چقدر دلم می خواست که کامران هم می آمد... چقدر دلم می خواست که جواب آن همه اصرار نگاه من را می داد.... نمی گفت باید با علی برود غذاهای امشب را برساند.. نمی گفت مریضم... سرفه های آن چنانی نمی کرد... چشم هایش از حدقه بیرون نمی زد..... چقدر دلم می خواست، که اینجا بود.........
امروز از صبح توی پارکینگ بودیم... همه ی اقوام و دوستان صدر ها بودند.... آدم هایی متفاوت... آدم هایی که گاه از جنس من بودند... و گاه از جنس من نبودند..... و امروز...، همه ی ما آدم ها...، بهم لبخند می زدیم.......!
پدر صلوات می فرستاد... من را صدا می زد دیگ برنج رو به آبکش را هم بزنم و نیت کنم.... بعد پسرش را هم صدا زد... کامران دستش را گذاشت روی تنه ی چوبی کفگیر یک متری و... با هم ، هم زدیم.....
بعد سرفه کرد... از چشم هایش آب آمد... فرستادمش گوشه ای بنشیند... گوش نداد! ایستاد و باز به کاری مشغول شد.... علی هم همان حوالی به ما پیوست.... سیامک هم.... زرشک پلو با مرغ ... نذری امام حسین.... و پارکینگ معطر شده به ذکر و نیت های خوب و قلب های پاک...
بالا دور هم غذا خوردیم... من چای ریختم... خاله ی کامران گفت عروس خانوم... دختر خاله اش سینی را از دستم گرفت... کامران از دور....، لبخند زد.....
کمک کردم به عاطفه و کامران رفت که چرتی بزند... علی هم توی حیاط با موبایلش حرف می زد...
هوا که به غروب رفت...، مهمان ها کم کم رفتند.... صدر پدر آنقدر خسته بود که رفت استراحت کند و شب هم برود منزل دوست خانوادگی شان.... هوا سرد شده بود... به شدت....! عاطفه گفت بپر حاضر شو برویم شام غریبان دوتایی....!
خندیدم... با چشم هایم به کامران التماس کردم که بیاید... عاطفه نگاهم را توی هوا گرفت: اونو ولش کن... همیشه تنهایی می ره...
علی که داشت با گوشی اش ور می رفت، پرید وسط: الان دیگه مزدوج شده!! باید با خانوم بچه ها بره!!
کامران بلند شد و رفت به طرف اتاقش: من و علی باید بریم این غذا ها رو ببریم.. خانوم من با مامانم می ره... باشه؟!
خانوم من.... کم پیش می آمد اینجوری صدایم کند... محبت می کرد... جلوی جمع هم.... خوب هم صدایم می زد.. اما تهش جان بود... خانوم بود... و بیشتر از همه عزیزم..... خانوم من نداشتیم.... حالا پیدا شده بود.......! زبانم گفت باشد اما نگاهم ... دلگیر بود... آمدم با دلگیری بروم که کامران گونه ام را بوسید و منِ غافلگیر شده جلوی علی و عاطفه را... رها کرد... دستم را گذاشتم روی گونه ام و خندیدم....
با عاطفه خیابان گردی کردیم....
من را برد کوچه پس کوچه ها... خیابان های اصلی.. بالای شهر... پایین شهر..... و من...، مثل همه ی این سال ها.....، دیــــــدم که دل آدم ها و شام غریبان پر غربتِ حسین.......، بالا و پایین .....، ندارد..........
حوالی ده بود که ماشین را کنار زد... پیاده شدیم.. و رفتیم سمت پارک دنجی که گوشه گوشه اش...، دختر و پسر...، پیر و جوان....، شمع روشن کرده بودند... و دعا می خواندند.... و چشم هایشان پر از روشنایی بود....
عاطفه چادرش را گرفته بود کنار گوشش بالا تا باد اذیتش نکند.... نگاه کامران وارش....، به شمع ها بود....
دستم را گرفت: زندگی چجوریه...؟!
فکر کردم..... زندگی چجوری بود...؟!
- خوبه... با کامران...، خوبه....
- بداخلاقی زیاد می کنه..؟!
خندیدم: نه زیاد... بیشتر مهربون و ساکت و آرومه....
خیره به شمع ها، پلک زد: کامران تودار ترین آدمیه که به تمام عمرم دیده م....! حرف نمی زنه! باید ازش حرف بکشی! اونم وقت داره... قلق داره... دیگه باید دستت اومده باشه..... من تمام خوش بینی م به تو همین بود.. اینکه سنت کمه.. این که می تونی بسازی.. دختر چشم و دل سیری.. خانومی.... می تونی کنار پسر من ، پشت بشی...!
شمع باردار از نیت آرامش زندگیم...، درگیر باد شد....
چادرم را بالا گرفتم تا خاموش نشود....
- پسر شما خیلی بد قلقه عاطفه جون.... من.. من خیلی وقتا بلد نیستم چیکار کنم!!
صورتش جوری شد که نفهمیدم چجوری...
- چشم بسته می تونم بگم که یک بار هم رک و راست و بدون رودربایستی با هم حرف نزدید!!
چشم هایم گشاد شد... از کجا می دانست...؟؟
سرش را بالا گرفت: ساره! اولین شرط ، رفیق بودنه... نمی تونی فقط همبستر باشی، فقط تو تختش باشی، وقتی تو ذهنش نیستی!! نمی تونی عروسک کوکی باشی... زنش باشی، اما محرمش نباشی.... من خیلی با پسر خودم حرف زده م... خیلی قبل تر از ازدواجش.... مو به موی نصیحتای منو حفظه.... بیش از این نمی تونم ازش جواب بگیرم... می شناسمش! الان تو چشمای جفتتون... یه چیزی هست... ساره جان! مادر!
دست هایش را گذاشت روی بازوهایم....
- هر چیزی..، بهایی داره! کنار هم بودن شما دوتا، بها داره!! چیزی که از روز اولم می دونستم و با علم بهش پا جلو گذاشتم.... هم من...، هم تا حدودی مامانت! البته... مامان اینقدرا ریز نبود رو این مساله...
زبان توی دهانش چرخاند: باید از یه چیزی بگذری، تا بهترشو بدست بیاری...!! جفتتون!! باید!! من فکر می کردم تا الان تغییرات زیادی ببینم... اما الان.... هنوز کمرنگه..! ساره جان...، مامان جان، کوتاه بیا... بذار بزرگ شه... اوج بگیره... غرور مردونه ش ارضا شه... بعد...، درست زمانی که وقت زنیت توئه، درست زمانی که دور دور توئه...، بگیرش تو مشتت!!! بزرگ شده! بتاز!! حرفتو بزن!!! می فهمی چی میگم مامان؟؟؟
لب هایم را کشیدم..... لبخند زدم... دارم یک چیزهایی می فهمم عاطفه..... دارم....
معصومانه و پر از مظلومیت، زمزمه کردم: من خیلی خنگم عاطفه جون؟!
خنیدد..... بوسیدم: نه عزیـــــز دلم!!! منم که عروسی کردم هیچی حالیم نبود...! من مامانتو درک می کنم... سرش خیلی شلوغه... نگرانی خواهرتم که مزید علت! من آرزوم خوشبختی شما دوتاس! خوش بختی و شادی پسرمه! رضایت توئه!
شمع بعدی را برداشتم....
باد وزدین گرفته بود....
کاش کامران هم بود....
کاش می آمد و باهم، آرزو می کردیم....
چشم هایم... از ورای چادر روی شانه ی عاطفه.....، به دور تر ها کشیده شد.... به ورودی پارک.... به مسیر باریکه ی سنگریزه ها..... کامران آمده بود..... با آن قد بلندش..... با آن صورت سرماخورده اش.... با آن پیراهن مشکی و پلیور نازک و مشکی خاکستری اش.... با آن چشم های......... کامران وارش.............
شمع روشن کردیم.... عاطفه دور شد.... چشم هایمان را بستیم و آرزو کردیم..... من برای او و...... او... نمی دانم برای کی...چی......
به سرفه آفتاد.... دردناک تر از همیشه.... نگران شدم.... گفتم به من تکیه کند تا برسیم به ماشین.... خندید... میان آن همه سرفه، به من خندید.... خندید به تکیه شدنم برای قد بلندش....
خندید به ریزه میزه بودنم....
خندید....... به پناه شدنم... برای آدمی که .... همه.....، پناه بود...........!
