راستین: بگذریم!طرلان با امیر دوست شد، طرلان می گفت،امیر اوایل اصلا بهش محل نمی داده ولی خوب اون سمج تر بوده!
ماهمآمار امیرو داشتیم؛همه چیز عالی بودو شمیم رفت آمریکا!ولی اون المپیاد که شما و امیرو دوستاش باهم اومدید همه چیز بهم خورد ،آقای راد فهمیده بود که امیر با طرلان دوست شده و این نمی خواست!اون می خواست پسرش مستقل باشه نه متکی !
اون بیمارستانو امیرو حال تو یه فرصت طلایی بود واسه آقای راد که امیرو ببینه بدون این که تلاشی بکنه!
از اینکه اینقدر دقیق می دونست چ اتفاقاتی افتاده دهنم باز مونده بود!
راستین: دهنتو ببند! کلی تلاش کردم واسه همینا!
خلاصه فهمیدم که امیر تورو دوست داره و این ینی زنگ خطر برای ما ! خیلی تلاش کردم شمیم برگرده ولی شمیم پاش اونور گیر بود!پدرم با تصادف مرد ، تمام مشوقم با یه تصادف مرد!و از اون به بعد من عوض شدم، وقتی دیدم امیرپارسا تورو اینقدر دوست داره خواستم بهت نزدیک شم تا اون ضربه ببینه ولی تو خیلی سرسخت تر از این حرفا بودی! منم دوست داشتم، ولی نمی خواستم دوست داشتنم با انتقام قاطی بشه پس هرچیی که بودو از توی خودم از بین بردم!
راستین اینارو که می گفت دستش مشت شده بود و یه لرزش کمم داشت ! چشماشم قرمز شده بود!
راستین : شما ازدواج کردین ؛ شمیم ام برگشت ولی کار از کار گذشته بود، شمیم تورو مثل دشمن خونی می دید ولی وقتی من از تو براش گفتم آرومتر شدولی کل شبا گریه می کرد!
شمیم دیگه وضعش خراب بود ،داغون شده بود خودش پیشنهاد داد ......
در آهنی دوباره با یه صدای بدتر از دفعه ی قبل از شد و یکی از همون مردای غول تشن قبلی اومدن تو!
از راستین متنفر بودم و همزمانم یه جورایی نسبت بهش حس ترحم داشتم!
راستین: کامران چیه؟
مردی ک حالا فهمیده بودم اسمش کامرانه گفت: آقا آماده اس!
راستین: بیارش!
بعدم برگشت طرفمو گفت: این تنها راهه نابودی کامل امیر پارساس پس من مجبورم!
من: چی؟
کامران اومد تو و یه آمپولم تو دستش بود!
من: می خوای چی کار کنی؟
راستین: هیچی ناراحت نباش! می دونی که از بین این همه راه که برای نابودیش امتحان کردم فقط اونایی که تو توش بودی نتیجه داده ! دستمو گرفت و آمپولو تنظیم کرد ، پاهام بسته بود و اون دستمم کامران گرفته بود!
من: عوضی ولم کن چه غلطی داری می کنی!
راستین: آروم ،آروم!
آمپول زد؛ نفرت کل وجودمو گرفته بود! نفرت از راستین ، شمیم و فریدون!
آمپولوزد بعدم انداخت توی سطلو برگشت طرفم: خوش باشی ایرسا خانوم!
من: رادین کجاس؟
راستین: اون پسر بچه هه؟
من:آره!
راستین: راستی اون بچه ی کیه؟ بچه ی امیرپارساس نه؟
خیلی قاطع و محکم گفتم : نه!
راستین: ولی خیلی شبیه اشه!
من: مهم نیست!
راستین سرشو تکون دادو گفت: اممم آره مهم نیست،جاش خوبه وبعد خندیدو رفت! دلم همش شور میزد ،رادین نبود حتی صداشم نمیومد ،فقط گردنبندش افتاده بود نزدیک پام!
هرچی تقلا کردم که طنابارو باز کردم راهی به جا یی نبردم!
خیلی گذشته بود فقط می دونستم که دیگه نور از اون دریچه نمیومد ؛ یعنی شب بود!
دوباره در باز شد و راستین با یه آمپول اومد تو! یه حدسایی میزدم!برای انتقام از امیر من باید قربانی می شدم!
رااستین اومد نزدیکو دستمو گرفت: سلام بر بانوی توانا!
من: خفه شو! فقط بگو توش چیه؟
راسیتین: هروئیین!
من: خیلی پستی !
راستین: می دونم!
من: رادین کجاست؟
راستین: آها روش فکر کردم،چه با دقتم اسمشو انتخاب کردی!رادین راد! بهم میخورن!
حالم داشت ازش بهم میخورد، عوضی آشغال داشت معتادم می کرد،اونم به چی هروئئین!
