خودم نبود که به عقب چرخیدم و دیدم که کاوه داره همراه اون سه تا می خنده و نگاهم با نا امیدی رو سهیل لغزید ، برای یه لحظه نگاهم تو نگاهش قفل شد .. از اون فاصله داشت نگاهم می کرد و وقتی متوجه شد مچش رو گرفتم به طرف شیشه چرخید و به بیرون خیره شد ..
قلبم می لرزید .. مثه اون شبی که سامان برای اولین بار منو بوسید .. مثه بارهای بعدش که اون بوسه تکرار شد ... برای چند دقیقه حتی نتونستم به کاوه فکر کنم که چرا با اون دختر ها می خندید .. نتونستم تو دلم ازش ناراحت بشم . چون اون تصویر تو ذهنم تکرار می شد ..
یعنی باید اعتراف کنم .. اون تصویر رو بار ها و بارها تکرار می کردم تا نتونم هیچ وقت فراموشش کنم ...
برای چندمین بار از گوشه ی چشم سعی کردم وضعیت آخرین نفر رو بسنجم ، هم چنان مثه بیشتر دفعاتی که نگاهش کرده بودم ساکت و مغرور چشم به نمای بیرون اتوبوس داشت ، موهای وحشی مشکی ش طبق آخرین مدل های موی مردونه ی اسپرت به طرف چپ خم شده بود و همین فرق کج مدل دار چهره شو در حین مغرور بودن ، معصومانه می کرد .. خودم هنوز نمی دونستم چرا زیر نظر گرفتمش ؟ شاید به خاطر این بود که خیلی تعجب کردم که کسی مثه سهیل که از من تنفر داره و فقط تنها کاری که می تونه باهام داشته باشه اذیت کردنمه چرا بهم زل زده بود ؟ اونم با اون حالت خاص ؟؟
پریسا ضربه ای بهم زد وگفت : بیا گوشی تو جمع کن ..
نگاهش کردم و گفتم : چه گندی زدی ؟؟
زد زیر خنده و گفت : داشتیم اس ام اسی اون سه تا رو مسخره می کردیم ..
با اخم گفتم : خب تو بیخود کردی ، الان فکر می کنه من حسودی م شده .
پریسا لبخندی خنده دار زد و گفت : واقعا فکر می کنی نفهمید من دارم بهش اس ام اس می دم ؟؟
قلبم ریخت با خشونت گفتم : فهمید ؟؟
پریسا زد تو سرم و گفت : نخیر ..
کیانای ریزه میزه از بین دو تا صندلی خودشو جلو کشید و گفت : چی شده ؟ چرا هم دیگه رو می زنین ؟؟
پریسا با جالت مخصوص دخترانه ای گفت : نه عزیزم همو نمی زنیم نگران نباش ..
کیانا که می دونستم خیلی دوستمون داره اما پریسا رو یه کم بیشتر با لوندی خودشو جلوتر کشید و تند لپ پریسا رو بوسید و با چشمکی که به من می زد عقب رفت و بعد صداش اومد : نیکایی خیلی خاطرتو می خوام ..
کم کم که اتوبوس وارد جاده شد بچه ها هم از رو صندلی ها بلند شدن و با صدای شاد موسیقی حرکات موزون انجام می دادن . یکی از پسرای کلاسمون که اسمش دامون یود به زور بچه ها رو می برد وسط ، بدون استثنا ..
وقتی به ما رسید لبخندی زد و گفت : دیگه با زبون خوش پاشین .. نذارین به زور متوسل شم ..
خندیدم و گفتم : رقصیدنش که مسئله ای نیست ، ولی آخه اینجا که جا نیست ..
چشمکی زد و گفت : شما ها سر جا تون برقصین ..
چیزی نگذشته بود که بچه ها ریختن وسط و من و پریسا و کیانا هم شزوع کردیم جیغ کشیدن و سوت زدن و بلند بلند با موزیک خوندن . کلا نقش مجلس گرم کن داشتیم همیشه .. بعد بنیامین هم قاطی مون شد و گروهمون تکمیل شد وقتی بچه ها به زور فرزاد و شیوا رو بلند می کردن همه با هم براشون بادا بادا مبارک بادا می خوندیم .. فرزاد بعد از اینکه کمی با شیوا رقصید گفت : ما فعلا با هم دوست شدیم ، شما عروس دومادمونم کردین ؟
و شیوا با لبخندی از بین جمع روی صندلی دو نفره کشیدش و چیزی در گوشش گفت .
کاوه هم وسط می رقصید و چند باری هم مشاهده شد که با شادی و نیلوفر رقصید ، البته سهیل هم ناپرهیزی کرد و کمی مفتخرمون کرد با رقصش و اونم با یکی دو تا دختر که طی مشاهدات دقیق خودم یکی شون ترانه و یکی شادی بود و یه دختر دیگه هم بود که از بچه های کلاس خودمون نبود و من بار اول بود که می دیدمش و با اون بیشتر از همه رقصید و اون جور که فهمیدم اسمش شهره بود ..
تا به خودمون اومدیم رسیده بودیم به مقصد ، البته یه ساعت و نیم تو مسیر بودیم که خب چون خوش گذشت خیلی برامون زود گذشت . وقتی از اتوبوس پیاده شدیم بنیامین کوله ی خودش و کیانا رو با هم رو کولش انداخت و کیانا زبون درازی با مزه ای به من و پریسا کرد و ما هم مثه بچه ها لبامونو جمع کردیم و بنیامین خیلی جدی گفت : می خواین کوله های شما رو هم بیارم ؟؟
من و پریسا لبخندی با پررویی زدیم و کیانا گفت : نه عزیزم لازم نکرده ، مگه خدای نکرده تو خری که بار های اینارو هم بیاری ؟؟
من و پریسا دوبار بغض کردیم و کیانا خندید و گفت : عشقم ، گول اینا رو نخوری ها .. تو فقط همین دو تا کوله ی خودمونو بیار ..
پریسا به شوخی گفت : حالا هی دوست پسرتو به رخ ما بکش ..
کیانا خندید و گفت : بعله که می کشم ..
بعد هم بازوی بنیامین رو چسبید و زیر گوشش گفت : قربونت بشم من ..
و من و پریسا نگاهی از حسادت به هم کردیم و پریسا دستشو دور شونه م انداخت و گفت : بیا ، شرایط ایجاب می کنه منم قربون تو بشم ..
زیر گوشش خندیدم و گفتم : بعد می گن چرا جوونا هم جنس باز می شن ؟
هولم داد و گفت : هیز سو استفاده گر ..
خندیدم و گفتم : از خداتم باشه ..
کوله ی قرمزشو رو شونه ش جا به جا کرد و نگاه معذبی به در اتوبوس کرد و گفت : کاوه چرا نیومد ؟؟
بدون اینکه بر گردم گفتم : حتما با اون سه کله پوکه ..
کوله مو رو دوشم انداختم و گفتم : بیا بریم تا از بچه ها عقب نموندیم ..
پشت سر کیانا و بنیامین راه افتادیم ، لیدر می گفت تا جایی که می خوایم اتراق کنیم حدود یه ساعت پیاده روی داریم ..
هنوز خیلی نرفته بودیم که صدای کاوه از پشت سرم به گوش رسید ، وقتی صدا نزدیک تر شد پریسا از خاطره ای که تعریف می کرد دست کشید و کاوه گفت : نیکا ؟؟ خانوم امیری ؟؟
به طرفش چرخیدم و کاوه که معلوم بود تا رسیدن به ما رو می دویده ، گفت : چرا نمی شنوی ؟؟ یه ساعته دارم صدات می کنم ..
لبخندی زدم تا فکر نکنه اصلا برام مهم بوده و گفتم : داشتم با پریسا حرف می زدم نشنیدم ..
همون طور که کنارم راه میومد گفت : چر دیگه جواب ندادی ؟ ناراحت شدی ؟؟
گنگ نگاهش کردم و گفتم : چیو جواب ندادم ؟
متعجب گفت : اس ام اس آخرمو ..
همون جوری گنگ نگاهش می کردم که دیدم پریسا داره از پشت سر کاوه بال بال می زنه و زیر لب می گه : تو اتوبوس که به من اس ام اس می داد ،
از حرکات پریسا خنده م گرفته بود ، گفتم : نه بابا ناراحت نشدم ..
کاوه گفت : خب پس واستین بچه ها هم بیان ، با هم بریم ..
خشکم زد .. بچه ها ؟؟ نکنه منظورش اون سه تا کله پوکه ؟؟
پریسا با اشاره گفت : خاک تو سرت ..
کاوه ایستاد و سهیل رو صدا کرد و پریسا زود توضیح داد : تو آخرین اس ام اس گفت ناراحت نمی شی این دخترا با ما باشن ؟ آخه گفتن می خوان با ما بیان ..
با حرص نگاهش کردم و گفتم : الان می گی ؟؟
تا اومد جواب بده کاوه گفت : دارن میان ..
لبخند مذخرفی زدم و گفتم : بعله بعله .. می بینم
وبا چشم و ابرو واسه پریسا خط و نشون می کشیدم .. به چند ثانیه هم نکشید که سهیل به همراه اون سه تا کله پوک به ما رشیدن و نیلوفر که یه جورایی خیلی ساده و احمق و پسر باز به نظر میومد جلو اومد و با صدایی که سعی می کرد جذاب باشه گفت : سلام ... بیاین با هم آشنا شیم . من نیلوفرم ..
بعد دستشو جلوم گرفت . منم دستشو فشردم و گفتم : منم نیکا ..
بعد هم هین کارو با پریسا کرد و بعدد هم اون دوتا ی دیگه خودشونو معرفی کردن و حتی به خودشون زحمت ندادن باهامون دست بدن تمام مدت هم زیر لبی با هم در مورد من و پریسا پچ پچ می کردن . بعد نیلوفر با همون صدای مثلا جذاب به کاوه گفت : اینا از بچه ها ی کلاسمونن ؟؟
پریسا زیر گوشم گفت : آره بابا ... اصلا تا حالا ما رو ندیده سر کلاس .. جون عمه ش ..
سعی کردم خیلی تو بحث ها شرکت نکنم .. البته خیلی هم کنار نکشیدیم که حالشون ازمون به هم بخوره . کیانا و بنیامین هم تو جمع بودن و خیلی ازمون جلو افتاده بودن . به معنای واقعی داشتم از جمعی که توش بودم بالا میاوردم . از شوخی های بی نمک اون سه تا که به نظر من فقط سعی داشتن کاوه و سهیل رو تور کنن . فقط الکی لبخند می زدم و گه گاه یه چیزایی می گفتم ..
تو همین حین سهیل ایستاد تا بند کفششو ببنده و ما ها ازش چند قدمی جلوتر افتادیم و بعد از چند ثانیه دیدم که سهیل در حالیکه داره به مسخره می خنده ، گفت : تو بالاخره چه جوری اومدی ؟؟
نگاهش کردم و گفتم : با منی ؟؟
حق به جانب گفت : آره دیگه .. تو با پارتی بازی اومدی دیگه ..
حاضر به جواب گفتم : البته تو هم همین طوری اومدی.. حالا بذار جلو جمع نگم مشکلت چیه ..
شادی خودشو قاطی کرد و گفت : قضیه چیه ؟
بدون اینکه جواب شادی رو بدم رو به سهیل کردم و منتظر جوابش موندم که با خنده گفت : می گم بچه ای دیگه .. این عروسکه چیه آویزون کردی از کیفت ؟؟
طوری می خندید که بقیه هم خنده شون گرفت و من تو دلم فکر کردم که وقتی عروسک رو ندیدن دارن به چی می خندن ...؟!
ترانه که از همه شون بیشتر رو من و پریسا حساس بود سریع دوید پشت سرمو گفت : بذار ببینمش
و بعد زد زیر خنده گفت : واییی خیلی با مزه س ...
نمی دونم چرا بغض داشتم مخصوصا وقتی دیدم کاوه هم به حرکات جلف ترانه که قیافه شو شبیه عروسک روی کیفم کرده بود می خندید . سهیل با بد جنسی گفت : خب خانوم حاضر جواب ، چی شد ؟ دیگه چیزی نمی گی ؟؟
فقط خدا می دونه اون سه تا چقدر از اینکه من ضایع می شدم ذوق زده بودن ..
نفس عمیقی کشیدم و گفتم : سهیل جان این ادا ها تو در نیار .. نا امید شدم .. الان احساس می کنم با اردوی دبستان اومدم اینجا ..
من منظورم به اون سه تا دخترا و نوع دست انداختن مسخره ی سهیل بود که به عروسکم گیر داده بود ، خب آخه خیلی از دخترا عروسک به کیفشون وصل می کنن .. حالا بزرگتره که باشه ، دلیل نمیشه به اندازه ش بخواد گیر بده ..
اما تو همین لحظه سهیل با خوشحالی گفت : کاملا درست احساس می کنی ، تو الان در حد همون دخترای دبستانی به نظر میای .. مخصوصا از عقب ..
ترانه لپ هاشو باد کرد و دوباره ادای عروسکم رو در آورد و بعد صدای خنده های نخودی شادی و خنده های مثلا جذاب نیلوفر و خنده های پسرانه ای تو گوشم پیچید و تازه بعدشم تو یه غفلت ساده کفشم روی سنگی لغزید و پام پیچ خورد و قبل از اینکه پریسا بتونه با دستی که دراز کزد به سمتن منو بگیره روی زمین افتادم و جای اینکه صدای :" وای خدای من چی شده" و این چیزا بشنوم صدای همون خنده های نخودی و اون خنده های دخترانه به گوشم خورد و تا چشم ها مو باز کردم دیدم که کاوه با مهربونی جلوم نشسته و با آرامش می پرسه : چی شدی ؟؟؟ حالت خوبه ؟ درد نداری ؟؟
قبل از اینکه جوابی بدم صدای ترانه رو شنیدم که گقت : منم بودم بعد این همه ضایع شدن یه کم خودمو لوس می کردم .. و بعد صدای خنده ی ریزش با شادی اومد..
کاوه گفت : نیکا .. می تونی پاشی ؟؟
بغض داشتم دست پریسا رو گرفتم و سعی کردم بلند بشم اما پام تیر کشید و حس کردم قطره ای اشک به گونه م چکید . کاوه با مهربونی بین حرفای پریسا که هیجان زده می گفت : نیکایی اگه چیزی شده بگو ..
دستمال کاغذی (از همون قلب دارا) روی گونه م کشید و گفت : نیکا اگه نمی تونی بلند شی بگو .. چون بقیه همه از ما جلو ترن .. اگه چیزی شده بگیم برگردن ..
پریسا بی طاقت از اینکه جوابشو نمی دادم پاچه ی شلوارم رو باالا کشید و گفت : الهی بمیرم .. تو چرا اینقدر خونی شدی ؟؟
با عصبانیت از صدای خنده های اون سه تا گفتم : چیزی م نیست ..
از کنار شونه های پهن کاوه چشمم افتاد به ترانه که عروسک منو تو دستاش گرفته بود و ادا بازی در میاورد و دوستای لوسش رو میخندوند ..
کاوه که دید نگاهم به عروسکمه بدون هیچ حرفی بلند شد و عروسکمو از اونا با تلخی گرفت و تو این فاصله منم به کمک پریسا ایستادمو کاوه گفت : نیکا ؟ می تونی راه بری ؟؟ مطمئنی ؟؟
سرمو تکون دادم و کاوه گفت : اینم از عروسکت ..
بعد با لبخند خیلی مهربونی عروسک رو از پشت سرم به کیفم وصل کرد و بعد به پریسا که خم شده بود مانتو مو می تکوند تا خاک های روش پاک بشه دستمالی داد و من تو دلم به اون سه تا که تقریبا مرده بودن گفتم : هان ؟؟ چیه ؟؟ سکوت کردین سه تایی تون ؟؟؟ به حسابتون می رسم .. من معمولا به وقتش بلدم تلافی کنم .. الان تا می تونین بخندین ..
کمی بعد همه با هم تو مسیر بودیم و کاوه به اصرار خودش زیر بغلم رو گرفته بود و کمکم می کرد . یعنی به معنای واقعی می تونستم بفهمم که سه تایی شون داشتن آتیش می گرفتن . پریسا هم با چشم و ابرو و حرکات لب جوری بهم اشاره می کرد و با هم می خندیدم که کاوه متوجه نشه .. خلاصه وقتی رسیدیم پیش بقیه که اتراق کرده بودن و علاوه بر زیر اندازایی که انداخته بودن آتیش هم درست کرده بودن . لیدر تا منو دید با کیف کمک های اولیه که من از اول فکر می کردم عجب چیز اضافه ای با خودش آورده به سمتم اومد و اون قسمت پام که خونی شده بود رو باند پیچی کرد و بعد هم بهم یه پاکت آبممیوه داد و رفت روی زیر اندازی که کیانا و بنیامین انداخته بودن نشستیم و کیانا که با نگرانی بوسم می کرد ، گفت : چرا اینقدر به این پسره رو دادی ؟؟
لبخندی زدم و گفتم : از کدوم خبر گذاری شنیدی ؟؟
بنیامین گفت : جدا منم تعجب کردم ..
پریسا با شیطنت گفت : وقتی اون یارو پای تو رو بسته بندی می کرد براش تعریف کردم ..
همه با هم خندیدم و تصمیم گرفتم خیلی با اون سه تا و اون سهیل بد ترکیب رو به رو نشم . خیلی نگذشت که ناهار خوردیم و بعدش همه بچه ها پیشنهاد دادن بازی کنیم .
