رمان+ لالایی+ بیداری



در*رمان رمان رمان*

در صورت بزرگ یا کوچک بودن اندازه

متن
از بزرگ وکوچک کن متن استفاده کنین

بزرگ وکوچک کردن متن
+بزرگ کردن اندازه متن
-کوچک کردن اندازه متن

********
چند روزی میشد که از آیدین زیاد خبر نداشتم. کل تماسم باهاش همون تلفن های نیمه شبیش بود که خیلی کوتاه و در حد حال و احوال شده بود.
بیشترین اطلاعاتی که ازش داشتم از بین حرفهای السا و آرمین گرفته بودم و خودم هیچ.
دلم برای درست و حسابی حرف زدن باهاش تنگ شده بود. برای به زور حرف کشیدنش ازم، برای مجبور کردن به حرف و تخلیه شدن.
شبهایی که زنگ میزد خیلی خلاصه صحبت می کرد و تو این مدت اصلا ندیده بودمش. حتی خیلی کمتر رفت و آمد می کرد.
محرم رسیده بود و زمان عزا داری. هیئتهایی که شب و نصف شب رژه می رفتن و نوحه هایی که می خوندن.
کل ساختمون به جنب و جوش افتاده بود. مامان همش قرآن به دست بود و مدام گریه می کرد و دعا می خوند. برای همه. همسایه ها سرگرم آماده کردن بساط آش نذری بودن.
همه ساله تو ماه محرم تو روز عاشورا با کمک همسایه ها آش می پختیم و بین در و همسایه پخش می کردیم.
قرار بود این شبها با دخترا بریم بیرون هیئت ببینیم. همه سیاه پوش شده بودن. بیرون رفتن 4-5 تا دختر تنها اونم تو شبهای محرم که بیشتر از روزهاش خیابوناش آدم داشت خطری نبود.
مخصوصاً اینکه ماها فقط تا سر خیابون میرفتیم و همون جا کنار دیوار می ایستادیم و به هیئتهایی که پشت سر هم از جلومون رد میشدن نگاه می کردیم.
یادمه بچه که بودم هر بار که شبهای محرم با مامان اینا بیرون می اومدم رو زیر اندازی که مامان می آورد تا بشینیم و منتظر هیئتها باشیم خوابم می برد و به زور یکی دوتا هیئت و می دیدیم.
اما الان دلم می خواست تا صبح بیدار بمونم و هیئتهای سینه زنی و زنجیر زنی رو نگاه کنم.
السا: آرام.... زود باش دیگه بچه ها اومدن.
چشمهامو تو کاسه گردوندم و پوفی از حرص کردم و برای بار آخر خودمو تو آینه درست کردم و از اتاق بیرون رفتم.
مامان با دیدنم یه اخم ریزی کرد و گفت: آرام اونو بکش جلوتر. خودتو مسخره میکنی یا خدا رو . درست سرت کن.
واقعا؟ یعنی کل محبت مادرانه همینه؟ مامان خیلی به این چیزا اهمیت میده که اگه کاریو انجام میدیم حداقل درست انجامش بدیم ولی مگه نه که همه تو کتابو با کلام میان میگن مامانمون تا مارو تو فلان لباس دید یه صلواتی فرستاد و یه دستی زد و یه بغلی کرد و ماچی رو گونه نشوند و اشکی تو چشمهاش جمع شد و 1000 بار قربون صدقه اشون رفت؟
پس چرا مامان ما این جور موارد دعوا میکنه که خودمونو خدامونو به سخره نگیریم؟
چشمی زیر لبی گفتم و خودمو درست کردم و کفشمو پوشیدم و از خونه اومدم بیرون.
به دخترا سلام کردم. مهرانه هم برای امشب اومده بود خونه ی مامانش اینا و شب میموند چون فردا مراسم آش پزون داشتیم.
با دیدن دخترا خنده ام گرفت. لبهامو جمع کردم و بدون کلامی دنبالشون راه افتادم. تا برسیم سر کوچه هر کدومشون یه جوری نق میزدن.
واقعا دیدن 6 تا دختر تو چادرهای سیاه که هر کدوم از اون یکی ناشیانه تر چادرها رو سر کرده بودن جالب بود.
مینا همش چادرش می رفت زیر پاش، السا مدام رو چادر بقیه پا می گذاشت و از سرشون می کشید. شراره دم به دقیقه چادرش از رو سرش ول میشد. آیدا همچین چادر و پیچونده بود و جمع کرده بود بالا که به شدت کوتاه شده بود و رسیده بود کمی زیر باسنش در واقع گذاشتن و نگذاشتنش چندان فرقی با هم نمی کرد. مهرانه برای نگه داشتن چادر رو سرش و دور شدن از خطر لگدهای السا دو طرف چادر و با دندون گرفته بود و پایین چادرشم هی باز و جمع می کرد.
و اما من برای جلوگیری از حالتهای فوق چادرمو کشیده بودم تا روی پیشونیم و روی شالم و زیر گلوم محکم خفتش کرده بودم و پایین چادرمم تو مشتم چلونده بودم که باز نشه و وا نره.
