رمان بمون کنارم (جلد دوم )قسمت5
- لیاقت تو هرزه ای نبود عزیزم ...تو لیاقتت پاکی وجوون مردی بود که الان بدست آوردی...
ارمیا که نسبت به بوسیدن شمیم حریص شده بود همان طور که سرتاپای اورا بوسه باران می کرد گفت :
- ای جووونم....کم مزه بریز...دیوونم می کنی با این حرفات...
- شمیم من نخوندم !
شمیم همان طور که سرش روی جزوش بود بی خیال گفت :
- جهنم ! می خواستی یه شبو ازبغلی احسان بگذری بخونی که حالا کاسه چه کنم چه کنم دستت نگیری !
- آخی ...یعنی تو دیشب بغلی شوهرت برات ورود ممنوع بود دیگه ؟!
شمیم شانه ای بالا انداخت وگفت :
- من دیروز یه ریز داشتم می خوندم مث تونیستم که فقط بلا ازجونم بریزه !
المیرا با اخم زیرلب گفت :
- بروبابا توهم ..
وسرش راداخل جزوه نهج البلاغه فرو برد...هرچند جزوه اش ازپنجاه صفحه دست نویس رد کرده بود...هرچند همه حفظی بود وموردی ...اما خب عمومی بودومی توانست با توجه به تقلب هایی که ازبقیه بچه ها می گرفت نمره قبولی را پاس کند... نمی دانست ارمیا با شمیم چطور کارمی کند ...ازچهارپنج امتخانی که تابه حال داده بودند شمیم همه اش را یا خوب داده بود یا می گفت :بدنبود!.. مطمئن بود همه ی این درس خواندن های شمیم زیر سر ارمیاست ! اوبود که همیشه با شمیم درهردرسی که می توانست کارمی کرد وساعت ها حتی وقتش را به پای او می گذاشت ...بالاخره مقداری ازدرس هاراخودارمیا دردانشگاه پاس کرده بود ...صدای شمیم همان موقع آمدکه:
- خدابه خیرکنه...
المیرا سرش را بالا کرد ...ملیسا دوان دوان به سمتشان می آمد...شمیم گفت :
- بازمی خواد بیاد بعد امتحان گیر بده که خونه ماباشه !
- بابا خب یه بارکه درست جوابشو یه نه کامل بدی دیگه انقد پررو بازی درنمیاره
شمیم پوزخند زدوگفت :
- والله این ملیسایی که من می بینم کارش ازنه که هیچی، ازکتکم گذشته هرچی بازبون بی زبونی ام ردش کنم آخرش چمبره می زنه توخونه ما! فقط منتظرم ننه باباش زود پاشن ازاین شمال گوربه گوری بیان که راحت شم !یه هفته اس روانیم کرده دیگه...
المیرا گفت :
- خدارو صدهزارمرتبه شكرکه خونشون ازما خیلی دوره وبهونه خونه مارو نمی گیره دیگه...
- صبرداشته باش...شب درازه ...!
ملیسا بالاخره رسید :
- سلام سلام ...
هردو جواب ملیسارا درحالی که نفس نفس می زد دادند و او گفت :
- خوندین ؟!
شمیم چیزی نگفت والمیرا گفت :
- هیچی حالیم نیس...الهی خودم با چارچرخ ماشینم برم رو شاهدی...اینا جزوس یا شاهنامه فردوسی ؟!!! لامصب بسکه سخته مخم هنگ کرده به خدا...
شمیم با خنده گفت :
- کم حرف بزن المیرا...همین انرژی که به فحش دادن به کارمی بری اگه برا درس خوندن به کارببری دوتا سوالو بیشتر می تونی جواب بدی !
ملیسا گفت :
- راس می گه خب بدبخت ! من دو روزه شب تاصبح دارم خرمی زنم ولی الان هیچی یادم نیس...خیلی زیاده ...
شمیم به سمت سالن امتحانات حرکت کرد وگفت :
- حالا بیاین بریم وسایلامونو بذاریم الان درو بازمی کنن ...
هرسه به طرف کمدهای وسایل هایشان که نزدیک در ورودی امتحانات بود رفتند والمیرا وملیسا هنوز هم غرمی زدند....
تایکی دوساعت بعدهم هرسه امتحانشان را دادند وشمیم آخرازآن دوبیرون آمد ..المیرا با اخم ودست به سینه روبروی در سالن ایستاده بود :
- می خواستی هنوزم بشینی به خدا...آخرکارکه به همه شام وناهارمی دن !
ملیسا پقی زد زیر خنده وگفت :
- بیچاره لَغَتم بهش ندادن !
شمیم بی خیال شروع به پوشیدن چادرش کرد وگفت :
- شماهاخفه ...من همه ی امتحانامو تاآخروقت می شینم ...!
المیرا پشت چشمی نازک کرد وگفت :
- انقد بشین که زیرپات چمن سبزشه ....حلوا که خیرات نمی کنن.سوخیم تو آفتاب !
شمیم شانه ای بالا انداخت :
- می خواستین منتظرواینستین ...مگه من گفتم ؟!
ملیسا دستش را به دهانش گرفت وبا حیرت گفت :
- هــــــِـــ...المیرا...ببین ...ببین چی مگه !نمک نشناش...
المیرا بی توجه شروع به قدم زدن کرد وگفت :
- جهنم ..ازحالا به بعد خودش تنها تواین گرما جون بکنه بیاد ...بچم افتاد که افتاد به من چه ؟!
شمیم وملیسا هم به دنبالش راه می رفتن ..شمیم نزدیک گوش ملیسا گفت :
- بدجور قاتیه ها! امتحانشو گند زده ؟!
- آره فک کنم گفت تشریحی هارو بلد نبوده...
شمیم نگاهی به المیرا که جلویش بود کرد وگفت :
- الان ازدست من عصبانیه ...تنهاش بذارم بهتره..توبرو پیشش...
ملیسا قدمهایش را تند تربرداشت وبه سمت المیرا رفت وبا اوهم قدم شد...شمیم هم آرام آرام قدم برمی داشت تا آنها بروند ...با این وضعیتی که می دید برگشتن با المیرا را صلاح نمی دانست ...گوشی اش را بیرون آورد وبه ارمیا پیامک داد...ارمیا هم بلافاصله جواب داد که می آید...گوشه ای زیر درخت ایستاد دوروبرش را کمی نگاه کرد...اوه اوه کریمی هم که کناردرخروجی ایستاده بود...پشتش را به کرد وجوری ایستاد که هیچ کدام همدیگررانبینند...
خداراشکرکرد که المیرا انقدر بهم ریخته بودکه کریمی را نبیند وگرنه بازهم سروصداهایش شروع می شد! ملیسا والمیرا که اصلا حواسشان نبود ازدانشگاه خارج شدند...تااین که درپارکینک نزدیک ماشین تازه نبود شمیم را احساس کردند ...المیرا با تعجب با چشمانش کمی دنبال شمیم گشت وبعد روبه ملیساگفت :
- پس شمیم کو؟!
- مگه پشت سرمون نبود؟!تا الان که همراهمون می اومد...
المیرا با حرص وصدایی گفت :
- دنبالمون می اومد؟! یعنی تویه نگاه پشت سرت نکردی ببینی کجا رفت ؟!
- اوم...خب...خب خودش گفت من همراه تو باشم خودش میاد...
- مرض وخودش میاد! بی شعورفکروضعشونکردی تو؟! کی زن پنج ماهه رو ول می کنه آدم عادی رو می چسبه ؟!
- ای بابا..به من چه خب؟! خودت ول کردیش به امون خدا..من که مسئول بچه اون نیستم ...اصلا می خواست مرخصی بگیره بااین شکمش دانشگاه نیاد!
- خیلی نامردی ملیسا...خیلی...وایسا همین جا برم دنبالش...
وراه افتاد تا به دنبالش برود...ملیسا هم که نمی توانست بایستد به دنبال المیرا روان شد...در راه المیرا فکر می کرد..شمیم هم خوب ازدست ملیسای سه پیچ فرار کرد...این باردیگرملیسا نمی توانست بهانه تنهایی ودرس خواندن را بیاورد وبه خانه ارمیا برود...اما بدبختی این بود که احتمالا این بار دیگر ملیسا خودش را درخانه احسان جا می کرد....!
ارمیا نزدیک دردانشگاه به شمیم تک زنگ زد وشمیم راه افتاد که بیرون برود...سرش رامثل همیشه زیر انداخته بود ومی رفت که......
- سلام ...
سرش رابالا کرد...دهانش بازماند...دفعه اول بود...بعد ازدوسال دفعه اول بود که امید به او سلام می داد...!چادرش را کمی روی شانه اش جابه جا کرد وزیر لب گفت :
- سلام ...
شاید خودش هم جواب سلامش را نشنید...فوری وفوری ترقدم برداشت...چیزهایی دوروبرش رقم میخورد که متعجبش می کرد...حالا که روژان دوماه بعد ازآن حادثه خانه المیرا وسیلس خوردنش توسط ارمیا دست ازسرشان برداشته بود ..امید کریمی وارد بازی شده بود... نمی فهمید دوروبرش چه خبراست ...!
خودش را به بی توجهی زد...باید نسبت به همه چیز بی توجه می شدوگرنه بچه ای سالم برایش نمی ماند.
به سمت ماشین ارمیا رفت و بدون هیچ فکر دیگری سوار شد ....
ازآن ور المیرا وارد دانشگاه شد ...با دلشوره ای وصف ناپذیر ایستاد و دور وبرش را خوب دید زد ...ملیسا گفت :
- شاید داخل ساختمونه ...
المیرا با خشم برگشت وروبه ملیسا گفت :
- داخل ساختمون بره که چی؟! نه کسی توساختمون اصلیه نه تو سالن امتحانات راش می دن !
وزیر لب غر زد:
- اگه ارمیا بفهمه دودستی خفم می کنه ...
ملیسا بازهم گفت :
- بابا حالا دختر بچه که نیس گم شده باشه ...زیادی شلوغش می کنی تو....
المیرا یک هوداد زد :
- خفه شو ملیسا...
- سلام ..
المیرا ساکت شد و با ملیسا سرشان را به سمت طرف مقابل چرخاندند..امید با احترامی خاص گفت :
- راستش من الان نیم ساعته منتظر سرویس اینجا ایستادم ...دیدم شما وخانوم ...
مکثی کرد وبه المیرا نیم نگاهی انداخت ...انگار هنوز هم با نام بردن شمیم ازنگاه های او می ترسید...باکمی مکث او ونگاه کنجکاو المیرا ادامه داد:
- خانوم خرسند انگار دنبال هم می گردید...گفتم بهتون بگم ایشون با شوهرشون رفتن...
المیرا باشنیدن این حرف نفسش را بلند بیرون دادوبا نگاهی مشکوک گفت :
- شما مطمئنین ؟
امید لبخندی زد وگفت :
- به چشمای خودم اعتماد دارم ...
ملیسا فوری وبا کمی مِن مِن گفت :
- دیدی...هـِ ...دیدی گُ..گفتم چیزی نشده المیرا...
المیرا با همان نگاه قبل روبه امیدسری تکان داد وگفت :
- خیلی خب ...ممنون اطلاع دادین ...
- وظیفه بود...با اجازه ...
ورفت ...المیرا با نگاهش امید را می پایید ودنبال می کرد...چند ثانیه ای همان طور نگاهش را به دنبال او فرستاد تااین که ملیسا خسته شد وگفت :
- المیرا...
المیرا نگاهش را به او دوخت:
- هوم ...
- بسه دیگه...بیا...بیا بریم ...
المیرا چشمانش روی او ریز کرد :
- چرا تو همچین شدی ؟!
ملیسا چشمانش درشت شد وصاف ایستاد..دستی به سروصورتش کشید وگفت:
- چی شدم مگه ؟!
المیرا پوزخند زد :
- یعنی انقد ازم ترسیدی ؟! رنگت عین گچ سفید شده !
ملیسا با اخم گفت :
- نخیرم...من هیچیم نشده ...
المیرا دستش راجلو برد وبا لمس دستان یخ کرده ملیسا خنده بلندش را برهواداد وگفت :
- جون عمت ...!
ارمیا آخرین قاشق غذا را دردهان گذاشت وبرای خود یک لیوان آب ریخت...آن را چند دقیقه بعد یک سره بالا رفت وبعد ازگذاشتن لیوان روی میزهمان طور به شمیم خیره مانده بود...شمیم که چند لحظه ای سنگینی نگاه اورا روی خود می دید سرش را بالا کرد وبه او نگاه کرد...با تعجب گفت :
- چیزی شده؟!
ارمیا فقط لبخند زد...شمیم گفت :
- پس حتما چیزی شده !
ارمیا گفت :
- امروز شریه مزاحم ازتوخونمون کم شده !
- منظورت ملیسائه ؟!
ارمیا گفت :
- دیگه خودم می خواستم این آخریا بیام با لگد بندازمش بیرون...ننه باباش برگشتن ؟!
شمیم خندید وگفت :
- نه ...امروز احتمالا مهمون المیراس...
- چطور؟!
- یه کم من دیرتر از اونا ازسالن اومدم بیرون ملیسا با المیرا رفته بود...
ارمیا ابرویی بالا انداخت وگفت :
- آهان...چندتا امتحان دیگه دارین ؟!
- می خوای برام جایزه بخری ؟!
ارمیا با عشق گفت :
- تو جون منو بخواه عزیزم ....
شمیم با مرموزی گفت :
- البته کیه که بده ؟!!!
ارمیا لبخند زد :
- اِاِ ...نشدا...
شمیم لیوان دوغی برای خود ریخت وگفت :
- خودت اون موقع ها می گفتی !
- اون موقع اون موقع بود والان الان !
شمیم چیزی نگفت ولیوانش را سرکشید...ارمیا گفت :
- می خوام برا بعد ازمتحاناتت یه برنامه خوب بریزم ...باید ماه های آخرتو کلی به خودت برسی ...
- منظورت همون شیراز رفتنمونه دیگه ؟!
ارمیا سری تکان داد وگفت :
- اونم به اضافه همه برنامه ها...
- اووووووو...مگه چیکارمی خوای بکنی ؟!
ارمیا ابرویی بالا انداخت :
- باشه سوپرایز...
شمیم می خواست بازهم از ارمیا سوال کند که صدای تلفن بلند شد..
ارمیا زودتر ازجایش بلند شد وگفت :
- من برمی دارم
وبه طرف تلفن رفت وشمیم مشغول غذا خوردنش شد..صدای خنده هاو حرف زدن های شادو بلند ارمیا باعث شد که شمیم کنجکاو شود که پشت تلفن چه کسی است...ودرست بلافاصله که شمیم قصد رفتن به بیرون را داشت ارمیا صدایش زد:
- شمیم جان ...تلفن ..
شمیم بیرون رفت وباچشم وابرو پرسید که کیست ؟!
ارمیا آرام گفت :
- المیرا...
شمیم سری تکان داد وگوشی را گرفت ...المیرا هرچند که کلی حرف بار زن برادرش کرده بود وکمی هم عصبانی شده بود اما هیچ گاه راضی به آسیب دیدن او نبود...شمیم هم می دانست که المیرا برایش جان می دهد وبه همین دلیل بود که هیچ وقت قهرهایشان حتی ازهمان اول هم کاری نبود! المیرا کمی که منت کشی شمیم را کرد وهی قربان صدقه اش رفت ..قضیه ی صبح وترسیدن خودش را به اضافه کریمی را هم تعریف کرد ...هم چنین درآخر به شمیم خبر داد که ملیسا گفته که عصررا قصد دارد با المیرا برای درس خواندن به خانه ی شمیم بیاید...شمیم هرچند بازهم دلگیر شد ونتوانست چیزی بگوید اما برای خاطرخواهرشوهرش هم که شده بود ابراز خوشحالی کرد...که بازهم المیرا باور نکرد!
صدای زنگ اف اف پشت سرهم زده می شد ونشان ازعجله افراد پشت درمی داد... شمیم با غرغر کردن زیرلب گفت :
- خدایا به امید تو..باز این اومد اینجا...
در را برایشان بازکرد وبه داخل آشپزخانه رفت ...المیرا وملیسابا خنده وشادی وارد خانه شدند...اولین صدا صدای ملیسابود که بلند گفت :
- سلام سلام ...صابخونه..مهمون نمی خواین ؟!
المیرا پوزخندی زد وروبه ملیسا گفت :
- صابخونه باشه یانباشه تواز درو دیوار می ریزی به جون خونه مردم !
ملیسا جیغی کشید وبا کیفش یک ضربه برروی سر المیرا فرود آورد...شمیم ازآشپزخانه بیرون آمد وبا لبخندی آرام روبه آن دو گفت :
- دیوارا داره می لرزه شما می دونین ازچیه ؟!
المیرا فوری دستش را روی ملیسا دراز کرد وگفت :
- این این بود جیغ زد...
ملیسا بازهم جیغ کشید وگفت :
- دروغ می گه خودش وقتی ازپله ها می اومد بالا انگار با پاشنه هاش یه کلنگم می زد روپله ها ومی اومدبالا...راه پله که نذاشت براتون ...همشو تمبوند!
شمیم ریز ریز خندید وقبل ازاینکه بحث وجدلی بین آن پیش بیاید آن را دعوت به نشستن کرد...کمی باهم حرف زدند ودرواقع بیستر مسخره بازی های المیرا را تماشاکردند...شمیم میوه ، چای ،شربت ، ژله وشیرینی رابرایشان می آورد وآنها می خوردند ...یا حرف می زدند یا درسروکله هم !به حساب خودشان هم برای درس خواندن واشکال برطرف کردن آمده بودند...فقط جلویشان یک کتابی باز بود...آنهم برای اثبات حرفشان ...وگرنه درس کجا وآنها کجا....!ملسا فقط بادوربین فیلم برداری که آورده بود ورمی رفت ...ویا فیلم می گرفت ویا عکس...المیرا هم که خدا ساخته بودش برای عکس گرفتن ...خدای شکلک بود ومسخره بازی های جلوی دوربین ملیسا!
هرچقدر هم شمیم اصرار می کرد که درسشان را درست بخوانند تا اشکال هایشان را برطرف کنند آنها ده دقیقه حرف گوش می دادند ودرس می خواندند ویک ساعت می خندیدند ومسخره بازی درمی آوردند...شمیم باخود فکرمی کرد جای ارمیا خالیست ...اگر اوبود! مسلما گوش المیرا را که اول ازهمه می پیچاند وزهرچشمی هم که ازملیسا می گرفت باعث می شد آنها مثل آدم درسشان را تاآخر بخوانند ..حیف ...حیف که ارمیا چند ساعت زودترازآنها به شرکت رفته بود...!
ساعت ازهفت عصرگذشته بودکه خمیازه ها بلند شد وهرسه خسته وبی رمق روی تخت ونفره شمیم وارمیا دراز کشیده بودند...شمیم خیلی زودتر ازآن دو خوابش برد چون به دلیل درس خواندن وکارکردن باتوجه به سنگینی وزنش بیشترخسته بود ...ملیسا زودترخودش را کنار شمیم پرت کرد وبا گلوله کردن خود درکمر شمیم قصد خواب را کرد که همان موقع ضربه ای برپشتش خورد...اوفی کرد وبه پشت سرش نگاه کرد...روبه المیرا که کنارش خوابیده بودگفت :
- دست قلم شه ! چته ؟!
- بیا کناریه وقت توخواب می ندازیش پایین ...
- بروبابا مگه من مث توام تو خواب الا کلنگ بازی کنم...!
- ملیسا وای به حالت...وای به حالت یه دست وپا بندازی...ارمیا خون خودشو بچشو ازتو حلقومت می کشه بیرون.
ملیسا چشمانش را درشت کرد وگفت :
- اوهههههههه ...چه خبره بابا؟ اصلا من غلط کردم دست زدم بهش...رو زمین بخوابم که بهتره...لااقل یه چیزیش شد یقه من بدبختو خفت نکنین!
وبالشش را برداشت وروی زمین کنار تخت خوابید...اما تا خوابش ببرد کلی با خود غرغر کرد و بدوبیراه نثار المیرا!!!
ساعت از هشت شب گذشته بود ...ارمیا وارد خانه شد و بازهم با مهمانان همیشگی اش روبرو شد ...ملیسا والمیرا وشمیم خیلی سریع جلوی پای ارمیا ایستادند وبه ترتیب سلام کردند ...ارمیا جوابشان را با خنده داد وشمیم برای کمک به ارمیا جلو رفت ...کتش را گرفت و وآویز کرد...وبعد هم کیف ارمیا را به اتاق برد ...ارمیا همانطور که آستین های لباسش را بالا می زد روبه المیرا وملیسا که هنوز ایستاده بودند گفت :
- شما نمی خواین بشینین ؟!
المیرا نگاهی به خودش وملیسا کرد و فوری نشست ...بعد از اوهم ملیسا...
المیرا گفت :
- از بس خر زدیم دیگه مخم، نشسته وایستاده و خوابیده رو تشخیص نمی ده به خدا!
ارمیا خنده ی آرامی کرد وملیسا با ببخشیدی روبه ارمیا نشست ...ارمیا گفت :
- ببینم شما مطمئنین درس خوندین ؟!
المیرا گفت :
- پ نه پ اومدیم درس خوردیم !
ارمیا با اشاره ای مسخره کننده بر روی میز که پر از پوست پفک وچیپس ولواشک و... بود گفت :
- کاملا معلومه داشتین درمورد کشف هسته ی اتم نمونه برداری می کردین !
وبدون اینکه حرفی بزند وارد دستشویی شد...شمیم از اتاق بیرون آمد که المیرا با اضطراب گفت:
- شمیم بدبخت شدیم ؟!
- چرا؟!
- ارمیا سرووضع اینجارو دیده می گه شما درس نخوندین ! احتمالا می خواد بیاد کارمونو بسازه !
شمیم با جدیت خودش را به فکرکردن زد ...وبعد ازمکثی گفت :
- اینجوری که نمیشه !
- چه جوری؟!
- خب نمیشه که ارمیا سه تامونو همراه هم یعنی ؟!!!!!!
المیرا نگاهی نامفهوم به ملیسا کرد ...انگارملیسا داشت ازخنده روی زمین وا می رفت ...مکثی کرد وبه حرف شمیم فکر کرد...یک هو با جیغ نگاهی به شمیم کرد...وکوسن روی مبل را به سمت او پرت کرد...همان لحظه که کوسن را پرت می کرد ارمیا هم ازدستشویی بیرون آمد...بادیدن کوسن پرت شده به سمت شمیم ...با یک حرکت به سمت شمیم پرید وکوسن را روی هوا گرفت ...با عصبانیت رو به ملیسا والمیرا فریاد زد :
- کار کی بود؟!!
المیرا وملیسا که ازترس پاهایشان را روی زمین میخ کرده بودند ساکت سرهایشان را پایین انداختند...ارمیا بازهم گفت :
- گفتم کارکی بود؟!
شمیم جلورفت وبازوی ارمیارا آرام گرفت وباآرامش برای آرام کردن ارمیا گفت :
- گوش کن ارمیا جان...
ارمیا همان طور که هنوزم نگاهش به المیرا وملیسا بود گفت :
- نه ...تو صبر کن شمیم جان...من اگه نرسیده بود این کوسن لعنتی تو شکمت فرو رفته بود! اونوقت اگه یه چیزی می شد کی بدبختیشو جز منوتو تحمل می کرد؟!مگه شما بچه این که به جون هم می افتین ؟ دو روز دیگه که نتیجه هاتون اومد مجبورشدین نصف درساتونو ازنو پاس کنین اونموقع به غلط کردم می افتین...این چه طرز درس خوندنه آخه ؟! یا نیاین پیش هم ...یا اگه هم میاین مث آدم درستونو بخونین ...
شمیم گفت :
- آخه کاری نکردیم که...باور کن تقصیرمن بود...
المیرا با نارحتی که ناشی از ترسیدن بود گفت :
- کار من بود...معذرت می خوام ...
وکیفش را برداشت وبا اشک هایی که می جوشید...به سمت دررفت...شمیم به سمتش رفت :
- المیرا...المیرا یه دقه صبرکن...
بازویش را گرفت والمیرا گفت :
- ولم کن توروخداشمیم ...
- آخه ارمیا که چیزی بهت نگفت...
المیرا اشکهای جاری اش را ازروی گونه اش پاک کرد و روبه شمیم اما طوری که ارمیا بشنود گفت :
- حق با اون بود...نزدیک بود من بچتو بکشم...!قول میدم تا به دنیا اومدن بچت دیگه کارت نداشته باشم ...
بدون خداحافظی دررا بازکرد ورفت..شمیم با دهان باز وخیره به در مانده بود...برگشت رو به ارمیا که اورا به دنبال المیرا بفرستند ...اما ارمیا نبود...روبه ملیسا گفت :
- کوش ؟!
- رفت تو اتاق...
شمیم به سمت اتاقشان می رفت که ملیساهم وسایلش را جمع وجورکرد:
- شمیم جون منم دیگه زحمتو کم می کنم...
- تو دیگه چرا میری؟! شام نخوردیم هنوز!
- نه دیگه ممنون اوضاع شوهرت خوب نیس...برم بهتره..
شمیم چیزی نگفت وملیسا را تا پشت دربدرقه کرد ...وملیسا رفت...شمیم دررابست ونفس عمیقی کشید...ارمیا واقعا زیاده روی کرده بود! سری تکان داد وبه آشپزخانه رفت..
غذای ارمیا را کشید ..میز را چید...وبه سمت اتاقشان راه افتاد...بدون درزدن وارد شد...چراغها خاموش بود...حتی آباژور کنار تخت...
- ارمیا جان...شام آماده اس...
سکوت....
شمیم کمی مکث کرد وبعد گفت:
- گشنت نیس؟!
ارمیا چشمانش را آرام بازکرد وگفت :
- نمی خورم ...
- چرا؟ به خاطر اتفاق امشب؟
بازهم سکوت ارمیا ...
شمیم گفت :
- من فک می کنم دلت ازشرکت پر بود درسته ؟
ارمیا مکثی کرد وگفت :
- آره
- پس چرا اینجوری سرالمیرای بیچاره خالی کردی؟ خودتم قبول داری که المیرا خیلی هم تقصیری نداشت...؟
ارمیا با خشم برگشت روبه شمیم :
- نه ...اون کارش خیلی بچگانه بود...اصلا این دختر فقط قد دراز کرده هیچی تومخش نیس!
- این چه حرفیه ارمیا؟ناسلامتی خواهرته ها...! همون که قبل ازمن وهرکس دیگه ای شریک درد وغمت بود! یادت رفته ؟ قرار نیس واسه یه اتفاق که ازقصد هم نبوده انقد جوش بیاری ورابطتتونو خراب کنی...فردا بیابرو یه هدیه کوچولو براش بگیرازدلش درار خب؟
ارمیا بازهم پشتش را به شمیم کرد وگفت :
- حالاتافردا...
- شام نمی خوری ؟من میزو واسه توچیدم !
- نه سیرم ..
شمیم کمی دلخورشد...اما سعی کرد منطقی فکرکند...شاید اعصاب ارمیا واقعا انقدربهم ریخته بود که نتواند یک لقمه هم دردهانش بگذارد! وقتی خودش گفت که دلش از شرکت پراست یعنی درشرکت اتفاق افتاده است دیگر!تنهاراهش تنها گذاشتنش بود ...
ازاتاق به آرامی بیرون رفت ومیزرا جمع کرد...دلش نمی سوخت که خودش شام خورده است ...دلش کمی می گرفت ازاینکه ارمیا سرد رفتارکرده بود...آهی کشید ودور وبرآشپزخانه اش را جمع کرد وبه سراغ درسش رفت ...هنوز ازهشت فصل دوفصل را نخوانده بود...وقت داشت تمامش کند...بهتر هم این بودکه فعلا ارمیا تنها باشد ...هم شمیم درسش رامی خواند هم ارمیا با تنها بودنش آرام می شود وخوابش می برد...
سرش رادرکتابش فرو برد ومشغول مطالعه شد...
بعد از چندساعت نگاهی به ساعت روی دیوار کرد 2:45 دقیقه ی نیمه شب را نشان می داد...خمیازه ای کشید ومدادش رابین صفحات مورد نظرکتاب گذاشت وکتابش را بست وکنار گذاشت... مسواکش را زود زد وبا چشمانی قرمز شده وپرازخواب به اتاق مشترکشان پناه برد...
لباسش را عوض کرد ویک دست ازلباس خواب هایش را انتخاب کرد وپوشید...به خودش درآینه نگاه کرد...لباسش کوتاه وتاروی زانوهایش بود وبندی...نازک وبه رنگ آبی نیلی ...وپرازگل های ریز ودرشت سفید وآبی ...به عطرش که روی میزبود خیره شد...وبعد برگشت وبه ارمیا که خواب بود نگاه کرد...نفسی آرام کشید وعطرش را برداشت ...می دانست بیهوده عطرمی زد وبی موقع ...
اما خب وقتی دلش ازارمیا پر بود دلش هم می خواست به هرنفعی اورا پشیمان کند...عطر را زیر گلو ،گوش ، وبین سینه ها و روی مچ دستش زد وموهای بلند وصافش را ازداخل کش مو بیرون آورد...شانه ی توی موهایش راهم روی میزگذاشت ودستی به موهایش کشید تا بهتر حالت بگیرند... چراغ خواب راروشن نکرد و روی تخت خزید...پتورا تاروی گردنش بالا کشید ومانند ارمیا پشت به او خوابید...بازهم آهی کشید و چشمانش را روی هم فشارداد...ارمیا هیچ چیزش نبود...اوفقط درشرکت اعصابش دگرگون شده بود...باید می فهمید باید به خود می قبولانید که ارمیا سرد رفتارنکرد...همان ارمیا بود...همان همیشگی...
فکرکرد دوسال است ازبس ارمیا نازش را کشید وخرید وبا جون ودل اورا دوست داشت چقدر لوس شده است که یک امشب با یک رفتار عصبی ارمیا آن هم برای کارش رنجیده شده...نه نباید بازهم اشک بریزد..یعنی چه ؟!!! زن هم،نه...مادر..مادرآینده هم انقدر آبغوره گیر؟!!!!
لبش راکمی گازگرفت تا شدت رنجشش کم شود وخودرابه فکرهای دیگرمشغول کرد...حتما حالادیگرساعت سه بود! شروع کرد طبق توصیه ی ارمیا موقع خواب به مرورکردن درس های خوانده شده اش درذهن خود...انقدر که...خواب اورابالاخره درآغوش کشد...
نیمه های شب بود...شاید هم نزدیکیهای صبح...شمیم احساس می کرد درحال حرکت است ...توان چشم بازکردن نداشت ...فقط چندبار نفس های شخصی را روی صورت وگردنش حس می کرد وبعدهم ...
بوی همیشگی عطر سرد ارمیا...
بوی همان عطر چشمانش را بازکرد...صورت ارمیا به اندازه چند سانتی متری اوبود وبرق چشمانش...!شمیم به روبرویش نگاه کرد...سینه ی مردانه وبرنزه ی ارمیا !خدای من !
ارمیا اورا درآغوش کشیده بود...مثل همیشه ...همیشه وعادت همیشگی اش! میان خواب شمیم ...! شمیم سرش را که روی سینه ی ارمیا بود را بالا گرفت وبه ارمیا نگاه کرد...بیدار بود !!!می خواست حرف بزند...دهانش را بازکرد که ارمیا سرش را نزدیک کرد وبا عشقی خاص ازیر گردن تاروی موهای شمیم بو کشید وسرش را درمیان موهای شمیم فروبرد ...انگار که با لطافت موهای او بازی می کرد وبا عطرش لذت می برد...
- ای جونم .. فدای این موهات ....چه کردی با خودت ...
شمیم بانازتکانی به سروگردنش دادو با همان خواب آلودگی وچشمانی نیمه باز...گفت :
- ارمیا...
- جون دلم ...سردت نبود عزیزم ؟! چرا پتوتو انداخته بودی کنار؟
شمیم سرش را در سینه ارمیا فرو کرد وچشمانش را بست ...حتی توان حرف زدن بیش ازاین را نداشت ...ارمیا لبخندزد وپتویشان راتا روی دست های شمیم بالا آورد وشروع به نوازش کردن موهای صاف وپرپشت او کرد......نمی خواست به چیزی فکر کند...نمی خواست فکرکند که درشرکت چه چیزهایی شنیده است...می دانست ...نه ،مطمئن بود که شمیم همان شمیم خودش است وعشقشان همان عشق !
اگر به حرفهای خاله اش دامن می زد وباور می کرد که ارمیا نبود! خاله اش هم یکی مانند دخترش روژان...نباید به آنها توجه می کرد...نباید اثرات حرفهای مزخرف آن زن را بر روی شمیم وبقیه خالی می کرد...ارمیا خودش وسابقه اش مقصر اصلی این بدبختی ها بودند...او باید همه ی سختی هارا خودش تنها...به جان می خرید !
ازسالن امتحانات بیرون آمد و برگه ی چک نویسش را درسطل زباله انداخت...به سمت در خروجی دانشگاه حرکت کرد...چند قدم بیشتر نرفته بود که المیرا وملیسا را از دور دید...زیر آلاچیق های نزدیک کتابخانه نشسته بودند...سرعت قدم برداشتنش را بیشتر کرد ...المیرا وملیسا پشتشان به او بود و اورا نمی دیدند...نزدیک آنها رفت وبه آرامی گفت :
- سلام ...
المیرا وملیسابا تعجب به او نگاه کردند...قبل ازامتحان اصلا همدیگررا ندیده بودند...شاید هم المیرا خودش ازدست شمیم فرارمی کرده !
ملیسا با لبخند جواب سلامش را داد والمیرا با اخم سرش را چرخاند ...شمیم با سماجت جلو رفت وکنارالمیرا نشست ...صورتش را جلو برد ویک بوسه محکم برروی لپ المیرا چسباند...المیرا خودش را کنار کشید وگفت :
- اِ بروکنار...لوس بازی درنیار...
- قربونت برم من...می دونم دلخوری...ولی بامن که دیگه نباید قهربچسبونی !
- مث اینکه یادت رفته شوهرجونتون واسه خاطرتو منو سنگ رو یخ کرد!
- خب اون اعصابش ازیه جا دیگه خراب بوده ...باورکن خودشم پشیمونه...
- لازم نیس توجیه کنی...من رو حرفی که زدم وایمیستم شمیم جون... تابچت به دنیا بیاد رنگ منم نمی بینی ...
ملیسا به جای شمیم گفت :
- پاشو جمع کن بابا...مگه تویه دونه خوار چشم خاک برسرو بیشتر داره که حالا دورت خط بکشه ؟
شمیم که ازاین اصطلاح ملیسا"خوارچشم " به جای" خواهر شوهر" خوشش آمده بود خنده ای ریز وبی صدا کرد ...المیرا با اخم بلند شد وگفت :
- بیا، ببین چه نیشاشو هم بازمی کنه...نه همون بهتر که منو تو مث خواهرشوهر،زن داداشای دیگه باهم ضد باشیم ...
وکیفش را روی شانه اش انداخت وباسرعت ازآلاچیق بیرون رفت ...ملیسا با دهانی بازبه رفتن او خیره شد وگفت :
- بابا این دیوانه اس...!
شمیم بی خیال گفت :
- بگو یه پله اون ورتر...
ملیسا هم بلند شد وگفت :
- برم ببینم کجا رفت ...تونمیای؟!
- نه می بینی که ...چشم دیدن منو نداره...مامان بابات اومدن یانه ؟
- نه هنوز...هفته دیگه میان...امتحانتو چه جور دادی؟!
- خوب بود...
ملیسا لبخندی حرص آمیززدوگفت :
- خب اگه غیرازاین بود جای شاخ درآوردن داشت...ماکه مث همیشه گند زدیم ...نمره خوبش باشه خوش خوشان تو...خدافظ...
- خدافظ...
رفتن ملیسا را نگاه می کرد که زیاد از او دور نشده بود...به این فکرمی کرد که احتمالا شرملیسا ازخانه شان کم شده بود...چون دیگر اسمی ازآمدن به خانه شمیم نبرده بود ! اگرچه ارمیا بیش ازحد عصبانی شده بود اما شمیم خیلی هم خوشحال بود که لااقل ملیسا ترسیده شده و رویش هم کم !
صدای زنگ گوشی اش نگذاشت به ادامه افکارش ادامه دهد...ازفکراینکه ارمیا به دنبالش آمده فوری گوشی را ازکیفش بیرون آورد...اما بادیدن شماره غریبه...
- بله ؟!
- سلام ...
- سلام بفرمایین ؟
- خانم خرسند نمی شناسین ؟!
- نخیربه جانمی یارم ...
- کریمی هستم ...خوب هستین ؟
جاخورد...بیش ازحد جا خورد...درواقع قلبش ،نبضش ونفسهایش به ریتم افتاد....اما با صدایی کنترل شده جواب داد:
- کارتونو بفرمایین...
کریمی مکثی کرد وبعد گفت :
- اممم...غرض ازمزاحمت ...می خواستم تویه کارخیر شریک شین !
شمیم نفسش عمیقی کشید وگفت :
- عذرمی خوام ...چرا تواین دانشگاه،بین این همه دانشجو... همه ی کارخیرای شمارو فقط من باید شریک بشم ؟!!!!
امیدوار بود امید کنایه اش را ازدوسال قبل بفهمد...روزی که شمیم رابه بهانه خواهرش به کافی شاپ برده بود!!! انگار امید هم می دانست شمیم چه می گوید که گفت :
- این دفعه واقعا یه کارخیره...واقعا هم بهتون احتیاج دارم ...بدون هیچ بهونه ای...!
- سوال منو جواب بدین ..چرامن ؟!!!
- چون شما ...
- من چی ؟!!!
- شما دوست صمیمی ملیسا هستین !
چشمان شمیم ازتعجب گرد شد...
- ملیسا؟؟؟ همین...همین ملیسای خودمون ؟!
- والله من نمی دونم ...همون دوستتون همش باهاش هستین !
- شما قصد خواستگاری دارین ؟!یا...
- خانم خرسند این چه حرفیه...؟اگه قصدم غیرازخواستگاری بود که باشما تماس نمی گرفتم !
شمیم پوزخند زد وگفت :
- آهان...بله ...ولی من نمی تونم کاری براتون انجام بدم
صدای ناامید کریمی درگوشی پیچید:
- چرا؟؟؟
- چون به غیر ازمن ملیسا دوستای دیگه ای هم داره ..
وگوشی را قطع کرد...دستش را روی سینه اش گذاشت ونفس گرفته اش را بیرون داد...لعنتی ...همین یکی را توی این اوضاع کم داشت !
گوشی اش بازهم زنگ خورد...حواسش به این یکی دیگر نبود که گوشی را خاموش کند ...بدون اینکه شماره را نگاه کند تماس را جواب داد:
- میشه لطف کنین انقد مزاحم نشین ؟
- کی مزاحمت میشه مگه ؟!
باشنیدن صدای غیرتی و عصبانی ارمیا.. دلش درسینه فرو ریخت...در دل امید کریمی را لعنت می کرد...حالا جواب ارمیا را چطور بدهد...!!! بازهم صدای ارمیا بود که ازپشت گوشی عصبی به نظرمی رسید:
- باتوام شمیم ...می گم کی مزاحمت شده بود؟!
شمیم زبانش را بیرون آورد ولبهایش را ترکرد وباقلبی که گرومپ گرومپ می زد گفت :
- چیزه ...امروز یه نفراشتباه گرفته بود...
ارمیا به میان حرفش آمد:
- اشتباه گرفته بود یا مزاحم شده بود؟ ببینم تومزاحم داشتی وبه من نمی گفتی ؟
شمیم دستش را روی سرش گذاشت وعاجزانه گفت :
- ارمیاتوروخدا گیرنده ها...هیچی نیس به خدا...طرف یه غلطی کرد دست برداشت!
ارمیا خنده ای کرد وگفت :
- سلام
- سلام
- اومدی خونه شمارشو می دی حالش و جا بیارم...
- مگه تونمیای دنبالم ؟
- نه امروز توشرکت سرم خیلی شلوغه...راننده شرکتو فرستادم دنبالت
شمیم آهی کشید وگفت :
- ارمیا...قرار بود بریم سرویس خواب بچه رو بیاریم !
وبا اخم سرش را پایین انداخت وگفت :
- من می خواستم امروز اتاقشو بچینم !
- عزیزم...! باورکن وقت سرخاروندنم ندارم ...فردا پس فردا ایشالله .......
باشه ...
- کاری نداری الان ؟!
- نه خدافظ
- خدافظ..
گوشی را قطع کرد وبااخمی بزرگ به سمت خروجی دانشگاه راه افتاد...درحالی که سلانه سلانه می رفت تا با راننده شوهرش به خانه بازگردد صدای پیامک گوشی اش بلند شد...گوشی دردستش بود..بلافاصله پیامک را بازکرد...بازهم کریمی ! هرچند عصابش ازدست این پسر به شدت متشنج بود اما سعی کرد با آرامش پیامکش را بخواند:
- خانم خرسند به جون مادرم من قصد بدی ندارم ...من فقط می خوام کمکم کنید...راستش بچه های دانشگاه به من گفتن فقط شمایین که می تونین ملیسارو راضی کنین ...اون دخترکله شقیه اصلا اجازه حرف زدن به من نمی ده...راستشو بخواین من چندبارهم از خانم دادفر تقاضا کردم اما انگارایشون به شدت ازمن متنفرن! حتی حاضرنشدن به حرفام گوش کنن...منم نه شماره ای ازایشون داشتم نه تلاش زیادی برای پیداکردن شمارشون کردم...مطمئن بودم ایشون هیچ وقت حاضرنیستن برا یه کمک کوچولو هم منو تحمل کنن...
شمیم لبش را به شدت گازگرفت وایستاد...به روبرویش وبه ماشین هایی که رد می شدند خیره شد..درواقع درفکرفرو رفت...اصلا مگر کریمی پدرومادر نداشت که به دخترهای دانشگاه متوسل شده بود؟!!! چرا المیرا هیچ حرفی درباره کریمی نزده بود؟!!! این یکی را حق با کریمی بود که المیرا چشم دیدنش رادریک ثانیه هم نداشت !هنوز به افکاراولیه اش سامان نداده بودکه بازهم پیامک رسید:
- ولی شما فرق دارین خانم خرسند...شما اگه قبلا ...خب یه موضوع هایی بینمون پیش اومد ولی الان من قسم می خورم به چشم خواهرم نگاهتون می کنم ...من هدفم فقط ملیسائه...اون لجبازه...وجز شما کسی نمی تونه باهاش کناربیاد...من اصرار دارم که کمکم کنین ولی اجبارتون نمی کنم که فردا پس فردا بچه های دانشگاه یا اطرافیان پشت سرمون حرف بزنن...من به آبروی شما بیش ازهرچیزی احترام قائلم !فقط اگه حس کردین که می تونین هم کلاسی بودنمونوهنوزهم به همه ثابت کنین به همین شماره خبربدین...به امید دیدار...
شمیم پیامک هارا فوری درلیست حذف شده هاقرار داد تا آن هاراپاک کند...مبادا ارمیا ببیند و اوه ...غوغا به پا می کند...اما درلحظه ی آخر..دستش روی گوشی ثابت ماند...
یک حسی به او می گفت که این پیامک ها شاید روزی به دردش بخورد...هرچند می ترسید ولی آنها را تاتوانست درپوشه های تو درتو پنهان کرد وپاکشان نکرد...!جواب کریمی را هم نداد...فعلا به فکرکردن نیازداشت .
راننده ارمیا جلوی پای شمیم ترمز زد وشمیم سوارشد...
- سلام آقای نادری
- به به سلام عرض شد...خانم رییس ...خوب هستین ؟
- آقای نادری !
- جانم خانوم ؟
- چندباربهتون گفتم من رییس نیستم ! منو دخترم صداکنین قشنگ تره ها!!! ...
آقای نادری خنده ای کرد وگفت :
- چشم چشم دخترم ..شمام خانوم رییس هستین دیگه فرقی نداره ...
شمیم خندید وبه منظره های بیرون ازماشین خیره شد...یادپدرش دردل دلتنگش غوغا می کرد!
آقای نادری مردی میانسال وخوش مشربی بود که ازیک سال پیش درشرکت ارمیا به عنوان راننده استخدام شد...شمیم هربارکه با او رودررو شده بود چیزی جزلبخند درصورت او نمی دید...همیشه اورا جای پدرش می دید وخوش خنده بودن آن مرد شمیم را به یاد پدرش می انداخت ...پدری که...
سعی کرد فکرش منحرف غمهای گذشته نشود...حالا هرچند پدرو مادرش نبودند اما خانواده ی جدیدش ازهرخانواده ای بیشتر به اومحبت داشتند وازاین بابت خدارا صدهزارمرتبه شاکربود...
- چرا ساکتین؟!
شمیم سرش را به سمت اوچرخاند وگفت :
- چی بگم ؟
- هرچی دلتون می خواد...حرف بزنین جَوِمون سنگینی نکنه...من عادت به سکوت ندارم ...
شمیم لبخندی زد وگفت :
- امروز ارمیا خیلی کارداشت که نتونست خودش بیاد نه؟
- خانو...ببخشید دخترم ...خدانصیب گرگ بیابون نکنه...ازصبح یه خورده آدم نفهم ترکیه ای براقرارداد ریخته بودن توشرکت...درعرض یه ساعت شرکت داشت عین بمب منفجرمی شد...هم تعدادشون زیاد بود هم یه ریز ترکی حرف می زدن ..! این بااون...اون بااین ...اصلا آخریه دیگه خودمم قاتی کرده بودم با مش کریم ترکی حرف می زدم ...رییس بیچاره که یه سرداشت وهزارسودا ! نمی دونست باکدومشون تاکنه!
شمیم لبخندروی لبش به خنده تبدیل شده بود وباشوق گوش می داد...تا رسیدن به خانه آقای نادری یک ریز ازشرکت وارمیا وآن ترکیه ای ها حرف زد وشمیم خیالش راحت بود که ارمیا برای این که به دنبالش نیامده بهانه الکی نیاورده بود!
اصرارهای امید کریمی همچنان ادامه داشت وبی اعتنایی های شمیم بیشتر...
ارمیا بعد ازآن روزکه فهمید شمیم مزاحم تلفنی داشته سیم کارتش رابادودستش به راحتی خرد کرد ویک سیم کارت جدید برای اوگرفت...! اوحتی یک بارهم سعی نکرد بفهمد که این مزاحم کیست وبه زنش چه کاری دارد! فقط می خواست دیگر شماره اش را روی گوشی شمیم نبیند!
درآن مدت ارمیا تادیروقت درشرکتش می ماند وکارهایش را سامان می داد...شمیم اورا هرچند کمترمی دید اما درهربارهم که با اوروبرو می شد ارمیا باهمه ی خستگی هایش با عشقی خاص اورا پذیرا بود...گاهی هم سوال هایی ازشمیم می پرسید که اورا متعجب می کرد...مانند شبی که ارمیا خسته ازشرکت برگشت وخودش رابا همان لباسهای کارروی کاناپه ولو کرد...شمیم ازاتاق بیرون رفت وسلام کرد...ارمیا با لبخند جوابش راداد ودستانش را برای به آغوش کشیدن همسرش بازنمود...شمیم سروگردنی تکان داد وبا نازگفت :
- با اون لباسات !؟پاشو عوضشون کن !
ارمیا دستانش را به سمت شمیم گرفت وبا چشمک گفت :
- بیا دیگه...
- آخه...
ارمیا با تمنا نگاهش می کردوشمیم با این نگاه ازپادرمی آمد...اگر نمی رفت ..خودش هم بی قرارمی شد! باناز وکرشمه ای خاص خودش را درآغوش ارمیا فروکرد وموهایش هم زمان که به دورش می ریخت باعث نوازش دستهای مردانه ارمیا برروی سرش شد ...
- امروز کجا بودی؟
شمیم همان طورکه با دستش زیرگلوی ارمیا راقلقلک می داد گفت :
- خونه!چطور؟!
- حوصلت سرنرفت ؟!
- چیکارکنم؟تومیای ببریم بیرون ؟توکه یه سرداری وهزارسودا ...منم که تنهام ...پدرجونم که توکارخونه اس همش...مامان جون هم که پاهاش درد می کنه...المیرای نامردم که باهام قهره ...!دیگه عمم واسه بیرون رفتن من مونده !
ارمیا پیشانی شمیم را بوسید ...نگاهی خیره به چشمانش کرد وگفت :
- خودم نوکرتم به خدا...همین فردا می برمت هرجا بخوای خوبه ؟!!!
- اگه می خوای ازکارت بزنی واسه خاطرمن نه ! می یای بیرون واسم اخم وتخم می کنی فایده نداره
- من کی واسه کارم به تواخم کردم ملوسم ؟هان کی اخم کردم ...؟
شمیم لبخندزد وشانه ای بالا انداخت وچیزی نگفت ...ارمیا خیره به چشمان اوماند...شمیم نمی فهمید چرا انقدر ارمیا نگاهش می کند...هرچند همیشه همین طوربود ولی این دفعه نگاهش ازنوع غم بود نه عشق !
- دیگه کسی مزاحمت نمیشه ؟!!
شمیم کمی جاخورد...با خود فکرمی کرد که نکند ارمیا قضیه ی کریمی را می داند ؟!...کریمی که با عوض کردن سیم کارت شمیم بازهم شماره اش را یافت وهنوزهم زنگ می زد!
- نه...یعنی ازروزی که سیم کارته رو عوض کردی دیگه نه!
ارمیا بازهم ساکت به اوخیره شدوکمی بعد گفت :
- مطمئن باشم دیگه ؟نکنه بترسی بازاینو بشکنم ونگی ؟
شمیم اخمی کرد ودستانش را به دورگردن ارمیا حلقه کرد:
- ارمی ...اذیت نکن دیگه...توبه من اعتماد نداری؟!
- این چه حرفیه عزیزم !من می گم تو ازترس ازدست دادن این سیم کارتتم که شده ممکنه مزاحمارو ندیده بگیری وبهم نگی...فقط همین !من نگرانتم.. استرس برات خوب نیس..به خصوص که من حسابی به این مزاحمه شک کردم...
دلش فرو ریخت...پس هنوز ارمیا نمی داند!اما تیزهوشی اش کاردستش داده بود!!!...شمیم سعی کرد درقیافه اش تغییری ایجاد نشود وباخونسردی بگوید:
- براچی شک ؟!
- فک می کنم هرکی بود آشنابود...اونطور که توتعریف می کردی طرف می شناختتمون !
شمیم بی حوصله سری تکان داد وگفت :
- بی خیال توروخدا...این چه فکراییه تومی کنی ارمیا؟هرگی ندونه فک می کنه ازاین پسرای ترسوی تیتیش مامانی ! این چیزا براهرکسی ممکنه پیش بیاد...فک نکن دیگه بهش...بسکه کارکردی مخت هنگ کرده ها...توجه کردی؟
وازآغوش ارمیا جداشد وبه آشپزخانه رفت ...ازهمان جادادزد:
- تاشامو آماده می کنم لباساتو عوض کن یه آبم به سروصورتت بزن ...
ارمیا هنوز نگاهش خیره به آشپزخانه وشمیم بود...نفس بلندوعمیقی کشید وازجایش برخاست وبه اتاقش رفت...درراجوری بهم کوبید که شمیم از ترس لحظه ای دست ازکارکشید...پیش خود وباخدای خود استغفارمی کردکه به شوهرش دروغ گفته ...نباید می دانست نباید دروغ می گفت..اما اگرراستش راهم می گفت شری به پامی شد که دیدن داشت ! ارمیا آدمی نبود که مانند سیب زمینی بی رگ باشد...اگرمی فهمید که بازهم پای مزاحمی درمیان است وآن هم کریمی است...قشقرقی راه می انداخت که فکرکردنش برای شمیم هم عذاب آوربود...غیرت ارمیا وخشمش اصلا شوخی بازی نبود...! همیشه با عصبانیت هایش همه چیزرا بهم می ریخت...پس شمیم کارش درست بود یا غلط؟!! آیا باید می گفت که هنوزهم مزاحم دارد یا همان دروغش بهتربود؟!!! سرش رادرمیان دستانش گرفت وروی صندلی نشست ...گاهی فکرمی کرد که چقدر راحت روژان کناررفت ودوماه به راحتی زندگی کرده است...مسلما اگرارمیا قبلا هم روژان راهمان طور محکم سرجایش می نشاند اکنون روژان حتی ازترس به ایران هم بازنمی گشت !اما حالا که روژان نبود...زندگی اش به یک نحو دیگر دگرگون شده بود!!! ان شب گذشت ودیگر اتفاق خاصی نیفتاد...شمیم امتحاناتش را به خوبی پشت سرگذاشت وازآن همه دغدغه نفس راحتی کشید...بعد ازآن ترم بعدش را مرخصی گرفته بود وتصمیم داشت چندماه را فقط به بچه اش اختصاص دهد...
آخر هفته بود وارمیا هنوز ازسرکار نیامده بود...شمیم درحال چیدن عروسک های اتاق نوزادش بود...نزدیک ده عروسک کوچک ومختلف را به ارمیا داده بود وارمیا قبلا آنها را از سقف آویز کرده بود ...اما کمد عروسک ها واسباب بازی هایش هنوز مانده بود...جعبه عروسک ها ودانه دانه اسباب بازی هایی که برایش خریداری کرده بود را باز کرد ...با شوق ولبخند ملیحی که برلب داشت یکی یکی اشان را درکمد می چید ویک قدم عقب می رفت ،می ایستاد ،نگاه می کرد ومی خندید ...وقتی کار کمد تمام شد تخت کوچکش را که با کمد عروسک هایش یک ست کامل صورتی وسفید رنگ بودندرا هم باپتوی کوچک وگل بافت قرمز رنگی تزیین کرد...دور وبرآن را با عروسک هایی ریزتر چید...و بالای سرتخت قبلا یک آویز چند عروسکی آویز کرده بود...دستی به عروسک های آویز زد وآن را چرخ داد ...صدای موسیقی آرام وکودکانه ای درفضا پیچید وشمیم را غرق شادی کرد...لبخندی زد ودستش را روی شکمش کشید وگفت :
- مامانی قربونت بره ...کی میشه ببینم داری تو این اتاق ورجه وورجه می کنی ؟!!!
گوشی اش را برداشت وشماره موبایل ارمیا را گرفت ...
- سلام ...اگه گوشی رو برنداشتم مطمئن باشین بعدا حتما باهاتون تماس می گیرم ...لطفا خودتونومعرفی کنین وپیغامتونو بذارین ... ارمیا!
شمیم نفس آرامی کشید وزودگفت :
- ارمیا جان نیستی عزیزم ؟! سلام ...خواستم فقط یه حالی ازت بپرسم وبگم اگه امشب کارداری کاراتو انجام بده .دیر اومدی عیبی نداره ...یه خورده کارای اتاق بچه مونده بود داشتم به اون می رسیدم اینه که غذا درست نکردم...تا تو کاراتو سروسامون بدی منم شام رو درست می کنم ...مواظب خودت باش ازطرف منو نی نی هم خودتو ببوس..خدافظ!
قطع کرد ونگاهش را به دور وبر اتاق چرخاند تا ببیند چه چیزی کم وکسر دارد...در ودیوار اتاق ! فقط چند برچسب بچگانه را کم داشتند...همه وسایلش جور بود..ازساک لباسهایش گرفته تا سرویش خواب و کالسکه و ظروف غذاخوری اش...همه را چیده بود واتاقش تکمیل بود...بایک نگاه کلی به اتاق راه افتاد تابیرون برود ...با خود می گفت یادش باشد که به ارمیا بگوید حتما برچسب را بخرند .دراتاق رابست که صدای زنگ درخانه آمد...نگاهی به ساعت دیواری کرد ...پنج عصر ! باتعجب گفت :
- ارمیا که انقد زود نمی یومد!
به سمت در رفت وقبل ازاینکه دررا باز کند ...فکری به ذهنش رسید...اصلا ارمیا که همیشه کلید داشت ..شاید کسی دیگر باشد ...چادرش ازچوب لباسی برداشت وروی سرانداخت ...دررا باز کرد ...
اما کسی پشت درنبود ...
سرش را چرخاند اما بازهم نبود...با تعجب بیرون رفت ...شاید فرد مورد نظر به خاطرلفت دادن شمیم رفته ! ازپله ها پایین را نگاه کرد...اما کسی درراه پله ها هم نبود...قیافه اش حالت نفهمی به خود گرفته بود..
- یعنی چی ؟!
وشانه ای بالا انداخت وداخل خانه شد ...تا دررابست ...
صدای جیغش به هوا رفت .....دستش را به دهانش گرفت تا بیشتر ازاین پیش همسایه ها آبروزی نکند ...چادرش داشت ازسرش می افتاد اما چشمانش هنوز درشت ودرحال درآمدن بود...ازترس قلبش محکم به درودیوار سینه اش می کوبید...او جلو آمد وناخنش را روی دماغش گذاشت وگفت :
- شششششششش...شما که نمی خواین آبروی دوتامون بره ...نه ؟! حالا من هیچی ...اگه سروصدا کنین بیشترازمن خودتون ضربه می خورین !
شمیم درحالی که نفس نفس می زد خودش را به درپشت سرش چسباند وگفت :
- تو ...تو...خیلی پستی...یه پست نامرد!
امید خنده ای کرد وسری تکان داد...نگاهی عمیق به چشمان شمیم کرد وگفت :
- سلام عرض شد خانم خرسند ...
شمیم لب هایش را روی هم فشار داد وبا خشم گفت :
- تو چه جوری اومدی تو؟
امید دستانش را درجیب شلوارش فرو برد و درست روبروی شمیم ایستاد وخیلی جدی اما خیره درچشمان شمیم گفت :
- خیلی آسون ترازاونی که فکرشوبکنی !
شمیم خودش را کنارکشید وگفت :
- آشغال ...ازخونه من برو بیرون ...
امید یک قدم جلو رفت ...شمیم عقب تر...امید خندید :
- ازمن می ترسی ؟!
شمیم آب دهانش را قورت داد ودردل خدارا صدا زد ...مثل همیشه ...با قوت قلبی که ازیاد خدا گرفت تقریبا داد زد:
- ازجون من چی می خوای ؟
امید خیلی خونسرد گفت :
- ببین ...منم می تونم مث تو داد بزنما...تازه صدای من خیلی قشنگ ترازتوئه...منتها فکرآبروتومی کنم ...می دونی چرا ؟!
شمیم با ترس وچشمانی گشاد به او نگاه می کرد..درواقع توان حرف زدن را نداشت ...امید همان طور که به شمیم خیره بود غمگین سری تکان داد ،عقب عقب رفت وخودش را روی مبلی تک نفره انداخت ...سرش را دردستانش گرفت وگفت :
- لعنتی...توهمه زندگی منو بهم ریختی ...
شمیم که انگار ازدست یک هیولا آزاد شده باشد ...نفس راحتی کشید وخودش را ازدرجدا کرد...چادرش را جمع کرد وسعی کرد تواناییش را بازیابد...امید هنوز سرش زیر بود ...صدایش به گوش شمیم رسید:
- می دونی چرا فکرآبروتو می کنم ؟
شمیم برای صدمین بارآب دهان خشک شده اش راقورت داد وچیزی نگفت ...امید که جوابی ازشمیم نشنید ...سرش را بالا کرد وداد زد :
- می دونی یانه ؟!
شمیم یک هو سه متر ازجا پرید ...با تته پته سرش را به نشانه منفی تکان داد...وبه سختی دهانش را باز کرد وگفت :
- نَ...نَه...!
امید ازجا برخاست ...شمیم دلش ریخت وبازهم عقب رفت ...امید خندید وگفت :
- چون هنوزم ...شمیم من هنوزم ...
به شمیم خیره شد واشک چشمانش جوشید...شمیم دستانش را اززیر چادر مشت کرد وسرش را زیر انداخت ...خدیا بایدچکارمی کرد؟ به کی خبر می داد؟پلیس یا ارمیا ؟! ارمیا ؟؟؟ اوه اوه ...بدترازاین نمی شد..اگر کسی موقع آمدن امیدبه خانه ارمیا اورادیده باشد چه ؟ تمام سوالات به مغزش هجوم آورده بود ونمی دانست چکارکند...فقط خدا ..او بود که درهمه حال یاری دهنده اش درهر مکان وزمانی بود...زیرلب می خواند...هرچقدر که آیه ودعا را بلد بود...مثل همیشه !
امید دماغش را بالا کشید وبازهم دستانش رادرجیب شلوار جینش فرو برد وگفت :
- نه اشتباه نکن...آره دوست دارم ...اما قسم خوردم ...قسم می خورم ازدوسال قبل مث...مث خواهرم ...خواهرکوچولویی که می ترسم یه خار به پاش بره !
شمیم با تعجب وچشمانی ازحدقه درآمده سرش را بالا کرد وامید ادامه داد:
- نیومدم اینجا که این حرفارو تحویلت بدم ...
مکثی کرد وبعد گفت :
- اومدم فقط برا این که راضیت کنم ...
شمیم به میان حرفش آمد وفوری وباخشم گفت :
- من براتو هیچ کاری انجام نمی دم !
ازشدت خشم بدنش می لرزید...امید غمگین نگاهش کرد وگفت :
- مطمئنی ؟!
شمیم چشمانش را ریز کردبه معنی این که حرفش را بفهمد...امید گفت :
- می دونی ..من ارمیا رو خیلی خوب شناختم ...خیلی غیرتیه ..هروقت منو دیده ...حتی همون شب اولی که اومدیم خونه باباش خواستگاری تو..همون شب هم چاره نداشت ازروغیرت پاشه منو سیربکوبه !..می دونی که روی تو خیلی حساسه نه ؟!
شمیم ازمیان دندانهای قفل شده اش گفت :
- حرفتو بزن ...
امید شانه ای بالا انداخت وگفت :
- اگه بفهمه ...
شمیم داد زد :
- خفه شو...توداری منو تهدید می کنی ؟!
- هرچی می خوای فک کن...
- توبراچی انقد اصرار داری که به ملیسا برسی ؟!اصلا چرا گیر دادی فقط به من ؟! چرا نمی ذاری زندگیمو بکنم ...؟!
امید با صدای به نسبت بلندی گفت :
- برا این که منم دل دارم ..منم حق زندگی دارم ...منم حق دارم ازدواج کنم !من ملیسارو چندماهه که دوس دارم...باهام دوس بود دوسم داشت می فهمی ؟دوسم داشت ! اما تااومدم خواستگاریش تا موقع ازدواجمون شد یهو زد زیرش...یهو رنگ عوض کرد ...! من چه گناهی دارم که نمی تونم با اونی که می خوام ازدواج کنم ..؟تادست گذاشتم رو تو ارمیایی که تره هم برات خورد نمی کرد ازم گرفتت...بعدتوهم که ملیسا بااون نگاهای مرموزش منو به طرف خودش کشید...لعنتی ...مطمئنم دوسم داشت ...اصلا اون بیشترمشتاق ازدواج بود...چندماه تمام قرارمدارامونو گذاشتیم ... برنامه ریختیم وبه خانواده هامونم گفتیم ...شناختیم ..رفت وآمد کردیم ..اما تا موقع ازذواج شد ...
امید سکوت کرد وسرش را زیر انداخت ...آرام گفت :
- شمیم من فقط به کمک تو می تونم به اون برسم ...فقط تو.
شمیم با همان عصبانیت قبلی گفت :
- این به من ربطی نداره که تونمی تونی با دختر مورد علاقت ازدواج کنی !من فقط دختر مورد علاقت بودم وتمام شد ! نه دینی بهت داشتم ونه دارم ...
امید به میان حرفش آمد وگفت :
- مگه من می گم دین داری؟ من می خوام کمکم کنی می فهمی ؟
- نه نمی فهمم ...من فقط اینو می فهمم ...اگه شوهرمن بفهمه که توالان توخونه ی منی ...اگه بدونه من الان توخونه ی اون با توتنهام !..
شمیم لب پایینش را گازگرفت وحرفش را ادامه نداد...امید درحالی که به سمت درمی رفت گفت :
- خیلی خب ...خیلی خب..من میرم ...به خدا نمی ذارم شوهرت بفهمه من خونتون بودم ...تو فقط قبول کن ...بابا فقط یه جمله اس...زبونتو یه چرخ بده وبگو باشه !
شمیم ناتوان گفت :
- ارمیا...می ترسم اون بفهمه...!
- من نمی ذارم شمیم...کارمون یه هفته بیشترنمیشه...تویه هفته می تونیم همه چیزو تموم کنیم ...این فقط به تو بستگی داره..اگه قبول کنی...من بهت احتیاج دارم !
شمیم مقداری سکوت کرد ...امید به دنبال سوسوی امیدی درچشمان او خیره شده بود..اماشمیم گفت :
- بهم فرصت بده فکرکنم ...
امید ناباورانه لبخندی زد..وبعدهم یک هو ازته دل خندید:
- یعنی...یعنی قبوله دیگه...شمیم من فقط تورو دارما...قبوله خب؟!
- برو خواهش می کنم ..برو ...
- باشه...پس بهت زنگ می زنم..همین سیم کارت جدیدت دیگه ؟
شمیم سرش رابه نشانه مثبت تکان داد وامید بازهم لبخندی زد وگفت :
- خدافظ...
ودررابازکرد که برود ..همان لحظه سینه به سینه ی یک نفر شد...چشمانش ازخشم به خون می زد ورنگ پوست سفیدش به تیرگی...رگ گردن وپیشانی اش ازروی غیرت کاملا متورم شده وعرق شرم ،روی صورت او...نشسته بود...دسته کیف سامسونتش را دردست هرچقدرهم فشارمی داد کم بود...کم بود دربرابر آتشی که ازوجودش برمی خواست ...امید با دیدن ارمیا که درچندسانتی متری اش بود ازترس سرجایش میخ شده بود وشمیم ...
او دستش را به دیوار گرفت که فقط پس نیفتد...نفسش که بالا نمی آمد ودستانش هم ازفشارخون افتاده اش...یخ زده بود! تکان بچه اش راحس کرد...اوهم ترسیده بود...اوهم یک گوشه شکمش گلوله شده بود ...انگارکه قلبش می گرفت ..اصلا می مرد بهتر بود...!
ارمیا نگاه به خون نشسته اش را ازامید گرفت وبه شمیم نگاه کرد...بادیدن رنگ پریده اش پوزخندی صدا داری زد...! امید دستانش را جلو برد ...اوه...بدجور می لرزید...باصدای لرزانی روبه ارمیا گفت :
- ب..ببین...دو..دوست عزیز بذارتوضِیـ...
هنوز حرفش تمام نشده بود که یک سیلی محکم ازارمیا خورد...حرفش دردهانش ماسید...دستش راروی لب پاره شده اش گذاشت وگفت :
- قضاوت بی جامی کنی داداش...
ارمیا بازهم پوزخند زد وخیلی خونسرد...آرام ...جدی...گفت :
- من داداش تونیستم !
امید دهانش را بازکرد که توضیح بدهد...ارمیا فوری کیفش را به وسط سالن پرت کرد ویقه امید را چسبید...با اولین مشتی که روی صورتش خواباند صدای جیغ شمیم بلند شد ...ارمیا انگار بیدارشد...برگشت ونگاهی به شمیم کرد ...امید را به طرفی هل داد وبه سمت دررفت ..درخانه را بست ..قفلش کرد وکلیدش را درجیبش گذاشت ...به طرف امید رفت یقه اش را کشید کشان به اتاف برد...بی توجه به داد وبیداد های شمیم ..اشک های او..توضیح هایی که به ارمیا می داد...امیدی که التماس می کرد وبازهم شمیمی که از او خواهش می کرد...فقط کمی گوش کند !
امید را به داخل اتاقی هل داد...خودش هم داخل شد ودررا ازپشت قفل کرد...به طرفش رفت ...اورا بلند کرد ودراولین ضربه به دیوار کوفت وجای مشتش پای چشم امید ماند...
صدای آخ بلند امید بلند شد ودرحالی که دستش راروی چشمش گرفته بود گفت :
- بابا دو دقه مهلت بده حرف بزنم ...به جون همین بچتــ....
ارمیا باخشم به سمتش حمله کرد وبا مشتش فک امید را محکم بالا کرد وفشرد..درحالی که دندانهایش را ازروی حرص روی هم می سایید گفت :
- خفه شو بی شرف...اسم زن وبچه من تو دهنت باشه دهنتو خورد می کنم !
امید اورا به عقب هل داد وخون کنارلبش را پاک کردو داد زد :
- باشه ...من بی شرف ...من بی غیرت ...اصلا هرچی تو میگی ...اما اون چیزی که تو فک می کنی اشتباهه ...به پیراشتباهه ..به پیغمبراشتباهه ...
ارمیا پوزخندی زد وگفت :
- باشه ...منم که دوتاشاخ دارم نه ؟!!!
وبه سمتش رفت ...امید با ترس عقب رفت وفوری گفت :
- ببین ...ببین ...گوش کن ...اصلا من دروغ می گم خب ؟! ...ولی...تو به زنت که دیگه اعتمادداری نه ؟ از..ازاون بپرس...خودش میگه ..به خدا من..من فقط اومده بودم یه درخواست ازش بکنم ...
ارمیا نگاهی عاقل اندر سفیه به امید کرد ...موهای صاف ولختش کاملا خیس عرق شده بود ودرپیشانی اش ریخته بود..سفیدی چشمانش خون بود وپوستش تیره ...با همان حرصش طوری که شمیم ازبیرون بشنود گفت :
- من به هیچ کس اعتماد ندارم ..
شمیم که گوشش را پشت درگذاشته بود با این فریاد ارمیا ازجا پرید وبا ترس دستش را به دهانش گرفت ...دستانش هم می لرزید...نمی دانست باید چکار کند ...اشکهایش می ریخت وصدای دعوا وکتک کاری های ارمیا هم دلش را می ریخت ..
سرش رابه دور وبر چرخاند ...تا شاید چیزی پیدا کند...وسیله ای که بتوان به دربکوبد...شاید بتواند آن را بازکند...اگر ارمیا را ول می کرد...یقینا تا یک ساعت دیگرامیدرامی کشت وخلاص!
چشمش به تلفن خورد ..نگاهش روی آن ثابت مانده بود...چرا به فکرش نرسیده بود؟ارمیا که دیگر آن را برنداشته بود!
به سمت تلفن یورش برد...زود گوشی را برداشت وناخوداگاه شماره احسان را گرفت ...یک بوق...دو بوق...سه بوق...
- بردار احسان ..بردار...خدایا...
چشمانش رابست ودعاکرد...موقعیت خوبی نبود...واقعا به کمک احتیاج داشت..صدای داد وفریاد ارمیا وامید هنوزهم می آمد...هنوزهم همدیگررامی زدند...
- بله ؟!
صدای احسان بود...چشمانش را بازکرد..باصدایی که ازگریه می لزرید گفت :
- اَ..الو...آقا احسان ...
- شمیم خانوم ...شمایین ؟!
- توروخدا کمک...ارمیا...ارمیا می کشتش...
وصدای گریه اش بلند شد...احسان که نمی فهمید شمیم چه می گوید با تعجب گفت :
- آروم باشین شمیم خانوم...فقط درست توضیح بدین چی شده...
شمیم دماغش را چندباربالا کشید وبا هق هق گفت :
- امید..کری...کریمی اینجا..اینجابود...ارمیا...دار ه..داره می کشتش...تورو..توروخداکمک...
احسان ازجاپرید:
- یاابوالفضل...
روبه شمیم گفت :
- ...برو تویه اتاق دم دستش نباشی...من الان میام ...
وگوشی راقطع کرد...
شمیم گوشی را گذاشت ...هنوز هق هق می کرد..بچه اش تکان نمی خورد...حالت تهوع داشت ...اویی که درحاملگی اصلا ویار نداشت ! اویی که مثل زن های حامله یک ریزعق وعق نمی کرد! حالا واقعا به گلویش رسیده بود...یک چیز سفت وسخت....اگر نمی رفت ...اگر خالی نمی شد...
دوان دوان به سمت دستشویی دوید ...
تمام محتویات معده اش را خالی کرد...پیشانی اش کاملا سرد وعرق زده بود...دهانش را شست ...آبی به صورتش زد وسرش رابالا آورد...قیافه اش را درآینه می دید ...بی رنگ وبی جان ...چشمانش سیاهی رفت...شیرآب را بست ...دستش را به شیرآب گرفت وچشمانش را بست تا سیاهی چشمانش ازبین برود...کاش احسان زودتر بیاید...کاش می رسید...
به آرامی چشمانش را بازکرد...خوب شده بود...همه جارا می دید ... بدون اینکه صورتش را خشک کند ازدستشویی بیرون رفت ...تاقدم بیرون گذاشت ...اوه...بازهم جلویش سیاه شد...سرش رادردست گرفت ...صدای فریاد ارمیا وامید درسرش کوبیده می شد :
- نزن...نزن دیوانه...من کاری نکردم...
- دهنتوببند مردک...تویه نامردی...تو واون زن من که بهم نارو زدین...خیانت کردین...
خیانت کردین...خیانت کردین ..خیانت کردین ...
صدای ارمیا درگوشش می پیچید...چشمانش روی هم افتاد...دستش رابه دیوارگرفت ...پوزخند زد ...ارمیا ...اومی گفت ...تو واون زن من ! حتی دیگراسم شمیم راهم نمی آورد...نارو...به او نارو زده بودند !...دیگرنمی توانست بایستد...کاش احسان می آمد..دستش داشت شل می شد...نمی توانست خودش را کنترل کند...دستانش را روی شکمش گرفت...بچه اش...کاش چیزیش نشود...اما تادیوار را ول کرد...
روی زمین سرخورد وبرروی سرامیک ها افتاد.......
چشمانش بسته شد...
انگارکه خیلی خوابش می آمد....
صدای شخصی را می شنید ...گریه می کرد...انگاراسمش را صدا می زد وگریه می کرد...نمی توانست چشمانش را بازکند...دوست داشت پلک هایش راازهم بازکند اما نمی شد ...هرچقدر تلاش می کرد نمی شد !
- شمیم ...شمیم توروخدا چشماتو بازکن ...الهی من قربونت برم ...چی شدی یهو؟ خدا ازباعث وبانیش نگذره که این طوری به سرت آوردن!
- بسه المیرا ...دوساعته داری بالا سرش زارمی زنی ..دکترگفته هیجان براش خوب نیس...
المیرا اشک هایش را پاک کرد ودماغش رابالا کشید وبا صدایی که گرفته بودگفت :
- هنوزکه به هوش نیومده ...
شمیم برای اینکه نشان دهد به هوش است ...سعی کرد لب هایش را تکان دهد...حتی یک کلمه ..کلمه هم بگوید کافی بود! به سختی لب هایی که محکم بهم چسبیده بودند را ازهم بازکرد...
- اِ...اِ...ارم...مممممم...
- احسان ..احسان داره ..داره حرف می زنه ! احسان ببین به هوش اومد...
- الان دکترشو صدا می کنم ...
- بدو احسان بدو...وای خدا ...شمیم ..می شنوی صدامو؟ ...چشماتو بازکن توروخدا..
شمیم آرام آرام پلک هایش را ازهم گشود...تقریبا دور وبرش تاربود...یک اتاق سفید وبی روح ویک شخص که نمی فهمید قیافه اش چه طوراست ...!
- ا..ارمیا...
- ارمیا نیس شمیم جون ...رفته داروهاتو بگیره ...خوبی ؟!
شمیم نگاه بی رمقش را به المیرا دوخت وباصدایی که ازته چاه درمی آمد گفت :
- من کجام ؟!
المیرا از ریختن اشک درچشمانش جلوگیری کرد وگفت :
- بیمارستان ...
- بچم ...المیرا بچم چیزیش شده ؟توروخدا راس بگو
المیرا درمیان گریه لبخندزد وگفت :
- خدا به هردوتون رحم کرد..میگن باید بازم بری آزمایش ! ولی اگه چیزیتون می شد خودم اون امید لعنتی رو خفه می کردم !
المیرا قیافه اش عصبی می زد وشمیم تازه همه ی اتفاقات چند ساعت بعد را به یاد آورد ..چه می دانست شاید واقعا هم چیزیش شده باشد وفعلا نشان ندهد...اگرنتیجه آزمایش هایش بد باشد چه ؟..چشمانش را روی هم فشار داد...ازیادآوری آن لحظات مو به تنش سیخ می شد ...با هراس روبه المیرا گفت :
- خون جلو چشماشو گرفته بود به خدا...نکنه زد کشتش بدبخت شدیم ؟! چی شدن المیرا ؟امید وارمیا چی شدن ؟
المیرا روی صندلی کنارنشست ودست شمیم را دردست گرفت :
- نگران نباش...دکترت گفت هیجان برات خوب نیس...نباید الکی حرص بخوری...هیچی نشد...می گم که ...برو خدارو شکرکن فقط به موقع رسیدیم وگرنه هم تو خدایی نکرده یه چیزیت شده بود هم اون دوتا همدیگرو لت وپا کرده بودن !
- یعنی چی چیزی نشد ؟! داشت دستی دستی می کشتش!
- والله ما پلیسو خبرکردیم ..اومدن امیدو گرفتن بردن ..ارمیا هم ...خدا نصیب گرگ بیابون نکنه! یه قیافه ای کرده بود به خدا...ازترس داشتم می مردم ازبس عصبانی بود...چشماش که عین گردو بیرون زده بود...دکمه های پیرهنش کنده شده بود ..داداشی بی حیا با اون سینه خوشکلش همین جوری اومده بود جلو پلیسا...اگه بدونی چه وضعی بود شمیم ...دلم براش کباب شد...بعد چندسال یه لحظه توچشماش تنهایی رو دوباره خوندم ! مث اون موقع ها...
شمیم به میان حرفش آمد وبا بغض گفت :
- من بی گناهم المیرا...
المیرا سکوت کرد وبعد با شک روبه شمیم گفت :
- امید خونه شما چه غلطی می کرد ؟!
شمیم دهان بازکرد وازسیرتاپیاز قضیه را برای المیرا تعریف کرد..از آن باراولی که امید به او سلام داده بود تا آن زنگ ها وپیامک ها...ازآن اصرارهایش تا مشکوک زدن های ارمیا..ازآن شکستن سیم کارت تا آن ورود وحشت ناک امید به خانه شان ...همه وهمه را تعریف کرد والمیرا ناباورانه گوش می کرد ....
- پس چرا ایناروبه ارمیا نگفتین که انقد قاطی نکنه؟ خدا این کریمیو ذلیلش کنه...ببین چه جوری زندگیتونوبهم ریخت !
- المیرا
- جونم
شمیم لبخندی زد وگفت :
- به حساب تو تا به دنیا اومدن بچم باهام قهربودی دیگه ! نیگاچه جوری قربون صدقم میری !
المیرا اخمی کرد ودستش را به کمرش زد وگفت :
- تازه همینم که اومدم باید بری کلاتو بیست متربندازی هوا!!!می دونی دیدم اگه من نباشم واقعا توزندگیتون مشکل ایجادمیشه اینه که بی خیال حرفم شدم !
شمیم لبخند آرامی زد وگفت :
- ببینم امید می گفت یه باراومده ازتو درخواست کرده با ملیسا حرف بزنی آره؟!
المیرا سرش را به نشانه مثبت تکان داد وگفت :
- آره بی شعور...هم چین زدم تو پرش دیگه ازشصت متریمم می ترسید رد شه !
شمیم درفکرفرو رفت وچیزی نگفت ...باصدای تقه ای که به دراتاق خورد وصدای آقای دادفر که می گفت :
- مزاحم نمی خواین ؟!
ازفکربیرون آمد وبا کمک المیرا سرجایش نشست ...شمیم به همه سلام کرد...اول پدرشوهرش...بعد مادرشوهرش...بعد احسان که با دکتری به داخل اتاق آمد وآخر ازهمه ...
دلش ریخت ...خدای من ارمیا !!!
روی سربالا کردن را نداشت ...بعد ازآن همه دروغ به او...حتی بی گناه هم که بود مانند مجرمان می ماند...کم گناه نکرده بود که به شوهرش دروغ گفته بود...گناهش کمترازخیانت نبود!
مادرشوهرش اشک می ریخت ...مثل همیشه دلسوز ومهربان ...المیرا خود هم گریه می کرد هم سعی داشت مادرش را تسلی دهد واحسان پشت به شمیم وهمه روبه پنجره بیرون را تماشا می کرد تا بیمار معذب نباشد ...
ودرآخر ارمیایی که کنارپدرش ایستاده بود وکاملا مغرور وبااخمی پررنگ بدون اینکه هیچ نگاهی به شمیم بیندازد به حرفهای دکترگوش می داد...شمیم به تیپ ولباس های او نگاه کرد...اتوکشیده...منظم ..مرتب ..شیک ومردانه! مثل همیشه...پس لباسهایی که المیرا می گفت درب وداغون شده بودند را عوض کرده بود...
- خوبی دخترم ؟!
نگاهش را ازارمیا به خانومی که باروپوش سفید بالای سرش ایستاده بود دوخت وگفت :
- بله
- جاییت درنمی کنه ؟سرگیجه ،حالت تهوع ، احساس سنگینی سر...یا علائمی که اذیتت کنه رو نداری؟!
- نه...فقط...
زیرچشمی نگاهی به ارمیا که هنوز جدی به دکتر نگاه می کرد کرد وادامه داد :
- فقط یه کم پهلوم درد می کنه...
دکتر گوشی اش را درگوشش گذاشت ودرحال معاینه شمیم گفت :
- من فک می کنم زنده موندن بچت یه معجزه بوده...حتما پیش خدا یه چیزی داشتی ...هرچند خودت هم موقع زمین خوردنت ازشکمت محافظت کردی وباکمر وپهلو خوردی زمین ولی بازم اگه ضربه ای که می خوردی به بچت وارد می شد ممکن بود یا خدایی نکرده کیسه آبت پاره شه یا بچت ازبین بره...
وگوشی را ازبین لباسهای شمیم بیرون آورد ودرجیب روپوشش گذاشت ولبخند زد :
- خدارو شکر..علائم خوبی داری...ولی بازم برات یه سری آزمایش کامل سونوگرافی رو می نویسم ..برو انجام بده ایشالله که حدسمون درست باشه وچیزی نباشه...داروهاتو به موقع بخور ..ازاین به بعد ،هم خودت مواظب باش هم آقاتون باید مواظبتون باشه ...درسته آقای دادفر؟!
ارمیا دستانش را درجیب شلوارش فرو برد وخیلی جدی گفت :
- بله چشم ...
دکتر بازهم لبخندی زد وبیرون رفت ..شمیم همان طورخیره به ارمیا مانده بود...اوبازهم ...نکنه بازهم ارمیای دوسال قبل برگشته بود وشمیم خبرنداشت ؟!!! خدای من ...این یکی را دیگر تحمل نداشت ...اشک درچشمانش حلقه زده بود...همه فهمیده بودند که شمیم چقدر به محبت ارمیا نیازدارد وارمیا ! خشک وبی روح ایستاده بود...فقط یک لحظه ...یک ثانیه شاید...ارمیا چشمش درچشم خیره واشکبارشمیم افتاد...دلش ریخت! لعنتی چشمان شمیم چه کرده بود باارمیا که این طور ازپا درمی آوردش؟!!خیلی وقت بود که اشک های اورا ندید ه بود وامروز بازهم ! دید ...
ارمیا کلافه رو به همه گفت :
- من می رم بیرون یه کاری دارم برمی گردم ...
زهره خانم والمیرابا تعجب نگاهی بهم کردند وزهره خانم هرچقدر ارمیارا صدا زد او بی توجه رفت ...فقط می خواست فرار کند ...ازآن مهلکه...ازآن جو سنگین وآن چشمها...چشمهای بارانی شمیم ...
با عجله به بیرون دوید ...خودش رابه پای حوض وسط حیاط بیمارستان رساند ...دستش رادرآن فرو برد وتا توانست آب به صورتش پاشید ...زد ..پاشید ..زد ...پاشید...سیلی به گوشش زد وآ ب صورتش پاشید ...اوباید بیدارمی شد...ازخواب عشق ناکامش...او باید بیدارمی شد
ازجایش بلند شد ..برروی صندلی روبروی حوض نشست ...درحالی که آرنج دستهایش برروی زانوهایش بود دستی به صورت خیسش کشید ونگاهش را به زمین زیرپایش دوخت...اوباید چه می کرد با شمیم ؟! شمیمی که مادربچه اش بود!نمی دانست ..درحقیقت اصلا نمی فهمید او واقعا گناه کاراست یانه !تمام شواهد برعلیه شمیم بودند...ارمیا هرچقدرهم تلاش می کرد که شمیم را بی گناه بداند آخرش یک چیز برعلیه شمیم درمغزش اخطار می داد ! اوهیچ چیز را باورنمی کرد..حتی امید کریمی ووجودش درخانه خودش ! تنها وبا زن خودش ! اگر باور می کرد به زودی ازفکر آن دیوانه می شد وخلاص!
دست کسی برروی شانه اش قرارگرفت...سرش رابالا کرد...المیرا با لبخند به او نگاه می کرد...خواهرش...اویی که سرش فریاد کشیده بود وهنوز عذرخواهی نکرده بود! اویی که تاهمین چندسال پیش همدم تمام لحظاتش بود..چطور انقدر زود تمام محبت هایش را فراموش کرد؟!!! ..چقدر پشیمان بود ازاین که حرف شمیم را پشت گوش انداخته بود وبه عذرخواهی ازخواهرش نرفته بود...نگاهش را درچشمان پرازخنده المیرا انداخت ...دست المیرا را ازروی شانه اش برداشت ...آرام آرام به سمت دهانش برد...ودرآخرین لحظه ای که المیرا فهمید او می خواهد چیکارکند ودستش را کشید اما ارمیا بوسه اش رابرروی دست او جا گذاشت ...! المیرا دست پاچه وسریع دستش را پشت سرش پنهان کرد :
- ارمیا
ارمیا سرش را زیر انداخت والمیرا کنارش نشست ...با همان لبخند شیطانش دست برگردن برادرش انداخت وگفت :
- این چه کاری بود انجام دادی؟!
ارمیا همانطورکه سرش زیربود وهنوز هم زمین زیرپایش را نگاه می کرد گفت :
- زودترازایناباید انجام می دادم ...
المیرا ابرویی بالا انداخت وبعد زد زیرخنده وصورت برادرش را محکم بوسید...صدای اعتراض ارمیا بلند شد وخودش را کنارکشید :
- اَاَاَ...صد دفه بهت گفتم بدم میاد ...
المیرا خندید وگفت :
- خب بابا حالا ده سالی یه بارمایه ماچت می کنیم تموم میشه میره...فک کردی مث شمیم میام با نازوادا وکلی قروفر یه بوسه کوچولو ازلبت بگیرم ؟!!!
ارمیا سرش رابالا کرد ونگاه چپ چپی به المیرا کرد..اما المیرا بی خیال شانه ای بالا انداخت وگفت :
- چرا یهویی زد به کلت ازاتاق پریدی بیرون ؟!
- شمیم تنهاس؟
- جواب سوال منو بده ارمیا...
- توجواب منو بده
- من اول پرسیدم ...چت شده تو؟! نکنه فک می کنی واقعا شمیم بهت خیانت کرده ؟!
ارمیا آرام گفت :
- نکرده ؟!
المیرا ناباورانه گفت :
- ارمیا ...معلوم هس چی می گی ؟!
المیرا دستش را داخل موهایش فرو برد وگفت :
- پاشو برو پیش شمیم ...
- مامان وباباپیششن...یکی باید پیش تو باشه ...والله حال تو بدتراز شمیمه !
ارمیا به ساعتش نگاهی انداخت وگفت :
- یه ساعت دیگه مرخصش می کنن ...
المیرا گفت :
- کلید خونتونو بده ...مامانو می فرستم بره خونتون تخت شمیم و آماده کنه...دکترگفته یکی دو روز استراحت کنه حالش خوب خوبه ...
ارمیا دسته کلید خانه اشان را به المیرا داد ..والمیرا ازاوگرفت وبازهم کناربرادرش نشست ...ارمیا با نگاهی به او گفت :
- پس چرا نشستی هنوز؟!
- توحالت خوب نیس...
ارمیا با عصبانیت گفت :
- پاشو کلیدو ببر الان مرخصش می کنن...توبه حال من چیکارداری؟!
المیرا ایستاد وکمی با غصه به برادرش نگاه کرد وچند قدم رفت ...بازبرمی گشت نگاه می کرد وبازهم چند قدم می رفت...دلش برای برادرش کباب بود...در سن بیست وپنج سالگی ...هرزجری راکه فکرش را می کرد کشیده بود...!
یک ساعت ونیم بعد شمیم ازبیمارستان مرخص شد وبه کمک المیرا همه ی لباسهایش را پوشید وبا ماشین ارمیا همه برگشتند...زهره خانم همه ی خانه ارمیا را جمع وجور وتمیز کرده بود...بلافاصله بعد ازورود شمیم که به کمک المیرا راه می رفت، زهره خانم جا اسفندی راکه اسفندهای درون آن جلز ولزکنان می سوخت را دور سرشمیم تاب داد :
- چشم حسود کوربشه ایشالله ...الهی برا خودت وبچه وشوهرت همیشه شادی وسلامتی باشه مادر...خدا نگذره ازهرکی که چشم نداره زندگیتونو ببینه
المیرا شمیم را به داخل اتاق بردو بعد ازعوض کردن لباس هایش روی تخت خواباند...داروهایش را به کمک مادرش به او داد وبعد ازاینکه شمیم خوابش برد از اتاق بیرون آمدند ...المیرا دراتاق رابست وباسینی داروهای شمیم به آشپزخانه رفت...همه درسالن جمع بودند...زهره خانم روبه ارمیا که باحالی دگرگون ساکت نشسته بودگفت :
- ارمیامادر...نه خودت نه زنت حال درست وحسابی ندارین ...اگه تنهاتون بذاریم ممکنه نتونی ازعهده نگه داریش بربیای...اگه اجازه بدی چندروز اینجا پیشش می مونم...حالش که سرجای خود اومد میرم...
ارمیا باصدایی که انگار ازته چاه می آمد گفت :
- شما قدمت رو دوتا چشمای من مامان...تاهروقت دوس داری اینجا بمون...ولی من به شما والمیرا زحمت نمی دم ..خودم ازپسش برمیام ...الانم که می بینین هیچیم نیس...فقط یه کم خسته ام ...
المیرا ازآشپزخانه بیرون آمد وگفت :
- تو اون دفعه ام که شمیم حالش بد شد نذاشتی پیشش بمونیم ...بابا دوسه روز که بیشتر نیس...یه روز من می مونم یه روز مامان ...به خدا زنت خیلی تنهاس...
ارمیا باصبوری گفت :
- شما اینجا بمونین ولی خودم بهش می رسم ...
المیرا زیرلب گفت :
- ای بابا ...
زهره خانم گفت :
- مرغت مث همیشه یه پاداره مادر...باشه هرجور دوس داری هیچ کس ازتو به اون محرم ترنیس...باز میایم بهش سرمی زنیم ...ایشالله که زودتر فارغ شه ودیگه غصتون نباشه...
بعد با اشاره ای به آقا فرید بلندشدند...احسان والمیرا هم به طبعیت ازآنها... ارمیا بعد ازیه شنیدن یه تومار نصیحت وسفارش های المیرا هرچقدر اصرار کرد که حداقل شب را تاصبح همان جابمانند قبول نکردند وبالاخره رفتند...
ارمیا به سمت اتاقشان رفت ...دررا آرام بازکرد...وارد شد ودررابست ...شمیم خواب بود ...ارمیا پالتوی مشکی اش را درآورد وباهمان بلوز وشلوار بیرونی اش کنارشمیم روی تخت نشست ...چقدر آرام نفس می کشید ...مانند بچه ها...صورت گرد وسفید ..چشمانی درشت ومشکی ومژه هایی مشکی اما فر...لب های گوشتی وقلوه ای...دماغی متوسط وسربالا...ودرآخر چانه ای مربعی اش که صورتش را جلوه می داد ...دستش ناخوداگاه به سمت صورت شمیم کشیده شد...با نوازشهای آرامش که ازروی اختیارش نبود شمیم به آرامی چشمانش را گشود...ارمیا سریع دستش را کشید ...شمیم بادیدن ارمیا بالای سرش چند بارپلک زد وناباورانه به او نگاه کرد...باصدای آرامش گفت :
- ارمیا
ارمیا کمی درچشمان او خیره شد وچیزی نگفت ...ازجایش بلند شد وبه سمت کمد لباسهایش رفت ...شمیم با نگاهش کارهای اورا دنبال می کرد...ارمیا کلید برق را زد واتاق تاریک شد....لباسهایش را عوض کرد وبا بالا تنه ی بدون پیراهنش روی تخت خزید..
برخلاف آنچه شمیم حدس می زد پشتش را به شمیم نکرد...فقط روی کمرخوابید ...ساعدش راروی پیشانی اش گذاشت وبه سقف خیره شد...شمیم بغضش را فروداد ...دهانش را بازکرد ...خواست حرفی بزند وهمه چیزرا بازهم برای ارمیا توجیه کند...اما زود پشیمان شد وساکت ماند...تصور داد زدن های ارمیا وآن عصبانیت های وحشت ناکش تنش را می لرزاند...اگرهم می خواست حرف بزند آن شب وآن موقع موقعیت خوبی نبود...! شمیم مطمئن بود ارمیا اکنون مانند مارزخم خورده است که فقط منتظریک تلنگرازطرف مقابل باشد ...اگر حرف می زد ..ممکن بود بازهم مثل چندساعت قبل ..همان آش وهمان کاسه ! زمان همیشه همه ی عصبانیت هادرگذرزمان فرو می ریزد وشمیم فقط می ترسید ازروزی که هیچ وقت این عصبانیت ارمیا دربرابر اوکم نشود ! به خود امید واری داد که درطول زمان ارمیا هم آتش خشمش فرو کش می کند ومی تواند به خوبی همه چیزرا دریک شرایط مناسب برای او توضیح دهد ...!
نفس عمیقی کشید وچشمانش را بست ...صدای نفس های آرام ارمیا را می شنید ...حتی آن عطرسردش راهم حس می کرد...می دانست اوهم بیدار است وحتما به شب وحشت ناکی که گذرانده بود فکرمی کند! اما کاش کمی حرف می زد تاشمیم صدایش را بشنود...اصلا کاش می شد که درآغوشش بگیرد ..مثل همیشه ...نازکشیدن ها وبوسه های سرتاپای شمیم ...بوکشیدن های عطرارمیا و سربرسینه برهنه اش گذاشتن ...کاش می شد ....!!!
آهش را انقدر درخود فرو برد که مجبورشد بغضش را محکم قورت دهد...دردل امید کریمی را لعنت می کرد که باعث همه ی این بدبختی هایش شد !
باصدای ارمیا که انگارباکسی حرف می زد ازخواب بیدارشد...چشمان خواب آلودش رابه دور وبر اتاق چرخاند...نور آفتابی که ازپنجره به داخل عبورمی کرد کمی چشمش را زد...چشمانش راروی هم فشارداد ودستش راروی صورتش گذاشت وبا کرختی روی تخت نشست ...موهای بلندش ژولیده شده بود ودورش ریخته بود... برس روی میزکوچک کنارتخت را برداشت وموهایش راآرام آرام شانه زد..درآخر دستی به موهای بلندش کشید ولبخند زد...
" وسشوار را به برق زد وموهايش را خشک کرد.ارميا وارد اتاق شد وروي تخت نشست ومثل هميشه اورا تماشا مي کرد.سشوار را خاموش کرد وبرس را برداشت وجلوي آينه به موهايش کشيد.انگار روي سيم برس مي کشيد ..موهايش درهم پيچيده بود وشانه نمي شد..صداي ارميا راازپشت سرش شنيد:
- بيا اينجا
به سمتش برگشت وگفت»
- کاري داري ؟
- آره بيا
نزديکش شد وروي تخت نشست.ارميا برس را ازدستش گرفت وگفت:
- برگرد
- ارميا موهام شونه نمي شه درد مي گيره ...ولش کن
- من شونشون مي کنم برگرد
پشتش را به ارميا کرد .واو دستهايش را درون موهاي شميم فرو کرد وکم کم موهايش راشانه زد.چيزي که شميم احساس نمي کرد کشيده شدن موهايش بود.با هر دستي که ارميا درموهايش فرو مي کرد هزاران بار مي مرد وزنده مي شد.ارميا انقد آرام موهايش راشانه مي کرد که شميم خوابش گرفته بود.
- ارمي قلقلک نده
ارميا دست ازشانه کردن برداشت ودريک حرکت اورا بغل کرد .موهايش را ازصورتش کنار زد وبه چشمان مشکي شميم خيره شد.