شادی خودشو انداخت وسط که البته می خواست همه بفهمن یه وقت خدای نکرده لال نیست و گفت : بیاین وسطی بازی کنیم .. هیجانش خیلی زیاده ..
بعضی ها موافقت کردن که تا کاوه گفت : یه بازی می کنیم که همه بتونن بازی کنن ..
منم تند گفتم : پانتومیم بازی کنیم ..
سهیل گفت : خب بچه ها رو که بازی نمی دن تو بشین کنار ..
طبق معمول اون سه تا و چند نفر دیگه خندیدن و من گفتم : اتفاقا بازی مال بچه هاس .. شما پدر بزرگ لازم نیست حرص بخوری . سکته می کنی ..
این بار تعداد بیشتری خندیدن البته منهای اون سه تا جلف کله پوک . بعدشم نیما گفت : خیله خب پس پدر بزرگ که بازی نیست ، کیا موافقن با پانتومیم ؟
که کلا بعد این حرف نیما آفای سهیل خان جلوی تمامی بچه ها دهن گشاد و زشتش رو برای ساعت ها بسته نگه داشت و نمی دونم بسته بودن دهنش چه ارتباطی با قطع شدن خنده های نخودی و دخترانه داشت ؟؟
بقیه ی روز در کمال آرامش و خوشی گذشت و فقط تو راه برگشت بود که دیدم باز سهیل داره بلبل زبونی می کنه و تو یه حرکت انتحاری دوباره سعی کردم بهش یاد آوری کنم که وقتی حرف نمی زنه چقدر می تونه گوگولی باشه . بعد از اینکه رسیدیم کاوه من و پریسا رو به خونه رسوند و من اونقدر خسته بودم که قبل از اینکه یادداشتی تو تقویم رو میزی م بکنم خوابیدم و سعی کردم فکرای خوب بکنم تا خوابای خوب ببینم .. برام یه اس ام اس هم اومد .. صداشو شنیدم اما چون خیلی خسته و بی حال بودم یادم رفت بخونمش .
*************
دفترچه ی خاکستری – سهیل صحت
18 مهر 1390
امروز روز خوبی نبود ، واسه همینم دوست ندارم در موردش چیزی بنویسم . اصلا من نمی دونم چرا به مامان قول دادم هر روز حتی اگه شده یه جمله ، بنویسم ؟ چه فرقی به حال مامان داره ؟ نمی دونم ..
تنها قضیه ی جالب امروز این بود که اون کله فرفری کلی منو خندوند . قبل از کلاس که همه داشتن خودشونو می کشتن درس بخونن سرش تو موبایلش بود . دختره ی بی ادب حتی بهمون سلام هم نکرد . وقتی هم استاد صداش کرد درس جواب بده با پررویی گفت حاضر و بعدشم از خیلی از اونای دیگه که درس خونده بودن بهتر جواب داد . اما اینا نکته ی جالبش نبود .. نکته ش اینه که من فکر می کردم چه کار مهمی با گوشی ش انجام می ده که همیشه سرش تو گوشی شه . اما وقتی بلند شد تا درس جواب بده گوشی شو پشت سرش گرفت و من دیدم که تمام اینم مدت داشته میوه ها رو از وسط نصف می کرده . هنوزم یادش می افتم خنده م می گیره ..
___________
19 مهر 1390
صبح با بابا دعوام شد ، چون با اینکه بهش گفته بودم بیدارم کنه اما یادش رفته بود و بیچاره سارا هم خواب مونده بود و وقتی بیدار شد بدون صبحانه تو اون بارون می خواست بره دبیرستان که خودم بردمش و زودتر هم رفتم دانشگاه با اینکه 8 کلاس داشتم . یه چیزی مرتب میومد تو ذهنم اینکه چرا اون فرفری نیومده بود ؟ دلم واسه اینکه سر به سرش بذارم تنگ شده بود ، یه مدته انگار با هم صلح کردیم و این خیلی کسل کننده س .. واسه همینم امروز وفتی تو محوطه دانشگاه با بچه ها جمع شده بودیم و واسه تور برنامه می ریختیم هوس کردم یه کم اذیتش کنم آخه وقتی هم که اومدم بهش سلام کنم روشو برگردوند و منم فهمیدم که داره با زبون بی زبونی می گه یه کم اذیتم کن . واسه همین یه کم جلو بچه ها اذیتش کردم وقتی جوابمو داد کلی انرژی گرفتم ، موقع خدافظی هم وقتی دیدم با خیال راحت زیر درخت واستاده یه لگد محکم به درخت زدم و خیسش کردم که البته بعدش خیلی پشیمون شدم مثه اون دفعه که نزدیک بود پاشو بشکنم.آخه احساس کردم بغض کرده .. اینجوری که می شه یاد سارا می افتم وقتایی که دعواش می کنم و اون بغض می کنه . امروز دوباره کاوه ی عزیز به داد فرفره رسید و دستمال داد صورتشو خشک کنه حتی وقتی می خواست بره خونه کاوه داوطلب شد که ببره ش . یه جورایی می خواد منو ناراحت کنه.. نمی ذاره قشنگ حال این دختره رو بگیرم . خب من اصلا خوشم نمیاد کاوه همیشه نقش فرشته نجات رو بازی می کنه .
___________
20 مهر 1390
صبح که از خونه می زدم بیرون همه ی فکرم به این بود که امروز می تونه روز خوبی باشه چون واسه ی اینکه فرفره رو دست بندازم فرصت زیاد پیش میاد ، اما ... از اتفاقای امروز تا حدودی متاسفم .
صبح وقتی با کاوه رسیدیم جای قرار و رفتیم جای بچه ها تو جمع چشمم بهش افتاد ، به نظرم فرفری امروز خیلی تغییر کرده بود . چهره ش با نمک تر از همیشه شده بود و امروز فکر کردم اگه اسمشو نشه خوشگل گذاشت ، جذاب صفت های خوبیه واسش. به نظرم بدون اینکه خودش بخواد جذابِ . یا بدون اینکه خودش بخواد همیشه تو جمع پر رنگ تر از بقیه می شه . امروز توی اتوبوس که نشسته بودیم ، نمی دونم چرا ؟ دست خودم نبود اما به اون فرفره فکر می کردم . یه کم دلم براش سوخت . چون دلش می خواست عقب بشینه و وقتی جاشو گرفتن ، احساس می کردم حتی از پشت سر مشخصه که ناراحته ، اون جا برگشت و من به خودم اومدم و از اینکه خیره نگاهش می کردم حالم یه جوری شد . مخصوصا اینکه متوجه شد داشتم دید می زدمش . وا سه همین تصمیم گرفتم حتما حتما حالشو بگیرم . واسه همین عروسکی که به نظرم خیلی هم با مزه بود و سوژه کردم و مسخره ش کردم و اونقدر کش دادم اون قضیه رو تا دیگه خودم پشیمون شدم ، وقتی افتاد رو زمین دلم می خواست خودم کمکش کنم . اما حدس بزن کی کمکش کرد؟؟ : کاوه .. آره براش دست بزنین .. کاوه یه قهرمانه و من یه آدم بد .. تقصیر کاوه س .. اگه اونقدر سعی نکنه خوب باشه، من اینقدر تو نظر همه بد نمی شم ..
وقتی کاوه و دوستش پاچه ی شلوار جینشو بالا زدن و ساق پای خوش ترکیبش که خونی شده بود بیرون افتاد دلم لرزید. تقصیر من بود که اون افتاد و نمی دونم چم شده بود ؟ زل زده بودم به قسمت برهنه ی پاش . یه جوری که انگار تا حالا ساق پای برهنه ی هیچ دختری رو ندیدم . وقتی کاوه اشکشو پاک کرد دلم خیلی گرفت ، من باعث شدم گریه ش بگیره . اونم جلوی اون سه تا ؟ اما خب این غرور لعنتی نمی ذاره من یه کارایی بکنم .. مثلا نذاشت وفتی دیدم نگران عروسکشه عروسکشو بگیرم و بازم فرصت رو به کاوه دادم . تا آخر روز سعی کردم به روش خودم آرومش کنم .. آره من اصلا بلد نیستم مثه کاوه خوب باشم .. اما من مثه خودم می تونم از دلش بیارم . من اشکاشو نمی تونم پاک کنم یا نمی تونم برم و عروسکشو بگیرم و به اونا اخم کنم .. من می تونم بعدش باهاش کل کل کنم و وقتی جوابمو می ده چیزی نگم تا فکر کنه من کم آوردم و دلش خنک شه .. کاری که امروز دو سه بار کردم .. راستی ؟؟؟ من امشب چقدر از اون حرف زدم ؟؟
و دوباره استارت زدم وقتی از روشن شدن ماشین نا امید شدم ازش خارج شدم و خیلی محکم درو بستم و چند تا فحش خیلی خیلی بد زیر لب زمزمه کردم و در حالیکه کیفم رو روی شونه م جا به جا می کردم به سمت اول کوچه راه افتادم و به پریسا زنگ زدم تا بگم که منتظرم نمونه ..
تا قطع کردم دوباره گوشی م زنگ خورد و در کمال تعجب دیدم که کاوه داره تماس می گیره صدامو صاف کردم و جواب دادم : بله ..
کاوه با صدایی پر انرژی گفت : سلام ، صبح بخیر .. چطوری ؟؟
با خودم فکر کردم که چقدر صمیمی داره حرف می زنه و بعد با لحنی که به اندازه ی اون مشتاق و گرم نبود گفتم : مرسی ، شما خوبی؟؟
کاوه که حسابی جا خورده بود گفت : مرسی .. امروز می بینمت دانشگاه ؟؟
تو همین لحظه تاکسی نگه داشت و من سوار شدم و بعد خیلی سرد و جدی گفتم : بله و یادت باشه که امروز باید مهمونم کنی ..
کاوه خنده ی جذاب و مردونه ای کرد و گفت : آره یادمه .. گفتم نکنه یه وقت نیای .. واسه همین الان زنگ زدم که بیدارت کنم ..
و من در جوابش گفتم : نه .. نه ... حتما میام ..
و بعد قبل از اینکه حرفم تموم بشه گفتم : آها راستی .. من و شما فقط ؟؟
کاوه با گیجی گفت : چطور مگه ؟؟
گفتم : یه لحظه گوشی دستتون ..
و بعد به راننده گفتم : من پیاده می شم و کرایه مسیر رو حساب کردم و بعد گفتم : چی می گفتم ؟؟
کاوه گفت : اینکه فقط من و تو هستیم یا نه ؟؟
زود گفتم : آها .. آخه من ترجیح می دم که با جمع باشم ..
کاوه خیلی زود گفت : حتما اگه بخوای به بچه ها هم می گم بیان ...
زمزمه کردم : اما به اون دوستت سهیل می شه نگی ؟؟ می شه ؟!
کاوه با شیطنت گفت : نه نمی شه ... می خوام مسائل بینتون هم حل بشه ..
وارد دانشگاه شدم و از دور که پریسا رو دیدم به کاوه گفتم : من دیگه رسیدم دانشگاه ..
و کاوه گفت : پس می بینمت ..
اونروز دو ساعت پشت سر هم کلاس داشتیم که کلا از 8 تا 12 طول می کشید و چند بار سر کلاس 10 تا 12 که بودیم کاوه با لحنی صمیمی بهم اس ام اس می داد و در مورد اینکه کجا بریم ازم نظر خواهی می کرد و بعد از اینکه تصمیم گرفتیم به یکی از رستوران های میان جاده بریم اس ام اس داد : راستی من امروز ماشین برداشتم ، تو لازم نیست ماشینتو برداری ..
همون جور که نگاهم رو نوشته ها مونده بود با خودم فکر کردم که چقدر زود پسر خاله شد این !! و به جای اینکه جواب بدم برگشتم به سمتش که چند ردیف عقب تر نشسته بود و سرمو براش تکون دادم که یعنی باشه و همین لحظه نگاهم به سهیل افتاد که پوزخندی بر لب داشت ..
بعد از پایان کلاس به کیانا و پریسا گفتم که با کاوه تصمیم گرفتیم کجا بریم ، کیانا با شیطنت گفت : این نهار به افتخار چیه ؟؟
لبخندی زدم و گفتم : هیچی همین جوری ...
پریسا گفت : باید با ماشین سهیل بریم ؟؟
با ذوق گفتم : وای نه .. من عمرا سوار ماشین اون بشم ، کاوه گفت که امروز ماشین آورده ..
بعد با کمی نگرانی گفتم : بیاین بریم پارکینگ دیگه ..
کیانا گفت : نه یه کمی الافشون کنیم بهتر از اینه که زود بریم ..
من زیاد با این جور کارا موافق نبودم اما خب زور اون دوتا بیشتر بود و بعد از اینکه تو تریا سه تا نسکافه با کیک شکلاتی خوردیم به سمت پارکینگ راه افتادیم هنوز تو محوطه بودیم که کاوه بهم زنگ زد و من وقتی جواب دادم صدای سهیل رو می تونستم از دور بشنوم که می گفت : اصلا آدم قحط بود با او دختره و دوستاش باید بریم ؟
و بعد دیدم که کاوه هول شد و فهمید که من شنیدم زود گفت : سلام نیکا ، کجایین شما؟؟ خیلی وقته منتظرتم ..
با شرمندگی گفتم : وای وای داریم میایم ، ببخشید ..
کاوه با مهربونی آدرس داد که کدوم سمت پارکینگه و بعد قطع کرد .. وقتی رسیدیم سهیل به زور بهمون سلام کرد و خیلی زود به سمت ماشینش رفت و بعد کاوه گفت : شما بفرمایین با ماشین من بریم ..
و بعد به سمت یه 206 سفید اشاره کرد و گفت : بفرمایین ...
سه تایی مون نگاهی معذب به هم کردیم ، و حاضرم شرط ببندم که همه مون داشتیم به این فکر می کردیم که یکی باید جلو پیش کاوه بشینه ، تو همین لحظه کاوه در جلو رو باز کرد و گفت : نیکا .. پس منتظر چی هستی ؟؟
نگاهم به اون دو تا افتاد که با شیطنت نگاهم کردن و بعد لبخندی حرصی به کاوه زدم و نشستم صندلی جلو کنارش و کاوه هم پشت ماشین سهیل به راه افتاد ، گوشی مو در آوردم و به پریسا اس ام اس زدم : نیشتو ببند .. اصلا از خدامم بود پیشش بشینم ..
آهنگی که توی ضبط ماشینش در حال پخش بود یه آهنگ خارجی به سبک متال بود هنوز خیلی نگذشته بود که دست بردم و آهنگ رو عوض کردم ، متوجه شدم کاوه زیر لب زمزمه ش می کنه و باز آهنگ رو رد کردم ، وقتی دیدم زیر لب بازم زمزمه ش می کنه دوباره آهنگ رو عوض کردم و دیدم که کاوه به طرفم چرخید و گفت : شده یه آهنگ رو تا آخر گوش کنی ؟؟
با جدیت گفتم : آره ..
کلافه گفت : پس چرا همه رو رد می کنی ؟؟
سرمو کج کردم و گفتم : اینارو دوس نداشتم ..
بعد از تو داشبرد ماشینش یه سی دی صورتی برداشتم و به پریسا که مشغول صحبت با کاوه بود گفتم : مناسب سلیقه ی تو هم موزیک هست تو ماشین ..
پریسا که چشمش به رنگ صورتی افتاد خنده ش گرفت و با کیفش شونه ی چپم رو نشونه گرفت . سی دی صورتی رو با سی دی قبلی عوض کردم و صدای موسیقی شادی فضای ماشین رو پر کرد و من و کیانا شروع کردیم باهاش جیغ کشیدن و شلوغ کردن ، کلا انتظارشو داشتم برخورد راحت و صمیمی با کاوه داشته باشیم ، کمی بعد پریسا و کاوه هم از انرژی ما به وجد اومدن و تا رسیدن به مسیر همین طور شلوغ می کردیم ..
سهیل جلوی یه رستوران شیک پارک کرد و کاوه هم پشت سرش ، کیانا رو به کاوه پرسید : چرا سهیل با ما نیومد ، اون که جا می شد ..
و کاوه گفت : آره ولی خب می خواست بعدش بره باشگاه .. دیگه دید ماشین بیاره بهتره ..
همه پیاده شدیم و وارد رستوران شدیم که اول فضای تابستونی داشت و بعد هم یه ساختمون برای زمستون داشت البته رو تخت های تابستونی ش بخاری داشت و اطرافش با پلاستیک های ضخیم برای جلوگیری از سرما پوشیده شده بود ، با اینکه هنوز هوا اونقدر سرد نشده بود اما کاوه پرسید که کجا راحت تریم و ما هم یکی از تخت ها رو انتخاب کردیم . این بار با بررسی و تدبیر زیاد سعی کردم جوری بشینم که کنار کاوه باشم و همین طور هم شد و کیانا هم اون طرف دیگه مو پر کرد .. موقع سفارش غذا که کاوه کلی کلاس گذاشت و گفت : منو آزاده و هرچی می خواین سفارش بدین .. منم خیلی دلم می خواست ماهیچه سفارش بدم اما خب قیمتش از همه ی غذا ها بیشتر بود و منم هروقت با خانواده بیرون میومدیم همینو سفارش می دادم اما بعد از کلی خود درگیری گفتم : هرچی بقیه هم می خورن ، منم همونو می خورم ..
و بعد از سفارش جوجه کباب برای همه کاوه برگشت و گفت : تا غذا رو میارن بیاین یه کم سرگرم شیم ، پیشنهادی دارین ؟؟
شونه ای بالا انداختم و بقیه هم چیزی نگفتن که خود کاوه گفت : پیشنهاد من اینه که جرئت و حقیقت بازی کنیم ، اینجوری بیشتر هم با هم آشنا می شیم .. فقط یه بطری لازم داریم .