جلوی ماشین غرغر کرد که رانندگی هم بلد نیستی.... خجالت کشیدم... صورت سبزه اش قرمز شد از شدت سرفه.... از چشم هایش آب می آمد.... اجبار کردم که یا درمانگاه، یا هیچ.... غرغر کرد... بد اخلاقی کرد.... رفتیم درمانگاه.... پرستار خوش اخلاق و خنده رویی بود... گفتند سه تا آمپول جانانه!! کامران به من غرید... چشم غره رفت... غر زد.... خندیدم.... گفتم ببین مریضی......!؟ باید خوب بشوی..... و گرنه من را هم مریض می کنی.... دلت می آید تازه عروست مریض شود؟؟
حالت چشم هایش برگشت.... خیره شد... لبخند کجی کرد.. و سرفه اش با شیطنت همراه شد: بعدا بهت می گم
خانوم شما چرا حرف منو نمی فهمی؟؟؟ برو بگو اون دوستت بیاد فک کنم یه چیزی تو کله ش بره!!!!
نفس عمیقی کشیدم و خودم را کنترل کردم که حرفی بهش نزنم: شما یه دلیل محکم بیارید که نمی تونید اسم خانوم معادی رو تو لیست تک غیبتیا بنویسید، من می پذیرم!!!
کیانی ابروهای پرش را که انتهایش به سمت بالا بود، درهم کشید: من واسه کسی حضور الکی نمی زنم!!!
چادرم را توی چنگم سفت کردم: چقدرم که شما به این مسایل پایبندید!!!
پوزخند زد و باز خواست برود که گفتم: بارها دیده م که برای همه دو سه جلسه غیبت رد کردید!! حضور الکی، اصلا توجیه خوبی نیست!!!
و همان لحظه فکر کردم که همه ی این اعتماد به نفس را، مدیون کسی جز کامران نیستم!!
لیست توی دستش را لوله کرد. چشمم کشیده شد به ساعت صفحه مستطیلی دور مچش....
- برو با سجاد حرف بزن! من حوصله ندارم!!!
و راهش را کشید و از کلاس بیرون زد.!!! خیلی شیک!!! با عصبانیت رفتم سمت حنانه که داشت با سجاد حرف می زد. تا دیدم، لبخند زد: بیا ساره... درست شد.....
حرصی شدم: پس چرا نمیگی که من یه ساعت با اون آینه ی دق حرف نزنم؟؟؟
سجاد انگاری شنید که سرش را با خنده انداخت پایین.... داغ کردم و با خجالتی به حد مررررگ، رویم را برگرداندم..... خدا نکشدت حنانه که به خاطر کمرویی تو، من باید پاپی ارفاق غیبت ها و حذف نشدنت از کلاس بشوم!! بعد خودت بروی با آن یکی دل بدهی و قلوه بگیری و بیچاره......
اوووووففففف!!!!
به سرعت به سمت خروج می رفتم که سادی زنگ زد و گفت بروم بوفه... ازش جزوه بگیرم... پایم را که گذاشتم تو، باز چشمم به جمال کیانی روشن شد!!! خواستم برگردم که دیدم من را دیده... چون بلافاصله رویش را برگرداند سمت سامان.... نزدیک میز، آهسته سلام کردم... کیانی که خفه شد، اما شادی با خشرویی و یکی از دختر ها که به گمانم یکی از دوست دختر های کیانی بود با ملایمت جوابم را دادند..... و سامان......!...... سامان.... فقط سر تکان داد.... همین...! و من... فکر کردم که او هم رفته جز دار و دسته ی کیانی ها......
جزوه و کتابم را از شادی گرفتم و داشتم می رفتم که صدایم زد: بیا بریم نهار دیگه! نمی مونی؟؟
دهانم را باز کردم حرفی بزنم که دیدم سامان از زیر میز، پایش را به پای شادی کوبید!!!
کاری که شاید خیلی وقت ها برای ندا دادن انجام می دهیم... اما فکر نمی کنیم که یک وقت... ممکن است یکجوری دستمان رو بشود... یکجوری آبرویمان برود... و یکجوری دل طرفمان را بشکنیم.... که......
دهان باز شده ام را بستم: نه....
شادی دستم را کشید: بمون دیگه! خودمونیم.. میریم یه چیزی می خوریم بعدشم می رسونیمت...
باز حرکت پای سامان و همزمان، بلند شدن کیانی و پوف کشیده اش......!!
لبخند زدم: مزاحمتون نمی شم.. خیلی کار دارم..
آره... برو گمشو و اینقدر شخصیت خودت را پایین نیاور... آره... برو بمیـــــــر ساره!!
شادی دهان باز کرد اصرار کند، من آمدم انکار کنم، دوست دختر کیانی با خنده ای ساده لوحانه گفت: آره بابا بیا... کسی گیر داد میگیم ما خودمون یه خواهر بسیجی داریم!!!!
کیانی هرهر خندید....
سامان سکوت کرد....
شادی با خشونت برگشت طرفشان....
من.....
راهم را گرفتم... آهسته آهسته.. سلانه سلانه..... ریخته... شکسته..... خراب.....
گوشی ام زنگ خورد... شادی داشت گریه می کرد: ساره... ساره جونم؟؟ میای یه دقه دم ماشین ببینمت؟؟ ساره ای؟؟؟
دلم خون شد از اشک های بی دلیل شادی: شادی جونم چیزی نشده که!! من درک م یکنم... اصلا مساله ای نیست.... برید خوش بگذره...
دماغش را کشید بالا و توی گوشی غرید: برن به جهنم!!! همین الان با ساما تموم کردم!! بهم زدم باهاش ساره!! بگو که ازم ناناحت نیستی....بگو ساره....
خندیدم... جوری که صدایم را بشنود.... جوری که زبان معصوم و کودکانه اش آرام بگیرد...
و فکر کردم... که شادی هرگز با سامان به هم نخواهد زد.... هرگز...........
شادی شروع کرد به جوک تعریف کردن... می گفت باید بخندی تا قطع کنم... از جلوی نگهبانی رد می شدم... توپیدم بهش که من خوبم... که من نمی توانم بلند بخندم... قسمم داد.... شادی احـــــمق!! قسمم داد که باید بلند بخندی، صدای خنده ی از ته دلت را بشنوم، تا قطع کنم!!!
و میان قسمش گفت: هنوز ازم ناناحتی ؟؟
دلگیری ام را از صدایم پاک کردم: نه خره.....
- جدیدا انقد بهم میگی خره که حس می کنم من بودم که توی شرک بازی کردم نه ادی مورفی!!!!
و من.... یک لحظه، از تصور صورت سفید و موهای مشکی و لختِ همیشه ولوی شادی دو طرف صورتش و مقایسه با ادی مورفی سیاه و لب کلفت و مو وزوزی!!! و آن خر ملوس و دوست داشتنی با دندان های گنده و سفید و ردیف، که اگر به شادی می گفتم از دندان های تو ردیف تر است کله ام را می کند!!، زمان و مکان را از دست دادم و بی اختیار و بلند.....، خندیدم.....
چشمم به یک جفت کفش مشکی، خشک شد....
گوشی را از کف دست عرق کرده ام فاصله دادم....
و سرم را کشیدم بالا.....
یا امام هشتم!!!
کامران اینجا چکار می کرد؟؟؟؟؟
چشم هایش غرق عصبانیت بود... جرات نداشتم نگاهش کنم.. فقط این را می دانستم که وقت عصبانیت، سکوت می کند به حد مرگ!!! آنقدر که دیوانه بشوی از این سکوت!! از این دلگیری!!
با سر به ماشین اشاره کرد: سوار شو!
و همان طور که می رفت، زیر لب، جوری که من هم بشنوم، گفت: خنده های خانوم مال مردمه!!! ما یه بارم صداشونو اینجوری نشنیدیم!!! اونم چه خنده هایی!!!
با هول و هراس سوار شدم.. هول و هراسی که نمی دانم چرا جدیدا نسبت بهش پیدا کرده بودم... نمی دانم....
پایش را گذاشت روی پدال گاز.... و سکوت کرد.....!
آیت الکرسی خواندم... و سکوت کرد.....
آهسته صدایش زدم: کامر...
آنقدر نگاهش سنگین بود که خفه شدم!!!
جلوی برج زد روی ترمز!! در را باز کردم و آهسته پرسیدم: نمیای بالا....؟!
به من نگاه نکرد: می رم واسه مهمونای شبت خرید کنم!! برو بالا!!
در را بستم و خودم را کشیدم عقب.... بمیری شادی... بمیری ساره..... مهمونات!!!
هنوز سر جایم ایستاده بودم که شیشه را داد پایین: ساره!!
فکر کردم که نرم شده... فکر کردم که... با خوشحالی خم شدم: جانم...؟!