- مي دوني چقد دلم برا اين ارمي گفتنات تنگ شده بود؟
- خب اگه دوس داري هميشه اسمتو نصفه صدامي زنم
- هميشه ؟
- خب آره ديگه ..تاهروقتم که ازدواج کرديم ..."
صدای دراتاق باعث قطع مرور خاطرات زیبایش شد...حدس می زد کسی اول صبحی برای ملاقاتش آمده است ...آهی ازسرحسرت کشید وگفت :
- بفرمایین
دراتاق بازشد ومتعاقب آن ارمیا با کت وشلوار مشکی ورسمی مخصوص کارش وارد شد...وبعد ازآن خانمی تقریبا میانسال وغریبه !
شمیم خیره خیره نگاهی به آن زن ونگاهی به ارمیا می کردتا قضیه رابفهمد...زن میانسال تاشمیم را دید فوری گفت :
- سلام خانوم
شمیم آرام ...به طوری که خودش هم به سختی صدای خودش را می شنید جواب سلامش را داد...بدجورکنجکاوبود بداند آن زن کیست !ارمیا دستش را به سمت شمیم دراز کرد وروبه آن زن گفت :
- اینم همسرم شمیم ...
وروبه شمیم باقیافه ای عادی گفت :
- اگه یادت باشه آقای نادری راننده شرکت رویادت باشه ایشون ملوک خانم همسرشون هستن ... ازامروز به بعد خدمتکارخونه ماهستن...بهش سپردم که همه ی کارهارو خودش انجام بده...ازصبح تا شب بعدازشام، میاد اینجا..هم غذادرست می کنه هم به خونه واوضاعش می رسه وهم به تو...
شمیم با دهانی بازنظاره گربود...آخر به خدمتکارچه نیازی بود دیگر...دهانش رابه سختی بازکردوگفت :
- ارمیا جان...
ارمیا که مشغول صحبت وتوضیح دادن به ملوک خانم بود بااین طرز صدا زدن شمیم ازحرفش بازایستاد ولحظه ای مکث کرد...بعد روبه شمیم برگشت وبانگاهی عصبی ،تمسخر آمیز پوزخند زد وگفت :
- جانم ؟
شمیم که طاقت نگاه های بی رحم ارمیا را نداشت سرش را زیرانداخت...آب دهان خشک شده اش را به زور قورت داد وگفت :
- من که خدمتکارلازم نداشتم ! من خودم می تونم ازپس همه کارام بربیام !
ارمیا نگاهی به ملوک خانم کرد وباهمان پوزخندش روبه شمیم که به او نگاه می کرد گفت :
- عزیزم ...! توممکنه خیلی چیزارو نخوای...اما می دونی که...من صلاحتومی خوام..دوس ندارم تابه دنیا اومدن بچه یه خارتوپات بره...
وبرگشت روبه ملوک خانم وگفت :
- شنیدی چی گفتم ملوک خانم...اگه یه تارمو ازسرش کم شه...
ملوک خانم فوری به میان حرف ارمیا آمد وگفت :
- بله ..بله آقا فهمیدم......مث مادر بهش می رسم به خدا...
ارمیا دستانش را به زیرکتش ودرجیب های شلوارش برد ولبخندی پیروزمندانه زد وگفت :
- خوبه..اگه کارتو خوب انجام بدی...پاداش هم می گیری...
ملوک خانم که برق شادی ازچشمانش می جهید با لبخند سرش رازیرانداخت وگفت :
- خداحیرتون بده آقا...خداسایتونو ازسرمن وشوهرم کم نکنه...
ارمیا بدون اینکه نگاهی به شمیم بیندازد روبه ملوک خانم گفت :
- صبحانشو آماده کن ملوک خانوم...من دیگه رفتم ..درضمن توصیه هایی که کردم و یادت نره !
- چشم ..چشم آقابه سلامت...خیالتون راحت باشه ...
ارمیا سری تکان داد ورفت...ملوک خانم پشت سرارمیا تاجلوی در اورا بدرقه کرد ...شمیم درحالی که اخم کرده بود وباموهای صاف ونرمش بازی می کرد....فکرمی کردکه اصلا ازکارارمیا راضی نیست ! اوکه هیچ گاه از بودن غریبه هادرخانه اش ،حتی یک خدمتکارهم متنفربود؟!!! چطورحالا خودش خدمتکاراستخدام کرده بود ؟! شاید شمیم اشتباه می کرد...ارمیا هنوزهم دوستش داشت...اصلا شاید همه ی اتفاق های شب قبل را فراموش کرده وبازهم باگذشت کردن خواسته که مثل قبل وحتی بیشتربه شمیم برسد وعشقش را ابرازکند! ازاین فکر شمیم یک لحظه قلبش مالامال ازشادی وامید شد...اما لحظه ای بعد بایادآوری نگاه های چنددقیقه قبل ارمیا !!! بازهم اخمهایش را درهم کشید وباخود گفت :
- هرچیو بتونه پنهان کنه...نگاه های عصبیشو نمی تونه ...خوب می شناسمش...اون هنوزم عصبانیه...نگاه هاش تمسخرداشت ! شمیم چه کردی با زندگیت که ارمیای دوسال قبل برگشت ؟!!!!!!!
آرام به خود گفت :
- کاش...کاش می تونستم همه چیوبهش توضیح بدم...
وآرام آرام زد زیرگریه.
اِ وا...اِ وا خانم ! چرا گریه می کنین ...چی شده ؟ می خواین آقارو خبرکنم ؟
شمیم سرش رابالا آورد...ملوک خانم کنارتختش ایستاده بود...درحالی که اشک هایش را ازروی گونه پاک می کرد با صدایی گرفته گفت :
- لطفا تنهام بذار
- چشم خانم ...چیزی لازم ندارین ؟!
- نه
- پس من می رم صبحانتونو آماده کنم ...
وخنده ای کرد وگفت :
- نگران نباشین ..آقا همه وسایل وجاهاشو برام نشون دادن
شمیم فقط نگاهش می کرد ...ملوک خانم بیرون رفت و شمیم به سختی دستش را به سمت کیف روی عسلی دراز کرد وگوشی اش را ازداخل آن برداشت ...قصد داشت المیرا را خبرکند...باید پیشش می آمد...تاشب اگر می خواست انقدر تنهایی بنشیند دیوانه می شد ...!
شماره گوشی اش را گرفت ...چند بوق خورد وبعد از آن اشغال !!!
بازهم زنگ زد...باید گوشی را برمی داشت ...چند بوق آزاد ودوباره اشغال ! زیرلب غرغری کرد وهمین که می خواست دوباره شماره را بگیرد ...ازالمیرا یک پیامک رسید که می گفت سرکلاس دانشگاه است !
گوشی را به کنارش پرت کرد وسرش را روی پشتی تخت گذاشت ...اصلا یادش نبود خودش مرخصی گرفته و المیرا ترم جدید را شروع کرده ...! با خود فکر می کرد که چه بهتر ! هم ازدست آن کریمی راحت است هم ازآن درسهای جان فرسا!
بابه یاد افتادن کریمی ...یک لحظه نگاهش ثابت ماند...یعنی هنوز او دربازداشتگاه بود؟! بیچاره چه تهمتی به او خورده بود؟! لبش را گزید ...اوهرچند شمیم را اذیت کرد ..اما حقش بازداشت نبود دیگر! کاش می توانست برایش کاری کند...کاش می توانست با ارمیا حرف بزند ونگذارد اوضاع این چنین پیش برود ...! اگر با ارمیا درمورد کریمی حرف می زد چه می شد ؟!!! اوه ..! غوغا به پا می کرد حتما....! اصلا جرئت نداشت حرفی درمورد آن موضوع بزند وخودش را تبرئه کند ..چه برسد به تبرئه کردن کریمی بدبخت ! اصلا تقصیرخودش بود...اگر دیگر دست ازسرشمیم برداشته بود..اگر داخل خانه اش نیامده بود الان هم بازداشتگاه نبود...حتما ارمیا هم ازشکایتش نمی گذشت دیگر...دوروز دیگرکریمی می بردنش زندان وبعد ازآن هم دادگاه واین حرفها!!! چه اوضاعی بود وبدتر هم داشت می شد...لعنت به کریمی !
صدای دراتاقش آمد...
- بفرمایین
ملوک خانم دررا باز کرد وبا سینی پراز شیرو آب میوه وتخم مرغ عسلی ونان بربری وپنیر وکره عسل وارد شد ...شمیم با دیدن آنها با تعجب گفت :
- چه خبره ! من که انقد شکمو نیستم !
ملوک خانم سینی را روی تخت گذاشت و یکی از عسلی های کنارتخت را برداشت ونزدیک تخت شمیم گذاشت ...همان طور که غذاهای داخل سینی را برروی عسلی منتقل می کرد گفت :
- می دونم خانم ..من جسارت نکردم ...آقا فرمودن منم اجرا می کنم ...خودشون صبح همه چی خرید کرده بودن ...به منم گفتن ازهمش براتون آماده کنم ...والله دوس ندارم یه لقمه ازنونی که می خورم پشتش نارضایتی یکی باشه ...بخورین خانم ...هم من نونم حلال باشه هم آقا راضی باشن ...
شمیم مات ومبهوت به لقمه هایی که ملوک خانم ازهمه آنها برایش می گرفت مانده بود...ملوک خانم یک ساندویچ کره وعسل را به دست شمیم داد وبادیدن قیافه پکر شمیم که فقط به لقمه دستش نگاه می کرد گفت :
- بخورین خانم ...به خدا ضعیف هستینا...حتما آقا یه چیزی می دونن که انقد بهتون می رسن ...هیچ مردی دوس نداره زنش به خاطر بچش ازپا بیفته...شما بااین چثه لاغرتون فردا که بچتونو ایشالله به دنیا آوردین خدایی نکرده ممکنه هرازتا درد بگیرین ..اگه به خودتون نرسین ومقوی نشین هم خودتون هم بچتون ضعیف می شین ...بخورین بخورین دیگه...
شمیم دهانش را بازکرد وساندویچ را یک گاز کوچک زد ...ملوک خانم خنده ای کرد وگفت :
- ماشالله نازتونم که زیاده...معلومه آقا بدجور نازمی خره ...
شمیم با تعجب نگاهش کرد وملوک خانم یک هو زد روی صورتش وگفت :
- خدا مرگم بده ...چقد فوضولی کردم ..خانم ببخشین توروخدا...دست خودم نبود!
شمیم لبخند ملیحی زد وگفت :
- خودتو ناراحت نکن ...عیبی نداره
ملوک خانم هم لبخندی دل نشین به شمیم زد ومشغول لقمه گرفتن شد...شمیم فکرمی کرد...آن قدرهاهم که ازخدمتکار خوشش نمی آمد...بدنیس! لااقل مثل یک مادر ...یک همدم کنارش است ...مخصوصا این روزهایی که هم ارمیا ازش دورشده بود هم بقیه ی افراد ...آهی کشید وآرزو کرد کاش پدرو مادرش بودند ...!
- ملوک خانم داری عصبانیم می کنیا...برو کنار دیگه
- خانم الهی قربونت برم ...منو ازنون خوردن ننداز...من ازآقا پول می گیرم
- ازآقا پول می گیری که می گیری...منم زن آقا...چه فرقی می کنه !
ملوک خانم همان طور که خودش را محکم به در چسبانده بود سرش را زیر انداخت وگفت :
- نمیشه خانم ...شرمندتونم ...آقا قدغن کردن نذارم تنهایی برید بیرون
شمیم پوزخندی زد وعقب عقب رفت وروی مبل نشست ...
- جالبه ...دیگه زندانی نشده بودم که زندانی شوهرم وکاگراش هم شدم !
ملوک خانم لبش را به دندان گرفت ...کمی سکوت میانشان برقرار شده بود...ملوک خانم با صدایی که انگار رویش نمی شد حرف بزند گفت :
- من تواین یه هفته آقا رو خوب شناختم ...باورکنین همش ازعشقشه که نمی ذاره شما یه لحظه تنها باشین ...دوس نداره اتفاقی براتون بیفته ..!
شمیم درحالی سرش رادردستش گرفته بود به زمین خیره شد وگفت :
- اگه این بچه هم توشکمم نبود این جوری بهم می رسید ؟!
وسرش را بالا کرد وباجدیت گفت :
- نه می رسید ملوک خانم ؟! اگه بچش تو شکمم نبود این جوری مراقبم بود ؟!
ملوک خانم بازهم لبش را به دندان گرفت وبعد گفت :
- این حرفا چیه شمیم خانوم ؟!آقا فقط...
شمیم با فریاد به میان حرفش آمد وگفت :
- انقد برامن آقا آقا نکن ملوک خانم ! من نوبت دکتر دارم ...متخصص زنان وزایمان ...! اگه نرم نوبتم می ره برا نه ماهگیم ! من حق دارم بفهمم بچم الان تو چه وضعیتیه ! یک هفته اس دارم انتظارمی کشم فقط جواب آزمایشام بیاد که خدایی نکرده با اون ضربه ای که خوردم چیزیش نباشه ...بعد تو اون آقاتون منو یه هفته اس زندانی کردین که چی ؟! فقط شکممو پرمی کنین وبخورم وبخوابم ؟!؟بابا منم آدمم ...می پوسم خب ...
ملوک خانم حرفهای شمیم را می شنید وسرش را زیر انداخت ...شمیم دستهای لرزانش را به سمت وگوشی اش برد وشماره دکترفرجام را گرفت ...دیگر نمی توانست ازپس ملوک خانم برآید...حوصله ی کل کل کردن را هم نداشت ..به دکتر گفت که هرموقع توانست به خانه اش بیاید ...آدرس را داد وقطع کرد...پوفی کشید وبا خود فکر کرد...گیریم دکترفرجام هم بیاد..اون که دیگه نمی تونه دستگاه وتشکیلاتشو همراه خودش بیاره ! بدبخت ازکجا بفهمه بچت خوبه یانه !...ازجایش بلند شد وبه اتاقش رفت ...دررابهم کوفت ولباسهایش را عوض کرد....
ادامه دارد...
نظر یادتون نره!