ای خدا من چیکار کنم خو؟ الان باید چه غلطی بکنم؟
ای خدا ! با رادین ناهارمونو خوردیم و بشقاب آروینو با یه کاسه سالاد گذاشتم تو سینی و با رادین رفتیم طبقه بالا!
من: مامانی بیا!
رادین: آوخ!
من: آفرین ، پسرم!
بالاخره رسیدیم بالا! ایرسام توی سالن نبود ، دوتا پله ی کوتاه رو هم گذروندیم و رفتیم توی راهرو ، زیاد نمیومدم بالا اونم توی اتاقش ، اون برای خودش اینجا دیگه راحت بود، در زدم ولی جواب نداد!
دوباره !
یهو رادین گفت: دای!
با تعجب برگشتم طرف رادینو گفتم: چی؟
که در باز شدو آروین رادینو بلند کرد و بوسیدشو بی توجه به من گفت: یه بار دیگه بگو جوجو!
رادین: دای !
من: آروین؟
آروین برگشت طرفم ، لبخند زد ولی هنوزم از دستم دلخور بود!
با رادین رفتیم توی اتاق آروین ! خیلی مرتب بود ، خیلی!
من: آروین خونه هم همینجوری مرتبی؟
آروین سر تکون داد!
من: آروین تو روخدا از دستم ناراحت نباش ، من کلا ادم رکیم !خوب؟
آروین: ناراحت نیستم دلخورم!
من: هموننم نباش!
آروین خندید و گفت: ینی عجیب می تونی آدمو راضی کنیا !
من: ما اینیم دیه!
آروین : آها، امروز می خواستم بهت بگم ، همین نزدیکی هتا یه موسسه هس ، تقزیبا مثل مهد کودک می مونه ، این دوماه من تمرینام فشرده اس نمی تونم بمونم پیش رادین بفرستیمش اونجا!
من: آلمانیه؟
آروین: نه ؛ اتفاقا در کمال تعجب ایرانیه!
من :: یعنی فارسیه ؟؟؟
آروین یه لبخند زد و گفت : آره ،به خاطر اینکه کلا این منطقه بیشتر ایرانی ها هستن ، این موسسه هم ایرانیه !"من: خیلی خوبه ، رادینو ببر !
آروین: باشه پس فردا می برمش!
من: آروین ، دوماه دیگه امتحانات تمومه!منم برمی گردم ایران ،برای عروسیه آوا و روناک ! ولی برای ادامه درسم بازم برمیگردم اینجا!
آروین: عالیه ! منم بعد از مسابقه برمی گردم!
من: خیلی خوبه!
آروین: باشه ، و بعد شروع کرد به خوردن غذاش هر از گاهی رادینم دست می کرد توی غذاش که اونم باخنده بهش غذا می داد! غذاش که تموم شد ، بلند شدمو سینیو برداشتم !
می خواستم رادینو ببرم که آروین گفت: رادینو بذار بمونه برو به درسات برس!
من: باشه ممنون!
آروین : قابلی نداره ! خواهش می کنم عوض اون زود قضاوت کردن!
من: باشه پس جبران کن!
آروین: باشه برو ! از طبقه دوم اومدم پایینو رفتم توی اتاقم کل کتابا رو پخش کردم کف اتاقو وسطشون نشستم!
ساعت نزدیکای 7 بود که دیگه مدادمو انداختم روی کتابو انداختمش اونور!
ح.صله نداشتم ، از اتاق زدم بیرون که دیدم آروینو و رادین نشستنو دارن کارتون می بینن!
من: آروین هنوز توی تایم جبرانی؟
آروین: عوارض زود قضاوت کردنه به پا دامن تورو نگیره!
من: مواظبم ،
من: مواظبم !
رفتم توی آشپزخونه و یه لیوان قهوه درست کردمو دوباره برگشتم سر جزوه ها ! به خاطر رادین کارام عقب افتاده بود ، روی پاراگراف سوم بودمو حدودا ده صفحه دیگه داشتم تا تموم شه اونم چی به انگلیسی !
دستمو بردم بلا و یه کشو قوسی به بدنم دادم که همزمان گوشیم ویبره رفت!
