وارد سوییت خودم شدم . دیگه اتاق کرایه نکرده بودیم چون اونا فکر میکردم من فردا برمیگردم تهران .
من تصمیم خودمو گرفته بودم . وسوسه ی بزرگی بود . کارت رو دراوردم تا زنگ بزنم . یه لحظه پشیمون شدم .
مادر، پدر ، پانی چشم گاوی ، مادر بزرگم و ... مانی .
آره مانی . چرا دقت نکرده بودم ؟ من دلم براش خیلی تنگ میشد . خیلی . صدای در اومد . از سوییت خودم بیرون اومدم . اینجا هم توی یه پارک سرسبز بودیم که پرنده توش پر نمیزد .
از توی سوییت مانی صدای گیتار میومد . گوش وایسادم :
یه آهنگ ملایم و بعد ...میرم که
اگه یه روز بری سفر  ... واااااااای من عاشق این آهنگ بودم . گوشمو بیشتر به در چسبوندم :
اگه یه روز بری سفر ... بری   ز   پیشم بی خبر
اسیر رویاها میشم ... دوباره باز تنها میشم
به شب میگم پیشم بمونه ... به باد میگم تا صبح بخونه
بخونه از دیار یاری ... چرامیری تنهام میزااااااااااااااااااااااااااااری ؟
اگه فراموشم کنی ... ترک آغوشم کنی
پرنده ی دریا میشم .. تو چنگ موج رها میشم
به دل میگم خاموش بمونه ... میرم که هرکسی بدونه
میرم به سوی اون دیاری ... که توش منو تنها نزااااااااااااااری .
(صداشو برد بالا) اگه یه روزی نوم تو بااااااااااااااااااااااااااااااااز
تو گوش من صدا کنههههههههههههه
دوباره باز غمت بیاد ... که منو مبتلا کنه
به دل میگم کاریش نباشه ... بزاره درد تو دواشه
برهههههههههه توی تموم جونم ... که باز برات آواز بخوووووووووونم
که باز براااااااات آواز بخوووووووونممممممممم
اگه بازم دلت میخواد ... یار یکدیگر باشیم
مثال ایوم قدیم ... بشینیم و سحر پاشیم
باید دلت رنگی بگیره ... دوباره آهنگی بگیره
بگیره رنگ اون دیاری ... که توش منو تنها نزااااااااااااااااااری
اگه میخوای پیشم بمونی ... بیا تا باقی جوونی
بیا تا پوست به استخونه ... نزار دلم تنها بمونه
بزار شبم رنگی بگیره ... دوباره آهنگی بگیره
بگیره رنگ ...
*********************************************************
مثل وحشی ها پریدم تو و گفتم به منم یاد بدههههههههه
مانی مثل این عقرب زده ها از جاش پرید و گیتارو پرت کرد به من . آخه پشتش به من بود .
گیتار خورد تو صورتم و پخش زمین شدم . آخخخخخخخخخ
جیغم در اومد : چته وحشی ؟
مانی : ببخشید خوب تو مثل وحشی ها پریدی تو .
آوخی بیچاره . پس ترسیده بود . پاشدم و بلوزمو تکوندم و گفتم : به منم یاد بده .
مانی : کاره یه روز دو روز نیست که . نمیشه بچه .
جیغ زدم : منم میخواااااااااااااااااااام .
مانی خنده ای کرد و گفت : خیلی بچه ایبیا بشین تا بهت یاد بدم .
شونه بالا انداختم و رفتم نشستم رو صندلی کنارش . برام مهم نبود چی درباره ام فکر میکنه . یعنی مهم بود ولی من سعی میکردم بهش اهمیت ندم . گیتارو گرفتم تو دستم و سعی کردم سیماشو تکون بدم .
صدای مزخرفی ازش بلند شد . مانی خنده ای کرد و گفت بیا اینجا .
رفتم و نشستم روی پاش . دستشو گذاشت رو دستم  و گرفت رو سیمای گیتار . یه لحظه نگاهم توی نگاهش گره خورد .