با صدایی پر از پوزخند، جواب داد: یادته نمی دونستی معنی جانماز آب کشیدنو؟؟
پوزخند صدا داری زد: به این!! میگن جانماز آب کشیدن!!!!
و پایش را گذاشت روی گاز.... و دور شد... و منِ تا کمر خم شده.... و منِ بهت زده... و منِ.......

تند تند میوه ها را ریختم توی سیمک پر آب.... ژله ی میوه را چک کردم... فنجان های آماده ی چای.... لازانیای محبوب کامران را توی فر چک کردم.... برنج و خورش را هم نگاه کردم... و دودیم که آماده شوم....که زنگ در خورد و من جفت پا پریدم وسط هال! کامران با خونسردی از راهروی سرخابی بیرون آمد.... نگاهی به ساعتش انداخت... رفت سمت در.... در اتاق را بستم و همانجوری که داشتم فکر می کردم که آیا می شود با لازانیا، دلش را بدست بیاورم یا نه....؟! ، پیراهن بلند و خنک و گشاد تناژ سبز و آبی سیری را تنم کردم.. خانه گرم بود و من نمی توانستم با آن گرما، پشمی هم بپوشم!! آرایش مختصر و سریعی کردم... انگشتری انداختم و چشمم به جای خالی حلقه ام افتاد!! هییییییییییین!!!!! یا خدا!!!! کجا گذاشته بودمش؟؟؟ با این فکر که کنار سینک مانده، بدو بدو عطر زدم، صندل های سفیدم را پوشیدم و زدم بیرون.....
عاطفه داشت چادرش را از سر باز م یکرد... چادرش را گرفتم بوسیدمش... با تحسین سر تا پایم را نگاه کرد... با همه احوالپرسی کردم.... حاج خانوم.. آقاجون... علی... صدر پدر خوب... و روشنک! که همین دیشب از شیراز آمده بود... برای امتحان....
روشی زود دستش را از دستم بیرون کشید... فکر کردم حتما دلخورست... بابت آخرین باری که آمد و من درگیر دعوا با کامران شدم و نرفتم ببینمش.... کامران توی پذیرایی کمکم کرد... سینی چای را که می دادم دستش، آهسته گفتم: حلقه م گم شده! نمی دونم کجا گذاشتمش!
نگاه دلخور و عاقل اندر سفیهی بهم انداخت.... به اندازه ی دو سه درجه چانه اش را داد سمت آشپزخانه و زمزمه کرد: اونجارو بگرد... داستی ظرف می شستی...
عین احمق ها از این هم کلامی بعد از عصبانیت ظهر، بهش خنیدم....
نگاه دلگیرش را ازم گرفت و رفت به سالن....
تمام آشپزخانه را زیر و رو کردم.... نع!! نبود!! با ناله نشستم کف اشپزخانه!! حاج خانوم صدایم زد: ساره؟؟ کجا رفتی؟
بی حوصله از جایم بلند شدم.... « اومدم.....»
شب خوبی بود... اگر از بی توجهی های کامران و نگاه نکردنش هایش فاکتور می گرفتیم، شب خوبی بود! دو سه بار خودم را برایش شیرین کردم... برایش میوه پوست گرفتم... دید که دارم پیش دستی جلویم را پر می کنم، دید!!! ، اما سکوت کرد تا وقتی که پیش دستی را دادم دستش... بی نگاه گفت: میل ندارم....
آب یخی که ریخت روی سرم....
جدی تر از این حرف ها بود...
و...... شمشیر از رو بسته تر........!
میز شام را با روشنک چیدیم... خیلی باهام حرف نمی زد... دور از چشم بقیه محکم گونه اش را بوسیدم: از من ناراحتی؟؟؟
ظرف سالاد را گذاشت روی میز: نه....
و لبخندی سرسری به رویم زد....
علی آمد کمکم... با خنده و شوخی علی میز را چیدم... غذا ها را ناخنک زنان می برد.... دعوایش نمی کردم.... می خندیدم بهش... غذا کم خوردم... آنقدر که استرس خوب درآمدن غذا و گم شدن حلقه ام را داشتم، همان دو قاشق را هم نفهمیدم!!! عاطفه نگاه خاصی به لازانیا انداخت... اما کامران فقط کمی سوپ خورد..... کمتر از آن هم بنیه ی مرغ...... دلم....، مچاله شد......
برایش برشی لازانیا گذاشتم و آهسته، التماس کردم که: بخور.....
و توی دلم خودم را لعنت کردم... بمیری ساره... بمیری... خدایا... لعنت به من و خنده ی بلندم....
فقط تکه ی کوچکی خورد و مثل من زمزمه وار جواب داد که: مرسی......
ظرف ها را تند تند جمع کردم... روشی زیر پنکیک تیره، رنگ پریده به نظر می رسید.... چشم هایش دودو می زد... و من دلواپسش بودم... و توی دلم صحه گذاشتم روی نگرانی حاج خانوم بابت کنکور ارشد روشی....
ایستادم پای سینک دوقلو.... باید همین روز ها ترتیب ماشین ظرفشویی را هم می دادیم.... کامران یادش نمی ماند... حوصله اش را هم نداشت... باید زورش می کردم.... باید....
عاطفه آمد کمکم کند که بیرونش کردم....حاج خانوم را هم... البته... هر دو نیروی کمکی، کااااملا فرمالیته!!
برگشتم از روی اوپن ظرف کثیف بردارم که علی لیوان خالی از نوشابه اش را داد دستم. به رویش خندیدم: چقد شبیه گلچین میبینمت جدیدا!!!
چشم هایش را گرد کرد.... کامران بشقاب ها راگذاشت روی اوپن..... پرسیدم: گلی چطوره؟! دو روزه نیومده.....
علی –دختر خاله ش بینی شو عمل کرده.... پیش اونه!
و با نگاهی خنده دار به بینی من ادامه داد: تو نمی خوای بری قاطی عملیا؟؟؟
ابروهایم رفت بالا.... علی رو کرد به کامران و با خنده پرسید: نه کامی؟! نظرت چیه؟
کامران نگاهی به صورتم انداخت و درست در مرکز، متوقف شد.... پلک زد... میان آن همه دلخوری و نگاه نکردن، بینی ام را میان دو انگشت سبابه و وسط گرفت: عملی بشه، خوشگل می شه!
دستم رفت سمت بینی ام.... بینی ام بزرگ نبود... اما خوش فرم هم نبود.... هیچ وقت به همچین چیزی فکر هم نکرده بودم.... کامران چی گفته بود....؟! گلچین.... خوشگل؟؟؟ نه نه... خوشگل تر.... نه..... گفته بود همان خوشگل......
باز دست کشیدم به بینی ام......

علی زد به شانه ام: بی خیل بابا!! جدی نگیر!!
جدی؟؟ جدی نگیرم؟؟ آخر جدی گفته بودند!! چطور جدی نمی گرفتم؟؟!!
ظرف ها را جمع کردم و پای سینک مشغول شدم... زیاد بود... خیلی... از صبحش هم کمر درد داشتم.... نگاهی سرسری به هال انداختم... همه مشغول بودند... فوتبال پخش می شد و کل انداختن کامران و علی شروع شده بود... لبخندی زدم و رویم را از روشی که نگاهش را به نقطه ی نامعلومی دوخته بود گرفتم و کف بشقاب ها را کف مالی کردم... علاوه بر کمر درد و ضعف معمول...، نمی دانم چرا از عصر دلشوره ی بدی هم داشتم... دلشوره ای که همش سعی کرده بودم توی خودم بکشمش... قایمش کنم...
زندگی ام شبیه بازار شامی شده بود که هیچ جوره نمی دانستم چجوری باید جمعش کنم.....!
تصور بداخلاقی این روز های کامران و اخم و تخم و یک تنه به قاضی رفتن ظهرش.... تصور این حس که... انگار دارم روی هوا زندگی می کنم... حس اینکه... زیر پایم... اصلا محکم نیست............!
نفسم بریده و به طرز وحشتناکی دم کرده و گرمم بود..... ساعد کفی ام را به پیشانی خیسم کشیدم... تمام صورتم عرق کرده بود.... خیس......
کامران دست هایش را گذاشت دو طرف کمرم....
صدایش خش دار و گرفته بود... و..... و یک جورهایی..... لرزان... و... عصبی.... و ..... پریشان....
- چیکار می کنی....؟!
یک لحظه آنقدر هنگ کردم که نمی دانتسم باید چی بگویم؟!
هیچی نگفتم.... لیوان توی دستم را کفی کردم.... بعد از چند ثانیه زمزمه کردم: حلقه م گم شده......
لب هایش را چسباند به گونه ی عرق کرده ام.....
