تو ردیف اول حلقه ایستادم تا به سولماز و سیاوش نزدیک باشم.
_بچه ها همه با هم...عروس دوماد و ببوس یالا...
همه چند بار همراه دی جی تکرار کردیم.بالاخره سولماز بعد از کلی ناز کردن و ابرو بالا انداختن و نچ نچ کردن که نمیبوسمت،سیاوش و بوسید.حالا نوبت سیاوش بود...
دستامو بالا بردم و انگشتامو همراهش تکون دادم.
_حلقه رو تنگ ترش کنید.
همه چند سانتی به جلو حرکت کردیم.حالا نوبت سیاوش بود که ناز کنه اما اهل این حرفا نبود! رفت جلو اما سولماز جاخالی داد و سرشو عقب برد.همه از حرکتش خندیدیم.
بلند گفتم:
_حلقه رو تنگ ترش کنید.تنگ تر و تنگ ترش کنید.
همه یکصدا همراه من تکرار کردن و هی حلقه رو با سانتی قدم برداشتنمون تنگ تر کردیم.
همه با هم گفتیم:
_دوماد عروس و ببوس یالا...یالا.یالا.یالا...
من:حلقه رو تنگ ترش کنید.تنگ تر و تنگ ترش کنید.
همه باز با هم تکرار کردیم و حلقه رو کاملا کوچیک کردیم.طوری که فقط یک قدم باهاشون فاصله داشتیم!بالاخره سولماز خانوم رضایت دادن که سیاوش خان ببوستشون!
همه جیغ کشیدیم و دست زدیم.حلقه کم کم از بین رفت.خواستم برم پیش سولماز و برای اخرین بار بهش تبریک بگم که یهو دستی دور کمرم حلقه شد و به عقب کشیده شدم.
با تعجب سرمو به طرف شخصی که منو از وسط حلقه بیرون کشید برگردوندم.آرشام بود!
دستامو رو دستاش گذاشتم و سعی کردم دستاشو از خودم جدا کنم اما نتونستم.اون قوی تر از من بود و زورم بهش نمیرسید!
به اطرافم نگاه کردم.خدا رو شکر کسی حواسش به ما نبود و مامان و بابا مشغول گپ و گفت با پدر و مادر سولماز بودن!
خواستم اعتراض کنم اما با گفتن هیـــــس محکمش قدرت حرف زدن و ازم گرفت!باز رفته بود تو جلد مغرور و جدیش!
منو همراه خودش به سمت باغ برد.دزدگیر مازراتی رو زد و منو به سمت داخل هدایت کرد.در واقع منو به زور هول داد!
خواستم برم بیرون اما گفتم بد میشه! به اندازه کافی پیاز داغشو زیاد کردم.اگه اینکارو بکنم میشه بچگی کردن!
دست به سینه زدم و به درخت نارنج روبروم خیره شدم.
_چی از جونم میخوای؟!
آرشام:به من نگاه کن!
_تو حرفتو بزن.به من چیکار داری؟!
آرشام:قبلا هم گفتم من بدم میاد وقتی دارم با کسی حرف میزنم تو چشام نگاه نکنه!
_ به من مربوط نیست.میخوای بخواه نمیخوای نخواه!اگه فقط برای کل کل کردن و دعوا اومدی سراغم باید بگم که اشتباه به عرضتون رسوندن! من حوصله کل کل و بحث ندارم.حرفی هم با تو ندارم و گوش شنوایی هم برای گوش دادن به حرفای تو ندارم.
آرشام:میدونی خیلی خوب میتونی رو اعصاب ادم راه بری؟
بهش نگاه کردم و پوزخندی زدم.....