که بعد یه بطری آب معدنی گرفت و سهیل آب بطری رو خالی کرد و دیگه همه چیز آماده بود . بطری رو چرخوند و قرار شد کیانا از کاوه سوال بپرسه که کاوه جرئت رو انتخاب کرد و کیانا ازش خواست که ادای یه آدم منگل رو در بیاره و رو به رو هر کدوممون بشینه و بگه : من منگلم .. کاوه یه کم چونه زد و نهایتا قبول کرد و حین انجام اون حرکات ما مرده بودیم از خنده حتی برای اولین بار می دیدم که سهیل هم می خنده . دور بعدی دوباره کیانا از سهیل سوال پرسید که سهیل حقیقت رو انتخاب کرد و کیانا پرسید : نسبت به جمعی که توش هستی چه حسی داری؟ حستو نسبت به تک تک افراد بگو .
و سهیل از خود کیانا شروع کرد با لحنی خیلی مغرور گفت : یه دختر ساده که به هر چیزی می خنده و کلا باهاش خوش می گذره ..
کیانا که قند تو دلش آب کرده بودن گفت : بعدی ..
سهیل به پریسا نگاه کرد و گفت : دختر خوبی که زود تحت تاثیر اطرافیاش قرار می گیره و اصلا حوصله آدم رو سر نمی بره ..
پریسا لبخند گشادی زد و من با خودم فکر کردم : اصلا به سهیل نمی خورد دید گاه های مثبت داشته باشه .. سهیل پر غرور نگاهم کرد و گفت : دختری که خیلی خودشو باور داره اما اشتباه می کنه ، چون به نظر من شخصیت کاذب و بی ثباتی داره و من ازش انرژی منفی می گیرم ..
چشمام از شدت خشم گرد موند اما نشد چیزی بگم و بیشتر از همه اون لبخند مسخره ای که رو لبش بود و اون نگاه خیره ش عصبانی م می کرد و رو به کیانا گفت : کاوه هم که از همه نظر تکه واقعا ..
بچه ها دوباره بطری رو تکون دادن و من هنوزم ناخن هامو توی دستم فشار می دادم که کاوه به شونه م زد و گفت : کدوم ؟؟
گنگ نگاهش کردم و سهیل گفت : جرئت یا حقیقت ؟؟
تو دلم به خودم فحش دادم که چرا بازی کردم ، حالا دقیقا باید این سهیل هم ازم بپرسه حدس زدم که جرئت می تونه آسون تر باشه از حقیقت واسه همین گفتم : جرئت ..
سهیل خیلی جدی گفت : دور این میله ( و به میله ی کنار تخت اشاره کرد)1 دقیقه رقص میله برو .. چشمهام گرد شد و دیدم پیروزمندانه نگاهم می کنه ، پریسا گفت : نمی شه که همه می بینن ..
سهیل شونه بالا انداخت و گفت : این بازی ، بازیه کثیفیه ..
و بعد رو به من گفت : پاشو آرتیست ما منتظر هنر نمایی تواییم ..
کیانا گفت : سهیل عوضش کن این خیلی بده ..
سهیل گفت : کسی تا حالا ندیده نظر من عوض بشه ..
و به من گفت : پاشو..
و یه چشمک خیلی چندش بهم زد نگاهی به کاوه کردم که زبونش تو حلقش گیر کرده بود و چیزی نمی گفت بعد هم خیلی قاطع گفتم : عوضش کن ، من اینو انجام نمی دم ..
ابرویی بالا انداخت و گفت : فقط همین ..
با خونسردی گفتم : من اینو انجام نمی دم و تو فقط 2 دقیقه فرصت داری که عوضش کنی که از همین الانم شروع شد ..
کاوه گفت : سهیل می ندازنمون بیرون .. ضایع س ..
بعد چشمکی بهش زد و گفت : عوضش کن ..
سهیل اخمی روی پیشونی بلندش افتاد و گفت : باشه ، پس برو و به اون دختر پسرا که رو اون تخت نشستن بگو که حجابشونو رعایت کنن .. لحنت باید دستوری باشه و نباید بگی به خاطر بازیه ..
گفتم : باشه ..
سهیل که لبخند شیطنت آمیزمو دید گفت : صداتو باید ضبط کنی ..
ومن لبه ی تخت نشستم تا کفش هامو پام کنم که دیدم سهیل مشکوک نگاهم می کنه که با پوشیدن کفش هام و حس اینکه پاهام خیس شد فهمیدم سهیل کله پوک بطری رو که خالی می کرد رو کفش های نازنین من خالی می کرده می دونستم هر عکس العملی خوشحالش می کنه واسه همین اصلا به روی خودم نیاوردم و به جاش سعی کردم یه نقشه واسه تلافی کردن طراحی کنم . وقتی به اون دختر پسرا می گفتم که لطفا حجابتونو رعایت کنین و ارشادشون می کردم با اشاره ی چشم و ابرو و اشاره به موبایلم بهشون فهموندم واسه بازیه و یکی از اون دخترا با مظلومیت گفت : چشم خانوم ، شرمنده..
و شالش رو جلو کشید و من به طرف بچه ها چرخیدم که اُکی دادن برگردم و من موبایلم رو قطع کردم و بعد از معذرت خواهی ازشون برگشتم پیش بچه ها که همون جا هم غذا رو آوردن و مشغول شدیم . برای لحظه ای نگاهم افتاد به پلیور سفید یخچالی سهیل که زیرش هم یه پیرهن سورمه ای پوشیده بود که یقه شو از یقه ی باز پلیور بیرون گذاشته بود و فکری مثه برق از سرم گذشت . نوشابه ی زردمو برداشتم و در حالیکه ساختگی درگیر باز کردنش بودم فاصله و شیب رو تخمین زدم و ناگهان با فشار بازش کردم و تو مسیر تعیین شده ی ذهنی م به سمت پلیور سهیل نشونه گرفتم ، سهیل داد زد و در عرض چند ثانیه پلیورش خیس و نارنجی شد و بعد من با لحنی ناراحت گفتم : آخ .. آخ .. خیلی درش سفت بود ...
و نگاه پر خشم سهیل رو با یه لبخند حرصی از نوع معروف خودم دفع کردم .
اونروز باعث شدم سهیل به باشگاهش نرسه و موقع خداحافظی با همه دست داد به جز من که فقط عصبی نگاهم کرد و زیر لب طوری که فقط خودم بشنوم گفت : کاری می کنم که به پام بیفتی ..
با خونسردی گفتم : بچرخ تا بچرخیم ..
چشمکی زد و گفت : فعلا که تو چند تا چرخش دور میله به من بدهکاری ...
و یه لبخند موذیانه زد و رسما حس کردم کم آوردم.
وقتی اون ازمون جدا شد با همون سر و صدا و انرژی قبل تو ماشین نشستیم و کاوه اول پریسا و بعد کیانا رو رسوند و وقتی با هم تنها شدیم گفت : امروز چطور بود ؟؟
لبخندی زدم و گفتم : خیلی خوش گذشت ..
کاوه گفت : امیدوارم بعضی حرفای سهیل ناراحتت نکرده باشه ..
با بی خیالی گفتم : کی ؟؟ سهیل ؟ نه بابا .. اون اصلا شخصیت مطرحی نیست ..
کاوه زمزمه کرد : و همچنین امیدوارم از اینکه من زود قاطی می شم هم ناراحت نشده باشی..
به طرفش چرخیدم و گفتم : نه .. نه .. اتفاقا من از پسرایی مثه تو خوشم میاد .. بی شیله پیله و خاکی ...
نزدیک خونه که رسیدیم گفت : قبل از اینکه بری من یه سوال می خوام بپرسم ..
خیلی جدی گفتم : بپرس..
بعد از کمی سکوت گفت : خیلی دوست دارم بدونم اون شب چی شد که به من زنگ زدی ؟؟
با سوالش یاد چیزهایی که از دید اون دیده بودم افتادم و ناخود آگاه یاد اون دختر که در آغوشش فرو رفته بود ، نمی دونم چرا ناراحت شدم و بی مقدمه گفتم : تو زن داری ؟؟
با تعجب پرسید ؟ چی ؟؟ زن ؟؟؟
افکارم قاطی شده بود ، کلافه گفتم : نمی دونم .. زن ، نامزد ، دوست دختری چیزی.. داری ؟؟
کاوه لبخندی زد و گفت : اول من سوال پرسیدم ..
با خشونت گفتم : من نمی تونم سوالتو جواب بدم ..
شونه شو بالا انداخت و گفت : منم همین طور ..
و بعد از دیدن ناراحتی توی چهره ی من با نرمش گفت : عادلانه س .. هر وقت تو جواب سوال منو بدی ، منم جواب سوالتو می دم ..
نگاهش کردم و گفتم : خب فکر کنم دیگه نیازی نباشه ، چون من دیگه دنبال جواب سوالم نیستم .. یه .. یه .. یه کنجکاوی ساده بود ، همین!
توی همین لحظه موبایلش به صدا در اومد و کاوه با گفتن معذرت می خوام باید جواب بدم ، گوشی رو کنار گوشش گرفت و خیلی گرم گفت : سلاااااااااام ، چطوری تو ؟؟ ....
کمی بعد پس از خنده ی جذابی گفت : دارم میام ویدا خانوم ..
بعد با دقت گوش سپرد و با لحن با نمکی گفت : اونم به چشم ..
و بعد بدون خداحافظی قطع کرد و به طرف من برگشت و حسادتی که سعی می کردم پنهانش کنم رو دید و با شیطنت گفت : کاملا مشخصه فقط یه کنجکاوی ساده بود ..
با حرص نگاهش کردم و برای تلافی گفتم : تو نمی خوای درو واسم باز کنی ؟؟ من می خوام برم دیگه ..
کاوه لبخند خیلی جذابی روی لبش اومد و گفت : چرا حتما ..
و بعد پیاده شد و در رو برام باز کرد و گفت : خواهش می کنم بفرمایین ..
نگاه تخسی کردم و گفتم : دیگه سعی نکن با من لاس بزنی ...
خندید و گفت : تو خیلی زود پیش رفتی ..
و بعد با شیطنت گفت : من هنوز برنامه ها داشتم ..
با اخم نگاهش کردم و گفتم : واسه امروز ممنونم آقا گاوه ...
بعد با هیجان دستم رو جلو دهنم گرفتم و کاوه گفت : چی ؟؟؟؟
خیلی معذب گفتم : هی ... هی .. هیچی دیگه .. گفتم کاوه .. دیگه ..
کاوه که انگار اصلا ناراحت نشده بود گفت : ولی من شنیدم که گفتی گاوه ..
خجالت زده نگاهش کردم و گفتم : اشتباه ِلُپی بود ..
کاوه با دلخوری گفت : مطمئنی ؟؟
سرمو با ناراحتی به نشانه ی مثبت تکون دادم و کاوه گفت : مطمئنی با دوستات منو اینجوری صدا نمی کنین ؟؟ خیلی رود گفتم : نه .. نه ... فقط خودم پیش خودم بعضی وقتا اینجوری صدات می کنم ...
کاوه که گوشی ش زنگ خورد نگاهی معذب بهم کرد و گفت : کوچولو بودی بهت یاد ندادن مسخره کردن کار خوبی نیست ؟؟
برای تلافی اون زنگ هایی که یه دختر بهش می زد و حرصم رو در میاورد لبخندی زدم و گفتم : نُچ ... مرسی منو رسوندی ..
و بعد اشاره ای به گوشی ش که داشت زنگ می خورد کردم و گفتم : نگرانت شدن .. دیگه برو .. خدافظ ...
و بعد از اینکه جوابمو به سردی و با اخم داد از کنارش گذشتم و به سمت خونه رفتم ...
می تونستم و می خواستم که همون جا ازش معذرت خواهی کنم اما فکری که به ذهنم رسید باعث شد به بعد موکولش کنم ..
***
توی تقویم روی میز تحریرم با مداد شمعی قرمزی که همیشه روی میزم بود 16 مهر رو علامت زدم و بعد لبخندی روی لبم نشست و با خودم فکر کردم : این تقریبا اولین قرارم با کاوه بود ..
و بعد ناگهان ناراحتی جای اون شادی عجیب توی دلم رو گرفت و با خودم فکر کردم این ویدای لعنتی حتما نامزدی یا چیزی مثه همین نامزده .. پس چرا کاوه سعی می کنه به من نزدیک بشه ؟؟
چند ضربه به پیشونی م زدم و گفتم : الان مشخص می شه آقا گاوه ...
و بعد فکر کردم الان وقت اجرای نقشه مه ...
و با لبخندی شیطانی به کاوه زنگ زدم که بعد از خوردن سه بوق جواب داد ، اما مثه صبح گرم و صمیمی نبود ، لحنی جدی و آشنا ..
و من با حالتی معذب گفتم : خوبی کاوه ؟؟
بعد از کمی مکث گفت : مرسی و تو خوبی ؟؟
گفتم : آره .. زنگ زدم ازت معذرت بخوام ، من نباید اونجوری ... خب می دونی ؟؟ متاسفم ...
کاوه گفت : ایرادی نداره .. من ناراحت نشدم ..
گفتم : پس چرا با من اینجوری حرف می زنی ؟؟
تو همین لحظه صدای ظریف دخترانه ای به گوشم خورد که گفت : اینجایی کاوه ؟؟ بیا شام رو آماده کردم ..
کاوه بلافاصله گفت : الان میام عزیزم .. تو برو منم اومدم ...
و بعد به من گفت : نیکا جان من فردا تو دانشگاه می بینمت ... فعلا ...
و قطع کرد و من موندم و یه دنیا سوال مسخره تو ذهنم ....
فردای اون روز توی محوطه ی دانشگاه روی نیمکت مخصوص خودمون نشسته بودیم و کیانا و پریسا مشغول حفظ کردن یه سری مذخرفات که توی کتاب نوشته شده بود ، بودن .. منم موبایل پریسا رو گرفته بودم و داشتم با هیجان بازی می کردم ، کیانا پرسید : نیکا .. تو واقعا نمی خوای بخونی ؟؟ این استاده می پرسه ها ...
همون طور که تمام حواسم به بازی م بود گفتم : یکی یه شایعه درست کرده .. الانم داره به همه تون می خنده ..
پریسا گفت : نیکا خودت اخلاق استاده رو می دونی .. کافیه با یکی لج بشه .. ندیدی با اون پسره فرامرزی چکار کرد ..؟
تو همین لحظه باختم و گفتم : اععع .. حواسمو پرت کردی ، باختم ...
پریسا با اخم نگاهم کرد و گفت : دنیا می گفت فقط کافیه با کسی لج کنه .. بی برو برگرد می ندازش .
شونه ای بالا انداختم و گفتم : خب بندازه .. ترم بعد رو هم واسه همین گذاشتن که درسایی که تو این ترم میوفتی رو اون ترم بداری ...
کیانا خندید و گفت : آره ، اما محض اطلاع مثه اینکه این واحد رو همیشه به همین استاد می دن .
زدم زیر خنده و گفتم : حالا هرچی .. اما این استاده آدمی نیس که ما رو بلند کنه و سوال بپرسه ..
اون دو تا با بی خیالی مشغول خوندن شدن و من هم در حالیکه تو دلم فکر می کردم با چه آدمای ساده و زود باوری دوست شدم به کار خودم مشغول شدم . کمی بعد صدای قدم هایی رو نزدیک به خودم حس کردم تا سرمو بلند کردم نگاهم تو چشم های عسلی کاوه گیر کرد ، صدای سلام کردن پریسا و کیانا رو در جواب سلامی که کاوه به من کرد و جواب ندادم شنیدم و بعد بدون اینکه توجهی بکنم سرم رو پایین انداختم و بازی مو از همون جا که نگه داشته بودم ادامه دادم و بعد دیدم که کاوه که کمی به نظرم عصبانی میومد گفت : این مشکل شنوایی یا بینایی چیزی داره کیانا ؟؟
سرمو بلند کردم و با اخم نگاهش کردم و تو همین لحظه کیانا گفت : می بینی که دوستم کاملا سالمه .
کاوه با کمی عصبانیت که کاملا مشخص بود تو چشمام زل زد و گفت : سلام بلد نیستی تو ؟؟
نیم نگاهی بهش انداختم و گفتم : شما چطور ؟ با یه خانوم محترم بلدی چطور صحبت کنی ؟؟
همین که جمله م تموم شد دیدم چهره ش کاملا تغییر کرد و با لبخند مهربونی گفت : معمولا خانومای محترم سلام می کنن ...
تو همین لحظه پریسا و کیانا با دو تا لبخند گشاد و موذیانه به بهانه ی اینکه می خوان جایی برن ما رو تنها گذاشتن و کاوه با پر رویی کنارم نشست و گفت : خب ، حالا چی شده ؟؟
با حالت غریبی نگاهش کردم و گفتم : اِعععع ... ببخشید .. اما گوشی پریسا دستم مونده .. باید برم بهش بدم .
بعد یه لبخند احمقانه زدم و در حالیکه با کلی تعجب تنهاش می ذاشتم ازش دور شدم و چند قدم که فاصله گرفتم یه نفس راحت کشیدم و زمزمه کردم : پریسا می کشمت .
توی تریا دیدمشون که داشتن با هم یه چیپس می خوردن ، پریسا که منو از دور دید لبخند می زد وقتی نزدیکشون نشستم گفتم : شماها چه غلطی کردین ؟؟
کیانا زد زیر خنده و گفت : معمولا همه ترجیح می دن تنها باشن ..