به گونه ی عرق کرده ام!! عرق کرده!!!
نمی دانم آن لحظه..... چه لذتی بود..... چه..... هیچی نمی دانم... حتی نمی دانستم باید چه عکس العملی نشان بدهم... حتی نمی دانستم باید به این مرد که با همین چند دقیقه پیشش، این همه توفیر دارد....، چی بگویم.......!!؟
گونه ام را بوسید و ازم فاصله گرفت و به سرعت گفت: خسته نباشی...
و از آشپزخانه زد بیرون.......
لیوان کفی توی دستم، خشک شد.....
مردمک های خیره ام را از سینک پر آب گرفتم......
علی زده بود پی ام سی.... حدیثه داشت می خواند.... بین دو نیمه بود.....
آب گرم را تا انتها باز کردم.....
باید دماغم را عمل کنم...........

کتاب روی پایش باز بود...، تکیه اش را داده بود به بالش های پشتش به تاج تخت و داشت با موبایلش ور می رفت....
عاطفه جون و پدر زودتر رفتند... حول و حوش ده و نیم.... آقاجون و بقیه هم یازده دوازده.... هال را جمع و جور کردم... چراغ ها را خاموش کردم و رفتم که برای خواب آماده شوم... علی رغم بوسه ی دلچسب و غیر منتظره ی گونه ی عرق کرده ام....، هنوز می ترسیدم.... هنوز سنگین بود... هنوز با من حرف نمی زد......
با نوک پنجه رفتم توی اتاق و پشت کنسول نشستم... تمام هال و آشپزخانه را زیر و رو کردم... حلقه ام پیدا نشده بود....، که نشده بود........!
حلقه ی دوتایی دوست داشتنی محبوبم.....!!!
نشستم پشت کنسول و موهایم را شانه کشیدم.... حواسم بهش بود.... گوشی را انداخت کناری و مشغول خواندن کتاب شد.... برس نرم را توی موهایم حرکت دادم.... نگاهم بهش بود.... ابروهایش درهم و صورتی گرفته.....
کتاب را نصفه بست و میان انگشتانش گرفت... سرش را بالا گرفت و چشم هایش را تنگ کرد....
- تو برای چی چادر سرت می کنی....؟!
برس توی موهایم گیر کرد.....
قلبم... از سوالی که همه ی این ماه ها...، از علنی کردنش واهمه داشتم...، افتاد کف موکت قرمز و قطور و نرم کف اتاق.....
ابروهایم...،سبید به سقف و تعجب جای جای جمله ام را پر کرد: برای چی چادر سرم می کنم..؟؟
دستی را که میان کتاب بود، با کتاب بالا گرفت و بی حوصله توی هوا تکان داد: بعد از اینکه دختر حاجی فتوحی هستی!
وقتی که داشتم نگاهش م یکردم.... وقتی که حس می کردم چشم هایم، قرمز و پر آب شده اند، فقط به این فکر می کردم که هیچ زمینی......، زیر پایم نیست..........
- من مسلمونم.....
حتما این را نمی داند....
- نماز می خونم....
لابد این یکی را هم یادش رفته....
- خدا رو دوست دارم..... با تمام وجودم.....
این یکی را هم فراموش کرده....
- احساس امنیت دارم....
ازم نپرس که پس من چی.... که پس من این حس را به تو نمی دهم......
- باهاش راحتم.... نگران این نیستم که دیگه حتما مانتوم گل و گشاد باشه..... کسی مزاحمم نمی شه.... آسوده و بی دغدغه و سالم زندگی می کنم....
پوزخندش، چنگ کشید به دلم: پس باقی مردم خرابن!!
دهانم باز ماند: من همچین چیزی...
کتاب را محکم بست و کناری انداخت: باقی مردم خرابن...، همه ی زنا ف ا ح ش ه ن...، فقط شما که دختر حاجی ای ، وسط تولدت در و دیوارو بهم می کوبی، منو ارشاد به نماز و روزه می کنی، بعد، از اون طرف، تو خیابونم بلند و لوند می خندی و از قضا!! زن منم هستی، مریم مقدسی!!!!!!!
گاه می اندیشم.....
خبر مرگ مرا با تو چه کس خواهد گفت.........
آن زمان که خبر مرگ مرا، از کسی می شنوی...
روی خندان تورا...
کــــــــــــاشکی..........، می دیدیم.....
 از روز اول به توی لعنتی گفتم از جانماز آب کشیدن خوشم نمیاد!!! از روز اول تو اون پارک کذایی بهت گفتم از چادر آشغالیت خوشم نمیاد!!!
فریاد کشید: گفتم یا نگفتم؟؟!!!!!!!
شانه بالا زدنت را....، بی قید.....!
و تکان دادن دستت....، که مهم نیست زیاد........
رگ گردنش باد کرد: از همون روز اول....!! از همون ثانیه ی اول!! به تو!! به توی فتوحی!!! به توی لعنتی!!!! گفتم منو قاطی خاله بازیات نکن!!!! گفتم یا نگفتم؟؟؟!!!!!
و تکان دادن سر را.... که.... عجیب....! عاقبت مُرد.....؟! افسوس....!!
- گفتم می رم سفر.... لال شدی!! بردمت فرودگاه... دیدی کیا دور و برمن...خفه شدی!!!!
کاشکی می دیدم.....
کف دستش را کوبید به پیشانیش: چرا کور شدم؟؟؟ چرا!!؟؟؟؟؟؟؟
باد کولی....، ای باد....
تو چه بی رحمانه...
شاخ پر برگ درختان را عریان کردی....
- چرا صبح تا شب تو خیابون باید همه ی زنا رو با زن خودم مقایسه کنم؟!! چرا نمی تونم وقتی دارم همکارامو می بینم تو جلو چشمام نباشی!!!؟؟؟؟؟ تو که معمولی ای!! تو که منو راضی نمی کنی!! من که تو رو درک نمی کنم!!! چرا من کورم.....؟!
صدایش خفه و زجه مانند شد: چرا تو کوری.........!!؟
چه کسی باور کرد....
جنگل جان مرا...
آتش عشق تو خاکستر کرد..........
شانه میان موهایم گیر کرد....
گردنم روی شانه ام...، خم شد.....
شاید اگر جا داشت... شبیه سکته مغزی ها... آب دهانم هم از گوشه ی لبم جاری می شد....
ملافه را کنار زد...
- تو رو به قرآنی که می خونی خفه نشو!!! تورو به همونی که بهش اعتقاد داری و داری یه کاری می کنی کفر بگم خفه نشو!!! حرف بزن لعنتی!!! اون دهنتو وا کن و حرف بزن!!! سر جدت خفه نشو ساره!!!! خفه نشو!!!!!
شانه از لابه لای موهایم باز شد و روی دامنم افتاد.....
می خواستم توضیح بدهم... می خواستم از خودم دفاع کنم.... می خواستم بگویم اصلا چی شده؟؟؟ می خواستم جیغ بکشم از این هول و ولای ناگهانی....! می خواستم حرف بزنم.... می خواستم...... می خواستم...... هیچ یک از علایم حیاتی ام، در دسترس نبود.....
گوشی اش را برداشت ، لب هایش را پر از پوزخند کرد، دستش را نشانه گرفت طرفم....
- فتوحیا خوبن!! چادریا خوبن!! جانماز آب کشا و زیارت عاشورا خونا و هر و کر کنا ، خوبن!!! تو خوبی!! حتی خواهرت که من می تونم خط لباس زیر و آفتاب گرفتنشو تشخیص بدم!!! ، خوبه!!! باقی زنا و دخترا ف اح ش ه ن!!!!
در اتاق را بهم کوبید و عربده کشید: دارم بالا میارم از این زندگی ای که واسم درست کردی!!!!
چه کسی خواهد دید...
مردنم را بی تو....؟
صدای بسته شدن در هال آمد....
به کف دست هایم نگاه کردم....
بی تو مُردم...، مُردم.
صورتم را چسباندم به موکت قرمز.... گفته بودم قرمز دوست دارم..... گفته بود کف اتاق خواب را، قرمز می کنیم.....
کف دستم را چسباندم به زمین.... گفته بودم حاج خانوم به لاک قرمزم ایراد می گیرد.... گفته بودم روزی که آمدی بله بران...، حاج خانوم گفت قرمز نپوشم.... گفته بودم خانوم بزرگ و حاج خانوم عقیده دارند قرمز، رنگ محرکی ست...... گفته بود تمام وقت برای من قرمز بپوش..... گفته بود هر چقدر دوست داری لاک قرمز بزن.....