سر کوچه که رسیدیم شراره نگاهی به اطراف انداخت و یه جای خوب جلوی بانک پیدا کرد و برگشت سمتمون و گفت: بچه ها بریم اونجا بایستیم.
خودش ایستاد و یکی یکی ماها رو به اون سمت هدایت کرد. من آخرین نفر بودم. با دیدن من اخمی کرد و گفت: ول کن اون گلوتو لپات زده بیرون آدم فکر می کنه همین الاناست که از زور فشار خفه بشی.
اخمی برای شراره کردم که یعنی به تو چه؟ ولی فشار دستمو زیر گلوم کمتر کردم. کنار دخترا گوشه ی دیوار ایستادم و خیره شدم به خیابونی که شلوغ بود و جمعیتی که هر لحظه بیشتر میشد. پیاده رو دیگه جا نبود حتی وسط خیابونم کلی آدم در رفت و آمد بودن. البته سعی کرده بودن مسیر حرکت هیئت ها رو باز بزارن.
صدای نوحه ی هیئتی که پیشروی کرده بود با صدای نوحه ی مداحی که هیئتش در حال جلو اومدن بود قاطی شده بود.
هر دو زیبا میخوندن و سوزی که تو صداشون بود باعث میشد آدم حتی اگه معتقد هم نباشه برای ساعتی هم که شده بره تو حال و هوای عزاداری و محرم.
دست به سینه به دیوار تکیه دادم و به ملت سیاه پوشی که مدام از این طرف به اون طرف میدوییدن خیره شدم.
-: دستتون درد نکنه آقا آیدین قبول باشه.
با سقلمه ای که به پهلوم خورد به خودم اومدم. سینی بود که جلوی روم قرار گرفته بود و توش پر بود از لیوانهای یه بار مصرف پر شده از شربت.
یه دونه از توش برداشتم و سرمو بلند کردم تا بگم قبول باشه.
با دیدن آیدین زبونم تو دهنم چسبید و نچرخید. شراره دوباره سقلمه ای حواله ی پهلوی بدبختم کرد و جای منم تشکر کرد.
آیدین: ممنونم.
نیم نگاهی بهم انداخت و بدون جلب توجه از کنارم گذشت.
کمی که ازمون فاصله گرفت شراره آروم زیر گوشم زمزمه کرد: کوفت بخوری اول میگن قبول باشه بعد برن سراغ شربت. یه تشکر هم می کردی بد نبود. حالا باید آبروی ما رو ببری الان پسره چی فکر می کنه؟ بزرگترمونو ببین تو باغ نیست اصلا. تو هم این جوری بکنی من چه جوری جلوی این بچه ها رو بگیرم. من از دست شماها چی کار کنم یکی از یکی بدترید. به این دخترا نگاه کن انگار بچه هامو آوردم شهربازی با چه ذوقی به جای هیئت دیدن مردم و نگاه می کنن. خاک تو سرم این مینا و آیدای زلیل مرده رو ببین دارن آمار بازی در میارن.
اِاِاِ .. ببین تروخدا چشم پسر مردم و در آوردن. این السا هم بد بهشون نخ نمیده ها خوبه پژمان هست وگرنه این دختر از دست می رفت. داره بقیه رو هم هوایی می کنه. چیز یاد دخترا میده.
این آیدای طفل معصومم از راه بدر میکنن. حالا اگه عرضشو داشتن دلم نمی سوخت ولی فقط در حد همین نظر بازیه این چند روزه است. میان اینجا نه درست عزاداری می کنن نه ثواب می برن بدتر گناهم می کنن.
نمیدونم والا... این جوونا از دست رفتن. حرمت این شبها رو هم دیگه نگه نمی دارن تروخدا ملت و ببین ببین دخترا با چه آرایشی میان بیرون انگار اومدن عروسی. حالا نخواستیم چادر سرشون کنن حداقل اون شالشونو بکشن جلوتر زشته به خدا عزاداریه مثلاً.
واه واه اون پسرا رو ببین موهاشونو جان من. اینا دیگه قراره چی بشن. شلوارشونم بالا نمیکشن که حداقل بگیم بزرگ شدن پشت لبشون هنوز سبز نشده میان دنبال دختر بازی.
این پسره ی بی ریخت و ببین این بار 4 رومه از وقتی اومدیم داره از جلومون رد میشه هی هم به این آیدا نخ میده این دفعه بیاد بره میزنم تو سرش موهاش خراب بشه سکته کنه ها نکبت و ...

بی توجه به حرفهای شراره که مثل پیرزنهای 90 ساله فقط نق می زد خیره شدم به مسیر رفتن آیدین.
هنوز تو بهت قیافه اش بودم. شاید تغییر چندانی نکرده بود اما برای منی که روزی 10 بار و شبی 100 بار صورتش تو ذهنم تداعی میشد حتی یه تار پریشون موهاشم به منزله ی تغییر محسوب میشد چه برسه به سرخی چشماش و گود رفتن پای چشمش و کمی کم شدن حجم بدنش.