_آره میدونم.همین و میخواستی بگی؟برم؟
آرشام با چشمای خوشرنگش زل زد تو چشام.نفسشو محکم به بیرون فرستاد و سعی کرد خونسردیشو حفظ کنه.
آرشام:ملودی!منم حوصله کل کل ندارم و اومدم اینجا چون لازم بود باهات حرف بزنم.فیس تو فیس! حالا باز حرفای تکراری نزن که من نمیخوام به حرفات گوش بدم و از اینجور چیزا! میدونم الان وقت مناسبی نیست.به خاطر همین ازت میخوام که تو وقت مناسب با هم صحبت کنیم.همین فردا!
_چه حرفی؟انقدر مهمه؟!
آرشام دستی به موهای خوش حالتش کشید و کلافه به بیرون نگاه کرد.
آرشام:آره.
_در موردِ؟
آرشام: در مورد خودمون.من و تو! حرفایی ناتمومی هست که باید بزنم.حرفی که خیلی وقت پیش باید میگفتم.
یعنی چی میخواست بگه؟! منظورش از خیلی وقت پیش چی بود؟! چه حرفی؟!...به نیم رخش نگاه کردم.دلم برای دیدن صورتش تنگ شده بود!همیشه لباس اسپرت دیده بودمش اما امشب برای اولین بار تو لباس رسمی دیدمش.پیراهن سفید و کراوات مشکی به تن داشت.آستین های پیراهنش هم تا زده بود و تا ارنج بالا اورده بود.نا خوداگاه لبخندی رو لبام نشست اما زود جمعش کردم.
_باشه! اما باید راجبش فکر کنم.به آیدین میگم بهت خبر بده.
از ماشین پیاده شدم و سمت سالن حرکت کردم.إ چه زود عروسی تموم شد! همه در حال خداحافظی با عروس و داماد و خانواده هاشون بودن.کیک رو هم که ترکونده بودن! آخر من لب به کیک نزدم! آخه از شروع عروسی هوس خوردن کیک کرده بودم! خب به من چه،دست خودم که نبود! دلم خواست نه من!
رفتم پیش مامان و ملینا.
مامان:ملودی جان بریم؟
_مامان...خب من...من امشب نمیام.پیش دوستم عطیه میمونم.ماشین هم که دارم.خودم فردا یا پس فردا حرکت میکنم میام تهران.
مامان:چرا؟
_همینجوری!خب من با عطیه کار دارم.برای دانشگاهش هم مقاله داره که سنگینِ و از من برای ترجمه کمک خواسته.من خودم میام.نگران نباشین.به بابا هم بگین که نمیام.باشه؟
مامان:خب ملینا هم پیشت باشه.اینطوری من خیالم راحت تره.
_مامانِ من.به خیالت بگو همینجوری هم راحت باشه!
مامان سری تکون داد و خندید.
مامان:از دست تو!خیله خب.مراقب خودت باش.ما دیگه میریم.
_چشم.هستم.خداحافظ.
ملینا دم گوشم گفت:
ملینا:ای کلک.فکر کردی من نمیدونم با آرشام قرار داری؟
خواستم اعتراض کنم و سرش غر بزنم که سریع ازم دور شد و لحظه اخر چشمکی از سر شیطنت نثارم کرد!
پالتو و کییفم رو گرفتم و سمت بقیه که دم در باغ ایستاده بودن رفتم.از خانواده هر دو تشکر و خداحافظی کردم.با سولماز روبوسی کردم و گفتم:
_ خیلی خوش گذشت.ایشالا خوش بخت بشین و به پای هم پیر شین مادر!
جمله اخر و به حالت طنز گفتم.
خندید و با مشت به بازوم زد و گفت:
سولماز:دیوونه! چشم مادربزرگ.امر دیگه؟!
با لبخند ژکوند نگاهش کردم و گفتم:
_هیچی دیگه! فقط اینکه امشب مراقب خودت باش.خوش بگذره!
قبل از اینکه سولماز بخواد دستشو به سمتم دراز کنه،چند قدم به عقب برداشتم و ابرو بالا انداختم.
سولماز با لباس پف دار و سنگینش نمیتونست سریع حرکت کنه به خاطر همین من از فرصت استفاده کردم و از راه دور براش شکلک در اوردم.
سولماز با حرص گفت:
سولماز:اگه دستم بهت نرسه.بعدا که میبینمت.
_برو بابا ترشیده! وای گفتم ترشیده! باید با خودم تمرین کنم که دیگه بهت نگم ترشیده وگرنه سیاوش منو میکشه.
صدایی از پشت سر اومد.
آیدین:غلط میکنه اون کسی که بخواد به ملودی من نزدیک بشه.
سولماز:إ؟ از کی تاحالا ملودی شده مال تو؟
آیدین:مال من که نه.مال داداش من!خب داداش من مال خودمه پس زنداداش هم میشه مال خودم.چون ملودی و آرشام نداریم.آرشام یعنی ملودی.ملودی هم یعنی آرشام.
با چشمای از حدقه در اومده به آیدین که کنارم ایستاده بود نگاه کردم.
_چی گفتی؟
آیدین نگاهم کرد.به شوخی زد تو دهنش و دستاشو به نشونه تسلیم بودن برد بالا.
آیدین:من غلط کردم زن داداش! تو و آرشام دارین.خوبشم دارین!
