من: رادینو بده!
با تعجب زل زد توی چشامو همزمان رادینو داد بغلم!
رادینو محکم بغل کردمو و موهاشو بوسیدم!نمی دونستم این حس دلتنگی یهویی از کجا اومد؛ولی یهویی دلم خواست ببوسمش!
پاشا: امیر من می گم عروسی رو کی بذاریم اول ما یا تیرداد اینا!
روناک: من می گم باهم،مثل اون دفعه!مگه نه آوا؟
من:آره اینجوری خیلی باحاله!
آوا: حرفی ندارم ،منم می گم خوبه!
پاشا: اممم!بد نیست!
تیرداد دستشو برد بالا و گفت:آقا دوست متاهل، اجازه؟منم هرچی خانوممون بگه!
همه زدیم زیر خنده،رادینم می خندید!
امیر: تاریخش کیه من ویلا رو براتون درست کنم؟
من: ویلا؟
امیر: اره عزیزم!یه ویلا دارم شمال!
پاشا و روناک باهم گفتن:شمال؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
امیر:آره!
تیرداد : شرمنده داداش ما بچه پایین کشوریم، گذارمون به خزر و اونورا نمیخوره!
اینقدر اینا رو بامزه می گفت که همه امون از خنده داشتیم می مردیم،گارسون اومد که تذکر بده ولی تا پاشا رو دید گفت: ا؟ آريالا پاشا سلام خوبید ؟خوش اومدید ،چیز دیگه ای میل ندارد!
پاشا : ممنون رحیم؛دستت درد نکنه!
گارسون یا همون رحیم رفت و تیرداد آروم گفت: پاشا خان دوستا ی جدید جور می کنی و خبر نمی دی؟بابا پارتی کلفت!
پاشا: خفه بابا تیرداد الان اگه به خاطر من که نبود با اردنگی شوتت می کردن بری تو دروازهی اسپانیا گل شی!
تیرداد دستشو تو هوا تکون داد و گفت: اووووو وَ کی میره این همه راهو آق دکتر!
پاشا : تیــــــــــــــــــرداد ؟؟؟؟؟
تیرداد: ها چیه؟ من آماده ام شوتم کن تو دروازه ی اشسپانیا و بلند شد و یه ژست گرفت!
روناک: ا؟ تیرداد ؟ بشین دیگه!
تیرداد یه نگاه به روناک کرده و مظلوم نشست!
امیر: خوشم میادکه روناک خانوم کارشو بلده!
روناک خجولانه سرشو انداخت پایین و ما چهارنفر ریز می خندیدیم!
امیر: بگذریم تاریخ ....
تیرداد پرید وسط حرفشو گفت: سه روز دیگه!
امیر: من حرفی ندارم؛پاشا توهم قبول داری؟
پاشا: من آؤه ولی آوا رونمیدونم!
امیر به آوا نگاه کرد و اوا هم تایید کرد،این وسط فقط روناک معترض بود که تیرداد چرا تاریخو اینقدر زود گذاشت!
از رستوران زدیم بیرونو بعد از خداحافظی هرکسی یه طرفی رفت!
رادین خواب بودو روی دستای امیر بود!
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
ایرسا:
(سه روز بعد)
من: امیر؟ این خوبه دیه؟
امیر: اممم یقه اش بازه ........
پریدم وسط حرفشو گفتم:جون من بی خیال ،مهمونیشون یه ساعت دیگه شروع میشه منم که می خوام شال بندارم!دیگه مردم از بس رو هر لباسی یه عیب گذاشتی!
امیر: خو بذار من حرفمو بزنم!من گفتم یقه اش بازه (یه چشم غره بهش انداختم ) ولی خوب اگه شال بندازی مانعی نداره!
دستامو بردم بالا و بلند گفتم : خداجونم اینم بنده بود آ،ریدی آخه،از هرچیزی یه ایرادی می گیره؟
دستای امیر دور کمرم حس کردم،حتی از روی کتم حس می کردم اون داغی رو که داشت بدن منم داغ می کرد!
امیر زیر گوشم گفت: من ایراد گیر نیستم من بی عیب ترینا رو می خوام !مثل تو!
و آروم خندید،حرفش جالب بود!
خودمو آزاد کردمو گفتم: امیر بدو رادینو بردار ؛ اینقدرم حرکتای اضافی نکن!
امیر بلند خندید،رادینو از روی بلند کرد و دنبالم اومد!یه کتو شلوار سفید،از دامن متنفر بودم!هیچ جوره نمی تونستم باهاش کنار بیام ولی کت و شلوار یه چیز دیگه بود!
کت سفید با یقه ی کارآگاهی که عاشق این مدل بودم و روبان دوزی سفید که توی حاشیه ی دوختش کار شده بود!
یه شلوار راستی بلند که بلند قد تر نشونم میداد و کفشای صندل سفید بدون پاشنه!
قدیما ،همیشه موهامم پسرونه ی کره ای کوتاه می کردمو یه ور توی صورتم بود ولی حالا دیگه امیر نمی ذاشت!