گوشیمو برداشتمو گفتم: الو؟
مامان: سلام ایرسا جان خوبی مادر؟
من: سلام مامان خوبی؟
مامان: نه نیستم ، چه خبر؟
من: چرا مامان چی شده ؟
مامان: آخه مادر ، نوه ی من یه سالش شده من هنوز ندیدمش ! پسرم اونور داره کار می کنه تا نصف شب واسه اون طلب کارای خدا نشناس ، توهم که رفتی اونور دنیا یه زنگم به من نمیزنی!
من: مامان جان توروخدا ببخش به خدا ،رادین خیلی وقتمو گرفته ، درسای دانشگاهمم عقب افتاده!
مامان: حالا ایرسا تو قصد نداری برگردی؟
من: چرا مادر جان ، کارام که جور شد برمیگردم ! بهتون خبر می دم !ایرسام خوبه؟
مامان: نه بچه ام طفلی دانشگاهشو یه درمیون میره تا بتونه کار کنه !
داد زدم : چی ؟ دانشگاهشو ول می کنه میره سر کار؟مامان امشب که اومد بهش می گی زنگ بزنه بهم ؛ نه اصلا ساعت چند میاد خودم بهش زنگ میزنم!
مامان: دیر میاد مادرجون!
من: مامان جان به وقت ایران دیر میاد به وقت اینجا مشکل نداره!
مامان: باشه بهش می گم زنگ بزنه ، به خدا هر چی بهش می گم نمیخواد اینجوری کار کنی بالاخره یه کاریش می کنیم می گه نه بذاریم ماه بعد دوبرابر می شه!
من: باشه مامان جان ، کاری نداری؟
مامان: نه عزیز م فقط بهم خبر بده ها!
من: باشه چشم !
دیگه حوصله ی درس خوندنم نداشتم آخه این چه بدبختیه بود !؟ خداجون اصلا می بینی مارو ؟
معلومه !؟ تو اونقد ربزرگی و ما اونقدر کوچیکیم که شک دارم اصلا بدونی هستیم یا نه!
پریدم روی تختو از فرصتی که آروین با نگه داری رادین برام به وجود آورده بودو با یه خواب راحت نهایت استفاده ارو ببرم!
هر چی بیشتر به تعطیلات نزدیک می شدیم ، استرس منم بیشتر می شد و کابوسای شبانه وحشتناک تر ! هر شب شمیم بود که تو خواب بهم پوزخند می زد ، اصلا نمی تونستم از آوا و روناکم بپرسم شمیم کجاست!
یه هفته دیگه مونده بود که برگردیم ایران! فقط یه هفته ! آها مثل اینکه به اصرار امیر پاشا و تیردادم می خوان عروسیاشونو که عقب انداخته بودن بگیرن!
هر شب با استرس می خوابیدم!
یه قرص از توی کشو درآوردمو به رادین که روم روی تخت خوابیده بود ؛ نگاه کردم! آوخی !پسرم یه هفته دیگه باباتو می بینی!
یه لحظه یادم افتاد به اون دفعه که توی آشچزخونه بودیمو رادین گفت: ماما آب مو خوام !
جسته و گریخته دیگه حرف میز ، اون موسسه علاوه بر نگه داری بهشون چیزای دیگه هم یاد میاد ، دیگه نقاشی می کشید و با چند تا بچه دوست شده بود!
جدیدا بهشون مامان و بابا رو یاد داده بودن ! رادینم به آروین می گفت بابا ! هر دفعه ام منو آروین کلی ازش می خندیدیم!
خوب بچه اس دیگه ، بیچاره روحشم خبر نداره باباش کجاس!
قرصو انداختم بالا و یه لیوان آبم روش و رفتم کنار رادین خوابیدم!صبح یه امتحان دیگه داشتم!
خوب بچه اس دیگه ، بیچاره روحشم خبر نداره باباش کجاس!
قرصو انداختم بالا و یه لیوان آبم روش و رفتم کنار رادین خوابیدم!صبح یه امتحان دیگه داشتم!
روی تخت دراز کشیدمو و به سقف خیره شدم!
مه و ستاره های شب نما که برای رادین بودو آویزون کرده بودیم بالای تخت و هرشب رادین اونقدر نگاشون می کرد تا خوابش ببره!
به زندگیم فکر می کردم، به گذشته ام به آینده ام ! به اشتباهاتم!
یه هفته ی دیگه برمی گشتم ایران!
یه نکته ی قابل توجه این بود که جدیدا همون مرد سیاهپوش مدام جلوی خونه می ایستاد!زیاد به اینکه این قضیه تهش خوب باشه یقین نداشتم!میومد وایمیساد ، من یا آروینو هم که می دید گاز می داد می رفت یا می رفت اونورتر می ایستاد!