چیزی تا ته وجودم لرزید . نمیدونم اون چی بود . شاید قلبم بود . مهم نیست . حداقل الان دیگه خیلی دیره .
تک سرفه ای کرد و انگشتامو روی سیم تکون داد . یه صدای ملایم ایجاد شد . خیلی قشنگ بود . نیشم تا بناگوش باز شد .
مانی : خوب حالا یه چی بخون .
چشمامو ریز کردمو به یه نقطه روی سقف نگاه کردم . من اینجوری فکر میکردم .
اممممممممم چی بخونم ؟ هیچی به ذهنم نمیرسید .
من : خودت بخون من بلد نیستم .
مانی دستمو روی سیم های گیتار محکم کرد و شروع به زدن کرد . چند لحظه بعد صدای خوشگل دختر کششش بلند شد :
حال من دسته خودم نییییییییییییییست  . و توی چشمام ذل زد :
دیگه آروم نمیگیرم .
دلم از کسی گرفتهههههههههههه
که میخوام براش بمیرمممممم . * منم توی چشماش ذل زده بودم . یه چیزی توی چشماش بود که من احساس میکردم تا حالا ندیدمش*
بااااااااااااااااااااااااز سرنوشتوووو انتهاااااااای اشنایییییییی
باز لحظه های غم انگیزهههههههه جداییییییییییی
بااااااااااز لحظه های نا گزیرررررررر دل بریدن .
بازم اول راهوووووو حس تلخههههههههه نرسیدنننننننن
*احساس میکردم یه ارتباط مستقیمی با این آهنگ داره . خیلی بهش نزدیک بودم . دستاش دور کمرم بود و یه دستش روی گیتار (بچه ها خیلی خز شد نه ؟ ) *
پای دنیای تو مووووندممممممممم . مثه عاشقای عااااااااالم
تا منو ببخشی آخررررررررررر
(صداشو برد بالا و توی چشمام ذل زد ) تا دلت بسوووووووووزه کم کم
مثه آینه رو به رومه . حس با تو بودن من
دارم از دست تو میرممممم عاشقی کنننننننننن
منو نشکننننننننن ... منو نشکننننننننننن
نمیدونم چرا اینکارو کردم ولی بهش نزدیک شدم . یه نیرویی منو به سمت اون میکشید . گیتارو کنار گذاشت . به چشمای من ذل زده بود .
به هم نزدیک شدیم . نفس هاش به صورتم اصابت میکرد . منم به چشماش ذل زدم . خاکستری . توشون غرق شدم .
نفهمیدم کی رطوبت لبهاشو رو لبام احساس کردم . (دلم سوخت میخواستم سانسور کنم دلم نیومد . یوخده هندی هم بد نیست )
و به دنبال اون یه حس لذت بخش . نمیخواستم ازش جدا شم . اوه خدای من . من خیلی کثیفم . لعنت به من .
سریع از توی بغلش بلند شدم و از در زدم بیرون . اشکام روی صورتم جاری شده بود .
چرا الان ؟ چرااااااااااا ؟ چرا الان که دارم ازش جدا میشم . آسمون رعد و برق زد . بارون گرفت .
هیچی برام مهم نبود . من یه احمقم . لعنت به من . لعنت به تو .
توی بارون جیغ زدم : لعنت به همتووووووووووووون .
هق هقم بلند شد . روی زمین نشستم و دوباره داد زدم : لعنت به همتوووووووون .
خیلی از سوییت دور شده بودم . من باید میرفتم . باید قبل از اینکه این احساس منو از رفتن نگه داره میرفتم .آره .
بی سر و صدا وارد سوییت خودم شدم . شنلمو برداشتم . کارت شوی لباس رو هم برداشتم .
آروم رفتم سمت اصطبل . اسب خودمو برداشتم . داشتم از جلوی سوییت مانی رد میشدم . یه چیزی وادارم کرد درشو باز کنم و برای آخرین بار بهش نگاه کنم .
درو باز کردم . اوه خدای من خوابیده بود . چه معصوم . نتونستم مقاومت کنم . رفتم روی تخت خوابش خم شدم . نفساش به صورتم خورد .