ساعتمو نگاه کردمو با یادآوری مهمونی ،کفشامو پام کردموو امیرو صدا زدم!
من: جناب امیرپارسا؟امیر پارسا!
امیر و رادین اومدن بیرون اوه بچه امو چه فشنی داده!
من: اینا چیه،موهاش چرا این شکلی شده،برق گرفته اتش ؟
امیر: نه بابا!
من: ولی بیشتر شبیه 220 ولت گرفته ها می مونه!
امیر: بی خیال جون من!
حوصله ی کل نداشتم،رفتیم پایین،سوار سوناتای امیرخان شدیم!
جنسیس آبیه ارو داده بود برای تیرداد گل بزنن یکی قرمزم داده بود برای پاشا!
من: امیر اون جنسیس قرمزه از کجا اومد؟
امیر: دوسش داری؟
من: فقط پرسیدم از کجا اومد؟
امیر: از کارخونه اش!
من(با حرص): امیر؟
امیر خندید و گفت: سفارش دادم برام بیارن!
من: بابا بچه مایه دار!
امیر: صدقه سریه ارثیه اس دیگه!
همینجوری حرف میزدیم تا رسیدیم!
آؤایش در حد زیر پوستی وگرنه از ارایش غلیظ بدم میومد،تازه رسیده بودیم که بعـــــله!
تیرداد با جنسیس آبی و پشت سرشم پاشا با قرمز یعنی تضادشون منو کشته!
پسرایی که استقلالی بودن رفتن طرف تیرداد ،پرسپولیسی هام طرف پاشا!اینجام فوتبال ول کنمون نبود!
از بس درگیرکارای آوا و روناک بودم که نتونستم برم بوشهر پیش مامان ولی ایرسامو آروین که خودشون اینجا بودن ولی برکشتنو مامان آوا و مامانمو آوردن!
آوا اومد بیرون،خیلی خوشگل شده بود،لبای عروسیش سفید و یه تیکه تور بود،ساده و شیک ،آستیناشم تور با تا مچ دستش که یه تیکه می خورد !خودش اینجوری خواسته بود!
آرایش ملایم که زیباییشو بیشتر کرده بود!
و اما روناکم دست کمی از آوا نداشت، یه لباس سفید عروس که طرحش از ساتن سفید و تور بود!

رفتم طرفشون!
امیر یه تالار همینجا گرفته بود کلا قضیه شمالو بچه ها منتفی کردن!فرش قرمز پهن بود و جمعییت دو طرف میله های حفاظ ایستاده بودن!

رفتم طرفشون!
امیر یه تالار همینجا گرفته بود کلا قضیه شمالو بچه ها منتفی کردن!فرش قرمز پهن بود و جمعییت دو طرف میله های حفاظ ایستاده بودن!
اآو دست تو دست پاشا مغرور و زیبا جلوتر از تیرداد و روناک قدم بر می داشت!
تیرداد و روناک پشت سرشون با عشق حرکت می کردن!
بالاخره رفتنو نشستن همونجایی که براشون بود!
از این سبک عروسیای خر توخری بدم میومد،توی هیچ چیز غربی ها رو قبول نداشتم جز دوتا ،یکی اینکه اونقدر فهم و دانششون بالاهس که بدونن چطوری راه خودشونو برای پیشرفت و موفقیت باز کنن،یکی هم عروسیاشون بود!ساده بدون این جلف بازیا!
امیر مسئول برگزاری مراسم بود،منم بهش یه سری پیشنهادا دادم که اونم به پاشا وتیرداد گفت و اونام قبول کردن!
رادین بغلم بود!
یه موشزیک ملایم بود و چند نفر می رقصیدن!
مردونه و زنونه قاظی بود ولی مراسم اونطوری نبود که لباسای باز یا بدنما باشه،همه یا شال یا روسری داشتنو و لباساشونم مجلسی ولی محجب بود!
می گم محجب نه اینکه دیگه مثل چادر باشن نه ولی باز نبود!بگذریم، یه خورده که گذشت، امیر از اونطرف بلند شد و رفت طرف دی جی!
میکروفن و گرفت،و یه چشمک به من زد!
امیر: خانوما، آقایون از محضر همتون عذر خواهی می کنم،ولی به درخواست خود عروسا و دامادا مراسم داره اینجوری برگزار میشه و اما نکته ی جالبه توجه اینه که من میخوام الان از تمام آشناهای عروس دامادا دعوت کنم که تک تک بیان و اینجا احساسشونو بگن،فک می کنم جالب باشه!
از اینکار امیر تعجب کردم،ممن یه پیشنهاد ساده داده بودم ولی جدی جدی باور کرده بود،آوا و روناک با چشم و ابرو بهم اشاره می کردن تو اول برو!
رادین بغلم بود رفتم طرف امیر رادینو دادم دستش و میکروفنو گرفتم:همه ی هیجان زده بودن،انگار این یه چیز جدیده واسشون یا مثلا اینکه تا حالا توی عروسیه این مدلی نبودن!