برای اینکه کسیم زیاد بهش توجه نکنه لباسای مشکی می پوشید!هرچند که اینجا کسی کاری به کسی نداره!
تنها خبر نسبتا خوبی که فهمیده بودم این اواخر این بود که ایرسام بهم زنگ زدو گفت که اون کسی که از بابا طلب داشته بهش گفته سود پولو نمی خواد ، چون بابا چیزی بهش داده بوده که اونا رو صاف می کنه ولی به ایرسام نگفته بود که چطوری اون پول صاف شده!
ایرسام 100 تومنشو با قرضو کارو پس انداز حساب کرده بودو حدودا می مونه 200 تومن دیگه!
یعنی بابا چی به اون مرده داده ؟
هفته ی دیگه چطوری باید با امیر پارسا برخورد کنم؟
اشتباه کردم که اومدم اینجا؟
چطوری باید برگردم؟
بچه ها الان چی فکر می کنن درباره ی من؟
امیر الان چه جوریه؟
و هزار تا سئوال دیگه که توی ذهنم حرکت می کرد تا خواب منو بگیره!
یه هفته مثل برقو باد گذشت ، اونقدر سریع که الام باورم نمیشه توی فرودگاه ایستادمو بلیط برای ایران دستمه!
آروینم باهامون میاد و سه تایی باهم میریم!
وسایلمونو چک کردنو و اجازه دادن که بشینیم!
رادین با اینکه می تونست راه بره ولی بغلم بود؛ آروینم داشت صندلیارو نگاه می کرد ؛ بالاخره نشستیم و بعد از یه تاخیر کوتاه مدت هواپیما بلند شد!
همش تو ذهنم اینو تکرار می کردم که الان باید چیکار کنم!چقدر زحل بهم سفارش کرد و بود به اصطلاح خودش دوره ی کاردانی بهم داده بود ولی من با تمام ریلکس بودنم الان نگران برخورد دوستا و خانواده ام بودم، با اینکه کار اشتباهی که خلاف عرف باشه انجام نداده بودم ولی نگرانی توی وجودم موج میزد!
مکعب روبیک 3 تایی کوچولو از توی دستای رادین درنمیومد!آروینم که سرشو تکیه داده بود به صندلیو چشماشو بسته بود، به آدمای دور برم نگاه کردم ، سرگرمی سابقم!
هرکدوم از این آدما الان توی یه شرایطین!هیچکدومشون بدون درد نیستن! از اون مرد مسنی که خودشو با اون لباسای رنگیو عجق وجق و قیافه ی مسخره اش که حالا بع فکر خودش جوون شده گرفته تا اون خانم نسبتا جوون که کنار یه مرد دیگه نشسته!
همه و همه گرفتارن ! اصلا انگار آدما آفریده شدن برای حل مشکلات!هواپیما نشست و آروین چشماشو باز کرد و یه لبخند به رادین و بعد من زد! استرسم بیشتر شد!
از هواپیما پیاده شدیم! رادین می خندید!
توی ورودی بودیم تا وسایلمونو چک کنن!
آروین ساک منو و چکدونو هم برداشت ! رادینو بغل کردمو و کیف دستی رو هم خودم برداشتم!
رادین: ما ما ، در !
ای خدا! حالا من کجا دستشویی پیدا کنم!؟؟
رو کردم طرف آروینو گفتم : آروین من برم رادینو ببرم دستشویی الان میام!
آروین: باشه من میرم تاکسی می گیرم ؛ بیرون منتظرتونم!
من: باشه !
از روی تابلو ها سرویس بهداشتیو پیدا کردمو رادین و بردم دستشویی !
از دستشویی که اومدیم بیرون رادین گفت: ماما ؛ آب!
وای اینم که امروز فقط سفارش می ده!گرفتمش جلو و گفتم: مامان جان بریم که خیلی دیره!
و از ساختمون اومدم بیرون! اوه حالا آروین کدوم تاکسیو گرفته ؟؟
رفتم جلوتر که یه مرد داشت گوشیشو نگاه می کرد و به یه سمند که تاکسی بود تکیه داده بود ؛ گوشیشو گذاشت توی جیبشو اومد جلو: خانوم سالاری؟
من: بله ؟
مرد: یه آقایی که چمدونو و ساک دستشون بود گفتن بهتون بگم ؛ سوار شید ایشونم جلوتر منتظرن! یه لحظه شک کردم ولی ،اگر آروین بهش نگفته از کجا فامیل منو می دونست ؟ یا اصلا چطور می دونست آروین یه چمدونو ساک دستشه؟
رفت طرف ماشینو منو رادینم رفتیم دنبالش! رادین داشت راه میرفت ،که دویید طرف در ماشینو با دستگیره اش ور میرفت!