وسوسه ی عمیقی داشتم که دوباره اون کارو تکرار کنم . خم شدم و کاری که نباید رو کردم . چشماشو باز نکرد . یه قطره اشک از روی صورتم چکید و روی صورتش ریخت .
من یه عوضیم . منو ببخش . منو ببخش . از در زدم بیرون و سوار اسب شدم و بی هدف به سمت خیابونا تاختم .
در حالی که احساس میکردم تیکه ای از وجودم رو توی اون ماشین جا گذاشتم ...
رسیدم کنار یه تلفن عمومی . کارت رو از دستم در اوردم و تماس گرفتم . آره من تصمیم خودمو گرفته بودم . من امروز رو فراموش میکنم .
هر اتفاقی که بین منو مانی اُفتاد رو فراموش میکنم . اصلا خوده مانی رو هم فراموش میکنم . آره . من اینکارو میکنم . و از این لحظه بود که من سنگ شدم .
یه صدای مردونه و بم تو تلفن پیچید : بفرمایید .
من : ببخشید . شوی لباس .
مرد : بله کاری داشتید ؟
من : با مدیر اینجا کار دارم .
مرد : نوبت قبلی دارید ؟
من : خیر . کار مهمی دارم .
مرد : اسمتون .
یکم تامل کردم . چی بهش میگفتم آخه ؟
من : بهش بگین دختر نقاب دار (وای وای وای چه آدرس دقیقی )
مرد : چشم چند لحظه .
چند ثانیه بعد یه صدای زیبا و مردونه تو گشی پیچید : به به خانوم نقاب دار . پس بالاخره تصمیم خودتو گرفتی نه ؟
یه نفس عمیق کشیدم . مشتمو محکم فشار دادم و به زحمت گفتم : آره .
مرد : الان کجایی ؟
ادرس رو نگاه کردم و بهش گفتم خیابون ...
مرد : من تا 10 دقیقه ی دیگه یه نفرو میفرستم دنبالت (اوووووه سرعت عملت تو حلقم .)
بدون هیچ حرفی گوشی رو قطع کردم . به باجه ی تلفن تکیه دادم و تو افکار خودم غرق شدم . این یه راه درسته ؟
نمیدونم نمیدونم . سرم و تکون دادم و گفتم : معلومه که راه درستیه . معروفیت ، ثروتمند بودن . مشهور بودن .
10 دقیقه بعد یه ماشین آخرین مدل جلوی پام نگه داشت . درش  باز شد و همون مرده شنل پوش از توش اومد بیرون .
کلاهشو به علامت احترام در اورد و گفت : حیفم اومد خودم نیام استقبالت . تو برام خیلی ارزشمندی .
پوزخندی زدم و سوار ماشین شدم . راه اُفتاد و جلوی یه ساختمون بزرگ 5 طبقه توقف کرد . یا خدااااااااااااا چه بزرگ بود .
روی سردرش نوشته بود : خانه ی مُد تایتان .
چه اسم عجیبی . پیاده شد و درو برام باز کرد . منم یواش پیاده شدم . وارد شدیم و به طبقه ی پنجم رفتیم .
یه خانوم نسبتا مسن اما خوشهیکل با چهره ای که آثار زیبایی جوانی توش بود در یه اتاق رو باز کرد .
مرد منو داخل هل داد و گفت : نگران نباش قراره از اینجا شروع کنی .
با چشمایی نگران وارد شدم . زن دستمو گرفت و به فارسی که خوب هم نمیتونست صحبت کنه گفت : اسم من کاملیاست . من مدیر بخش طراحی هستم .
بعد بدون هیچ حرفی دست منو کشید و به سمت یه میز برد که روش انواع و اقسام لوازم آرایش و سشوار و هر چی که بگی اونجا بود .
شنلمو در اورد و نگاهش رو به موهام دوخت . چند لحظه ساکت موند و گفت : تو تک ستاره میشی .
بعد دور کمرو بازو ها و همه جامو اندازه گرفت و توی یه دفتر یادداشت کرد .