شاید من جای جای بدنش و سانت نکرده باشم اما همه ی این تغییرات و حس کردم. حتی خستگی توی نیم نگاهشم حس کردم.
دل نگران از حالش با چشم حرکتش و دنبال کردم. شربتها رو پخش کرد و سینی خالی به دست یه جایی بین جمعیت گم شد.
هر چی دنبالش گشتم پیداش نکردم. حتی بین آدمهای توی هیئت که سینه می زدن هم نگاه کردم. نا امید از پیدا کردنش دوباره تکیه امو به دیوار دادم و خیره شدم به رو به روم که دیدم اونم درست مقابل من تکیه داده به دیوار اون سمت خیابون.
وقتی نگاهم روش نشست لبخند محو و خسته ای زد و یک بار چشمهاشو آروم بست و باز کرد. انگار تمام مدت نظاره گر این جستجوم بود.
با دیدنش و لبخند هر چند محوش دلم آروم تر شد. اما هر کاری می کردم نمیتونستم تغییراتش و نادیده بگیرم.
هیئت که به کنارمون رسید صدای نوحه ی مداح که بالا رفت چشمهای اونم بسته شد، سرش عقب رفت و چسبید به دیوار دستش بالا اومد و آروم آروم با ریتم نوحه و هیئت فرود اومد رو سینه اش.
حاضر بودم هر کاری بکنم تا بفهمم تو همون لحظه چی تو ذهنش میگذره.
اونقدر نگاش کردم تا کل جمعیت هیئت از جلومون کنار رفت تا اینکه صدا ها کم شد. آدم ها کم شدن و دوباره سقلمه ای فرود اومد تو پهلوم.
شراره: هوی آرام هیچ معلومه امشب چته؟ شدی مثل مه و ماتا. دختر از دست رفتیا.
نیم نگاهی بهش انداختم که بی توجه به من داشت به مهرانه هم غر میزد.
شراره: تو هم خفه کردی ماها رو انگار نه انگار که اومدی عزاداری یه سره نشستی زیر گوش این بچه ها حرف زدی. گوش مفت گیر آورده بودی؟
بی توجه به غرغرهای شراره که انگار تازه شروع شده بود رومو برگردوندم و حرکت کردم.
برخلاف موقع اومدن که کلی شور و شوق داشتیم الان بیشتر به یه لشگر شکست خورده شبیه بودیم. آیدا که تقریباً خواب بود و مینا دستشو گرفته بود که زمین نخوره.
دم در خونه من و السا از بچه ها خداحافظی کردیم. السا هم مدام خمیازه میکشید. میدونستم که این جور وقتها سرش نرسیده به بالش خوابه.
رفتم تو اتاقم و لباسهامو عوض کردم. دست و صورتمو شستم و مسواک زدم. برگشتم تو اتاق موهامو از شر گیره آزاد کردم و به دست و صورتم کرم زدم.
با این همه فکری که امشب در مورد حال آیدین کرده بودم حسابی خسته بودم و فقط دلم خواب می خواست اگر می تونستم داشته باشمش.
گوشیمو گرفتم و گذاشتم رو تخت و خودم از تخت بالا رفتم و ولو شدم تو جام.
خسته بودم اما خوابم نمیبرد. چشمام دوخته شده بود به سقف سفید بالای سرم که صدایی ازش نمیومد.
نمیدونم چقدر به سفیدی سقف نگاه کردم که صدای پیام گوشیم منو به خودم آورد.
گوشیمو از کنارم برداشتم و متن اس ام اس و باز کردم.
آیدین بود. نه سلامی نه حال و احوالی یه متن بود یه متن....
-: اگرچه جاي دل درياي خون در سينه دارم
ولي در عشق تو دريايي از دل کم مي آرم
اگرچه روبروئي مثل آئينه با من
ولي چشمام بسم نيست براي سير ديدن
نه يک دل نه هزار دل همه دلهاي عالم
همه دلها رو ميخوام که عاشق تو باشم
ميخوام تو رو ببينم
نه يک بار نه صد بار به تعداد نفسهام
براي ديدن تو نه يک چشم نه صد چشم همه چشما رو ميخوام
نفسم رفته بود و بر نمی گشت. مات مونده بودم به صفحه ی روشن گوشی و متنی که توش بود و قلبم... قلبم دیگه نمیزد. پیداش نمی کردم.
به جاش یه بغضی تو گلوم گیر کرد و چونه ای که بعد مدتها جمع شد و لرزید و نگاهی که گرم بود. خشک اما گرم و مملو از احساسی که سرشار شده بود و تو کل بدنم حسی بود که نمیتونستم توصیفش کنم اما به جرات می تونم بگم حاضر بودم همه ی عمرم و بدم تا هر روز این حس رو داشته باشم.
نخوابیدم...
1000 بار متن و خوندم....
جوابی نداشتم....
حتی مطمئن نبودم....
اما ....
نخوابیدم...