به در که رسیدیم ، رادین بغل کردمو در ماشینو باز کردمو نشستم!
رادین: ماما،آب!
مرد شروع کرد به حرکت!
من: پی اون آقایی که بهتون گفتن ما سوار شیم کجاست؟
مرد : جلو ترن خودشون!
رادین: آب!
مرد یه بطری آب معدنی از داشبورد در آورد و داد بهم!
مرد: بدید پسرتون تشنه اشه!
بطری رو گرفتمو تشکر کردم؛خودمم تشنه ام بود!
اول خودم خوردم ازش یه ذزه تیز می زد ؛ مگه آبم مزه داره ؟
من: عذر می خوام این آبه؟
مرده: آره خانوم ،آبه !آب لوله کشی نخوردین؟
خیالم راحت شد که چیز دیگه ای نیست!بطری رو به لب رادین نزدیک کردمو به اونم دادم! رادین سرفه کرد و گریه اش شروع شد بطری رو گذاشتم ری صندلی !خواستم رادینو ساکت کنم که گلوم سوخت 1 دیگه مطمئن بودم که اون مایع آب نبوده!
من: آقا بزن کنار!
من: بزن کنار!
چشمام درست نمی دید ! مرد یه اسپری درآورد و ضد توی ماشین همزمان خودشم ماسک زد! مردتیکه ی عوضی دزدیده بودمون!
رادین بیهوش روی دستام بود! خودمم گیج بودم ، بالاخره مقاومت بیوده بود و چشمام افتاد روی همو دیگه چیزی نفهمیدم!
باشه بابا حالا از این به بعد بزنید مثبت و تشکرو و نقدم بکنید دیگه ! نقدکنید پست بیشتر میذارم!
چشمام درست نمی دید ! مرد یه اسپری درآورد و ضد توی ماشین همزمان خودشم ماسک زد! مردتیکه ی عوضی دزدیده بودمون!
رادین بیهوش روی دستام بود! خودمم گیج بودم ، بالاخره مقاومت بیوده بود و چشمام افتاد روی همو دیگه چیزی نفهمیدم!
چشمامو باز کردم ؛ رادین نبود!هنوزم گیج بودمو چشمام دو میزد! تصاویر مبهم جلوم کم کم واشح می شد ، یه انباری نم ناک و خیس!
کلی آتو آشغالم توش بود؛ دستام از پشت به ستون بسته بود!گردنم حسابی درد می کرد!با هر حرکتی که بهش می دادم آخم بلند می شد!
مچ دوتا دستامم از فشار طناب دورشون حساب می سوخت!توی آنالیز محیط اطرافم بودم! کل نور محیط از یه پنجره ی میله ای بالای قسمت سمت راستم بود! یه در فلزی یا از همین جنس فلزگوشه ی روبه رویی بودو قوس نور از توی همون دریچه مستطیلی افتاده بود روی زمین!
تیکه های آهنو و قطعات ماشین یه قسمتی افتاده بودن! رادین ؟
رادین کجاس؟
اصلا حس خوبی نداشتم ؛ یه ترس ! یه ترس ناشی از نبودن رادین ! چه بلایی سر پسرم آوردن!؟
خوب که نگاه کردم ،گردنبند فروهری که امیر پارسا بهم داده بودو من انداخخته بودمش توی گردن رادینو دیدم که افتاده بود روی زمین! با دستام تلاش می کردم ، طنابارو بازکنم ولی فایده نداشت! همون صحنه ی کلیشه ای توی فیلما ولی ایندفعه واقعی بود!
در آهنی با یه صدای گوشخراش باز شد ؛ اول هیکل دوتا مرد گنده بود که توی قاب در معلوم بودن و بعدم یه مرد دیگه که هیکل ورزشکاری داشت! نور حسابی چشممو میزد و فقط یه سایه ی سیاه ازشون می دیدم!
همون مرد وسطی اومد نزدیک ؛ نزدیک و نزدیک تر!