ترجیح میدادم هیچ حرفی نزنم . از این آدما خوشم نمیومد . زن بعد از این که همه ی کرارشو انجام داد یه اتاق رو بهم نشون داد و گفت : اونجا محل استراحتته . میتونی بری .
سرم و تکون دادم و به سمت اُتاق رفتم .
****************************************************************1 ماه از اون موقع میگذشت . بهترین لباس ها در اختیارم بود . دستمزد خیلی بالایی هم بهم میدادن . در عرض یه روز عکسای من توی همه ی مجله ها پخش شد .
رژ لبای مارک دار . بهترین آرایشگر های شهر . لباسای شیک و عجیب و آخرین مُد .
همه چیز خوب پیش میرفت . تا اینکه ...
داشتم توی اُتاق پرو یه لباس میپوشیدم . خیلی خوشگل بود . فقط بدیش این بود که باید باهاش نقاب میزدم . مُدلش بود .
از نقاب متنفر بودم . اما همیشه مجبور بودم بزنم . چون آتایمان میگفت . آتایمان همون مرد شنل پوش بود .
آتایمان میگفت نمیخواد من شناسایی بشم . نمیزاشت از ساختمون بیرون برم در عوضش بهترین چیزا رو برام فراهم میکرد .
دخترای دیگه بهم میگفتم بهت علاقه داره . ولی من احساس میکردم دیگه چیزی تو وجودم ندارم که به کسی هدیه بدم . من خیلی وقت پیش قلبمو یه جایی جا گذاشته بودم .
این بود که همیشه توی اعلامیه ها از من با اسم مُدل نقاب دار تعریف میشه . از این اسم متنفرم ولی چاره چیه ؟
امشب قرار بود یه لباس مشکی بپوشم که یه پاپیون جلوش داشت و جنسش از تور بود . کوتاه بود ولی خیلی شیک بود .
با یه نقاب مشکی که کنارش یه پر بلند بود .نقاب زیبایی بود .حیف که سرنوشتش بعد از امشب به سطل آشغالی مربوط میشد .
موهامو که هم طبق معمول کاملیا درست میکرد . میگفت من اونو یاد دخترش میندازم . اینم از شانسه من .
موهامو بلند مارپیچی درست کرد که از پشتم آویزون بود . داخلشون هم گُلای ریز مشکی گذاشت .
امشب خبری بود ؟ خیلی خوشگلم کرده بود .
****************************************************************پشت پرده وایساده بودم تا نوبتم بشه . نقابمو محکم کردم . دلم داشت تند تند میزد . چه مرگم شده بود ؟
بالاخره نوبت من شد . پرده کنار رفت و من به قول خودم فیگوراتور وارد صحنه شدم . صدای سوت و دست و دود سیگار و فلش دوربینا دیگه برام مهم نبود . عادت کرده بودم .
چشمای زیادی روی من زوم شده بود . به آخر صحنه رسیدم و یه دور زدم . با یه حالت چرخشی و خز برگشتم . که یه دفعه شوکه شدم .
یه مرد که کلاهش به بلندی تمام سرش بود و شنل مشکیش تموم بدنش رو پوشونده بود به من ذل زده بود .
به خودم اومدم و راهمو گرفتم و برگشتم پشت پرده . این دیگه کی بود ؟ زیاد طول نکشید که کاملیا منو به سمت رختکن برد و لباسای خودمو بهم داد .
وارد اتاقم شدم . وااااااااااااای یه دسته گل بزرگ روی میز بود . با گلهای صورتی . رفتم سمتش و با دست توش دنبال کارت تبریک گشتم . طرفدارام برام زیاد دسته گل میفرستادن .
یه دفعه دستم خورد به کارت . درش اُوردم و بازش کردم .
توش نوشته بود :
****************************************************************سلام
خوشحال میشم که شما رو ملاقات کنم .
امشب ساعت 8  خیابان ... کنار کتاب فروشی .
به اُمید دیدار .
****************************************************************این کی بود ؟ خیلی برام عجیب بود . یه جورایی بهم دستور داده بود . احمق . فکر کرده کیه ؟ نمیرمممممممممممممم .