و باز هم هزاران بار متن و خوندم و لبخند زدم لبخند زدم عمیق و با کل احساساتی که این شعر بهم تزریق کرده بود.
شعری که برام لالایی شد برای همه ی شبهای بی خوابیم.....

هی آرام بلند شو. قرار نیست من همه ی گوشتا رو قلقلی کنم. اوی با تواما ببین مثل چی خوابیده.
غلتی تو جام زدم و خوابآلود گفتم: السا خرس خودتی. برو یکم کار کن. من دیروز اون همه باقالی پوست کندم. دقیقاً همون موقعی که شما داشتین 2 ساعت تو اتاق با پژمان جون صحبت می کردین.
السا: اون دیروز بود این امروزه پاشو دیگه.
محال بود السا ول کنه به زور چشمهام و باز کردم و کلمات زیبا رو تو دلم نگه داشتم و نثار هیکل قلمیش کردم و از جام بلند شدم.
نفهمیدم کی خوابم برد اما فکر نکنم بیشتر از 2 ساعت خواب بوده باشم. چشمهام از بیخوابی میسوخت. آب سرد سوزشش و کمتر کرد.
لباسهامو عوض کردم و رفتم تو هال پیش بقیه. ظاهراً غیر از شراره و ماها بقیه ی دخترا هنوز خواب بودن و اما خانمهای ساختمون همه تو خونه امون بودن یعنی بیشترشون و مطمئناً بقیه اشون تو حیاط مشغول کار بودن. آشهای مامان شراره حرف نداشت برای همینم مامانم این جور وقتها پختن آش و به عهده ی شهناز جون می گذاشت چون اون تو پختن آش با حجم زیاد حرفه ای بود.
یه سلام کلی به همه کردم و از هر گوشه ی خونه یه جواب گرفتم. دستهامو دوباره شستم و نشستم کنار شراره و السا که گوشتهای قیمه رو گرد کنم.
قیمه پختن کار فاطمه خانم بود ماها هم گوشتها رو درست می کردیم اونم با چه مکافاتی کلی گوشت چرخ کرده ی چسبنده که باید به زور به شکل کره های کوچک هم اندازه در میاوردیمشون و گاهی ساعتها طول میکشید و کمرت نزدیک به نصف شدن میرسید.
البته وقتی چند تا دست کار می کردن کمتر طول میکشید اگه کار می کردن.
السا: اَه خسته شدم پس این دخترا کجان کمرم درد گرفت. نابود شدم.
شرار ه چشم غره ای بهش رفت و گفت: دقیقا چه جوری نابود شدی؟ این کاسه رو میبنی تقریباً همه اشو من و آرام درست کردیم. اینو میبینی.
از توی کاسه بزرگ گوشتهای گرد شده، یه گلوله ی ناقص کج و کوله که اندازه اش از بقیه بزرگتر بود و در آورد و گرفت بالا و به السا نشون داد.
شراره: اینو و حدود بیستا گلوله ی ناقص دیگه. اینا کار توئه. مثلاً زودتر از آرام بیدار شدی اما همه اش از زیر کار در رفتی. یه بار گفتی برم آرام و صدا کنم رفتی 10 دقیقه بعدِ آرام اومدی. یه بار گفتی گوشیم زنگ میزنه حتماً پژمانه رفتی یه ربع بعد اومدی. یه بارم گفتی فکر کنم مامانت از تو حیاط صدات می کنه رفتی پایین نیم ساعت بعد اومدی. الانم نزدیک چهل دقیقه است به زور نگهت داشتیم که نری به هوای زنگ زدن به مینا و بقیه بچپی تو اتاق و تا آخر تموم شدن گوشتا در نیای. دختر چقدر تنبلی تو. دو روز دیگه خونه ی خودتم این جوری بخوای کار کنی شوهرت دو روزه طلاقت میده.
یهو نیش السا باز شد و ذوق زده با صدای تحلیل رفته از هیجانِ شاید تصور خونه ی خودش و شوهرش گفت: نه خوب... اون طلاقم نمیده که. خودش بلده کار کنه. من باید خانمی کنم.
صورت شراره به حالت چندش جمع شد یه نگاه به سر تا پای السا انداخت و پر حرص دست گوشتیشو بلند کرد و کوبوند رو سر السا و گفت: یعنی خاک بر سر تو و اون پژمان. حتماً اون بهت گفته بیای تو خونه ام فقط باید خانمی کنی.
دوباره نیش السا وسیع تر شد و شراره سری به طرفین تکون داد و نچ نچی کرد و گفت: من موندم مامانت چه جوری تو رو تا حالا توخونه نگه داشته. با این حال و روزی که دارین همین روزاست که خاک بر سری کنید..جمع کن برو اون رشته ها رو ببر پایین مامانت گلوش پاره شد بس که صدات کرد.
السا با دست سرشو مالوند اما مثل جت از جاش بلند شد و رفت تو آشپزخونه و رشته ها رو برداشت و رفت تو حیاط.