یک قطره ی درشت اشک...، از گوشه ی چشمم...، راه گرفت.... کناره ی بینی ام لغزید... روی لبم سر خورد....
ساعت از یک و نیم گذشت......
قطره ی اشک بعدی.... از چشم دیگرم.... جوشید..... روی گونه ام سر خورد..... افتاد کف اتاق و توی پرزهای نرم و ابریشمی موکت قرمز، گم شد...........
چشم هایم را دواندم زیر تخت..... خبری از برق حلقه ی زرد و سفید، نبود......
صورتم را کشیدم به موکت..... اشک هایم پاک شد... همان دو قطره، پاک شد.....
به زمین تکیه کردم و به سختی از جایم بلند شدم..... تنم سنگینی می کرد.... وزنم زیاد شده بود... احساس می کردم تمام بار دنیا، روی شانه های من سنگینی می کند.... با بیچارگی از جایم بلند شدم..... رفتم سمت کنسول سفید و عروسکی.... کشوهایش را زیر و رو کردم...، نبود!!! نبود!!! حلقه ام، نبود!!!!
جیب مانتوها و کیفم را گشتم..... نبود......
به ساعت نگاه کردم...... دو و چهل و پنج دقیقه......
خودم را کنج اتاق انداختم... گوشه ی پرده را کنار زدم.... خیابان خالی از پرنده و آدمیزاد و ارتفاع هول و هراس آور..... کاش به کامران می گفتم که چقدر از ارتفاع، می ترسم............
از من بدش می آمد....
لبخند زدم...
از من سیر شده بود....
لبخند زدم.....
از این همه تضاد خانواده ی من، بیزار شده بود...........!
لبخند زدم.....
دلش زن های رنگ و وارنگ می خواست.....
لبخند زدم....
دلش لاک قرمز و پیراهن پرتقالی متصل به شب های دنباله دار می خواست...... نه لاک قرمزی که به کمر درد ختم می شد.....
لبخند زدم.....
دلش زنی با صورت عروسکی و بینی تراشیده و چشم و ابروی آنچنانی و منعطف با تفریح های معمول عادی خودش می خواست......
لبخند زدم.....
از سکوت من..... تهوع گرفته بود.....
لبخند زدم.....
از دو دستی چسبیدنم به این زندگی پر از تضاد و به هر جان کندن و خفه شدن برای حفظش، از بند آمدن زبان زنی که بلد نبود داد بزند.... از سکوت زنی که یاد نگرفته بود قیام کند.... اعتراض کند..... بایستد...... بخواهد!! از چفت شدن لب های زنی که آشوب درش نبود..........، خســــته شده بود...........
لبخند زدم......
کف دستم را کشیدم به گونه ی خیسم و لبخند زدم.....
ساعت....، سه و پنجاه و دو دقیقه.....
لبخند زدم......
کجاست....؟!
لبخند زدم......
چکار می کند.....
لبخند زدم......
از زنی که آن جور با عشق لباس هایش را اتو می کرد... از زنی که توی فرم پرواز قربان صدقه اش می رفت.... از زنی که بلد نبود بپرسد چه مرگت شده..... از تمام زن هایی که تحت سلطه اش بودند، بره ی معصوم می شدند، غالب که ابدا...... مغلوب می شدند.........، خســـــته شده بود......
لبخند زدم.....
ساعت.... چهار و پنج دقیقه......
لبخند زدم......
صدای چرخش کلید توی قفل....، آمد....
لبخند زدم.....
قامت بلند مردی در چارچوب اتاق منتهی به تمام سرخابی ها......
و بوی Creed Aventus شب عروسی مان.... ، مشامم را پر کرد.......
دستم را گرفتم کف اتاق.....
دستی که به دکمه های پیراهن می رفت..... گوشی ای که کناری پرت شد.... کسی خودش را روی تخت انداخت.... و ساعدی که روی پیشانی قرار گرفت.......
لبخند زدم.....
لبخند زدم و با سنگینی تمام کوه های دنیا..... از اتاق بیرون رفتم.... راهروی سرخابی را پشت سر گذاشتم و قلبم را لگد کوب کردم و کف آشپزخانه نشستم....
ذهن مچاله شده ام را میان دست هایم گرفتم....
خم شدم و روی زمین خوابیدم....
زیر کابینت ها... نه... کابینت ها چسبیده به زمین بودند.....
تنم از سردی سنگ کف، یخ کرد....
توی خودم مچاله شدم....
صدای بسته شدن کلید چراغ خواب آمد....
نور سالن به تاریکی رفت.....
زانوانم را توی شکمم جمع کردم....
کمرم ضعف می رفت.....
سرم را گذاشتم روی زانوهایم....
بغض گلویم را خراش داد.....
صدای مردی می آمد.... صدای آرام مردی... صدای پریشان.... صدای بی حوصله... صدای بدون عصبانیت!!! صدایی که نمی دانستم چجوری بود!!!!!!
- بیا بخواب دیگه.... من خوابم نمی بره.....!
سرم را بلند کردم.... بعد از مکثی طولانی..... دستم را گرفتم کف سنگ و iهاج و واج...... از جا بلند شدم.... قلبم تیر کشید.... چنگ زدم به سینه ی چپم...... گلوی خراش خورده ام را ، خشک خشک، فشردم... پای برهنه ام را گذاشتم توی راهروی سرخابی....
- اومدم.....
با دلی خون شده......، لبخند زدم.....
در را با یک پایش بست و کیسه های خرید توی دستش را، روی اوپن گذاشت و با لحنی شل و چشم هایی خمار تر لحنش، گفت: می رم بخوابم.... بیدارم نکن.....
نگاهم روی پیراهن سفید و مشکی ام، خشک شد....!
روی موهایی رها شده روی شانه هایم....
روی دامن کوتاه پیراهن....
صدای بسته شدن در اتاق خواب آمد... به ساعت نگاه کردم..... ده و نیم..... گفته بود می روم پیش سیامک.... از صبح.... رفته بودم پیش عمه..... همچین با ذوق از زندگیم پرسیده بود که دلم نیامد حرفی بزنم.... کمی کارهایش را کردم و رفتم استخر..... به علی زنگ زدم.... تهران نبود.... گفت با دوست هایش رفته رامسر.... گفتم وسط زمستان؟؟؟ خندید.... شماره ی روشنک را گرفتم... جواب نداد.... زنگ زدم به حاج خانوم... شروع کرد به گله گزاری.... چرا به مادرت سر نمی زنی؟؟ چرا شوهرت حالی از ما نمی پرسد؟؟ چرا فقط گاهی به اقاجون زنگ می زند...... دهانم را باز کردم: یه چیزی شده.....
ساکت شده بود.... بعد یکهو با کلی هراس پرسیده بود: حامله ای؟؟؟
لبم را گزیدم و خجالت زده توی گوشی گفتم: حاج خانوم......!
تشر زد: اِ !! چی شده؟؟ نصفه جونم کردی!!!!
- مساله این نیست.....
- پس چیه؟؟ کامران خوبه؟؟ تو خوبی؟؟
- یکم... حاج خانوم.....
- ساره دیشب با روشنک حرف می زدم.... شیرازه.... روبه راه نبود ساره!! دل نگرانم براش!!
نفسم را داده بودم بیرون: چی شده....؟!
- نمی خوام بازم بذاره بره شیراز.... میگه تهران زدم.... میگه میام همین جا ولی خونه میگیرم!!! ساره!!! دعوا شد پریشب با علی!!!
- حاج خانوم... یه چیزی میگه!
- تو نمی شناسیش؟؟ نمی شناسیش؟؟؟ علی گفت این بار خون به پا می کنه!!! گفت غلط کرده!! من که جرات نکردم به آقات بگم!!! انقد حرص خوردم از دستش که... به علی قسم مراعات این دخترو می کنم..... می ترسم یه چیزی بگم راهی بیمارستان شه.....
آمدم بگویم بگو من چکار کنم.....؟! پشیمان شدم..... کمی دلداری اش دادم و...... قطع کردم......
شماره ی عاطفه را گرفتم..... مشهد بود..... گفت پس فردا می آید.... گفتم کارش دارم... گفت حتما ساره جان.... پس فردا می رسم کلی حرف می زنیم.....
قطع کردم.....
دست کشیدم به دامن سفیدم.... لبه ی پایینش نوار پهن مشکی داشت..... این را پوشیده بودم برای.....
کیسه ها را همان جوری توی یخچال گذاشتم.... راه افتادم سمت اتاق خواب.....آهسته در را باز کردم.... نور راهرو افتاد روی تخت و صورت کامران.... خواب...... خواب..... خواب..... پاورچین پاورچین...... نزدیک شدم..... خم شدم روی صورتش..... یک ماه گذشته بود..... یک ماه از شبی که به صبح رسیدنش....، یک قرن به طول کشید....... اصلاح کرده بود.... همان سر صبحی.... نفس کشیدم....... الکل.............
