زسیذیم جلوی در و ماشینو پارک کردم تو،با احتیاط به امیرپارسا کمک کردم پیاده شه!
رادینو هم بغل کردم و رفتیم تو!رادینو خوابوندم توی اتاقش!اتاقی که همون روز توی پارک که امیرپارسا فهمید رادین پسرشه زنگ زده بود تا برای رادین درستش کنن!
پر از اسباب بازی و عروسک و ماشین و ...
امیر توی اتاق خواب بود،رفتم داخل اتاق !چشماش روی هم بودو خوابیده بود،لباسمو عوض کردمو کنارش خزیدم زیر پتو!دستشو گذاشت روی کمرمو خودشو بهم نزدیکتر کرد!
من: امیر بیداری؟
امیر با چشم بسته: اوممم!
من: باشه شب به خیر!
امیر: شبت به خیر گلم!
همونطور به خواب رفتم!
4سال بعد:
توی اتاق بودم امیر پارسام کنارم بودو دستش دور کمرم بود!
امیر: باش خانومم؟
پشت سرم بود دستاشو قفل کرده بود روی شکمم!سرشو گذاشته بود روی شونم!
من: ول کن امیر الان رادین میاد زشته!
امیر: بیاد....
حرفش نیمه کاره موندو در اتاق باز شد و رادین با تعجب گفت: مامان..
امیر یکم ازم دور شد و گفت: چیه باباجون ،مامانت یادت نداده در بزنی بابا؟
رادین : اممم بذار فک کنم؟ نه یادم نمیاد یادم داده باشه!
امیر بهم نگاه کرد یعنی اینم تربیتت خانوم!
رادین: ولی خوب،مگه چی بود که دَل بزنم!
ای خدا این پسر چقدر شیطونه!
امیر: هیچی باباجون....
رادین پرید وسط حرفشو گفت: باشه؛ باشه فهمیدم! مثل همون فیلم آدم خواله بود که فلزین داشت، تو تلویزیونشون!
امیر:فیلم آدم خواره؟
رادین سرشو خواروندو گفت:آله!همون که یه زنه بود و یه ملده بعد داشتن همدیگه الو می خوردن ولی فلزین می گفت دالن همو می بوسن!
یاخدا! این بچه اس اینجوریه...!
امیرخندید؛و گفت: باشه بابا حالا چی می خواستی بگی؟
رادین: هیچی شما به کالتون برسین؛ فقط اهولا داشت گریه می کلد!
بلند شدم و گفتم: کی بیدار شد؟
رادین: تازه ای!من لفتم!
دنبالش رفتم توی اتاق پسرا!
رادینو اهورا!پسرای من!
اهورا برعکس رادین که شبیه امیر بود ،مثل من بود!رفتم توی اتاقشون داشت گریه می کرد؛رادین سرش به اسباب بازیاش گرم بود، با محبت نگاش کردم که گفت: مامان ؟
من: بله؟
رادین: حالا اونا آدم خوار بودن؟
هی وای من حالا جواب اینو چی بدم این وسط ؟؟؟!
من: نه مامان جان،به این چیزا فکر نکن!
رادین: مامان منو بیشتر دوس داری یا اهولا رو؟
من: معلومه مامان جان ،جفتتونو!
رادین: باوشه!
.رفت بیرون! از موقعی که اهورا به دنیا اومده بود و تا الان که 4 ماهشه ،رادین همش میره پیش باباش و اصلا بامن کنار نمیاد،همون رادینی که شبا بی من خوابش نمی برد ،حس می کردم حسوذیش میشه!
اهورا رو گذاشتم توی جاشو بلند شدم که دیدم امیر اومد تو!
من: امیر من قبول نکردما؟
امیر: می کنی عزیزم@
من: عمرا/
امیر: مثل قبل سرتق و یک رای!
نشستم روی تخت رادینو و گفتم: امیر یادته وقتی فهمیدی رادین پسرته چی شد؟
امیرخندید و پاشو انداخت روی هم و گفت: مگه میشه یادم بره ، با اون شوکی که تو به من دادی
من:لازم بود!
امیر: صددرصد ،وگرنه من الان افتاده بودم روی تخت!
با این حرف هردوتامون رفتیم توی فکر!
رادین اومد تو و سکوت بینمونو شکست و گفت: مامان!بابا،بابا ؟
امیر: جونم ؟و دستاشو باز کرد،رادین پرید بغلشو گفت: منو ببر شهر بازی!
وقتی من برگشتم ایران همه چیز عوض شد،و از راستین ممنون بودم ومتنفر!راستین مرد،شمیم زندانی شد، طرلانی که من ندیده بودمش خبری ازش نشد!
فریدون به عاقبت کارش رسید و ...
آؤه زندگی همه امون یه امتحانه که خدامراقب جلسه اس!داره می پاد که کسی تقلب نکنه ،امثال فریدون و راستین و شمیم که می خوان با تقلب موفق شن!آخرش دستشون رو میشه!
ولی اونی که رو پای خودش بیاد بالا موفق اصلیه!

خدایا بشکن این آیینه ها را
که من از دیدن آیینه سیرم!
پایان