شراره دوباره سری تکون داد و گفت: تروخدا یه فکری به حال این کف کرده ها بکنید زودتر عروسیشونو بگیرید برن. حسرت به دل نمونن.
بی کلام سرمو انداختم پایین و جوابش و ندادم. یه غمی نشست تو دلم. اگه به من بود که یه سال پیش عروسیشونو می گرفتم همون موقع که پژمان همه رو واسطه می کرد تا زودتر ازدواج کنن. اما به من نبود و خود من یه سنگ بزرگ شده بودم سر راه این دوتا که نتونن به زندگیشون برسن و من واقعاً شرمنده اشون بودم.
شراره: آرام چی شده؟ از دیروز تا حالا انگار حالت خوش نیستا. کم حرف بودی الان کلاً لال شدی. چیزی شده. اتفاقی افتاده؟
نگاهی بهش انداختم پر استرس اما لبخندی زدم تا آروم بگیره.
من: نه من خوبم چیزی نشده. فقط حال و هوای محرم و تاسوا و عاشورا گرفته اتم.
لبخندی زد و گفت: چه عمقی شدی تو.
لبخند کم جونی بهش زدم و به حرفهاش در مورد بیمارستان گوش دادم. فقط گوش دادم بدون تمرکز. دل تو دلم نبود. هیجان داشتم. هم دلم می خواست برم تو اتاقم و رو تختم ولو بشم و از جام تکون نخورم هم دلم می خواست برم بیرون و تو حیاط بس بشینم تا آیدین از در ساختمون بیرون بیاد و بتونم ببینمش.
احساساتم متضاد بود و نمیتونستم تصمیم بگیرم چی کار باید بکنم.
از دیشب تا حالا دلم بشدت براش تنگ شده بود و از طرفی روم نمیشد باهاش رو به رو بشم و چشمم بیافته تو چشمهاش.
نمیدونم... خودمم گیج شده بودم.
بالاخره کار قلقلی کردن گوشتها تموم شد و دستهامونو شستیم و کاسه رو برداشتیم و از خونه اومدیم بیرون تا به بقیه ی خانمهای تو حیاط ملحق بشیم.
کلا فضای پختن این آش نذری و دوست داشتم اینکه همه دور هم جمع بشیمو خیلی دوست دارم. شاید زیاد حرف نزنم اما جَوش عالیه.
بعد یه ساعت مینا و آیدا خوابآلود اومدن پایین و یه ربع بعدشم مهرانه. مردا هم تا تموم شدن آش هیچ کدوم بیرون نیومدن....

یه چشمم به آش بود و یه چشمم به در ساختمون.
موقع هم زدن آش کلی فکر تو ذهنم بود اما نمی تونستم تمرکز کنم. همیشه این جور وقتها میگفتم خدایا کارم درست بشه درسم اوکی بشه و خانواده ام سلامت باشن اما این بار....
نگاهی به السا انداختم که سرش تو گوشیش بود. نگاهی به مامانم که موقع پختن آش اشکهای ریزی که از گوشه ی چشمش پایین میومد و پاک می کرد و نگاهی به دخترا. نگاهی به سونیا که یک ساعت قبل اومده بودن و با بچه ها بازی می کردن. نگاهی به افروز که با مرضیه خانم حرف می زد.
چشمهامو بستم و دعا کردم. برای سرو سامون گرفتن هر چه زودتر السا، برای آروم شدن دل مامانم از این همه نگرانی بچه هاش، برای سلامتی و خوشبختی افروز و خانواده اش و دخترا. برای سلامتی و عمر طولانی دادن به پدر و مادرم که همیشه و تا مدتها سایه اشون بالا سر ماها باشه.
برای اهل شدن آرمین، برای سلامت بدنیا اومدن بچه ی مرضیه خانم و ....
برای سالم و شاد بودن همیشگی آیدین.
این آخریو خیلی می خواستم واقعا از ته دلم آرزو کردم که همیشه دل شاد و آروم باشه همون جور که تونسته بود با حرفهاش و با کمکهای محسوس و نامحسوسش دل منو آروم کنه و یه جورایی منو با خودم آشتی بده.
آش و هم زدم و آرزو کردم و دعا کردم و فوت کردم، به امید اینکه خدا صدامو بشنوه و شاید یکیشونو مستجاب کنه.
پختن آش که تموم شد همه کاسه های یه بار مصرف و چیدن و مژگان خانم و شهناز جون کاسه ها رو پر آش کردن و دخترا روشونو با سیر داغ و نعنا داغ و قیمه تزیین کردن و حالا نوبت می رسید به اومدن پسرها و مردا که آش و ببرن بین در و همسایه و مردم پخش کنن.
از استرس و هیجان بدنم یخ کرده بود و دستهام میرفت که شروع به لرزش کنه. چشمم به در ساختمون خشک شده بود.
آرمین و شهرام از در بیرون اومدن. بابا و بابا حسین و بقیه ی مردا، پشت سرشونم مهدی.
هر چی چشم چشم کردم از آیدین و پژمان خبری نبود.