از جلوی آینه ی اتاق گذشتم.....
چنگ زدم به موهایم و گل سر سفید و مشکی را از سرم، کشیدم.......
نفس تکه تکه ام را بیرون فرستادم و روی تخت، کنارش...، دراز کشیدم.....
دستم را فرو بردم میان موهای خوش حالتش..... آهسته صدایش زدم: کامران....
جواب نداد..... دستم را توی موهایش حرکت دادم.... قلبم رو به ایست بود: کامی جونم.... عزیزم.... بیدار نمی شی.....؟! الان چه وقته خوابه.....
تکان خورد... پهلو به پهلو شد و پشتش را به من کرد..... دستم را گذاشتم روی گلویم... فشار دادم... پیشانیم را چسباندم به بازویش: پاشو می خوام باهات حرف بزنم...........
.
.
.
با بالا تنه ی برهنه رو به روی کنسول نشسته بود و موهایش را خشک می کرد.... بلند تر از قبل گفتم: یه دقه ببندش کارت دارم!
سشوار را کناری گذاشت و از توی آینه، نگاهم کرد.....
سردم شد.....
پلک زدم: چرا با من حرف نمی زنی؟!
در سکوت نگاهم کرد.... بغضم را به روی خودم نیاوردم: کجا داری می ری؟؟
شیشه ی ادکلن را برداشت و به کف دست هایش اسپری کرد و به گردن و صورتش کشید: می رم ماشینو تحویل بگیرم...!
ماشین خریده بود.... یک هفته ای می شد....
ذوق زده گفتم: منم باهات بیام؟؟
یک تای ابرویش را بالا فرستاد: واسه چی؟!
ذوقم کور شد..... وا رفتم: همین جوری.... حوصله م سر رفته.....
پیراهنش را از روی پا تختی برداشت: هوا سرده... سرما می خوری....
دکمه هایش را یکی یکی می بست.... از توجهش نیرو گرفتم: پس برنامه ی ماه عسلمون چی شد؟!
ساعتش را به مچش می بست: ساره جان الان درگیرم... می ریم... چشم! بذار آخر اون هفته....
ناخن هایم را کف دستم فشار دادم: کی؟؟ دو هفته دیگه که عیده!!! توام می دونم که پرواز داری!!!
لبخند کجی زد: بشین برنامه شو بچین.. جاشو انتخاب کن.. همون هفته ی دیگه که قولشو دادم میریم... قولِ قول...!
لبخند زدم... از جایم بلند شدم و کمک کردم پالتوی ذغالی رنگ تا بالای زانویش را بپوشد.... یقه اش را که صاف می کردم، نگاه خیره اش دور تا دور صورتم چرخید....
نفس خوشبو و ویران کننده اش توی مشامم پیچید و زمزمه کرد: امروز خوشگل شدی....!
دست هایم روی سینه اش، شل شد....
لبخندم، پهن تر....
یکی توی دلم ذوق کرد! یکی جیغ زد!! یکی بالا و پایین پرید!! بالاخره تورا دید!!!!
صورتم را نزدیک بردم و مثل خودش زمزمه کردم: واقعا....؟!
نگاهم به لب های ظریفش بود.... نزدیک تر شدم.... تمام تنم منقبض شد..... چقدر بهش نیاز داشتم..... چشم هایش را نمی دیدم... فقط بوی خوبش بود.... و همه ی روز هایی که خودش را از من دریغ کرده بود...........
دست هایش را گذاشت روی بازوهایم، عقبم کشید، بوسه ی سریعی به موهایم زد و بدون اینکه نگاهم کند، همان طور که می رفت سمت در، زمزمه کرد: زود برمی گردم......
خشکم زد......
یخ کردم.....
سردم شد........
برق شهری بود.......؟!

چادر عاطفه را گرفتم... گره روسری اش را باز کرد و نشست روی مبل.... برایش چای بردم که دستم را گرفت و نشاندم....
- چی شده؟!
خیره نگاهش کردم......
- یکم..... گیر کردم....
سر تکان داد و با لحن مهربان معمولش گفت: خب؟!
دست های بلاتکلیفم را توی هم چفت کردم: دلخوره....
نگاهش دور ابروهای برداشته و صورت اصلاح شده و آرایش دارم گشت: تو چی؟
از تو لپم را گاز گرفتم..... من؟؟؟ نه... من که دلخور نبودم...... دلخوری من که مهم نبود.............
الکی خندیدم: نه.. من نه...!! فقط اون... می دونید... آخه....
خم شدم رو به جلو و نفسم را فرستادم بیرون و خودم را راحت کردم: فک می کنم طبیعیه.... فقط... یکم کمک می خوام....
آره ساره!! دهانت را ببند و این تف سربالا را، جلوی مادر شوهرت، هر چقدر هم مهربان و خوب!!، عنوان نکن!!!!!
کمی از چایش نوشید: روابطتون چجوریه....؟!
رنگ به رنگ شدم.....
کمرم عرق کرد....
به کف دست هایم نگاه کردم.....
منظورش روابط نداشته مان بود....؟؟؟!
سرم را بالا گرفتم و احمقانه!!! ، لبخند زدم: خوبه....
خیره شد... لبخند نزد... انگاری که فهمید... انگاری که دستم را خواند..... انگاری که..... جواب خیلی سوال هایش را... از این انکار من... از این سوال ریشه ای.....، گرفت......
توی یک لحظه، پشیمان شدم!!!! مثِ سگ پشیمان شدم!!!!! پشیمان شدم که چرا گفته ام عاطفه بیاید و برایش از زندگیم بگویم!!! که چرا دارم همه چیزم را برایش باز می کنم!!! که چرااااااا حواسم نیست، که هرچی باشد، مادر کامران ست...... نه مادر من................
دهانش را باز کرد حرف بزند که فوری ظرف میوه را جلو کشیدم : بخورید عاطفه جون... خنکه....
ابروهایش رفت بالا... از جایم بلند شدم..... توی چشم هایش چیزی بود شبیه به.... تعجب... حیرت... شک... دودلی.... بد...بد... بدبینی.... فرار کن ساره!! فرار کن!!!
تند تند رفتم توی آشپزخانه: الانا دیگه کامران پیداش می شه.... آخه می دونین... قراره امشب بریم سمت رامسر.... البته قراره قرار که نه... قطعی نگفت ولی دیشب تو خواب و بیداری قول داد... یعنی خیلی وقته که قول داده.... گفت ویلا دارین اونجا... آره عاطفه جون؟؟ من نمی دونستم...
عاطفه از جایش بلند شده بود.. پشتم را کردم....
- ساره...؟؟؟
- وای عاطفه جون یه ساعت براش خریدم عیدی... خدا کنه خوشش بیاد.....
شانه هایم را گرفت: ساره!!!!
زل زد توی چشم هایم: چته؟!
نگاهم را ازش دزدیم: واا....؟! هیچی عاطفه جون...چم باشه....
- من خرم ساره؟!
لبم را گاز گرفتم: این چه حرفیه....
با عصبانیت گفت: چی شده؟؟
دلم بهم خورد..... به دست چپ خالی از حلقه ام نگاه کردم..... نگاه سرکشم دوید سمت چشم های عاطفه وارش.... چانه ام لرزید..... سرم را گذاشتم روی شانه اش: حلقه م گم شده عاطفه جون.......
.
.
.
یک چشمم به ساعت دیواری بود و یک چشمم به چمدان کوچک بسته شده ی کنار در.... برای بار دهم شماره ی کامران را گرفتم... مشترک مورد نظر.... خـــــــــــــــــــاموش.. ..... می باشد.......................
پایم را با استرس تکان دادم...... رفتم دم پنجره..... تاریک تاریک..... برف ریز ریز می بارید.....
راه افتادم و شروع کردم به متر کردن هال.... مثل این سه ساعت گذشته.....
قرار بود پنج و شش حرکت کنیم..... قرار بود با ماشین جدیدش برویم... ماشینی که هنوز ندیده بودمش!!! گفته بود سورپرایز!!! گفته بود باشد....... عاطفه که رفت، بدو بدو کارهایم را کردم و منتظر نشستم...... نیامد... جواب نداد......
عاطفه گفته بود باید!!!! باهاش حرف بزنی.....
نه اینکه من چیزی گفته باشم ها!!؟؟؟
نه به خدا......
من حتی یک کلمه هم نگفتم.....