ولی یه وسوسه ی عمیق وادارم میکرد که برم . سیگاری برداشتم و آتیش زدم . یادم رفت بهتون بگم من سیگار هم میکشیدم اما خیلی کم . شاید هفته ای یه دونه . یا وقتایی که اعصاب معصابم تعطیل بود .
تصمیم گرفتم که برم . شب ساعت 8 شد .
یواشکی از در بیرون رفتم . یه رژ لب قرمز هم زده بودم . خیلی از رنگ قرمز خوشم میومد . سیگارم گوشه ی لبم بود . نقاب نزده بودم . مطمئنا کسی منو نمیشناخت چون قیافمو تا حالا ندیده بودن .
قدم زنون به خیابون ... رسیدم و کنار کتاب فروشی ایستادم . دود سیگارمو بیرون فوت کردمو منتظر موندم .
احساس کردم کسی پشت سرمه . برگشتم و با دیدن کسی که دیدم دود سیگار تو گلوم گیر کرد و به سرفه اُفتادم ...
رو برداشت و گفت : پس اون مُدل نقاب داری که همه ازش تعریف میکنن آیسان دست و پا چُلفتی خودمونه . یه لبخند مسخره هم روی لباش بود .
خونسرد بهش نگاه کردم و گفتم : امری داشتید ؟ حالا قلبم توی دهنم بوداااااا ولی سعی میکردم خونسرد باشم .
تو چشمام ذل زد و گفت : چرا بی خبر ؟ یعنی اینقدر برات بی ارزش بودم ؟ یعنی صبر نکردی تا بهت بزرگترین پیشنهاد زندگیتو بدم ؟
همه ی سرد بودنم رو توی نگاهم ریختم و به چشماش ذل زدم : برای من اهمیت نداره . من اینی هستم که میبینی . حالا هم از توی زندگیه من برو بیرون .
اشک رو توی چشماش دیدم ولی چیزی نریخت پایین . بهم نگاه کرد و گفت : تو اونی نیستی که من میشناختم . من میدونم تو منو دوست داری .
دود سیگارمو توی صورتش فوت کردم و گفتم : از کجا اینقدر مطمئنی ؟ گذشت اون زمونا .
مانی : با من برگرد . قول میدم خوشبختت کنم . یه چیزی فراتر از این ثروت .
یه جعبه ی کوچیک از توی کتش در اورد و جلوم گرفت : درشو اهسته باز کردم و با دیدن حلقه ی کوچولویی که توش بود شوکه شدم .
یعنی داشت از من خواستگاری میکرد ؟ خیلی احمق بود .
نمیدونم چرا اینقدر سنگ شده بودم . تو چشماش ذل زدم و گفتم : تو که میدونی جواب من منفیه . من با یه آدم مزخرف مثل تو ازدواج نمیکنم که حتی مطمئنم این حلقه رو هم با دزدی به دست اورده .
قطره اشکی از توی چشماش چکید پایین .
مانی : یعنی اگه منم یه سالن مُد داشتم تو با من ازدواج میکردی ؟
من : نمیدونم . شاید .
جعبه رو بست و توی کُتش گذاشت . از جاش بلند شد و گفت : یه مرد واقعی وقتی شکست تیکه هاشو جمع میکنه و قوی تر از همیشه برمیگرده.
منتظرم باش .
اینبار دود سیگارمو توی صورتش فوت کردم . چشماشو تنگ کرد .
من : زیاد حرف میزنی . نمیبینی شکستمت . برو پی کارت . باید حدس میزدم چشمت دنبال من باشه . عوضی .
بلند شدم و به سمت ساختمون به راه اُفتادم . صدای شکسته شدن شیشه از پشت سرم اومد. مانی مشتشو توی شیشه کوبیده بود .(منم جاش بودم همین کارو میکردم )
چشمام از اشک تار شده بود . لعنت به من . همه ی خاطراتمون از جلوی چشمام رژه میرفت . لعنتییییییییییییی .
اولین بوسه ی زندگیم که زیاد هم طول نکشید . (چقده تو بی حیایی )
گیتارم . صدای خنده هاش . اسب سواری . همه و همه ...