شراره: السا پژمان کجاست؟ پس چرا نیومد؟
السا همون جور که رو آش سیر داغ میریخت گفت: نمیدونم صبح با آیدین رفتن بیرون یه کاری براشون پیش اومده بود الاناست که برسه.
خیالم کمی راحت تر شد.
برای بابا و مردا آش ریختم و با سینی بردم سمتشون. موقع برگشت در حیاط باز شد و پژمان وارد شد. نفسم بند اومد به پشت سرش نگاه کردم اما فقط انتظار کشیدم چون کسی بعد اون وارد نشد و در پشت سرش نیمه بسته موند.
السا رفت سمت پژمان و آروم پچ پچ کردن و سریع از هم جدا شدن.
پژمان سلامی کلی گفت و سینی آماده ی آش و برداشت و رفت بیرون از خونه. موندم من و فکر اینکه آیدین کجا می تونه باشه.
هر چی منتظر موندم از آیدین خبری نشد دیگه نا امید شده بودم. با دخترا و خانمها مشغول تمیز کاری و جابه جا کردن آشهای مونده بودیم که در باز شد.
پشتم به در بود اما با شنیدن صدای ضعیف سلامی سریع برگشتم.
خودش بود بعد این همه انتظار بالاخره اومده بود اما چرا این جوری؟
رنگش پریده بود و لبهاش رنگ خاصی نداشت. صورتش خسته بود و موهاش با وجود تلاش زیادی که برای مرتب کردنشون کرده بود پریشون رو پیشونیش ریخته بود.
بدون اینکه نگاهی بهم بکنه رفت سمت آلاچیق. مژگان خانم رفت سمتش و کمی با هم حرف زدن و مژگان خانم از همون جا داد زد.
-: آیدا یه کاسه آش بیار برای داداشت.
آیدا دستش تو ظرفهای کثیف بود خواست به زور بلند بشه که گفتم: تو بشین من میبرم. یه کاسه آماده اینجا هست.
کاسه ی آش و همراه قاشق برداشتم و به سمت آلاچیق رفتم. مژگان خانم حرفش تموم شد و برگشت و رفت پیش بقیه ی خانمها.
هنوز استرس داشتم، خجالت می کشیدم دلهره داشتم اما نمی تونستم دست از نگاه کردن بهش بردارم.
رسیدم بهش. کاسه آش و به سمتش گرفتم. بدون اینکه سرشو بلند کنه یه نفسی کشید کاسه رو از دستم گرفت، قاشق رو هم، زیر لبی تشکری رسمی کرد و هیچ....
نه کلامی و نه نگاهی...
قلبم فشرده شد و دلم پیچید...
با شونه هایی افتاده زیر لب "خواهش میکنم" کم جونی گفتم و راه رفته رو برگشتم.
نشستم سر جام و از تو ظرف بزرگ آش ملاقه ملاقه آشها رو خالی کردم تو دیگهای کوچیکتر.
یه دستم به ملاقه بود یه دستم به دیگ، یه چشمم به آش بود و یه چشمم به آیدین.
نمیدونم چقدر تو اون حالت بودم، چند بار قاشق بالا رفته ی پر آش آیدین و دیدم و پایین اومدن قاشق خالی و نظاره کردم اما با حرف شراره به خودم اومدم.
-: خوردی پسره رو زشته دختر الان همسایه ها میبینن پشت سرت حرف میزننا. سرت و بنداز پایین به کارت برس. هیچ معلومه از دیشب چته؟
به خودم اومدم سرمو پایین انداختم و بی حرف به کارم مشغول شدم.
آیدین آشش و خورد. کاسه اش و انداخت تو سطل بزرگ آشغال توی حیاط، قاشق و برد پیش دخترا که ظرفها رو میشستن و موقع عبور از کنارم دوباره یه تشکر آرومی گفت و رفت.
و من موندم تو بهت و حیرت و رویای یه شب سیاه با یه شعر سفید و نورانی که نور و گرماش تا ته قلبم و روشن و گرم کرد و امروز سردی فرستنده اش روز آفتابیمو سرد و یخبندون کرد.
و من موندم با هزاران فکر که هیچ کدوم جوابی نداشت.

دستهامو تو جیب پالتوم فرو برده و به زمین خیره شده بودم و سلانه سلانه به سمت خونه میرفتم. هوا سرد شده بود مثل دل من که یخ بسته بود مثل مغزم که فریز شده بود.
این چند وقته خیلی درگیر بودم درگیر احساسم با خودم درگیر آیدین درگیر رفتارهاش حرفهاش حرکاتش و بی خبری. و ندونستن حس درست عذابم می داد.
دقیقاً همون چیزی که ازش بدم میومد سرم اومده بود. یه عمر از هر چی محبت بود دوری کرده بودم که تو این شرایط قرار نگیرم بین خواستن و نخواستن بین خواسته شدن و پس زدن و بین دونستن و ندونستن حس طرف.
اما الان دقیقاً وسط ماجرا بودم و نامطمئن از اینکه اصلاً از اول ماجرایی بوده یا نه؟
آیدین نیست، بی خبرم ازش، نمیدونم خوبه یا نه؟ نمیدونم چی کار می کنه، حتی گذری هم نتونستم ببینمش یا حتی تلفنی. خیلی سعی کردم خودمو راضی کنم که بهش زنگ بزنم اما نتونستم. روم نشد، بعد اون شب و اون پیام و بعدش....
بی محلی و سکوتش.....
واقعاً اینها رو به چی باید معنی کنم؟
خسته دستی به پیشونیم کشیدم و دستمو تو کیف کج رو شونه ام فرو کردم تا دنبال کلید بگردم.
بعد کمی گشتن کلید و از بین خرت و پرتای ته کیفم پیدا کردم و درش آوردم.
سرمو بلند کردم و با دیدن آیدین که جلوی در خونه کنار یه ماشینی ایستاده و کمی خم شده روی شیشه ی سمت راننده و مشغول حرف زدن با پسری بود که پشت فرمون بود قدمهام سست شد.
گامهام کوچیک شد و سرعتم کم.
خیره موندم به نیمرخش و بعد یه هفته یه دل سیر نگاش کردم.
صدای خنده اش دلمو لرزوند و گوشه های لبم ناخودآگاه بالا رفت. نگاهم رو کل هیکلش چرخید و باز هم رو نیمرخش ثابت شد.
تا من برسم به خونه اونم حرفش با پسر ماشین سوار تموم شد و تکیه اشو از ماشین گرفت و دستی تکون داد و ماشین هم دور زد و رفت.
وقتی چرخیده بود تا ماشین و با چشم بدرقه کنه نگاهش بهم افتاد. هول سرمو انداختم پایین و با دسته کلیدم مشغول شدم و زیر لبی سلامی هول تر گفتم.
آیدین: سلام...
بی اختیار سرم بالا اومد ناباور از شنیدن سلامی به شدت جدی و خشک دوباره خیره شدم بهش.
دستهاش و تو جیب شلوارش فرو کرده بود. نگاه کوتاهی به بهتم انداخت و به سمت در چرخید.
به خودم اومدم اگه حرف نمیزدم خفه میشدم. این چند وقت همش تو آب بودم و در حال مرگ. باید می گفتم.
با چند قدم سریع رسیدم بهش و با صدای بلند و رسایی دوباره سلام کردم و گفتم: سلام .. خوبی؟
گامهاش متوقف شد. سرش کج شد و یه نگاه کج بهم انداخت و با همون لحن قبلی گفت: ممنونم خوبم.
دوباره بی تفاوت برگشت که بره.
بی اختیار و با عجله دستم بالا اومد و بازوشو که در حال چرخش بود گرفتم.
اونقدر ناگهانی که هنوز خودم نفهمیده بودم چی کار کردم.
فقط تند گفتم: تو چته؟ چی شده؟ چرا این جوری شدی؟
قبل اینکه برگرده سرشو کج کرد و خیره شد به بازوش ولی من بی توجه تر از اون بودم که حواسم باشه دستمو بکشم عقب.
بعد یه نگاه و مکث نسبتاً طولانی برگشت سمتم. دستم هنوز رو بازوش بود.
چشم دوخت تو چشمام و گفت: چیزی نشده، منم رفتار خاصی ندارم، نمیفهمم منظورت چیه؟
دهنم باز موند.
من: واقعاً نمیفهمی؟
با نگاه خیره ای سری به طرفین تکون داد.
بی خیال رفتارش شدم. نگران حالش بودم و اون مهم تر بود. امروز از بار قبل هم خسته تر و رنگپریده تر به نظر میومد.
نگران گفتم: تو حالت خوب نیست؟ چند وقته خسته ای، رنگ پریده ای... نمیفهمم چته اما میدونم خوب نیستی. نمی خوای بگی چی شده؟
ابرویی بالا انداخت و با ریز لبخندی گفت: جداً این همه چیز تو من بود و خودم خبر نداشتم؟ تا جایی که من میدونم نه اتفاقی افتاده و نه من حالم بده. اتفاقاً خیلی هم سر حالم و از همیشه بهترم و طوریمم نیست. رفتارمم عجیب نشده. اگه می خواستی اینو بگی.
لبش و کج کرد و دوباره نگاهی به بازوش انداخت و گفت: در ضمن .. نمیدونم چرا باید بهت توضیح بدم که حالم خوبه یا نه... اونم اینجا...
بهت زده گفتم: نباید بدونم؟
لبهاشو به سمت پایین کج کرد و سری تکون داد و گفت: فکر نکنم نیاز باشه.
تنم لرزید. بدنم سست شد یه چیزی چنگ زد به گلوم. جدای از احساسی که بهش داشتم مگه این خود اون نبود که میگفت وقتی بی خبر باشه نگران میشه. مگه اون نبود که همیشه زنگ میزد تا اگه شده یه حال و احوال ساده بکنه؟ پس این حرفش یعنی چی؟
یعنی من هیچ حقی ندارم که بدونم حالش خوبه یا نه؟ که نگرانش بشم؟
با طومأنینه و شمرده گفتم: فکر می کردم باید بدونم، فکر می کردم اشکالی نداره که بپرسم یا نگرانت بشم، یا..