راستین آمپولو انداختو گفت: نگران نباش بانوی توانا به زودی برنامه های خوب براتون ترتیب دادم!
من: اگر یه مو از سر رادین کم شه...
راستین: یه مادر معتاد می تونه چیکار کنه...؟و بعدم صدای در آهنی که مثل پتک توی سرم بود !
فقط یه جمله:یه مادر معتاد می تونه چیکار کنه؟؟؟
یه مادر معتاد می تونه چیکار کنه؟
یه مادر معتاد می تونه چیکار کنه؟
همش توی ذهنم تکرار می شد؛ من الان معتادم!معتاد به هروئیین !توی زندگیم از یه چیز به اندازه ی کل زندگیم متنفر بودمو اونم مواد و سیگارو دوو و دم بود ولی حالا خودم!از بالای ستون لیز خوردمو نشستم روی زمین ! کتفام حسابی درد می کرد؛ نمیدونم چقدر تواون حالت بودم فقط صدای داد و دعوا میومد و دوباره صدای درآهنی که شده بود ناقوس مرگ من!
و یه مرد با لباسای خونی که نمیتونست حرکت کنه و یکی از اون مردا یقه اشو از پشتش گرفته بود و شوتش کرد کنار دیوار ، این دیگه چه بیچاره ای؟اون مرد که هیکل بزرگی داشت دوباره رفت طرف همونی که لباسا و سرش خونی بودو بلندش کرد،مرده سرشو آورد بالا و من همونجا ماتم برد!
امیرپارسا؟؟؟؟؟؟؟!!!!؟
امیر: ایرسا؟
صداش پر از غمو و درد و دلتنگی بود! همونجوری بهم خیره شده بودیم ؛اون به من ؛ منم به اون! یهو صدای دست زدن یه نفر اومد ،من به اونی که دست زد مگاه کردم،راستین بود ولی امیرپارسا محو من بود!
راستین باخنده: اوه ایرسا بانو سلام خوبید؟ برنامه ای که بهتون قولشو داده بودم، حاضر شده ! بازیگرمونم تازه از راه رسیده ،آوردیمش اینجا شماهم مستفیش شین!بعدم به کامران اشاره کرد، سه تا مرد مثل کامران اومدن تو!
راستین: هومن !؟
یکی ازشون برگشت و گفت: بله ؟
راستین: همونطور که گفتم!
مرد غولپیکری که امیر پارسا رو گرفته بودو اسمش هومن بود با پا یکی زد توی سینه ی امیر که امیر افتاد وسط !
چهارتایی با هم میزدنش !و من فقط میدیدمش ! حالاتم توی صورتم مشخص بود ولی نه جیغ نه دا د و نه گریه هیچی!راستین یه نگاه به من می کرد و یه نگاه به امیر! دیگه نمیتونستم تحمل کنم!
تمام نفرتمو ریختم توی چشمامو ذل زدم به راستین، می دونستم الان ترسناک شدم! راستین داشت با خنده کتک خوردن امیرو می دید که از دهنش خون میریخت!برگشت طرف من ولی به ثانیه نکشید لبخندش جمع شد، و به هومن گفت: بسه!هومن. کامران برو اونور!امیدو بگید پایین باشه!
کامرانو هومن رفتن بیرون و راستین یه نگاه منظور دار بهم کرد و گفت: تنهاتون میذارم شاید امیر پارسا خان،وصیت نامه ای داشته باشن و رفت!آَشغال!
امیر پارسا وسط افتاده بود روی زمینو دور تا دورش خونی بود ، لباساش تیکه تیکه شده بود یه منظره چندش آور درست شده بود !
آروم در حد نجوا گفتم: امیر پارسا؟
ولی بر خلاف اینکه فکر می کردم نشنیده بود ، شنیدو چشماشو باز کرد، یه نگاه بهم کرد و بعد سعی کرد بلند شه!
یهو تمام بدنم درد گرفت، می لرزیدم !تاحالا سابقه نداشت این طوری شم!آشغال وقتش بود!
اصلا نمیتونستم تحمل کنم، تمام استخونام درد می کرد، با دندونام لبمو گاز می زدم تا صدام بلند نشه! نشسته بودم روی زمین و دستام از پشت بسته بود!
امیر پارسا رو دیدم که میومد طرفم با تمام دردش سعی می کرد بیاد طرفم! من میلرزیدم و از درد استخونام دیگه نمی دونستم باید چیکار کنم! امیر دیگه رسیده بود به هم ! باهمون وضعیت بغلم کرد و سرم افتاد روی شونش!
امیر: منو ببخش ایرسا ،خواهش می کنم،چرا اینجوری شدی؟
هه ! چه خوش خیال نمیدونست الان یه معنادو بغل کرده!
من: ولم کن!
امیرازم جدا شدو و گفت: من برات توضیح می دم،خواهش می کنم ایرسا؟ ایرسا ، ایرسا ؟ ایرسا داشت داد می زد ولی لرزشم خیلی زیاد شده بود دیگه دست خودم نبود، که یهو در باز شد ، و هیکل یه مرد که می یومد طرفم و دیدم!
راستین بود که شنیدم که گفت: ببخشید خانومی ؛ امروز دیر شد ولی چه تحملی داریا!
من: ن..می ...خوام!
راستین: خیلی کله شقی ! داری می میری از درد بعد میگی نمی خوای؟
من: گم.....شو!
صدای فریادای امیرو هم می شنیدم که کامرانو و هومن گرفته بودنش!و با راستین حرف میزد!حرف که نه دعوا...

امیر: منو ببخش ایرسا ،خواهش می کنم،چرا اینجوری شدی؟
هه ! چه خوش خیال نمیدونست الان یه معتادو بغل کرده!
من: ولم کن!
امیرازم جدا شدو و گفت: من برات توضیح می دم،خواهش می کنم ایرسا؟ ایرسا ، ایرسا ؟ ایرسا داشت داد می زد ولی لرزشم خیلی زیاد شده بود دیگه دست خودم نبود، که یهو در باز شد ، و هیکل یه مرد که می یومد طرفم و دیدم!
راستین بود که شنیدم که گفت: ببخشید خانومی ؛ امروز دیر شد ولی چه تحملی داریا!
من: ن..می ...خوام!
راستین: خیلی کله شقی ! داری می میری از درد بعد میگی نمی خوای؟
من: گم.....شو!
صدای فریادای امیرو هم می شنیدم که کامرانو و هومن گرفته بودنش!و با راستین حرف میزد!حرف که نه دعوا...راستین یه جعبه از جیبش درآورد و گفت: باشه ولی من باید بزنم!
من: عوضی بهم دست نزن!
راستین: امیرخان مشاهده کن!
امیر داشت تقلا میکرد که از دست کامران بیاد بیرون ولی چه فایده!
راستین آمپولو گرفتو گفت: الان درست میشه ؛یه لحظه صبر کن !
و بعد سوزش سوزن سرنگو روی دستم حس کردم!
راستین سوزنو از دستم درآورد!
همزمان؛ امیرمبا پاش زد توی شکم کامرانو خودشو آزاد کرد و اومد طرف راستین! یه مشت خوابوند توی صورت راستین!
راستین خندید ولی نگاش عصبی بود، خونی که از بینیش میومدو با آستینش پاک کرد و گفت : چی شده امیر خان؛ به مزاقتون خوش نیومد؟
امیر دوباره بهش حمله کرد و گفت: خفه شو عوضی! و با پا یکی زد پشت راستین!
هومن از پشت امیرو گرفتو یکی زد توی شکمش!
راستین از روی زمین بلند شدو دستی به صورتش کشید با دیدن دستش که خونی بود رفت طرف امیر پارسا که روی زمین زانو زده بودو دوتا دستاشو هومن از پشت گرفته بود!
راستین یه سیگار از توی جیبش درآوردو با فندکش روشنش کرد؛ با استشمام بوی سیگار به سرفه افتادم ولی راستین اصلا توجهی نداشت!
راستین: راد بزرگ چه جوری جلوی من زانو زد، سرفه هام خیلی اذیتم می کرد و راستین رفت جلو و موهای امیر پارسا رو گرفتو صورتشو آورد بالا!
راستین : چیه امیر خان ؟ ناراحتی؟
ولی امیر یه نگاه به سیگاری که توی دست راستین بود میکرد و یه نگاه به من!
راستین لباس امیرو گرفتو سیگارو از روی لباس چسبوند به بدن امیر! امیر لبشو با دندونش گرفته بود که داد نزنه و چشماشو محکم روهم فشار داده بود ،کل پیشونیش از عرق خیس بود! تحمل این صحنه واقعا واسم سخت مخصوصا اینکه سرفه هام شدیدتر شده بود ،حالت خفگی داشتم!
کامران: آقا ،دختره از حال رفت!
فقط شنیدم که راستین گفت: ببرش!

و بعد یه نفر دستمو باز کردو گرفتم و دیگه هیچ!
با باز کردن چشمام متوجه شدم که دیگه توی اون انباری کثیفو تاریک نیستم!یه اتاق با دکوراسیون قهوه ای سوختته و فوق العاده مجلل و شیک که بهش می خورد با اون انباری صدها کیلومتر فاصله داشته باشه!
با به یاد آوردن انباری ، یاد رادینو امیرپارسا افتادم! روی یه تخت دونفره طلایی خوابیده بودمو یه لحاف سفید رنگم روم بود! یه میز آیینه و میزتوالت هم گوشه ی اتاق بود! پرده ی طلایی سلطنتی که کل دیوار روبرومو پوشونده بود نشون می داد که صاحب ساختمون یه آدم پولداره!
درچوبی قهوه ای رنگ اتاق باز شد و راستین توی چارچوب در پیدا شد!