خشمگین نگاهشون کردم و گفتم : خیلی بدجنسین .. حالتونو می گیرم ..
پریسا با آرامش گفت : نیکا ، آخه تو نگفته بودی که چیزی شده ، وگرنه ما که با تو دشمنی نداریم .
گفتم : باشه .. حالا این قیافه هارو به خودتون نگیرین ، پاشیم بریم سر کلاس استاد محبوبتون ..
کیانا خندید و گفت : حالا نمی خوای احتمالا تعریف کنی ..
به شوخی گفتم : حالا نه که خیلی هم اخلاقاتون خوبه ..
ولی تا رسیدن به کلاس همه چیزی که از وقت رفتن اونا اتفاق افتاده بود رو تعریف کردم و سر کلاس هم یه جای پرت نشستیم چون با اون حرکتی که کردم دلم نمی خواست چشم تو چشم آقا گاوه بشم ، هم چنان مشغول بازی کردن با موبایل پریسا بودم که کم کم باطری ش هم در حال تموم شدن بود که پریسا به شونه م ضربه زد و گفت : آقا گاوه اومد ..
نمی دونم چه حسی بود که نا خود آگاه سرمو بلند کردم و نگاهم افتاد تو چشم های خیلی خیلی بی تفاوت کاوه و بعد هم نگاهم افتاد به سهیل که با خشم نگاهم می کرد . برای یه لحظه احساس کردم که نگاهش برای اولین بار کمی خاص به نظر می رسه ، خیلی جذاب تر از همیشه بود و من حس کردم که قلبم کمی دچار هیجان شد . اون دو تا مستقیم اومدن و روی دو تا صندلی که پشت سر ما خالی بود نشستن و بعد دیدم که صدای سلام کردن و یه حال و احوالپرسی ساده ی سهیل با کیانا و پریسا اومد و بعد سهیل خیلی آروم به کاوه گفت : این یکی چشه ؟؟
و کاوه گفت : کی؟؟
و بعد صدای سهیل رو شنیدم که گفت : این فرفری ..
کاوه خنده ی آرومی کرد و گفت : این که کلا با تو مشکل داره ..
مطمئن بودم الان پریسا یا حتی کیانا صدای سهیل و کاوه رو نشنیدن اما من گوشام همیشه از بچگی خیلی تیز بود و البته این خیلی واسم ویژگی مثبتی نبود چون خب شنیدن بعضی چیزا که نباید بشنوی زیاد خوب نیست ، مثلا ترجیح می دادم ندونم که اون سهیل دراز کله پوک بهم می گه فرفری .. وقتی استاد وارد شد صدای بازی رو قطع کردم و مشغول شدم حتی نیم نگاهی هم به استاد نکردم همین طور مشغول بازی بودم که دیدم استاد فامیلم رو صدا کرد و من که یه جای خیلی حساس بازی بودم بدون اینکه سرمو بلند کنم گفتم : حاضر . که پریسا زد به پهلوم و شنیدم که آروم گفت : حضور غیاب نمی کنه ، می خواد درس بپرسه ..
هول شدم و احساس کردم صدای پچ پچ بچه ها بلند شد که گوشی رو پشتم گرفتم و ایستادم ، استاد که خیلی هم سن زیادی داشت از پشت عینک گردش که روی نوک بینی ش قرار گرفته بود نگاه موشکافانه ای بهم انداخت و گفت : گفته بودم برای امروز آماده باشید .. از سه نفر درس رو می پرسم و 8 نمره ی کلاسی رو برای سوال امروز قرار می دم ...
با اعتراض گفتم : 8 نمره ؟؟ چه خبره ؟؟
استاد که به نظر می اومد حرف منو نشنیده سوالی پرسید و من که حتی نمی دونستم سوال سختی هست یا آسونه کمی تامل کردم و می خواستم بگم جوابشو نمی دونم و بشینم . که ناگهان صدای کاوه رو شنیدم که به آرومی ، خیلی خیلی آروم از همون آرومایی که فقط گوشای تیز خودم می شنید جواب سوال رو گفت و من پشت سرش تکرار کردم . استاد نگاه عمیقی بهم کرد و گفت : شما از 8 نمره ، هر 8 نمره رو می گیرید ..
خندده ای که از خوشحالی روی لبم اومد رو نتونستم پنهان کنم و در برابر تعجب زیاد پریسا و کیانا نشستم . وقتی احساس کردم دو تایی شون زل زدن بهم به طرفشون چرخیدم و گفتم : چیه ؟؟ چرا شاخ در آوردین ؟؟
کیانا که چشم هاش هنوز پر از تعجب بود گفت : تو از وقتی اینجایی داری بازی می کنی حتی تا همین الانم بازی می کردی.. خونه ام که کتاب نداری .. چه جوری جواب این سوالو بلد بودی .؟؟؟
خندیدم و گفتم : نمی دونم بهم الهام شد و از گوشه ی چشم نگاهم به کاوه افتاد که پشت سر کیانا نشسته بود و بهش لبخند زدم و همون لحظه شنیدم که گفت : خواهش می کنم ..
اما لبهاش تکون نخورد ، با تعجب زل زدم تو چشم هاش و اون ابروهاشو بالا انداخت و من که خیلی متعجب شده بودم سرمو برگردوندم و به گوشی پریسا زل زدم و داشتم فکر می کردم به اینکه نکنه اصلا کاوه هیچی نگفته ، پس من چه جوری اون سوالو جواب دادم ؟ من حتی وقتی استاد سوال رو پرسید هم گوش نکردم چی می گه چون می دونستم جوابشو نمی دونم .
نمی دونم چه حسی تو قلبم اومد که ناخود آگاه زیر لب ، زمزمه کردم : ازت ممنونم آقا گاوه ..
و بعد از کار احمقانه ی خودم خنده م گرفت ، حتی تو دلم خودمو کلی مسخره کردم . گوشی خودم که تو جیب شلوار جینم بود لرزید و از نوع لرزشش فهمیدم که برام اس ام اس اومده به سختی از جیبم بیرون کشیدمش و از فشاری که اانگشتم روی دکمه ش آورده بود هنگام بیرون کشیدن اس ام اس باز شده بود و چشمم افتاد به اسم کاوه و بعد اس ام اس رو خوندم : خب نیکا خانوم من که نمی دونم چرا از من ناراحتی ولی امیدوارم جبران کرده باشم .
بعد از خوندن اس ام اس هیجان خیلی زیادی بهم دست داد برای یه لحظه نفسم بند اومد ، نفسم رو فوت کردم بیرون و با خودم فکر کردم یعنی این فکرای احمقانه ی من واقعیت داره ؟؟ اصلا مگه می شه اون تو دلش با من حرف بزنه و من بشنوم ؟؟ دستم رو روی شقیقه م گذاشتم و به آرومی انگشتهام رو تو مقنعه م فرو بردم و موهامو به هم ریختم ... فکرم خیلی مشغول شده بود . دوباره برام اس ام اس اومد و بازم کاوه بود نوشته بود : بعد از کلاس آخر باهام بیا تا یه جایی .
زود جواب دادم : میام ، اما بگو کجا ؟
و اون اس ام اس داد : یه جای خاص ، مطمئنم خوشت میاد . با ماشین من می ریم .
و من دیگه جوابی ندادم ..
بعد از دو تا کلاس دیگه که خیلی واسم خسته کننده بود چون فقط مجبور بودم با موبایل پریسا بازی کنم با پریسا و کیانا به طرف پارکینگ می رفتیم که پریسا پرسید : راستی نیکا تو مگه نگفتی قراره با کاوه جایی بری ؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم : قرار بود اما دیگه چیزی نگفت ..
کیانا دستم رو فشرد و گفت : خب عزیزم تو برو .. ما با تاکسی می ریم .
خیلی کلافه گفتم : تا وقتی که زنگ نزنه که معلوم نیست ..
پریسا گفت : خب تو زنگ برن ، اشکال نداره ..
ابروهامو بالا انداختم و گفتم : نچ ..
تو همین لحظه گوشی م یه صدا در اومد و با یه لبخند گشاد گفتم : ها..ها .. خودشه .
و با انرژی جواب دادم : سلام ..
کاوه گفت : سلام ، کجایی ؟ قرار بود با من بیای ، یادته ؟؟
من که کلی خوشحال شده بودم ، گفتم : آره یادمه ..
کاوه گفت : خب پس من دارم میام پارکینگ ..
بعد از یه مکث کوتاه گفتم : من ماشین رو یکی دوتا کوچه بالا تر پارک می کنم ، بیا اونجا ..
چششششششم بلند و بالایی گفت و بعد قطع کرد .. از بچه ها که خیلی سر به سرم می ذاشتن جدا شدم و وقتی رسیدم دیدم که کاوه زودتر از من رسیده ماشین رو پارک کردم و به طرفش رفتم و وقتی کنارش نشستم گفتم : تو چرا اینقدر عجیبی ؟؟
با محبت نگاهم کرد و گفت : تو هم گوش های تیزی داری ها ..
زل زدم تو چشم هاش و گفتم : نه اونقدر تیز که چیزایی که تو دلت می گی رو هم بشنوم ..
کاوه با شیطنت گفت : پس با این حساب اونی که عجیبه تویی ، نه من !!
تقریبا جیغ کشیدم : کااااااااااااوه ..
خندید و گفت : باشه باشه ، ببخشید ..
توی مسیر دیگه خیلی حرف نزدیم ، فقط من که دیگه خیلی حوصله م سر رفته بود داشبوردشو باز کردم و مدارکشو برداشتم و نگاه کردم و سی دی های توی داشبردشو امتحان کردم و اینجوری خودمو سرگرم نشون می دادم ، می فهمیدم از اینکه بخواد واسم چیزی بگه طفره می ره . وقتی رسیدیم و کاوه پارک کرد با شیطنت گفتم : فراموش نکنی درو برام باز کنی ها ...
خندید و گفت : بچه پر رو ..
اما زود پیاده شد و درو واسم باز کرد و بعد گفت : باید بریم اون بالا ..
نگاهی به کوه کردم و گفتم : حالا چرا اینجا رو انتخاب کردی ؟؟
نفس عمیقی کشید و گفت : بچگی هام اینجا زیاد خاطره داشتم و واسه همین اینجا رو خیلی دوست دارم ..
گفتم : به یه بار امتحانش می ارزه ، بریم ..
اون جا یه کوه آخر یه کوچه ی سر سبز و منطقه ی اشرافی نشین شهر بود با هم تا نیمه های دامنه ی کوه بالا رفتیم و وقتی به چند تا سنگ بزرگ رسیدیم کاوه گفت : بیا بشین اینجا ..
کنارش روی سنگ نشستم و به چشم انداز زیبای نمای شهر چشم دوختم ، شهر وسیعی که زیر لایه ای غبار به آرومی خفت بود ، نا خود آگاه گفتم : کاوه ؟؟
با مهربونی ار اینکه خیلی صمیمی اسمش رو صدا زده بودم ، گفت : جانم ؟؟
گفتم : ویدا کیه ؟؟ کاوه ویدا زنته ؟
خنده ی تلخی کرد و گفت : نه !
نمی دونم چرا حس کردم دروغ گفت ، واسه همین پرسیدم : پس نامزدته ؟؟
خندید و گفت : نیکا چقدر واضحه که فقط یه کنجکاوی ساده بود ..
نگاهش کردم و گفتم : مسخره نکن ، من دیدم که اونو بغل کردی و ...
تو همین لحظه فهمیدم که عجب سوتی دادم و خوشبختانه بر عکس انتظارم کاوه اصلا اصراری نکرد که توضیحی بدم انگار می دونست چی می خوام بگم و اگه نمی گفتم هم براش فرقی نداشت .. کمی نشستیم و حرف زدیم . وقتی می خواستیم برگردیم چشمم به منظره ای پر از برگ های زرد و نارنجی خزان زده افتاد و گفتم : یه عکس ازم می گیری ؟؟
گفت : بله ، چرا که نه ؟
گوشی م رو بهش دادم و یه ژست مسخره هم گرفتم ، کاوه خندید و گفت : ژستت درست مثه بازیگرای خارجی شده .
خندیدم و گفتم : همینی که هست ..
زبونمو دوباره در آوردم و کف دستهام رو هم جلو گرفتم و کاوه گفت : آماده ؟؟
بدون اینکه تغییری تو ژستم بدم گفتم : اومم اومم ..
کاوه تا عکس رو گرفت گفت : اِعععع .. این کیه زنگ می زنه ؟؟ عکس رو خراب کرد ؟؟
با ناراحتی گفتم : کیه ؟؟
کاوه با کمی اخم گفت : سامان ..
بعد از شنیدن اسم سامان از کاوه قلبم فرو ریخت و حس کردم رنگم پرید ، البته وقتی با عجله به سمت کاوه دویدم و گوشی رو از دستش قاپیدم می دونستم که لپ هام قرمز شده و این از چشم های تیزبین کاوه دور نموند . گوشی رو که تو دستم گرفتم رفتم تو لیست تماس ها و باز هم وقتی چشمم به اسم سامان افتاد هم قلبم لرزید هم باورم نشد که سامان بهم زنگ زده . با نا باوری به صفحه ی گوشی خیره شدم و کاوه گفت : تو مطلقه ای چیزی هستی ؟؟
با هیجان برگشتم و با اخم نگاهش کردم ، لبخند تلخی زد و گفت : این سامان به نظر میاد یه همچین چیزی باشه ، شوهر ، نامزد ، دوست پسر ...
خندیدم و با تلخی گفتم : بی خیال کاوه .. این قضیه چه ربطی به تو داره ؟
شونه ای بالا انداخت و تو همین لحظه دوباره گوشی م زنگ خورد و در کمال تعجب دیدم که بازم سامانه ، این بار نگاه موشکافانه ی کاوه باعث شد تا همه تلاشم رو بکنم که هیجانم رو بتونم کنترل کنم . کاوه نگاه مشکوکی کرد و گفت : می خوای من برم تا تو راحت حرف بزنی ؟؟
لبخندی زدم و گفتم : نه .. نه .. نمی خوام جواب بدم ..
وبعد تماس رو قطع کردم و با انرژی گفتم : دیگه بریم ؟؟
کاوه لبخندی زد و گفت : آش رشته دوست داری؟؟
همونطور که در کنارش قدم بر می داشتم گفتم : اوهوم ... تو هوای اینجوری می چسبه ..
با شیطنت گفت : پس مهمونت می کنم ..
خندیدم و گفتم : نه ، این دفعه نوبت منه ..
با محبت نگاهم کرد و گفت : این پیشنهاد من بود .. دفعه دیگه تو حساب کن ..
با شیطنت گفتم : مگخ دفعه دیگه ای هم وجود داره ..
کاوه خیلی جذاب خندید و گفت : بچه پر رو .. حالتو می گیرم ..
وقتی دیدم داره بهم نزدیک می شه ازش فرار کردم و وقتی بهم رسید جیغ کشیدم و کاوه موهامو که از مقنعه بیرون بود رو به هم ریخت و با خنده ای که رو لبش بود ، گفت : بعله ، حداقل یه بار دیگه وجود داره .. چون باید یه بار مهمونم کنی ..
خندیدم و در حالی که موهای فرفری رو از صورتم کنار می زدم گفتم : بچه پر رو ، چه زود هم پسر خاله می شه ..
با هیجان خندید و با مهربونی گفت : چطور ؟؟ مشکلی داری ؟؟
بهش زبون درازی کردم و دیگه حرفی نزدیم تا به ماشین رسیدیم . نزدیک جایی که ماشین رو پارک کرده بودیم یه تاب و سرسره ی بزرگ بود با یه تیر چراغ برق که فقط همون قسمت رو روشن کرده بود .. هوا هم کم کم تاریک شده بود و من با دیدن تاب گفتم : آخ جون .. یه کم تاب بازی بکنیم ؟؟
با دست به پیشونی ش کوبید و با لحن شوخی گفت : پیش بینی می کردم .
زبون درازی کردم و به طرف تاب دویدم و روی تاب نشستم و بعد از اون جیغ های نیکایی که کاوه باید کم کم باهاش آشنا می شد کشیدم و گفتم : فکر نمی کنی باید هولم بدی ؟؟؟
کاوه چپ چپ نگاهم کرد و گفت : می گن نباید به دخترا خندید ها ...
و پشت سرم قرار گرفت و در حالیکه به آرومی تاب رو می کشید به سمت خودش قبل از اینکه رهام کنه گفتم : یه تاب بازی بزرگ بزرگ می خوام ...
و همون جا با شدت رها شدم و هر بار که به کاوه می رسیدم . با فشار محکم تر کاوه رو به رو می شدم و از باد سردی که به صورتم می خورد لذت می بردم و جیغ می کشیدم ، کاوه داد زد : بسه ؟؟
همون طور که چند تار فرفری توی صورتم پخش شده بود گفتم : نچ ... یه کم دیگه .. تورو خدا ...
کمی دیگه تابم داد و بعد روی تاب کناری جای گرفت و در حالیکه به آرومی تاب می خورد با لبخند نگاهم کرد و کمی بعد گفت : دیر می شه نیکا ..
زبون درازی بچه گانه ای کردم و گفتم : من که دیرم نمی شه ، تو باید 9 شب بخوابی ..
با اخمی نگاهم کرد و گفت : آِعع ... من باید 9 شب بخوابم ؟؟ الان نشونت می دم .. وقتی دیدم داره به سمتم میاد از روی تاب با یه حرکت جهشی پریدم و به سمت ماشین دویدم و وقتی به ماشین رسیدم دستم رو به ماشین زدم و گفتم : سُک سُک ..