آیدین: چرا؟
دهن بازم بسته شد صورتم جمع شد. این پسر چش بود؟
چشمهامو رو هم فشار دادم و دست آزادمو مشت کردم تا آروم بشم. بی خیال حالش، بی خیال نگرانیم، بی خیال همه چیز.
نفس عمیقی کشیدم و سخت گفتم: اون شب... شب تاسوآ ... بهم پیام دادی.... ( به زور آب دهنم و قورت دادم) یه شعر بود...
ابروهاشو تو هم برد و متفکر چشمهاشو ریز کرد. داشت فکر می کرد، می خواست به خاطر بیاره.
هر حرکتش مثل دستگاه آب میوه گیری قدیمی خونه ی عزیز بود که باهاش نارنج آب میگرفتن منتها این بار به جای نارنج دل منو توش فشار می دادن.
ابرو تو هم کردنش... یه فشار.
چشم ریز کردنش... یه فشار.
تمرکز کردنش.... یه فشار.
سعی تو به خاطر آوردنش... یه فشار.
بعد مکثی طولانی یهو انگار به خاطر آورده باشه، یه لبخند ریز زد و گفت: آهان اون شعره رو میگی؟ یه آهنگ بود، داشتم گوش می دادمش به نظرم قشنگ بود، همین جوری نوشتمش. چون قشنگ بود برات فرستادم. خوشت اومد؟
و این حرفش... آخرین فشار بود....
قلبم کامل مچاله شد، خونهاش ازش بیرون جهید و قلبم خالی و بی جون و بی حرکت منجمد شد.
دستم رو بازوش شُل شد و کم کم سُر خورد و افتاد پایین.
آیدن نگاهی به دستم و نگاهی به صورت رنگ پریده ام کرد. یه نگاه عمیق. انگار با این نگاه یه چیزیو فهمیده باشه.
دهنش باز موند و چشمهاش گشاد شد. لبش به یه لبخند باز شد. لبخندی که تو اون لحظه به نظرم خیلی زشت بود.
آیدین: هی هی دختر... ببینم .. نگو که تو اون شعر و جدی گرفتی؟ نکنه... نکنه فکر کردی....
گلوم فشرده شد اما به طور ناخودآگاه اخمهام کشیده شد تو هم. با صدایی سرد و جدی گفتم: نه...
کلامش قطع شد و مستقیم بهم نگاه کرد.
من: نه من فکری در مورد اون شعر نکردم. فقط نگران حالت بودم. ببخشید که وقتت و گرفتم. با اجازه.
دستهامو تو جیبهام فرو بردم و زودتر از آیدین از کنارش رد شدم و از در نیمه باز گذشتم و وارد خونه شدم.
با قدمهای محکم و پر صلابت قدم برداشتم و خودمو به خونه رسوندم. کلید انداختم و در و باز کردم و کیفمو از رو شونه ام برداشتم. یه سلام بلند به هر کی که تو خونه بود کردم و مستقیم رفتم تو اتاقم.
وارد شدم و در و بستم و تکیه دادم به در.
حالا من.... تو یه اتاق خالی تنها بودم.
کیفم از دستم رها شد و با صدا روی زمین افتاد، پاهام سست شدن، خم شدن و تکیه به در سُر خوردم و همون جا پشت در نشستم.
زانوهام خم شد تو شکمم. دستهام کنار بدنم مشت شد و اخمهام غلیظ تر از همیشه رفتن تو هم.
گلوم فشرده بود، قلبم مچاله بود، چونه ام می لرزید و من ثابت و ساکن خیره شده بودم به دیوار رو به روم و لحظه به لحظه ی اون شب و حسی که موقع دریافت پیام و خوندن شعر و بعد از اونو داشتم و به خاطر آوردم و متنفر شدم.
متنفر شدم از خودم از ذهنم و از احساسی که افسار گسیخته برای خودش رم کرد و هر جایی خواست رفت و متنفر از عقلی که سر بزنگاه رفت تعطیلات و منو تو این شرایط تنها گذاشت.
و باز هم متنفر شدم از خودم و اخم کردم و نفسم تنگ شد و دستهام مشت شد و خیره موندم به روبه رو و یاد آورد شدم، که من ... آرام... بدون احساس... مثل سنگ سخت و مثل یخ سردم...
و باز متنفر شدم از گرمی دلی که مچاله شده بود و داغی خونی که حتی با یادآوری اسمش تو رگهام جریان پیدا می کرد و شیرینی احساسی که شاید برای چند روز، چند ساعت، چند دقیقه، چند نفس حس کردم و.....
و باز متنفر شدم و خیره موندم و چشمهایی که خشک خشک بود مثل دل من... خشک... سرد.... خالی....



ادامه دارد...

نظر یادتون نره!!