_چـــی؟زن داداش؟!
آیدین لبشو گزید و گفت:
آیدین:من غلط کنم بگم زن داداش! زن داداش خره کیه؟ مگه نه سولماز؟
گیج و مبهوت به هردو نگاه کردم.سولماز از خنده شده بود رنگ لبو!
با صدای دیگه ای که اومد رشته افکار مبهمم پاره شد و به سمت صدا برگشتم.
آرشام:چه خبره؟
_هیچی...فقط اگه میشه این دوستت و جمع کن ببر!
سیاوش همون موقع سر رسید.
_إ سیاوش چه خوب شد اومدی! بیا این عروس خوش خنده ت رو ببر ما به کار و زندگیمون برسیم.
سولماز:خیلی پررویی.
_لطف داری عزیزم.
سیاوش خندید و سولماز رو با خودش به طرف مهمون هایی که در حال رفتن بودن برد.
آرشام:آیدین تازه ادم شده بودی باز زدی اون کانال؟!
آیدین خندید و گفت:
آیدین:تو هم آره؟!
از حرفاشون خنده م گرفت اما سریع جلوشو گرفتم و تو دلم خندیدم.دلم برای ایدین و لحن حرف زدنش تنگ شده بود...
آرشام کلیدی رو جلو صورتم گرفت و گفت:
آرشام:بیا.
گنگ نگاهش کردم.
_این چیه؟
آیدین:اجازه خانوم؟! میشه من بگم؟ اسمش کلیده!
با حرص نگاهش کردم و گفتم:
_نه بابا!باریکلا دانش اموز نمونه.اگه نمیگفتی من متوجه نمیشدم.
آیدین کمی خم شد و گفت:
_خواهش میکنم.
آرشام برگشت سمتش و گفت:
آرشام:آیدین میشه بس کنی؟!
آیدین:بله قربان!
آروم خندیدم و چیزی نگفتم.
ارشام دوباره سمت من برگشت و دسته کلید رو مقابلم نگه داشت.
آرشام:بگیرش.این کلید ویلاست.امشب اونجا بمون.
با پشت دست به دستش که کلید رو نگه داشته بود زدم و گفتم:
_لازم نیست.من میرم خونه دوستم.
یعنی دروغ شاخ دار به این میگن!عطیه شمال زندگی میکنه اما نه تو چالوس! اصلا نمیدونم شب رو کجا باید بگذرونم!
آیدین صداشو نازک کرد و مثل بچه های تخس گفت:
آیدین:دروغگو.دروغگو! چرا دروغ میگی؟ شدی پینوکیو.برو خودتو تو آینه ببین.دماغت دراز شده!
لبمو گزیدم تا جلو خنده م رو بگیرم اما لبخند از رو لبام نرفت.
آیدین به پشت آرشام زد و گفت:
آیدین:دیدی مچشو گرفتم؟ واقعا دروغ گفت.البته از کلاغا شنیده بودم اما میخواستم ببینم واقعا صحت داره یا نه!
چشمامو ریز کردم و گفتم:
_ملینا؟
آرشام و آیدین همدیگه رو نگاه کردن و آروم خندیدن.معلوم نیست اینا به من میخندن یا به حرفم!؟ با خودشون هم درگیرن به خدا...!
آرشام:این کلید رو بگیر.امشب اونجا بمون که فردا باهم صحبت کنیم.
_نه نمیتونم قبول کنم.
آیدین دست کلید و از دست آرشام قاپید و اومد سمتم.کلید و انداخت بغلم و گفت:
_بشین بریم بابا! بگیر انقدر ناز نکن که ناز کردن بهت نمیاد!
آرشام سری تکون داد و به سمت ماشینش رفت.
آیدین:ملودی باز خر نشو! آرشام که نمیخواد تو رو بخوره.جایی برای موندن که نداری پس بهتره همونجا بمونی.آرشام میخواد باهات صحبت کنه.احتمالا خودش گفته.الان هم مثل بچه خوب برو سوار ماشینت شو و پشت سر ما بیا.خب؟
حرفی برای گفتن نداشتم.راست میگفت.جایی که نداشتم برم پس باید قبول کنم و باهاشون برم.دیگه نیاز به قرار گذاشتن هم نیست و همونجا مستقیم با هم حرف میزنیم...
سوار ماشین شدم و به راه افتادم.حواسم به دو چشم تیز بین آرشام بود که تو جاده از آینه بهم نگاه میکرد...میتونستم نگرانی و نگاه های متفاوتشُ رو خودم حس کنم....دوباره تو دلم غوغا به پا شد...


*چقد قشنگه عاشقی با تو عزیز دلم

هیچکی نمی گیره دیگه جاتو عزیز دلم

چقد قشنگه اون نگات مثه یه خواب شیرین

بیا همین بالا توی نگاهم عشق و ببین

چه کیفی داره عاشقی چه حال خوبی دارم

من تا ابد پیش خودم تورو نگه می دارم

چه کیفی داره که به من محبتت زیاده

نگات بهم قول همین روزای خوب و داده

محبتت زیاده

محبتت زیاده

♫♫♫

چقد نگات صمیمیه واسم چه بی قراری

تموم وقتتو فقط برای من میزاری

تموم زندگیم شدی از بس که با ارزشی

ممنون که تو هوای من داری نفس میکشی...

ادامه دارد نظر فراموش نشه!!!!!!


...