فقط عاطفه بود که چند خطی حرف زد..... حرف هایش هم از بهم ریختگی خودش، بهم ریخته تر بود...... گفت باهاش حرف بزن... دردت را بگو... دردش را بپرس... توقعاتت را بگو... توقعاتش را بپرس..... با هم کنار بیایید.... دو روز به میلش باش... آرامش کن.... رامش کن...... بعد حرف دلت را تیز تر بزن.... پرسید آخر درست بگو چی شده؟؟؟!!!!! سکوت کردم..... نگفتم... و هی این کلمه ی مادر شوهر توی سرم جولان داد....... و هی نتوانستم همان زنی را ببینم، که پسر غرغرویش آمد دنبالش و من، از گوشه ی پنجره ی طبقه ی دوم خانه ی پدری، دیدش زدم...............
باز به ساعت مچی ام نگاه کردم.... دوازده و نیم....
صدای زنگ تلفن، خون توی رگ پاهایم دواند....
هجوم بردم سمت تلفن: الو؟؟؟؟ الو کامران؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
صدایش با تاخیر و دور به گوشم می رسید: ساره؟؟
چنگ زدم لبه ی مبل: چی شده؟؟؟؟ کجایی؟؟؟ چرا گوشیتو جواب نمی دی؟؟؟
صدایش دورتر و متعجب تر شد: تو چرا بیداری...؟؟!
وا رفتم.....
ولو شدم کف هال....
چرا بیدارم.....؟!
گوشی تلفن را توی مشتم فشردم و خس خس کردم: تو.... کجایی.....؟!
صدایش ناراحت نبود.... سرحال بود.... عصبی نبود..... آرام بود.....
- بگیر بخواب دختر! گفتم که امشب دیر تر میام.... چرا بیداری؟؟؟
مردمک بی اجازه ام، دوید سمت چمدان کنار در.....
خفه شده بودم: میگم کجایی...!!؟؟
باز صدایش قطع و وصل شد: من طرفای کرجم.... یکی دو ساعت دیگه می رسم.... سیا ماشینو برده بود کرج، اومدم ازش بگیرم، گیر کردم.... تو بخواب....
قرار بود برویم شمال......
دهانم را چسباندم به گوشی و سعی کردم، فقط سعی کردم که به التماس و زجه نیفتم: پس رامسر چی....؟؟؟
قرار بود بعد از شش هفت ماه برویم ماه عسل....
- باشه دو سه روز دیگه.... امشب خیلی گرفتارم...
سردم بود... یخ زدم...... پا شدم..... دست کشیدم به فن بزرگ پشت مبل... گرم بود.....
دسته ی چمدان را گرفتم و راه افتادم سمت خواب ها.....
- ساره..!؟؟
اتاق کار هم گرم بود......
پوست تنم دون دون شد....
خودم را جمع کردم و رفتم توی اتاق خواب......
در کمد را باز کردم و پلیور آبی نفتی نازک و شیکش را بیرون کشیدم....
- ساره صدای منو داری؟؟؟
پلیور را تنم کردم....
- الو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
در اتاق را بستم و نشستم پشتش.....
دسته ی چمدان را گرفتم توی دستم و چشم های خیره ام را دوختم به تخت پوشیده از روتختی ارغوانی..... سردم بود..... داشتم یخ می زدم..... دلم بهم خورد..... پاهای لختم را زیر تنه ام جمع کردم و بیشتر به در چسبیدم......
- میگم من دیر می رسم..... تو بگیر بخواب عزیزم.......
عزیزم...........
سردم شد.....
دماغم را کشیدم به پلیور آبی نفتی......
بوی خوب اَونتوس.....
چشمم خشک شد به چمدان سیاه و کوچک.....
قرار بود برویم ماه عسل....
می خواستم امشب توی راه..... و بیشتر وقت رسیدن به ویلا..... باهاش حرف بزنم...... می خواستم امشب برایش همه چیز را بگویم.... ازش همه چیز را بپرسم..... می خواستم بهش بگویم که امروز دو بار بالا آورده ام.....بهش بگویم که این ماه تاریخم عقب افتاده...... بهش بگویم که امروز چشم های عاطفه برق زده..... بهش بگویم که انگاری دارد یک اتفاق هایی می افتد.... که ممکن است..... که شاید.... که....... که من می ترسم کامران.................!
دست کشیدم روی شکم صاف و سفتم......
گوشه ی پلیور را به دندان گرفتم......
گوشی از کنار گوشم پرت شد......
عزیزم..?!

از ساعت اهدایی ام خوشش آمد... به من روسری داد.... روسری پرتقالی سفید.... پهن و بزرگ و خوشگل..... عینک شنای درجه یکی هم خریده بود... خندیدم... خندید..... بوسیده بودمش.... من..... همان لحظه که سال تحویل شد..... همان لحظه که حس کردم اگر این کار را نکنم، میمیرم!! دست هایم را انداختم دور گردنش و بوسیدمش...... و خودم را ازش جدا نکردم..... نگهم داشت..... مردانگی کرد... نگهم داشت و گذاشت که نفسش کنار گوشم بخورد و من آرام بگیرم.... مردانگی کرد و اجازه داشت که امنیت آغوشش را، داشته باشم...... خود لعنتی اش می دانست که چقدر......، به این امنیت و آرامش وابسته به آغوشش، محتاجم.................
سرم را روی شانه ام کج کردم: عیدت مبارک...!
لبخند زد.... نگاهش را ازم گرفت و به سفره ی کوچک و ترمه دوخت....
دستش را فشار دادم تا برگردد سمتم: یه سوال بپرسم؟!
باز لبخند زد: بپرس....
چقدر صدایش را دوست داشتم... چقدر وقتی آن جور در فکر بود و من حواسش را پرت می کردم و توی نی نی نگاهش به دنبال تصویری از خودم می گشتم را......، دوست داشتم........
لوس شدم.... کم.... شاید ناشیانه..... اما شدم.......
- منو چند تا دوست داری...؟!
در سکوت نگاهم کرد..... سرد نبود..... انگشت اشاره اش را کشید به گوشواره ی گرد و بزرگم و لبخند گنگش را حفظ کرد: عدد داره....؟!
دست هایم را دور گردنش بیشتر چفت کردم و خودم را روی پایش، بالاتر کشیدم: آره که داره... هرچیزی عدد داره... همه ی دوست داشتنای دنیا عدد داره....!
دستش را زیر تاپ سفیدم، روی کمرم حرکت داد: تا چند بلدی بشمری..؟!
خندیدم..... به درک که نرفتیم رامسر.....!
- مـــــــَــــــن.......... تا.... صد تا بلدم بشمرم!!! توچی؟؟؟
توی چشم های نیمه بازش خندیدم.....
فردا می رفت تایلند.....
امروز باید حرف بزنم.....
دست داغش روی پوست سردم چرخید: منم تا صد تا! .... تو چند تا از این صدتا منو دوست داری....؟!
شانه هایم را رو به بالا جمع کردم و ذوق زده نگاهش کردم.... باز، خندیدم: من؟؟؟ من یه عــــــــــــــــالمه تورو دوست دارم!!!! یه عااااااااااااالمه!!!! اندازه ی همه ی ستاره ها!!! اندازه ی صد تا صد تا صد تا.... ممممم...... خییییلییییییی!!!!
خودم را بیشتر بهش نزدیک کردم و بیشتر خندیدم: حالا..... تو چند تا از صد تا منو دوست داری؟!
نگاهم کرد.... حرکت دستش ثابت شد..... همان طوری که من را توی بغلش می گرفت، چشمکی زد: ده تا......
.
.
.
به نیم رخ خوبش نگاه کردم.... نه..... همه چیز من، صورتش نبود.... لباسش نبود... کارش نبود..... همه چیز من، امنیت و آرامش و آن حس خوب دوست داشتنش بود...... که دوست داشتن....، دلیل نمی خواست..............
انگشت اشاره ام را از پیشانی اش کشیدم پایین.... بینی اش را طی کردم..... نیم رخش را رج زدم و روی لب هایش متوقف شدم....
چشم هایش، خیره به سقف بود....
- دلم برات تنگ می شه.....
- کامی...؟! تو از زندگی با من راضی ای....؟؟
- می دونم... به خدا می دونم یه وقتا چقد اذیتت می کنم..... ولی به خدا.... به جون خودت..... به امام حسین قسم...... از روی قصد و عمد نیست.....
- گوش می کنی چی می گم کامی...؟! تو عشق منی..... تو شوهر منی.... من دوستت دارم.... بیشتر از خودم..... بیشتر از همه ی دنیا........