جردتمو جمع کردمو گفتم: مشتاق بودم ببینم کی مارو دزدیده و به چه هدف شومی؟
پسره خندید ؛ بلند! و گفت: هنوزم زبون درازی خانوم کوچولو !مثل چند سال پیش!
مثل چند سال پیش؟ صداش آشنا بود ؛نه !!!!
همزمان قیافه اشو دیدم ؛ آره خودش بود راستین بهروزی !
با تمام تنفرم کفتم: حالا از گرفتن من چی گیرت میاد؛ بیچاره؟
راستین یه اخم کوچیک کردو یه صندلی که روبه روی من بود به پشت گذاشت جلوی ستون !و وارو نشست روشو دوتا دستاشو گذاشت روی پشت چوبی صندلی!
راستین: خیلی چیزا ؛ دوست داری بشنوی؟
من: حوصله ی چرندیات و ندارم ! مخصوصا که از دهن تو عوضی دربیاد!خیلی ریلکس بود /غ و نسبت به حرفام واکنش نشونن نمی داد!
خندید و گفت: بچه بودیم !من و ایمان و امیر!همیشه بین مامانو بابام دعوا بود ! مامان به بابام می گفت ببین شوهر خواهرم چه جوریه؟ چی جوری به خواهرم میرسه ولی توهیچی !
بیرون که با اقواما بودیم ؛ منو امیر باهم مقایسه می شدیم! این وسط شمیم ، یه جورایی به امیر پارسا علاقه پیدا کرد و این باعث می شد من عصبانی بشم ، رقیبی که می خواستم سر به تنش نباشه ، عشق خواهرم بود!خواهری که حاضر بودم جوون بدم براش!
بزرگتر که شدیم، خاله می گفت ؛شمیمو می خوایم برای ایمان بگیریم! ایمانم واقعا شمیمو دوست داشت ولی شمیم؛دلش جای دیگه بود هرشب میومد پیش من گریه می کرد و می گفت نمیخواد با ایمان ازدواج کنه!همه چیز گذشت زن برنامه ها نبودا فقط یه اسم بود ؛ چون اونا هنوز سنی نداشتن!
فقط در حد اسم بود و حرف مجالس خانوادگی!اما همینا هم شمیمو زجر می داد ؛این شد که به یکی از بچه ها گفتم که صحنه سازی یه تصادفو بکنه و ایمان...
ایمان رفت ولی با مرگ ایمان همه چیز اونطوری که ما می خواستیم نشد! امیرپارسا رفت بوشهر و شمیم هر روز خودشو توی اتاقش حبس می کرد؛ اما خواهر امیرم فوق العاده بهش وابسته بود اونم همینطوری شد!آقای راد می دونست که امیرو ایمان چقدر روابطشون صمیمی بود و وقتی امیر رفت می دونست داره کجا میره ؛\تی یه جورایی کمکش کرد! شاید الان بپرسی چرا برش نگردوند!امممم؟
با دهن باز به راستین نگاه می کردم، پازل تیکه تیکه ای که از زندگی امیر ساخته بودمو و تاقص بود داشت کامل می شد!
راستین: آقای راد با مشورت چند تا روانشناس اینکارو کردولی حتی یه ثانیه هم از امیر غافل نبود،می دونست چی میخوره چی می پوشه و کجا میره!
به شمیم گفتم باید به طرلان بگیم که با امیر دوست شه ،تا ماهم ازش خبر داشته باشیم1شمیمم استقبال کرد پس طرلانم وارد ماجرا شد،دختری که توروحتم ازش خبر نداره!البته شایدم داره ولی در حد یه اسم ،درسته؟
آقای راد می خواست امیر مستقل بار بیادبرای همین هر دفعه یه جورایی بهش پول میرسوند،پدرم چون یه جورایی به آقای راد نزدیک بود آمار کاراشو داشت، امیر توی درسش موفق بود ولی من نمیخواستم درس بخونمو وهمه اینو می کوبوندن توی سرم!
آقای راد هر دفعه لوح تقدیرای قلابی با یه مبلغ پول میفرستاد مدرسه ،حتی مدرسه هم دیگه قضیه ارو می دونست و با آقای راد همکاری می کرد،اصلا تو هیچ وقت از امیرپرسیدی یه پسر 16ساله تنهاتوی یه جای دیگه بدون درآمدچه جوری می تونه زندگی کنه؟
واقعا چرا تا حالا ازش نپرسیده بودم؟