سرم گیج رفت . خودمو به دیوار کوبیدم و داد زدم : چرااااااااااااااااا ؟
آخه چرا من؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا الانننننننننننننننننن ؟
هااااااااااا خدایا این رسمش نیست . چرااااااااااااااااااااااااااااااا ؟
من یه احمقم (در این که شکی نیست ) . دیگه همه ی اون مشهوریت برام بی معنا شده بود . دیگه هیچی برام مهم نبود .
من که دوسش داشتم . من که باهاش خاطره داشتم . من که ...   منه احمق میتونستم پیشنهادشو قبول کنم پس چرا نکردم ؟؟؟؟
معلومه چون ثروت چشمامو کور کرده بود . چقدر تحقیرش کردم . چقدر زجرش دادم . این من بودم ؟
این همون آیسان دل نازک بود که یه زمانی با کوچکترین چیزی صدای خنده اش تا آسمون میرفت ؟
نه مصلما من این نبودم . آیسان سیگاری نبود . مشهور نبود . حتی .. حتی زیبا هم نبود .
من این چیزای مصنوعی رو نمیخوام . من میخوام برم دنبال دلم . میخوام برم دنبالش .
ولی نمیدونم چرا نرفتم ... حماقت کردم ... حماقت....
****************************************************************
روزا میگذشتن . منم به کارم ادامه میدادم . ولی دیگه علاقه ای نداشتم . از اولش هم به کارم علاقه ای نداشتم . من یه زندانی بودم .
منم میخواستم مثل همه ی دخترا از ساختمون برم بیرون . خرید کنم . آهنگ گوش کنم . برم دانشگاه . و خیلی چیزای دیگه ...
تصمیم گرفتم از خونه بزنم بیرون . چرا که نه ؟ منم حق داشتم . میتونستم به راحتی ازش شکایت کنم .
مثل همیشه لباسامو پوشیدم . ولی ایندفعه نه نقاب زدم نه شنل . امروز میخواستم یه آدم عادی باشم . برای خودم .
پس موهامو از پشت ریختم تو مانتوم . نمیخواستم جلب توجه کنم . یه سیگارم مثل همیشه تو دستم بود . نمیتونستم ترک کنم . این خیلی بد بود .
از کوچه های بالاشهر گذشتم . مغازه های رنگاوارنگ . همه چیزی که بخوای . از لباسای ابریشم گرفته تا کفشای اسپرت .
کیف های پوست سوسماری با کفشای پاشنه بلند سِت . از محله ی بالا شهر گذشتم و اومدم به محله ی پایین شهر . دیگه پاهام تاول زد از بس پیاده رفتم .
خونه های خرابه . بچه هایی که با پاهای برهنه تو کوچه ها بازی میکردن و زنایی که با لباس های گل گلی و گشاد دم خونه ها جمع شده بودن و صحبت میکردن .
از همه ی اینا گذشتم . رسیدم به یه کوچه ی تاریک . احساس کردم یه چیزی رو توی آشغالا دیدم . نمیدونم یه آدم بود . شایدم یه سگ ولگرد .
کنجکاو شدم . به اون قسمت رفتم . یه آدم بود . به دیوار تکیه داده بود و سیگار میکشید . خیلی لاغر بود . قیافه اش رو درست نمیدیدم .
لباساش هم معلوم بود پاره ان . خیلی نحیف بود . ولی کثیف نبود . برعکس بقیه ی خیابون گردا که سر و صورتشون سیاهه این کثیف نبود . به نظرم فقط لاغر بود .
جلوتر نرفتم . یه جورایی میترسیدم . شاید یه قاتل بود . از اینجور آدما تو ترکیه زیاد بود که آزادانه میگردن و کسی کاری به کارشون نداره . خوب همه جا که ایران نمیشه .
آروم خودمو یه مقداری جلو کشیدم . پسر سرشو بالا آورد . چه چشمای قشنگی داشت . خاکستری .
وایسا ببینم . خاکستریییییییییییییییییییییی .
اون خدای من نههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه