تیرداد : مگه دست خودته سردار امیر ! بابامیخوایم بریم یه ذره هوا بخوره به کلت !خفه شدیم تو این چاردیواری!
من: پاشا نگفتی چرا پام حس نداره!
پاشا یه اشاره ای کردو تیرداد و آوا و روناک کرد و هرسه تاشون رفتن بیرون!
من: چیزی شده؟
یهو یه چیزی به ذهنم خطور کرد نکنه...
پاشا: ببین امیر .... توی اون درگیری به پات تیرخورد...
من: نمیخواد بگی فهمیدم!
پاشا: امیر...
من: فقط ویلچرو بیار!
پاشا بدون هیچ حرفی لباسامو داد و رفت بیرون! با دردسر لباسامو پوشیدم و منتظر ویلچر موندم!
تیرداد باخنده ویلچرو آورد: بیب بیب! برین کنار ! الگانسمو می خوام حرکت بدم!
من: تیرداد ؟
تیرداد : جونم سردار ؟
من: خفه شو!
تیرداد: جون داداش نمیشه! بذار یه ذره سروصدا کنم!
من: بیچاره روناک خانوم!
تیرداد: خیر اون خوشبخت ترینه!
من: صددرصد!
تیرداد: سردار بپر بالای اسبت که باید بریم جنگ!
تیرداد با وجودد اینکه همیشه ناراحت می شد ولی ناراحتیاشو پشت این خندیدنا و خندوندنا قایم می کرد!
نشستم روی ویلچر!چیزی که هیچوقت فکرشم نمی کردم!
آوا و روناک گفتن نمیان و پاشا هم گفت بیمار داره!ولی تیرداد ول کن نبود!
من: باشه تیرداد برو!
تیرداد: ایول جون داداش؟
من: تو چرا جدیدن اینجوری حرف میزنی؟
تیرداد: از درد فراغ تو!لات شدم رفت!
تیرداد: ایول جون داداش؟
من: تو چرا جدیدن اینجوری حرف میزنی؟
تیرداد: از درد فراغ تو!لات شدم رفت!
خودمم خندم گرفته بود! شده بود لاتی حرف میزد! از تیرداد ممنون بودم،چون نمیذاشت به خودم فکر کنم یا به ایرسا یا به وضعیت الانم!
یعنی الان جزو معلولینم، درکش برام سخت بود!
چقدر راستین بهم صدمه زده بود، بیشتر از خودم هر لحظه صحنه ی بابا گفتن اون پسر بچه جلوی چشمام رژه میرفت!
بابا!
بابا!
نگران بودم،نگران اتفاقاتی که افتاده بود و یا ممکن بود بیفته!من چیزی برای ازدست دادن نداشتم!
توی فکر بودم که تیرداد گفت: داداش ، بزن بریم هواخوری!
من: چه جوری اونوقت؟
تیرداد اومد پایین و منم نشستم روی ویلچر؛ تیرداد برگشتو گفت: اینجوری!
رفتیم یه قسمت پارک که بچه ها جلوش توی زمین بازی بودن!
5 دقیقه گذشته بود که تیرداد گفت: سردار اذن خروج می دهید؟
من: کجا تیرداد؟
تیرداد: خونه ی آقای شجاع سردار!
من: تیرداد ؛ کجا؟
تیرداد: شنیدم چی گفتی! میرم تودتا لیوان چایی بگیرم!
تیرداد رفت، به زمین بازی ذل زده بودم! صدای یه پسر بچه میومد،که داشت با داد به چن تا بچه یه چیزایی می گفت!
کنجکاو شدم ، ویلچرو بردم طرف همون پسره! چندتا پسر بچه ی بزرگتر از اون پسرکوچولو که دستو پا شکسته حرف میزد وایساده بودنو آماده بودن اونو کتکش بزنن@
یکی از بچه های بزرگتر گفت: بچه ها دیگه وراچی بسه! بزنیمش!
خواستن پسره ارو بزنن که داد زدم: نه!
همه اشون به جز اون پسر کوچیکه برگشتن طرفم! رفتم جلوتر که یکی از پسرا گفت:
آقا شما کی باشی؟
من: هر کی باشم! اینجا چیکار دارید؟
یکی دیگه از پسرا: این پسره می خواس سوار تاب سوار شه!
من: خوب بشه، برین دیگه نبینمتون اینجاها!
همشون فرار کردم،آخه جمله ی آخرو با داد کفتم!ولی پسر کوچولوهه حتی میلی مترم تکون نخورد!
من: کوچولو سرتو بگیر بالا/1
پسره سرشو گرفت بالا؛ باورم نمیشد!همون پسره!اولین چیزی که دیدم گردنبند فروهر بود، همونی که برای ایرسا بود/1
پسره چند لحظه به چشمام خیره شد ودویید طرف یه قسمت پارکو داد زد: مامان ،مامان!
رفتم دنبالش! ایندفعه دیگه باید همه چیز مشخص میشد! ایرسا روی یه نیمکت نشسته بودو داشت با گوشیش حرف میزد! پسره رو که دید دستاشو باز کرد تا پسره ارو بغل کنه! رفتم جلوتر ، درست روبروش بودم ولی سرگرم تلفن بود و منو ندید!
از اینکه با ویلچر بودم یه حس حقارت داشتم!مهم نبود باید میفهمیدم!
رفتم جلوتر ایرسا سرشو بلند کرد تا یه چیزی رو برداره ولی با دیدن من بلند شد، با لکنت تلفنشو قطع کرد و گفت: مامانی اینجا باش! و پسره ارو گذاشت روی نیمکت و اومد جلو!
من: سلام!
ایرسا: سلام!
لحنش خالی از هر احساسی بود،به واقع می تونستم بگم ناامید شدم!
من: فقط می خوام یه چیزی بپرسم!
ایرسا: بیمارستان بودی بهتری ؟
من: جواب سئوالمو بده!
ایرسا: هنوز نپرسیدی که جواب بدم! یه لحظه یاد گذشته افتادم، مثل گذشته هنوزم حاضر جواب بود!
من: این پسره کیه؟
ایرسا: پسره باباش!
عصبانیتو توی ذره ذره ی سلولای بدنم حس می کردم!
به چشماش خیره شدم، به چشمایی که هیچ وقت نتونستم تهشو بخونم!
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ +++++++
ایرسا:
دقیقا همون چیزی که می خواستم!نمی دونستم کارم درسته یانه ! این یه ریسک بود،ریسکس که من تمام احساسمو پاش گذاشته بودم!
چشای امیر قرمز شده بودو فکش لرزش داشت!
رگ گردنش هم، بیرون زده بودو دستاش میلرزید!همون چیزی که بهش نیاز داشتم،چقدر سعی کردم بی تفاوت باشم!
امیر با صدای گرفته از بین دندونای کلید شده اش گفت: یه باره دیگه می پرسم،این پسره کیه؟
من: خیلی بده یه پدر پسرشو نشناسه!
همین کافی بود،رومو برگردوندم،اگر قرار بود اتفاق بیافته ،اتفاق میفتاد!
دوقدم برداشتم طرف رادین که صداشو شنیدم!آره !خودشه!
برگشتم طرفش روی دوتا پاش ایستاده بود! اشک توی چشمام حلقه زده بود! امیر با تعجب به اشکی که از چشمام میومد ذل زده بود!
رادین اومد کنار پامو ، هی مانتومو می کشید و می گفت : مامان!
امیر متوجه موقعیتش شد چون با ناباوری به پاش نگاه کرد و بعد به منو رادین!
من: تبریک می گم امیر !
امیر: ایرسا نمی خوا ی بگی این پسره ...
چشمامو به معنی تایید روی هم گذاشتم!روی یه زانوم نشستمو در گوش رادین گفتم بره پیش امیر! امیرخشکش زده بود!
رادین رفت کنارش!امیر نشستو بغلش کرد، باورش نمیشد که این پسرش باشه!
رفتم طرفشون!
امیر: باورم نمیشه!
من: منم باورم نمیشه!
امیر: اسمش ....
من: رادین!
یهو جدی شد و گفت: من باید برات توضیح بدم!
من: همه چیزو می دونم!
امیر: اما شمیمو نمی دونی!
من: چرا همش نقشه بود!
امیر: ایرسا!
من: می دونم امیر،معذرت می خوام!معذرت می خوام که اینجوری شد ولی من مجبور بودم ...
امیر: دوستت دارم ایرسا!
من: همیشه دوستت داشتم امیر!
امیر: باید تیردادو شیرینی مهمون کنم!
من: تیرداد و نه منو مهمون کن!طراح نقشه من بودم!
امیر: نقشه؟
من: شوک برای راه رفتن!
امیر خندید ، بعد از مدتها احساس آرامش کردم، احساس برگشت چیزی که گم شده بود!
تیرداد: امیر!!؟
هر دوتامون برگشتیم طرفش!
تیرداد رو به من گفت: چاکرتم خانوم دکتر ، خودم دربست میام پیشت دوره ی پزشکی!
من: برا چی!
تیرداد: امیرو نمی بینی ؟ ماشاالله دکترش همچین اساسی پایه گذاری کرد که تو کل دنیا فک نکنم لنگش باشه! و به من اشاره کرد!
امیر: تیرداد بسه زبون نریز!
تیرداد:آره خوب ،شما که به آؤزوت رسیدی ما چی!
امیر: من به روناک خانوم وقت می دم که دوباره درباره ات فکر کنه تیرداد !
تیرداد: جنابعالی رسما غلط می کنی! دردسرای تو نبود که الان منو روناک خانوم ،خونه ی خودمون بودیم ککه!
البته همه ی اینارو با لحن دوستی می گفت!
امیر: باشه پس !عروسیتونو بگیرین!
تیرداد: بعله دیگه! سردار امیر به ته قصه اش رسیده تازه ما باید عروسی بگیریم! هی روزگار روناک جونم کوجایی؟
روناک: کسی اسم منو آورد؟
تیرداد با تعجب برگشت و گفت: روناک اینجا چیکار می کنی؟
پاشا: مگه فقط باید خودت صحنه ها رو ببینی!
امیر: خفه بابا!
آوا: راس می گه دیگه!
بهش یه چشم غره رفتم که آوا روبه رادین گفت: خاله جون من رسما غلط کردم که این حرفو زدم از مامانت عذر خواهی کن!
کنار امیر پارسا وایساده بودم که یهو دستم داغ شد!امیر و دیدم که با یه لبخند نگام می کرد!
دستشو محکم فشار دادم که صدای بچه ها باهم بلند شد: اوووووووووووووووووووووووو وووووووووووو!
من: کوفت! ینی چی خو؟
روناک روبه تیرداد: خوش به حال خودمون فیلم سینمایی هنوز شروع نشده بود ، سر بزنگاه رسیدیم!
تیرداد: روناکی جونم، از اون صحنه های عاشقونه داشتن نبودی!
منو امیرم که فقط با تعجب ذل زده بودیم بهشون! رادین بغل امیر پارسا بود که تیراد گفت: امیر بابا شدن خیلی بهت میادا!حالا اسم پسرتون چیه؟
امیر: رادین!
پاشا: رادین راد ! بابا سلیقه!
من: شرمنده نفرمایید!
امیر:من پام درد می کنه ها!
یهو روناک جیغ زد: امیر پات!
آوا و پاشاهم متعجب ذل زدن به پای امیر که روش وایساده بود!
پاشا: روناک از بس حرف زد مارو از این صحنه محروم کرد؛ ایرسا دوره ی آموزشی نمیذاری؟
امیر: نه خیر خانوم من دوره نمیذاره!
پاشا: او برو بابا توهم!رادینو بچسب!
پاشا: روناک از بس حرف زد مارو از این صحنه محروم کرد؛ ایرسا دوره ی آموزشی نمیذاری؟
امیر: نه خیر خانوم من دوره نمیذاره!
پاشا: او برو بابا توهم!رادینو بچسب!
هرچی می خواستم رادینو از امیر بگیرم اصلا ولش نمی کرد؛ همش می پیچوند! ولی بابا شدن خیلی بهش میومدا!
رادین زد زیر گریه ؛ امیرم در کمال آرامش گرفتش!
من: امیر بدش من ! داره گریه می کنه!
امیر برگشت طرفمو گفت: باید جبران اون مدتی که من نمی دونستم بچه دارم بشه!
با حرص گفتم : امیر!
بچه ها سرگرم حرف بودنو کسی توجهی بهمون نداشت! امیر رادینو که گریه می کرد ، همونطوری که بغل بود بردش طرف دیگه ی پارک!
آوا: ایرسا ، فکرشم نمی کردم که راهکارت جواب بده!
من: پزشک مغزو اعصابو دست کم گرفتیا!
آوا: بر منکرش لعنت!
روناک ناگهانی بغلم کرد و گفت: ایرسا واقعا برات خوشحالم ؛ ما فکرشم نمی کردیم که اینجوری شه! دیگه نامید شده بودیم!
من: ممنون عزیزم!
پاشا: تبریک می گم ایرسا!
من: ممنون! سر وقت باید از خودتون بگینا خجالت بکشین هنوز نرفتین خونه ی بخت؟؟؟
هر چهارتاشون خندیدن!
تیرداد: وای وای ! روناک جونم، می بینی؟ بشکنه این دست که نمک نداره ،بیا و خوبی کن!توروخدا می بینی! کی الان مقصره که روناک جونم الان خونه ی بخت نیس؟
روناک دست تیردادو فشار می دادو با ناخناش دستشو فشار می داد ولی تیرداد بدتر می کرد می کفت: آخ ، روناک جونم چیکار موکونی؟
روناک: بسه تیرداد!
- آره دیگه اصلا من براتون تالار میگیرم که دیگه اینقدر منو خانوممو مقصر ندونین!
صدای امیر بود، برگشتم طرفش دیدم،رادین داره می خنده ، یه خرس گنده که دوبرابر رادینم بود دستشه!
من: امیر این چیه؟!
امیر: خرسه نمی بینی؟
من: امیر ....
تیرداد یهو پرید و گفت: نه امیر جان بیا یه معامله ی دیگه بکنیم ،طبق شواهد پرونده ، ما خودمون تالارمونو می گیریم شما لطف کن اتاق بازی بچه هامونو ردیف کن!
امیر خندید ، پشت سرش پاشا و روناکم خندیدن ، ولی آوا تو فکر بود!
آوا: امیرخان ، نمی خوای دعوتمون کنی ؟
امیر: چرا همه ناهار مهمون من!
منک امیر رادینو بده!
امیر: نچ!
ورفت طرف یه گوشه ی پارک!
آوا: ایرسا برو دیگه چرا واسادی؟
من: کجا برم؟
آوا: دنبال امیر دیگه!
من:باشه ،باشه رفتم!
صدای امیر بود، برگشتم طرفش دیدم،رادین داره می خنده ، یه خرس گنده که دوبرابر رادینم بود دستشه!
من: امیر این چیه؟!
امیر: خرسه نمی بینی؟
من: امیر ....
تیرداد یهو پرید و گفت: نه امیر جان بیا یه معامله ی دیگه بکنیم ،طبق شواهد پرونده ، ما خودمون تالارمونو می گیریم شما لطف کن اتاق بازی بچه هامونو ردیف کن!
امیر خندید ، پشت سرش پاشا و روناکم خندیدن ، ولی آوا تو فکر بود!
آوا: امیرخان ، نمی خوای دعوتمون کنی ؟
امیر: چرا همه ناهار مهمون من!
منک امیر رادینو بده!
امیر: نچ!
ورفت طرف یه گوشه ی پارک!
آوا: ایرسا برو دیگه چرا واسادی؟
من: کجا برم؟
آوا: دنبال امیر دیگه!
من:باشه ،باشه رفتم!
رفتم طرف همون مسیری که امیر رفت طرفش!
یه جنسیس آبی نفتی بودو شیشه هاشم دودی!دنبال امیرو رادین می گشتم که یهو شیشه ی همون ماشینه اومد پایینو!رادین صدام زد: ماما!
رفتم طرفشو ، امیرو دیدم که نشسته پشته فرمون ورادینم روی پاشه!
امیر: خانوم،برسونمتون؟
من: امیر شوخی می کنی؟
امیر: نه خانومم من برا چی شوخی کنم؟
نشستم روی صندلی جلو ،و امیر ماشینو روشن کرد و روند!
رادینو گذاشتم روی پام مشخص بود خوابش میاد!خوابوندمش که انگار خیلی خسته بودو زود خوابید!باید یه جوری سر حرفو باز می کردم: چرا پورشه اتو عوض کردی؟
امیر: به چند دلیل!
من: چند دلیل؟
امیر: یکی اینکه با اون ماشین خاطرات خوبی نداشتم، دوما اون ماشینو با پول خودم نخریده بودم،
من:خوب پس با پول کی بوده؟
امیر: زمانی که من بوشهر بودم، بابا کنترلم می کرده، ماهانه خودش به حسابم یه مبلغی که کمم نبوده می ریخته و از طریقای مختلف بهم پول می رسوند!
من: می دونم!
امیر با تعجب برگشت طرفمو گفت: می دونی؟
سرمو تکون دادم! امیر باورش نمیشد ولی حواسشو داد به رانندگی! توی سکوت بودیم که امیر گفت: ایرسا ؛ خیلی زجرم دادی! خیلی !
من: من قبلا حرفامو زدم!
امیر: مهم نیست !
ماشینو و گوشه ی خیابون پارک کردوسرشو برگردوند طرفمو گفت: اصلا مهم نیست! فقط این مهمه که الان پیشمی! دوستت دارم ایرسا!
و سرشو آورد نزدیک تر و چشماشو بست،
من: امیر توی خیابونیما!
امیر چشماشو باز کرد و گفت: باشیم! و لبشو گذاشت روی لبام! بعد از مدتها، دوباره اون چیزی که مدتها بود گمش کرده بودم ، پیدا شده بود، حس آرامش، و حمایت!
چیزی که یکسال دنبالش بودم!
یهو گوشیش زنگ خورد و همزمانم رادین از خواب بیدار شد وگریه کرد!
جفتمون بهم نگاه کردیمو خندیدیم!
امیر گوشیشو جواب داد، منم سرگرم ساکت کردن رادین بودم!
امیر: باشه بابا برید همونجا!امروز واسه جیب من نقشه ها کشیدینا
.................................
امیر: خوب حالا! ماهم میایم!
...................................
گوشیشو با خنده خاموش کرد
من: کی بود؟
امیر : تیرداد!
من:بریم تا جفتمونو سلاخی نکردن!
امیر: ایرسا بیا بشین پشت فرمون!
من: من؟؟؟؟؟
امیر: اوهوم!بیا بسین دیگه!
من: رادین....
امیر:ایرسا وقتی می گم بشین بشین دیگه!
از ماشین پیاده شدم، رادین رو گذاشته بودم روی صندلی جلو؛ امیرم از ماشین پیاده شد ،متوجه ی پاش شدم،
با نگرانی گفتم: امیر پات چی شده؟
امیر دستمو گرفتو یه لبخند زد و گفت: هیچی عزیزم، نگران نباش!من خوبم!
با شک نگاش کردم،که بلند خندید!نشستم پشت ماشین، امیرم نشست روی صندلی جلو و رادینوگذاشت روی دستش!
من: امیر آدرس؟
امیر : تو راه می گم؛روشن کن بزن بریم!
من: باشه!
از نگرانی نمی تونستم درست رانندگی کنم!توراه هر جا لازم بود؛ امیر می گفت کدوم سمت برم!
بالاخره رسیدیم؛ یه رستوران فوق العاده شیک و بزرگ!
من: امیر...
امیر: چیه خانومی، خوشت اومده؟
من:عالیه منتهی من از این بهتراشم توی آلمان دیدم...
دیدم که اخماش رفت توی هم!
امیر: ایرسا قبل از اینکه بریم یه چیزی ازت می خوام...
من،همونطوری که از اخمش تعجب کرده بودمگفتم: چی؟
امیر: عزیزم، اینقدر اون دوران جلوی چشام زنده نکن! باشه؟
راس می گفت؛ چه اهمیتی داشت !که دوباره اون ذوران مزخرفو یادآوری کنم؟
مهربون گفتم: باشه عزیزم!امیرم خندیدو پیاده شد!
رادین بغلش بودو روی یه دستش گرفته بودتش!با یه دست دیگه اشم ، مچ دست منو گرفته بودو سه تایی باهم وارد محیط ساختمون شدیم!
تیرداد اولین نفری بود که می دیدتمون!
سوتی کشید و گفت: اوی امیر خودت به وصال یار رسیدی ماروهم که کلا فاکتور گرفتی نه!؟ ،باشه دیگه!
امیر رفت جلوترو کفت: چی میگی تو؟ من که گفتم خرج تالار و ایناتون با من دیگه حرفیه؟
تیرداد با مسخره بازی گفت: نه دیگه همه ارو شما زدی مگه چیزی برای ما می مونه؟
امیر:آفرین؛همیشه همینطور حرف گوش کن؛ باش!
تیرداد مثله یه بچه مظلوم گفت: باوشه!
همه خندیدیم!
آوا: سلام چرا دیر کردین؟
من: هیچی یه ذره شلوغ بود؛دیر شد!
روناک بلند شد و رادین از امیر گرفت1
امیرم صندلی رو برای من کشیدو با لبخند نشستم!خودشم نشست روی صندلی کنارم!
تیرداد: بابا جنتلمن!بعد از طرلان دیگه ندیدم...
تازه فهمید چی گفته، همه شماتت بار بهش نگاه می کردنو و منو امیرو می پاییدن!تیردادخودشو نمایشی به سرفه انداختو بلند شد از همه بدتر نگاه های روناک بود که یعنی دارم برات حالا!
تیرداد رفت؛ولی امیر خیلی ریلکس با رادین که روی میز جلوی روناک بود بازی می کرد و اصلا عین خیالش نبود؛منم...وقتی اون براش بی اهمییت بود منم نباید اهمییت می دادم!
من: بچه ها اینجا خیلی شیکه نه؟
آوا سرشو بلند کرد؛ چند دقیقه نگام کرد و بعد بالبخند گفت: آره؛منو پاشا همیشه میایم اینجا!
پاشابا سر تصدیق کرد!
یه رستوران با نمای سفید؛که فکر کنم دوتا فواره ی دلفین وسطش بود؛چون موقع اومدن حواسم نبود!داخل ساختمونم،چاشیاء سفید که باهم خیلی جالب بود!
غذاهامونو سفارش دادیم؛منو و امیر و پاشا و آوا ؛جوجه روناک و تیردادم کباب!
رادینم که بوق ؛بیچاره پسرم!از وقتی اومدیم ایران درست و حسابی بغلش نکردم!
من: امیر رادینو بده!
امیر باتعجب از لحن محکمم گفت: چی ؟