بهار نگاهش رو از صورت بردیا گرفت و به زیر پارکت برداشته شده نگاه کرد که کمی از سطح زمین فاصله داشت. داخلش فقط یه پنل مربعی شکل که روش شماره های از صفر تا نه نوشته شده بود به چشم میخورد. بردیا اجازه ی سوال پرسیدن به بهار نداد. شماره ای که روی صفحه ی نمایش به صورت ستاره های کوچک نشان داده میشد تایپ کرد. روی مانیتور کوچک دستگاه نوشته شده بود
‘ Waiting… ’ (
صبر کنید...)چند ثانیه بعد دوباره نوشته شد:
‘ First step is Activated ’ (
مرحله ی اول فعال شد)صدای زنانه ای هم هنگام نوشته شدن متن اونرو تکرار میکرد. همون لحظه در مستطیلی و آهنیِ کوچکی که پایین تر از پنل بود به صورت کشویی پایین رفت. زیرش صفحه ی سیاه و براقی وجود داشت. بردیا به صورت حیرت زده ی بهار نگاهی کرد و گفت:
-
جیغ میغ نمیکشیا! پشیمونم نکن اینارو بهت نشون دادم.بهار آب دهنش و قورت داد و گفت:
-
قول میدم.بردیا دوباره چاقوی نقره ای و ضامن دار رو برداشت...اونو باز کرد و سر تیزش رو یکم داخل انگشت اشارش فرو کرد. بهار با اینکه قول داده بود جیغ زد:
-
چیکار میکنی دیوونه...دستت خون اومد!بردیا انشگتش رو به صفحه ی سیاه نزدیک کرد. یکم نوک انشگت اشارش و با شصتش فشار داد تا یه قطره خون روی صفحه ریخت:
-
نترس با یه قطره نمیمیرم که.صدای دستگاه حواس بهار رو پرت کرد.
‘ Lucky you…DNA is match‘ (
خوش شانسید...دی ان ای همخوانی دارد)

‘ Second step is Activated ‘ (
مرحله ی دوم فعال شد)صفحه ی سیاه کنار رفت. بهار که منتظرِ چیز عجیب غریبی بود از دیدن یه دکمه ی قرمزِ ریز و معمولی گیج شد. بردیا دکمه رو فشرد... بعد از روی زمین بلند شد و به طرف تابلویی که کمی با میز کارش فاصله داشت رفت و اون و از روی دیوار برداشت. پشتش یه گاو صندوق رمزی بود. رمز اون رو هم زد و رو به بهار گفت:
-
من باید این همه عدد و رقم و بسپرم به اینجا...بعد چند بار روی شقیقه اش زد:
-
نوشتن این رمزا جای دیگه ای واقعا دردسر داره. ذهنم امن ترین جاست... میبینی کارم چقدر سخته؟ اونوقت تو میگی چطوری اشتباه میکنم. منم آدمم رباط که نیستم.بهار بلند شد و به سمتش رفت:
-
خوب حالا...ببین چه بهش برخورده...این همه بند و بساط واسه ی چیه؟ چیزی هست که من ندونم؟
بردیا تایید کرد:
-
آره یه چیزایی هست که نمیدونی.در گاوصندوقِ بسیار بزرگ و باز کرد یه در دیگه پشتش بود. به در دوم اشاره کرد:
-
اینیکی در رو حتما باید از همون راهی که الان دیدی باز کرد. تقریبا غیر قابل هک کردنه و باید حتما دی ان ای من و تشخیص بده بخاطر اینکه سیستمش هوشمنده میگم نمیشه هکش کرد.
-
خوب حالا اون تو چی هست؟
-
ندونی بهتره...فقط میخواستم یچیزی رو بهت نشون بدم.بردیا در دوم رو هم باز کرد. چشمهای جستجوگر و کنجکاو بهار با سرعت زیادی داخل صندوق رو می گشت. یه محفظه ی دو طبقه ی شیشه ای بود. طبقه ی بالا پنج تا هندگان خوشگل و تمیز چیده شده بود با دو ردیف خشاب که جعبشون قرمز رنگ بود. یکم اینور تر هم یه سری وسیله بود که مثلِشون رو تا به امروز ندیده بود. طبقه ی پایین هم فقط پرونده و پوشه بودبردیا به چهار تا دایره ی کوچیکِ گرد و آهنی اشاره کرد:
-
اینا ردیابن. مافوقم به دلایلی که قرار نیست بدونی همه ی اینارو بهم سپردهبهار خواست یکی از ردیابای کوچولو رو برداره اما بردیا سریع روی دستش زد:
-
دست نزن.بهار بق کرد:
-
پس یهو بگو بمیرم دیگه.
-
اینا خیلی حساس و ظریفن. من یکی از اینا تو موبایل پونیکا گذاشتم...بین پوشه و ورقه ها گشت. برگه ی سفیدی رو بیرون کشید:
-
یکم شیوه ی کارشون متفاوته...بذار اینطوری بهت بگم، این ردیابارو یه شرکتِ به ظاهر خصوصی میسازه که در واقع وابسته به ارتشه...یجورایی سِری به حساب میاد. برای اینکه بتونی ازشون استفاده کنی باید از طرف خود ارتش تاییدت کنن و توی وبسایت شرکتی که سلاحارو میسازه اکانت بسازن برات. من یدونه پروفایل شخصی دارمپشت ردیاب رو به بهار نشون داد:
-
این نوشته های ریز و میبینی؟ اینا شماره سریالشن. هرکدوم یدونه از این سریالا مخصوص به خودش داره. کافیه وارد سایت بشم و این سریال و توی قسمت مختص به ردیابا که یه چی پی اس ویژه داره وارد کنم اونوقت میتونم محل دقیق موبایل پونیکارو که ردیاب مورد نظر توشه بفهمم.
-
چقدر پیچیده.بردیا حرفش رو رد کرد:
-
اونقدرا هم پیچیده نیست. بذار بهت نشون بدم.ردیاب و مثل همون اولش که مرتب و دقیق چیده شده بودن زیر بقیشون گذاشت. برگه رو برداشت و به طرف میز کارش رفت. حتی برای استفاده از لب تابش هم باید حتما علاوه بر پسورد از اثر انگشتش استفاده میکرد. مو لا درز کارش نمی رفت. بهاره فقط به این فکر میکرد که اینهمه احتیاط برای چیه؟ یعنی انقدر کار بردیا حساس بود؟
بردیا اون رو از فکر بیرون آورد:
-
همه ی سریالارو توی این برگه نوشتم تا وقتی نیاز شد ازشون استفاده کنم. من خودم قبلا سریال رو زدم و مکانش رو دیدم، فقط میخوام تو هم مطمئن شی. یه قطره خون طلبم بهار خانوم.بهار لبخندی زد و کنارش نشست.
-
فقط یه چیزی خیلی عجیبه بهار.
-
چی؟
محلی که توی جی پی اس نشون میده فقط دو خیابون بالا تر از خونه ی پونیکاستبهار ترسید:
-
اینطوری که میگی یعنی ممکنه در حال حاضر گوشیش همراهش نباشه؟

-آره احتمالش زیاده.

-اما اینطوری که هر چی رشتی پنبه میشه.
-
به هر حال من بعد از اینکه فهمیدم خون مال کی بوده میرم دنبال این ردیاب. امتحانش ضرر نداره. تازه وقتی گوشی رو هیچ جای خونه پیدا نکردیم یعنی هرجا که هست ممکنه من و به یه نشونه برسونه.بعد از اینکه بردیا محل ردیاب رو به بهار نشون داد و مطمئنش کرد که هنوز امیدی هست بهار که ذهنش درگیر بود بی ربط پرسید:
-
بردیا چرا در مورد اون اسلحه ها و فشنگا و اونهمه پرونده توضیح نمیدی؟
بردیا سرش رو پایین انداخت و اخم کرد:
-
بهار باور کن هرچی کمتر بدونی بیشتر میتونم مراقبت باشم.بهار با حالت قهر سرش رو برگردوند:
-
اما تو قول دادی هیچی و ازم مخفی نکنی.
-
من قول دادم چیزایی که مربوط به مرگ بارانه ازت پنهون نکنم...این پرونده هیچ ربطی به باران نداره.
-
مطمئنی راستش و میگی؟
بردیا دلخور از روی صندلی بلند شد، لحنش گله مند بود:
-
من تا حالا کی بهت دروغ گفتم بهار؟
بهار دستی روی بازوی بردیا کشید:
-
منظورم این نبود فقط نگران شدم.چند لحظه بعد با صدای بلندی خندید. بردیا ژست اخموش رو کنار گذاشت و با تعجب به خنده ی ناگهانی بهار چشم دوخت.بهار بریده بریده گفت:
-
غذا...برای دومین بار...سوخت...امشب و تخم مرغ مهمون من باش...بعدا میبریم بهم چلوکباب میدی.بردیا به پیشونیش زد:
-
فکر کنم آشپزخونمم سوخت.بعد هر دو در حالی که توی سرو کله ی هم میزدن به سمت آشپزخونه دوییدن.

***

توی یه سیاهیِ بی کران گم شدم. انگار دنیا داره دور سرم میچرخه...مُردم؟ پس چرا انقدر بدنم درد میکنه؟ بقدری دردم زیاده که نمیتونم بفهمم از کجاست. انگار همه ی وجودم با هم توی کوره میسوزهبی جون زمزمه میکنم:
-
من کجام؟
یکی می خنده...کیه که به صدای درمونده و لرزونم میخنده؟ چطور میتونه بخنده وقتی من اینطوری درد میکشم. یعنی عجز تو صدام و نشنید؟
دوباره میگم:
-
من کجام؟
اینبار بیشتر بغض کردم. صدام پر از خواهش و درده. صداهایی از اطرافم میاد. انقدر گنگم که نه میتونم جهتشون و بفهمم نه اینکه تشخیص بدم صدای چیه. وقتی از جوابشون نا امید میشم سعی می کنم با دستم چیزی که رو چشممه بردارم. با یه تکون دستم ناله ی دردناکم بلند میشه. دستام بستست. نمیدونم با چی بستنش اما انقدر محکم بستن که حس میکنم اگه یکم دیگه فشار بیارم جفتشون از مچ کنده میشن. بدون اینکه اراده کنم یه قطره اشک از گوشه ی چشمم سرازیر میشه، انگار داره از روی یه زخم رد میشه که شوریش انقدر صورتم رو میسوزونه. سعی میکنم جلوی قطره اشک بعدی رو بگیرم چون قبلی خیلی خیلی من و سوزوندقطره های اشک لجوجانه پایین میریزن. انگار خوششون میاد باهام بازی کنن. حالم وصف نشدنیه... از درد نه میتونم گریه کنم نه میتونم تکون بخورم. ذهنم شلوغه...پس فکر هم نمیتونم بکنم. صدای خش خش میاد. سریع میگم:
-
کی اونجاست؟
دوباره داره صدای خنده میاد...چرا انقدر میخنده؟ یعنی دیدن زجر کشیدن من انقدر براش شیرینِ؟
-
من کور شدم. یکی به دادم بر...ناتوانی اجازه نمیده کمک بخوام...ادامه ی حرف تو دهنم میماسه، خشک میشه و بعد خودمم یادم میره چی میخوام بگم. حواسم پرته.صدای زبر و خشن ِ یه نفر بلند میشه:
-
اون لچک و از رو چشمش بردارید خودش و کشت...مگه نگفتم انقدر بزنیدش تا دیگه صداش در نیاد؟
صدای قدم هایی که از طرف راستم میاد لحظه به لحظه قوی تر میشه و بالای سرم توقف میکنه:
-
آقا به خدا عیهنو چی زدیمش این دخترِ زیادی سگ جونه.دستی روی صورتم میاد و سیاهی رو کنار میزنه و من دعا میکنم که ای کاش کنارش نمیزد. نور آفتاب با اینکه کم جونِ اما چشمای بی طاقت و دور مونده از نور خورشیدِ من تاب و توانش رو ندارن. میسوزن و سریع میبندمشون.
-
می...سوزه...چشمام...داره...میسو زه.یکی داره میگه:
اِ؟؟ میسوزه؟ چقدر میسوزه؟
همه میخندن. صدای خنده ها با هم مخلوط میشه و روی اعصاب ضعیفمو خط خطی میکنه.یه صدای دیگست که داره حرف میزنه اینیکی مریض و خستست...اونیکی صدا محکم و خشن بود.صدا شاید خسته اما پر از کینست:
-
چشمای زن منم میسوخت...اون بابای بیشرفت دید و از ناله هاش لذت برد. چرا منم مثل بابای تو از شنیدن ناله های جیگر گوشش لذت نبرم؟
چی میگه؟ زنش؟ بابام؟ چرا حرفاش و نمی فهمم؟ چرا واضح حرف نمیزنن؟ ای کاش جونش و داشتم بهشون میگفتم: با من بازی نکنید...توانم کمه...گیج شدم...گنگم...سرم پر از فکرای جورواجورِ...مغزم داره منفجر میشه...از درد سِر شدم...بازیم ندید!چونم از سرما میلرزه یا از فشار بغض؟ انگار از بغضِ آخه توی این گرما که همه ی تنم عرق کرده چجوری میتونه از سرما باشه! اما انگار سردم هم هست! چه مرگمه؟ یکی بی هوا یچیزِ تیز فرو میکنه تو بازوم. ناله ی کم جونی میکنم...باید شیون کنم اما بیشتر از این ناله ی خفیف از دستم برنمیاد. چشمام هنوز بستست، میترسم دوباره بازشون کنم و آتیش بگیرنتوی سیاهی داره سیاه میشه دردا کم کم ازم دور میشن...دیگه صدای خنده ها نمیاد. لبخند روی لبم میشینه... انگار داره خوابم میگیره. یه مزرعه ی سر سبز و توی ذهنم مجسم می کنم و شروع میکنم به شمردن گوسفندایی که توش میچرن...مامان بابای من هیچوقت یادم ندادن وقتی ترسیدم و خوابم نمیبره باید گوسفندارو بشمرم آخه من همیشه تنها میخوابم. پس از کجا بلدم؟ میشمرم
-
یک...دو...سه...چهار...پنج...شیش... هف...

 

کیف باربی نشان و صورتیِ جیغم رو انداختم روی میز طلاکوب شده ی وسط حال. مامانم و خاله سارا توی اتاق نشسته بودن و آروم آروم حرف میزدن. رفتم جلو تر در باز بود و دیدمشون که روی تخت نشسته بودن مامانم ناراحت بود:
-
سارا فرهاد این روزا خیلی مشکوکه...اگه پای زن دیگه ای وسط باشه به خدا خودم رو میکشم.
-
چی میگی پوران؟ باید اون و بکشی نه خودتو...اصلا به درک بذار هر شب با یه سلی...خاله سارا با دیدنم حرفش رو خورد و بر و بر نگاهم کرد. مامانم با ساکت شدن ناگهانی خاله سارا به دنبال دلیلی چشمش روی من ثابت موند:
-
اینجا چیکار داری پونیکا؟
-
سلام مامان خانوم...خانوم معلممون میگه آدما باید اول به هم سلام بدن
-
خانوم معلمت غلط کرد...برو بیرون کار دارم با خاله سارات.چرا؟ خانوم معلم ما زن خیلی خوبی بود...مامانم چرا اینطوری میگفت بهش؟ سرم رو تکون دادم و مخالفت کردم
-
نمیرم. اومدم یه سوال بپرسم...توی مدرسه همیشه مامان بابای بچه ها میان دنبالشون و اونارو با خودشون میبرن...چرا شما و بابا هیچوقت نمیادید دنبالِ من؟
مامانم اخم و تخم کرد:
-
بچه های این دور زمونه رو می بینی سارا؟ پونیکا خانوم بچه های مردم از زور بدبختی ندارن بخورن، اونوقت شما ناراحتید که هر روز با بهترین ماشین میرید مدرسه و میاید؟ دوستات از اینجور کفشا و کیفا که هرسال صد مدلشو عوض میکنی دارن بخرن؟ مقنعه ی سفیدم رو که تا روی پیشونیم پایین اومده بود با دستم بالا کشیدم و گفتم:
-
من که اصلا یه چیز دیگه پرسیدم مامان...میگم که یعنی...مامان در حالی که روسریش رو برداشته بود و بیگودی های زیرش رو با دقت باز میکرد تا یوقت کج و خراب نشن تشر زد:
-
پونیکا امروز حال و حوصله ندارم یچیزی بهت میگما... تو هم واسم شدی مکافات...این چرت و پرتارو برو از اون بابای دیو..ت بپرس...اصلا برو پی درس و مشقتبعد از روی تخت بلند شد و اومد نزدیکم، از بازوی نحیفم گرفت...قدم با زور تا آرنجشم نمی رسید. من و پشت در اتاق گذاشت و بعد در رو روم بست، اونم با چه شدتی.یعنی حوصله داشت موهاش و بادقت بیگودی بپیچه و مواظب باشه یکی از فراش از اونیکی بزرگتر یا کوچیکتر نشه اما حوصله نداشت جواب سوال من رو بده؟ انقدر جوابش سخت بود؟
بغض کردم و چونم شروع کرد به لرزیدن...مگه چیز بدی پرسیدم؟ حالا یعنی مامانم باهام قهر کرد؟ آخه چرا؟ دونه های درشت و شفاف اشک از چشمام جاری شد و صورتم رو در عرض یک دقیقه خیس کرد...همونجا پشت در اتاق نشستم...اولین صحنه ای که توی اون حال جلوی چشمم نقش بست تصویر دوستم مهسا و مامانش بود...به محض اینکه به هم رسیدن مامانش دستی به سر مهسا کشید و صورتش و بوس کرد بعد هم مهسا در حالی که در مورد روزش توی مدرسه براش سخنرانی میکرد و مامانش هم با لبخند عریضی به حرفاش گوش میداد دستی برام تکون داد و رفتن.با به یاد آوردن صمیمیت دوستام و مادر پدرشون کفشام و از پام در آوردم و پرت کردم سمت دیوار...صدام گریه ای بود:
-
من اینارو نمیخوام...من کفش و کیف باربی و خوشگل نمیخوام...من نمیخوام با ماشین برم مدرسه...ای کاش هیچ کدوم از اینارو نداشتم فقط مامان مهسا مامان من بود.واقعا چه بازی غریبانه ای داره دنیا، چشم مهسا همیشه دنبال کفش و کیف من بود و دل تنهای من توی حسرت داشتن مامان بابای اون... پدر و مادرِ خوب هدایای با ارزش تری از طرف خدا بودن یا کیف و کفشِ خوشگل؟؟ کی بود که جواب این سوال رو ندونه
-
پس...من باید...جواب...این همه سوال رو...از کی میپرسیدم؟
-
راستی یادم باشه...اگه...اگه...دوباره مامان بابام رو...دیدم ازشون...بپرسم...چرا بهم یاد...ندادن...شبا که ترسیدم گوسفندارو...بشمرم؟ آخه یه عالمه شب بود...که...که...از هیولای قایم شده زیر تختم میترسیدم و میلرزیدم...اگه حداقل بلد بودم...گوسفندارو میشمردم تا...تا...خوابم ببرهشونه هام داره میلرزه...نه انگار یکی داره میلرزونتشون...چرا؟ بذارید فکر کنم دیگه چه سوالایی دارم...ولم کنید...یکی داره حرف میزنه
-
هوووی! زنیکه...چی داری ور ور میکنی زیر لبت؟
-
شهرام این دخترِ خیلی تب داره. نمیره یوقت بیفته رو دستمون؟ همایون گوش هر دوتامون رو میبره میندازه کف دستمونا!
-
یه دقه لالمونی بگیر ببینم چه مرگشه.
-
تو هر غلطی میخوای بکن من میرم زنگ بزنم همایون.چشمای تب دارم رو باز می کنم. تاریکی چقدر خوبه...دیگه چشمام و نمیسوزونه...کسی که رو به روم وایساده رو سه نفر میبینم. چهره ی نگرانش تار تاریه...نیمه هوشم...خوب نمیفهمم چه خبره...صورتم و یکم بالاتر میارم و از همونی که دو تا شکل خودش چپ و راستش داره میپرسم
-
چرا بهم یاد ندادن؟
از بین همون نگاه تار و مبهم هم بهت و حیرت توی صورتش رو میشه حس کرد:
-
یا حسین! خدا به دادمون برسه دخترِ دیوونه شد...داد میزنه:
-
شهریار؟ شهریار؟ هوووی مادر (...) زنگ زدی همایون؟
-
آره گفت میاد.دوباره بلندتر و پر از خشم میگم
-
چرا هیچ کس جوابم و نمیده؟ یهو وسط اون همه خشم و لرزش ساکت میشم...عین موتوری که ناگهانی از کار میفته...سرم میفته روی سینم...ایندفعه گریم میگیره و بغض میکنم. اول چونم میلرزه و بعد دوباره شروع میکنم به لرزیدن:
-
تقصیر من نبود...تقصیر سامان بود...همه جا جلوی چشمم بود. خودش خواست...خودش...یکیشون میزنه توی سرش:
-
بیژن به فاک رفتیم...چرا پس وایسادی؟ اون نعشتو جمع کن بدو یه آرام بخش بهش بزن. همایون اینطوری ببینتش بدبختیم.یکی میدوئه اینور اونور...دوباره یه تیزی که حالا میدونم سوزنِ سرنگِ میره توی بازوم. چیز زیادی نمیگذره که همه چیز محو میشه...کابوسام...مردای غریب و آشنا. ایندفعه اونقدری طول نمیکشه تا وقت کنم گوسفندارو بشمرم و خواب من رو توی شیرینی خودش حل میکنه.