- ببین کامی..... بیا به من بگو چیای منو دوست نداری.....
- هان؟! چی شد ؟؟ هیچیمو دوست نداری؟؟
- ببین..... بذار من بگم... من... من می دونم خیلی برات کمم..... من... من می دونم خیلی وقتا..... خیلی وقتا از کنار من بودن... از.... از اینکه بیرون با من راه بیای....، خجالت می کشی.... یا... یا اصلا خوشت نمیاد..... می دونم... من... من قول می دم..... قول می دم سعیمو بکنم..... امشب عیده...من... من میخوام امسال سال خوبی باشه واسه جفتمون.... ببین کامی.... ببین کامی جونم...... ببین دیگه عطر می زنم.... ببین واسه اینکه کسی فک نکنه زنت خودشو گرفته، یا... یا چه می دونم از روی خشکه مقدسی بغ کرده به گوشه نشسته.... که به خدا اینجوری نیستا.... به خدا من بغ نمی کنم.... من فقط ساکتم.... سنگینم... یکم دیرجوشم.... واسه اینا.... همش دارم می خندم..... ببین دارم به همه لبخند می زنم..... ببین به نازی گفتم مهمونی بگیره آخر تعطیلات....
- گوش می کنی حرفامو؟!
- حالا تو بگو.....
- بگو چه توقعاتی از من داری... بگو چی من تورو راضی نمی کنه..... الان... اَ... الان بدی..؟ ناراحتی؟ من خوب نیستم؟؟ من... من خوب نبودم؟؟ بگو عزیزم..... بگو که من درست کنم خودمو.... باشه عشقم....؟! کامی جونم.....؟! عزیزم........؟!
نگاه ثابتش را از سقف گرفت..... به من داد..... به من که یک دستم را زده بودم به سرم و داشتم حرف می زدم..... ملافه را تا گردنم بالا کشید و چراغ خواب مینیاتوری را، بست.....
- چرا نمی خوابی?

شیرینی نخودچی محبوبش را از توی ظرف جلوی دستش برداشت و با تردید نگاهم کرد: حالا.... واقعا..... حامله ای...؟!
دست هایم را بهم مالیدم و با نگرانی ای که آن لحظه حتی نمی دانستم باید شیرین باشد یا تلخ، گفتم: نمی دونم روشی.... نمی دونم.... این ماه..... راستش... ببین....
با بدخلقی ظرف شیرینی را عقب زد و تاپ تا ناف و صورتی رنگش را توی تنش مرتب کرد: پس تا از چیزی مطمئن نیستی حرفشو هم نزن!!! بش بگی که چی بشه؟؟؟ اصلا!! ببینم!!!؟؟
ابروهای درهمش را به سمتم نشانه گرفت: تو بچه می خواستی چیکار؟؟؟؟
حتی جلوی خواهرم هم کمی رنگ به رنگ شدم: حالا که معلوم نیس....
سیبی از توی ظرف برداشت و توی هوا بالا انداخت: عقل نداری دیگه!!! نداری!!! تو خودت و شوهرتو نمی تونی جمع کنی!!!! وضع خودت اینه!!! اون وقت....!!! اووووففففف از دست تو!!! از بچگیت بی فکر بودی!!!
نگاه مات و ثابتم روی چشم های کشیده و سبزش ماند.....
زمزمه کردم: تو... مگه وضع من چجوریه؟!
گاز نصفه نیمه اش به سیب را رها کرد و با من و من گفت: خب... معلومه دیگه....
هنوز چشمم توی چشم هایش بود: از کجا معلومه؟!
با بی حوصلگی دستش را توی هوا تکان داد: منو استنطاق می کنی!!؟؟؟
باز به چشم های سبزش نگاه کردم....
سینه ی چپم، تیر کشید....
لبخند زدم....
- چقدر چشمات شفاف تر شده روشنک....
تفاله ی سیب را انداخت توی پیش دستی و نگاهش را ازم دزدید و رفت سمت تلفن: یه آژانس واسه من میگیری؟؟
چشم هایش شفاف تر شده بود....
و معلوم بود که من و شوهرم نمی توانیم خودمان را جمع کنیم.....
سینه ی چپم را فشردم....
- کجا به این زودی؟! صبر کن کامرانم بیاد.... الانا پیداش می شه...
مانتویش را از دسته ی مبل چنگ زد: همین الانشم به زور منو کشیدی اینجا.... امتحان داشتم مثلا.. کلیم برنامه....
صدای چرخیدن کلید توی قفل در ورودی را شنیدم....
روشی داشت می گفت: توام می خوای با شوهرت.. تنها باشی.... حالا... ببین ساره....
چشمم به دستگیره بود که کشیده شد پایین: فعلا بهش حرفی از... از این حاملگی مسخره نزن!! تا مطمئن نشدی، چک نکردی و آزمایش ندادی.....
صدای افتاد چیزی گوش هایم را جمع کرد سمت در...! کامران بود.... کامران آمده بود... بعد از چند روز دوری... بعد از..... پس چرا کیفش از توی دستش افتاد... پس چرا... چرا چشم هایش وق زده...، از من به روشی و از روشی به من می چرخید......
لب هایش بهم خورد... اما.. من.. صدایی نشنیدم....
روشی مانتوی توی دستش را فشرد: سلام...
من... یک قدم رفتم سمت در... دست کشیدم به پیراهن آبی سیرم.... لبخندم، سیر تر....
- سلام عزیزم....
باز لب هایش بهم خورد.... نگاهش از من به روشی... از روشی به من...
چشمم را از تاپ تنگ روشنک گرفتم: خوش اومدی....
دستم رفت که دستش را بگیرد... پنجه هایم رفت که روی زمین بلند شود....
انگشتانش را دور انگشتانم سفت کرد و با صدایی خفه... با صدایی... غیر قابل باور... با صدایی که می خواستم بوی یک هفته دوری و دلتنگی بدهد و نمی داد.........!! ، از لا به لای دندان هایش غرید: کی... حامله س....؟!!!!
کی؟؟ کی باید حامله می بود جز من؟!!! اصلا... اصلا مگر چه اتفاقی می افتاد اگر من حامله.... اصلا....
دستم داشت توی دستش خورد می شد.... باز لبخندم را عمیق تر کردم و خودم را نزدیک تر: هیچی.... ولش کن....
فشار دستش بیشتر شد..... صاف رفت توی چشم هایم.... چشم هایش به قرمزی می زد..... نفسش بوی کدام عطر را می داد، نمی دانم...... کلمات میان دندان هایش، گیر کرده بودند.....
- حرف بزن....
لبخند زدم: تازه رسیدی ... اجازه بده...
انگشت اشاره ام، خورد شد.....
- آی.... آی.... خب... من...!!! شاید!!! یعنی... هنوز مطمئن نیستم!!
صدای روشنک پیچید توی گوشم: هنوز که چیزی معلوم نیس....
جمله اش تمام نشده بود که عربده ی کامران، تمام خانه را لرزاند: کی به تو اجازه داد پاتو تو خونه ی من بذاری!!!؟؟؟؟
خشکم زد!!! چشم هایم گشاد شد!!! تند چرخیدم سمت روشنک!! با غضب نگاه می کرد!!! برگشتم سمت کامران: کامی..!!! چی داری میگی!!!
عربده ی بعدی، پرده ی صماخ گوشم را درید: تو حرف نزن!!!!! تو ساکت!!!! با توام!!!
رو کرد به روشنک که حالا رنگش شبیه گچ شده بود و چشم هایش را تنگ کرد: کی به تو اجازه داد بیای اینجا؟؟؟
لبم را گاز گرفتم و خواستم دستم را از دستش بیرون بکشم که اجازه نداد....!
روشنک به سرعت مانتویش را پوشید و همان جور که شالش را سر می کرد، بدون اینکه چشم از کامران بگیرد، تند گفت: فکر نمی کنم واسه اومدن خونه ی خواهرم باید از تو اجازه بگیرم!!!!
سرم تیر کشید... قلبم.... وای..... خدایا چی داشت می شد....؟!
با چشم هایی پر اشک برگشتم سمت کامران: معلومه هست چی داری میگی؟!
باز چرخیدم به سمت روشنک: توروخدا روشی.... یه دقه بشین... الان حالت بهم می خوره...
روشنک کیفش را برداشت و آمد به طرف ما.. که جلوی در بودیم... نگاه متاسفی به من انداخت: بچه ی کی رو می خوای رو دلت بکشی.....؟!
تنه ی محکمی به کامران زد و همان طور که بیرون می رفت، ادامه داد: من ساره نیستم بتونی بهم زور بگی!!! اینو تو کله ی پوکت فرو کن!!!