یه نفس کوتاه کشیددمو شروع کردم: شاید درست نباشه الان من اینجام،من الان باید جامو به پدرومادرای عروسا و داداما می دادم،ولی برای اینکه اولین نفر باشمو یه جورایی برای واشدن یخا باید پیشقدم می شدم!همه خندیدن، یه لبخند کمرنگ زدم و به امیر نگاه کردم، معمولی بود!
من: آوا و روناک دوستای صمیمی من بودن!از دبستان باهم بودیم و برای هدفمون یعنی پزشک شدن تلاش کردیم!و تاحدودی موفقم شدیم!هروقت توی هر مجلسی بحثازدواج بود ما می خندیدیمو با شوخی ردش می کردم ولی خودمون یه جورایی گیرش شدیم، به روناکو آوا که با چشماشو می گفتن بحث قدیم نگو نگاه کردم،پاشا و تیرداد می خندیدن!
من: تنها می تونم یه چیز بگم،من فقط می تونم بگم مسبب همه ی این اتفاقا یه نیرو بود، نیرویی که مارو به خودش جذب می کرد مثل یه امتحان!عشق برامون امتحان بود ولی ماهممون موفق شدیم، پس می تونم بگم این برای همه ی ما ؛هر 6نفر که همتون می دونین باهم دوست صمیمی بودیم،المپیاد عشق بود!
چشمامو روی تک تک مهمونا تکون دادم،برق تحسین توشون بود!
همه توی فکر بودن که بایه صدایی از وسط جمعیت توجه ام جلب شد!ایرسام بود که با لبخند نگام می کرد!
صدای دستا بلند شد و کل سالنو گرفت!تعظیم کوتاهی کردمو میکروفنو دادم امیر و رادینو گرفتم و باسرعت رفتم طرف میز نوشیدنی ها!
داغ شده بودم!از اون همه هیجان ،بار اولم بود اینطوری راحت درباره ی عشق و عاشقی جلوی یه جمع صحبت می کردم!شاید این بود که می دونیتم یه جورایی از دوران گذشته بیرون اومدم !
تک تک اعضا بلند می شدنو مهمونا به جای خسته شدن ،مشتاق حرفایی بودن که پاره ی آرزوی خوشبختی و موفقیت و بعضیاشونم خاطرات گذشته و از این قبیل حرفا بود ؛فکرشم نمی کردم،این همه استقبالو توی پیشنهادم ببینم!
همه برای شام بلند شدن،بعد از شام هم بساط دی جی پهن بود و بزنو برقص!امیر همش یا به خدمتکارا دستور می داد یا پیش فیلمبردار بود یا میرفت اونور !اصلا یه جا بند نبود!
آخرای مهمونی بود!
دیگه مهمونا رفته بودنو و خودمونیاهم عزم رفتن کرده بودن!
امیرم با صورت عرق کرده اومد ، روناک و تیرداد و آوا و پاشا سوار ماشیناشون شدن،ماهم دنبالشون،امیر پشت فرمون بود ولی متعادل نمی روند!
من: امیر؟
امیر: اممم؟
من:مشکلی داری؟
امیر: پام!
من: بزن کنار!
امیر با تعجب بهم ذل زد؛نگرانش بودم!نمی تونستم به این سادگی بگذرم امشب کم از خودش کار نکشیده بود!
امیر حاشیه حرکت می کرد!
من: بزن کنار دیگه!توقف کرد و با تعجب نگام کرد!
از ماشین پیاده شدم؛ؤادین پشت ماشین خواب بود!ماشینو دور زدمو رفتم طرف در راننده و بازش کردم،
من: پیاده شو!
امیر: چی میگی ایرسا!
من: عزیزم،پیاده شو پات مشکل داره1
امیرلجبازانه گفت: من خودم دکترم نمیخواد اینجوری نگرانم باشی!
با عصبانیتی آشکار گفتم: آره دکتری منتهی دکتر چشم پزشکی نه ...
امیر اومد پایین خواست بره که احساس کردم پاش اذیتش کرد و خواست بیوفته که دوتا شونه ی منو گرفته؛منم که بی هوا خوردم زمین ،اونم افتاد روم!
یه ماشین رد شد و گفت: خاک تو سرتون کنن ،شماها ملت و به گند کشیدین!
سرمو بلند کردم،امیرو دیدم که با چشمای به خون نشسته به جای ماشینه خیره شده،به منم رخورد ولی وقتی ازم خطای سرنزده مشکلی نیست!
کمکش کردمو نشوندمش روی صندلی جلو!
یه موقع هایی اعصاب پاش مشکل پیدا می کرد و ...
فورا خودم نشستم روی صندلی راننده یه نگاهی بهش کردمو و بعد سعی کردم کمربند مو بزنم!
موهاش ریخته بود توی صورتش!قطره های عرق نشسته بود روی پیشونیش!
ولباشو روی هم فشار می داد،چشماشم محکم فشار داده بود!با سرعت حرکت کردم طرف خونه!خونه ای که این سه روز توش بودیم،امیر می گفت می خواد عوضش کنه ولی من می گفتم نه!