کاوه خندید و گفت : سرعتت تو دویدن خیلی کمه .. از این به بعد راه دیگه ای رو واسه فرار کردن انتخاب کن .
خودمو لوس کردم و گفتم : آقا دیگه ... حالا اگه بهم رسیدی هم موهامو به هم نریز دیگه ..
لبخند زد و در ماشین رو باز کرد ، وقتی نشستیم سرفه ای کردم و کاوه گفت : می دونستم سرما می خوری .. امروز سرد شده ، تو هم که لباس کم پوشیدی .
زود گفتم : آره اما اگه آش بخورم زود خوب می شم ..
تا رسیدن یه مسیر کاووه داشت توضیح می داد که یه آشی بهت می دم بخوری که از صد تا غذای دیگه بهتر باشه . کاوه به سمت جاده های بیرون از شهر می رفت و من با لحن مسخره ای گفتم : وای می خوای منو بدزدی ؟؟
زد زیر خنده و گفت : اوهوم .. مگه من بهت نگفته بودم تو باند قاچاق دخترم ؟؟
براش گارد گرفتم و گفتم : تو جرعت داری منو بدزد . .
نگاهم کرد و چیزی نگفت ، کمی بعد گفت : اوهوم ، رسیدیم .. و ماشین رو جایی پارک کرد و گفت : بفرمایید ..
از ماشین خارج شدم و همراهش وارد یه رستوران نسبتا کوچیک که برای ورود باید از روی یه پل چوبی که زیرش یه رود خونه ی باریک بود رد می شدیم .. اون طرف که رسیدیم از یه فضای پر از درخت گذشتیم و وارد سالن رستوران شدیم و کاوه دو تا آش رشته سفارش داد و برگشت پیشم ، همین لحظه گوشی م زنگ زد و قبل از اینکه از جیبم درش بیارم کاوه گفت : آخی .. وقت خوابت شده بهت زنگ زدن ..
دهن کجی کردم و تا چشمم به صفحه ی گوشی م افتاد لبخند روی لبم خشک شد و دیدم که کاوه گفت : جوابشو بده ، منم می رم و الان بر می گردم ..
وقتی کاوه دور می شد کنجکاو شدم که جواب بدم . راستش خیلی دوست داشتم باهاش حرف بزنم هیچ وفت بعد از اون شب تو کافی شاپ بهم زنگ نزده بود ، از اون موقع خیلی گذشته بود .. چی شده که حالا یاد من افتاده ؟؟ بدون هیچ فکر دیگه ای قبل از اینکه منصرف بشم جواب دادم : بله ..
و صدای جذاب سامان توی گوشم پیچید : سلام ..
نفسم بند اومد اما زود خودمو جمع و جور کردم و گفتم : شما ؟؟
سامان با تعجب خیلی زیاد گفت : نیکا منم سامان ، یعنی منو نمی شناسی ؟؟
با لحنی سرد و جدی گفتم : الان شناختم ، امرتون ؟
سامان که انتظار لحن سرد منو نداشت گفت : زنگ زدم حالتو بپرسم ..
خیلی خشن گفتم : خب .. که چی بشه ؟
خیلی جدی گفت : اوممم ... خب .. خب .. دیشب خوابتو دیدم .
بی تفاوت گفتم : چشمت روشن ، خب پس اگه کار دیگه ای نداری قطع کنم ؟؟
سامان که معلوم بود حرفای دیگه ای برای گفتن داره اما غرورش نمی ذاره بیشتر از اون تحقیر بشه گفت : نه هیچی ..
خیلی زود گفتم : پس خدافظ ..
قبل از اینکه گوشی رو قطع کنم سامان گفت : نیکا می خوام ببینمت ..
پوزخندی زدم و گفتم : من نمی خوام ببینمت سامان ..
سامان گفت : می دونم خیلی دیر شده اما نیکا من روم نمی شد بیام سمتت اما ... فقط می خوام ببینمت ، باید واست توضیح بدم .. فقط یه ربع بهم وقت بده که همه چیز رو بگم ..
با کمی عصبانیت گفتم : متاسفم ، اگه تو دو ماه پیش اینو می خواستی امکانش بود ، اما الان دیگه هیچی نمی خوام بشنوم .. الانم نمی تونم دیگه حرف بزنم .
سامان با ناراحتی گفت : باشه ، مزاحمت نمی شم .. خدافظ ..
بعد از اینکه گوشی رو روی میز گذاشتم حس کردم خیلی بغض دارم ، نفس عمیقی کشیدم و حس کردم دلتنگی ربطی به این نداره که دیگه سامان رو دوست ندارم ، بدون اینکه خودم بخوام و بتونم درک کنم دلم واسه سامان تنگ شده بود و شنیدن صداش این دل تنگی رو واسم خیلی بیشتر می کرد .
خیلی تلاش کردم ظاهر خودمو حفظ کنم اما کاوه متوجه شده بود که چقدر فکرم مشغول اون تماس تلفنی شده و سعی می کرد حواسمو پرت کنه ، وقتی منو جای ماشینم رسوند ازم خواست که تا می رسم خونه دنبالم بیاد و من گفتم که نیازی نیست و اگه می خواد من تا جای خونه دنبالش برم که خندید و بعد خیلی صادقانه گفت که خیلی بهش خوش گذشته ..
وقتی خونه رسیدم خیلی زود به اتاقم رفتم و هرچقدر بابک صدام زد تا با هم ایکس باکس بازی کنیم من گفتم که حوصله ندارم .. توی اتاقم لب پنجره ایستادم و زل زدم به خیابون باریکی که زیر پنجره ی اتاقم دراز کشیده بود و نگاهم به آسمون قرمز رنگ افتاد و حدس زدم که فردا بارون بیاد و خوشحال شدم چون همیشه روزهای بارونی برام خیلی روزای خوبی می شد و اتفاقای خوبی برام می افتاد .. زیپ سوئی شرت خاکستری که به تن داشتم رو بالا کشیدم و دستم رو تو موهام فرو بردم و ناگهان دوباره بغضی به گلوم نشست . صدای سامان تمام ذهنم رو پر کرده بود پرده ی اتاقم رو کشیدم و روی تخت پریدم و چشمم افتاد به خرس چاقالوی خاکستری رنگی که یه لباس قرمز با مزه تنش بود و همیشه روی تختم بود ، با عطش در آغوش گرفتمش و بوئیدمش ، نا خود آگاه زمزمه کردم : خیلی دلم واست تنگ شده لعنتییییییییییییی..
قطره ای اشک روی صورتم چکید و حس کردم که چقدر دلم برای گریه کردن تنگ شده اما بغضم رو فرو خوردم و خرس چاقالوی بی گناه رو به گوشه ای پرت کردم و زیر پتو خزیدم و سعی کردم قبل از اینکه فکرم دوباره بره طرف سامان بخوابم که برام اس ام اس اومد ، گوشی رو زیر پتو کشیدم و دیدم که کاوه ست اس ام اس داده بود : نیکا امروز خیلی خوش گذشت ، بعد از مدت ها کلی خندیدم .
لبخندی زدم و اس ام اس زدم : زنت می دونه داری به من اس ام اس می دی ؟؟
جواب داد : شوهر تو چی ؟
جواب دادم : آره ، شوهر من در جریانه .
کاوه جوا ب داد : امروز که وقتش نبود بپرسم اما باید واسم بگی که قضیه سامان چی بود.
خیلی زود جواب دادم : هر وقت که تو جریان ویدا رو گفتی منم می گم .
کاوه اس ام اس زد : باشه ، زنم اومد من دیگه نمی تونم اس ام اس بدم فردا می بینمت .
اس ام اس رو که خوندم با اینکه می دونستم داره شوخی می کنه اما قلبم لرزید حس اینکه کاوه شاید زن داشته باشه اذیتم می کرد ، چون به هر حال این واضح بود که من و کاوه داشتیم به هم نزدیک می شدیم و اگه واقعا زن داشت خیلی برام معنی بدی داشت و از خودم نا امید می شدم ؛ تصمیم گرفتم قبل از اینکه قضیه ی ویدا مشخص نشده نذارم بهم نزدیک بشه و چه بهتر که همزمان شده با نوبت من که باید مهمونش می کردم ، لبخندی شیطانی زدم و سعی کردم بخوابم ..
"اما خاطره ی اون روز از یادم نمی رفت ، روزی که سامان بی مقدمه زنگ زد وگفت که حاضر بشم چون داره میاد دنبالم . اون روز یه روز سرد زمستونی بود و دونه های برف ریز ریز می بارید به مامان توضیح دادم که سامان گفته میاد دنبالم و می رم بیرون و مامان ازم خواست که اگه دیر تر خواستم برگردم بهش خبر بدم , سامان خوشگل تر و خوش تیپ تر از همیشه شده بود بوی عطر مخصوصش که معمولا اثرش خیلی زود به خاطر بوی سیگار از بین می رفت فضای ماشین رو پر کرده بود با خوشحالی گفتم : چه خبره ؟؟ خیلی خوش تیپ شدی ..
بهم نزدیک شد و به آرومی نوک بینی م رو بوسید و من که نفسم بند اومده بود به سختی لبخند زدم و سامان گفت : بینی تو هم که همیشه قرمز می شه ..
بعد بخاری ماشین رو روی درجه ی زیادش گذاشت و ماشین رو به حرکت در آورد ازش پرسیدم که تا کی پیش هم هستیم که به مامانم خبر بدم ، گفت که بگو تا آخر شب . و من لبخندی زورکی زدم و با خودم گفتم : مامان منم گفت چشم . و به زور اس ام اسی مامانو راضی کردم که دیر خونه برگردم و بعد گفتم : کجا می ریم ؟؟
همون طور که نگاهش به جلو بود گفت : باغ ما ، اما خواهشا مخالفت نکن چون امروز یه روز خاصه و من می خوام که یه خاطره ی قشنگ ازش بسازم .. من فقط خیلی معذب گفته بودم که اون جا دوره و ممکنه خیلی دیر بشه که سامان خیالم رو راحت کرده بود وگفته بود که زود می رسونم . در عرض 10 دقیقه ما رسیدیم اونجا ، چون کلا سامان با سرعت رانندگی می کرد و برف هم خیلی نمی بارید که جاده رو لغزنده کرده باشه.باغشون رو برای اولین بار می دیدم و به نظرم خیلی بزرگ و با صفا اومد ، سامان ماشین رو پارک کرد و یه ساختمون سه طبقه ی شیک سفید چوش نشونم داد و گفت : اون جا ساختمون اصلیه ، ولی بیا بریم این اتاقک چوبی چون کلید اونجارو فراموش کردم بردارم و در ضمن اینجا رو خیلی بیشتر دوست دارم ..
با هم وارد یه اتاق که سمت چپ محوطه ی بزرگ قرار داشت شدیم . اون جا یه اتاق نسبتا بزرگ بود که کف و دیواراش از داخل از چوب روشنی پوشیده شده بود ، کف زمین با فاصله دو گلیم با طرح های سنتی قرار گرفته بود و قسمتی از اتاق یه نیم ست مبل تقریبا قدیمی قرار داشت و رو به روش یه تلویزیون کوچک روی یه میز چوبی شیک بود ، سمت دیگر اتاق یه اُپن کوچک که روش یه گاز رو میزی بود به همراه کتری و یه بسته چای قرار گرفته بود و یه بخاری نفتی خیلی قدیمی هم سمت دیگه ای بود سامان دستم رو گرفت و گفت : بشین رو مبل تا من برم یه چیزی بیارم و بعد هم بخاری رو روشن کنم ..
بیرون رفت و با چند بسته و چند پلاستیک برگشت با چشم های گرد شده نگاهش کردم و گفتم : اینا چی هستن ؟
بسته ها رو روی میز گذاشت و ازم قول گرفت تا بخاری رو روشن می کنه فضولی نکنم و وقتی کارش تموم شد برگشت و یه کیک کاکایوئی خوشگل بیرون کشید و روی میز گذاشت با بی صبری گفتم : این واسه چیه ؟
جعبه ی کادو پیچ شده ای برون کشید و گفت : امشب شب توادته عشقم ..
از اینکه اون تولد من رو در حالی که همیشه خیلی بی خیال به نظر میومد یادش بود خیلی خوشحال شده بودم ، سامان با خوشحالی گفت : من واست شیرینی هم پختم .. از اون شیرینی ها که از مامان بزرگم یاد گرفته بودم ، دیگه حضمش زیادی واسم سخت شده بود و بعد که جعبه ی بزرگتری به دستم داد از شدت هیجان در آغوشش فرو رفتم و ازش تشکر کردم ، بعد کادو هامو که یه خرس چاقالو با لباس قرمز و یه ساعت مچی گرون قیمت بود رو باز کردم و کیک و شیرینی خوردیم و کلی خندیدیم و بعد سامان تلویزیون رو روشن کرد و کنارم روی مبل نشست .. هوا کم کم تاریک شده بود و برف شدت بیشتری گرفته بود و من تا به حال هیچ وفت اینقدر نزدیک به سامان و تنها باهاش نبودم ، کمی دلم شور می زد و استرس داشتم . اون شب سامان تو اوج خودش بود و خیلی بهم ابراز علاقه می کرد یکی از سی دی هایی که روی میز بود رو توی دستگاه قرار داد و گفت : همیشه دوست داشتم باهات فیلم ببینم ..
نگاهی به ساعت مچی جدیدم کردم و گفتم : سامان ساعت 9 شبه .. تا بریم می شه 10 ، فکر کنم بهتره بریم ..
سامان اخماش تو هم رفت و گفت : زنگ بزن بگو دوستام واسم تولد گرفتن و دیر تر میام ..
با ناراحتی گفتم : اما سامان ... دیگه از 10:30 دیر تر نمی تونم برم .
سامان گفت : باشه .. 10 از اینجا می ریم ..
راضی م کرده بود . با هم یه فیلم ترسناک دیدیم و سامان چند بار سعی کرد در آغوشم بگیره و من خیلی تمایل نشون ندادم در حالیکه تمام وجودم نیاز بود ، اونقدر غرق در فیلم شده بودم که وقتی به خودم اومدم ساعت یه ربع به یازده بود . با عجله از جام پریدم و گفتم : سامان بریم خیلی دیرم شد .. و به طرف پنجره رفتم و با دیدن محوطه ی باغ تا نیمه های طول درختان کوتاه کاج برف نشسته بود جیغ کشیدم سهیل هم مثه من تعجب کرد حدود نیم متر برف روی زمین بود من خیلی هیجان زده شده بودم چون ی دونستم که نمی تونیم با ان وضعیت به خونه برگردیم و وقتی با مامان تماس گرفتم و موضوع رو گفتم بهم گفت که به بابا و بابک می گه من شب خونه پریسا می مونم و خیلی تاکید کرد که مواظب خودم باشم البته مامان خیلی نگران بود که قرار بود شب رو با دوست پسرم بگذرونم اما این نگرانی ش در حالی بود که من به دروغ گفتم که سرایدارشون که یه خانوم و آقای مُسن هستن هم حضور دارن . و من اینو گفته بودم که خیلی نگرانم نشن و سامان خیلی ازم عذرت خواهی کرد چون من خیلی گریه کرده بودم و سامان گفت : خوب شد شام هم گرفته بودم ..
بعد از اینکه شام خوردیم سامان همه ی توانشو به کار گرفت و بالاخره با اون زبون جادویی ش از دلم در آورد .. تا ساعت ها هر دو کنار پنجره ایستاده بودیم و به بارش تند دونه های بزرگ برف نگاه می کردیم و سامان قربون صدقه م می رفت کم کم هوای داخل اتاق سرد تر می شد و وقتی نگاه کردیم دیدیم که بخاری خاموش شده و بعد از کلی تلاش سامان فهمید که نفت تموم شده و دیگه نفت نداریم .
هوا اونقدر سرد شده بود که من روی مبل مچاله شده بودم و سامان با دو تا پتو ی بزرگ که از داخل کمد پیدا کرده بود به طرفم اومد و پتویی رو به سمتم گرفت و هر دو در کنار هم نشسته بودیم و به شدت پتو هامون رو در آغوش داشتیم و با هم حرف می زدیم تا اینکه کم کم اونقدر هوا سرد شد که دندونام حتی یه لحظه هم روی هم بند نمی شد سامان به آرومی پتو رو از دورم باز کرد و منو داخل آغوش گرمش کشید و من می لرزیدم از اینکه هنوز سردم بود و از اینکه در آغوش اون بودم کمی بعد زیر دو پتو و در آغوش گرم سامان احساس گرما کردم ، به طرف سامان چرخیدم تا ازش تشکر کنم اما قبل از اینکه بتونم حرفی بزنم به خاطر فاصله ی خیلی کمی که با هم داشتیم لب هام روی لبهاش کشیده شد و بدون اینکه خودمم بفهمم هر دو همزمان لب های همو بوس*دیم .. اون اولین تجربه ی من بود و قلبم رو به شدت لرزوند ، بعد از اون بو**ه به خواب فرو رفتم و سامان هم تا صبح در آغوشم گرفت ، همیشه فکر می کردم اون شب بهترین شب زندگی م بوده و متاسفانه هنوز هم همون فکر رو می کردم ... "
سرم رو از زیر پتو بیرون آوردم و نگاهم افتاد به خرس چاقالوم ، برش داشتم و در آغوش گرفتم و با بغض گفتم : سامان ... چرا تو رو اینقدر دوست داشتم ؟؟ چرا لعنتی ؟
فصل چهارم
نگاهم از پنجره به بیرون بود ، بارون پاییزی به شدت بارش گرفته بود و تمام کوچه از گریه ی ابرها خیس بود منم سرم از گریه های شب گذشته هنوز درد می کرد و حس می کردم سرما هم خوردم ، کلاه سویی شرتم رو روی سرم کشیدم و پنجره رو باز کردم و تا نیمه به بیرون خم شدم و کف دستم رو زیر بارش قطرات درشت بارون گرفتم و در عرض چند ثانیه دستم پر شد و من تند تند شروع کردم به گفتن آرزوهام.. بعد هم خنده م گرفت . همیشه از بچگی با خودم فکر می کردم اگه وقتی بارون میاد اولین قطه ی بارون رو تو دستت بگیری آرزوت بر آورده می شه .. البته وقتی اولین قطره بارون رو از دست می دادم یه تبصره هم واسه خودم داشتم و اونم این بود که بعدش هم هرچقدر قطره بارون رو بتونی کف دستت جمع کنی به همون اندازه که قطره بارون تو دستت جمع شده آرزوهات بر آورده می شه ، بماند که همیشه چند تا آرزو بیشتر هم می گفتم تا اگه یه وقت بیشتر تو دستم قطره بوده از دست نداده باشمش ..
اون روز ساعت 10 کلاس داشتم واسه همین نفسی راحت کشیدم و رفتم پایین تا صبحانه بخورم ، مامان و بابک تو آشپزخونه بودن و بابک دور میز ناهارخوری نشسته بود و در حال صبحانه خوردن بود ، مامان هم با دقت مشغول بسته بندی سالاد الویه ای که از شام دیشب باقی مونده بود، بود . برای خودم چای ریختم و دور میز نشستم اما تا خواستم لقمه ای بگیرم بابک با بد جنسی ظرف خامه رو برداشت و گفت : این مال منه ، اگه می خوای برو واسه خودت بردار ..
خشن نگاهش کردم و گفتم : تو از اینکه منو اذیت می کنی چه لذتی می بری ؟؟
نگاهم کرد و گفت : با حاله دیگه ..
دهن کجی کردم و گفتم : نخیر اصلا هم باحال نیست ..
بعد از خوردن صبحانه ای که به خاطر وجود بابک با بدبختی موفق به انجامش شدم مامان گفت : واسه ناهار امروزت سالاد الویه گذاشتم ببر ، اینقدر ناهار بیرون رو نخور ..
پریدم گونه شو بوسیدم و گفتم : من عاشق این مامان خوشگل خودمم ..
بابک با یه اَعععععع بلند که یعنی حالش بد شده بود از آشپزخونه رفت بیرون و من و مامان با هم خندیدیم .. تا وقتی که برای رفتن حاضر بشم با مامان حرف می زدم و بعد هم که پریسا بهم زنگ زد رفتم و تند تند حاضر شدم ، هنوزم بارون می بارید . قبل از رفتن خرس جونمو بوس کردم و بعد رفتم ..
پریسا زیر چترش منتظرم ایستاده بود ، حالا جا داره یه سوال بپرسم ، حدس بزنین چترش چه رنگی بود ؟؟ کاملا مشخصه که چترش سفید یا مشکی نبود ، حدس شما کاملا درسته چتر پر پری جونم صورتی بود . وقتی توی ماشین نشست گفتم : پریسا می دونی چه جوری می شه تو رو تنبیه کرد ؟
با تعجب گفت : نه ... واسه چی؟؟ مگه من کار بدی کردم ؟؟
با خنده گفتم : نه کلا ، اگه قرار باشه تنبیهت کنن ..
پریسا گفت : خب چه جوری ؟؟
به طرفش چرخیدم و گفتم : اینکه بگن دیگه حق نداری چیزای صورتی بخری ..
همون طور که می خندید زد تو سرم و گفت : بهت یاد ندادن دوستاتو مسخره نکنی ..?
خودمو لوس کردم و با یه قیافه ی مظلوم و معصومانه گفتم : نه ، تو یاد می دی ؟؟ ..
بعد یه هو یادم اومد که دیشب سامان بهم زنگ زده و خیلی زود جریان های دیشب رو براش تعریف کردم و اون هم گفت که خیلی کار خوبی کردم که اینجوری جواب سامان رو دادم .. اما بعد که دید خیلی توی خودمم ، گفت : نیکا .. هنوز دوستش داری ؟
سرمو تکون دادم و گفتم : نه ، من دوستش ندارم پری .. ولی خیلی دلم می خواد یه بار دیگه ببینمش ، می دونی .. نمی تونم انکار کنم که دلم براش تنگ شده ..
وقتی به دانشگاه رسیدیم و با هم به سمت کلاس می رفتیم ، گفتم : پری .. میای نریم کلاس ؟؟
با تعجب گفت : چرا نریم ؟؟
مظلومانه گفتم : بریم تو سلف بشینیم ، نسکافه و کیک هم مهمونت می کنم .. یه کم که برات درد و دل کردم و احتمالا تو آخرش کلی قربونت برم و این جور چیزا گفتی و من حالم بهتر شد اس ام اس می دیم به کیانا می گیم کلاس رو دو در کنه اونم بیاد پیشمون ، بعدش کلی می خندیم سه تایی ..
اهمیتی نداد که تو محوطه دانشگاهیم و با شدت بغلم کرد و گفت : قربونت بشم من .. آره که می ریم سلف !
و بعد راهمونو کج کردیم و رفتیم تو سلف نشستیم که مثه همیشه شلوغ بود ، نسکافه و کیک شکلاتی گرفتم و برگشتم پیش پریسا که دیدم داره با دختر بغل دستیش صحبت می کنه ، کنارش نشستم و سرمو با موبایلش بند کردم تا صحبتش تموم شد بعد از چند ثانیه به طرفم چرخید و گفت : نیکا .. بچه ها می گن یه تور دانشجویی گذاشتن ، یکی از آبشارهای اطراف شهر .. اسمشو یادم رفت .. پایه ای بریم ؟؟
با ذوق گفتم : خودت چی فکر می کنی ؟؟
خندید و گفت : نو که کلا پایه ای ... خیلی وقته از این جور اردو ها نرفتیم ..
با بغض گفتم : دفعه آخری که رفتیم ، سامان با من اومد .. یادته ؟؟
با شیطنت گفت : آرمان هم با من بود ..
زدم تو سرش و گفتم : خاک تو سرت که مخ همون آرمان رو نتونستی بزنی .
زبون درازی کرد و گفت : نیکا جونم آرمان قبلا زن داشت .. زنشو طلاق داده بود .. اگه باهاش دوست می شدم و رابطه مون به یه جایی می رسید عمرا مامان من می ذاشت زنش بشم ..
سری تکون دادم و گفتم : عاقلانه س .. ولی تو اون مدت تو عاشقش شده بودی .
کمی ناراحت شد و گفت : بازم عاشق می شم خب...
بعد از چند لحظه هم گفت : آرمان رو دوست داشتم ، شاید اصلا عاشقش بودم اما مهم ترین دلیلی که ازش گذشتم این نبود که زن داشت ، این بود که آرمان پسر محکمی نبود ، نمی دونم چطور بگم ، نمی شد بهش اعتماد کرد ..
دست روی شونه ش گذاشتم و گفتم : من دیگه حوصله ندارم فاز غم داشته باشیم ، بی خیال اینکه می خواستم درد و دل کنم و یه نسکافه و کیک هم به ضررم شد .. زنگ بزن بگو کیانا هم بیاد ..
پریسا که می خندید گفت : دیوونه اینارو جلو من می گی من می شناسمت ولی بقیه بشنون فکر می کنن تو خسیسی ها ..
شونه ای بالا انداختم و گفتم : اونا هم کی شناسن کم کم ..
قبل از اینکه کیانا بیاد برام یه اس ام اس اومد که با پریسا با هم خوندیمش ، از کاوه بود و نوشته بود : نیکا ؟ چرا کلاس نیومدی ؟ نکنه خواب موندی ؟ دیشب گفتم زود تر بری خونه که 9 شب بخوابی ها ، گوش نکردی!
با پریسا خندیدم و پریسا گفت : از کاوه خوشت میاد ؟
زل زدم تو چشماش و گفتم : نه ..
و در جواب کاوه اس ام اس زدم : نه بابا خواب نموندم ، دانشگاهم . فقط کلاس نیومدم ، یه کم با پریسا خلوت کردم.
و کاوه خیلی زود جواب داد : منو بگو صبح روز بارونی به انگیزه ی کی اومدم دانشگاه !
اس ام ا رو با هیجان یه پریسا نشون دادم و گفتم : منظورش چیه پریسا ؟ جز اینکه عاشقم شده چیز دیگه ای میی تونه باشه ؟؟
پریسا خندید گفت : نه بابا .. حالا هیجان زده نشو ..
و من بدون توجه به پریسا به کاوه اس ام اس دادم : آقا گاوه .. مگه قرار نبود با من لاس نزنی ؟؟
تو همین لحظه کیانا رسید و با انرژی کنارمون نشست و از چند تا اتفاقی که تو کلاس افتاده بود حرف زد و بعد گفت : نیکا این کاوه فکر کنم خیلی عاشقت شده .. همه ش به من نگاه می کرد ببینه تو اومدی یا نه !
خندیدم و گفتم : آره اس ام اس هم داد ..
تو همین لحظه گوشی م به صدا در اوم ، اس ام اس رو باز کردم ، کاوه نوشته بود : خودت اصرار داری باهات لاس بزنم ، راستی می گن بچه ها یه تور گذاشتن .. شما ها دوست دارین بیاین ؟
قبلا از اینکه اصلا با پریسا و کیانا در میون بذارم جواب دادم : آره اتفاقا الان یکی بهمون گفت و ما هم قرار شد بریم اما اگه تو هم می ری که من لغو کنم .
اس ام اس زد : آره پس بی زحمت همین کارو بکن :دی
من که انتظار داشتم در جوابم اصرار کنه که بریم و حسابی پیش خودم ضایع شدم اس ام اس زدم : درستو گوش کن بچه پر رو ..
بعد از تموم شدن کلاس هم به اصرار من رفتیم تو محوطه ، بارون هم بند اومده بود .. از دور هم سهیل و کاوه رو دیدم که دارن به سمتون میان وقتی رسیدن همه سلام و احوالپرسی کردیم اما من و سهیل اصلا سعی کردیم همو نبینیم , البته به نظر خودم اون می خواست سلام کنه که وقتی من رومو برگردوندم اونم چیزی نگفت .. پس در کمال صداقت فکر کنم تقصیر خودم بود .. تازه عجب رویی داشتم . ناراحت شده بودم . من این جوریم دیگه ، بابک می گه اخلاقات فضاییه . بعضی وقتا فرشته ای بعضی وقتا خیلی گندی ..
همین جوری که ایستاده بودیم و درباره ی تور که روز جمعه بود حرف می زدیم یکی دو تا دیگه از بچه های کلاس که دو تا دختر که یکی شمالی بود و اسمش سارا بود و اون یکی شیوا نام داشت و چهار تا از پسر های کلاس که فقط می دونستم اسم هاشون فرزاد و نیما و شایان و بهداد بود هم به جمعمون اضافه شدن و می گفتن که بهتره همه با هم بریم و خوش می گذره و بهداد می گفت قبلا اون جا رفته و جای خیلی با صفایی هست و نیما پرسید : من می تونم نامزدمو با خودم بیارم ؟ کسی خبر داره ؟
شایان گفت : دوست پسر یا دوست دخترتونم اگه بخواین می تونین بیارین ، چون تور رو بچه ها گذاشتن و به دانشگاه مربوط نیست .
سهیل گفت : محدودیت سنی که نداره ؟؟
همه خندیدن و شایان گفت : نه .. نه .. همه می تونن بیان .
و در کمال نا باوری شنیدم که سهیل گفت : پس خانوم امیری هم می تونه بیاد ..
با شنیدن فامیلم از سهیل با خشم نگاهش کردم و گفتم : شما نگران خودت باش ..
وبعد با لبخند مسخره ای از شایان پرسیدم : اونایی که عقب افتاده ی ذهنی باشن می تونن بیان ؟؟
بچه ها خندیدن و سهیل با عصبانیت نگاهم کرد چیزی نگفت فقط از اون لبخندای زشتش بهم زد که تو دلم خالی شد!
وقتی با بچه ها کلی نقشه ریختیم و اسم هامونو به نیما دادیم تا به مسئول تور بده واسه ثبت نام از هم خداحافظی می کردیم که در یه لحظه کیانا جیغ کشید و تا به خودم اومدم دیدم تمام لباسهام خیس شده و همه بچه ها به غیر از پریسا خندیدن . فرصت نشد وضعیت کاوه رو چک کنم و با عجله چرخیدم و دیدم که سهیل گفت : تقصیر خودته زیر درخت ایستادی ، منم کاملا اتفاقی به درخت خوردم ..
بچه ها می خندیدن و من حس کردم لرز گرفتم و حس کردم چقدر زشت شدم با حرص گفتم : حق هم داری تو باید از تو باغچه ها حرکت کنی نه اینکه عقب افتاده ای .. طبیعیه ..
خندید و بچه ها هم خندیدن و این خیلی برام گرون تموم شد ، حدس می زدم آرایشم به هم ریخته . لعنتی مگه چقدر آب می تونه روی برگا جمع بشه که من اینطوری خیس بشم . تو همین لحظه کاوه با اخمی جلو اومد و خیلی مصمم چند تا دستمال کاغذی که روش قلبای صورتی داشت رو بهم داد و گفت : صورتتو تمیز کن ..
بغض داشتم ، بابک فکر می کرد من خیلی با جنبه ام .. اما من جنبه ی این جور شوخی رو نداشتم .. باید به بابک می گفتم تو این زمینه ها هم باهام کار کنه .. همیشه از خیس شدن بدم میومد ، پریسا بهم آینه جیبی شو داد و کاوه بلافاصله آینه رو برام گرفت و من با بغض و چهره ای گرفته صورتم رو تمیز کردم و بد از اون بچه ها خدافظی کردن و رفتن و کاوه خیلی آروم که بقیه نشنون گفت : نیکا ، ناراحت نباش ..
خندیدم و گفتم : نه ، من ناراحت نیستم .
بعد به طرف سهیل چرحیدم و گفتم : بهتره یه فکری به حال بیماری ت بکنی ، همه مثه من نیستن که ملاحظه تو بکنن..سهیل خنده ی احمقانه ای کرد و گفت : حرصی شدی ؟؟
ادایی در آوردم و گفتم : معلومه که نه ..
بعد رو به پریسا و کیانا گفتم : من می رم خونه لباسامو عوض می کنم و واسه کلاس بعد بر می گردم .
کاوه خیلی زود گفت : من می برمت نیکا ..
لبخندی از روی احترام زدم و بر خلاف خواسته ی قلبی م گفتم : نه ممنون .. من خودم می رم ..
کاوه در کنارم راه افتاد و گفت : خودم می برمت ..
پر غرور به سهیل نگاه کردم و برای یه لحظه حس کردم ناراحت و عصبانیه اما خیلی زود چهره ش تغییر کرد و اون غرور و بی رحمی همیشگی ش نمایان شد جوری که احساس کردم اصلا ناراحت نبوده و من دچار توهم شدم اما با این حساب با لبخندی فاتحانه از بچه ها جدا شدیم و همین طور تا به ماشین کاوه برسیم ، سکوت کرده بودیم .. وقتی توی ماششین نشستیم عطسه کردم و کاوه با اخم بخاری ماشین رو روشن کرد . راستش خیلی خوب بود که با اون اومدم چون بخاری خودم گرمای ماین اونو نداشت . کاوه گفت : متاسفم ..
لبخندی زدم و گفتم : چرا تو ؟؟
با ناراحتی گفت : حتما سرما خوردی ..
آب بینی م رو بالا کشیدم و گفتم : ازت ممنونم کاوه ..
از اینکه خیلی اسمشو صمیمی صدا زدم کمی مکث کرد و بعد گفت : من کاری نکردم ..
لبخندی زدم و گفتم : مثه یه دوست خوب ازم حمایت کردی .. خیلی احساس خوبی بود ..
بعد با شیطنت گفتم : از تو بعید بود ..
زیر لب گفت : هر کارت هم بکنن تو بچه پر رویی و درست هم نمی شی ..
با پر رویی گفتم : آره اتفاقا این مسئله ایه که همیشه با داداشم در موردش بحث می کنیم ..
لبخند کجی زد و گفت : کم نیاری شما ..
وقتی رسیدیم خونه و من رفتم و لباسامو عوض کردم فقط مامان خونه بود که قضیه رو براش تعریف کردم و بعد هم برگشتم پیش کاوه ، کاوه نگاهی بهم کرد و گفت : این سویی شرت چقدر بهت میاد ..
خندیدم و گفتم : واقعا ؟؟
با لبخندی گفت : آره خیلی .. ولی خیلی خودتو نگیر چون کلا من از تو سر ترم فرفری ..
با ناراحتی گفتم : واقعا اینقدر موهای من آزار دهنده س که همه بهش گیر می دن ؟
لبخندی زد و گفت : تو که بی جنبه نبودی ؟
با لودگی گفتم : راستی کیو با خودت میاری اردو ؟
بدون اینکه حتی نگاهم کنه ، گفت : ویدا ..
من که از تعجب نتونستم چیزی بگم و وقتی کاوه دید حرفی نمی زنم گفت : تو کیو میاری ؟؟
زمزمه کردم : هیچ کسو .. البته اگه سامان اجازه نده تنها بیام ،مجبورم بیارمش .
نگاه خاصی بهم کرد و می دونم که حس کرد شاید سامان دوست پسرم یا نامزدمه . و من خیلی خوشحال شدم .