راستین: سلام بر بانوی نازک نارنجی!
با یادآوری اون صحنه ها فقط تونستم بگم: ازت متنفرم!
راستین: باشی یا نباشی دیگه امیری وجود نداره ،منم واسه شما برنامه ها دارم!
اومد جلوتر ، یه قدم دیگه ، یکی دیگه !
راستین: بهت گفته بودم یه زمانی دوستت داشتم اره؟
من: خفه شو عوضی ؛لیافتشو نداری!
یه نیشخند زد و اومد طرفم! اون میومد جلو و من میرفتم عقب! دیگه چسبیده بودم به دیوار ، اونم دو طرفم خیمه زده بود،چشماش توی چشمام بود! دتشو برداشت،فقط یه قطره اشک از چشمم اومد پایین و پشیمون شدم! از ترک کردن امیر پارسا ، سرزمینم ،خانوادم ! از همه پشیمون شدم!
راستین دستشو بالاتر آورد، لحظه ی آخر دستشو برد پشتمو در یه قسمت مخفی توی دیوار و باز کرد و یه بطری از توش درآورد، مشروب بود!
راستین یه پوزخند بهم زد و شیشه ارو سر کشید!
هولم داد رو تختو گفت: هرچی امیرپارسا تجربه کرده منم باید تجربه کنم،هرچی که باشه!
دکمه های پیرهنشو باز کرد؛بئی مشرئب زیر دماغم بود!
یاد اون شبی که امیر پارسا هم اونجوری بود افتادم ولی اونشب کجا و الان کجا !
اون شب دیگه بوی مشروب تا این حد برام زجرور نبود ؛ راستین دستشو آورد و با خنده ای که از روی مستی بود ،اولین دکمه ی مانتومو باز کرد، تقلا فایده ای نداشت ، خودشو انداخته بود رومو دست و پامم،گرفته بود!
بدترین لحظات عمرم بود!دکمه های مانتوم زیاد بود،راستین دیگه سعی نکرد بقیه اشو باز کنه !پارچه ارو جر داد و دستشو برد برای تی شرتم اما منصرف شد!
همون لحظه پام آزاد شد!با پام زدم روی شکمش و از روی تخت پریدم ،اما دستمو گرفت،آشغال عوضی!
راستین: کجا،کار داریم باهم خوشگله!
دستمو کشیدم که اون ول نکرد و افتادم روی زمین اونم به خاطر اینکه تعادل نداشت از رو تخت افتاد روم!!
آخ،پرس شدم! راستین دیگه عصبی شده بود!سرشو خم کرد و با وحشی گری لبامو گاز گرفت، مزه ی خونو حس کردم!
- پلیس! این خونه محاصره شده! دستاتونو بذارین رو سرتون ؛ به نفعتونه که تسلیم شید!
راستین همچنان داشت لبامو گاز می گرفت!
- دوباره تکرار می کنم!به نفعتونه که تسلیم شید تا سه شماره ی دیگه مامورا میان تو!
راستین از روم بلند شد،توی مستی بودولی این هشیاری رو داشت که ولم کنه! بلند شدو با حالت نامتعادلش گفت: لعنتی! و رفت طرف میز آرایش!
یه اسلحه از توی کشو درآوردو بعد خم شد روی زمینو، پارکت کف اتاقوزد کنار، گیج میزد، یکی از موزاییکارو درآورد و یه چن تا توپ کوچیک درآورد!
مانتومو بستموبلند شدم که داد زد:قصر در فتی ولی مطمئن باش من برمی گردم!
رفت طرف در که همزمان در باز شد! راستین تو یه حرکت پرید پشت در و با دندونش یه قسمتی از همون توپه کوچیکو کشید و انداختش توی راهرو! صدای سرباز و پلیسا میومد که داد میزدن!
راستین یکی دیگه هم انداخت همون جا و رفت طرف پنجره ی بزرگ اتاق!
یه نگاهی به من که گوشه ی تخت نشسته بودموشاهد ماجرا بودم انداخت و پرید پایین!
با نگاش می گفت ؛ این آخرش نیست! تازه موقعیتو درک می کردم!
همزمان صدای شلیک چند تا گلوله میومد!و بعد یه نفر وارد اتاق شد،برگشتم طرف در! امیر پارسا بود، با دیدنش انگار دنیا رو دوباره بهم داده بودن و دوباره روح توی بدنم برگشت! راستین که گفت امیر مرده!یه پاش لنگ میزد و به سختی حرکت می کرد ،هرچند بقیه ی اعضای بدنشم خونی بود ولی اون دیگه خیلی تو چشم بود!
دوییدم طرفش ؛ انگار میخواستم واقعا با لمس وجودش تاییدیه زنده بودنشو بگیرم!
امیرم بغلم کرد و محکم، به خودش فشارم داد!
امیر: معذرت می خوام ایرسا1
من:..................
امیر: خوبی عزیزم؛ چیزیت نشد؟
فقط با صدای قفل شدم تونستم بگم: امیر! و اشکام روی گونه امو خیس کرد! پیرهنش خیس شده بود!امیر با دستش چونه امو گرفته و سرمو آوردبالا!
امیر: منو ببین ! داری گریه می کنی خانومم؟
من: راس..تین!
امیر: اسم اون عوضیو نیار!
من: اون می خواست ،می خواست......
من رو انداختین! منتظرتون هستم توی تاپیک نقدا! یادتون نره!

دیگه نتونستم چیزی بگم@
مانتوم پارهه شده بود ، امیر یه نگاهی به تخت به هم ریخته و مانتوی پاره ی من انداخت؛و فک کنم همه چیز و فهمید؛چون برق عصبانیت توی چشماش مشخص بود و دستاشو مشت کرده بود!
موهام آزاذ بودن ،یه پلیس خواست بیاد تو اما با دیدن من به این وضع گفت: سرکار صادقی برای این خانوم لباس بیارین!
امیر دستمو ول نمی کرد!
یه زن چادری اومد تو و یه دست مانتو و روسری بهم داد! مانتو و روسریو پوشیدمو با امیر زدیم بیرون،خونه ی فوق العاده بزرگی بود!
البته نه بزرگتر از خونه ی پدر امیر اینا!
امیر: اینجا خونه ی فریدونه@
من:..........................
رفتیم توی حیاط ! روی زمین یه جناره بود که روش ملافه سفید انداخته بودن!
رفتم جلو! یعنی کی بود؟
یه قدم دیگه!
ملافه ارو زدم کنار! چشمای بسته ی راستین و خونی که رو صورتش بود،چندش آور ترین منظره ای بود که دیده بودم!
مملافه ارو انداختم!رفتم جلو ،امیر پارسا هم پشتم میومد، رادینو دیدم دست یه پلیس زن بودو داشت بلند گریه می کرد! دوییدم طرفش ؛نمیدونم چقدر ندیده بودمش ولی می دونستم که دیگه نمی تونم صبر کنم! رادینو از بغله پلیسه گرفتمو محکم به خودم فشارش می دادمو گریه می کردم،نشسته بودم روی زمین؛و فقط نازش می کردمو می بوسیدمش!
رادین ساکتر شده بود: مامان!
تعجب امیرو حس می کردم!بلند شدمو رفتم جلوتر!چیزی که جلوم بودو باور نمی کردم! آوا و پاشا ؛ روناکو تیرداد ایتاده بودن! جلوتر از اونا ؛ ایرسامو آروین بودن! دوییدم طرفشون/1
آوا هم داشت با گریه نگام می کرد، دوییدم طرفشون1 ایرسام اولین کشسی وبد که اومد جلومو، محکم بغلم کرد، حضورشون برام اینجا غیر قابل هضم بود، فکرشم نمی کردم که اولین برخوردم بعد از اومدنم به ایران اینجوری باشه!
آروین نگامون می کرد و ایرسام محکم بغلم کرده بود!
ایرسام: خواهری ،مردمو زنده شدم! خوبی ؟
سرش پایین بود و یه قطره آب افتاد روی مچ دستم که رادینو گرفته بودم توی بغلمو سرش روی شونه ام بودو کسیو نمی دید! صورت ایرسامو دیدم ، چشماش پر از اشک بود، امیر پارسا پشت سرم بودو اونم داشت این صحنه ارو می دید ولی نگاه میخش روی رادین بود انگار یه موجود ناشناخته ارو داره می بینه!
رادین سرشو آورد بالا و با دیدن آروین دستاشو آورد بالا و داد زد: بابا ! بابا!
سرمو چرخوندمو امیر پارسا رو دیدم،کارد میزدی خونش درنمیومد، نگاش پر از غم بود، پر از التماس، پر از شکستگی! به چشمام نگاه کرد ،آروین اومد جلو و رادینو که توی بغلم داشت داد میزد گرفت! امیر خیره شد بود توی چشمام انگار می خواست تاییدیه بگیره که واقعا رادین پسره منو آروین! از فکر خودم خندم گرفت!
باید یه ذره ادب می شد، رفتم طرف آوا و روناک که کنار تیرداد و پاشا وایساده بودن! هرچهارتاشون توی شوک بابا گفتن رادین بودن! انگار تنها کسایی که توی این جمع تعجب نکردن منو آروین بودیم !وصد البته ایرسام!
رادین سرشو آورد بالا و با دیدن آروین دستاشو آورد بالا و داد زد: بابا ! بابا!
سرمو چرخوندمو امیر پارسا رو دیدم،کارد میزدی خونش درنمیومد، نگاش پر از غم بود، پر از التماس، پر از شکستگی! به چشمام نگاه کرد ،آروین اومد جلو و رادینو که توی بغلم داشت داد میزد گرفت! امیر خیره شد بود توی چشمام انگار می خواست تاییدیه بگیره که واقعا رادین پسره منو آروین! از فکر خودم خندم گرفت!
باید یه ذره ادب می شد، رفتم طرف آوا و روناک که کنار تیرداد و پاشا وایساده بودن! هرچهارتاشون توی شوک بابا گفتن رادین بودن! انگار تنها کسایی که توی این جمع تعجب نکردن منو آروین بودیم !وصد البته ایرسام!
آوا محکم بغلم کرد؛ چشماش پر از اشک؛ روناک با اینکه می دونست از تف مالی بدم میاد ولی با گریه می بوسیدم و یه لحظه ولم نمی کرد!
روناک: بابا ما مردیمو زنده شدیم، اما عجب صحنه های اکشنیو از دست دادما!
من: خفه روناک ،که من حسابی باید به حسابت برسم!
روناک: اوه ، اوه رفته انور بی ادب شده برگشته1
یهو دستشو گذاشت روی دهنشو به امیر نگاه کرد ولی کار از کار گذشته بود ،امیر داشت منو نگاه می کرد و فهمیده بود!
روناک زیر لب زمزمه کرد : ببخشید نمی خواستم...
آوا: ایرسا ؛خیلی عوض شدی !
من: اره خوشگل بودم ، خوشگل تر شدم!
اصلا به امیر محل نمی دادم، مثل یه مجسمه رفتار می کرد ؛ از وقتی رادینو دیده بود اینطوری شده بود وگرنه داخل ساختمون اینجوری نبود ، حالا چه فکرایی می کنه!
به خودم فکر کردم؛ چقدر خودخواه شدم ؛ من همیشه اینطوری بودم ، خود خواه ، خود رای و مغرور ولی عشق امیر پارسا منو از ایرسایی که از بوشهر اومده بود تهران دور کرد ، باعث شد شکننده بشم ، عوض بشم ولی من دوباره برگشته بودم به خودم!خودی که 18 سال روش کار کرده بودم و با دیدن امیر پارسا دود هوا شد !
آوا حرف میزد ولی من نفهمیدم چی می گفت توی افکار خودم بودم، فقط با جیغ روناک از افکارم اومدم بیرون! ایرسامو آروین که داشتن حرف می زدن پریده بودنو به یه طرف نگاه می کردن ، به پشت سرم! آوا و روناکم همینطور! با ترس برگشتم پشت ، احساس می کردم صحنه ی پشت سرم ، چیزی نیس که بخوام الان ببینم!
سرمو برگردوندم!پاشا یه طرفو تیردادم یه طرف دیگه ی امیر و گرفته بودن تا رو زمین نیفته!
5 دکتر بودیم ولی هیچکس حرکت نمی کرد؛ من ، آوا و روناک و پاشا و تیرداد .....
هیچ کس !
آوا داد زد : پاشا زود باش دیگه!
پاشا ، سریع نبضشو گرفتو دستشو گذاشت روی قلب امیر ! روی سر تیرداد داد زد: تیرداد برو ماشینو بیا ر! سکته زده!
با شنیدن سکته ، بدنم شل شد! چقدر فشار بهش وارد شده بود که سکته زده! تیرداد دویید طرف پشت محوطه !
یه پسر جوون با فرم پلیس اومد طرفمونو گفت: پاشا چی شده؟
پاشا : مهیار ؛ امیر سکته زده! ما میریم بیمارستان!
همین موقع تیرداد با گاز اومد و ماشینو ،جلوی پاشا پارک کرد ؛ با کمک مهیار امیر و گذاشتن توی ماشینو و لحظه ی آخر پاشا کلید و پرت کرد طرف آوا گفت:آوا بیمارستان پدر امیر!
ذهنم فرمان نمی داد ! فقط فهمیدم ؛ توی تهرانیم که می خوان برن بیمارستان پدر امیر!
آوا: بریم !روناک همینجا باش من ماشین پاشا رو بیارم ،مواظب ایرسا باش!
ایرسام اومد طرفمو و گفت: منو آروینم میایم ؛ رادینم پیش خودمونه!
فقط سرمو تکون دادم ، دستی به صورتم زدم که متوجه خیسی شدم!حتما گریه کرده بودم دیگه!
آوا به دقیقه نکشید جلوی پامون ترمز کرده ، دیگه ظرفیت این اتفاقاتی که پشت سرهم پیش میومد و نداشتم،تا کی باید امتحان می شدم ؟ ها ؟>
خدا جون بس نبود !؟
نمیدونم کی رسیدیم در بیمارستان فقط می دونم ماشین هنوز تو حرکت بود که درو باز کردمو دوییدم طرف ساختمون! روناکوآوا هم پشت سرم!
ورودیه ساختمون گذروندم و رفتم توی یکی از راهرو ها ! تیرداد پشت در یکی از اتاقا بود ؛ رفتم طرفش ! نمی دونستم چرا ولی پاهام میلرزید!
من: امیر چی شده ؟
تیرداد: نمیدونم؛ توی اتاقه !
همونجا نشستم روی زمین!
صدای کفشای آوا وروناک میومد که محکم به زمین کوبونده میشد و نشون می داد که دارن میدوون!
روناک: ایرسا ؛ ایرسا؟ ایرسا؟ خوبی ؟
آوا: بلندش کنیم!
روناک دادزد: تیرداد چرا وایسادی ! پاشا کجاس؟
تیرداد: نمیدونم ، مشخص نیست!
روناکو اوا بلندم کردن و مجبور شدم بشینم روی صندلیای کناری که برای انتظار پشت اتاق طراحی شده بودن!
آوا: کنارم نشسته بود و سرشو انداخته بود پایین!روناکم درگیر گوشیش بود ولی مطمئن بودم اینجا نیست! سرمو تکیه دادم به صندلی و چشمامو بستم ؛ فقط توی دلم از خدا می خواستم امیر طوریش نشده باشه!اینم زندگیه من بود؛ اتفاق پشت اتفاق!چیزی که نمی شد انکارش کنی!
پاشا اومد بیرون!آوا بلند شد و رفت طرفش: چی شد ، حال امیر خوبه؟
پاشا: دومین سکته اشه ولی معجزه بود که برگشته!و...
من : و چی؟
پاشا آوا رو کشید کنار و من همون جا روی صندلی افتادم،یعنی چی بود که نمی خواستن بگن؟
آوا برگشت ولی یه چیزی بود که می خواست با خنده بپوشوندش!
من :آوا یریع بهم بگو چی شده!
آئا: چیزی نشده ، ایرسا!
من: دروغ می گی !
روناک: ایرسا ؟ عزیزم آروم باش!
من: آوا بگو وگرنه خودم از پاشا می پرسم!
آوا: باشه باشه!فقط...
من: بگو!حاشیه نرو!
آوا: ببین؛ امیر به پاش گلوله خورده و تقریبا میشه گفت عصب پاش از کار افتاده...
دیگه چیزی نمی شنیدم یعنی امیر دیگه نمیتونه راه بره!بلند شدمو با نهایت سرعت از ساختمون اون بیمارستان زدم بیرون!توی محوطه روی یکی از نیمکتا نشسته بودم؛ نیاز داشتم به خودم کنار بیام، حرفای استاد توی ذهنم تکرار میشد!
« خیلی مواقع یه شوک؛ یه معجزه ! زندگی یه نفرو برمیگردونه»
نمی دونستم چقدر نشستمو به این فکر می کنم ولی می دونستم که الان تنها شانسمو باید امتحان کنم!
اشکامو پاک کردمو بلند شدم! دوباره با ژست ایرسا ی مغرور آروم رفتم طرف ورودیه بیمارستان!
توی راهرو بودم؛ پاشا و تیرداد پشت در اتاق بودن!پاشا دکتر امیر بود،روناکو آوا هم نشسته بودن! تیرداد عصبانی بود ولی سعی می کرد خودشو کنترل کنه!
اولین نفر روناک بود که منو دید؛ روی صندلی خشک انتظار بیمارستان نشسته بودو یه کتاب دعا دستش بود!
همشون از اینکه من الان اینجوری بودم تعجب کرده بودن!حقم داشتن ؛ ایرسایی که با گریه از اینجا رفت بیرون و اینجوری برگشته ...
رفتم جلوی پاشا: آقا پاشا لطفا کامل بهم توضیح بدین!
پاشا با تعجب گفت: چی رو؟
من: وضعیت امیرو!
پاشا: خوب ؛ احتمالا توی درگیری که توی ساختمون بوده تیر خورده به پاش و عصب پاش پاره شده ، درواقع یه جورایی بی حسه و الان امیر احساس می کنه که دیگه کنترلی رو پاش نداره!
من: استادمون می گفت ، یه شوک ممکنه همچین بیمارایی رو برگردونه!
پاشا: ممکنه ولی امیر خیلی وضعش خرابه، مثل اینکه شما فراموش کردین ؛ امیر دومین سکته اشو رد کرده ها!
من: باشه می خوام ببینمش!
پاشا: برو تو!
از پاشا دور شدمو رفتم طرف اتاق؛ دستمو گذاشتم روی دستگیره ، یک ثانیه مکث و بعد با اعتماد به نفس دستگیره ار و فشار دادم!
هیچ وقت فکرشم نمی کردم امیرو توی همچین وضعی ببینم، همش تقصیر من بود ، و خودخواهی هام!
روی تخت خوابیده بود و کلی دستگاه بهش وصل بود ،دستگاهایی که هر کدومو استادامون سر کلاس توضیح می دادن که چه جوری باعث میشه به زندگی یه بیمار کمک بشه!
نشستم روی صندلی کنار تخت! 10 دقیقه ای بود که به صورتش ذل زده بودم ، شاید می خواستم یه جوری دلتنگیای یه ساله ارو برطرف کنم! دست امیرو از زیر ملافه نازکی که روش انداخته بودن در اوردمو محکم گرفتم توی دستم!یه حس بهم می داد، یه حس قدیمی ! درست مثل گذشته!
من: می دونی امیر خیلی برای خودمون متاسفم! متاسفم چون برای چیزای بی ارزش زندگیمون خراب شد!من تا حالا معذرت خواهی نکردم ولی همین جا ازت معذرت می خوام ولی اینو هم باید بدونی که منم کمتر از تو عذاب نکشیدم، اگر تو اینجا دلتنگ بودی من اونجا دوبرابر دلتنگ بودم؛ دلتنگ گذشته ، پدرو مادرم ، کشورم!
اممم.....معذرت می خوام! همون موقع صدای بوقا رفت بالاتر 1داد زدم : پاشا!
اصلا مهم نبود که الان چیه فقط امیر باید می موند!
چند تا پرستار به همراه پاشا سریع اومدن تو! دست امیر هنوز تو دستم بود وپاشاهم چیزی نمی گفت! یه چند دقیقه بعد پاشا یه نفس عمیق کشید و گفت: به خیر گذشت! دختر تو به بیهوشش هم رحم نمی کنی؟
خنده ی تلخی کردمو گفتم: ممنون!
پاشا هم یه ببخشید گفتو رفت: می دونستم امیرو پاشا و تیرداد از برادرم بهم نزدیکتر بودن! برادرایی که عروسیشون که مهم ترین اتفاق زندگیشون بود و برای مشکلات برادر دیگه اشون عقب انداختن و اصلا کوچکترین اعتراضی هم نکردن!
از اتاق اومدم بیرون تصمیمو گرفته بود!
آوا و روناک نگران پشت در ذل زده بودن به دستگیره! تیرداد مشخص بود کاملا کلافه اس چون یه پاشو خم کرده بودو داده بود تکیه به دیوارو یه دستشم پشت کمرش بود! با یه دستشم مدام توی موهاش چنگ می زد!
من: آقا تیرداد؟
تیرداد برگشت طرفم!
من: پاشا نمی دونید کجاس؟
تیرداد: میاد الان کاریش داری؟
من: امیر کی مرخص میشه؟
تیرداد : احتمالا پس فردا !
یه توضیح مختصر به آوا و روناک دادمو، زنگ زدم به ایرسامو آروین !
ادرس هتلو گرفتمو و برگشتم هتل ! شاید خیلی بی رحمی به نظر بیاد که اونجا نموندم ولی رادین الان برام تنها یادگاری امیر بود و مطمئنا الان اونقدر گریه کرده بودکه هتل داره می خواسته بندازتمون بیرون!
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ ++++++++++++++++++++
امیر پارسا :
چشمامو باز کردم؛ تو طول این مدت نبودش اینقدر که با دیدنش بهم فشار آورده بود فشار نیاورده بود!
اون پسره کی بود که بهش می گفت مامان! باورم نمیشه!
یعنی ازدواج کرده؟!
نفسم بالا نمیومد! پاشا دراتاقو باز کرد روپوش پزشکی تنش بود!
من: پاشا ! قضیه چیه! ؟
خواستم بلند شم ولی پام هیچ حسی نداشت!
پاشا نشست روی لبه ی تخت و گفت: چطوری رفیق؟ سوپرمن شده بویا!
من: پاشا پام چرا حس نداره؟
صدای تیرداد از پشت پاشا اومد که گفت: حتما موش حسشو برده1
من: تیرداد شوخی ندارما!؟
آوا: خوب معلومه ندارین!
پشت سرش روناکم اومد تو! برخلاف اون چیزی که فکر می کردم، روناک درو پشت سرش بست و این یعنی ایرسا نیومده!چه خوش خیال بودم من با وجود دیدن اون بچه بازم منتظرش بودم!
پاشا: داداش پاشو که دوروزه دست هممونو گذاشتی تو حنا!
من: چی می گی تو!؟ دو رو زچیه؟
تیرداد: بَه! آقارو داشته باش ! دوروز مارو معطل عشقو عاشقیش کرده، دو قورتو نیمشم باقیه ! البته این را با یه لحن شوخ و دوستانه می گفت!
یه چشم غره بهش رفتم که یعنی جلوی خانوما زشته ولی مثل اینکه اونا بیشتر از خودم خبر داشتن!
من: حالا آقای دکتر نمی خوای منو مرخص کنی!
اینارو اینقدر خسته گفتم که خودمم شک کردم!
پاشا اومدو گفت :چرا مرخصی!
تیرداد : از اونورم می خوایم بریم پارک!
من: حوضله اشو ندارم!