***

بردیا با انشگت اشاره اش روی فرمون ماشین ضرب گرفته بود و به آپارتمان چهار طبقه نگاه میکرد. هنوز مردد بود که باید پیاده شه و بره تو یا همون جا کشیک بده. محل ردیاب رو داخل جی پی اس تو گوشیش سیو کرده بود و از روی نقشه اینطور به نظر می رسید که محل دقیقِ گوشیِ پونیکا داخل همین ساختمونِ. آخرین ضربه رو محکم تر روی فرمون زد و دو تا دستش رو گذاشت روی رون پاش. گوشیش زنگ خورد و بردیا رو از اون بلاتکلیفی نجات داد. اقبالی بود:
-
سلام خبری شده؟
-
سلام برد...قربان!هانیه کمی مکث کرد و بعد گفت:
-
راستش چند تا خبر داشتم...اول اینکه اون روزی که خانوم فرحبخش مفقود شدن هر دو تا ماشینشون هم مفقود شده بود. من همون موقع مطلع شدم اما خواستم با دست پر و خبرای مهمتری وقتتون و بگیرم...ما ماشینارو پیدا کردیم.بردیا نگاهش رو از آپارتمان گرفت و با دقت بیشتری گوش داد.
-
توی این یه هفته به چند تا از واحد های دیگه خبر دادیم و دنبال پیدا کردن موبایل و ماشینای خانوم فرحبخش بودیم. میدونید ماشینا کجا بودن؟
بردیا سکوت کرد و منتظر ادامه ی مکالمه شد:
-
توی یه گاراژ ماشینای اوراقی...این یکی خبر بردیا رو وادار به صحبت کرد:
-
بین ماشینای اوراقی؟ اونجا چرا؟
-
من نمیدونم فکر کردم شاید شما بتونید حدسی بزنید.بردیا فکر کرد...ماشین های اوراقی؟ مطمئن نبود:
-
نمیدونم احتمالا کسی بوده که میخواسته ضرر مالی بزنه چون اگه ماشینارو میخواست اوراقشون نمیکرد. ممکنه دلیل دیگه ای هم داشته باشه.
-
حرفتون به نظرم منطقیه قربان.بردیا وقتی دید هانیه ساکت شده پرسید:
-
خبر مهمت همین بود؟
-
بله همین بود...راستی فهمیدید خونی که توی آشپزخونه ریخته بود مال کیه؟
-
خبری که دادی اصلا مهم و حیاطی نبود و داری از منم اطلاعات میگیری! رئیس منم یا تو؟
هانیه دلخور گفت:
-
اگه اینارو بهتون نمیگفتم بعدا عصبانی میشدید که چرا دست رو دست گذاشتم.
-
نترس نمیگفتم...نفهمیدیم خون مال کیه...از همه ی مضنونین آزمایش گرفتیم و پیداش نکردیم...مال خود دختره هم نبود. راستی نتیجه ی بازجویی ها به کجا رسید؟
-
هیچی به هیچی قربان حتی شوهرش هم تا حالا هیچ سر نخی بهمون نداده.بردیا زیر لبی با خودش گفت:
-
حدس میزدم...و سپس بلندتر و این بار به هانیه گفت:
-
در مورد اولین اوریگامیِ پیدا شده چی پرسیدی؟ پرسیدی اون شب اونجا چیکار میکرده؟
-
بله قربان گفت اونشب برای یه موضوع شخصی میخواسته با همسرش صحبت کنه و اصلا توی پارکینگ نرفته...فقط توی حیاط وایساده بوده. دقیقا یادش نبود اما گفت حدود چهل دقیقه منتظر شده یهو دیده خانومش با جیغ و داد چشماش و بسته بوده و دوییده از در پارکینگ بیرون میگفت وقتی اونشکلی دیدمش منم دوییدم دنبالش ببینم چی شده که هرچی صداش کردم جوابم و نداد، فقط جیغ میزد. گفت یه خصومت شخصی و خیلی جزئی داشتیم منم برای شوخی دستش و گرفتم انداختمش توی استخر. تمام جزئیاتی که گفت همین بود. هر کار کردم داری دروغ میگی و با ما همکاری کن قسم خورد داره راست میگه.بردیا فکر کرد:
"
پس کسی که توی پارکینگ بوده یکی دیگه بوده؟ اصلا کسی بوده یا پونیکا خیالاتی شده؟ با شوهرش همدستن؟ شوهرش دروغ میگه و زنش و دزدیده؟"کلافه از اینهمه حدسیات بی ریشه و اساس از هانیه خداحافظی کرد. حالا دیگه مطمئن بود باید از ماشین پیاده بشه و داخل آپارتمان مورد نظر بره...اگه امروز ترتیب ماجرا رو نمیداد فردا خیلی دیر بود. پدرش یادش نداده بود کار امروز رو به فردا بسپره و چه بسا اگر میخواست سهل انگاری کنه به اینجایی که بود نمیرسیدفاصله ی خودش و گوشی پونیکا روی صفحه ی موبایلش به متر نوشته شده بود. از پله ها بالا میرفت و نگاهش به صفحه ی پر نور گوشیش بود. شماره ی روی صفحه لحظه به لحظه کمتر میشد...وقتی به خودش اومد متوجه شد رو به روی در آپارتمان طبقه ی چهارم ایستاده. هر طبقه تک واحد بود.دوباره به مانتیورِ گوشی چشم دوخت...پنج متر. نگاه کنجکاوی به در سفید انداخت...دستگیره و طق الباب طلایی داشت و نسبتا در مرتفعی بود. گوشیش رو داخل جیب شلوارش گذاشت و دستش رو پشتش برد کتش رو کمی کنار زد و از وجود هندگانش که از پشت داخل شلوارش زده بود مطمئن شد. اول زنگ زد...یک بار...دوبار...سه بار، بار چهارم در زد و وقتی مطمئن شد کسی داخل نیست، روی زمین زانو زد و سنجاق سرِ مشکی و نازکی از جیبش بیرون آورد. باز کردن چنین درهایی آسون نبود. دایره ی کوچیکی که روی یکی از دو شاخه ی سنجاق بود رو کند و سنجاق سر رو کامل باز کرد تا به اندازه ی کافی بلند باشه. باید پین هارو یکی پس از دیگری بالا می کشید اما مشکل اینجا بود که اگر میخواست یک صدم ثانیه زود یا دیر این کار رو بکنه دوباره همه ی پین ها پایین میفتادن. آخرین پین رو که با فرزی غیر قابل وصفی بالا کشید قفل در باز شدنمیدونست پشت اون در چه خبره و از اونجایی که احتیاط شرط عقل بود، برای آرامش خاطرش با دست راست دسته ی هندگان رو توی پنج انگشتش فشرد. چند قدم با احتیاط نزدیک تر رفت. پشت در اصلی یه در سفید دیگه بود که به دستشویی و روبروی ورودی یک در دیگه به حمام منتهی میشد. وارد راهروی اصلی شد. از دیدن منظره ی روبروش به طرز حیرت آوری شوکه شد. مطمئن نبود چیزی که داره میبینه واقعیته یا نه! چطور چنین چیزی ممکن بود؟ عذاب وجدان گرفت و چند قدم دیگه جلو رفت...زیر لب زمزمه کرد:
-
همش تقصیر من بود...چرا باور نکردم دختره بیگناهه؟

 

-همش تقصیر من بود...چرا باور نکردم دختره بیگناهه؟
رو به روی پنجره یِ داخل حال چند تا دوربین و وسایل جاسوسی بود. آپارتمان خالی خالیِ بود. فقط دو صندلی جلوی پنجره قرار داشت و وسایلی که به صورت پخش و پلا روی میز ریخته شده بود. جلوتر رفت و پنجره ی روبروی دوربین هارو باز کرد. حیاط آپارتمان پونیکا حتی با چشم هم قابل دیدن بود. دوربینی که روی یه سه پایه زده شده بود رو برداشت و جلوی چشمش گرفت. دوربین حرفه ای و قوی ای بود و میشد به خوبی داخل خونه رو دید. حتی قسمت هایی از اتاق خواب و آشپزخونه رو با جزئیات میدید. دوربین رو سرجاش گذاشت و یادش افتاد وقتی سیگنال های داخل خونه رو بررسی کردن و بهش خبر دادن هیچ دوربین و یا میکروفونی پیدا نکردن شکش در مورد خیالاتی شدن یا نقشِ داشتن پونیکا به یقین تبدیل شد. اصلا به اینجاش فکر هم نکرده بود. عذاب وجدان گرفت.در درجه ی اول که به پونیکا تهمت روانی و مقصر بودن زده بود و دختر بیچاره رو تا سر حد مرگ ترسونده بود. معمولا فشار روانی باعث میشد مجرم کوتاه بیاد و به جرمش اعتراف کنه اما پونیکا مجرم نبود و برعکس عمل کرد... توی ترس تصمیم نادرستی گرفت و برای محافظت از خودش هندگان رو دزدیددر درجه ی دوم چون هنوز شک نداشت پونیکا قاتل و مجرمه دوباره ترسوندش و اون رو توی فشار گذاشت تا بره و هندگان رو از خونه بکشه بیرون...توی این کار به قدری پیش رفت که همونطور که انتظار میرفت پونیکا درصدد خلاص شدن از شر کلت بر اومد...بردیا هم خیلی احمقانه درست همون زمانی که به هدفش نزدیک شده بود خوابش برده بود و توی همون نزدیکی ها دختررو دزدیدن.پنجره رو بست...سرش رو به معنای تاسف چند بار تکون داد و آه کشید...اما ناگهان یاد گوشیِ پونیکا و ردیابش افتاد. هنوز امیدی بود. البته اگر تا به حال بلایی به سر پونیکا نیاورده بوده باشن. گوشیش رو یک بار دیگه برداشت و به فاصله نگاه کرد. یک متر بود، قدمی جلو گذاشت و فاصله کمتر شد...قدم بعد فاصلش و بیشتر کرد. دوباره یه قدم رفت عقب که پارکت زیر پاش خیلی خفیف صدا دادزانو زد و روی همون پارکت چند بار با پاش فشار آورد... امیدوارانه گوشش رو روی زمین چسبوند و اینبار با دستش چند بار به پارک زد. صدایی که از ضربه زدن به پارکت بلند میشد نشوندهنده ی این بود که زیر پارکت خالیه...چون اگر زیرش زمین بود صداش فرق میکرد. پوزخندی زد و گفت:
-
آماتورا...دیگه من و با روش های خودم که گول نزنید.

 

-آماتورا...دیگه من و با روش های خودم که گول نزنید.

با هر بدبختی ای که بود بلاخره پارکت رو بیرون آورد...چند تا پارکت اطرافش هم زیرشون خالی بود ولی همین یکی کارش رو راه مینداخت. چراغ قوه ی موبایلش رو روشن کرد و نورش و انداخت داخل حفره.
-
به به...ببین چی اینجاست.نور رو مستقیم روی چکشی که به راحتی میشد حدس زد آلت قتل دوست پونیکاست انداخت. البته فقط همون نبود، انواع چاقو از جمله چاقوی جیبی،ضامن دار، کارد آشپزخونه، قمه و یه شوکر و اسپری فلفل هم اون تو بود. گوشی پونیکا یکم اون سمت تر بهش چشمک زد. یه کیسه زباله ی مشکی کنار گوشی بود. از اونجایی که قدم به منطقه ی خطر گذاشته بود، کشف بقیه ی مدارک رو سپرد به زمانی دیگه و خواست از روی زمین بلند شه دلش طاقت نیاور و بلاخره بعد از کمی دست دست کردن مشمارو برداشت و داخلش رو نگاه کرد. دیگه از خدا چی میخواست؟ بلاخره هندگانِ مشکی و مورد نظرش توی دستاش بود. همونی که بخاطرش جون دختر بیگناهی رو توی خطر انداخته بود. موبایل و داخل کیسه انداخت و دیگه معطل نکرد. پارکت و با دقت و وسواس، مثل اولش سر جاش گذاشت. از روی زمین بلند شد پنجره رو بستمیتونست همین الان پرونده ی پونیکارو کنار بگذاره و دنبال قاتل خواهرش، باران و مسبب مرگ پدرش بره، اما آیا پدرش با اون روح بزرگی که داشت و اون همه مردونگیش راضی میشد دختری رو که بخاطر خودش توی خطر انداخته بود و به امان خدا ول کنه و بره رد کارش؟ مطمئن بود اگر اینکارو میکرد پدرش ازش نا امید میشد. وقتی رسید خونش در گاو صندوق رو باز کرد هندگان و داخلش قرار داد و موبایلِ پونیکارو گذاشت توی جیب کتش.