*********************
صبح با کمی استرس و هیجان لباس پوشیدم ، خودمم دقیقا نمی دونم چرا اونقدر استرس داشتم و اونقدر حساسیت به خرج می دادم ، روی شلوار جین تیره م مانتوی سورمه ای رنگی پوشیدم و جلیقه ی قهوه ای سوخته ای هم روش به تن کردم و با یه شال ساده و کیف کوله پشتی خوشگلم که روش یه عروسک با چهره ی فضایی و احمقانه بود که خیلی وقت پیش توسط سامان جونم روی کیفم وصل شده بود تیپم کامل شد ..
نگاهی کارشناسانه یه عروسک کردم و فکر کردم این کارا یه کمی بیشتر به پریسا می خوره تا من و خواستم عروسک رو از رو کیف بکنم که دلم نیومد چون خاطره ی اون روزی که سامان با محبت عروسک و با یه سنجاق به کیفم وصل کرد برام خیلی قشنگ بود .. دلم نیومد تنها باقی مونده های سامان رو از زندگی م پاک کنم .. همین جوری هم می تونستم در صلح باهاشون کنار بیام ، حتما نیازی نبود از بین ببرمشون ..
آرایش ملایم و دخترانه ای کردم و عطر خوش بویی که خودم خیلی دوستش داشتم و برام اصلا اهمیتی نداشت اگه کسی خوشش نمیومد ، رو زدم . تو همین لحظه بابک در اتاقم رو باز کرد و تو اتاق سرک کشید و گفت : منتظرما نیکا .. زود باش دیگه !
گفتم : من حاضرم داداشی ..
و بعد هم به پریسا زنگ زدم و گفتم آماده باشه . با بابک رفتیم دنبال پریسا و بعد بابک رسوندمون محلی که قرار بود همه اونجا جمع بشیم تا بعد بریم . وقتی ما رسیدیم هنوز خیلی کسی نیومده بود فقط سارا رو دیدیم که اومد پیشمون و گفت : چرا هیچ کس از بچه ها نیومده ؟ نکنه لغو شده و ما بی خبریم ؟
پریسا خندید و گفت : اگه کنسل بشه که اول به ما خبر می دن ..
تو همین لحظه دیدم کیانا با یه پسر قد بلند و خوش لباس نزدیک شد و بعد از سلام و احوالپرسی گفت : معرفی می کنم .. دوستام پریسا و نیکا و سارا .. ، و دوست پسرم بنیامین .
بنیامین لبخند پر احترامی زد و گفت : خوشبختم خانوما ..
ما هم مودبانه جواب دادیم و بعد کیانا اومد و زیر گوشش گفتم : از دوست پسرت نگفته بودی ..
خنده ی ریزی کرد و گفت : حالا چطور پسری به نظر میاد..
لپشو کشیدک و گفتم : از تو که سره ..
خندید و رفت پیش بنیامین ، نسبت به پسرایی که تا حالا باهاشون برخورد داشتم به نظرم پسری آروم و کمی خجالتی بود . همه ش اطراف رو نگاه می کردم ، یه جورایی منتظر بودم کاوه رو ببینم ، می ترسدم یه وقت به شوخی ویدا رو با خودش بیاره ، کمی بعد شایان و نیما و بهداد با هم رسیدن و من کم کم تو این فکر بودم که یه زنگ به کاوه بزنم که سارا گفت : کاوه و سهیل هم اومدن ..
من یه نفس راحت کشیدم و موهامو از تو صورتم کنار زدم وقتی نزدیک رسیدن بعد از سلام و احوالپرسی کاوه چشمکی بهم زد و همون چشمک یواشکی کلی هیجان زده م کرد و تو دلم کارخونه قند آب کردن اما انگار اون چشمک خیلی هم یواشکی نبود چون همون لحظه تا چشمم به طور اتفاقی به سهیل افتاد دیدم که داره خشمگین نگاهم می کنه و تا متوجه شد نگاهم بهش افتاده لبخندی ساختگی زد و منو تو فکر فرو برد ...
اتوبوس آماده ی رفتن بود و لیدر اسم هامونو می خوند ، سارا با نگرانی گفت : شیوا هنور نیومده ..
بهداد خندید و گفت : نگران نباش سارا ، اومدن ..
سارا با تعجب گفت : اومدن ؟؟
بعد نگاهمون افتاد به شیوا و فرزاد که با هم به سمت ما میومدن و می خندیدن . وقتی هم که بهمون رسیدن بعد از یه سلام و احوالپرسی کوتاه نیما گفت : خب اینا هم که اومدن بریم ته اتوبوس جا بگیریم که همه با هم باشیم ..
بعد دیدم که شیوا اشاره ای نا محسوس به فرزاد کرد و بعد فرزاد تک سرفه ای کرد و گفت : اوهوم .. بچه ها قبل از رفتن یه چیزی می خواستم بگم ..
همه به طرفش چرخیدن و فرزاد با لبخندی گفت : اووومم .. چیزه .. من و شیوا ... یعنی ما .. ما تصمیم گرفتیم که با هم باشیم ..
بچه ها با هم شروع کردن به خندیدن و دست زدن و تبریک گفتن بهشون ، شیوا که کمی خجالت می کشید گفت : دلمون می خواست شما هم در جریان باشین ..
فرزاد با محبت نگاهی به شیوا کرد و تو همین لحظه بهداد گفت : شیرینی شو کی می دین پس ؟؟
فرزاد با هیجان گفت : فردا بعد از کلاس استاد عظیمی همه تون ناهار مهمون شیوا ..
شیوا اخم کرد ضربه ای به پهلوی فرزاد زد و گفت : مهمون فرزاد ..
فرزاد خندید و چیزی نگفت و بعد رفتیم و همگی دو سه ردیف آخر اتوبوس جای گرفتیم . اونجا دو سه تا از دوستای سارا و شیوا هم به ما ملحق شدن که من همیشه سر کلاس هم که می دیدمشون خیلی ازشون خوشم نمی اومد . یه جورایی مثه ما نبودن . سه تا دختر بودن به اسم های شادی و نیلوفر و ترانه که با یه حرکت سریع ردیف آخر جایی که کاوه با زیرکی برای من و پریسا خالی گذاشته بود رو پر کردن و به زور تو همون جایی که برای دو نفر اندازه بود ، سه نفری نشستن . من و پریسا هم صندلی جلوی کیانا و بنیامین با فاصله ی سه ردیف از آقا گاوه جونم نشستیم .
پریسا که دید ناراحت شدم گونه مو کشید و گفت : کاوه فقط تو رو دوست داره ..
با اخم گفتم : می تونست بگه اونجا جای ماست ..
کیانا از عقب سرشو جلو آورد و گفت : پفک می خورین ؟؟
لبخندی زدم و گفتم : داریم ..
خودشو لوس کرد و گفت : از این پفک خوشمزه خوشمزه هایی که بنیامین جونم خریده که ندارین ، پس بردارین ..
و بعد بست پفک رو جلو گرفت تا برداریم پریسا چشمکی زد و ما هم کلی پفک برداشتیم و بعد پریسا گفت : ما هم اتفاقا از همینا داریم ..
کیانا وقتی بسته رو برد عقب با اعتراض گفت : همه شو برداشتین که ... خودمون چی بخوریم ؟؟
بنیامین خندید و کیانا گفت : ببین بنیامین از الان با این دو تا آشنا شو ، دو تا خرس گرسنه ..
خندیدیم و پریسا به عقب چرخید و گفت : نذار دهنم باز بشه ها ..
کیانا زبون درازی کرد و گفت : من همه چیز رو به بنیامین می گم ..
با خونسردی گفتم : می دونه بعد از خوردن غذا و نوشابه دوس داری چی کار کنی ؟؟
کیانا خندید و در حالیکه گوشای بنیامین رو می گرفت ، گفت : آره می دونه دوس دارم آروغ بزنم ..
بنیامین با شدت خندید و گفت : شنیدم ، اما هیچ وقتم که نکردی این کارو ..
کیانا با پررویی گفت : چیه ؟؟ نکنه دوس داری ؟؟ حالا من یه شوخی می کنم ..
هر چهارتامون خندیدیم و حس کردم بنیامین خیلی آروم تر و خوب تر از اون چیزیه که تو برخورد اول حس کردم . گوشی م لرزید و دیدم کاوه اس ام اس داد : پس آقا سامانتون اجازه دادن تنها بیاین ؟؟
با اینکه خیلی دلم می خواست جواب بدم . اما از اینکه اون عقب با اون سه تا دخترا نشسته بود و هیچ تلاشی نکرد تا ما جای خودمون رو حفظ کنیم ناراحت بودم و جواب هم ندادم تو همین لحظه پریسا گفت : چرا جواب نمی دی ؟
نگاهی بهش کردم و گفتم : حوصله ندارم ..
پریسا گفت : بابا جواب می دادی ، منم سرم گرم می شد ..
گوشی مو دادم بهش و گفتم : بیا با سلیقه خودت جوابشو بده ..
پریسا خندید و گفت : آره خیلی خوبه .. بعد گوشی شو داد به من و گفت : بیا تو هم بازی کن ..
صدای خنده های دخترا از عقب به گوشم رسید ، دست خودم نبود که به عقب چرخیدم و دیدم که کاوه داره همراه اون سه تا می خنده و نگاهم با نا امیدی رو سهیل لغزید ، برای یه لحظه نگاهم تو نگاهش قفل شد .. از اون فاصله داشت نگاهم می کرد و وقتی متوجه شد مچش رو گرفتم به طرف شیشه چرخید و به بیرون خیره شد ..
قلبم می لرزید .. مثه اون شبی که سامان برای اولین بار منو بوسید .. مثه بارهای بعدش که اون بوسه تکرار شد ... برای چند دقیقه حتی نتونستم به کاوه فکر کنم که چرا با اون دختر ها می خندید .. نتونستم تو دلم ازش ناراحت بشم . چون اون تصویر تو ذهنم تکرار می شد ..
یعنی باید اعتراف کنم .. اون تصویر رو بار ها و بارها تکرار می کردم تا نتونم هیچ وقت فراموشش کنم ...
برای چندمین بار از گوشه ی چشم سعی کردم وضعیت آخرین نفر رو بسنجم ، هم چنان مثه بیشتر دفعاتی که نگاهش کرده بودم ساکت و مغرور چشم به نمای بیرون اتوبوس داشت ، موهای وحشی مشکی ش طبق آخرین مدل های موی مردونه ی اسپرت به طرف چپ خم شده بود و همین فرق کج مدل دار چهره شو در حین مغرور بودن ، معصومانه می کرد .. خودم هنوز نمی دونستم چرا زیر نظر گرفتمش ؟ شاید به خاطر این بود که خیلی تعجب کردم که کسی مثه سهیل که از من تنفر داره و فقط تنها کاری که می تونه باهام داشته باشه اذیت کردنمه چرا بهم زل زده بود ؟ اونم با اون حالت خاص ؟؟
پریسا ضربه ای بهم زد وگفت : بیا گوشی تو جمع کن ..
نگاهش کردم و گفتم : چه گندی زدی ؟؟
زد زیر خنده و گفت : داشتیم اس ام اسی اون سه تا رو مسخره می کردیم ..
با اخم گفتم : خب تو بیخود کردی ، الان فکر می کنه من حسودی م شده .
پریسا لبخندی خنده دار زد و گفت : واقعا فکر می کنی نفهمید من دارم بهش اس ام اس می دم ؟؟
قلبم ریخت با خشونت گفتم : فهمید ؟؟
پریسا زد تو سرم و گفت : نخیر ..
کیانای ریزه میزه از بین دو تا صندلی خودشو جلو کشید و گفت : چی شده ؟ چرا هم دیگه رو می زنین ؟؟
پریسا با جالت مخصوص دخترانه ای گفت : نه عزیزم همو نمی زنیم نگران نباش ..
کیانا که می دونستم خیلی دوستمون داره اما پریسا رو یه کم بیشتر با لوندی خودشو جلوتر کشید و تند لپ پریسا رو بوسید و با چشمکی که به من می زد عقب رفت و بعد صداش اومد : نیکایی خیلی خاطرتو می خوام ..
کم کم که اتوبوس وارد جاده شد بچه ها هم از رو صندلی ها بلند شدن و با صدای شاد موسیقی حرکات موزون انجام می دادن . یکی از پسرای کلاسمون که اسمش دامون یود به زور بچه ها رو می برد وسط ، بدون استثنا ..
وقتی به ما رسید لبخندی زد و گفت : دیگه با زبون خوش پاشین .. نذارین به زور متوسل شم ..
خندیدم و گفتم : رقصیدنش که مسئله ای نیست ، ولی آخه اینجا که جا نیست ..
چشمکی زد و گفت : شما ها سر جا تون برقصین ..
چیزی نگذشته بود که بچه ها ریختن وسط و من و پریسا و کیانا هم شزوع کردیم جیغ کشیدن و سوت زدن و بلند بلند با موزیک خوندن . کلا نقش مجلس گرم کن داشتیم همیشه .. بعد بنیامین هم قاطی مون شد و گروهمون تکمیل شد وقتی بچه ها به زور فرزاد و شیوا رو بلند می کردن همه با هم براشون بادا بادا مبارک بادا می خوندیم .. فرزاد بعد از اینکه کمی با شیوا رقصید گفت : ما فعلا با هم دوست شدیم ، شما عروس دومادمونم کردین ؟
و شیوا با لبخندی از بین جمع روی صندلی دو نفره کشیدش و چیزی در گوشش گفت .
کاوه هم وسط می رقصید و چند باری هم مشاهده شد که با شادی و نیلوفر رقصید ، البته سهیل هم ناپرهیزی کرد و کمی مفتخرمون کرد با رقصش و اونم با یکی دو تا دختر که طی مشاهدات دقیق خودم یکی شون ترانه و یکی شادی بود و یه دختر دیگه هم بود که از بچه های کلاس خودمون نبود و من بار اول بود که می دیدمش و با اون بیشتر از همه رقصید و اون جور که فهمیدم اسمش شهره بود ..
تا به خودمون اومدیم رسیده بودیم به مقصد ، البته یه ساعت و نیم تو مسیر بودیم که خب چون خوش گذشت خیلی برامون زود گذشت . وقتی از اتوبوس پیاده شدیم بنیامین کوله ی خودش و کیانا رو با هم رو کولش انداخت و کیانا زبون درازی با مزه ای به من و پریسا کرد و ما هم مثه بچه ها لبامونو جمع کردیم و بنیامین خیلی جدی گفت : می خواین کوله های شما رو هم بیارم ؟؟
من و پریسا لبخندی با پررویی زدیم و کیانا گفت : نه عزیزم لازم نکرده ، مگه خدای نکرده تو خری که بار های اینارو هم بیاری ؟؟
من و پریسا دوبار بغض کردیم و کیانا خندید و گفت : عشقم ، گول اینا رو نخوری ها .. تو فقط همین دو تا کوله ی خودمونو بیار ..
پریسا به شوخی گفت : حالا هی دوست پسرتو به رخ ما بکش ..
کیانا خندید و گفت : بعله که می کشم ..
بعد هم بازوی بنیامین رو چسبید و زیر گوشش گفت : قربونت بشم من ..
و من و پریسا نگاهی از حسادت به هم کردیم و پریسا دستشو دور شونه م انداخت و گفت : بیا ، شرایط ایجاب می کنه منم قربون تو بشم ..
زیر گوشش خندیدم و گفتم : بعد می گن چرا جوونا هم جنس باز می شن ؟
هولم داد و گفت : هیز سو استفاده گر ..
خندیدم و گفتم : از خداتم باشه ..
کوله ی قرمزشو رو شونه ش جا به جا کرد و نگاه معذبی به در اتوبوس کرد و گفت : کاوه چرا نیومد ؟؟
بدون اینکه بر گردم گفتم : حتما با اون سه کله پوکه ..
کوله مو رو دوشم انداختم و گفتم : بیا بریم تا از بچه ها عقب نموندیم ..
پشت سر کیانا و بنیامین راه افتادیم ، لیدر می گفت تا جایی که می خوایم اتراق کنیم حدود یه ساعت پیاده روی داریم ..
هنوز خیلی نرفته بودیم که صدای کاوه از پشت سرم به گوش رسید ، وقتی صدا نزدیک تر شد پریسا از خاطره ای که تعریف می کرد دست کشید و کاوه گفت : نیکا ؟؟ خانوم امیری ؟؟
به طرفش چرخیدم و کاوه که معلوم بود تا رسیدن به ما رو می دویده ، گفت : چرا نمی شنوی ؟؟ یه ساعته دارم صدات می کنم ..
لبخندی زدم تا فکر نکنه اصلا برام مهم بوده و گفتم : داشتم با پریسا حرف می زدم نشنیدم ..
همون طور که کنارم راه میومد گفت : چر دیگه جواب ندادی ؟ ناراحت شدی ؟؟
گنگ نگاهش کردم و گفتم : چیو جواب ندادم ؟
متعجب گفت : اس ام اس آخرمو ..
همون جوری گنگ نگاهش می کردم که دیدم پریسا داره از پشت سر کاوه بال بال می زنه و زیر لب می گه : تو اتوبوس که به من اس ام اس می داد ،
از حرکات پریسا خنده م گرفته بود ، گفتم : نه بابا ناراحت نشدم ..
کاوه گفت : خب پس واستین بچه ها هم بیان ، با هم بریم ..
خشکم زد .. بچه ها ؟؟ نکنه منظورش اون سه تا کله پوکه ؟؟
پریسا با اشاره گفت : خاک تو سرت ..
کاوه ایستاد و سهیل رو صدا کرد و پریسا زود توضیح داد : تو آخرین اس ام اس گفت ناراحت نمی شی این دخترا با ما باشن ؟ آخه گفتن می خوان با ما بیان ..
با حرص نگاهش کردم و گفتم : الان می گی ؟؟
تا اومد جواب بده کاوه گفت : دارن میان ..
لبخند مذخرفی زدم و گفتم : بعله بعله .. می بینم
وبا چشم و ابرو واسه پریسا خط و نشون می کشیدم .. به چند ثانیه هم نکشید که سهیل به همراه اون سه تا کله پوک به ما رشیدن و نیلوفر که یه جورایی خیلی ساده و احمق و پسر باز به نظر میومد جلو اومد و با صدایی که سعی می کرد جذاب باشه گفت : سلام ... بیاین با هم آشنا شیم . من نیلوفرم ..
بعد دستشو جلوم گرفت . منم دستشو فشردم و گفتم : منم نیکا ..
بعد هم هین کارو با پریسا کرد و بعدد هم اون دوتا ی دیگه خودشونو معرفی کردن و حتی به خودشون زحمت ندادن باهامون دست بدن تمام مدت هم زیر لبی با هم در مورد من و پریسا پچ پچ می کردن . بعد نیلوفر با همون صدای مثلا جذاب به کاوه گفت : اینا از بچه ها ی کلاسمونن ؟؟
پریسا زیر گوشم گفت : آره بابا ... اصلا تا حالا ما رو ندیده سر کلاس .. جون عمه ش ..
سعی کردم خیلی تو بحث ها شرکت نکنم .. البته خیلی هم کنار نکشیدیم که حالشون ازمون به هم بخوره . کیانا و بنیامین هم تو جمع بودن و خیلی ازمون جلو افتاده بودن . به معنای واقعی داشتم از جمعی که توش بودم بالا میاوردم . از شوخی های بی نمک اون سه تا که به نظر من فقط سعی داشتن کاوه و سهیل رو تور کنن . فقط الکی لبخند می زدم و گه گاه یه چیزایی می گفتم ..
تو همین حین سهیل ایستاد تا بند کفششو ببنده و ما ها ازش چند قدمی جلوتر افتادیم و بعد از چند ثانیه دیدم که سهیل در حالیکه داره به مسخره می خنده ، گفت : تو بالاخره چه جوری اومدی ؟؟
نگاهش کردم و گفتم : با منی ؟؟
حق به جانب گفت : آره دیگه .. تو با پارتی بازی اومدی دیگه ..
حاضر به جواب گفتم : البته تو هم همین طوری اومدی.. حالا بذار جلو جمع نگم مشکلت چیه ..
شادی خودشو قاطی کرد و گفت : قضیه چیه ؟
بدون اینکه جواب شادی رو بدم رو به سهیل کردم و منتظر جوابش موندم که با خنده گفت : می گم بچه ای دیگه .. این عروسکه چیه آویزون کردی از کیفت ؟؟
طوری می خندید که بقیه هم خنده شون گرفت و من تو دلم فکر کردم که وقتی عروسک رو ندیدن دارن به چی می خندن ...؟!
ترانه که از همه شون بیشتر رو من و پریسا حساس بود سریع دوید پشت سرمو گفت : بذار ببینمش
و بعد زد زیر خنده گفت : واییی خیلی با مزه س ...
نمی دونم چرا بغض داشتم مخصوصا وقتی دیدم کاوه هم به حرکات جلف ترانه که قیافه شو شبیه عروسک روی کیفم کرده بود می خندید . سهیل با بد جنسی گفت : خب خانوم حاضر جواب ، چی شد ؟ دیگه چیزی نمی گی ؟؟
فقط خدا می دونه اون سه تا چقدر از اینکه من ضایع می شدم ذوق زده بودن ..
نفس عمیقی کشیدم و گفتم : سهیل جان این ادا ها تو در نیار .. نا امید شدم .. الان احساس می کنم با اردوی دبستان اومدم اینجا ..
من منظورم به اون سه تا دخترا و نوع دست انداختن مسخره ی سهیل بود که به عروسکم گیر داده بود ، خب آخه خیلی از دخترا عروسک به کیفشون وصل می کنن .. حالا بزرگتره که باشه ، دلیل نمیشه به اندازه ش بخواد گیر بده ..
اما تو همین لحظه سهیل با خوشحالی گفت : کاملا درست احساس می کنی ، تو الان در حد همون دخترای دبستانی به نظر میای .. مخصوصا از عقب ..
ترانه لپ هاشو باد کرد و دوباره ادای عروسکم رو در آورد و بعد صدای خنده های نخودی شادی و خنده های مثلا جذاب نیلوفر و خنده های پسرانه ای تو گوشم پیچید و تازه بعدشم تو یه غفلت ساده کفشم روی سنگی لغزید و پام پیچ خورد و قبل از اینکه پریسا بتونه با دستی که دراز کزد به سمتن منو بگیره روی زمین افتادم و جای اینکه صدای :" وای خدای من چی شده" و این چیزا بشنوم صدای همون خنده های نخودی و اون خنده های دخترانه به گوشم خورد و تا چشم ها مو باز کردم دیدم که کاوه با مهربونی جلوم نشسته و با آرامش می پرسه : چی شدی ؟؟؟ حالت خوبه ؟ درد نداری ؟؟
قبل از اینکه جوابی بدم صدای ترانه رو شنیدم که گقت : منم بودم بعد این همه ضایع شدن یه کم خودمو لوس می کردم .. و بعد صدای خنده ی ریزش با شادی اومد..
کاوه گفت : نیکا .. می تونی پاشی ؟؟
بغض داشتم دست پریسا رو گرفتم و سعی کردم بلند بشم اما پام تیر کشید و حس کردم قطره ای اشک به گونه م چکید . کاوه با مهربونی بین حرفای پریسا که هیجان زده می گفت : نیکایی اگه چیزی شده بگو ..
دستمال کاغذی (از همون قلب دارا) روی گونه م کشید و گفت : نیکا اگه نمی تونی بلند شی بگو .. چون بقیه همه از ما جلو ترن .. اگه چیزی شده بگیم برگردن ..
پریسا بی طاقت از اینکه جوابشو نمی دادم پاچه ی شلوارم رو باالا کشید و گفت : الهی بمیرم .. تو چرا اینقدر خونی شدی ؟؟
با عصبانیت از صدای خنده های اون سه تا گفتم : چیزی م نیست ..
از کنار شونه های پهن کاوه چشمم افتاد به ترانه که عروسک منو تو دستاش گرفته بود و ادا بازی در میاورد و دوستای لوسش رو میخندوند ..
کاوه که دید نگاهم به عروسکمه بدون هیچ حرفی بلند شد و عروسکمو از اونا با تلخی گرفت و تو این فاصله منم به کمک پریسا ایستادمو کاوه گفت : نیکا ؟ می تونی راه بری ؟؟ مطمئنی ؟؟
سرمو تکون دادم و کاوه گفت : اینم از عروسکت ..
بعد با لبخند خیلی مهربونی عروسک رو از پشت سرم به کیفم وصل کرد و بعد به پریسا که خم شده بود مانتو مو می تکوند تا خاک های روش پاک بشه دستمالی داد و من تو دلم به اون سه تا که تقریبا مرده بودن گفتم : هان ؟؟ چیه ؟؟ سکوت کردین سه تایی تون ؟؟؟ به حسابتون می رسم .. من معمولا به وقتش بلدم تلافی کنم .. الان تا می تونین بخندین ..
کمی بعد همه با هم تو مسیر بودیم و کاوه به اصرار خودش زیر بغلم رو گرفته بود و کمکم می کرد . یعنی به معنای واقعی می تونستم بفهمم که سه تایی شون داشتن آتیش می گرفتن . پریسا هم با چشم و ابرو و حرکات لب جوری بهم اشاره می کرد و با هم می خندیدم که کاوه متوجه نشه .. خلاصه وقتی رسیدیم پیش بقیه که اتراق کرده بودن و علاوه بر زیر اندازایی که انداخته بودن آتیش هم درست کرده بودن . لیدر تا منو دید با کیف کمک های اولیه که من از اول فکر می کردم عجب چیز اضافه ای با خودش آورده به سمتم اومد و اون قسمت پام که خونی شده بود رو باند پیچی کرد و بعد هم بهم یه پاکت آبممیوه داد و رفت روی زیر اندازی که کیانا و بنیامین انداخته بودن نشستیم و کیانا که با نگرانی بوسم می کرد ، گفت : چرا اینقدر به این پسره رو دادی ؟؟
لبخندی زدم و گفتم : از کدوم خبر گذاری شنیدی ؟؟
بنیامین گفت : جدا منم تعجب کردم ..
پریسا با شیطنت گفت : وقتی اون یارو پای تو رو بسته بندی می کرد براش تعریف کردم ..
همه با هم خندیدم و تصمیم گرفتم خیلی با اون سه تا و اون سهیل بد ترکیب رو به رو نشم . خیلی نگذشت که ناهار خوردیم و بعدش همه بچه ها پیشنهاد دادن بازی کنیم .
شادی خودشو انداخت وسط که البته می خواست همه بفهمن یه وقت خدای نکرده لال نیست و گفت : بیاین وسطی بازی کنیم .. هیجانش خیلی زیاده ..
بعضی ها موافقت کردن که تا کاوه گفت : یه بازی می کنیم که همه بتونن بازی کنن ..
منم تند گفتم : پانتومیم بازی کنیم ..
سهیل گفت : خب بچه ها رو که بازی نمی دن تو بشین کنار ..
طبق معمول اون سه تا و چند نفر دیگه خندیدن و من گفتم : اتفاقا بازی مال بچه هاس .. شما پدر بزرگ لازم نیست حرص بخوری . سکته می کنی ..
این بار تعداد بیشتری خندیدن البته منهای اون سه تا جلف کله پوک . بعدشم نیما گفت : خیله خب پس پدر بزرگ که بازی نیست ، کیا موافقن با پانتومیم ؟
که کلا بعد این حرف نیما آفای سهیل خان جلوی تمامی بچه ها دهن گشاد و زشتش رو برای ساعت ها بسته نگه داشت و نمی دونم بسته بودن دهنش چه ارتباطی با قطع شدن خنده های نخودی و دخترانه داشت ؟؟
بقیه ی روز در کمال آرامش و خوشی گذشت و فقط تو راه برگشت بود که دیدم باز سهیل داره بلبل زبونی می کنه و تو یه حرکت انتحاری دوباره سعی کردم بهش یاد آوری کنم که وقتی حرف نمی زنه چقدر می تونه گوگولی باشه . بعد از اینکه رسیدیم کاوه من و پریسا رو به خونه رسوند و من اونقدر خسته بودم که قبل از اینکه یادداشتی تو تقویم رو میزی م بکنم خوابیدم و سعی کردم فکرای خوب بکنم تا خوابای خوب ببینم .. برام یه اس ام اس هم اومد .. صداشو شنیدم اما چون خیلی خسته و بی حال بودم یادم رفت بخونمش .
*************
دفترچه ی خاکستری – سهیل صحت
18 مهر 1390
امروز روز خوبی نبود ، واسه همینم دوست ندارم در موردش چیزی بنویسم . اصلا من نمی دونم چرا به مامان قول دادم هر روز حتی اگه شده یه جمله ، بنویسم ؟ چه فرقی به حال مامان داره ؟ نمی دونم ..
تنها قضیه ی جالب امروز این بود که اون کله فرفری کلی منو خندوند . قبل از کلاس که همه داشتن خودشونو می کشتن درس بخونن سرش تو موبایلش بود . دختره ی بی ادب حتی بهمون سلام هم نکرد . وقتی هم استاد صداش کرد درس جواب بده با پررویی گفت حاضر و بعدشم از خیلی از اونای دیگه که درس خونده بودن بهتر جواب داد . اما اینا نکته ی جالبش نبود .. نکته ش اینه که من فکر می کردم چه کار مهمی با گوشی ش انجام می ده که همیشه سرش تو گوشی شه . اما وقتی بلند شد تا درس جواب بده گوشی شو پشت سرش گرفت و من دیدم که تمام اینم مدت داشته میوه ها رو از وسط نصف می کرده . هنوزم یادش می افتم خنده م می گیره ..
___________
19 مهر 1390
صبح با بابا دعوام شد ، چون با اینکه بهش گفته بودم بیدارم کنه اما یادش رفته بود و بیچاره سارا هم خواب مونده بود و وقتی بیدار شد بدون صبحانه تو اون بارون می خواست بره دبیرستان که خودم بردمش و زودتر هم رفتم دانشگاه با اینکه 8 کلاس داشتم . یه چیزی مرتب میومد تو ذهنم اینکه چرا اون فرفری نیومده بود ؟ دلم واسه اینکه سر به سرش بذارم تنگ شده بود ، یه مدته انگار با هم صلح کردیم و این خیلی کسل کننده س .. واسه همینم امروز وفتی تو محوطه دانشگاه با بچه ها جمع شده بودیم و واسه تور برنامه می ریختیم هوس کردم یه کم اذیتش کنم آخه وقتی هم که اومدم بهش سلام کنم روشو برگردوند و منم فهمیدم که داره با زبون بی زبونی می گه یه کم اذیتم کن . واسه همین یه کم جلو بچه ها اذیتش کردم وقتی جوابمو داد کلی انرژی گرفتم ، موقع خدافظی هم وقتی دیدم با خیال راحت زیر درخت واستاده یه لگد محکم به درخت زدم و خیسش کردم که البته بعدش خیلی پشیمون شدم مثه اون دفعه که نزدیک بود پاشو بشکنم.آخه احساس کردم بغض کرده .. اینجوری که می شه یاد سارا می افتم وقتایی که دعواش می کنم و اون بغض می کنه . امروز دوباره کاوه ی عزیز به داد فرفره رسید و دستمال داد صورتشو خشک کنه حتی وقتی می خواست بره خونه کاوه داوطلب شد که ببره ش . یه جورایی می خواد منو ناراحت کنه.. نمی ذاره قشنگ حال این دختره رو بگیرم . خب من اصلا خوشم نمیاد کاوه همیشه نقش فرشته نجات رو بازی می کنه .
___________
20 مهر 1390
صبح که از خونه می زدم بیرون همه ی فکرم به این بود که امروز می تونه روز خوبی باشه چون واسه ی اینکه فرفره رو دست بندازم فرصت زیاد پیش میاد ، اما ... از اتفاقای امروز تا حدودی متاسفم .
صبح وقتی با کاوه رسیدیم جای قرار و رفتیم جای بچه ها تو جمع چشمم بهش افتاد ، به نظرم فرفری امروز خیلی تغییر کرده بود . چهره ش با نمک تر از همیشه شده بود و امروز فکر کردم اگه اسمشو نشه خوشگل گذاشت ، جذاب صفت های خوبیه واسش. به نظرم بدون اینکه خودش بخواد جذابِ . یا بدون اینکه خودش بخواد همیشه تو جمع پر رنگ تر از بقیه می شه . امروز توی اتوبوس که نشسته بودیم ، نمی دونم چرا ؟ دست خودم نبود اما به اون فرفره فکر می کردم . یه کم دلم براش سوخت . چون دلش می خواست عقب بشینه و وقتی جاشو گرفتن ، احساس می کردم حتی از پشت سر مشخصه که ناراحته ، اون جا برگشت و من به خودم اومدم و از اینکه خیره نگاهش می کردم حالم یه جوری شد . مخصوصا اینکه متوجه شد داشتم دید می زدمش . وا سه همین تصمیم گرفتم حتما حتما حالشو بگیرم . واسه همین عروسکی که به نظرم خیلی هم با مزه بود و سوژه کردم و مسخره ش کردم و اونقدر کش دادم اون قضیه رو تا دیگه خودم پشیمون شدم ، وقتی افتاد رو زمین دلم می خواست خودم کمکش کنم . اما حدس بزن کی کمکش کرد؟؟ : کاوه .. آره براش دست بزنین .. کاوه یه قهرمانه و من یه آدم بد .. تقصیر کاوه س .. اگه اونقدر سعی نکنه خوب باشه، من اینقدر تو نظر همه بد نمی شم ..
وقتی کاوه و دوستش پاچه ی شلوار جینشو بالا زدن و ساق پای خوش ترکیبش که خونی شده بود بیرون افتاد دلم لرزید. تقصیر من بود که اون افتاد و نمی دونم چم شده بود ؟ زل زده بودم به قسمت برهنه ی پاش . یه جوری که انگار تا حالا ساق پای برهنه ی هیچ دختری رو ندیدم . وقتی کاوه اشکشو پاک کرد دلم خیلی گرفت ، من باعث شدم گریه ش بگیره . اونم جلوی اون سه تا ؟ اما خب این غرور لعنتی نمی ذاره من یه کارایی بکنم .. مثلا نذاشت وفتی دیدم نگران عروسکشه عروسکشو بگیرم و بازم فرصت رو به کاوه دادم . تا آخر روز سعی کردم به روش خودم آرومش کنم .. آره من اصلا بلد نیستم مثه کاوه خوب باشم .. اما من مثه خودم می تونم از دلش بیارم . من اشکاشو نمی تونم پاک کنم یا نمی تونم برم و عروسکشو بگیرم و به اونا اخم کنم .. من می تونم بعدش باهاش کل کل کنم و وقتی جوابمو می ده چیزی نگم تا فکر کنه من کم آوردم و دلش خنک شه .. کاری که امروز دو سه بار کردم .. راستی ؟؟؟ من امشب چقدر از اون حرف زدم ؟؟
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۲/۰۹/۲۹ ساعت 0:14 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|