***


از وقتی که بهوش اومدم و چشمام رو باز کردم بیشتر از ده دقیقه میگذشت. حالم خیلی بهتر از تمام اون روزایی بود که توی کابوس و شکنجه گذروندم. به دستم سرم خون وصل بود و چند تا دستگاه دیگه هم بالای سرم بود و سیماشون مستقیم رفته بودن زیر پوستم. اولین لحظه ای که چشمام و باز کردم چیزی یادم نبود اما لحظه ی بعد با خوشحالی فکر کردم توی بیمارستانم و بلاخره نجاتم دادن...ولی امان از لحظه هایی که میگذرن و چشم انسان رو بیشتر و بیشتر باز میکنن چون کمی بعدش با مشاهده ی اتاقکی که توش زندانی شده بودم فهمیدم چقدر ساده لوحانه فکر می کردم از شکنجه رها شدم

اتاقکی که برای اولین بار میدیدم من رو به یاد سونا می انداخت. دیوارا و کف کاشی های شبیه به هم و سفید داشتن. پایینِ دیوارِ هر چهار ضلع اتاق، جای نشستن درست کرده بودن و یکی از دیوار ها یه آینه ی سرتاسری داشت.بلاخره بعد از اینکه از اون حالت سستی و کرختی بیرون اومدم روی تخت نیم خیز شدم. تختم درست وسط اتاق بود. نگاهی به بدنم کردم. هیچ لباسی تنم نبود و تن و بدنم به طرز وحشتناکی زخم و زیلی شده بود. پس این همه درد بخاطر این زخما بوده!کامل که نشستم سرم گیج رفت. یه دستم و گذاشتم روی سرم و با یکی دیگش همه ی سیم هایی که به بدنم وصل شده بود رو گرفتم. همشون با سوزن وازد بدنم شده بودن و نمیدونستم چی میتونن باشن. فقط یکیشون رو که مال کیسه ی خونِ بالای سرم بود میشناختم. زیر لبی چند تا نفس عمیق کشیدم و سیمارو توی مشتم فشردم. چشمام و محکم بستم و سیمارو کشیدم. چنان دردی توی بدنم پیچید که باعث شد جیغ بلند و ممتدی بکشم. به وضوح صدای جر خوردن پوست دستم رو میشنیدم اما توی این مدت دید جدیدی نسبت به درد پیدا کرده بودم. منی که اگه دستم میبرید هزار جور دوا درمونش میکردم حالا خودم چنین بلای وحشتناکی به سر خودم آورده بودم!دستم که بلاخره آزاد شد از روی تخت پایین اومدم. کف پاهای بدون کفشم از برخورد با زمین سرد مور مور شد. به سمت اتاقکی که ابعادش از دو در دو بزرگتر بعید میدونستم باشه رفتم. جلوی درش یه پرده ی سفید آویزون شده بود...پرده ای که جنسش مثل سفره چرمی و براق بود. با دست سالمم انقدر کشیدمش تا کنده شد. یه دستی و به هر بدبختی ای که بود دور بدنم پیچیدمش. دو سرش رو روی سینم پیچوندم و با دستم گرفتم تا نیفته. راه رفته رو که برمیگشتم فهمیدم کف زمین رد خون افتاده. نگاهی به دستم کردم. از قسمت بالایی مچم تا سر انگشتام خونی بود و خونِ قرمز و غلیظ همینطور چیکه چیکه میریخت زمیناهمیتی بهش ندادم هرچی که میشد دوست داشتم زود تر بفهمم چه بلایی به سر بچم اومده، با این همه شکنجه بعید میدونستم هنوز زنده باشه. دیگه حسش نمیکردم. بغض کردم و رفتم جلوی آینه. دختری رو میدیدم که دیگه نمیشناختمش... دختر مریض و ضعیفی که دیگه نه زیبا بود نه محکم. دختری که زخمای روی تنش میشد کابوس روز و شبایی که بعید میدونستم بعد از این داشته باشه. من همینجا و توی بدبختی میمردم. خودمم ترجیح میدادم هرچی زودتر بمیرم. چرا اینکارو میکردن؟ در حد مرگ شکنجم میکردن و بعد دوباره درمانم میکردن و احتمالا دوباره بعد از این شکنجه ها از سر گرفته میشد. اما چرا؟ به کدوم گناه؟ یعنی انقدر بد بودم که عاقبتم این باشه؟ خیلیا کارای وحشتناکتر از این میکنن و هیچوقت تاوانش و نمیدن...پس من چرا باید چنین تاوان سنگینی می پرداختم؟